این کیست ؟

این کیست ؟

عکسهایی از نصرتیه

عکسهای ارسالی دکتر مهدی شاهرخ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صندوق انتقادات و پیشنهادها ـ شورای اسلامی و دهیاری

دهیاری و مشکل پسماندهای جامد روستایی

دکتر علی اکبر معینی

بنده خدایی در شهری زندگی می ­کرد ، پدرش چند روزی برای دیدنِ فرزندش از روستا به آن شهر رفته بود ، وقتی زنگِ دربِ حیاط را می ­زد ، می ­پرسیدند : کیه ؟

می­ گفت : « مویوم » !

فرزندش می ­گفت : نگو « مویوم » ، اینجا پیشِ همسایه ­ها آبروداری کُن ! بگو « منم » !

آن بندۀ خدا به فرزندش گفته بود : خُب ، حالا نگویم « مویوم » وقتی که در باز شود که می ­بینند  « مویوم » ؟!

شاید بتوان گفت « وبلاگِ خطّۀ فریومد / فرومد » اوّلین وبلاگِ این خطّه بود که از همان ابتدا با نام و نشانِ کامل و عکسِ مدیرِ وبلاگ شروع به کار کرد و گفت : « مویوم » ! و شاید بتوان گفت این کار بی ­تأثیر در اینکه بعضی از نامِ مستعار به نامِ حقیقی روی آورند یا عکسِ خودشان را در وبلاگشان درج کنند ، نبود . واقعاً هم چرا کسی که می خواهد در باره یا پیرامونِ روستا و زادگاهش سخن بگوید ، خودش را معرّفی نکند یا در پسِ پرده و پُشتِ نامِ مستعار سخن بگوید ؟!

البتّه این مُعضلی نیست که به راحتی حلّ شود و از همۀ فرومدیهایی که مطالبِ وبلاگ را می­ خوانند توقّع داشت نظریّۀ خودشان را بنویسند و در پسِ نامِ مستعار هم پنهان نشوند !

بر این مبنا از دکتر علی اکبر معینی خواسته شد تا خودش را معرّفی کند علی اکبر معینی نه خود کم بینی داشت که بگوید : « من کسی نیستم که بخواهی مرا معرّفی کنی ! » نه خود بزرگ­ بینی داشت که بگوید : « من بزرگ­ تر از آنم که در این وبلاگ معرّفی شوم ! » بلکه درخواستِ یک دوست را پاسخ داد تا راه برای فرومدیهای دیگر باز شود و آنها هم زندگی خودنوشتِ خود را برای این وبلاگ بفرستند . 

اکـبـــــر

سحرگاهِ یک روزِ سردِ زمستانِ سالِ 1345 هجری شمسی ششمین فرزند و چهارمین پسر خانواده به دنیا آمد . تاریخِ تولّد او را در شناسنامه ­اش 28 /10 / 1345 درج کرده ­اند . پدرش « غلامرضا » برای تأمینِ هزینۀ زندگی همسر و فرزندانش مجبور بود در تهران به کار مشغول باشد و مادرش « سکینه » در فرومد علاوه بر سرپرستی و مراقبت از بچّه­ ها ، کشاورزی خُرده­ پا و دامداری چکّنه را همراهِ کودکان خود به عُهده داشت .

اکبر مثلِ اکثرِ کودکانِ هم­سنّ و سال خود از همان دورانِ کودکی شریک در کارِ خانوادۀ عیالوار و کم­ درآمد و شریک در مراقبت از دام و کار کشاورزی بود .

دورانِ ابتدایی و راهنمایی را در فرومد گذراند . دورۀ راهنمایی همزمان شد با پیروزی انقلابِ اسلامی و  از وجودِ معلمانِ عزیزی مثلِ : هوشنگ اصغری ، محمّدیوسف شهنما ، مرحوم عبّاس­ علي احمدی ( که روح بلندش شاد باد ) و آقای علي ­اصغر یارمحمّدی ( که خدایا به سلامت دارش ) بسیار فیض بُرد .

دوستی و همراهی دورانِ راهنمایی با عزیزِ سفر کرده شهید سیّد محمّد هاشمی یکی از الطافِ خفیّه الهی برایش بود . در سالِ 1360 به دستور و پیشنهادِ برادرانش « عبّاس و اسماعیل » که در تهران مشغول به کار بودند برای ادامۀ تحصیل به تهران آمد . در « دبیرستانِ باباطاهر » منطقۀ چهاردۀ تهران به همراهِ شهید هاشمی در رشتۀ ریاضی فیزیک مشغول به تحصیل شد .

22 فروردین سالِ 1362 اسماعیل در جبهۀ فکّه شهید شد . در تاریخ 12 / 8 / 1362 سیّد محمّد در عملیّات والفجر 4 در پنجوین شهید شد . و اکبر را به سخت ­جانی خود این گُمان نبود !

سالِ 64 در رشتۀ مهندسی مخابراتِ دانشگاهِ خواجه نصیر تهران پذیرفته شد . زمستانِ 65 مدّتی در جبهۀ جنوب « شلمچه » و در عملیّات کربلای 5 به عنوانِ امدادگر دسته با یک هفته آموزش امدادگری توسّط یکی از رزمندگان که خودش دانشجوی دامپزشکی بود شاهدِ جانفشانی فرزندانِ این مرز و بوم  بود . این حضور تا تابستانِ سال 66 و جبهۀ غرب و عملیّات نصر 7 در ارتفاعاتِ سردشت ادامه داشت . بعد از مراجعت ، از تحصیل در رشتۀ مهندسی انصراف داد .

سال 66 ـ 67 را به تدریسِ دروسِ ریاضی و علوم دورۀ راهنمایی در محلّۀ اصفهانک تهران پرداخت و همزمان به مطالعۀ کتابهای رشتۀ تجربی برای شرکت در آزمونِ پزشکی مشغول بود .

بهمنِ 67 در رشتۀ پزشکی « دانشگاهِ علومِ پزشکی سمنان » پذیرفته شد و آبانماهِ 1374 فارغ التحصیل شد . آذرماه 74 به عنوانِ پزشکِ عمومی در « بیمارستانِ فجر تهران » مشغول به کار شد .

« زیباترین لحظاتِ زندگی ­اش وقتی بود که در اوّل شهریورماه 1372 با دختری از ساداتِ حسنی ازدواج کرد و حاصلِ آن رسیدن به آرامشی الهی و با هدیۀ دو فرزندِ پسر از طرفِ او کامل شد . » سالِ 77 با شرکتِ در آزمونِ دستیاری پزشکی در رشتۀ بیهوشی و مراقبتهای ویژۀ دانشگاهِ علوم پزشکی شهید بهشتی پذیرفته شد . و سال 1380 موفّق به اخذِ بوردِ تخصّصی بیهوشی و مراقبتهای ویژه شد . و از آن سال تا کنون درICU  و اتاقِ عمل همان مرکز مشغول به کار می­ باشد .

شعر تولّد ( مزینان کنارِ داورزن است ! )

یکـی صبحگـاهِ زمستـانِ ســرد

همی ناله کرد مادری : درد ! درد !

سحـرگـاه مــادر نگـاهـش به در

خـــداونـدِ بخشنــده دادش پســر

سیه چَـرده و زشـت روی و تُپُـل

سـرش گُنـده گـویی بُوَد عقـلِ کُلّ

صدایش حَـزین و پریشـان سخن

به عبّـاس گـویـد : « بیـا پیشِ من

نگـارش کُن این نُکته­ ها ای پسـر

سـلامی زِ مــــــادر بـرای پــــــدر

خدا قوّت ای مردِ همخانه، دوست

بیـا چهـره­ ات پیشِ همسر نکوست

تو را پنج فرزند و اکبـر بس است

اگـر جـامه آری کند بَـر ، بس است

کمی پـول و آجیـل و از میوه­ جات

اگر دست برسـد کمـی سبزيجات

به همـــراه خـود آوری یک گلیـم

کمـی روغـن آری بســـازم حلیـم

بـرنـجِ سفیـد آر کیـن اَرزن است

مـزۀ نان کنــارِ داور ، زن است ! »

پدر نامه را خواند و برخـاست زود

بزد پُک به سیگار و برخـاست دود

دل آرام « لاحـولُ و لایی » بگفت

گُـل از غنچـۀ آن لبــانش شکفت :

« خدا هست روزی رسان ، آن دهد

هرآن کس که دندان دهد نان دهد »

 

سرایش 1370

 

مصرع ( مزۀ نان کنــارِ داور ، زن است ! ) در اصل ( مزینان کنارِ داورزن است ! ) بوده که مدیر وبلاگ دستکاری کرده است !

خدایا دلی آفتابی بده !

در توحید

در توحید

بسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ بهِ نَستَعینُ

 

 

حمدِ بی ­حدّ و سپاسِ بی ­قیاس و ثناءِ بی ­انتهاء و آفرینِ فراوان مر حضرتِ [ باری تعالی ] .

جهان آفرینی را کی وجودِ واجب الوجود و وجوبِ وجودِ او ( جَلَّ جَلاله و تعالی و عمَّ نواله و توالی ) از سِمَتِ بدایت و وَصَمتِ نهایت مقدّس است و متعالی .

و اَفعالِ با کمالِ او به قوّت قدرتِ تامّه و علّت ارادتِ کامله از رذیلتِ استعمالِ آلت و مَنقصتِ اشتغال به تدبّر و فِکرت منزّه است و خالی . ( بیت )

مقدّری نه به آلتِ قدرت ، به قدرتِ مطلق .......... کنـد زِ شکــل بخـــــاری چــو گُنبــد اَزرق

نه خشت و رشتـۀ معمــــار را در او بـازار .......... نه چـــوب و تیشـۀ نجّـــــار را در او رَونـق

دیوان انوری

حکیمی که به حکمتِ بالغه دو عالَمِ معقول و محسوس را در یک ترکیبِ انسانی چُنان امتزاج و اشتباک داد کی نظرِ دوربینِ هیچ مخلوق آن امتزاج را امتیازی ندید و فهمِ خُرده ­دان هیچ مصنوع آن اشتباک ( اتّصال ) را انفصالی درنیافت . ( بیت )

چُنان نگاشت بر اَلواحِ جسم صورتِ روح .......... که خیره گشت در او دیدۀ اولی الابصار

تا چُنان در گُمان آید که این همه آن و آن همه این شده است و خودِ تمایزِ این از آن و تباینِ آن از این اشهر مِن الشّکّ و اوضح مِن الیقین گشته ؛ ( بیت )

چُنـان دان که جـان برترین گـوهـر است .......... نـه زیـن گیتـی از گیتـی دیگــــــر اسـت

نـه آرام ­جــــوی و نـه جُنبـش ­پـذیـــــــر .......... نـه از جـــای بیــــرون و نـه جـــای ­گیـــر

درفشنـده شمعـی است ایـن جـانِ پاک .......... فتــــــــاده در ایــن ژرف ­نـــای مُغــــــاک

گرشاسب نامه ـ اسدی توسی

و از بهرِ توشیح نهالِ ؛ « ... وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلا . » ، ( اسراء ، 17 / ٧٠ ) از بحارِ ذخارِ علومِ نامتناهیِ خود جداول و سواقی ؛ « عَلَّمَهُ الْبَيَانَ . » ، ( الرّحمن ، 55 / ٤ ) در چَمَنِ جانِ آدمی روان گردانید . از برای اِتمامِ اِکرام ؛ « وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ ... . » ، ( اسراء ، 17 / ٧٠ )

از قصرِ مُشیّد و بُنیانِ عالی اَجسام دَه دَرب درسَرای بُستانِ آفاق و اَنفُس گُشاده کرد .... ، چند هزار زفان [ زبان ] ندای : « ... فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ . » ، ( مؤمنون ، 23 / ١٤ ) به سَمعِ عالَمیان رساند و زمزمۀ شعرِ

فَفـی کُـلِّ شَـیءٍ لَـهُ آیَـةً .......... تَـدُلُّ عَلـی اِنَّـــهُ واحِــــــدُ

ابن عربی ـ در وصیّتنامه ابن سینا

در هر چیزی او را آیتی است ، دلالت می ­کند بر اینکه او یگانه است .

می ­سُراید .

و دو مترجم و مفسّر مقدّری چون زفان [ زبان ] و محرّری چون قلم و بنان مقرّر و معیّن فرمود تا این نفسِ نفیس آن معلومات را تارةً به واسطۀ عبارت هنگام محاوره و تارةً به وسیلۀ کتابت در وقتِ غیبتِ متعطّشان مَناهل استفادت می ­رساند و باز هر یک را از ایشان به تشریفِ خاصّ : « الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الإنْسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ. » ، ( الرّحمن ، 55 / 1 ـ ٤ ) و خلقتِ فاخرۀ ؛ « ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ . » ، ( قلم ، 68 / ١ ) مشرّف و مزّین گردانید . و کمالِ مرتبۀ ایشان را فرا عالَمیان نمود تا مَناهجِ معقول و مَسالکِ منقول به واسطۀ ایشان مسلوک دارند . و اَوابد فواید و اَطایبِ لطایف به رابطۀ ایشان مقیّد و محفوظ گردانید . تا امروز مصالحِ مَعاش و فردا مَناجحِ مَعادِ ایشان در سِلکِ نظام انتظامِ تمام یابد و در معاش از تغلُب و توثُّب و تباغی و تعادی فارغ باشند و در مَعاد از عَذَبۀ عذاب و عقابِ عِقاب امان یابند . ( شعر )

فَحَمداً لَهُ ، ثُمَّ حَمـداً لَهُ .......... عَلی ما کَسانا رِداءَ الکَرَم

ستودی او را پس ستودی او را ، بر اینکه پوشانید ما را رداء به کَرَم

وَ شُکراً لَهُ ، ثُمَّ شُکـراً لَهُ .......... عَلی ما هَدانا لِشُکرِ النّعَم

و شکر او را ، پس شکر او را ، بر آنچه راه نمود ما را به شکرِ نعمت .

حکیم الدّین محمّدبن النّاموس فریومدی

 

 

ای کَــرَمـت نظـم داده کــارِ جهــــــان را .......... والـی اقلیـمِ جسـم سـاختـه ، جــان را

داده شتـــــــاب و درنــگ از رَهِ حکمــت .......... قُـدرتِ تـو هیئـتِ زمیــن و زمــــــــان را

کرده گُهَـرپـاش و دُرّ فشـان به طبیعـت .......... از کَــرَم ، ابــرِ بهـــار و بــادِ خــــــزان را

بهــرِ شکــار ِ خِــرَد زِ غَمــــزه و اَبــــــرو .......... داده به هــر مــاهــروی تیــر و کمـان را

در چَمَــنِ گُلشـــــنِ وجـــــودِ خــلایــق .......... کــرده بَسـی جــویبــــــــار ، آبِ روان را

هر چه ازین پیش بود و باشد ازین پس .......... عِلــمِ تــو دانستـه آشکــار و نهــــان را

مـی­ نــرســد پــا بــر آستــــانِ جلالـت .......... وقتِ سیــاحت خَیـال و وَهـم و گُمان را

لطـفِ تـــو معنـی نهفتـه در دلِ آگـــــاه .......... حکمـتِ تــو در زبــان نهــاده بیــــــان را

قــدرتِ تــو داده تَــرجمــــــانی فِکــــرَت .......... ز اوّل فطــرت سخـن­ ســـرای زبـــان را

مِهـــرِ تـو در سنگـریـزه ­هـای بُدخشـی .......... تعبیـه کـرده اسـت داروی خَفَقــــــان را

از پـیِ نظــمِ امــــورِ عــــالَـــمِ هستـی .......... قُـــــوَّت اعطــا و مَنــــع داده بَنــــــان را

شَهپَـــرِ مُـرغـان که از قبیلِ جماد است .......... صُنـــعِ تـو کـرده است آلـت ، طَیَــران را

لطف تـو کـآن را نهـایتـی نه پـدید است .......... نظـمِ معـاش و معـاد ، خلـقِ جهـــان را

از همـه عــالَــم گُــزیــده بهــرِ رسـالـت .......... راهبـــرِ ســــــاکنــانِ کَــون و مکـــان را

شمـــــعِ نُبـُـــوَّت چــــــــــراغِ دودۀ آدم .......... احمــــدِ مُــرســل ، مثلّـث قَمَـــــران را

ابن ­یمیـن است روزِ حَشــــر و رکــابش .......... تـا کـه بتـابد سـویِ بهشت ، عِنـــان را

دیوان ابن یمین فریومدی ـ قصاید