سه رُخداد مهمّ

 سیزدهم صفر سال 743 سه واقعۀ مهمّ رُخ داده است :

کُشته شدن شیخ حسن جوری

گُم شدن دیوان ابن یمین فریومدی 

اسیر شدن ابن یمین در جنگ زاوه

ناگاه از قضای آسمانی و تقدیر یزدانی در محاربه که شیخ الاِسلام سلطان اولیاء اللهِ العِظام مُرشد السّالکینَ اِلَی الثَّوابِ مُنقِذ الهالِکینَ مِنَ العِقابِ شیخ حسن قَدَّسَ اللهُ نَفسَهُ و جَعَلَ حَظیرَة القُدس رَمسه و سلطان اسلام شهنشاه هفت اقلیم المُؤیّد مِنَ السّماءِ المُظفَّر عَلَی الأعداءِ وَجیه الحقّ و الدّین مَسعود صَبَّ اللهُ عَلیهِ رجال [ سحاب ] رضوانه و اسکنه بحبوحة جنانه را با لشکر هراتدر ولایتِ خواف در سیزدهم صفر سنة ثلاث و اربعین و سبعمائه واقع شد .   

    به چنگالِ غارتگران اوفتاد

وزآن پس کسی زو نشانی نیافت

نامه شيخ حسن جوري

آرامگاه شيخ حسن جوري

سوادِ مكتوبِ « شيخ حسن جورى »

كه به « امير محمّد بيك برادر ارغونشاه » نبشته است‏.

بعد از ثنا و حمدِ آفريدگار و درود بر نبىّ هاشمى و آل و اصحاب و عترتِ او ، به حضرتِ اميرِ اعظم خَلَفِ اعاظم الامراء فى العَجَم ذو المَحامد و المَفاخر ، امير محمّد بيك ـ وفّقَهُ اللهُ لما يُحِبّ و يَرضى و اَلهَمَهُ متابعة قوانين الرّشد و التّقوى ـ داعى مخلص حسن جورى دعواتِ با اخلاص مرفوع مى ‏گرداند « على ما يَشاءُ قدير » «1» اين دعا پانزدهم ذى الحجّة از مقام نيشابور محرّر گشت . از حال خير و وجوب حمد مى ‏نمايد نه از روى افتخار بلكه به طريق شكر از حضرتِ آفريدگار ـ عزّ شَأنه ـ كه اين ضعيف از عهدِ صبا و عُنفوانِ شَباب هميشه مُريد و معتقدِ اهلِ حقّ بوده و دوستدار ائمّه و علماء دين و تابع اربابِ صلاح و تقوى و طالب راه نجاتِ آخِرت بوده و بدين هوس مدّت هفت ، هشت سال به مدارس تردّد نموده و به قال و قيل مشغول گشته و سخن ائمّه طوايف استماع كرده و بر اختلافاتِ اقوال و اعتقاداتِ ايشان به قَدر الوسع وقوف يافته تا عاقبت در سبزوار به خدمت شيخ بزرگوار صاحب الاسرار و الافتقار ، سرّ اللهِ فى الارضين ، شيخ خليفه ـ قَدَّسَ اللهُ روحَه العزيز و رَضِىَ عنه ـ رسيد و بعضى از سخنان او شنيد و به تدريج معلوم كرد كه آن بزرگ ، مُرشد راه حقّ است و از سرِ صِدق و ارادت و صفاى نيّت بدو تمسّك نمود و به يُمنِ همّت مباركش بدانچه مقصد و مقصود اين ضعيفِ نحيف بود رسيد ، و الحمدُ للهِ على ذالك .

و بعد از آنكه آن بزرگ در سبزوار به دستِ ظَلَمه اَشرار به درجه شهادت رسيد اين ضعيف در همان شب به طرفِ نيشابور سفر كرد در بيست و سيّم ربيع الاوّل سنه ستّ و ثلاثين و سبع مايه ، دو ماه ديگر در حدودِ نيشابور به گوش ‏ها مُنزوى مى ‏بود و چون بعضى مردم بر احوالِ اين ضعيف وقوف يافتند و آغازِ تردّد نهادند از آنجا به مشهد مقدّس رضوى ـ عليه السّلام ـ سفر كرد و از آنجا به اَبيوَرد و خَبوشان و پنج ماه ديگر همچُنين از مَقامى به مَقامى مى‏ گريخت و با هيچ آفريده در نمى ‏آميخت و مَعَ هذا به هرجا كه يك هفته مى ‏بود ، مردم تردّد آغاز مى‏ كردند و به حدّ ازدحام مى ‏رسيد ، تا در اوّل شوّال اين سال ، سفرِ  عراق اختيار كرد و يك سال و نيم در آن سفر بود و از آنجا نيز به هرجا كه مَقام مى ‏اُفتاد چُنين تشويش پيدا مى ‏شد و جمعى از خراسان در عقب آمدند و باز به طرف خراسان مراجعت نمود و قرب دو ماه ديگر در طرف خراسان بود در دو سه ولايت به سبب ازدحام خواصّ و عوامّ هيچ جاى ساكن نتوانست شد .

در محرّم سنه تسع و ثلاثين و سبع مايه عزيمتِ تُركستان نمود و مدّتى در بَلخ و تِرمِذ بود ، به سبب همين نوع زحمت باز به طرف هَرات افتاد و از آنجا به خواف و قُهستان و هرچند روز در موضعى ديگر مى ‏بود ؛ و از آنجا عزيمت طرفِ كرمان كرد .

فامّا راه در بند بود و ضعف بر مزاج غالب ، ديگر بار به طرف مشهد مقدّس رفت و از آنجا به ولايت نيشابور و قُرب دو ماه ديگر در غارِ ابراهيم و در آن كوهسار هر چند روز در گوشه ديگر مى‏ بود و به سر مى‏ بُرد و در اين مدّت خَلق بسيار روى بدين ضعيف آوردند . اكثر به طلبِ خلاص و نجات راه آخِرت مى ‏آمدند و از همه طايفه مردم پيش اين ضعيف مى ‏رسيدند تا به جايى ادا كرد كه بعضى از مشايخ و متفقّهه نيشابور و اصحابِ اَغراض حيلت ‏ها انگيختند و افترا كردند كه اين درويش و مريدانِ او دشمنِ اهل علم ‏اند و منكرِ قوانينِ شرعيّه ‏اند ؛ و تاركِ اصحابِ شريعت ؛ و حكّام را در وَهم انداختند و بر قصدِ اين ضعيف اتّفاق نمودند مگر آن بود كه امير محمّد اسق‏ «2» روزى پيش اين ضعيف رسيده بودند و سؤالها كرده و جوابها شنيده و بر بعضى احوال وقوف يافته مانع و مُعارض ايشان شد و بدان سبب بود كه اين ضعيف از قُهستان عزيمت عراق كرد و به دستجردان افتاد . راهِ بيابان در بند و مخوف بود و طايفه انبوه با اين ضعيف بودند به راهِ بيابان سفر ميسّر نشد و به سر چند راه ديگر رفت ، سفر برنيامد بار ديگر به مشهد مقدّسه رفت و چند روز مُقام كرد ، ديگر بار مَشايخ و سادات و متفقّهه به قصد و سعى برخاستند و به جانبِ حكّام نامه ‏ها روان كردند ، بعضى را در وَهم انداختند كه اين مرد خروج خواهد كرد و مُلك خواهد گرفت ؛ و تَبَع و مريدان او بسيار شده ‏اند و ساز و سلاح راست كرده و گفته‏ اند كه اظهار مذهبِ روافض خواهد كرد .

القصّه ، از امير بزرگ ارغونشاه ـ هداه اِن شاءَ الله ـ ايلچى به مشهد مقدّس آمد و حُكم آورد به گرفتن و بُردنِ اين ضعيف ، آن ايلچى مردى عاقل بود اين ضعيف را ديد و احتياط كرد ؛ او را معلوم شد كه سخنِ آن جماعت دروغ و بُهتان است ، اين معنى باز نمود از آنجا حُكم فرستادند و او را بازخواندند و اين ضعيف را عُذرخواهى نمودند .

قُرب دو ماه در اين گفت‏ و گوى شد و اصحابِ قصد و غرض ، هيچ نوع آرام و قرار نگرفتند تا به جايى رسيد كه اين ضعيف و جمعى اَنبوه از درويشان بر عزيمتِ حِجاز به راه قُهستان توجّه كردند ؛ و در آن وقت خدمتِ امير بزرگ در نيشابور بود از عزيمتِ اين ضعيف خبردار گشتند و به عُذرخواهى و دلدارى مانع سفر شدند و عاقبت آن بود كه به سر اين ضعيف آمدند و نوّاب خدمتش شَنقَصَه‏ «3» آغاز كردند و اين ضعيف را رنجانيدن گرفتند و به طرفِ يازر فرستادند و قُربِ شصت هفتاد تن را از درويشان سروپاى درهم شكسته به ولايتِ طوس بُردند و سپردند و آن بود كه اصحابِ سبزوار به نيشابور رفتند و از آنجا به ولايتِ يازر آمدند . چون بدانجا رسيدند اين ضعيف استفسار نمود كه سببِ آمدنِ شما و چندين شورش انگيختن چيست ؟

گفتند : چون ما را معلوم گشت كه خدمتِ شما را گرفته بدين جانب آورده ‏اند و قصدِ هلاك شما نمودند ما به جهتِ استخلاصِ شما برخاستيم و آمديم .

اين ضعيف از ايشان سؤال كرد كه : شما را طَمَع آن هست كه من با مقام شما آيم و عمل شما بردست گيرم ؟

گفتند : نَعوذُ بالله ، كه اعتقادِ ما چُنين باشد .

پرسيدم كه : چون شما را اين نيّت است كه به روش و طريقه اين ضعيف گرديد مى‏ بايد كه گوشه‏ نشينى اختيار كنيد .

گفتند : ظَلَمه ما را نگذارند كه ايمِن بنشينيم و ميسّر نشود .

پرسيدم كه : فايده آمدنِ شما و چندين زحمت چه بود ؟

همه جماعت خاموش شدند . بعد از آن چُنين گفتند : كه طَمَع ما آن است كه شما به خراسان مراجعت كنيد و به هرجا كه ميسّر شود به عبادت مشغول شويد ما شرط مى‏ كنيم كه به هيچ نوع مُزاحم و مشوّش شما نباشيم .

القصّه ، اين ضعيف عزيمتِ خراسان نداشت . فامّا طايفه درويشان مصاحبِ ايشان بودند ، دانستم كه دست باز نخواهند داشت بدين طرف مراجعت افتاد . اكنون مقصود از اين جمله تصديعات آن است كه تا راى انورِ ايشان را معلوم گردد كه احوالِ اين ضعيف بر چه نَسق گذشته است تا به امروز رسيده .

مدّت دو ماه است كه اين ضعيف به سبزوار مُقام داشت و از جمله ولاياتِ خراسان پيش اين ضعيف آمدند و نمودند كه خرابى و پريشانى و قتل و غارت كردن ايشان به مرتبه ‏اى رسيد كه به دفعِ ايشان برمى ‏بايد خاست و نوعى مى ‏بايد ساخت كه ظلم مُرتَفع گردد و اين فتنه فرونشيند كه خان و مان و اهل و عيال و خون و مال جمله مسلمانان در معرضِ تلف و رسوايى خواهد افتاد .

اين ضعيف جوابِ همه جماعت چُنان گفت كه : هرگز پيشوايى و مقتدايى نكرده ‏ام و نخواهم كردن ، اين معنى با پيشوايان دين مى ‏بايد گفت . تا اگر ايشان به سعى و دَفع برخيزند و بر نوعى قرار گيرد كه صلاحِ مسلمانان و مسلمانى در آن باشد ما نيز در مددكارى با ايشان يكى باشيم از جمله مسلمانان .

اكنون امير وجيه الدّين مسعود و اتباعِ ايشان مى‏ گويند كه : هرچه بهبودِ مسلمانان در آن است بدان قيام خواهيم نمود و از هر آفريده كه سخن حقّ با ما خواهد گفت‏ ، خواهيم شنيد و دربندِ صلاح مسلمانان خواهيم بود و تمامتِ ائمّه و مشايخ و پيشوايانِ ولايتِ بيهق و نيشابور بدين اتّفاق كردند كه دفعِ اين ظلم و طلبِ صلح و خلاصِ مسلمانان واجب است چه معلوم است در اين نزديكى چه مقدار خَلق به قتل آمده ‏اند بر مقتضاى نصّ قرآن كه‏ « وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللهِ‏ » «4» اين ضعيف بر سبيلِ اتّفاق با سايرِ مسلمانان در مصاحبتِ ائمّه و مَشايخ و ساداتِ كِرام عِظام و پيشوايان به بيهق به التماس امير وجيه الدّين مسعود به جهتِ اين مهمّ تا بدين مقام آمد و مكتوبى به حضرتِ امير بزرگ امير ارغونشاه مشتمل بر همين معنى كه اينجا تقديم افتاد ارسال كرده : اگر چُنانچه به سخنِ اين ضعيف التفات فرمايند و دست از فتنه و خون ريختن بازدارند و به صُلح راضى شوند ـ اِن شاءَ الله تعالى ـ كه بر وَجهى قرار گيرد كه همه مسلمانان بَعدَ اليَوم در مقامهاى خود ايمِن و ساكن توانند بود و اگر از آن طرف خطاب بر وَجهى ديگر باشد لا شكّ ، مُحاربه‏ اى عظيم متوقّع است كه تمام خلايق در شور آمده‏ اند و بى‏ طاقت شده صورتِ حال اين است كه باز نموده شد ، باقى شكّ نيست كه اميرزاده در غايتِ كياست و فراست نشان مى ‏دهند و هرگز اين ضعيف به امر و نهى هيچ آفريده مشغول نبوده است و نخواهد بود و اكنون به اتّفاق پيشوايانِ دين و سايرِ مسلمانان ، حقّ ، به قولى كه نزديك همه طايفه اصلح باشد يكى خواهد بود يقين كه ايشان نيز با عقلِ شريفِ خود رجوع فرمايند و هر نوع كه دانند كه بر قانونِ شريعت و عقل به صلاح اولى است آن پيش گيرند ، زيادت از اين تصديعِ خدمت نداد ايزدش يار باد و توفيق رفيق « و السّلام على مَن اتّبعَ الهُدى » .

فى الجمله ، امير وجيه الدّين مسعود و شيخ حسن مملكتِ نيشابور و سبزوار تحتِ تصرّف درآوردند و بر توابع و مضافاتِ آن مسلّط شدند و نوكران سپاهى جَلد برايشان جمع شد . و دعوى استقلال و استبداد كرد و نوكران امير ارغونشاه را به تمامى  از آن مواضع و ولايات بيرون كردند .

(1) هرگاه بخواهد ، برگِرد آوردنشان تواناست .

(2) قيام شيعى سربداران ، ص 82  ، روضة الصّفا ، ج/ 5 ، ص 606 : « امير محمّد باسق ( اسحق ) » .

(3) شَنقَصَه : فتنه ‏گرى و فساد كردن . اين واژه در ادبيّات فارسى بسيار كم استعمال شده و معانى گونه گونى دارد- كيوان سميعى ، اوراق پراكنده ، تهران ، 1366 ، ص 145 .

(4) حُجرات ، 49 / 9 : اگر دو گروه مؤمنان با يكديگر به جنگ برخاستند ، ميانشان آشتى افكنيد و اگر يك گروه بر ديگرى تعدّى كرد ، با آن‏ كه تعدّى كرده است بجنگيد تا فرمان خدا بازگردد .

زبدة التواريخ ، حافظ ابرو ، ج‏1، ص: 90 ـ 86

« شيخ حسن جوري » در ديوان ابن يمين فريومدي

مَظهر الطافِ الهی

 

واجـب بُـوَد از راه نیــــــاز ، اهـــــــل زَمَـن را .......... درخواستن از حقّ به دعــا ، شیخ حسن را

آن سایه ي یزدان که چو خورشید بیاراست .......... رایش به صفـــــــــا ، روی زمین را و زَمَن را

....................

در رَسته ‌ی بازار هُنـــر ، مُلک خریده است .......... وز گــوهـــــــر شمشیـر ، ادا کـرده ثَمَـن را

گر جمله جهــــان ، صدقه کند همّت رادش .......... این خــــانه ادا را بُــوَد اثـــــــــار ، نه من را

....................

از دل ، اَلَــم فقــــر بَـرَد مَــرهَــم جُــــودش .......... زانگونه که صــابـون بَرَد از جــــامه ، دَرَن را

چــون از پی تحـریـر ، کنـد خـامـه گُهـــربـار .......... قیمـت بـروَد مُــرسَلــه ‌ی دُرّ عَــــــــــدَن را

....................

بر چَـرخ کَمــان‌ وَش ، ز پی مـدحتِ جاهش .......... سُوفـار صفت ، تیـر گشـــاده است دَهَن را

یک روز ، مصــافـش ز تـــنِ زار اعــــــــــادی .......... صـدساله فــزون ، طُعمه دهد زاغ و زَغَن را

....................

هنگــــام ملاقـــاتِ دو صـف ، از تـفِ تیغـش .......... بـدرود کنــد جــــــــانِ بـد انـدیـش ،‌بــدن را

با جـوشن و دِرع آن که شد انـدر بر تیــرش .......... از بی‌ خبــــری سـاخت سپَر ، بُــرد یَمَـن را

....................

از  رِبقه فرمانش ، سر آن کس که برون بُرد .......... آمــاده نهـــاد از پی خـــود ، تیــغ و کَفَـن را

آن کس نَهَـــد از درگَـه او روی به غیــــــری .......... کز جهـل کند ترّه به جا ، سَلــوی و مَــنّ را

....................

ای مَظهـــر اَلطـــــــاف الهـــی ، دلِ پـاکـت .......... بشناخته چون مـــردم یک فنّ ، همه فنّ را

پیـوسته ز پَــروانه ي رأی تو بَــــرَد نــــــــور .......... این شمـــــع زر انـدوده ‌ی فیــــروزه لگـن را

....................

با نُکهت خُلـق تـو ، ز خــود لاف زدن نیست .......... جُـز عین خطا ،‌ نــــافـه‌ ی آهــــوی خُتَـن را

از گُلـشن خُلـــق تو ، وَزَد بــادِ بهــــــــــاری .......... در بـاغ ،‌ که خـوشبــوی کند صَحـن چَمَن را

....................

سـرتـاسـر آفـــــاق ، چـو بگـرفت سپـاهـت .......... نـاچـار عــــــــــــدو ،‌ هـاویـه بُگـزید وطـن را

شمشیـر تـو انــدر دلِ چـون سنگِ عـدويت .......... مـاننـد سنـانـی که دهــــد جــای مسن را

....................

گه تیـغ تو سـازد دو تـن ، از یک تـن دُشمن .......... گه تیــر تو یک تن کند از خصــــم ، دو تن را

چون دستِ اَجَل گَردن خصم تو همی ‌بَست .......... از حَبــلِ وَریــدش ، به ســـزا یافت رَسَـن را

....................

بیــداری و هـوشیــاری بَخت تو ربوده ‌است .......... از چشـم بـدِ حـاســـدِ جــــاهِ تـو ، وَسَـن را

هست ابن یمین ، داعـی جــــاه تو و باشد .......... آگــاهـــی ازین ، واقـفِ هـر ســرّ و عَلَـن را

....................

تـا در نظــر دیـــده‌ وران ، حُسـن فــــــــزایـد .......... تـاب و شکــنِ زُلفِ بُتِ سیـــــــــم ذَقَـــن را

بـادا دل اعــــدای تــــو ، از صَـرصَـر قَهــــرَت .......... چون زُلف بُتـان کرده ضِمان ، تاب و شَکَن را

ديوان ابن یمین فریومدی ، ص 12 ـ 13

آرامگاه شيخ حسن جوري

كُشته شدن شيخ حسن جوري و گُم شدن ديوان ابن يمين در سيزدهم صفر 743

خواجه وجيه­ الدّين مسعود دومین حاکم سربه دار از 738 تا 745 در سبزوار حکومت داشته ، ابن­ یمین حدّاقلّ 5 قصیده و یک قطعه در مدح او سروده است .در سيزدهم صفر 743 در جنگ با لشکر هراة در ولایت خـواف در رکـابِ او بوده که دیوانش گُم شده و به اســـارت درآمده ، و در همين جنــــگ شيخ حسن جوري كُشته شده است ، در این زمینه در مقدّمه دیوانش می­ گوید :

« ناگاه از قضای آسمانی و تقدیر یزدانی در محاربه که شیخ الاِسلام سلطان اولیاء اللهِ العِظام مُرشد السّالکینَ اِلَی الثَّوابِ مُنقِذ الهالِکینَ مِنَ العِقابِ شیخ حسن قَدَّسَ اللهُ نَفسَهُ و جَعَلَ حَظیرَة القُدس رَمسه و سلطان اسلام شهنشاه هفت اقلیم المُؤیّد مِنَ السّماءِ المُظفَّر عَلَی الأعداءِ وَجیه الحقّ و الدّین مَسعود صَبَّ اللهُ عَلیهِ رجال رضوانه و اسکنه بحبوحة جنانه را با لشکر هراة در ولایت خواف در سیزدهم صفر سنة ثلاث و اربعین و سبعمأة واقع شد . »

سربداران از نگاه شریعتی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

چند نکته درباره فریومد و سربداران

1 ـ شیخ حسن جوری در 13 صفر سال 743 در جنگ خواف کُشته شد .

2 ـ در همان جنگ ابن ­یمین اسیر و دیوانش غارت شد .

3 ـ آرامگاه شیخ حسن جوری روی تپّه­ ای ( در ضلع شمالی تپّه / قلعه جور ، کنار زمینهای کشاورزی و کاریز جور ) مُشرف بر فیروزآباد ( میرعَلَم ، فیروزآباد عُلیا ، فیروزآباد سُفلی / دَبَشی ) حدوداً در 6 کیلومتری غرب فریومد / فرومد است.

4 ـ « بحرآباد » در سمت شمال فریومد و « باشتین » و « مزینان » هم در سمت جنوب شرقی فرومد واقع است .

5 ـ به گفته « غياث ­الدّين بن على نايب فريومدى » ، « خواجه علاءالدّین محمّد فریومدی » ( وزیر خراسان ) را سربدالان در قلعه كملى كبودجامه شهيد كردند !  

6 ـ و ... در اینجا « داستان سربداران » را از نگاه « دکتر علی شریعتی مزینانی » که یکی از نامهای مستعارش « علی سربداری » است ، بعد از توضیح ذیل می خوانیم :

« تشيّع سرخ و تشیّع سياه » جزوه مختصری است که معلّم شهید آن را به عنوان توضیح و مقدّمه­ ای بر « نمایشنامه سربداران » که به خاطر خفقان حاکم بر رژیم گذشته ، بیش از یک شب اجرا نشد ، نوشت . این جزوه بعداً با نظر خود وی ، به عنوان مقدّمه ای بر چاپ دوم کتاب « تشیّع علوی و تشیّع صفوی » منظور گردید ... این نوشته به تحلیل تاریخ تشیّع از آغاز تا تبدیل آن به تشیّع صفوی اختصاص دارد . بخش عمده این متن به معرّفی « نهضت سربداران » و رهبران این قیام ؛ « شیخ خلیفه مازندرانی » و « شیخ حسن جوری » اختصاص دارد . [ سیر تحوّل اندیشه دکتر شریعتی و فهرستگان آثار ، قاسم میر آخوری ؛ حیدر شجاعی ، انتشارات قلم ، چاپ اوّل ، 1377 ، ص 81 و فهرست توصیفی آثار دکتر شریعتی ، عبدالرّحیم قنوات ، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد ، چاپ اوّل ، 1379 ، ص 94 ]

تشيّـع سـرخ و تشيّـع سيـاه  

دکتر علی شریعتی ـ سال 1350

... در نيمه اوّل قرن هشتم ، كه حكومت مغول پس از قتل عام‌هاي وسيع چنگيز و هولاكو مردم ايران را به يأس و ذلّت و ضعف تسليم كرده بود و « ياساي چنگيز » قانون بود و شمشير دژخيمي مجري قانون ، و خان‌هاي مغولي و صحراگردان و افسران و رؤساي طوايف مغولي ، هر يك منطقه ‌اي را به صورت اَقطاع يا تيول در چنگ خود گرفته بودند و با قساوت هولناكي دهقانان را بَرده‌ وار به بند كشيده بودند و در شهرها نيز علماي مذهب يا در خدمت حكّام مغول در آمده بودند و خَلـق را به نـام « مذهب حقّه سنّت و جماعت » ، به تسليم و رضاي در برابر حكّام مسلمان شده‌ اي مي‌ خواندند كه همچُنان چنگيزي مانده بودند و تنها براي ارضاي احساسات ديني مسلمين ! در اِزاي نابودكردن تمدّن و ايمان و اخلاق و جامعه و هستي مسلمين ، ختنه مي‌ كردند ! گروهي نيز كه تقوي آنان را از همدستي با حكّام و ستمكاران مانع شده بود ، به انزواي زُهد و خانقاه‌هاي تصوّف خزيده بودند و غيرمستقيم راه صاف ­كن تجاوز و زمينه‌ ساز جنايت بودند و مردم را در زير تازيانه‌ جلّادان و چپاولگران مغولي و فريبكاران روحاني تنها گذاشته بودند ، در اين هنگام است كه واعظي ، سلمان ‌وار ، در جستجوي حقيقت برمي ‌خيزد و از همه مدّعيان زمان سراغ مي ‌گيرد . نخست ، نزد « بالوي زاهد » می ‌رود تا راه نجات را در مکتب پارسایی و آزادی او بیابد ، زُهد را سكوت در برابر ظلم مي ‌بيند و چه بي ‌شرمي و بي‌ رحمي و خودخواهي زشتي كه انساني ، در جهنّم پيرامونش ضجّه اسيران و نعره‌ جلّادان و فقر گرسنگان و تازيانه‌ هاي ستم را بر گرده‌ بيچارگان ببيند و بشنود و به جاي آنكه به نجات آنان برخيزد ، خود ، به تنهايي ، در طلب نجات خود باشد و كسب بهشت !

از او به نفرت مي ‌گريزد و نزد « ركن ­الدّين عمادالدّوله » به « سمنان » مي‌ رود كه آوازه معرفت و پيشوايي طريقت او در تصوّف همه جا پيچيده بود . تصوّف را نيز چون زُهد ، مذهبِ فرار از واقعيّت‌ها و مسئوليّت‌ها و پشت كردن به سرنوشت خَلق و ناديده گرفتن ستم‌ها و قساوت‌ها مي ‌يابد . او را مي ‌بيند كه دلي نازك و احساسي لطيف و روحي متعال دارد ، امّا چگونه است كه سيل خوني كه مغول بر اين مُلك جاري كرده و زوالي كه اسلام و مردم را تهديد مي كند آرامش روح و صفاي دل او را ‌اندكي مُكَدّر نمي ‌سازد ؟!

از او به نفرت مي ‌گريزد و به خدمت « شيخ الاسلام ، امام غياث ­الدّين هبة الله حَمَوي » به « بحرآباد » مي‌ رود تا نزد او اَحكام شرع مُبين و فقه مذاهب حقّه اهل سنّت را فرا گيرد و به چشمه اصلي حقيقت راه يابد .

فقه را مي ‌بيند كه هزار مسئله در آداب بيت الخلاء طرح و كشف مي‌ كند امّا سرنوشت شوم ملّتي برايش مسئله‌ اي نيست !

« شيخ خليفه » ، بيزار از اين‌ها كه كبّاده مذهب و روحانيّت مي ‌كشند ، و مطمئن به اينكه « اين‌ها همه بافنده جامه تقوي بر ‌اَندام زورند » ، و با جاني لبريز از نفرت به حكومت جبّاران مغول ، و دردمند از سرنوشت شوم توده‌ هاي مسلمان ، به عنوان يك مسلمان مسئول مردم و آگاه از زمان ، و معترض نسبت به وضع ، و بي ‌ايمان به همه اين دكّان‌هاي ايمان ، « اسلام علي » را انتخاب مي‌ كند و مذهب اعتراض و شهادت را .

در جامه يك درويش ساده ، تنها و غريب به « سبزوار » مي ‌آيد . در مسجد جامع شهر خانه مي‌ كند و آنجا به وعظ مي ‌پردازد . واعظي كه در برابر آنچه مردم را به جهل و جور تمكين كرده است سرِ شورش دارد و شورشي كه پشتش يك ايمان ، يك مكتب و يك تاريخ سرخ نهفته است : تشيّع !

توده‌ هاي محروم‌ اندك‌ اندك آگاه مي‌ شوند ، راه مي‌ يابند ، و در نتيجه يك قدرت تهديدكننده را به وجود مي ‌آورند .

ملّاهاي رسمي به كار هميشگي خود آغاز مي ‌كنند ، شايعه‌ سازي و سپس فتوي و در آخر « ذِبح شرعي » .

« اين شيخ در مسجد حرف دنيا مي ‌زند » .

« اين شيخ در مسجد حدث مي ‌زند و به خانه‌ خدا اهانت مي ‌شود » !

« اين شيخ دين مردم را آشفته مي ‌سازد ... » ملّاها كوشيدند تا مردم را به او بدبين كنند و زمينه را براي نابودي­ اش فراهم سازند و دست حاكم مغول را بر جان او باز كنند .

به حاكم مغول نوشتند كه او از مذهب حقّه اهل سنّت و جماعت منحرف است و هرچه مي ‌كوشند متنبّه نمي ‌شود و در مسجد تبليغ دنيا مي‌ كند و افكار رافضيان را نشر مي دهد ، او مهدورالدّم است ، بر « سلطان سعيد » است كه اين مصيبت را از دين بردارد .

دامنه شايعه ­سازي و تحريك مردم بالا مي‌ گيرد ولي دعوت شيخ كه به آگاهي و ايمان و نجات بود هر روز دل‌هاي محروم و دردمند روستاييان را بيشتر به خود جذب مي ‌كند .

تا ناچار ، سَحَرگاهان كه مردم مشتاق وي ، همچون هميشه به سراغ وي مي‌ روند ، او را در مسجد كُشته مي ‌بينند .

پس از او ، بي‌درنگ ، شاگرد وي « شيخ حسن جوري » كارش را ادامه مي‌ دهد .

وي اعلام بسيج مي ‌كند ، سازمان مي‌ دهد و مبارزه را مخفي مي‌ سازد و خود در شهرها مي ‌گردد و همه­ جا بذر آگاهي و انقلاب را بر مبناي تشيّع مي ‌پاشد .

زمينه‌ فكري اكنون آماده است و انقلاب در دل‌ها به بند كشيده شده و در زير پوشش تقيّه انتظار مي‌ كشد .

يك جرقّه كافي است .

خواهرزاده حاكم ، همچون هميشه ، وارد ده « باشتين » مي ‌شود ، دهي در جنوب غربي سبزوار به فاصله شش فرسنگ .

با دسته ‌اي وارد خانه « عبدالرّزاق » مي ‌شود . از روستاييان پاك و غيوري كه هنوز ذلّت حكومت بيگانه و انحطاط تبليغات مذهبي حاكم در آنان اثري تباه كننده ننهاده است ،

از آنان طعام مي‌ خواهند .

طعام مي ‌آورند .

شراب مي ‌طلبند !

بر روستايي مسلمان و شيعي مذهب كه موج سخن « شيخ خليفه » به جانشان رسيده ، شراب آوردن ، آن هم براي چُنين پليداني به زور ، سخت گران مي ‌آيد ، امّا ... مي ‌آورند !

مهمانان مست مي ‌شوند ! شاهد مي‌ خواهند !

انفجار آغاز مي‌ شود ، بسيار سريع و ساده !

ميزبان به سوي مردم مي ‌رود ، روستاييان شيعي را صدا مي ‌زند ، فرياد مي ‌كند كه حاكم مغول زنانتان را مي ‌طلبد ، چه پاسخي مي ‌دهيد ؟ مي ‌گويند : « ما سر بر دار مي‌ نهيم و اين ننگ را نمي­ پذيريم ، و شاهد ما براي دشمن ما ، شمشير است » .

سرنوشت پيداست . مردم تصميم گرفته ‌اند .

آنها را يكجا مي ‌كُشند و چون مي ‌دانند كه ديگر راه بازگشت نيست و مرگ را انتخاب كرده‌ اند ، ترديد ندارند . انتخاب مرگ به آنان قدرتي مي‌ بخشد كه يك ده را در برابر يك رژيم خون آشام به قيام وا مي ‌دارد و پيروز مي ‌كند !

روستاييان به شهر مي‌ ريزند ، جنگ با سپاه مغول و فتواهاي ملّاهاي مذهب حاكم و پيروزي دهقـانـان انقلابي .

شعار : ( نجات و عدالت ! )

نابودي قدرت مغولان حاكم ، نفوذ روحانيون مذهب حاكم و مالكيّت‌هاي بزرگ طبقه حاكم .

قربانيان جهل ملّاها و اسيران جور مغول‌ها به شورشيان مي‌ پيوندند ، « سبزوار » مركز قدرت مي ‌شود و همچون آتشي كه در هيزم خُشك افتد ، انقلاب شيعيان سربداريّه كه شمشير مردان روستايي و قهرمانان توده را داشت و ‌انديشه « شيخ خليفه » و « شيخ حسن جوري » ، علماي آگاه و حقّ‌ پرست و آگاه ­كننده را، سراسر خراسان شمال ايران را فرا مي‌ گيرد و شعله‌ هايش به جنوب نيز مي‌ رود .

و نخستين بار ، نهضتي انقلابي ، بر بنياد تشيّع علوي ، عليه سلطه‌ خارجي ، استحمار داخلي و قدرت فئودال‌ها و سرمايه‌ داران بزرگ و براي نجات ملّت اسير و توده ‌هاي محروم و با شعار عدالت و فرهنگ شهادت و به رهبري دهقانان هفتصد سال پيش از اين ، بر پا مي ‌شود و پيروز مي ‌گردد .

و اين آخرين موج انقلاب تشيّع علوي بود ، « تشيّع سرخ » كه هفتصد سال تجلّي روح انقلابي ، آزادي ‌خواهي ، عدالت و مردم‌ گرايي و مبارزه آشتي‌ ناپذير با جور ، جهل و فقر بود .

يك قرن بعد صفويّه آمد ، و تشيّع ، از « مسجد جامع توده » برخاست و در « مسجدشاه » همسايه ديوار به ديوار « قصر عالي قاپو » شد .

و « تشيّع سرخ » ، « تشيّع سياه » گشت .

و مذهب « شهادت » ، مذهب « عزا » .

[ مجموعه آثار 9 ( تشیّع علوی و تشیّع صفوی ) ، انتشارات چاپخش ، دکتر علی شریعتی ، چاپ دوم ، 1377 ، ص 10 تا 15 ]