پُست ثابت وبلاگ

خطّه فریومد/فرومد( تاریخی ، علمی ، فرهنگی )

این عکس به عنوان چند نماد و خاطره از فریومد / فرومد ثابت است.

فریومد / فرومد روی نقشه جُغرافیا

فریومد / فرومد روستایی در مرز استان «سمنان» و «خراسان رضوی» که با جادّه اصلی ۱۸کیلومتر فاصله دارد.

شاهرود ـ میامی ـ عبّاس آباد ـ صدر آباد ـ کاهک ـ فرومد

شاهرود ـ میامی ـ عبّاس آباد ـ صدر آباد ـ استربند ـ کلاته سادات ـ فرومد

سبزوار ـ ریوند ـ مهر ـ صدخرو ـ داورزن ـ کاهک ـ فرومد

« عكسهايي از خطّه فريومد / فرومد »

http://www.faryoumad.blogsky.com

......................................................

« يـاقـوتنـامه »

( قرآن انديشي ـ انديشه قرآني )

http://yaghoutnameh.blogfa.com

هر گونه استفاده از محتوای این خطّه برای چاپ کتاب یا فضای مجازی

منوط به گرفتنِ مجوّز کتبی از مدیر تارنما / وبلاگ است .

مادرانه های فَرومد ( 3 ) ، دربارۀ زَهرا خانجانی / مَعرِفت

بارِ دیگَر ما به قِصِّه آمَدیم

ما از این قِصِّه بِرون خود کِی شُدیم

مَثنوی معنوی

خوب ، با خود می ­اَندیشیدم که اگر در اینجا یادی از بانویِ خانۀ پیرمَرد [ زَهرا خانجانی ] نَشَود ، کَم ‌لُطفی و کَج ­سَلیقِگی است . او زَنی بود سالخوردِه ، نَجیب ، مِهربان ، کَم‌ حَرف و باوَقار . پوشِشی سادِه و مَحَلّی داشت . چارقَد سفید و بُلَندِ خود را مُحکَم به سَر و ‌گَردَن می ‌­بَست ، به ‌طوری ‌که فَقَط گِردی صـورَتَش پیدا بود . گالِش ‌های نَرم و نیم‌داری به پا می ‌کرد ، لاجَرَم کَسی مُتَوَجِّه رَفت ‌و ‌آمَد او در صَحنِ حَیاط نمی ‌شد .

پایۀ نازُکِ مُحکَمی را به دیوارِ حَیاط حَمایِل کَردِه و مَشکی از آن آویختِه بود . رویِ تَختِه ‌سَنگی می ­نشست ، و با حوصِلِه و پِی ‌در پِی مَشک را تَکان می ‌داد ، آن‌ گونِه که صدایِ حَرَکَت و در هم ‌آمیختَن و زیر و بالا شُدَنِ مُحتَویاتِ مَشک به گوش می ‌رسید . کَره‌ هایی را که می‌ گِرِفت ، در کاسِۀ سُفالی لُعابداری می ­ریخت و بویِ کَرِۀ تازِه در فَضا می ‌پیچید .

وَقتی صُبحِ زود بویِ سوختَنِ هیزُم می ‌آمد و دود از روزَنِ مَطبَخ بر می ­خاست و پیرزَن بینِ اُتاقِ نشیمن و مَطبَخ در رَفت ‌و آمَد بود ؛ مَعلوم می ‌شُد غَذایِ آن روزِشان اِشکِنِه ، کَشک ، کَمِه ‌­جوش و یا قاتِقی ( قَتِقی ) نیست بلکه او برای ناهارشان دیزی را عَلَم کَردِه است .

زَن و شوهَر ناخوشی و کِسالَتِ بِخُصوصی نداشتند و اگر هم داشتند ، ما از آن بی ‌خَبَر بودیم چون گِلِه و شِکایَتی در این ‌باره از آنها نَشنیدِه بودیم . گاه پیرمَرد دِل‌ دَرد می ‌کرد و زَنَش به او نَبات ‌داغ می ­داد ، اَگَر اِفاقِه نمی ‌کرد ، بَرایَش سُفوف می ­آوَرد که بِخورَد .

وَقتی پیرزَن نَبود ، خانِه و کاشانِۀ پیرمَرد ، حَیاط و آن حَوالی ، چیزی کَم داشت و روز پیرمَرد تَنها می ‌ماند ، اَمّا هِنگامِ غُروب سَر و کَلِّۀ پِسَرَکی به نامِ « عَبّاس » پیدا می ‌شُد . قَبل از اینکه به خانِۀ پیرمَرد بِرَود ، با ما اَحـوالپُـر‌سی می ­کرد و می ‌گفت : « عَمـومِحَمَّد یِکَّـه نِه [ عَمومُحَمَّد تَنهاست ] » و ما می ­فَهمیدیم که پیرزَن به مُسافِرَت رَفتِه است . پِسَرَک شَب را در خانِۀ پیرمَرد می ‌خوابیـد و صبـح ، عَلَی ‌الطُّلوع کتابهـایَش را زیرِ بَغَلَش می ­گِرفت و می ­رفت .

شَبانگاهی به سَمتِ خانِه می ­آمدم . چند نَفَر از همسایِه ‌ها را دیدَم که مَشغولِ صُحبَت بودند . ظاهِراً کَسی شیئی نورانی را در آسمانِ شُمالِ فُرومَد ( حُدودِ مَنبَعِ آب ) دیدِه ، و برای آنها نَقل کرده بود ، و آنها کَمی نِگَران شده بودند . واردِ حَیاط شدم ، پیرزَن را دیدَم که سَراسیمِه در رَفت ‌و ‌آمَد بود . پس از سَلام و اَحوالپُرسیِ مَعمول ، گُفتم : « نَنِه! چی شده ؟ » و او بِدونِ مُقَدَّمِه گُفت : « اَمیَن بُکْشِمانِن [ آمَدِه‌ اند ما را بِکُشند . ] »

به هر تَقدیر ، ما تا اَواخِر شَهریور سال 1361 در خِدمَت پیرمَرد و همسَرَش بودیم ، کَم‌ کَمَک به « میامی » مُنتَقِل شُدیم و رَفعِ ‌زَحمَت کردیم .

آخِرین دیدارِ من با این صاحِبخانۀ‌ دوست ‌داشتَنی و همسَرِ مِهربانَش ، چند سال بعد اِتِّفاق اُفتاد . به اِتِّفاقِ دو نَفَر از دوستان و در زَمانِ اِنتِخابات به فُرومَد آمَدِه بودیم . تَوَقُّفِ ما کَمی طولانی شد . به خانِۀ پیرمَرد آمدیم ، که نمازِ مَغرب و عِشاء را بخوانیم . او و همسَرَش از دیدنِ ما بسیار خوشحال شدند .

پس از نَماز ، ماحَضَری آوَردَند و خوردیم . دوستان برای رَفتَن عَجَلِه داشتَند . من نیز به اِجبار با پیرمَرد و هَمسَرش ، آن خانِه و خاطِراتَش ، و فَریُومَد و خاکِ دامَنگیرَش خُداحافِظی کَردَم . خُداوَند رَحمَتِشان کند .

بر دوستانِ رَفتِه چه اَفسوس می­ خوریم ؟

ما خود مَگَر قَرار اِقامَت نَهادِه‌ ایم ؟

صائب تبریزی

نامه‌ هایِ شَهنَما ، ص 56 ـ 58

مادرانه های فرومد ( 2 ) خاطره ای از مُحسن مالدار :

من بَعد از فوتِ پدرم خیلی شَرّ بودم ، شَبِ اِحیایِ بیست و یکم با رُفقا قَرار گُذاشتیم ، دیسِ زولبیا را از حُسینیّه بِدُزدیم و بِرویم در باغ بِخوریم . یکی مَأمور بود بَرقِ حُسینیّه را از کُنتور قَطع کند ، من هم باید دیس را بر می ‌داشتم و ... بُزرگان در مَجلِس کِنارِ هم نشسته بودند و من هم خودم را در بینِ ‌شان جا داده بودم ، در حالِ خواندنِ دُعایِ اِفتِتاح بودند ، حاجّ محمّد مالدار هم مدیر جلسه بود و با گُفتَنِ کَلَمۀ « آیَه » می‌ فهماند که باید نَفَرِ بَعدی بِخواند .

یکمَرتَبه حاج محمّد مالدار گفت : « آیَه » و به حُسین شُکوهی گفت : میکروفُن را بِده مُحسن بِخواند . من چاره ‌ای جُز اِطاعَت نداشتم ، دو خَطّ خواندم و همه را غَلَط ، طوری که حُسین شُکوهی دُرُستَش را می ‌خواند و من تَکرار می ‌کردم . عَرَقِ شَرم کرده بودم ! به خانه رفتم ، شَبکَۀ دو سیما دُعایِ سَحَر می‌ خواند .

مادرم گفت : « شَکلِت دِخّاک رِوِه ! مَگَر دِ مِدرِسَه یادِت نِدَیَند ؟! تِ همو اَ و اُ رام بَلَد نِستی ؟! ـ شَکل و قیافِه ‌ات در خاک شَود ، مَگَر در مَدرَسه یادَت نَداده ‌اند ، تو همان اَ و اُ را هم بَلَد نیستی ؟! »

بِرو مَفاتیحِ پِدَرَت را بیاوَر و دُعایِ اِفتِتاح را بِخوان .

اَللّهُمَّ اِنّی اَفتَتَحُ الثَّناءَ بِحَمدِکَ ...

مادَرم با اینکه سَواد ندارد چون دُعا را زیاد شَنیده بود ، از بَر شده بود و غَلَطهایم را می ‌گرفت . دو سه بار تَمرین کردم .

بَعد گفت : فَردا شَب بِرو در حُسینیّه دُعایِ اِفتِتاح را بِخوان !

گفتم : از کُجا مَعلوم که فَردا شَب ، نوبَتِ من شود ؟!

گفت : من فَردا می ‌روم به حاج محمّد می ‌گویم که به شما بِگوید دُعا را بِخوانی !

فَردا شَب بعد از دو سه نَفَر ، به من گفته شد : بِخوان .

من خواندم ، شَرم و تَرسَم ریخته شده بود و من هیئَتی شدم . دیشَب با حال و هَوایِ دُزدی در جَلَسه نِشَسته بودم و اِمشَب کُلَّاً وَرَق برگَشته بود .

بَعد از فوتِ پدرم ، مادَرم شیرزَن بود ، با اینکه پِدَرَم حُقوقِ بازنِشَستِگی نَداشت ، مادَرَم نَنگَش می‌ آمد که تَحتِ پوشِشِ کُمیتۀ اِمداد بِرَویم .

23 فَروردین 1405

مادرانه های فرومد ( 1 ) ـ مربوط به مادر شهید سیّد محمّد هاشمی

برایِ ثَبتِ خاطراتِ مادرانِ فَرومَدی به چَند نَفَر تَماس گرفتم و به چَند نَفَر هم پیامَک زدم ، بعضی خاطِراتی گُفتند یا نوشتند ، سیّد اکبر هاشمی پیشنهاد داد که اسمِ این خاطِرات را « مادَرانه های فَروَمد » بِگُذارم . اَفرادِ دیگری که دوست دارند خاطِره ای از مادَرشان ثَبت شود بَرایم بِفِرستند .

رازداری تَمام عَیارِ مادَر و فَرزَند

شاید دَه ساله بودم که به پدرم گفتیم : به علی‌ آباد برویم ؟!

پدرم گفت : این خَرِ چَموشی که ما داریم خیلی اَذیّت می ‌کند و لَذَّتِ سَفَر را از دماغِ آدَم در می ‌آوَرَد !

هر چه اِصرار کردیم حاضِر نَشد ، به مادَرم گفتم : بیا خودمان با هم بِرویم .

مادَرم قَبول کرد و با هم به سَمتِ علی‌ آباد حَرَکَت کردیم ، به جایِ بُرجِ « چاردِه بینی » که رسیدیم ، چَموشیهایِ خَر ، ما را ذِلّه و بی ‌حوصِله کَرده بود !

به مادَرم گفتم : بیا در پُشتِ هَمین تَپّه‌ ها ، غَذایِمان را بِخوریم و برگَردیم و به هیچ کَس هم چیزی نَگوییم !!

مادَرم از این پیشنهاد خوشَش آمد . نانِ فَطیری که داشتیم با ماست خوردیم و برگَشتیم .

مادَرم گفت : به کَسی چیزی نَگویی ها ؟!

گفتم : نه ! مَگَر بی ‌کارَم ؟!

بَعدها گویا خودِ مادَرم ، به پدَرَم گفته بود !

فروردین 1405

نگاهی به کتابِ « دِرَختِ سَنگِستان »

دِرَختِ سَنگِستان نوشتۀ حُسینعَلی جَعفری در 208 صفحه تابستان 1404 منتشر شده است . در این کتاب به « زندگی شیخ حسن جوری » در قالِبِ رُمان ، پَرداخته شده است .

کتابی خوشخوان با طَرحِ جِلد رؤیایی که کَلَماتِ « فَریُومَد » ، « ابن ‎یَمین » ، « عَلاءُ الدّین محمّد وَزیر » و « ... » در لا به لایِ سطرهایِ صَفحه‌ هایِ آن جا خوش کرده است . ( در ذیل به چند نمونۀ آن اشاره می شود . )

مسعود تازه از سُلطانیّه بازگَشته بود . نامه از سُلطان آورده بود نَزدِ خواجه عَلاءُ الدّین محمّد که زادگاهِ خویش فَریُومَد را حاکِم نِشینِ خُراسان ساخته بود . نَقل بود که برایِ خویش باغ و عِمارَت ساخته و نامَش را عَلائیّه گُذاشته . ص 21

جای جایِ خُراسان آشوب بود ، فَلاکَت بود ، نِکبَت بود . همین خواجه عَلاءُ الدّین محمّد که تو او را دُشمَن می ‌داری ، آمد و خُراسان را سامان بَخشید .

شیخ مُنکِرِ خَدَماتِ خواجه نبود ، اَمّا آن را ناکافی می‌ دانست . از سویِ دیگَر وَزیر را مُغول ‌پَرَست می ‌نامید . ص 24

شیخ در سکوت سیر می ‌کرد . حتّی نامه را نَگُشود . به اِصرارِ من چُنین کرد . خواجه عَلاءُ الدّین محمّد وَزیر از شیخ خواسته بود مَجنونِ مازندرانی را رَها کند و به کُرسی تَدریس باز گَردد . نوشته بود : « مدرسۀ عِلمیّۀ عِمادیّه در فَریُومَد مُنتَظِرِ قُدومِ مُبارَکِ جَنابِ شیخ است . » ص 69 ـ 70

اُستاد روزی را به خاطِر می ‌آورد که خواجه عَلاءُ الدّین محمَّد وَزیر با دَبدَبه و کَوکَبۀ سُلطانی و با خِدَم و حِشَمِ اَمیری بر خانقاهِ شیخ عَلاءُ الدُّوله وارِد شد ؛ تَناقُضِ مَحض ، تَضادِّ آشکار . ص 98

شیخ خَلیفه بارِ سَفَر بَست به عَزمِ بَحرآباد . نَزدِ خواجه غیاثُ الدّین هِبَّتُ الله حِمَوی شتافت . خواجه غیاثُ الدّین اِنسانِ بُزرگی بود اَمّا شیخ خَلیفه را راضی نمی‌ کرد . سَرِ پُر شورِ او رایِ دیگَری داشت .

پَرواز می‌ کنم به بَحرآباد . نَه ، پَرواز لازم نیست . می ‌توانم با پایِ خویش بِرَوم . چَندان دور نیست ، همین جُوینِ خودِمان است . ص 99

مسجد جامِع شد مَرکَزِ عالَم . سَعادَت یارِ من بود که گُذَرم به سَبزوار اُفتاد و سپَس به مسجدِ جامِع . تَهدید و درخواستِ حُکمِ قَتلِ اُستاد همۀ شیفتِگان و مُریدان را نِگَران ساخته بود ؛ بیش از همه شیخ حَسَن را . ص 100

اَمّا مَطلَب همان بود . همان حِکایَتِ میخ آهَنین و سَنگِ خارا . از روزگاری گفت که نَزدِ شیخ عَلاءُ الدّولۀ سِمنانی بود و خواجه عَلاءُ الدّین وَزیر در راهِ سُلطانیّه خِدمَتِ شیخ مُشَرَّف شد . او از شیخ رُخصت خواست که با وَزیر سُخَن گوید ، شیخ روی ، تُرش کرد . ص 107

ـ باشتینیان را کار به کُجا کشید ؟

نامِ باشتین گوشِ ما را تیز کرد . به اِشارۀ شیخ سُکوت کردیم . شاید مَکری بود که ما را به دام اَندازند . پیرمَردی که عَرَقِ اَسبی را خُشک می ‌کرد ، گفت :

ـ به نِزاعِ با عَلاءُ الدّین محمَّد .

به اَمرِ شیخ من مَأمور شدم که خَبَر را به دُرُستی اَخذ کنم . چُنانکه ناشناس بِمانم و خَبَردَهنده مَظنون نَشَود . رفتم نَزد همان پیرمَرد . سَبزوار را نیک می ‌شناخت . خُدای را سپاس ، وَلَعِ سُخَن گُفتَن داشت ، نَه حِرصِ شناسایی شنونده . عَجَب آنکه نامِ رَئیسِ ایلچیان را می ‌دانست ؛ ضیاءُ الدّین . نمی‌ دانست که خواهَرزادۀ عَلاءُ الدّین وَزیر بود یا برادرزادۀ او . تا سُخَن به ضیاءُ الدّین می ‌رسید ، می ‌گفت : « نمی‌ دانم برادرزادۀ عَلاءُ الدّین وَزیر بوده یا خواهَرزادۀ او . » ص 126

خانِ باشتین از خَشمِ مَردُم گُریخت به فَریُومَد ، نَزدِ خواجه عَلاءُ الدّین وَزیر . شَمشیرهایِ پِنهان‎شُده بیرون آمدند به عَزمِ گَردَنهایِ مُغولان . خواجه عَلاءُ الدّین ایلچی فِرستاد به باشتین در طَلَبِ حَسَن و حُسین پِسَران حَمزه . ص 131 ـ 130

خواجه عَلاءُ الدّین که شنید ، خَشم گِرفت و جَمالُ الدّین محمّد را فَرمان داد که با هزار سَوار روی به آن سوی نَهَد و مُجرِمان را دَست‌بَسته به حُضور آوَرَد . ص 132

عَبدُ الرّزّاق گُستاخ بود و جَسور ، عَیّاش بود و مُسرِف . نمی ‌توانست دِل بَرکَنَد از مال و جَمالِ بیوۀ خواجه عَبدُ الحَقّ . نادیده عاشِق شده بود . تَعریف و تَمجید آن زَن را از زَبانِ مَردی شنید که چَشم به اِنعامِ عَبدُ الرّزّاق داشت . خواجه عَبدُ الحَقّ پسر خواجه عَلاءُ الدّین بود . به سَبزوار بود و بیمار . ص 148

سوغَندی مَشعوف از آمدنِ ابن یمین فَریُومَدی خَبَرَش را به من داد ...

جایِ بَسی تَأسُّف و تَألُّم که همه جا سُخَن از ابن یَمین بود ؛ شاعِرِ شَهیر . تَرکِ طُغای گفته و نَزدِ اَمیر مَسعود آمده بود . اَمیر او را نَواخت . همه از نَواختنِ اَمیر می ‌گُفتند ؛ بَعضی با حَسرَت و بَعضی با حِسادَت .

من هم ناگُزیر از پیوَستَنِ شاعِر به ما شادمان شدم ، امّا از نَواختَنِ اَمیر ناشاد . مَگَر یک قَصیده چِقدر می ‌ا‌َرزد که اَمیر دَست گُشاده بود به بَذل و بَخشِش ؟ هیچ گاه خوش نمی ‌داشتم چُنین اَعمالی را . بایِسته نیست بیتُ المال چُنین هَدَر رَوَد . ابن یَمین چِرا تا خواجه عَلاءُ الدّین محمّد در قیدِ حَیات بود به ما نَپِیوَست ؟ گُمان من دُرُست بود . شاعِر ، مَمدوحِ عَزیزِ خویش را از دَست داده و طُغای هم چَندان اِعتِنایی به او نمی ‌کرد . از دَردِ بی ‌مَحَلّی روی سویِ سَبزوار نهاده بود .

سوغَندی تاب نَیاورد و چند قَصیدۀ مَدحِیّۀ ابن یَمین را نَزد من آوَرد . مَدحِ مَولا علی بود و امام رضا عَلَیهم السَّلام ؛ همچُنین اَبیاتی که آشکارا خویش را شیعۀ دَوازدَه اِمامی می ‌خواند ؛ با ذِکرِ نامِ مُقَدَّسِ دَوازدَه اِمام عَلَیهم السَّلام . شیخ هم گفت :

ـ فَخرُ الدّین مَحمود را همین بَس که مَردانه خویش را شیعۀ اَمیر المُؤمِنین علی عَلَیه السَّلام خواند ؛ رَسا و آشکارا ، بی ‌واهمه .

خویش را مَلامَت کردم که مولایَت حُسین عَلَیه السّلام تَوبۀ حُرّ ، فَرماندۀ سِپاه یَزید را پَذیرُفت و تو شاعِری چون ابن یَمین را اِنکار می‌ کُنی و حُضورَش را ناخوش می ‌داری ؟ مِهرِ شاعِر هنگامی بر دِلَم نِشَست که آمد به مَحضَرِ شیخ . با قَصیده ‌ای در مَدحِ شیخ .

واجِب بُوَد از راهِ نیاز اَهلِ زَمَن را .......... درخواستَن از حَقّ به دُعا شیخ حَسَن را

ص 193 ـ 192

چَندان ابن یَمین دِل بر مِهرِ شیخ بَست که شیخ را دِرختِ سَنگِستان خواند . تَشبیهِ زیبایی بود . دِرَختی که به سَختی و در زَمین سَنگلاخی تَناوَر می ‌شود . دِرَختی که سَنگ می‌ خورَد اَمّا به سَنگ ‌پَران میوه می‌ دهد . ص 194

رو کَردم به ابن یَمین .

آیا در مخیلۀ جَنابِ فَخرُ الدّین می ‌گُنجید که روزی قَلَم بر زَمین نهد و شَمشیر به دَست گیرَد و قَدَم به میدانِ رَزم گُذارد ؟

خَندیدم .

ـ شاعِران را برایِ بَزم آفریده ‌اند ، نه برای رَزم .

چِهرۀ شاعِر دَر هم شد .

ـ شَمشیرِ من قَلَمِ من بود ، شِعرِ من بود . ص 198

آفتاب که برآمد ، دو سپاه بَرابَرِ هم صَفّ کشیدیم . سیزدهم صَفَر بود . سالِ هَفتصَد و چِهل و سه ؛ سومِ مُرداد ماه به تَقویمِ جَلالی ، میانۀ تابِستانِ داغ . ص 204

نَبردِ زاوِه همچون غَزوِۀ اُحُد شد . ابتدا پیروز شدیم . کار بر هراتیان سَخت شد و هَزیمَت شدند ... نمی ‌دانستیم چه شد که هراتیان بازگَشتند . ص 205

شیخ از اَسب بر زَمین اُفتاد ؛ خون ‎آلود ، هراتیان بر طَبلِ پیروزی کوفتند ... خَبَرِ اِسارَتِ ابن یَمین ناگُوار بود . اَمیر بسیار دِریغ خورد اَمّا گفت :

ـ حُسین کَرت آن قَدر اَحمَق نیست که تیغ بر گَردَنِ چُنین شاعِرِ بُزرگی نَهَد . گفتم :

ـ گویا اَمیر فَراموش کرده تاریخِ خیانَت ‌بارِ آلِ کَرت را ؟

ـ نَه فَراموش نکرده ‌ام . دَست آلودَن به خونِ یک شاعِر ، نَنگِ بُزرگ ‌تری است . حُسین کَرت ، ابن یَمین را به مَدحِ خویش واخواهد داشت . ص 207

دِرخت سَنگِستان ( زندگی شیخ حسن جوری )

کتاب درخت سنگستان با خلق شخصیت‌های مختلف و تصویرگری دقیق مخاطب را در بُرهه‌های حساس تاریخی کشور قرار می‌دهد تا ضمن آشنایی با تاریخ، نقش مردم در پایداری کشور را تشریح کند. کتاب از تاثیرات مغولان، قیام سربداران، نقش خواص جامعه در بزنگاه‌های تاریخی می‌گوید و با ادبیاتی کهن خواننده را با شهرها و فرهنگ ملی آیینی ایرانیان آشنا می‌سازد. جشن نیمه شعبان، گرامی‌داشت مقام شهید و شهادت برخی از ارزش‌هایی هستند که در این رمان جاری هستند.

کتاب « درخت سنگستان » رُمانی از حُسینعلی جَعفری است که در سومین دورهٔ جایزهٔ ملی داستان حماسی (سال ۱۴۰۲) شایستهٔ تقدیر شناخته شده است که این موضوع نیز بر فضای حماسی و پهلوانی آن تأکید می‌کند. نویسنده‌ای پرکار با بیش از ده‌ها اثر در قالب‌های رُمان، داستان کوتاه و پژوهش که به عنوان یکی از نمایندگان رمان سیاسی در ادبیات ایران شناخته می‌شود و در آثارش اغلب به بازخوانی تاریخ معاصر پرداخته است.

گُزیدۀ کتابِ دِرخت سَنگِستان

در آستانۀ باشتین بودیم. شیخ ایستاد به تماشای هدهدی که روی شاخۀ خشک تک درختی زرد و نزار نشسته بود. سوغندی با انگشت، هدهد را نشانم داد.
- پیک سلیمان!
به فال نیک گرفتم دیدار هدهد را.
- نشان پیروزی ست!
شیخ سر به سوی آسمان برد.
- به فضل و کرم خداوند منّان ان شاءالله!
هدهد پرواز کرد سوی امام‌زاده که گنبد خشتی آن از دور نمایان بود. سوغندی خندید.
- راه می نُماید.
گفتم:
- به سوی حضرت سیمرغ.
شیخ محو تماشا بود و ذکر بر لب داشت.
چند گامی پیش رفتیم که شیخ ایستاد. باز چه شد؟ هوا را بو کشید. گویی بایزید باشد، نزدیک خرقان. گفت:
- از این ده بوی خوش می‌شنوم.
سوغندی توبرۀ خویش بر دوش جابه جا کرد.
- چه بویی؟
- بوی جوانمردی.
بشارت نیکویی بود. گفتم:
- خدا را سپاس از این بشارت.

از نَخمیار تا تلگرام

قِصّه گویی نوشته بود : کنار راننده نشسته بودم و به پُشتِ ماشین جُلو و عبارتِ « یا هو » نگاه می کردم و اَخبار رادیو را گوش می دادم که گفت : « وِبگاهِ هَمِگانی یاهو » در فَضایِ مَجازی راه اَندازی شد . مُدَّتی است که هر وقت لوگو / علامتِ تِلگرام را می بینم چُنین تَطبیقی برایم تَداعی می شود . یعنی به یادِ « نَخمیار » می اُفتم .

می گویند : فُلانی نَخمیارَش زیرِ زَمین کار می کند ، نَخمیار همین تکّۀ آهنی است که به شکلِ عَلامَت تِلگرام است ، کارش هم شَبیه تلگرام است یعنی : مَخفیانه و زیرَکانه

این نَخمیار به رَخت بَسته می شود و رَخت به یوغ ، یوغ هم که رویِ گَردنِ دو گاو سَوار است تا بِتَوان مَزرعه را شُخم زد . گویا به مجموع رَخت و یوغ و نَخمیار ، « خیش » می گویند . یوغ آن چیزی است که حَیوان را مَهار می کند ، زیر سیطَره در می آورد ، مثلِ یوگا !

باید مُواظِبِ بود که این فَضایِ مَجازی و تِلگرام هم آدَم را زیرِ سیطَرِه و مِهمیزِ خود نَکشاند ، یعنی هُوِیَّتِ ما را ، خودِ ما را ، خویشِ ما را ، ناخود نکند ، اِلینِه نشویم . یک وَقت به خود بیاییم بِبینیم خویشِ ما شُخم خورده ، شیار شده ! مثلِ خیش که زمین را شُخم می زند !

از نَخمیار تا تِلگرام کارشان به قولِ ما فَرومَدیها « زیر اَندَر زیر » است ! شاید مثلِ « آب زیرِ کاه » ، مثلِ « کَژدُم میانِ جُل » در واقِع کارِ مَخفیانه ! اَلبتّه گاو آهن و کُنتواتور جایِ نَخمیار را گرفته است .

یکی هم مُمکن است این عَلامَت را که می بیند ، به یادِ موشَکهایِ کاغَذی دورانِ کودَکی بیُفتَد . شما چه چیزی برایتان تَداعی می شود ؟

برای رضا رحمانیان

رضا رَحمانیان شوخ و بَذلِه‌ گو بود . یک سال پدر و مادرم با جَمعی از فَرومَدیها به مشهد رفتند ، می ‌گفتند : وقتی آنجا پیاده شدیم ، هر کَسی بار و بَندیلَش را برداشت و راهیِ جایی شد ، چه آنهایی که خانه و کاشانِه‌ ای داشتند و چه آنهایی که به مُسافرخانه رفتند . ما ماندیم و رضا کَربلا صادِق !

بعد رضا گفت : عَموحَسَن ، وَسایِلتان را بَردارید بِرویم بِبینیم ما هم جایی پیدا می ‌کنیم ؟! با هم یک اُتاق در مُسافِرخانه ‌ای گرفتیم .

مَعمولاً با هم به حَرَم می ‌رفتیم و بر می ‌گَشتیم . گاهی در بینِ راه تُرب برای صُبحانه یا شام می ‌گرفتیم با نان بِخوریم که رضا می ‌گفت : [ مثلاً ] خاویار گِرفته ‌ایم ! وَقتی غَذا قاتِقی دُرُست می ‌کردیم می ‌گفت : عَموحَسَن ! ما تویِ عُمرِمان قاتِقی نخورده ‌ایم ، اَصلاً نمی ‌دانیم قاتِقی چی هست ؟! به خاطِرِ شما اینجا قاتِقی می ‌خوریم ! ما در خانه ‌مان همیشه مُرغ و مُسَمّا و کَبابِ بَرگ و ... می‌ خوریم !

این خاطِره را خیلی وَقتها پدر و مادَرم در خانه تَعریف می ‌کردند و می ‌خَندیدند .

یک بار پدرم از بیرون آمد گفت : چند نَفَر مَرد بیرون نِشَسته بودیم رضا کَربلا صادق آمد گفت : در جایی نوشته بود : گُفتی ؛ باوَر کردم ، تَأکید کَردی ؛ شَکّ کردم ، قَسَم خوردی ؛ فَهمیدم که دروغ می‌گویی !

پدرم خَندید و گفت : همه زَدند زیرِ خَنده !

چند ماه پیش برای ثَبتِ مَدارِ قَناتِ هردوآب رفتم درِ حیاطِشان ، آمد دَمِ در و تَکلیفِ خانه کرد ، من مِقدارِ آب و زَمانِ آبیاری را پُرسیدم ، بَعد شُمارۀ مِلّی را می‌ خواستم ، رفت کیفِ کارتهایَش را آوَرد تا شُمارۀ ملّی را یادداشت کنم ، همین طور که کیف را وَرَق می ‌زد تا کارتِ مِلّی را نِشان دهد ،

گفت : نِگاه ! من چه کارتهایی دارم ! اَلآن با همین کارت می ‌توانم شما را بازداشت کنم !

یک بار به جُلُوِ مَغازۀ جوشکاریَش رفتم گفتم : ما با هم چه نِسبَتی داریم ؟ برایَم توضیح داد ولی آخِرَش نَفَهمیدم ! تا اینکه مادَرم گفت : من و مادرِ رضا ( فاطمۀ قُدّوسی ) با هم دُخترِعَمو هستیم ! دُخترعَمویِ لِح به لِح ! یعنی راستی ‌راستی ! یعنی پدر بُزرگِ مادَریِ من ( کَربلا علی قلیچ ) و پدر بُزرگِ مادَری رضا رَحمانیان ( مُحَمَّدعلی قُدّوسی ) با هم بَرادر بوده ‌اند .

یک روز به مادَرم تِلفُنی گفتم : من تا به حال به حَیاطِ جَدیدِ رضا رَحمانیان نَرفته‌ ام ، در فِکرَم بود که این بار که به فَرومَد بیایم با هم بِرویم مِقداری در خانِه‌ شان بِنِشینیم ! حالا که می ‌گویی مَریض شده است ، بِرو یک سَری بِزَن ! گویا آنجا در بیمارستان بِستَری بود و بَعد هم که رفته بود شَرایِط مُلاقات نداشته بود .

تاسوعایِ قَبل در صَحنِ حُسینیّه در بارۀ موضوعی صُحبت می ‌کردیم ، او هم نظر داد ، گفت : ما از همان بچّگی در این حُسینیّه بودیم ، حالا نَه اینکه بگویم خیلی دیندار بودیم ، نَه ، می ‌رفتیم آب بیاوریم و دور و بَر بودیم که یک چایی هم به ما برسد ولی این مَطلبی که گفته شد نشنیده ‌ایم .

آن روز جُلوِ مَغازِه ‌اش در بارۀ یکی از بَستِگانِ بسیار نَزدیکَش صُحبتی شد ، گفت : اَلبَتّه قَبول دارَم ایشان یک خُردِه سَبُک هست ! می ‌تَوانِست این را نگوید وَلی برایِ من مِصداقِ « قُولُوا الحَقَّ وَ لَو عَلی اَنفُسِکُم » شد ! خُدا رَحمَتَش کند که گاهی مَردُم را می ‌خَنداند ، خُدا هم او را بِخَندانَد .

رضا رحمانیان ( با لیوانِ چای در دَست )

صداق / مهریه خانم فاطمۀ صفّاری

خانم فاطمه صفاریان ( 2 / 2 / 1302 ـ 19 / 8 / 1389 )

صِداق

مِسِ ساخته : دوزاده کیلو ( مُقَوِّم به صَد و بیست ریال )

نَمد : دوازده کیلو ( مُقَوِّم به هَشتاد ریال )

بُز : چهار رَأس ( مُقَوِّم به هَشتاد ریال )

وَجهِ رایِج : مَبلَغِ صَد ریال

شش دانگ یک قَطعه زَمین : دارایِ پِلاکِ شُمارۀ سی و پَنج فَرعی واقِع در کَلاته نوِ فَرومَد فیروزآباد بَخشِ پَنج شاهرود مَحدود به حُدودِ اَربَعۀ زیر :

شُمالاً و شَرقاً : شارعِ عامّ

جُنوباً : شارعِ عامّ

شُمالاً [ غَرباً ] : زَمینِ جَعفَر

سی کیلو از دو قَطعَه زَمین : دارایِ پِلاک شُماره بیست و هَفت و بیست و هَشت

شُمالاً : به باغِ خانم نساء

شَرقاً : به باغِ نُمرۀ بیست و شش

جُنوباً : مُتَّصِل به دیوارِ اِشتِراکی

غَرباً : شارعِ عام

آب : پنج فِنجان از قَناتِ جاریّۀ شَهر خَرابه دارایِ پِلاکِ شُمارۀ بیست و هَفت به مَدارِ گَردِشِ دَوازدَه شَبانه‌ روز که هر شَبانه‌روزی هَشت چارَک و هر چارَکی به دو فِنجان ما بینِ شُرَکا مُنقَسِم می ‌شود .

مَبدَأ قَناتِ مَذبور زیرِ کَلاته عَبدُالله و مَظهَرِ آن شَهرِ خَرابه می ‌باشد .

قیمَت دو قَطعَه زَمین و آب : دو هزار ریال

جَمیعِ اَشیاء تَمامیَّت بر ذِمّۀ پدرِ زوج و عِندَ المُطالِبه زوجه بِدونِ عُذر تَسلیم نَماید .

این جانِبِ حَسَنقُلی هِمَّتی دارایِ شناسنامۀ شُمارۀ نُهصَد و نَوَد و هَشت فِرستاده و ساکِنِ فَرومَد دَفتَرِ سِجِل ولایتِ شاهرود فَرزند رَمَضانعلی اَثَرِ اَنگُشتِ سَبّابۀ دَستِ راستِ لُطفعَلی پدرِ زوج را تَصدیق دارم .حَسَنقُلی همّتی

چه اثر خوبی !

دکتر رسول جَعفریان : چه اثر خوبی درباره فَریُومَد است. اثری تحقیقی و خوش چاپ و چشم نواز . تابستان ۱۴۰۴ در ۲۴۵ ص منتشر شده است.

https://t.me/Historylibrary
کانال رسمی کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران