قَناتِ بازار

قناتِ بازار که مَظهرِ آن از کنارِ مسجدِ جامع بوده ، حدّ اَقَل قِدمَتش به قَرنِ هشتم می­ رسد که در کتابِ « حَدائق الوثائق » قَناتِ کوی جِنان نامیده شده است . از تَرکیبِ این قَنات با قَناتِ کویِ تَشتنداب ( کوشک ) قَناتِ « هر دو آب » به وجود می ­آید .

حَکیمُ الدّین فَریُومَدی که مُعاصِرِ ابن یمین بوده در وَصفِ یکی از باغها و این قَنات نوشته است :

« ... جُمله باغی که در نُزهت ثانیِ اِرَم و در طیبِ مَغارس بی نَظیرِ عالَم است در « کشتزارِ قَصَبۀ فَریُومَد » که رَشک نَمایِ بَلَدۀ طَیِّبه بَل خِجلَت فَزایِ جَنّتِ عالیه است ، مُحَدِّدِ جِهاتِ او شَرقاً فُلان و جُمله پنجاه استاخ آب از دو کاریزِ « جِنان و تَشتَنداب » که در این قَصَبۀ مَذکوره جاری است و عبارت از آن هر دو قنات به « هر دو آب » باشد و در لطافت با کَوثَر در مُجارات آید و با فُرات در مُبارات آید ... فی آخِر رَبیع الاوّل 740 »

مَدارِ آبیاری « هر دو آب » طبقِ اَسناد و آنچه در عَمَل مُحَقَّق است به گونۀ ذیل است :

یعنی فَقَط در مَدارِ چهارم و مُقابلِ آن مَدارِ دَهُم آبِ کوشک و بازار جُدای از هم هستند البتّه دَلیل هم داشته است :

ـ اوّلاً آبِ کوشک از نَظَرِ جُغرافیای در جایی قَرار گرفته که اِمکانِ رفتن به پُشتِ مسجدِ جامِع را نداشته که زمینهای باغچه سَنگی را آبیاری کند .

ـ ثانیاً چون زمینهایِ باغچه سَنگی نزدیکِ مَظهَرِ قَناتِ بازار و زمینهایِ کوشک نزدیکِ مَظهَرِ قَناتِ کوشک بوده ، نیازِ مُبرَم به آبِ قَناتِ هَمجَوارِ خود نداشته است .

غیر از این دو مَدار ( چهارم و دهم ) آبِ قَناتِ بازار هَمپایِ آبِ کوشک بوده و تَحتِ عُنوان « هر دو آب » زَمینهایِ کشاورزی را آبیاری می­ کرده است .

وقتی با تَرکیبِ « هر دو آب » یک جویِ آب به وجود می ­آمده ، چه نیازی به اینکه دو باره آن را تَفکیک کنند ؟ اگر قَرار به تفکیکِ آن بود که از همان اَوّل ، تَرکیب نمی ­کردند ! وانگَهی تَفکیکِ مُجَدَّدِ آن به طورِ عادلانه نیاز به مَقسَم دارد .

همانطور که قَناتِ شَهرستان و خیرآباد در کنارِ فلکۀ امام رضا مَقسَم دارد یا قَناتِ کوشک و قَناتِ سُلطان در بالادَست مَقسَم دارد ولی در هیچ جایِ صَحرایِ هر دو آب از مَقسَم خَبَری نیست !

تقسیمِ « هر دو آب » به صورَتِ جُزئی مُشکلِ دیگری هم به وجود می­آورد . تقسیمِ جُزئی یعنی اینکه در یک مَدار ، یک نَفَر بخواهد آبِ قِسمَتِ بازارِ خودش را بِفُروشد ! فَرض کنیم که فُروشنده و خَریدار برای خودشان به نَحوی مَقسَم هم دُرُست کنند باز آن مُشکِلِ گفته شده وجود دارد . آن مُشکِل چیست ؟ اِخلال در آبیاری شَریکِ آب !

فَرض کنید من که نوبتِ آبیاری ­ام در مَدارِ دوم و هشتم است بخواهم آبِ بازارِ نوبَتِ آبیاری­ ام را بِفُروشم ، من در صَحرایِ اَعلا عَینان / علی عینو آب می ­بَرم و خَریدار می­ خواهد آب را به باغِ عَرَبشاه بِبَرد . فاصِلۀ جویِ آب از جایِ باغِ عَرَبشاه تا اَعلا عَینیان حُدودِ 15 دَقیقه است .

فَرض کنیم نوبتِ آبیاریِ من ساعَتِ 9 صُبح است . اگر خَریدار دَقیقاً ساعَتِ 9 مَقسَم را باز کند 15 دَقیقه از آبَش را از دَست داده است . و اگر خَریدار 15 دَقیقه زودتر مَقسم را باز کند ، در عَمَل به شَریک آبی که من باید از او آب را بگیرم لَطمه زده است ، چون فشار و جَرَیانِ آبِ او را کَم کرده است . کُدام شما راضی هستید که در نوبتِ آبیاری شما این اِتّفاق بیفتد ؟!

یک اِتّفاقی که اُفتاده ، در زَمانی که آبِ بازار قَطع بوده ، بعضی آب از مَدارِ چهارم و دهم خَریده­ اند و چون آبِ بازار به اصطِلاح خُشک بوده ، مُشکلی در جا به جایی آن با مَدارِ دیگر به وجود نمی ­آورده ولی اکنون که آبِ بازار برقَرار شده ، مُشکل به وجود آمده ، آن مُشکل هم این است که آنها با اینکه آبِ بازار ندارند ، موقعِ آبیاری آبِ بازار هم می ­بَرند چون اِمکانِ قَطعِ آن نیست ! یعنی آبی که ندارند می ­بَرند ! یعنی حَقّ کَسِ دیگری دارد ضایِع می ­شود !

در زَمانی که آبِ بازار قَطع بوده ، بعضی نادانسته آبِ بازار را فُروخته ­اند ، یعنی مُعامِله ­ای رویِ کاغَذ اَنجام داده ­اند و مُتَوَجّه عَواقِبِ آن نبوده ­اند . یعنی مُتَوَجّه نبوده ­اند که در عَمَل اِمکانِ تَفکیکِ آن نیست .

بعضی هم که آبِ « هر دو آب » را فُروخته ­اند چون آن موقع آبِ بازار قَطع بوده و حالا برقَرار شده ، سوءِ استفاده می ­کنند که ما آبِ بازارش را نَفُروخته ­ایم ! و اِستدلال هم می­ کنند که ما نگفته­ ایم : « هر دو آب با فَضل آب ! » در صورتی که « فضل آب » یک توضیحِ اضافی است .

و وقتی که گفتی « هر دو آب » یعنی « هر دو آب » !

اَوّلاً همان طور که گفته شده ، « هر دو آب » فَقَط در مَدارِ چهارم و دَهُم از هم جُداست ، در مَدارهای دیگر با هم است .

حَکیمُ الدّین فَریُومَدی در قَرنِ هشتم در کتابِ حَدائِقُ الوَثائق که یک کتابِ حُقوقی است نوشته است :

قَناتِ کوی جِنان / بازار + قَناتِ کوی تَشتَنداب / کوشک = هر دو آب

وانگَهی باید به آن فرد گفت : اگر ریگی در کَفشَت نیست و منظورَت فَقَط آبِ کوشک بوده چِرا نوشته ­ای « هر دو آب » و چِرا تو نَنوشته ­ای بِدونِ فَضل آب !

یک نَفَر می­ تواند از 6 تَشته / فنجان آب ، 2 یا 3 تشتۀ آن را بِفُروشد ، امّا نمی ­تواند از 6 تشتۀ آب ، دو یا سه اینچ آن را بِفُروشَد ! چون همان طور که با مِثال توضیح داده شد عَمَلاً اِمکانپذیر نیست و می ­بینید که کَسانی هم که آبِ کوشکِ مَدارِ چهارم و دهم را پا به پا کرده و به مَدارِ دیگری آورده ­اند مُشکل به وجود آمده و باید چاره­ ای بیَندیشند !

تکلیفِ کَسانی که بِدونِ حُقّه و از رویِ ناآگاهی مُعامله­ کرده­ و آبِ بازار را در مَدارهایِ غیر از چهارم و دَهم فُروخته ­اند چیست ؟

ـ تکلیفِ مُعاملۀ باطِل است ! مُعامِله ­ای که مُحَقَّق نمی ­شود . یا مُعامله را به قیمَتِ روز برگردانند یا اِجاره ­اش را به قیمَتِ روز بگیرند یا ...

یک مِثالِ دیگر برای فَهمِ بهتر !

بعضی جَوانها در ابتدایِ ازدواج که اِحساساتی هستند ، یک قسمَتِ بَدَنِشان ( مَثلاً دَستِ راست یا قَلب ) را مَهرِ همسرشان می ­کنند ! خُب حالا که کار به جُدایی رسیده چه باید بکنند ؟ آن قِسمَتِ بَدَن را جُدا کنند یا دیۀ آن قسمَت را بگیرند ؟!

آبِ بازار و کوشک در مَدارِ چهارُم و دَهُم مثلِ دُختر و پسری هستند که هَنوز به عَقدِ هم در نیامده ­اند و در مَدارهای دیگر ، آبِ بازار به عَقدِ آبِ کوشک درآمده است . مَعقودۀ دیگری به عَقدِ دیگری در نمی ­آید !! شما چه می ­گویید ؟

داستان نشر یک مقاله در فرهنگ قومس

چند مَقاله برای فَصلنامۀ « فَرهَنگ قومِس » که از طَرَفِ اداره کُلِّ فَرهنگ و اِرشاد اسلامی اُستان سِمنان مُنتَشر می­ شود فرستادم .

ـ از « خانقاه فَریُومَد » تا « خانقاه سُلطانیّه »

ـ ذیلِ از خانقاه فَریُومَد تا خانقاه سُلطانیّه

ـ آیا فُرومَد ، فارمَد است ؟

ـ فَریُومَد چه چیز نیست ؟

ـ بَحرآباد در نَزدیکی سِمنان نیست .

ـ عَلاءُ الدّین مُحَمَّد ؟

ـ فُرومَد در آثارِ دکتر شَریعتی [ بخشی از آن را در کتابِ « اَحوالِ ابن ­یَمین » آوردم . ]

ـ از فُریَومَد تا خَرَقان [ در کتابِ « اَحوالِ ابن ­یَمین » آوردم . ]

ـ قُرآنیان فَریُومَدی [ در کتابِ « مُکاتِبات و مُراسِلاتِ ابن­ یَمین فَریُومَدی » آوردم . ]

این مَقالات هم به صورَتِ word و هم به صورَتِ pdf برای مَجَلِّه فرستاده شد .

از این میان فَقَط مَقالۀ « از خانقاه فَریُومَد » تا « خانقاه سُلطانیّه » در شُمارۀ 50 ـ 53 در صَفحۀ 107 تا 124 این فَصلنامه منتشر شد .

مَقالاتِ دیگَر یا مُنتَشِر نشد یا به من خَبَر ندادند که مُنتَشِر شده است .

در جَرَیان هم قَرار نگرفتم که آیا این مَجَلَّه به نویسندگانَش حَقِّ تَحریر هم می ­دهد یا نه ؟

من چند بار به صورَتِ تِلفُنی به آنها گفتم که : شما می ­توانید مَتنِ نوشتاری ( word ) مَقاله را به هر نوع فونتی / خَطّی و به هر اَندازه ­ای که می ­خواهید تَغییر دهید و نیازی به دوباره ­نویسی نیست ، اَصلاً نیازی به تایپِ مُجَدَّد نیست ، من خودم ویراستارم ، این مَقاله ویراستاری شده ، چِرا دوباره تایپ کنید ولی پاسُخ این بود که : نه ؛ ما اینجا خودمان دوباره تایپ می ­کنیم !

نَهایتاً مَقاله چاپ شد و من آن را خواندم ، دیدم فَقَط 40 غَلَط تایپی دارد !

چِرا ؟ می ­خواستید مثلِ آن کسی که آیۀ : « ... شَغَلَتْنَا اَمْوَالُنَا ... . » ، ( فَتح ، 48 / ١١ ) را « شَدُرُسنا » خواند ، اِصلاح کنید ؟!

...................................

آقای بَهاءالدّین خُرَّمشاهی در بارۀ یکی از دانشجویانِ هَمدوره­ ای ­اش نوشته است : دوستی داشتم بسیار باصَفا و پاکدِل ... که برایِ سُهولَتِ کار ، نامش را عِجالَتاً « قَصیدِه­ سَرا » می ­گُذاریم ... یک روز رفتم به مُؤسِّسۀ تایپ ، دیدم در آن گُوشِه موشِه­ ها ، جایی به او داده ­اند و آب و جارو و در بازکَردَنِ صُبحگاهی را به عُهدِۀ او گُذاشته ­اند . چون شَبها هم در مُؤَسِّسِۀ تایپ می ­خوابید و گُمان می ­کنم خودش تایپ­ کردن یاد گرفته بود و آن تِزِ چند هزار صَفحِه ­ای را تَک ­اَنگُشتی تایپ کرده بود ... سِپَس که تِزِ کَلان به پایان رسیده بود ، برای آن اَنواعِ فَهارِسِ لازم و غیرِلازم ساخته بود اَمّا دیده بود که این تِز ، بر خِلافِ بسیاری از کتابهایِ عادی ، غَلَط ­نامه ندارد . لِذا شُروع کرده بود به اینکه بسیاری از صَفَحات را بردارد و از نو تایپ کند و دَستی ­دَستی در آن غَلَط بِگُذارد و سپس از آن غَلَطها ، « غَلَط­ نامه » بِسازد که دَه پانزدَه صَفحِه ­ای بود و در آخِرِ جِلدِ آخِر آورده بود .

فَرار از َفلسفه ( زندگی خودنوشت فَرهَنگی بَهاءُالدّین خُرَّمشاهی ) ، تهران ، نشر جامی ، 1377 ، ص 137 ـ 139

...................................

یا می ­خواستید بَعدها بتوانید کتابِ « غَلَط­ نامه / دُرُستنامه » هم بنویسید ؟! حالا من این کار را در اینجا برایتان آسان می ­کنم :

مَنَقَّحِ این مَطالب در کتابِ « حَدائِق الوَثائِق » ، حَکیمُ الدّین فَریُومَدی ، به کوششِ مهدی یاقوتیان ، نَشر صالح ، چاپ اَوّل ، 1396 آمده است .

فِکر می ­کنید چون در اِداره کُلّ هستید هر کاری که دِلِتان می ­خواهد باید اَنجام دهید ؟! یا مَطلبِ عِلمی دیگران بازیچۀ دَستِ شماست ؟! اگر هم می ­خواهید بابتِ تایپ به دیگَران کُمک کنید راهِ بهتری بیابید .

آیاتِ الهی یا آیاتی شیطانی ( 2 ) ؟

آقای محمّد رحمانیان یکی از طلبه ­های فعّال فرومدی در فضای مَجازی است ، قبلاً یک حدیثی نقل کرده بود که آن را نقد کردم و اخیراً باز در همان حال و هوا حدیثِ دیگری نقل کرده که آن را هم نقد کرده ­ام . اکنون هر دو نقد را در اینجا ببینید .

اوّل متنِ درج شده را بخوانید ، بعد اصلِ آن را از « اصول کافی » مرور کنید . و بعد « نقدِ » مرا « نسیه » نگذارید بلکه دیدگاهتان را بنویسید .

.................................................................................................

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ ؛ قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص)‏ : بَيْنَمَا مُوسَى (ع) جَالِساً إِذْ أَقْبَلَ إِبْلِيسُ وَ عَلَيْهِ بُرْنُسٌ ذُو أَلْوَانٍ فَلَمَّا دَنَا مِنْ مُوسَى (ع) خَلَعَ الْبُرْنُسَ وَ قَامَ إِلَى مُوسَى فَسَلَّمَ عَلَيْهِ .

فَقَالَ لَهُ مُوسَى : مَنْ أَنْتَ ؟

فَقَالَ : أَنَا إِبْلِيسُ .

قَالَ : أَنْتَ فَلَا قَرَّبَ اللهُ دَارَكَ‏

قَالَ : إِنِّي إِنَّمَا جِئْتُ لِأُسَلِّمَ عَلَيْكَ لِمَكَانِكَ مِنَ اللهِ .

قَالَ : فَقَالَ لَهُ مُوسَى (ع) فَمَا هَذَا الْبُرْنُسُ ؟

قَالَ : بِهِ أَخْتَطِفُ قُلُوبَ بَنِي آدَمَ‏

فَقَالَ مُوسَى : فَأَخْبِرْنِي بِالذَّنْبِ الَّذِي إِذَا أَذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوَذْتَ عَلَيْهِ‏

قَالَ : إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَ اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَ فِي عَيْنِهِ ذَنْبُهُ .

وَ قَالَ : قَالَ اللَّهُ ( عَزَّ وَ جَلَّ ) لِدَاوُدَ (ع) : يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ .

قَالَ : كَيْفَ أُبَشِّرُ الْمُذْنِبِينَ وَ أُنْذِرُ الصِّدِّيقِينَ ؟!

قَالَ : يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ أَنِّي أَقْبَلُ التَّوْبَةَ وَ أَعْفُو عَنِ الذَّنْبِ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ أَلَّا يُعْجَبُوا بِأَعْمَالِهِمْ فَإِنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ أَنْصِبُهُ لِلْحِسَابِ إِلَّا هَلَكَ .

الكافي ( ط ـ الإسلاميّة ) ؛ ج‏2 ؛ ص314

رسولِ خدا ( صلّى اللهُ عليه و آله ) فرمود : زمانى موسى ( عليه السّلام ) نشسته بود كه ناگاه شيطان سوى او آمد و كُلاهِ درازِ رنگارنگى به سر داشت ، چون نزديكِ موسى ( عليه السّلام ) رسيد ، كُلاهش را برداشت و خدمتِ موسى بايستاد و به او سلام كرد .

موسى گفت : تو كيستى ؟

گفت : من شيطانم .

موسى گفت : شيطان تویى ؟! ( خدا آواره ‏ات كند )

شيطان گفت : من آمده‏ ام به تو سلام كنم به خاطرِ منزلتى كه نزدِ خدا دارى .

موسى ( عليه السّلام ) به او فرمود : اين كُلاه چيست ؟

گفت : به وسيلۀ اين كُلاه دلِ آدميزاد را مي ­رُبايم ( گويا رنگهاى مختلفِ كُلاه نمودارِ شهوات و زينتهاى دنيا و عقايدِ فاسد و اديانِ باطل بوده است ) .

موسى گفت : به من خبر ده از گناهى كه چون آدميزاد مرتكب شود بر او مسلّط شوى ؟

شيطان گفت : هنگامى كه او را از خود خوش آيد و عملش را زياد شُمارد و گناهش در نظرش كوچك شود .

و فرمود : خداى ( عزَّ و جلَّ ) به داود ( عليه السّلام ) فرمود : اى داود ! گُنهكاران را مُژده بده و صدّيقان ( راستگويان و درست كرداران ) را بترسان .

داود عرض كرد : چگونه گُنهكاران را مُژده دهم و صدّيقان را بترسانم ؟!

فرمود : اى داود ! گُنهكاران را مُژده بده كه من توبه را مي ­پذيرم و از گناه در مي ­گذرم و صدّيقان را بترسان كه به اعمالِ خويش خودبين نشوند ، زيرا بنده ­ای نيست كه به پاى حسابش كشم جُز آنكه هلاك باشد ( و سزاوارِ عذاب ، زيرا از نظرِ عدالت و حساب عبادات بنده با شُكر يكى از نعمتهاى او برابرى نكند ) .

أصول الكافي ، ترجمۀ مصطفوى ، ج‏3 ، ص 430

 

آیاتِ الهی یا آیاتِ شیطانی ؟

نقدِ یک حدیث

یک حدیث را از دو جهت می ­توان نقد کرد .

ـ از جهتِ سند و سلسلۀ افرادِ آن که مرتبط با علمِ رِجال است .

ـ از جهتِ متن و محتوای آن

بررسی سند خیلی حایزِ اهمّیّت نیست چون اگر سلسلۀ سند اِشکالی نداشته باشد و محتوای حدیث اِشکال داشته باشد باز هم پذیرفته نیست وانگهی کسانی که حدیث جعل کرده ­اند ، سعی کرده ­اند با سلسلۀ سندی ؛ حدیث جعل کنند که موردِ پذیرش قرار گیرد ، یعنی علاوه بر جعلِ متن و محتوا ، جعلِ سند هم کرده ­اند .

علّآمۀ طباطبایی در تفسیر المیزان گفتگوهایی از شیطان با پیامبران نقل کرده از جمله نوشته است : « و نيز در حديثى آمده كه موسى (عليه السّلام ) شيطان را ديد كه كُلاه بلندى بر سر دارد ، علّت آن را سؤال كرد گفت : با اين كُلاه دلهاى بنى ­آدم را صيد مى ­كنم ...   

البتّه اين روايات طورى نيست كه بتوان به يك يك آنها اعتماد نمود ، زيرا

اوّلا ؛ سندِ همۀ آنها صحيح نيست .

و ثانياً ؛ آن رواياتى هم كه سندشان صحيح است رواياتى آحادند كه نمى ­توان در مثلِ اين مسئله كه يك مسئلۀ اعتقادى و اصولى است به آن تمسّك جُست . »

تفسير الميزان ، طباطبايي ـ سيّدمحمّدحسين ، برگردان ؛ موسوي همداني ـ سيّدمحمّدباقر ، دفتر انتشارات اسلامي ، چاپ پنجم ، 1374 . مجلّد 8 ، ص 79 و 81

.................................................................................................

در اینجا حدیثِ موردِ نظر از جنبۀ متن و محتوا موردِ بررسی قرار می ­گیرد .

1ـ کلمۀ ابلیس در قرآن 11 مورد بیان شده ، 9 موردِ آن مرتبط به داستانِ آفرینشِ آدم و دو موردِ آن مرتبط با قیامت است پس در قرآن از کلمۀ « ابلیس » برای دنیا استفاده نشده است .

ـ آنچه در دنیا مطرح شده ، کلمۀ « شیطان » و « شیاطین » است .

ـ بنا بر این به کار بُردنِ کلمۀ ابلیس در این متن ، اعتبارِ حدیث را زایل می ­کند . چون پیامبر با کاربُردِ واژۀ « ابلیس » و « شیطان » در مکانِ خود آشناست .

2ـ در متنِ حدیث ، ابلیس به موسی می ­گوید : من آمده ­ام به خاطرِ مقامي كه در پيشگاهِ خدا داري بر تو « سلام » كنم .

ـ امّا حدیث تقطیع شده به گونه ­ای که گُمان می ­رود هیچ سلامی نکرده فقط به پرسشِ موسی پاسخ داده است .

3ـ ابلیس می ­گوید : به جهتِ قُرب و منزلتی که در پیشگاهِ خدا داری آمده ­ام به تو سلام کنم ! در صورتی که خدا او را امر به سجده کرد امّا برای آدم سجده نکرد . تکبّر ورزید و کافر گردید . هیچ گزارشی از توبۀ ابلیس به ما نرسیده که او از کارش پشیمان شده و دست به هدایتگری زده است . پس این مطلب با آیاتِ قرآن سازگاری ندارد .

4 ـ در متن علّت سؤال کردنِ موسی از ابلیس بیان نشده است .

ـ اگر موسی از ابلیس سؤال کرده تا اطمینان حاصل کند او ابلیس است که متن گویای این نیست چون ابلیس راهنمایی کرده ، در صورتی که کارِ ابلیس گُمراهی است نه راهنمایی !

ـ در متن هم آمده که گفته با این کُلاه ، فریب می ­دهم یعنی کارش گُمراهی است نه هدایت !

ـ و چرا در این صورت که موسی نمی ­دانسته او کیست ، پاسخِ سلامِ ابلیس را نداده است ؟

ـ و اگر موسی از ابلیس سؤال کرده تا بر معلوماتش افزوده شود و در واقع ابلیس معلّم موسی شده است ، باید گفت : پس اینها آیاتِ شیطانی است چون پیامبرِ خدا باید از طریقِ خدا و ملائکه آموزش ببیند نه از طریقِ ابلیس و شیطان !

ـ آیا امام صادق (ع) و حضرت محمّد (ص) و حضرت موسی (ع) باید سخنِ خدا را برای هدایت به مردم بگویند یا سخنِ ابلیس را ؟

5 ـ در پی ­نوشت آمده آست :  الکافی ، ج 2 ، ص 314 .

سلسله سند و متنِ اصلی حدیث که عربی است حذف شده و فقط ترجمۀ آن آمده است ، پس باید به کتابی که ترجمه شده ارجاع داد تا معلوم شود مترجم چه کسی بوده است . وانگهی این متن در فضای مجازی به وفور هست به همین صورت ، این نشان می ­دهد که مطلب از کتاب گرفته نشده بلکه از روی هم کُپی شده است . خصوصاً که در « اصول کافی » قسمتِ « سلام کردنِ ابلیس بر موسی » آمده ولی در این متن حذف شده است .

6ـ موسی به ابلیس می ­گوید : خدا تو را از ما و ديگران دور گرداند .

امّا به جای آنکه ابلیس دور شود با موسی به گفتگو می ­پردازد و موسی هم از ابلیس مطلبی می ­پرسد .

7 ـ ابلیس به موسی می ­گوید : من آمده ­ام که به تو سلام کنم .

یعنی حدیث می ­گوید : موسی در پیشگاهِ خدا چُنان مَقامی دارد که ابلیس آمده تا به او سلام بکند و حدیث در واقع از فضیلتِ موسی سخن می گوید . در قرآن آمده است که : « إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيمًا . » ، ( احزاب ، 33 / ٥٦ ) همانا خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند . ای کسانی که ایمان آورده ­اید ، بر او درود بفرستید و چُنان که شایسته است [ بر او ] سلام کنید یا چُنانکه شایسته است تسلیمِ فروانِ او باشید .

این آیه در بارۀ خاتم النّبین است امّا سؤال این است که موسی به عنوانِ پیامبرِ خدا شایستۀ صلوات یا درود و سلام خدا و مؤمنان است یا شایستۀ سلامِ ابلیس ؟ 

8 ـ قرآن شیطان را « عَدُوٌّ مُبِين » برای انسانها و « كَفُور » برای خدا معرّفی کرده است ، آیا اَخبار و اِخبار قرآن صادق نیست ؟

« ... وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ، ( بقره ، 2 / ١٦٨ و 208 ) ... و از گامهای شیطان پیروی نکنید ، چرا که او برای شما دشمنی آشکار است .

« قَالَ : يَا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا . إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ، ( یوسف ، 12 / ٥ ) [ یعقوب ] گفت : ای پسرکِ من ، خوابِ خود را برای برادرانت حکایت نکن که در بارۀ تو نیرنگی [ خطرناک ] به کار می ­بَرند . بی ­گُمان ، شیطان برای انسان دشمنی آشکار است . 

« ... وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا * إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا . » ، ( اسراء ، 17 /  26 ـ ٢٧ ) ... و هیچ گونه ریخت و پاشی [ در مالِ خود ] مکن ، چرا که ریخت و پاش ­کنندگان همزادانِ شیطان ­اند و شیطان به پروردگارش پیوسته ناسپاس است .

« وَ قُلْ لِعِبَـادِي : يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَـنُ . إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْـزَغُ بَيْنَهُمْ . إِنَّ الشَّيْطَانَ كَـانَ لِلإنْسَانِ عَدُوًّا مُبِينًا . » ، ( اسراء ، 17 / 53 ) و به بندگانم بگو : آنچه را که بهترین سخن است بگویند زیرا شیطان میانِ آنان وسوسه و آشوب می­ اندازد ، زیرا شیطان برای انسان دشمنی آشکار است .

« يَا بَنِي آدَمَ ! لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْآتِهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ . إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ . » ، ( اعراف ، 7 / ٢٧ ) ای فرزندانِ آدم ، مبادا شیطان شما را فریب دهد چُنانکه پدر و مادرتان را از آن بوستان بیرون کرد ، در حالی که لباسهایشان را از آنها بر می ­کَند تا شرمگاههایشان را به آنها نشان دهد . همانا او و کسانش شما را از جایی که آنها را نمی­ بینید می ­بینند . بی ­گُمان ما شیاطین را یار و یاورِ کسانی قرار دادیم که ایمان نمی ­آورند .

قرآن می­ گوید : شیطان به پیامبران هم القا می ­کند .

« وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللهُُ آيَاتِهِ وَ اللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ . » ، ( حجّ ، 22 / ٥٢ ) و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر اینکه وقتی آرزو می ­کرد [ که دینش را پیش ببرد ] شیطان در آرزویش [ مطالبی نادرست را ] القا می ­کرد ولی خدا آنچه را شیطان القا می ­کند از بین می ­بَرد . سپس آیاتِ خود را اُستوار می ­دارد و خدا دانای حکیم است .

موسی کُشته شدنِ یکی از فرعونیان را از عملِ شیطان که « عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ » است می ­داند و در پاسخ فرعون می ­گوید : من آن موقع که آن فرد را کُشتم از گُمراهان بودم ، در واقع اشاره به همان کارِ شیطان که گُمراهی است می ­کند .

« وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَـوَكَـزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ : هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ . » ، ( قَصَص ، 28 / ١٥ ) و [ موسی ] وارد شهر شد در حالی که مردم آن بی­ خبر [ و در استراحت ] بودند . پس دو مرد را در آنجا یافت که با هم پیکار می ­کردند ، این یک از پیروانش و آن یک از دشمنانش بود . آن که از پیروانش بود بر ضدِّ آن که از دشمنانش بود از وی یاری خواست . پس موسی با مُشت به او زد و کارش را ساخت ، گفت : این از عمل شیطان است . به راستی که او دشمنی گُمراه ­کننده و آشکار است . 

« قَالَ : أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَ لَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ * وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكَافِرِينَ * قَالَ : فَعَلْتُهَا إِذًا وَ أَنَا مِنَ الضَّـالِّينَ * فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ . » ، ( شعراء ، 26 / 18 ـ ٢١ ) [ فرعون به موسی ] گفت : آیا ما تو را در کودکی نپروراندیم ؟ حال آنکه چند سالی از عُمرت را در میانِ ما درنگ کردی . و کردی آن کاری را که از تو صورت گرفت و تو از ناسپـاسـانی ! [ موسی ] گفت : آن را در حالی انجـام دادم که از گُمـراهـان بودم [ نتیجۀ کـار را نمی­دانستم ] . پس چون از شما ترسیدم ، از دستتان گُریختم ، پس [ از آن ] پروردگارم به من حِکمت بخشید و مرا از پیامبران قرار داد .

ترجمۀ آیات از ؛ مرحوم آیت الله صالحی نجف آبادی

پس اینکه ابلیس یا شیطان موسی را راهنمایی کرده ، بر خلافِ قرآن است و احادیث هم باید بر قرآن عَرضه شود اگر موافقِ قرآن بود و مخالفِ قرآن نبود موردِ پذیرش قرار گیرد . آیا موردی در قرآن هست که شیطان کسی را راهنمایی کرده باشد ؟

مرحوم سیّدمرتضی عسکری می­ گوید : « در میانِ احادیث ، چه تفسیری و چه غیرِ آن روایاتِ مخدوش و غیرِصحیح زیاد است و متأسّفانه پیروانِ مکتبِ اصول فقط بررسیِ متن و سندِ احادیث را در محدودۀ احادیثِ فقهی پیاده کردند و در موردِ سایرِ احادیث ، ابزارِ علمی ­شان را فروگذاردند و با احادیثِ تفسیری همانندِ اخباریها عمل کردند ! هیچ بررسی نکردند و نمی ­کنند که آیا این حدیث صحیح است یا خیر ؟ مُعارض با قرآن است یا خیر ؟ با کمالِ تأسّف علمِ قرآن و علمِ سیره در حوزه بی ­آبرو است .»

کیهان اندیشه ، ( ویژه­ نامۀ قرآن ـ بهمن و اسفند 1368 ) شمارۀ 28 ، ص 45 .  

مرحوم آیت الله خویی دلایلِ زیادی آورده که نمی ­توان همۀ احادیثِ کُتب اربعه را قابلِ اعتبار و اعتماد دانست بلکه باید موردِ ارزیابی قرار گیرد ، یکی از دلایلِ او این است : شیخ صدوق « کتاب مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » را در پاسخ به درخواستِ سیّد شریف ابوعبدالله معروف به « نعمت ­الله » نگاشته است . او از شیخ می ­طلبد که در فقه کتابی بنگارد که مرجع و تکیه ­گاهِ او باشد و در مقولۀ خود [ احادیثِ فقهی ] چون کتابِ مَن لا یحضُرُهُ الطّبیب اثرِ « محمّد بن زکریای رازی » در طبّ ، رسا و گویا باشد .

بی ­شکّ « کافی » از « مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » گُسترده و فراگیرتر است پس اگر شیخِ صدوق تمامِ روایاتِ کافی را صحیح می ­دانست تا چه رسد که قاطع و معتقد به قطعیّت صدورِ همۀ روایاتِ کافی از معصومان (ع) باشد دیگر نیازی نمی ­دید که خود « کتاب مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » را به رشتۀ تألیف کشد بلکه می ­بایست « ابوعبدالله » را به کافی رهنمون می ­کرد و می ­گفت : کتابِ « کافی » در بابِ خود ، با « مَن لا یحضُرُهُ الطّبیب » در طبّ همپایه است و هم در معنای خود ، کافی و بَسنده . »     

در آمدی بر علم رجال ( ترجمۀ مقدمۀ معجم رجال الحدیث ) ، آیت الله العظمی ابوالقاسم خویی ، ترجمۀ عبدالهادی فقهی زاده ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ اوّل ، 1376 ، ص 35 ـ 36 

شهيد مطهّري مي ­گويد :‌ در همين كتابِ كافي و كتابهاي ديگر روايتها هست كه اگر به مضمونِ اينها نگاه بكنيم ، مي ­فهميم كه مُزَخرَف است ، بعضيها هم سندشان ضعيف است .

( اسلام و مقـتضيات زمان ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ،1362 . ص 81 )

حالا چه ضرورتی دارد که بدونِ ارزیابی از کتابهای حدیث ، نقلِ قول کنیم ؟

برگردیم سر خطّ !

آقای شیخ محمّد رحمانیان ادّعا کرده است که : من طلبۀ حوزۀ علمیّۀ قم هستم ، بیست و چهار سال نون حوزه رو خوردم که وقتی دیدم جایی داره به دین توهین میشه ، مردم رو روشن کنم . »

سؤال ما از آقای رحمانیان این است ، قرآن می ­گوید : ابلیس یا شیطان گُمراه ­کننده است « ... وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ، ( بقره ، 2 / ١٦٨ و 208 ) و حضرت موسی کُشتنِ یک نفر را از گُمراهی « فَعَلْتُهَا إِذًا وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ . » ، ( شُعراء ، 26 / 20 ) و کـارِ شیطـان « هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ . » ، ( قَصص ، 28 / ١٥ ) می ­داند ولی حدیثی که شما نقـل کرده ­اید بر خلافِ قرآن می ­گوید : شیطان حضرت موسی را راهنمایی کرد و امام صادق و پیامبر گرامی به جای آنکه آیاتِ رحمانی را بر مردم تلاوت کنند آیاتِ شیطانی را بیان کرده­ اند ، شما که به قولِ خودتان 24 سال نانِ حوزه را خورده ­اید چرا حدیثی را که مخالفِ قرآن است بیان کرده ­اید ؟ آیا بیانِ این گونه احادیث توهین به قرآن و دین نیست ؟ آیا با بیانِ احادیثِ مخالفِ قرآن مردم روشن می ­شوند ؟   

توجّه : هر گونه پاسخِ علمی و مستند که با نام و نشانِ واقعی نویسنده باشد در اینجا درج می ­شود .

.................................................................................................

.................................................................................................

حدیثی که ایشان اخیراً نقل کرده است .

روزی حضرت محمّد ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) شیطان را در مسجد الحرام دید ، پیش او رفت و گفت : « ای نفرین شده ، چرا ناراحتی ؟ »

شیطان گفت : « از دستِ تو و اُمّت تو ناراحتم . »

حضرت فرمود : « چرا از من ناراحتی ؟ »

 شیطان گفت : « چون این همه تلاش می‌ کنم که مردم را گُمراه کنم ، ولی تو در قیامت از آنها شفاعت می ‌کنی و تمام زحمات مرا به هَدَر می ‌دهی ، به همین جهت با تو دشمنم و از تو بدم می‌ آید . »

حضرت فرمود : « از دست اُمّتم چرا ناراحتی ؟ » شیطان گفت : اُمّت تو خُصوصیّاتی دارند که اُمّتهای دیگر ندارند :

اوّل : وقتی به هم می‌ رسند ، سلام می‌ کنند ؛ سلامی که اسم خداست و من از این اسم می ‌ترسم .

دوم : چون همدیگر را می‌ بینند ، به یکدیگر دست می‌ دهند و تا دست‌هایشان از هم دور نشده است ، گُناهانشان بخشیده می‌ شود .

سوم : وقتی غذا می ‌خورند ، « بسم الله … » می ‌گویند و این باعث می‌ شود ، دیگر نتوانم غذا بخورم و گُرسنه بمانم .

چهارم : بعد از غذاخوردن « الحمد لله » می‌ گویند .

پنجم : هر زمان که نام تو آورده شود ، بلند صلوات ختم می ‌کنند و آنقدر ثواب آن زیاد است که من فرار می‌ کنم .

ششم : زمانی که می خواهند کاری کنند ، « ان شاء الله » می‌ گویند و به همین دلیل ، من دیگر نمی‌ توانم در کارهایشان مداخله کنم و آنها را بر هم زنم .

هفتم : آنها صدقه می ‌دهند و به این وسیله ، هم گناهانشان آمرزیده می‌ شود و هم هفتاد نوع بَلا را از خود دور می ‌کنند .

نبی اکرم ( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) فرمودند :

« وقتی انسان دستش را به منظور خارج کردنِ صدقه ، در جیبش فرو می ‌بَرد ، هفتاد شیطان دستِ او را می ‌گیرند ؛ تا او را منصرف نمایند و نگذارند که او صدقه بدهد . »

هشتم : قرآن می ‌خوانند و در خانه‌ ای که قرآن خوانده می‌ شود ، دیگر جایی برای من نمی ‌ماند ؛ زیرا در آن خانه ملائک رفت و آمد دارند .

نهم : مرا زیاد لعنت می ‌کنند و وقتی مرا لعنت می ‌کنند ، یک زخم بر بدنم می ‌اُفتد و تا زمانی که همان شخص را به گُمراهی نکشانم ، آن خوب نمی‌ شود .

دهم : وقتی گُناهی مرتکب می‌ شوند ، سریع‌ تر توبه می ‌کنند و زحماتِ مرا به هَدَر می ‌دهند .

یازدهم : بعد از عَطسه کردن ، « الحمد لله » می ‌گویند .

.................................................................................................

تناقضهای متن و مخالفتهای آن با آیاتِ قرآن را ببینید .

در شمارۀ اوّل می­ گوید : « وقتی به هم می ‌رسند ، سلام می ‌کنند ؛ سلامی که اسم خداست و من از این اسم می ‌ترسم . »

گر چه سلام یکی از نامهای خُداست « هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا اِلَهَ اِلّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ ... . » ، ( حَشر ، 59 / ٢٣ )

ولی وقتی افراد به هم سلام می ­کنند ، به معنای سلامتی است نه نامِ خُدا ، یعنی عبارت « سَلامٌ عَلَیکُم » به معنای « سلامتی بر شما باد » است نه به معنای « خُدا بر شما باد » ! خدا هم که در قرآن می ­گوید : « سَلامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ » یا « سَلامٌ عَلَى اِبْرَاهِيمَ » و ... ( صافّات ، 37 /  79 ، 109 ، 120 ، 130 ، ١٨١ ) به همین معناست . به معنای درود و سلامتی فرستادن است ، نه خدا فرستادن . یا به قولی تحیّت است .

یعنی از جنبۀ اسم خدا درآمده و قول و گفتارِ خدا می­ شود .

« لَهُمْ فِيهَا فَاكِهَةٌ وَ لَهُمْ مَا يَدَّعُونَ : « سَلامٌ » قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ . » ، ( یس ، 36 / 57 ـ ٥٨ )

وانگهی سلام کردن مختصّ امّت پیامبر نیست . طبقِ آیات قرآن ابراهیم و مهمانانی ( فرشتگان ) که بر او وارد شدند بر همدیگر سلام کردند . ( هود ، 11 / ٦٩ ) ، ( ذاریات ، 51 / ٢٦ )

همین طور ابراهیم به پدرش ( ؟! ) سلام کرده است .

قَالَ : « سَلامٌ عَلَيْكَ ؛ سَاَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي ، اِنَّهُ كَانَ بِي حَفِيًّا . » ، ( مریم ، 19 / ٤٧ )

شاید بگویید که ابراهیم یک نفر بوده است ! ولی قرآن ابراهیم را اُمّت واحده می ­داند ! « اِنَّ اِبْرَاهِيمَ كَانَ اُمَّةً قَانِتًا ، لِلَّهِ حَنِيفًا ، وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ . » ، ( نحل ، 16 / ١٢٠ )

همانا ابراهیم ( به تنهایی ) امّتی فروتن و فرمانبردار برای خُدا [ و ] حقّگرا بود و از مشرکان نبود . 

در متنِ حدیث قبلی ، ابلیس به موسی می ­گفت : من آمده ­ام به خاطرِ مقامي كه در پيشگاهِ خدا داري بر تو « سلام » كنم .

ولی در اینجا از اینکه دیگران سلام می کنند ، می ترسد ! « وقتی به هم می ‌رسند ، سلام می ‌کنند ؛ سلامی که اسم خداست و من از این اسم می ‌ترسم . »

.................................................................................................

در شمارۀ سوم می گوید : « وقتی غذا می‌ خورند ، « بسم الله … » می‌ گویند و این باعث می‌ شود ، دیگر نتوانم غذا بخورم و گُرسنه بمانم . »

مگر نوع غذای شیطان از جنسِ غذای انسان است ؟ مگر شیطان مجبور است که از غذای مسلمانان بخورد ، خُب برود همسُفرۀ کسانی شود که غذایشان را با مشروب سِرو می ­کنند ؟ برود از درختان و باغها و انبارها و ... غذا بردارد ؟!

مؤمنانی که وقتی غذا می­ خورند « الحمد لله » می ­گویند ، اهلِ قرآن خواندن هم هستند ، همین طور نمازگزار هم هستند و در نماز قرآن می ­خوانند ، پس قرآن خواندنِ مؤمنان ، مانعِ حُضورِ شیطان در خانه­ هایشان است ، وقتی شیطان در خانۀ مؤمنان و همسُفرۀ آنان نیست دیگر مشکلِ غذا خوردن و گُرسنه ماندنش چه معنا دارد ؟

.................................................................................................

در شمارۀ چهارم و یازدهم می ­گوید : بعد از غذاخوردن و عطسه کردن « الحمد لله » می ‌گویند .

مگر الحمد لله گفتن در این دو مورد با الحمد لله گفتن در مواردِ دیگر فرق می­ کند ؟ چون وقتی دو مورد را استثنا و برجَسته می ­کند یعنی ، ویژگی خاصّی دارد .

آیا نمازگزاران که در سورۀ حمد « اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ » می­ گویند ، اهمّیّت کمتری نسبت به آن دو مورد دارد ؟

.................................................................................................

در شمارۀ پنجم می ­گوید : « هر زمان که نام تو آورده شود ، بلند صلوات خَتم می ‌کنند و آنقدر ثواب آن زیاد است که من فرار می ‌کنم . »

آیۀ صلوات فرستادن بر پیامبر در سورۀ احزاب است و این سورۀ ، خُصوصاً این آیه در مدینه نازل شده است . 

« إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيمًا . » ، ( احزاب ، 33 / ٥٦ ) پس ماجرای گفتگوی پیامبر با شیطان در مسجد الحرام باید مربوط به سال هشتم هجرت به بعد که سال فتحِ مکّه است باشد .

وقتی مؤمنان بر پیامبر صلوات بفرستند شیطان فَرار می­ کند ، اکنون که پیامبر در مسجد الحرام حُضور دارد و طبقِ همین آیه خُدا و ملائکه ­اش بر او صلوات می ­فرستند ، چِرا شیطان فَرار نمی ­کند ؟ مگر صلوات فرستادنِ مؤمنان از صلوات فرستادنِ خُدا و فرشتگانش اَثَرِ بیشتری دارد ؟

 .................................................................................................

در شمارۀ هشتم می­ گوید : « قرآن می ‌خوانند و در خانه ‌ای که قرآن خوانده می ‌شود ، دیگر جایی برای من نمی ‌ماند ؛ زیرا در آن خانه ملائک رفت و آمد دارند . »

و در ابتدا گفت : « روزی حضرت محمّد ( صلّی الله علیه وآله و سلّم ) شیطان را در مسجد الحرام دید ، پیش او رفت ... »

یعنی این گفتگوی بین پیامبر و شیطان در مسجد الحرام دارد صورت می ­گیرد . 

اگر هر مؤمنی که در خانه ­اش قرآن بخواند ، این قرآن خواندن موجبِ آمد و شد ملائکه می­ گردد و مانعِ آمدنِ شیطان می ­شود . جمیع مؤمنان که در مسجد الحرام بیشتر از خانه خودشان ، قرآن می­ خوانند ، پس در این مَهبطِ وحی و محل آمد و شد فرشتگان ، شیطان چه می خواهد ؟ چِرا قرآن خواندنِ مؤمنان در مسجد الحرام مانعِ ورودِ شیطان نشده است ؟ آیا قرآن خواندن در خانۀ شخصی ، مانعِ حُضورِ شَیطان می­ شود و در خانۀ خدا مانع نمی ­شود ؟ اگر قرآن خواندنِ اُمّت پیامبر در خانه هایشان مانع حُضور شیطان می ­شده ، پیامبر گرامی هم در خانه ­اش و هم در مسجد الحرام قرآن می­ خوانده ، پس به طریقِ اُولی باید قرآن خواندنِ ایشان مانعِ حضورِ شیطان در خانۀ خودش و خانۀ خدا می ­شده است !

.................................................................................................

پیامبر به مسجد الحرام آمده ، که طواف و عبادت کند یا آمده از شیطان چیزی یاد بگیرد ؟ 

مگر قرآن شیطان را « عَدُوٌّ مُبِين » برای انسانها و «كَفُور » برای خُدا معرّفی نکرده است ؟ کارِ شیطان که گُمراهی است پس چرا در اینجا به زَعمِ شما هدایت می­ کند و سُخَنِ راست بر زبان می­ راند ؟ آیا آنچه قرآن در بارۀ شیطان گفته ؛ دروغ است ؟

« اِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا . اِنَّمَا يَدْعُو حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ اَصْحَابِ السَّعِيرِ . » ، ( فاطر ، 35 / ٦ )

قرآن می­ گوید : « شیطان دشمنِ شماست ، شما هم او را دشمن بگیرید . » آیا پیامبر خودش به قرآن عمل نمی­ کند ؟

.................................................................................................

در شمارۀ نهم می­ گوید : « مرا زیاد لعنت می ‌کنند و وقتی مرا لعنت می‌ کنند ، یک زخم بر بدنم می‌ اُفتد و تا زمانی که همان شخص را به گُمراهی نکشانم ، آن خوب نمی ‌شود . »

این همه مسلمان و این همه لَعن و نفرین بر شَیطان ، آیا جای سالمی در بدنِ شیطان باقی مانده است ؟ شیطان با زخمهای دائمش چه می ­کند یعنی مؤمنانی که او را لَعن کرده­ اند و او نتوانسته آنها را گُمراه کند ؟

شاید بگویید : اگر این گُزارش تناقض دارد یا دروغ است یا با آیاتِ قرآن موافق نیست ، شیطان دروغ گفته است ! در این صورت ؛ چرا پیامبر آن را بیان کرده است ؟ بیانِ سخنِ دروغ و مخالفِ قرآن آن هم از طرفِ پیامبر گرامی ( خصوصاً برای تأیید ) چه فایده ­ای دارد ؟

.................................................................................................

نگارنده به استنادِ دلایلی که آورد این حدیث را ساختگی و جَعلی می ­داند . برای همین به اجمال گفتم : یک بار با نقلِ حدیث ، موسای پیامبر را شاگرد شیطان کردی ! و اخیراً با نقلِ حدیث پیامبر گرامی را شاگردِ شیطان می ­کنی ! شما در این سالها در حوزه چه خوانده ­ای ؟

پیامبر موظّف بوده آنچه را خدا به او وحی می ­کند به مردم ابلاغ کند یا آنچه را شیطان به او گفته است به مردم ابلاغ کند ؟

ایشان در پاسخ گفت : اینکه یک حدیث ، جَعلی هست یا نیست ، شما در حد تشخیصش نیستی ...  باید یک فرد حدیث شناس نظر بده.... از نظر محتوایی هم این احادیث هیچ اِشکالی ندارد ، چون معلم اصلی خداوند است ، چطورجبرئیل میتواند معلم پیامبر باشد ، جبرئیلی که از نظر رُتبه پایین تر از انبیاست ، خضر می تواند معلم موسی علیهما السلام باشد ، در حالی که موسی علیه السلام اولوالعزم است ، نباید مطالب دینی را با عقل کوچک خود بسنجید .

آقای محترم ، سؤال کن ، سؤال !!!!

چرا فکر می­ کنی هر اشکالی به ذهنت رسید وارده !؟

من فکر میکنم ، به آیت الله مکارم شیرازی هم یه تماسی بگیر، بگو تو این هشتاد سال تو حوزه چی خوندی ....

فکر میکنم با کل حوزه علمیه باید تماس بگیری …

پایگاه اطلاع رسانی حوزه رو ببین ، به علامه مجلسی...  مرحوم راوندی....  هم باید تذکر بدی

واقعا ، برای بنده جای سواله ،

چرا این همه عالم این احادیث رو ذکر کردن ،

ولی از آقای یاقوتیان اجازه نگرفتن....  کاش ، از آقای یاقوتیان سوال میکردن ،

شما که در تشخیص احادیث معتبر و نامعتبر با عقلت همه چیز رو میفهمی

آیا این حدیث درسته یا نه ؟؟؟؟ اینا تو حوزه چکار میکنن !؟

.................................................................................................

ایشان بعد از این مطالب ، چند نمونه از گفتگوهای پیامبران با شیطان را شاهد آورد که در پایگاههای حوزوی یا مراجع درج شده است از جمله حدیث ذیل را که در ادامه­ اش نوشته بود : « من فکر میکنم ، به آیت الله مکارم شیرازی هم یه تماسی بگیر، بگو تو این هشتاد سال تو حوزه چی خوندی .... »

.................................................................................................

https://makarem.ir/main.aspx?typeinfo=42&lid=0&catid=29285&mid=416757

نصیحت شیطان به حضرت نوح (ع)

پرسش : پس از نفرین كردن و غرق شدن قوم حضرت نوح (ع) ، شیطان چه نصیحتی به او کرد ؟

پاسخ اجمالی :

شیطان به خاطر اينكه حضرت نوح (ع) قومش را نفرين كرد و همه آنها هلاك شدند و زحمتِ گُمراه كردنِ آنها از دوشش برداشته شد خواست تا نوح (ع) را موعظه كند . به دستور خدا ، نوح (ع) موعظه ­اش را شنيد . شيطان گفت : در سه جا به تو خيلي نزديكم :

 1. در موقع خشم و غضب به ياد من باش .

 2. موقع قضاوت و داوری بين دو نفر به ياد من باش .

 3. هنگامى كه با زن نامحرمی خَلوت كردى به یاد من باش .

پاسخ تفصیلی :

پس از آنكه قوم حضرت نوح ( عليه السّلام ) غرق شدند شيطان خدمتِ حضرت نوح (ع) رسيد و گفت : تو خدمتِ بزرگي به من كردى من نيز مى­ خواهم به تو خدمتى كنم !

حضرت نوح (ع) با تعجّب پرسيد : چه خدمتى به تو كرده ام ؟

گفت : اين جمعيّتى كه نفرين كردى و نابود شدند و نسلِ آنها را ، شب و روز مى ­بايست وسوسه مى كردم و تلاش و زحمت مى كشيدم تا هدايت نشوند ، اكنون كه هلاك شده اند تا مدّتى آسوده ام ؛ زيرا كسانى كه من بر آنها سُلطه داشتم نابود شده اند و آنها كه مانده اند سُلطه اى بر آنان ندارم ! حضرت نوح (ع) با شنيدن اين سخن ناراحت شد و گريست . سپس خطاب آمد كه نصايحِ شيطان را بشنو . از اين روايت معلوم مى شود كه شيطان هم در گوشۀ وجدانش نقطه اميدى هست هر چند بيدار نمى شود . به هر حال خطاب به حضرت گفت : در سه جا مراقب من باش كه حضور جدّى دارم و به وسوسه مى پردازم  :


1 ـ اُذْكُرْنِى اِذَا غَضِبْتَ : ( به هنگام خشم و غضب به يادِ من باش [ كه بسيار به تو نزديكم ] ) . بسيارى از قهرها ، نزاعها ، طلاقها ، گناهان و مانند آن به هنگام خشم و غضب رُخ مى دهد و لذا توصيه شده به هنگام عصبانيّت تصميمى نگيريد و از آن محل خارج شويد .


وَ اذْكُرْنِى اِذَا حَكَمْتَ بَيْنَ اِثْنَيْنِ : به هنگام قضاوت بين دو نفر [ نيز ] به ياد من باش ، كه در چُنين حالتى به تو نزديكم و سعى مى كنم تو را از مرز عدالت خارج كنم .


و اذْكُرْنِى اِذَا كُنْتَ مَعَ إِمْرَأَةٍ خَالِياً لَيْسَ مَعَكُمَا اَحَدٌ : ( و به هنگامى كه با زن بى مانعى خَلوَت كرده اى و هيچ كس غير از شما دو نفر در آنجا نيست [ نيز مراقب وسوسه هاى من باش ] ) . در چُنين مكانى نفر سوم شيطان است و لذا خَلوت با اجنبيّه را حرام شمرده اند .

پی نوشت :  

1ـ الخصال‏ ، ابن بابويه ، محمّد بن على ‏، محقّق / مصحّح : غفّارى ، على اكبر ، انتشارات اسلامى ، قم ، 1362 شمسی ، چاپ اول ‏‏، ج ‏1 ، ص 132 .

2ـ گردآوری از کتاب : داستان ياران ، مكارم شيرازى ، ناصر ، تهيّه و تنظيم : عليان نژادى ، ابوالقاسم ، ‏مدرسه امام على بن ابى طالب ( عليه السّلام ‏) ، قم‏ ، 1390 شمسی ، ‏چاپ اول ‏، ص 174 .

.................................................................................................

در قرآن آمده است که ابتدا خدا به نوح وحی می ­کند که دیگر کسی از قومت ایمان نمی ­آورد .  

 « وَ اُوحِيَ اِلَى نُوحٍ اَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ اِلّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ . » ، ( هود ، 11 / ٣٦ )

بعد نوح از خدا می ­خواهد کافران را که دیگر کسی از آنها ایمان نمی ­آورد در زمین باقی نگذارد .

« وَ قَالَ نُوحٌ : رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا * اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَ لا يَلِدُوا اِلّا فَاجِرًا كَفَّارًا . » ، ( نوح ، 71 / 26 ـ ٢٧ )

و خدا این دُعا را اجابت می­ کند .

« وَ نُوحًا إِذْ نَادَى مِنْ قَبْلُ ؛ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ . وَ نَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ . » ، ( انبیاء ، 21 / 76 ـ ٧٧ )

وقتی ارادۀ خدا بر این تَعَلُّق گرفته تا کسانی که ایمان نیاورده ­اند و ایمان هم نخواهند آورد حتّی فرزندِ نوح ، هلاک شوند . چرا باید نوح ناراحت شود و گریه کند ؟ خودِ نوح می­ گوید : خدایا اگر این کافران را وابگذاری ، بندگانت را گُمراه می­ کنند ! حالا که خدا این دعا یا نفرین را اجابت کرده ، جای خوشحالی است یا ناراحتی ؟ مگر نوح دَمدَمی مَزاج بوده است ؟!

.................................................................................................

قرآن شیطان را این گونه معرّفی می کند که او در پی گُمراهی پیامبران بوده ، نه هدایتشان :

« وَ مَا اَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ اِلّا اِذَا تَمَنَّى اَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي اُمْنِيَّتِهِ ، فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ؛ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ ، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ . » ، ( حجّ ، 22 / 52 )

و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر اینکه وقتی آرزو می­ کرد [ که دینش را پیش بِبَرَد ] شَیطان در آرزویش [ مطالبِ نادُرست را ] اِلقا می ­کرد ولی خُدا آنچه را شَیطان القا می ­کند از بین می ­برد ، سپس آیاتِ خود را اُستوار می ­دارد و خُدا دانای حکیم است .

.................................................................................................

قرآن شیطان را « عَدُوٌّ مُبِين » برای انسانها و «كَفُور » برای خدا معرّفی کرده است ، آیا اَخبار و اِخبار قرآن صادق نیست ؟

مگر کارِ دشمن غیر از دشمنی چیز دیگری است ؟

وانگهی این نصایح که سخن خداست ؟! در هنگام غَضَب و قضاوت و خَلوَت با نامَحرم باید به یادِ خدا بود نه به یادِ شیطان .  

قرآن می ­گوید : « فَاذْكُرُونِي اَذْكُرْكُمْ ؛ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ . » ، ( بقره ، 2 / ١٥٢ )

در کدام کتابِ لُغت « اذکُر ، اذکُرنی ، اذکرونی » مُراقب من باش / باشید ، معنا شده ؟! 

یوسُف که به « زندانی نجات یافته » می­ گوید : « اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ . » ، ( یوسُف ، 12 / ٤٢ ) یعنی ، پیش اربابت مرا یاد کن تا وسیلۀ نجات شوی ، نه اینکه پیش اربابت مراقبِ من باش !

قرآن می­ گوید : یونُس هنگام غَضَب به یادِ خدا افتاد ، نه به یادِ شیطان !

« وَ ذَا النُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا ، فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ ؛ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ اَنْ : « لا اِلَهَ اِلّا اَنْتَ ؛ سُبْحَانَكَ ! اِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ . » فَاسْتَجَبْنَا لَهُ ؛ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ ، وَ كَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ . » ، ( انبیاء ، 21 / 87 ـ ٨٨ )

قرآن می ­گوید : موسی هنگام غَضَب به یادِ خدا افتاد ، نه به یادِ شیطان !

« وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسَى اِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ اَسِفًا ؛ 

قَالَ : « بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي ! اَ عَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّكُمْ ؟! »

وَ اَلْقَى الاَلْوَاحَ ؛ وَ اَخَذَ بِرَأسِ اَخِيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ ؛

قَالَ : « ابْنَ اُمَّ ! اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي ؛ وَ كَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الاَعْدَاءَ ؛ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ . »

قَالَ : « رَبِّ ! اغْفِرْ لِي وَ لِاَخِي ؛ وَ اَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ ؛ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ . » ( اعراف ، 7 / 150 ـ ١٥١ )

قرآن می­ گوید : موسی هنگام غَضَب به یادِ خدا افتاد ، نه به یادِ شیطان !

« فَرَجَعَ مُوسَى اِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ اَسِفًا ؛ قَالَ : « يَا قَوْمِ ! اَ لَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْدًا حَسَنًا ؟! اَ فَطَالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ ؟! اَمْ اَرَدْتُمْ اَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَاَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي ؟! » ، ( طه ، 20 / ٨٦ )

قرآن می ­گوید : داود و سلیمان هنگام حکمیّت به یادِ خدا افتادند ، نه به یادِ شیطان !

« وَ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ اِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ ؛ اِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ ؛ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ . فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ وَ كُلّاً آتَيْنَا حُكْمًا وَ عِلْمًا ؛ وَ سَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ ؛ وَ كُنَّا فَاعِلِينَ . » ، ( انبیاء ، 21 / 78 ـ ٧٩ )

« وَ هَلْ اَتَاكَ نَبَاُ الْخَصْمِ اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ ؟  اِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُدَ ؛ فَفَزِعَ مِنْهُمْ ؛

قَالُوا : « لا تَخَفْ ، خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنَا اِلَى سَوَاءِ الصِّرَاطِ . اِنَّ هَذَا اَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ : « اَكْفِلْنِيهَا . » وَ عَزَّنِي فِي الْخِطَابِ . »

قَالَ : « لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ اِلَى نِعَاجِهِ وَ اِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ اِلّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ قَلِيلٌ مَا هُمْ . »

وَ ظَنَّ دَاوُدُ اَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاكِعًا وَ اَنَابَ . فَغَفَرْنَا لَهُ ذَلِكَ وَ اِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفَى وَ حُسْنَ مَآبٍ . » ، ( ص ، 38 / 21 ـ ٢٥ )

قرآن می ­گوید : یوسُف هنگام خَلوَت با زنِ نامحرم به یادِ خدا افتاد ، نه به یادِ شیطان !

« وَ  رَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ ، وَ غَلَّقَتِ الاَبْوَابَ .

وَ قَالَتْ : « هَيْتَ لَكَ ! »

قَالَ : « مَعَاذَ اللَّهِ ! اِنَّهُ رَبِّي ، اَحْسَنَ مَثْوَايَ . اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ . »  ( یوسُف ، 12 / ٢٣ )

.................................................................................................

وقتی ایشان می گوید : « اینکه یک حدیث ، جَعلی هست یا نیست ، شما در حد تشخیصش نیستی...  » یعنی ، به جای اینکه « اُنظُر الي ما قالَ و لا تَنظُر الي مَن قالَ » را مدّ نظر داشته باشد ، بر عکس عمل می ­کند !

و بعد ادّعا کرده که «  از نظر محتوایی هم این احادیث هیچ اِشکالی ندارد »

در صورتی که خیلی اشکال وارد است ، هم تناقض دارد و هم مخالفِ آیات قرآن است .

البته ایشان برای این حرفش گفته : « چون معلم اصلی خداوند است ، چطور جبرئیل میتواند معلم پیامبر باشد ، جبرئیلی که از نظر رُتبه پایین ­تر از انبیاست ، خضر می تواند معلم موسی علیهما السلام باشد ، در حالی که موسی علیه السلام اولوالعزم است ، نباید مطالب دینی را با عقل کوچک خود بسنجید . »

مگر وقتی شیطان صحبت می­ کند ، یعنی خدا دارد صحبت می ­کند ؟! یا آنکه مأموریت نامه رسانی جبرئیل به شیطان سپرده شده است ؟

وانگهی اگر جبرئیل و خضر معلّم بزرگ ­تر از خود شده باشند ، دشمنِ پیامبر و مؤمنان که نیستند ولی شیطان « عَدُوٌّ مُبِين » و « فتنه ­گر » است . « يَا بَنِي آدَمَ ! لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ ... . » ، ( اعراف ، 7 / 27 )

وانگهی در این برداشت ، جبرئیل واسطه و نامه ­رسان بوده ، نه معلّم و نامِ خضر هم در قرآن نیامده است ، یعنی قطعی نیست که آن شخص خضر باشد بلکه احتمالی است . آنچه قطعیّت دارد این است که او « بنده­ ای از بندگانِ خُدا و صاحبِ علمِ لَدُنی بوده و موسی آن علم را نداشته که از او آموخته است ، پس جا ندارد که موسی از نظر علمی از او بالاتر باشد !

« فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا ، آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا . » ، ( کهف ، 18 / ٦٥ )

و حرفهای بی­ محتوای دیگری طرح کرده ، که مجموع هزار موردِ آنها ، همسنگ یک دلیل نمی ­شود !

.................................................................................................

این دلایلِ من ؛ برای ساختگی بودنِ این احادیث است ، شما اگر دوست داشتید ، این مطالب را برای هر جا که خواستید بفرستید و بگویید ، معلّمی از روستای ما ادّعا دارد که ؛

ـ این احادیث ساختگی است و با نقلِ آن توسّط دیگران ، ساختگی بودنش از بین نمی ­رود .

ـ در مقابل دلیل دیگران باید دلیل آورد ، نه آنکه بگوییم : چون دیگران هم نَقل کرده ­اند پس دلیلِ شما درست نیست ، حتماً آنها هم دلیلی داشته اند .

ـ گفتنِ عباراتی مثل اینکه ؛ همه که بی دقّت نیستند ، همه که بی ­تقوا نیستند ، همه که ... ، هیچ کدام اینها دلیل نیست ، بلکه کُلّی گویی و حسابِ احتمالات است که هزار موردِ آن ، همتراز یک دلیل نمی ­شود !

ـ وقتی به راننده­ ای گفته می ­شود : سرعتِ شما خارج از حدِّ مُجاز است ، اگر صد مورد ماشین و راننده­ ای را نشان دهد که سرعتِ آنها هم خارج از حدِّ مُجاز است ، نمی تواند به کارِ اشتباهش ، صحّت ببخشد ، در واقع اگر برای یک کارِ اشتباه هزار دلیل بیاوری ، می ­شود هزار و یک اشتباه !

« ... تِلْكَ اَمَانِيُّهُمْ  ؛ قُلْ : « هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ . » ، ( بقره ، 2 / ١١١ )

آیا کرونا عذاب است ؟

فایل سخنرانی

در این فایل سخنرانی فردی روضه­ خوان به نام سیّدصادق می­ گوید :

« این دَم و دستگاه صاحب داره ، این عَلَم صاحب داره ، وقتی که تو اومدی تو زیرِ عَلَمِ امام حسین ، مُهر ابالفضل به پیشونیت خورد ، کُرونا سگِ کیه ؟! داد می­ زنم و می­ گَم ، اعتقادمِه ، عزیزانِ من ، من کارم منبره ، شب یکی ؛ دو تا ؛ سه تا منبر می ­رَم ، تمامِ شعبان تو خونَه ­ام روضه بوده ، تمامِ ماهِ رمضان ، شبهای احیاء تو کمرِ هم ، نَهصد نفر تو خونۀ ما سَحَری خوردن ، تو خونَه ­ام روضه بوده ، دهۀ کرامت ، جا سوزن انداختن نبوده ، تو کوچه را داربَست بَستم روضه بوده ، یه نفر تو این قُم که از دستِ نبریده خون بیرون می­کشن ، نیومده بگه : سید صادق من تب کردم .

همه جام گفتم : آقا اگه کسی تو روضه ها ، نه اینکه بری بیرون ، کَسب و کار داشته باشی ، بعد از در که رفتی بیرون ، سه تا ماسک بزن ، من از اون خبر ندارم .

امّا معتقدم تو مجالسِ اهل بیت ویروسِ تحتِ فرمانِ آقا و مولای ما ابی عبدالله الحُسینه .

آی ­ی­ ی­ ی ­ی اونایی که اعتقاد دارین ، خدا تو سورۀ انفال آیۀ 33 می­ فرماید : جایی که پیغمبر حاضره ، عذاب نیست . »

ایشان به عنوان یک مسلمان شیعه مذهب چُنین اعتقادی دارد .

دیگری به عنوان یک مسلمان سنّی مذهب اعتقادِ دیگری دارد .

و دیگرانی به عنوانِ زرتشتی ، مسیحی ، یهودی ، دراویش و ... در ایران و جهان هم برای خودشان اعتقاد دیگری دارند ، آن گاه در این بُحرانِ کرونا مبنا چیست ؟ باید همه تابعِ فرامین ستادِ کرونا باشند یا هر کسی طبقِ اعتقاد خودش در جامعه عمل کند ؟

این به عنوان کُلّیت قضیه جدای از اینکه اعتقادِ طرف درست هست یا نه ؟ هر فرد باید پاسخگوی عملکردِ خود نسبت به آسیبی که به جامعه وارد می­کند باشد .

امّا ایشان اعتقادِ خودش را مستند به آیۀ 33 سورۀ انفال می ­کند ، در اینجا این مطلب را بررسی می­ کنیم ، ببینیم آیا اعتقادِ ایشان درست است ؟

« وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ . » ،   ( انفال ، 8 / ٣٣ )

« و خدا چُنین نیست که آنان را در حالی که تو در میانِ آنان هستی عذاب کند . و خدا بر آن نیست که در حالی که آمرزش می­ طلبند عذاب کنندۀ آنان باشد . »  

 

استغفار و وجود پیامبر

نهج­ البلاغه شامل خطبه ­ها ، نامه ­ها و کلمات قصار علی ­بن ابی­ طالب (ع) است ، چند حدیث هم از پیامبر گرامی دارد که امام علی (ع) نقلِ قول کرده است ، بعضی خطبه اوّل آن را  از امام رضا ­(ع) دانسته ­اند .

 امّا یک حدیث از امام باقر (ع) هست که از امام علی (ع) نقلِ قول شده است .

[ وَ حَکی عَنهُ اَبوجَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍ الباقِرُ عَلَیهِمَا السَّلامُ اَنَّهُ قالَ : ]

کانَ فِی الاَرضِ اَمانانِ مِن عَذابِ اللهِ وَ قَد رُفِعَ اَحَدُهُما فَدونَکُمُ الآخَرُ فَتَمَسَّکوا بِهِ .

اَمّا الاَمانُ الّذی رُفِعَ ؛ فَهُوَ رَسولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلیهِ وَ سَلَّمَ .

وَ اَمّا الاَمانُ الباقی ؛ فَالاِستِغفارُ .

قالَ اللهُ تعالی : « وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ . » ،   ( انفال ، 8 / ٣٣ )

نهج البلاغه ، کلمات قصار ، شمارۀ 88 ( شهیدی ، فولادوند ، جعفری ) ؛ شمارۀ 85 ( فیض الاسلام )

* * * * *

 [ ابوجعفر امام محمّدباقر ( علیه ­السّلام ) از آن حضرت ( امام علی علیه­ السّلام ) روایت کند که فرمود : ]

روی زمین دو چیز مایۀ امان از عذابِ خدا بود ، یکی از آنها برداشته شد و دیگری باقی است آن را بگیرید و بدان تمسّک جویید .

امّا امانی که برداشته شد پیامبر خدا ( صَلَّی اللهُ عَلیهِ وَ آلِه وَ سَلَّمَ ) بود .

و امّا امانی که باقی است آمرزش خواهی است .

خدای تعالی فرماید : « و خدا چُنین نیست که آنان را در حالی که تو در میانِ آنان هستی عذاب کند . و خدا بر آن نیست که در حالی که آمرزش می ­طلبند عذاب کنندۀ آنان باشد . »  

* * * * *

ـ ظاهراً این حدیث مُرسَل است ( چون امام علی (ع) در سال 40 هجرت به شهـادت رسیده و امام باقر (ع) در سال 57 هجرت زاده شده است . ) امّا طبقِ اعتقادِ شیعه ، عصمتِ امام باقر (ع) ، « ارسالِ » آن را از بین می ­برد .

ـ این حدیث مستدلّ است ، یعنی امام علی سخنِ خودش را مستند و مستدلّ به آیۀ قرآن کرده است .

ـ برداشتِ امام علی (ع) از آیۀ مزبور چُنین بوده ، که موردِ تأییدِ امامِ باقر (ع) هم قرار گرفته است .

ـ امام علی (ع) وجودِ پیامبرِ گرامی در قیدِ حیات را مانعِ عذاب می­ داند نه در زمانِ ممات ، قبرِ او را هم مانعِ عذاب ندانسته ، یعنی خدا برای حضورِ فیزیکی پیامبرِ گرامی حُرمت قایل شده نه قبرِ او !  

ـ امام علی (ع) وجودِ خودش یا فاطمه (س) یا حسنین (ع) را مانعِ عذاب ندانسته است !

ـ امام باقر (ع) هم وجودِ خودش یا ائمّۀ دیگر را مانعِ عذاب ندانسته است !  

* * * * *

حوادثی هم که اتّفاق افتاده و موجب آزار و کُشتار مردم شده همین را نشان می­ دهد که بودنِ قبر پیامبر در مدینه یا حضور معنوی یا ... پیامبر مانعِ بلایایی چون واقعۀ حرّه و ... نشده است .

در خبرها آمده است : « آتش ‌سوزی مسجد ارگ تهران در ۲۶ بهمن ۱۳۸۳ ( برابر با چهارم محرّم 1426 ) رُخ داد و ۳۵۰ مجروح و به دلیل ازدحام جمعیت ۷۸ تَن کُشته داشت . » ( ویکی پدیا )

http:// https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%DA%AF

یک بار دیگر دقّت کنیم : آتش سوزی در مسجد ، یعنی خانۀ خدا ، در چهارم محرّم یعنی مجلس سیّد الشُّهداء (ع) 350 مجروح و 78 کُشته داد .   

نه تنها مجلسِ روضۀ سیّدالشهداء که حرمِ سیّدالشهداء یا امام رضا یا ... ( علیهم السّلام ) هم مانعِ آسیب نیست و گرنه چرا مردمی که به حرمِ امام رضا (ع) پناه آورده بودند در واقعۀ مسجد گوهرشاد ( تیرماه 1314 خورشیدی ) یا بُمبگذاری در عاشورای 1415 قمری ( 30 خرداد 1373 ) به خاک و خون کشیده شدند ؟

بیشتر دقّت کنیم : مجروح و کُشته شدنِ مردم در حرمِ امام رضا (ع) و در روز عاشورا ، یعنی مجلس سیّدالشّهداء (ع) !

آیا کرونا عذاب است ؟ و وجودِ پیامبر یا امام مانعِ گرفتاری به آن می ­شود ؟ یا کرونا بیماری است و همانطور که پیامبر و امام دُچار بیماری می­ شوند ، دیگران هم دچار بیماری می ­شوند ؟ و این یک امر طبیعی است مثل آنکه وجودِ پیامبر در جنگها نه تنها مانعِ مجروح شدن یا کُشته شدن رزمندگان نمی ­شد بلکه در جنگِ اُحد بیش از هفتاد تن شهید شدند و بسیاری از جمله خود پیامبر گرامی مجروح شد ؟!  

قضاوت با شما

هفتۀ پیش موضوعی تحتِ عنوانِ « جانم به فدات » درج کردم و در بارۀ مطلبی که یکی از طلبه­ های فرومدی گفته بود توضیحاتی دادم .

 

 ایشان پاسخهایی نوشته است که در اینجا به ارزیابی آنها می ­پردازیم ( یا طبقِ گفتۀ خودش که : اگر جواب رو قبول نداری دلیلت رو می­ گفتی ) دلیلهایم را می ­نویسم . لطفاً حرفهای مرا تا انتها بخوانید .

 

 ایشان گفته است : فرد متخصّص نقد می ­کند و غیرمتخصّص سؤال می ­کند .

ولی به نظر من فرد متخصص هم سؤال می­ کند و هم نقد کند . فرد غیرمتخصّص هم سؤال می­ کند و هم نقد ، وقتی مطلبی برای کسی تضاد یا تناقض داشته باشد می ­تواند آن را نقد کند یا در بارۀ آن سؤال کند .

ایشان پرسیده : آیا شما در این بحث متخصّصی ؟ یعنی متخصّص نیستی ! چون در ادامه گفته : اگر مایل بودید برای اثباتِ دلالتِ حدیث سؤال کنید تا پاسخ وافی و کافی تقدیم شود .

پس خودش را هم در این بحث متخصّص می ­داند ! چون سؤال را باید از متخصّص کرد !

 

ـ شهید مطهّری به استناد قسمتی از خطبۀ 214 نهج البلاغه می­ گوید : « امام علی ع گفته است : مرا نقد کنید . »

کسانی که بخواهند امام علی ع را نقد کنند ، نه در امرِ حکومتداری تجربه­ شان از امام بیشتر است ، نه در درک و دریافتِ آیاتِ قرآن از آن امام که هَمپای وحی بوده ، درک و دریافتِ بهتری دارند ، یعنی غیرمتخصّص هستند . حالا چرا امام می­ گوید : این غیرمتخصّص­ ها حقّ دارند امام را نقد کنند امّا این طلبۀ فرومدی می­ گوید : شما متخصّص نیستید و حقّ ندارید مرا نقد کنید ؟!

 

ـ امام خمینی گفته است : نباید ماها گُمان کنیم که هر چه می­ گوییم و می ­کنیم کسی را حقّ اِشکال نیست ، اشکال بلکه تخطئه یک هدیۀ الهی برای رُشد انسانهاست .

چرا امام خمینی می­ گوید : اگر ما چیزی گفتیم ، حقّ مردم است که اِشکال بگیرند ، نقد کنند و بلکه بگویند خطا و اشتباه گفتید و این را یک هدیۀ الهی برای رُشد انسانها می ­داند امّا این طلبۀ فرومدی می ­گوید : چون متخصّص نیستی حقّ نداری نقد کنی ؟

 

ـ چرا شهید مطهّری بیش از پنجاه سال پیش گفته است : کسی که تا حدودِ کلاس 10 و 12 درس خوانده باشد ، پای منبر یک واعظ گاهی ده تا « ایراد » به نظرش می­ رسد و این را بیانگر رُشد مردم می ­داند و می ­گوید نباید جلو این را گرفت .

امّا این طلبۀ فرومدی می ­گوید : چون شما متخصّص نیستی حقّ « ایراد » نداری ، فقط باید سؤال کنی ؟!

ـ آیا بحثی که این طلبۀ فرومدی روی منبر در حسینیّه برای مردم بیان کرده تخصّصی است یا غیر تخصّصی ؟ و مردمی که پای منبر هستند متخصّص هستند یا غیرمتخصّص ؟ آیا کسانی که پای منبر بوده ­اند یا آن مطلب را به نحوی شنیده­ اند حقّ دارند آن را نقد کنند یا حقّ ندارند ؟!

ـ مطلب دیگر اینکه ، این طلبۀ فرومدی که خودش را متخصّص می ­داند چون گفته پاسخ وافی و کافی تقدیم می شود ، از کجا دریافته که من در این بحثی که چند بار از ایشان شنیده ­ام تخصّص ندارم ؟ و برای من نوشته : اگر مایل بودید سؤال کنید تا پاسخ وافی و کافی تقدیم شود ؟

به نظر شما مخاطبانِ محترم ، پاسخِ این طلبۀ فرومدی علمی و اخلاقی است ؟

 

 

همان طور که ملاحظه می ­کنید این طلبۀ فرومدی نام چند کتاب و شماره صفحاتِ آنها را نوشته ، بعد گفته است : « پس مطلب بی ­سند نبوده . »

مخاطبان محترم دقّت کنند ؛ متنی که من نوشته­ ام این است :

ـ در ابتدا باید گفت : مأخذ این حدیث کجاست ؟ یعنی این حدیث در کجا ثبت شده است ؟ تا اعتبار کتاب و حدیث سنجیده شود .

ـ مطلب بعد آن است که به فرضِ صحّت حدیث معنای واقعی آن چیست ؟

و در انتها نوشته ­ام : باید ابتدا در سند و بعد در محتوایش تأمّل کرد .

پس من ادّعا نکرده­ ام که این حدیث بی­ سند است . فرق است بین اینکه کسی بگوید : این حدیث بی سند است تا اینکه بگوید : گوینده یا نویسنده سندِ حدیث را نگفته یا ننوشته است !

ـ سند در اینجا به دو معناست . یکی به معنای عامّ یعنی مدرک و مأخذ که معمولاً نامِ کتاب است . دیگری به معنای سلسله و زنجیرۀ حدیث است یعنی راویانِ حدیث .

کتابهایی که به عنوانِ مأخذ و منبع این حدیث یا داستان ذکر شده ، باید اعتبارسنجی شود .

مثلاً یکی از آنها کتابِ « اسرار الشهادة ملّا آقای دربندی » است . مرحوم محدّث نوری در بارۀ این کتاب می­ گوید : « این کتاب در نزدِ علماء فنّ و نقّادین احادیث و سِیَر ، بی ­وَقع و بی ­اعتبار ، و اعتمادِ بر آن کاشف از خرابی کارِ ناقل و قلّتِ بصیرتِ او است در امور . »  

لؤلؤ و مرجان ، میرزا حسین نوری طبرسی ، ( محدّث نوری ) ، انتشارات فراهانی ، چاپ اوّل ، 1391 ، ص 168 ـ 170

یا شهید مطهّری در بارۀ این کتاب می ­گوید : « در شصت هفتاد سال پیش ، مرحوم ملّا آقای دربندی پیدا شد . تمامِ حرفهای روضة الشّهداء را به اضافۀ یك چیزهای دیگری ، پیدا کرد و همه را یكجا جمع كرد كه دیگر واویلاست ! واقعاً به اسلام باید گریست . و کتابی نوشت به نامِ اسرار الشّهادة ، واقعاً مطالبِ این کتاب انسان را وادار می­ کند که به اسلام بگرید . »

حماسۀ حسینی ، مجلّد اوّل ، شهید آیت­ الله مرتضی مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ 16 ، 1369 ، ص 55

یا کتاب دیگری که به عنوان مأخذ ذکر شده ، کتاب « الارشاد » شیخ مفید است . شیخ مفید از بزرگانِ شیعه و موردِ اعتماد است ولی در بحثِ علمی و بررسی حدیث باید سندِ حدیث مشخّص باشد . چون این مطلب که امام حسین ع به ابوالفضل ع گفته باشد « جانم به فدایت » مربوط به سالِ 61 هجری قمری است و مرحوم شیخ مفید در سال 336 یا 338 هجری قمری به دنیا آمده است و حدودِ 300 سال فاصلۀ زمانی بینِ وقوع این داستان و شیخ مفید است ، در اینجا سند حدیث لازم می­ آید یعنی ؛ چه کسانی این حدیث را روایت کرده­ اند که به شیخ مفید رسیده است ؟ یا اینکه شیخ مفید این مطلب را از چه کتابی نقل کرده است ؟ این مطالب و بررسی رجال و راویانِ حدیث همان « تأمّلی » است که گفته ­ام .

پس به این معنای خاصّ « سندِ حدیث » بیان نشده بلکه « مأخذِ حدیث » بیان شده است .

ما البتّه وارد این فضا نشده و احتمال داده­ ایم که این حدیث بیان شده باشد و گفته ­ایم در صورتی که این حدیث بیان شده باشد معنای آن چیست ؟ آیا همان معنای ظاهری است یا معنای دیگری دارد ؟

مثلاً وقتی ما قبل از آب خوردن ، لیوانِ پُر آب را به سمتِ بزرگ ­تر از خودمان دراز می ­کنیم و می­ گوییم : « بسم الله » در اینجا « بسم الله » به معنای « به نام خدا » نیست بلکه به معنای « بفرما » است .  

همچُنین اگر امام حسین ع به ابوالفضل ع گفته باشد : « جانم به فدایت » جای تأمّل است و می ­تواند حکایتگر صمیمیّت بینِ این دو نفر باشد و الزاماً به معنای این نیست که من حاضرم جانم را فدایت کنم .

مخاطبان محترم دقّت دارید که من گفته بودم :

ـ در ابتدا باید گفت : مأخذ این حدیث کجاست ؟ یعنی این حدیث در کجا ثبت شده است ؟ تا اعتبار کتاب و حدیث سنجیده شود .

ـ مطلب بعد آن است که به فرضِ صحّت حدیث معنای واقعی آن چیست ؟

و در انتها نوشته­ام : باید ابتدا در سند و بعد در محتوایش تأمّل کرد .

ایشان قسمتِ اوّل را « سؤال » تشخیص داده و نامِ کتابها و صفحه ­های موردِ نظر را نوشته است . قسمتِ دوم را « سؤال » تشخیص نداده بلکه « نقد » دانسته و مرا متخصّص در این بحث ندانسته ، گفته است : « اگر مایل بودید سؤال کنید تا پاسخِ وافی و کافی تقدیم شما شود . »

 

 ـ مخاطبان محترم اینکه این طلبۀ فرومدی گفته است : « انگار من در سه­ شنبه مطلب نداشته ­ام » و « انگار ایشان بدونِ مطالعه چیزی را گفته » ، انگار نه انگار که اینها را گفته است چون فقط « انگار یا انگاره » است .

 

ـ بزرگواران ملاحظه می­ کنید که این طلبۀ فرومدی ادّعا کرده من حُکم صادر کرده­ ام .

در صورتی که من گفته ­ام : جای تأمّل است ! یعنی جای بررسی است . پس هیچ حُکمی صادر نکردم . هر چند اگر نظر قطعی هم بدهم اشکالی ندارد .

به نظر شما مخاطبانِ محترم ، اینکه من گفته ­ام : یک طلبۀ فرومدی حدیثی بیان کرده امّا سندش را بیان نکرده تا ما بتوانیم بررسی کنیم یا برداشتی که ایشان داشته ، برداشتِ ما هم جای تأمّل دارد ، مشکلی در دینداری ما به وجود آورده است ؟ و این فهم و معرفت و انصافِ ما را زیر سؤال بُرده و با اینکه از شُهدا و قرآن حرف می ­زنیم همخوانی ندارد ؟!

 

خوانندگان بزرگوار تکرار می ­کنم ، نوشتۀ مرا ملاحظه کردید که من نگفته ­ام : سندش معلوم نیست ، بلکه گفته ­ام : سندش را بیان نکرده است . و باز ملاحظه کردید که من حُکمی صادر نکرده ­ام .

به نظر شما بزرگواران ، اینکه این طلبۀ فرومدی از قولِ من گفته است : « سندش معلوم نیست » یا گفته :  حدیثی که بیان کرده « بی ­سند نیست » یعنی من گفته ­ام : « بی­ سند است . » یا گفته : « حُکم صادر کرده » ، اینها خلافِ واقع نیست ؟

 

 در اینجا این طلبۀ فرومدی گفته است : « لااقل وقتی جوابت رو تو گروه دادم ، معذرت خواهی می­ کردی . »

ملاحظه می­ کنید که ما حقّ نقد که نداریم ، فقط باید سؤال کنیم وقتی سؤال کردیم و پاسخ شنیدیم باید معذرت خواهی هم بکنیم !

یعنی بابت اینکه من پرسیده­ ام : مأخذِ این حدیث کجاست ؟ و ایشان پاسخ داده است : « ارشاد شیخ مفید » یا « تاریخ طبری » یا ... حالا نوبتِ معذرت خواهی کردن از ایشان است !

بعد ادامه داده : « یا حدّاقل بدونِ معذرت خواهی می­ گفتی که اشتباه کردی . »

یعنی من بابت سؤالی که کرده ­ام و پرسیده­ ام : مأخذ این حدیث کجاست ؟ باید بگویم : اشتباه کردم ؟!

و باز ادامه داده : و اگر جواب رو قبول نداری ، دلیلت رو می­ گفتی . »

پس اگر سؤال کردی بعد گرفتار می ­شوی ! یا معذرت خواهی یا اعتراف به اشتباه یا آوردنِ دلیل !

اگر از همان اوّل می ­گفت : نقد نکنید ، سؤال هم نپرسید ، بهتر نبود ؟

و مطلب دیگری که گفته است : « اگرم برای خود نشان دادن یا دلیلِ دیگری گفته ­ای ، ادّعای دین نکن » ؟!

خوانندگان گرامی ، کدامِ ما از اینکه خودی نشان بدهیم مُبرّاییم ؟ پس باید ادّعای دین نکنیم ؟!

این مرتبۀ دوم است که در همین بحث ، این طلبۀ فرومدی دینداری مرا قبول ندارد ، خدا عاقبتِ مرا به خیر کند !

ـ مخاطبان محترم من از شما یک سؤالی بپرسم ؟ فقط سؤال ! نقد نه ! آخر جمله ­ام هم علامتِ سؤال قرار می ­دهم که ببینید فقط سؤال کرده ­ام .

به نظر شما من باید بابتِ یک سؤالِ معمولی که گفته ­ام : مأخذِ این حدیث کجاست ؟ از این طلبۀ فرومدی معذرت خواهی کنم یا ایشان باید بابتِ اینکه ساعت یازدۀ شب با پخشِ صدایش از بلندگو مزاحمت برای مطالعه و استراحت مردم به وجود آورده ، معذرت خواهی کند ؟

خلاصۀ تمامِ این حرفها چیست ؟ خودش « خلاصه » کرده است :

« خلاصه آقای یاقوتیان ، اگر یه بار دیگه ، با کنایه و تیکه بخوای حرفِ بی ­ربط بزنی ، چیزایی از عقاید و کارهات به مردم میگم که فرومد راهت ندن . »

مخاطبان محترم ، به نظر شما این طلبۀ فرومدی اهلِ تحقیق است یا اهلِ تهدید ؟

به نظر شما خلاصه ­ای که این طلبۀ فرومدی بیان کرده ، علمی است یا اخلاقی ؟

آیا ایشان که بحثِ دین و قرآن و شُهدا و ... را به من گوشزد کرده ، آن صحبتهای مفصّلش و این خلاصه ­اش با دین و قرآن و شُهدا همخوانی دارد ؟

آیا ایشان که مدّعی است مردم را با خُلقِ پیامبر گرامی و خُویِ حسینی آشنا می­ کند ، صحبتهایش چه نسبتی با آن بزرگواران دارد ؟

آیا شما وقتی این « خلاصه » را می­ خوانید با خودتان زمزمه نمی ­کنید :

دلایل قوی باید و معنوی

نه رگهای گردن به حُجّت قوی ؟

آیا شما با خودتان نمی ­گویید : این طلبۀ فرومدی با یک « محقّق » و « نویسنده » و « معلّم بازنشسته » و « رزمنده » و « جانباز » و « پژوهشگر و کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث » و ... که چُنین برخوردی دارد و خطّ و نشان می ­کشد با دیگران چه رفتاری می ­کند ؟

ممنون که حرفهای مرا خواندید .

جانم به فدات !

یک بار در فضای مجازی صحبتی در بارۀ جناب ابوالفضل (ع) شد ، یکی از طلبه­ های فرومدی گفت : امام حسین (ع) به ابوالفضل گفته است : جانم به فدات ! این مطلب که از زبان امام معصوم صادر شده ، بیانگر قدر و منزلت ابوالفضل است ...  

یک بار هم همین مطلب را با اضافاتی در یک مجلس ترحیم در فرومد بر منبر می­ گفت .

امسال امّا در یکی از شبهای محرّم در خانه نشسته و مشغول مطالعه بودم که صدایش از بلندگو و از طریق پنجره به خانه می­ آمد که امام حسین (ع) به ابوالفضل گفته است : جانم به فدات ! این مطلب که از زبان امام معصوم صادر شده ، امام معصوم که اهل تعارف نیست ، پس ببینید که قدر و منزلت ابوالفضل تا کجاست که امام معصوم می­ گوید : جانم به فدایت و حاضر است جانش را فدایش کند !

در اینجا بحثی در مقام و منزلت شهیدان کربلایی که از « ما » و « من » رهیده ­اند نیست بلکه بحث در این استدلال است که آیا این نحوۀ استدلال درست است ؟!

در ابتدا باید گفت : مأخذ این حدیث کجاست ؟ یعنی این حدیث در کجا ثبت شده است تا اعتبارِ کتاب و حدیث سنجیده شود ؟

مطلب بعد آن است که به فرضِ صحّت حدیث ، معنای واقعی آن چیست ؟ آیا معنای جمله این است که واقعاً « جانم به فدایت » یا منظورِ دیگری مثلِ همان قدر و منزلت دارد ؟

در حکمت 417 نهج البلاغه آمده است که یک نفر در محضر امام علی (ع) استغفار کرده است و امام به وی گفته است : ثَکِلَتکَ اُمُّکَ ، اَ تدری ما الاستِغفارُ ؟ مادرت به عزایت بنشیند آیا می ­دانی استغفار چیست ؟

یا در کتاب « شهید جاوید ص 232 » به نقل از « ارشاد شیخ مفید ص 206 » آمده است که ؛ وقتی حُرّ مانع ادامۀ حرکتِ امام حسین (ع) می­ شود ، امام به او می ­گوید : ثَکَلَتکَ اُمُّکَ ما تُریدُ ؟ مادرت به عزایت بنشیند می­ خواهی چه کنی ؟

واقعاً امام علی و امام حسین در این مواقع نفرین کرده­ اند که مادرِ آن افراد به عزای فرزندانشان بنشینند یا این جمله مُرادِ دیگری دارد ؟ چون ندانستنِ مراتبِ توبه لازمه­ اش نفرین نیست . مثلاً می­ خواهد بگوید : آنچُنان که مادری در فقدِ فرزندش گریان است باید در ندانستنِ این مطلب یا ندانستنِ عواقبِ این کارت سوگمند باشی ! یا ...

یعنی همان طور که در قرآن از استعاره و کنایه و تشبیه و ضرب المثل و ... استفاده شده ، امام هم از این گونه موارد در سخنش استفاده کرده است .

در خطبۀ 235 نهج البلاغه دو بار آمده است : « بِاَبی اَنتَ و اُمّی » ، یعنی امام علی (ع) در حین غُسل و کَفنِ بدنِ پیامبر گرامی (ص) گفته است : پدر و مادرم فدایت باد .

پیامبر گرامی در سال 11 هجرت وفات کرده ، یعنی این سخن امام علی در سال 11 هجری بیان شده است در صورتی که پدرش ( ابوطالب ) در سالهای اواخر بعثت و مادرش ( فاطمۀ بنت اسد ) در سالهای اوایل هجرت از دنیا رفته­ اند و در سال 11 هجرت امام علی پدر و مادری ندارد که فدای پیامبر کند ! بنابر این معنای ظاهری این سخن مُراد نیست .

پس در آن جمله هم که از زبان امام حسین برای ابوالفضل بیان شده ، باید ابتدا در سند و بعد در محتوایش تأمّل کرد .

اعتبار سخن

تقویم فریومد / فرومد

دوستان تقویم فریومد / فرومد آماده شد تا کنون 50 مناسبت که اختصاصاً مرتبط با فرومد است در این تقویم درج شده است ، مانند :

فوت خان فرومد 1359 ، وفات سیّد عزّالدّین ابویعلی زید 514 ، کُشته شدن علاء الدّین محمّد فریومدی 742 ، اتمامِ نوشتنِ « التّلخيص في التّفسير » در مدرسۀ عمادیّۀ فریومد 715 ، جمع مجدّد دیوان ابن ­یمین 753 ، وقف نمودنِ عمادالدّین محمد فریومدی خانقاه سلطانیّه را 708 ، وفات شیخ محمّد عزیزی / مفسر 1409 ، وفات شیخ صدرالدّین حموی 722 ، فوت طاهر بن اسحق بن یحیی 751 ، فوت ناصح الدّین ابراهیم بن علی 542 ، شهادتِ شیخ حسن جوری 743 ـ اسارتِ ابن ­یمین و به یَغما رفتنِ دیوانش ، وفات سیّد فخرالدّین ابوالقاسم علی 522 ، وفات ابن یمین فریومدی 769 ، وفات یمین ­الدین طغرایی 722 ، شهادت شهدای فرومد

مناسبتهایی هم هست که عمومی است ولی مرتبط با فرومد هم هست . مانند :

درگذشت استاد محمدتقی شریعتی مزینانی 1366 ، روز شوراها ، روز جهانی کار و کارگر ، روز اسناد ملّی و میراث مکتوب ، روز جهانی موزه و میراث فرهنگی ، روز صنایع دستی ، روز جهاد کشاورزی ، روز صنعت و معدن ، درگذشت دکتر علی شریعتی مزینانی 1356 ، روز شهرداری و دهیاری ، روز تجلیل از امامزادگان و بقاع متبرکه ، روز کارآفرینی و آموزشهای فنّی و حرفه ­ای ، روز تعاون ـ روز مردم شناسی ، روز شعر و ادب فارسی ، روز دامپزشکی ، روز روستا و عشایر ، روز کتاب ، کتابخوانی ، کتابدار ، روز درختکاری

البتّه مناسبتهای ملّی و مذهبی و تعطیلاتِ رسمی هم در این تقویم هست .

از لا به لای متون

مقاله ای که در سمنان به مسئولان داده شد .

امروز دهم اسفندماه 1396 در اینجا جمع شده ­ایم تا سالگرد تأسیس نهاد کتابخانه­ های عمومی کشور را گرامی بداریم .

مایلم اکنون که سخن از کتاب و کتابخانه و کتابخوانی است فریومد ؛ دیارِ قطعه ­های پندآمیز را از لا به لای متون و کُتب معرّفی کنم .

کتابهای بسیاری مرتبط با فریومد / فرومد نوشته شده است :

کتابهایی که در فریومد نوشته شده است مانندِ :

ـ « التّلخیص فی التفسیر » که شیخ بن محمّد بن محمّد نسائی در 15 رمضان 715 در مدرسۀ معمورۀ عمادیّۀ فریومد کتابت کرده است .

ـ « تصریف عِزّی » که شرحِ کتابِ « عزّالدّین عبدالوّهاب ابراهیم زنجانی » است و سعدالدّین مسعود بن عُمر تفتازانی در 19 سالگی در فریومد نگاشته است .

کتابهایی که به فریومدیها هدیه شده است مانندِ :

ـ ترجمۀ « فَرَجِ بعد از شدّت » که « حسین بن اسعد دهستانی » به « طاهر زنگی فریومدی » پیشکش کرده است .

ـ « نوادر الامثال » که « عُبید زاکانی » به « علاءالدّین محمّد فریومدی » هدیه کرده است .

ـ « تُحفۀ جلالیّه » که به نامِ « خواجه جلال ­الدّین ابویزید » واقفِ خانقاه فریومد و برادرِ علاءالدّین هندو نوشته شده است .

ـ « حدائق الوثائق » که به نامِ بهاءالدّین زکریا بن وجیه الدّین زنگی بن طاهر فریومدی نوشته شده است .

ـ « الحکمة فی الادعیّة و الموعظة للاُمّة » که به نامِ علاءالدّین محمّد بن عمادالدّین محمّد فریومدی نوشته شده است .

ـ « کارنامۀ اوقاف » که « تاج­الدّین نسائی » در مدحِ « عزّالدّین طاهر فریومدی » و فرزندش وجیه ­الدّین فریومدی سروده است .

کتابهایی که در بارۀ فریومد یا فریومدیها نوشته شده و در آن مورد هم مطلب دارد مانندِ :

ـ تاریخ بیهق از ابوالحسن علی بن زید بیهقی

ـ مجمع الانساب از محمّد بن علی بن محمّد شبانکاره­ای

ـ شرحِ احوالِ ابن ­یمین از غلامرضا رشید یاسمی

کتابهایی که فریومدیها نوشته ­اند مانندِ :

ـ « اَمالی » ابویعلی زید محدّثِ قرن پنجم که آرامگاهِ او در اصفهان است .

ـ  مجموعة الغرائب ، چشمۀ فایز ، انوار المبارک ، المرآة المفتوحه از یمین ­الدّین محمّد طغرایی

ـ دیوان اشعارِ ابن ­یمین فریومدی

ـ « ذیل مجمع الانساب » از غیاث الدّین بن علی نایب فریومدی

ـ « تُحفۀ جلالیّه » ، « حدائق الوثائق » ، « الحکمة فی الادعیّة و الموعظة للاُمّة » از حکیم الدّین فریومدی

ـ ...

در قرنِ هشتم هجری که فریومد مرکزِ ایالتِ خُراسانی بزرگ بوده و علاءالدّین محمّد وزیر در حصارِ شهرستانِ فریومد حُکمران بوده ، شهرستان فریومد « بیمارستان » وکتابخانه » و « ... » داشته است .

کتابخانۀ حکیم­ الدّین محمّد بن علی النّاموس الخواری الفریومدی

ابن ­یمین در ماه رجب سال 732 هجری « دارالحدیث » حکیم­ الدّین که احادیثِ پیامبرِ مصطفی را در خود جمع کرده به سانِ گوهرهایی دانسته که در صَدَف جمع شده است .

حبّذا دارالحدیثی کز مَعالی و شَرَف

زیبَد اَر دارد به مِهر و مَه شَرَف

بَس که دُرّ شاهوار از بَحرِ طبعِ مصطفی

جمع شد در وی زِ گوهر پُر برآمد چون صَدَف

و در قصیده­ ای دیگر وقتی به کتابخانۀ حکیم ­الدّین راه می ­یابد می ­گوید :

سوی دارالکُتُب خود راهیم داد از معرفت

تا در او دُرجی پُر ازدُرّ و مَعانی یافتم

محمّد بن ناموس « بَحرِ انشاء » بود که « الفاظِ جانفزایش » او را « افصحِ زمانه »کرده بود . شدّت علاقه ­اش به کتاب او را به محیطِ نامأنوسِ گاوباری در محمودآبادِ مازندران کشانده بود تا « الموجز » کتابِ منطقی افضل ­الدّین خونجی را نزدِ یکی از اکابر بخواند . او در نامه ­ای از یکی از مُعاصرانش درخواستِ کتاب برای کتابخانه­ اش می ­کند .

در همان روزگار « لطف ­الله نیشابوری » سالی دو سه بار از نیشابور راهی فریومد می ­شود تا با خواندنِ اشعارش موردِ تحسین ابن ­یمین و احسانِ علاءالدّین محمّد قرار گیرد .

سالی دو سه در خدمتشان شاد ببودم

باقی دلم از دَهر پریشان و حَزین بود

در مجلسِ عالی ، نُکَتِ رَشحۀ کِلکَم

صُحفِ نظرِ میرِ علاءِ حقِ و دین بود

در مَشعرِ مَه ­زادۀ بکر از یَمِ فکرم

تحسینِ امیر الشُّعراء ابن ­یمین بود

وقتی از حاج حسین آقا مَلِک در خصوصِ انگیزۀ وی در تأسیسِ کتابخانه سـؤال گردید در پـاسخ گفت : « در سال 1317 قمری که به اتّفاق مرحومِ پدرم حاجّ محمّدکاظم مَلِکُ التّجار برای دیدنِ اَملاک خُراسان به مشهد رفتیم ، در بازگشت در نیشابور نیّرالدّوله حاکم این شهر از ما که عدّه همراهانمان به چهارصد نفر می ­رسید ، استقبال با شُکوه و پذیرایی پانزده روزه کرد ، من در نیشابور نُسخه ­ای از دیوانِ « ابن ­یمین فریومدی » ( شاعرِ سَدۀ هشتم هجری ) را پیدا کردم و در این پانزده روز از روی آن نُسخه ­ای برای خود نوشتم . از آن پس این فکر در من قوّت گرفت که کتابخانۀ بزرگ دایر کنم . شش سال بعد ، از طرفِ پدرم مأمورِ خُراسان شده در آنجا کتابخانۀ شیخ عبدالحسین پسرِ شیخ عبدالرّحیم بروجردی را خریداری کردم . بعداً هم کتابهای میرزا اَرَسطو مُنشی کُنسولگری روس را خریدم و کتابخانۀ خود را با این کتابها به وجود آوردم . پس از آن هر کجا شنیدم که کتابِ خطّی هست به سُراغش رفتم و در این راه شُهرتی به هم زدم به طوری که برای فروشِ کتـابِ قدیمـی و خطّـی به من مراجعه می ­شد و هر کس هر چه کتـاب می ­آورد ، می ­خریدم . »

اگر در آن روزگار در مدرسۀ علمیّۀ عمادیّۀ فریومد مدرّس شمس­ الدّین بر کُرسی تدریس و مجتهد حسین صاحبِ فتوا بود در این روزگار مجتهد شمس ­الدّین واعظی در پایگاهِ فقهی نجف ، مدرّس و صاحبِ فتواست.

اگر در آن روزگار در مدرسۀ معمورۀ عمادیّۀ فریومد « التّلخیص فی التفسیر » کتابت می­ شد در این روزگار آیت ­الله شیخ محمّد عزیزی « الجدید فی تفسیر القرآن المجید » را نگاشته است .

و اگر در آن روزگار فریومدی­ها نویسندگانِ زبَردستی بودند که کتاب در فنّ مکاتبه می ­نوشتند امروز هم آن چراغ روشن است و این مسیر رهروانِ خود را دارد .

ـ من به نوبۀ خود کتابِ « خداخوانی » را منتشر کردم تا شروع چاپ کتابهایم با خواستنی از او باشد و مرا در این راه کمک کند ضمناً نظمِ موجود در دعاها حسّ شود .

ـ « ناز و نیاز » را به دستِ نشر سپردم تا تفکیکِ اشعار ابن ­یمین فریومدی از اشعار ابن یمین شبرغانی آسان شود .

ـ « سرو در آتش » را چاپ کردم تا دیرینگی فرهنگی فریومد را تثبیت کنم . ابوالحسن بیهقی که آتش زدن سرو فریومد را در سال 537 دانسته ، عمرِ آن را 1691 سال نوشته است وقتی در قرن ششم فریومد 17 قرن پیشینۀ فرهنگی داشته است  با گذشتِ این 9 قرن افزون بر 26 قرن می ­شود .

ـ « حدائق الوثائق » را راهی نشر کردم تا فریومد از مترادف بودن با ابن ­یمین درآید و روشن گردد که مشعلداران علم و آگاهر در فریومد بسیار بوده ­اند .

حضّار محترم که حُرمتِ کتاب را پاس می ­دارید ؛

علاءالدّین محمّد برای قاریان و حافظانِ قرآن مقرّراتی وضع کرده بود از جمله نوشته بود :

به هیچ وجه دیگر ؛

ـ از تکالیف و مئوناتِ دیوانی با ایشان خطابی نکنند .

ـ و با خراجات و عوارضات مزاحم و متعرّض نگردند .                                

ـ و به بیگار و شکار تعرّض نرسانند . 

ـ و ایلچی و آینده و رَونده و رَفَده به مَساکنِ ایشان فرود نیایند .          

ـ و چارپایانِ ایشان را اولاغ نگیرند .

ـ و در ترفیۀ حالِ ایشان هیچ دقیقه مُهمل نگذارند .

ـ و چُنان سازند که به انواعِ امداد شُکرِ متواصل و در تحریص و اکتسابِ این فضیلت و اقتنایِ این وسیلت جماعتی را که قائدِ توفیق رفیق گردد تا به حلیۀ حفظِ کلامِ ربّانی متحلّی و به زینتِ ضبطِ آیاتِ سبحانی متزیّن شوند داخلِ این حُکم دانند و آن فرقه را بر قرارِ سایرِ حُفّاظ از جمیعِ قلانات مُعاف و مُسَلّم شناسند.

حاج حسین آقا مَلِک با دیدنِ یک نسخه کتابِ اشعار شاعرِ فریومدی از روی آن نسخه ­برداری کرد و به فکر تأسیسِ کتابخانه ­ای بزرگ افتاد شما با دیدنِ این گونه ­گونی کتاب در بارۀ فریومد به چه می ­اندیشید ؟

باستان­شناسان برای بازیابی هوّیت تاریخی و فرهنگی خود ، تکّه تکّه ­های سُفالها را به آهستگی می­ کاوند و در کنار هم قرار می ­دهند تا کاسه ­ای ، کوزه­ ای ، تُنگی پدیدار شود ، من از لا به لای متون این کتابها را جُسته ­ام و هویّت تاریخی ، علمی ، فرهنگی خود را در آن دیده ­ام و مثل حاج حسین مَلِک در پیِ احیا و تأسیس کتابخانۀ حکیم الدّین فریومدی هستم ، شما هم برای جمع­ آوری و چاپ این کتابها ما را کمک کنید.

مهدی یاقوتیان

نقد یک حدیث

مدّتی بود که به گروه تلگرامی « پاسخگویی به سئوالاتِ شرعی وشُبهاتِ فرومدیها » مراجعه نکرده بودم تا اینکه مطلبی از آن گروه در گروه تلگرامی « کتابخانۀ فرومد » به صورتِ forward درج شد .

چند روز گذشت که این متن توجّه مرا به خود جلب کرد و سؤالاتی برایم به وجود آورد .

اوّل متنِ درج شده را بخوانید ، بعد اصلِ آن را از « اصول کافی » مرور کنید . و بعد « نقدِ » مرا « نسیه » نگذارید بلکه دیدگاهتان را بنویسید .

 

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ ؛ قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص)‏ : بَيْنَمَا مُوسَى (ع) جَالِساً إِذْ أَقْبَلَ إِبْلِيسُ وَ عَلَيْهِ بُرْنُسٌ ذُو أَلْوَانٍ فَلَمَّا دَنَا مِنْ مُوسَى (ع) خَلَعَ الْبُرْنُسَ وَ قَامَ إِلَى مُوسَى فَسَلَّمَ عَلَيْهِ .

فَقَالَ لَهُ مُوسَى :مَنْ أَنْتَ ؟

 فَقَالَ : أَنَا إِبْلِيسُ .

قَالَ : أَنْتَ فَلَا قَرَّبَ اللهُ دَارَكَ‏

قَالَ : إِنِّي إِنَّمَا جِئْتُ لِأُسَلِّمَ عَلَيْكَ لِمَكَانِكَ مِنَ اللهِ .

قَالَ : فَقَالَ لَهُ مُوسَى (ع) فَمَا هَذَا الْبُرْنُسُ ؟

قَالَ : بِهِ أَخْتَطِفُ قُلُوبَ بَنِي آدَمَ‏

فَقَالَ مُوسَى : فَأَخْبِرْنِي بِالذَّنْبِ الَّذِي إِذَا أَذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوَذْتَ عَلَيْهِ‏

قَالَ : إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَ اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَ فِي عَيْنِهِ ذَنْبُهُ .

وَ قَالَ : قَالَ اللهُ ( عَزَّ وَ جَلَّ ) لِدَاوُدَ (ع) : يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ .

قَالَ : كَيْفَ أُبَشِّرُ الْمُذْنِبِينَ وَ أُنْذِرُ الصِّدِّيقِينَ ؟!

قَالَ : يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ أَنِّي أَقْبَلُ التَّوْبَةَ وَ أَعْفُو عَنِ الذَّنْبِ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ أَلَّا يُعْجَبُوا بِأَعْمَالِهِمْ فَإِنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ أَنْصِبُهُ لِلْحِسَابِ إِلَّا هَلَكَ .

الكافي ( ط ـ الإسلاميّة ) ؛ ج‏2 ؛ ص 314

رسولِ خدا ( صلّى اللهُ عليه و آله ) فرمود : زمانى موسى ( عليه السّلام ) نشسته بود كه ناگاه شيطان سوى او آمد و كُلاهِ درازِ رنگارنگى به سر داشت ، چون نزديكِ موسى ( عليه السّلام ) رسيد ، كُلاهش را برداشت و خدمتِ موسى بايستاد و به او سلام كرد .

موسى گفت : تو كيستى ؟

گفت : من شيطانم .

موسى گفت : شيطان تویى ؟! ( خدا آواره ‏ات كند )

شيطان گفت : من آمده ‏ام به تو سلام كنم به خاطرِ منزلتى كه نزدِ خدا دارى .

موسى ( عليه السّلام ) به او فرمود : اين كُلاه چيست ؟

گفت : به وسيلۀ اين كُلاه دلِ آدميزاد را مي­ رُبايم ( گويا رنگهاى مختلفِ كُلاه نمودارِ شهوات و زينتهاى دنيا و عقايدِ فاسد و اديانِ باطل بوده است ) .

موسى گفت : به من خبر ده از گناهى كه چون آدميزاد مرتكب شود بر او مسلّط شوى ؟

شيطان گفت : هنگامى كه او را از خود خوش آيد و عملش را زياد شُمارد و گناهش در نظرش كوچك شود .

و فرمود : خداى ( عزَّ و جلَّ ) به داود ( عليه السّلام ) فرمود : اى داود ! گُنهكاران را مُژده بده و صدّيقان ( راستگويان و درست كرداران ) را بترسان .

داود عرض كرد : چگونه گُنهكاران را مُژده دهم و صدّيقان را بترسانم ؟!

فرمود : اى داود ! گُنهكاران را مُژده بده كه من توبه را مي­ پذيرم و از گناه در مي گذرم و صدّيقان را بترسان كه به اعمالِ خويش خودبين نشوند ، زيرا بنده ­ای نيست كه به پاى حسابش كشم جُز آنكه هلاك باشد ( و سزاوارِ عذاب ، زيرا از نظرِ عدالت و حساب عبادات بنده با شُكر يكى از نعمتهاى او برابرى نكند ) .

أصول الكافي ، ترجمۀ مصطفوى ، ج‏3 ، ص 430

 

آیاتِ الهی یا آیاتِ شیطانی ؟

نقدِ یک حدیث

یک حدیث را از دو جهت می­ توان نقد کرد .

ـ از جهتِ سند و سلسلۀ افرادِ آن که مرتبط با علمِ رِجال است .

ـ از جهتِ متن و محتوای آن

بررسی سند خیلی حایزِ اهمّیّت نیست چون اگر سلسلۀ سند اِشکالی نداشته باشد و محتوای حدیث اِشکال داشته باشد باز هم پذیرفته نیست وانگهی کسانی که حدیث جعل کرده­ اند ، سعی کرده ­اند با سلسلۀ سندی حدیث جعل کنند که مورردِ پذیرش قرار گیرد ، یعنی علاوه بر جعلِ متن و محتوا ، جعلِ سند هم کرده ­اند .

علّآمۀ طباطبایی در تفسیر المیزان گفتگوهایی از شیطان با پیامبران نقل کرده از جمله نوشته است : و نيز در حديثى آمده كه موسى (عليه السّلام ) شيطان را ديد كه كُلاه بلندى بر سر دارد ، علّت آن را سؤال كرد گفت : با اين كُلاه دلهاى بنى ­آدم را صيد مى ­كنم ...  

البتّه اين روايات طورى نيست كه بتوان به يك يك آنها اعتماد نمود ، زيرا

اوّلاً ؛ سندِ همۀ آنها صحيح نيست .

و ثانياً ؛ آن رواياتى هم كه سندشان صحيح است رواياتى آحادند كه نمى ­توان در مثلِ اين مسئله كه يك مسئله اعتقادى و اصولى است به آن تمسّك جُست .

تفسير الميزان ، طباطبايي ـ سيّدمحمّدحسين ، برگردان ؛ موسوي همداني ـ سيّدمحمّدباقر ، دفتر انتشارات اسلامي ، چاپ پنجم ، 1374 . مجلّد 8 ، ص 79 و 81

در اینجا حدیثِ موردِ نظر از جنبۀ متن و محتوا موردِ بررسی قرار می ­گیرد .

1ـ کلمۀ ابلیس در قرآن 11 مورد بیان شده ، 9 موردِ آن مرتبط به داستانِ آفرینشِ آدم و دو موردِ آن مرتبط با قیامت است پس در قرآن از کلمۀ ابلیس برای دنیا استفاده نشده است .

ـ آنچه در دنیا مطرح شده ، کلمۀ « شیطان » و « شیاطین » است .

ـ بنا بر این به کار بُردنِ کلمۀ ابلیس در این متن اعتبارِ حدیث را زایل می­ کند . چون پیامبر با کاربُردِ واژۀ ابلیس و شیطان در مکانِ خود آشناست .

2ـ در متنِ حدیث ابلیس به موسی می ­گوید : من آمده­ ام به خاطرِ مقامي كه در پيشگاهِ خدا داري بر تو سلام كنم .

ـ امّا حدیث تقطیع شده ، به گونه ­ای که گُمان می ­رود هیچ سلامی نکرده فقط به پرسشِ موسی پاسخ داده است .

3ـ ابلیس می­ گوید : به جهتِ قُرب و منزلتی که در پیشگاهِ خدا داری آمده­ ام به تو سلام کنم ! در صورتی که خدا او را امر به سجده کرد امّا برای آدم سجده نکرد . تکبّر ورزید و کافر گردید . هیچ گزارشی از توبۀ ابلیس به ما نرسیده که او از کارش پشیمان شده و دست به هدایتگری زده است . پس این مطلب با آیاتِ قرآن سازگاری ندارد .

4 ـ در متن علّت سؤال کردنِ موسی از ابلیس بیان نشده است .

ـ اگر موسی از ابلیس سؤال کرده تا اطمینان حاصل کند او ابلیس است که متن گویای این نیست چون ابلیس راهنمایی کرده ، در صورتی که کارِ ابلیس گُمراهی است نه راهنمایی !

ـ در متن هم آمده که گفته با این کُلاه ، فریب می­دهم یعنی کارش گُمراهی است نه هدایت !

ـ و چرا در این صورت که موسی نمی­ دانسته او کیست ، پاسخِ سلامِ ابلیس را نداده است .

ـ و اگر موسی از ابلیس سؤال کرده تا بر معلوماتش افزوده شود و در واقع ابلیس معلّم موسی شده است ، باید گفت : پس اینها آیاتِ شیطانی است چون پیامبرِ خدا باید از طریقِ خدا و ملائکه آموزش ببیند نه از طریقِ ابلیس یا شیطان !

ـ آیا امام صادق (ع) و حضرت محمّد (ص) و حضرت موسی (ع) باید سخنِ خدا را برای هدایت به مردم بگویند یا سخنِ ابلیس ؟

5 ـ در پی ­نوشت آمده آست :  الکافی ، ج 2 ، ص 314 .

سلسله سند و متنِ اصلی حدیث که عربی است حذف شده و فقط ترجمۀ آن آمده است ، پس باید به کتابی که ترجمه شده ارجاع داد تا معلوم شود مترجم چه کسی بوده است . وانگهی این متن در فضای مجازی به وفور هست به همین صورت ، این نشان می دهد که مطلب از کتاب گرفته نشده بلکه از روی هم کُپی شده است . خصوصاً که در « اصول کافی » قسمتِ « سلام کردنِ ابلیس بر موسی » آمده ولی در این متن حذف شده است .

6ـ موسی به ابلیس می ­گوید : خدا تو را از ما و ديگران دور گرداند .

امّا به جای آنکه ابلیس دور شود با موسی به گفتگو می ­پردازد و موسی هم از ابلیس مطلبی می ­پرسد .

7 ـ ابلیس به موسی می ­گوید : من آمده ­ام که به تو سلام کنم .

یعنی حدیث می ­گوید : موسی در پیشگاهِ خدا چُنان مقامی دارد که ابلیس آمده تا به او سلام بکند و حدیث در واقع از فضیلتِ موسی سخن می­ گوید . در قرآن آمده است که :

« إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيمًا . » ،

( احزاب ، 33 / ٥٦ )

این آیه در بارۀ خاتم النّبین است امّا سؤال این است که موسی به عنوانِ پیامبرِ خدا شایستۀ صلوات یا درود و سلام خدا و مؤمنان است یا شایستۀ سلامِ ابلیس ؟

8 ـ قرآن شیطان را « عَدُوٌّ مُبِين » برای انسانها و «كَفُور » برای خدا معرّفی کرده است ، آیا اَخبار و اِخبار قرآن صادق نیست ؟

« ... وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ،

( بقره ، 2 / ١٦٨ و 208 )

« قَالَ يَا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ،

( یوسف ، 12 / ٥ )

« إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا . » ،

( اسراء ، 17 / ٢٧ )

« وَ قُلْ لِعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلإنْسَانِ عَدُوًّا مُبِينًا . » ،

( اسراء ، 17 / 53 )

قرآن می ­گوید : شیطان به پیامبران هم القا می ­کند .

« وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللهُ آيَاتِهِ وَ اللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ . » ،

( حجّ ، 22 / ٥٢ )

و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر اینکه وقتی آرزو می­ کرد [ که دینش را پیش ببرد ] شیطان در آرزویش [ مطالبی نادرست را ] القا می ­کرد ولی خدا آنچه را شیطان القا می­ کند از بین می ­بَرد . سپس آیاتِ خود را استوار می دارد و خدا دانای حکیم است .

ترجمۀ مرحوم  صالحی  نجف  آبادی

موسی کُشته شدنِ یکی از فرعونیان را از عملِ شیطان که « عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ » است می­ داند و در پاسخِ فرعون می ­گوید : من آن موقع که آن فرد را کُشتم از گُمراهان بودم ، در واقع اشاره به همان کارِ شیطان که گُمراهی است می­ کند .

« وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ : هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ . » ،

( قَصص ، 28 / ١٥ )

« قَالَ : أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَ لَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ * وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكَافِرِينَ * قَالَ : فَعَلْتُهَا إِذًا وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ * فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ . » ،

( شعراء ، 26 / 18 ـ ٢١ )

پس اینکه ابلیس یا شیطان موسی را راهنمایی کرده ، بر خلافِ قرآن است و احادیث هم باید بر قرآن عرضه شود اگر موافق بود و مخالف نبود موردِ پذیرش قرار گیرد .

مرحوم سیّدمرتضی عسکری می ­گوید : « در میانِ احادیث ، چه تفسیری و چه غیرِ آن روایاتِ مخدوش و غیرِصحیح زیاد است و متأسّفانه پیروانِ مکتبِ اصول فقط بررسیِ متن و سندِ احادیث را در محدودۀ احادیثِ فقهی پیاده کردند و در موردِ سایرِ احادیث ، ابزارِ علمی­شان را فروگذاردند و با احادیثِ تفسیری همانندِ اخباریها عمل کردند ! هیچ بررسی نکردند و نمی ­کنند که آیا این حدیث صحیح است یا خیر ؟ معارض با قرآن است یا خیر ؟ با کمالِ تأسّف علمِ قرآن و علمِ سیره در حوزه بی ­آبرو است . »

کیهان اندیشه ، ( ویژه ­نامۀ قرآن ـ بهمن و اسفند 1368 ) شمارۀ 28 ، ص 45 .  

مرحوم آیت الله خویی دلایلِ زیادی آورده که نمی­ توان همۀ احادیثِ کُتب اربعه را قابلِ اعتبار و اعتماد دانست بلکه باید موردِ ارزیابی قرار گیرد ، یکی از دلایلِ او این است : شیخ صدوق « کتاب مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » را در پاسخ به درخواستِ سیّد شریف ابوعبدالله معروف به « نعمت­ الله » نگاشته است . او از شیخ می ­طلبد که در فقه کتابی بنگارد که مرجع و تکیه­ گاهِ او باشد و در مقولۀ خود [ احادیثِ فقهی ] چون کتابِ مَن لا یحضُرُهُ الطّبیب اثرِ « محمّد بن زکریای رازی » در طبّ رسا و گویا باشد .

بی ­شکّ « کافی » از « مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » گُسترده و فراگیرتر است پس اگر شیخِ صدوق تمامِ روایاتِ کافی را صحیح می ­دانست تا چه رسد که قاطع و معتقد به قطعیّت صدورِ همۀ روایاتِ کافی از معصومان (ع) باشد دیگر نیازی نمی­ دید که خود « مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » را به رشتۀ تألیف کشد بلکه می ­بایست « ابوعبدالله » را به کافی رهنمون می ­کرد و می­ گفت : کتابِ کافی در بابِ خود ، با مَن لا یحضُرُهُ الطبیب در طبّ همپایه است و هم در معنای خود ، کافی و بَسنده . »     

در آمدی بر علم رجال ( ترجمة مقدمة معجم رجال الحدیث ) ، آیت الله العظمی ابوالقاسم خویی ، ترجمة عبدالهادی فقهی زاده ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ اوّل ، 1376 ، ص 35 ـ 36 

شهيد مطهّري مي­ گويد :‌ در همين كتابِ كافي و كتابهاي ديگر روايتها هست كه اگر به مضمونِ اينها نگاه بكنيم ، مي ­فهميم كه مُزَخرَف است ، بعضيها هم سندشان ضعيف است .

( اسلام و مقـتضيات زمان ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ،1362 . ص 81 )

حالا چه ضرورتی دارد که بدونِ ارزیابی از کتابهای حدیث ، نقلِ قول کنیم ؟

مصاحبه با یکی از قرآن پژوهان فرومدی

مصاحبه با یکی از قرآن­ پژوهان فرومدی

هفدهم بهمن ماه 1374 خورشیدی یعنی 21 سال پیش آقای مهدی یاقوتیان از پایان ­نامۀ مقطع کارشناسی ارشد خود در رشتۀ علوم قرآن و حدیث با عنوانِ « قصّۀ حضرت آدم ( ع) » دفاع کرد اکنون از آن روزگار 21 سال می ­گذرد . « خطّۀ فریومد / فرومد » بر آن شد که مصاحبه ­ای با این قرآن­ پژوه فرومدی داشته باشد .

قرآن پژوهان

آقای یاقوتیان چی شد که شما رشتۀ علوم قرآن و حدیث را انتخاب کردید ؟

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

من در دورۀ ابتدایی درسِ قرآنم خوب بود ، در دورۀ راهنمایی هم علاقه به مطالعۀ کتاب داشتم به طوری که یادم هست یک روز عصرِ پنجشنبه با بچّه­ های همسن و سالِ خودم بازی می ­کردم یکمرتبه یادم آمد که نزدیکِ برنامۀ « درسهایی از قرآن » است از همان جای مزارِ سادات ، دوستان و بازی را رها کردم و گفتم : من باید برای گوش دادنِ « درسهایی از قرآن » به خانه و به پای تلویزیون بروم .

بعدها هم به خواندنِ کتابهای شهید دستغیب علاقه داشتم ، کتابهای ایشان را که تفسیرِ سوره ­های قرآن ( واقعه ، الرّحمن ، حُجرات ، ... ) و داستانهای شگفت ... ، بودند می ­خواندم . البتّه نامهای خاصّی داشت مثلِ « آدابی از قرآن » و ... کتابِ دینی سال اوّل دبیرستان که در موردِ ماتریالیسم و این حرفها بود دوست نداشتم . ولی کتابهای دینی سالهای بعد خصوصاً سالِ چهارم برایم بسیار شیرین بود چون مباحثش را از قبل در کتابها خوانده بودم .

روی همین علاقه ­مندی اولویّت اوّل خودم در کنکور را « الهیّات » و « دبیری الهیات » انتخاب کردم . برای ادامه تحصیل هم رشتۀ « علومِ قرآن و حدیث » برایم مأنوس ­تر بود .

 ـ چطور شد که شما هم به عنوان یکی از قرآن پژوهان ایران معرّفی شدید ؟

در همان دورۀ کارشناسی یک خاطره از جبهه با عنوانِ « وقتی که آیاتِ قرآن تفسیر می شدند » نوشتم که همه ­اش مستند به آیاتِ قرآن بود و در آذرماه 1369 در روزنامۀ خراسان چاپ شد ، بعدها یک مطلبی تحتِ عنوان « شأنِ نزولی که در شأنِ پیامبر نیست » نوشتم و در دو شمارۀ هفته نامۀ توس منتشر شد .

بعد مقاله ­ای نوشتم با عنوانِ « اسماعیل صادق الوعد کیست ؟ » که در فصلنامۀ قرآنی بیّنات شمارۀ 18 منتشر شد . این مقاله در واقع نقدی بر دیدگاهِ مرحوم علامۀ طباطبایی بود . پنج دلیلِ قرآنی آورده بودم که « اسماعیل صادق الوعد » همان « اسماعیل فرزند ابراهیم » است .

بعد از آن کتابِ « پژوهشی در تاریخ قرآن کریم » دکتر سیّد محمّدباقر حجّتی را که در دورۀ کارشناسی جزو درسهایمان بود و از منابعِ آزمون دورۀ کارشناسی ارشد هم بود ، در دورۀ کارشناسی ارشدِ علوم قرآن و حدیث هم جزوِ منابع درسی بود و با خودِ دکتر حجّتی هم چند واحدِ درسی داشتیم ، همین طور جزو منابعِ آزمون دکتری رشتۀ علوم قرآن و حدیث بود . اینها مرا بر آن داشت که این کتاب را نقد کنم و در فصلنامۀ قرآنی بیّنات شمارۀ 30 منتشر شود . در این مقاله دَه اِشکال بر این کتابِ درسی دانشگاهی وارد کرده بودم .

بعد از آن نقدی بر کتابِ « تاریخِ قرآن » مرحومِ آیت­ الله معرفت که انتشاراتِ سَمت منتشر کرده بود نوشتم . این کتاب هم به عنوانِ چهار واحدِ درسی و جزوِ منابع این رشته بود . این مقالات موجب شد که من هم به عنوانِ یک  قرآن ­پژوه معرّفی شوم .

شما چرا به نقد روی آوردید ؟

   خوب ، من این کتابها را می ­خواندم و برایم « سؤال » به وجود می ­آمد یا « قانع ­کننده » نبود . وانگهی از همان دورۀ راهنمایی یادم هست وقتی معلّم می ­گفت : پیامبر در مکّه به گونه ­ای نماز می ­خوانده که هم رو به روی کعبه و هم رو به روی بیت المقدس قرار گیرد بعد می ­گفتند : تغییرِ قبله از بیت المقدس به کعبه در مدینه رُخ داده ، آن هم در حینِ یک نماز که جبرئیل شانۀ پیامبر را گرفته و چهرۀ او را از بیت المقدس به کعبه برگردانده است و به تبعِ او نمازگزاران هم تغییرِ جهت داده ­اند برایم سؤال بود که چطور چُنین چیزی ممکن است آیا این مطلب درست است ؟ البتّه از نظرِ جهت ­یابی نمی­ توانستم تشخیص بدهم ولی برایم هم جور در نمی ­آمد و سؤال بود .

تا اینکه یک مقاله­ ای نوشتم که اگر تغییرِ قبله در حینِ نمازِ جماعت رُخ دهد و جبرئیل کِتفِ پیامبر را بگیرد و چهرۀ او را از سمتِ بیت المقدس به سمتِ کعبه برگرداند ، پیامبر که امام جماعت و در جلو نمازگزاران است عملاً در انتهای صفِ نمازِ جماعت قرار می ­گیرد و مردها و زنها جلوتر از امامِ جماعت قرار می ­گیرند . منظور این نوع پرسشها از همان سنین برایم به وجود می آمد و باید پاسخ می ­گرفت . این مقاله در نرم ­افزار سفیر هشتم ( فصلنامۀ دیجیتالی ) شمارۀ 4 دبیرخانۀ کشوری درس دینی منتشر شد .

بعد چه نقدهایی نوشتید ؟

بنیادِ شهید و امورِ ایثارگران از کتابِ « یوسُفِ قرآن » آقای قرائتی یک مسابقه ­ای برای جانبازان گذاشته بود . این کتاب بخشی از تفسیرِ نور مُجلّد ششم هست . من در آن مسابقه شرکت کردم و چون در دو مرحلۀ شهرستان و استان شرکت کردم دو سه بار آن کتاب را خواندم . همزمان هم مطالبی در حاشیۀ کتاب می ­نوشتم که بعد منجر به نقدِ آن شد .

من آن نقد را برای فصلنامۀ قرآنی بیّنات در قم فرستادم و همزمان برای آقای قرائتی هم فرستادم ، ایشان خوانده بود و پسندیده بود ، تلفن زد تشکّر و استقبال کرد و ... آن نقد در فصلنامۀ بیّنات شمارۀ 43 منتشر شد . در این مقاله 25 اِشکال به این کتاب وارد شده است .

بعد کتابهای شهید مطهّری را که می ­خواندم ، پاره ­ای از مطالب جای نقد داشت تا اینکه مقاله ­ای تحتِ عنوانِ « سیری در سیرۀ نبوی » نوشتم و در بیّنات شمارۀ 52 که « ویژه ­نامۀ قرآن و پیامبر ( ص ) » بود منتشر شد . یازده مورد مطالبی که فقط در بارۀ پیامبر گرامی است موردِ ارزیابی و بازنگری قرار گرفته است .

آقای یاقوتیان ، مقالاتِ شما فقط نقد است ؟

 

بله ، بیشتر رویکردِ نقد دارد ، مثلاً « نگاهی به آیاتِ تحدّی » که در فصلنامۀ آموزشی رُشد قرآن شمارۀ 22 ( وزارت آموزش و پروش ) منتشر شد . در این مقاله به موضوعِ تحدّی پرداخته شده ولی بر مبنای توقیفی بودنِ ترتیبِ سوره ­ها و آیاتِ قرآن کریم ، نه بر مبنای ترتیبِ نزول .

یا مقالۀ « اخباریگری از منظرِ شهید مطهّری » که گر چه تألیف است امّا نقدی است بر اخباریگری ! این مقاله در نرم افزار سفیر هشتم شمارۀ یک دبیرخانۀ کشوری درسِ دینی منتشر شد .

مقاله­ ای هم با عنوانِ « نقطۀ تحتِ باء » در شمارۀ 2 مجلّۀ رُشد قرآن منتشر شد . در این مقاله این موضوع موردِ بررسی قرار گرفته که وقتی قرآن تا سالِ چهلمِ هجرت که امام علی به شهادت رسیده نقطه نداشته چطور امام گفته است : من نقطۀ تحتِ باء هستم ؟!

یا در شمارۀ 34 مجلّۀ رُشد قرآن مقاله­ ای تحتِ عنوان « نگاهی گُذرا به کتابِ دین و زندگی 2 » داشتم که در واقع نقدی بر کتابِ دینی سالِ دوم دبیرستان بود .

مقاله ­ای دیگر هم با نامِ « تزویجِ نفوس در هنگامۀ قیامت به چه معناست ؟ » در شمارۀ 42 رُشد قرآن منتشر شد که آن هم نقدی بر دیدگاهِ مرحوم علّامۀ طباطبایی است . 

یعنی شما واقعاً دیدگاه این علما و دانشمندان را نقد کرده­ اید ؟

ببینید اینها مقاله است ، کتاب نیست . در کتاب ممکن است فردی چیزی بنویسد و با هزینۀ خودش چاپ کند ، در مقاله که یک مجلّۀ معتبر آن را چاپ می­ کند هیئت تحریریّه یا کمیسیونِ بررسی علمی آن نشریّه باید آن مقاله را از بُعدِ علمی تأیید کنند تا منتشر شود .

مقالات مهدی یاقوتیان

این مقالات هم تأییدیه گرفته و منتشر شده است و در فضای مَجازی هم وجود دارد . مثلاً مقالۀ « سیری در سیرۀ نبوی » در « پایگاهِ جامعِ شهید مطهّری » هست .

« پایگاهِ جامعِ شهید مطهّری »

یا مقالۀ نگاهی به تاریخِ قرآن مرحومِ معرفت که منتشر شده یک مجلّۀ دیگر هم بدونِ اینکه من اطّلاع داشته باشم منتشر کرده است یا در مجلّۀ سخن سمتِ شمارۀ 20 چندین بار موردِ رِفرنس و ارجاع قرار گرفته است ، یعنی یکی از اساتیدِ دانشگاه در مقالۀ خودش چند بار در تأیید به آن مقاله ارجاع داده است . بحثِ علمی همین است ، ممکن است کسی دلایلی بیاورد و دیدگاهِ مرا نقد کند .

آقای یاقوتیان شما چرا کتاب نمی ­نویسید ؟

فعّالیتهای من در چند زمینه است و فُرصت می ­خواهد ، اِن شاءَ الله سعی می­ کنم مقالات و پایان­ نامه و ... را به صورتِ کتاب هم منتشر می ­کنم . اوّلین کتاب هم با نامِ « خداخوانی » منتشر شد . این کتاب شاملِ چهار دعای « سَحَر ، جَوشنِ کبیر ، مُجیر ، مُناجاتِ امام علی (ع) » است . در این کتاب نظمِ موجود در این دعاها را در جدول و به صورتِ رنگی نشان داده ­ام و در واقع جالب و ابتکاری است . 

مقالاتِ دیگر هم دارید ؟

مقاله ­ای با عنوانِ « تحلیلِ تاریخِ تحلیلی اسلام » در 50 صفحه نوشتم و برای مرحومِ دکتر سیّد جعفر شهیدی فرستادم . تلفنی از ایشان دیدگاهش را پرسیدم و گفتم : می­ خواهم این مقاله را چاپ کنم ؟ گفت : بعضی اشکالاتِ شما از بعضی جهات وارد است ، چاپ کنید اشکال ندارد .

مقاله ­ای با عنوانِ « بازخوانی احادیثِ کساء » برای محقّق فرزانه مرحومِ صالحی نجف ­آبادی فرستادم ، این مقاله هم در واقع نقدی بود بر مقاله ­ای از ایشان در کتابِ « مجموعه مقالات » ولی ایشان قبل از اِرسال مقاله ، تلفنی گفت : من به جهتِ مریضی که دارم نمی­ توانم به نامۀ شما پاسخ بدهم .

مقاله­ ای هم با عنوانِ « نگاهی به کتابِ شیوۀ همسرداری پیامبر » نوشتم و برای نویسندۀ آن ، دانشمندِ محترم آقای احمد عابدینی فرستادم که ایشان در پیامکی برایم نوشت : سلام و تشکّر بسیار ، جدّاً جالب بود ! جای کار دارد . منظور نقدها موردِ تأیید نویسندۀ کتاب قرار گرفته است .

مقالۀ دیگر با عنوانِ « آیا آزر پدر ابراهیم است ؟ » نوشته ­ام . مقالاتِ این گونه چندین مورد دارم .

آقای یاقوتیان چرا وبلاگ « یاقوتنامه » را که مطالبِ قرآنی می ­نوشتید ادامه ندادید ؟

یک مشکلی برای محیطِ بلاگفا اتّفاق افتاد که بسیاری از پُستها را حذف کرد و خیلی از مطالبی که در آن وبلاگ داشتم از بین رفت . فرصتِ احیای مجدّد آنها را نداشتم و راکد ماند .

وبلاگ یاقوتنامه

در موردِ کارهای قرآنی فریومد / فرومد هم کاری انجام داده ­اید ؟

یکی قانونی است که ابن ­یمین در قرنِ هشتم از طرفِ علاء الدّین محمّد جهتِ رفاهِ حالِ « حافظانِ قرآن » که در فریومد بوده ­اند نوشته است .

قرآنیان فریومد

دیگری مقاله­ ای است با عنوانِ آیات و احادیث در اشعارِ ابن ­یمین فریومدی که ویراستاری کردم .

باز مقاله ­ای است با عنوانِ « ریح و ریاح در قرآن » که با توجّه به یک شعری از ابن ­یمین نوشته شده است . 

معرّفی یکی از مفسّران قرآن که فرومدی است به نامِ مرحوم شیخ محمّد عزیزی ( سبزواری ) که تفسیر « الجدید فی تفسیر القرآن المجید » را در هفت مُجلّد نوشته و در بیروت چاپ شده البتّه مختصر تفسیر الجدید با عنوانِ « ارشاد الاذهان الى تفسير القرآن‏ » در یک مُجلّد منتشر شده است .

و کارهایی از این قبیل که در فضای مجازی وبلاگ « خطّۀ فریومد / فرومد » منتشر کرده ­ام .

ـ موجبِ خُرسندی است که یک همولایتی ما دستی در تحقیق و پژوهش قرآنی دارد و مقالاتِ علمی ­اش او را به عنوان یک قرآن ­پژوه معرّفی کرده است . اِن شاءَ الله شاهد چاپِ کتابهای قرآنی شما هم باشیم .

از خیرخواهی شما سپاسگزارم . خداوند به همۀ ما توفیقِ عمل به آیاتِ قرآن بدهد و جامعۀ فرومد را جامعۀ قرآنی قرار دهد . صدورِ قانون برای رفاهِ حالِ حافظان و قاریانِ قرآن در قرنِ هشتم بیانگرِ آن است که حافظان و قاریانِ قرآن در فریومد زیاد بوده ­اند وگرنه معمولاً برای دو سه نفر که نیاز به صدورِ قانون نیست !

حافظ شيخ بن محمّد بن محمّد نسائي در 9 رمضان المبارك 715 « التّلخيص في التّفسير » را کتابت کرده و در پایان آن نوشته است : « این تفسیر در مدرسۀ معمورۀ عمادیّۀ فریومد که خدا آن دو را از آفاتِ زمان مصون بدارد کتابت شد . »

اینکه در همان دوره در فریومد کتابِ تفسیر نوشته شده تأییدِ همان اهتمام به حفظ و قرائت و تفسیر بوده که معمولاً منجر به عمل به قرآن می ­شود .

بی ­جهت نیست که حکیم ­الدّین فریومدی کتابِ « الحِکمَةُ لِلادعیّه و المَوعِظة لِلامَّة » را که کتابِ دعاست نوشته و یکی از مصادرِ متمّم صحیفۀ سجّادیّه قرار گرفته یعنی در نوشتنِ صحیفۀ کاملۀ سجّادیّه موردِ استفاده قرار گرفته است . 

اِن شاءَ الله با تلاش در راهِ فهمِ قرآن بتوانیم عامل به قرآن باشیم و فرومد دوباره چهرۀ درخشانِ قرآنی خودش را باز یابد . 

 

تحليلِ بحثِ « شوراي رهبري » مطرح شده در فضاي مجازي

آن گونه كه در فضاي مجازي آمده ، از آقاي هاشمي رفسنجاني ريس مجمع تشخيص مصلحتِ نظام و عضو مجلس خبرگانِ رهبري پرسيده شده است :

شما در مصاحبه ‌ای که اخیراً داشتید ، گفته بودید که : اگر خبرگان فردِ مناسبی را بعد از رهبری برای جانشینی ایشان پیدا نکنند ، می ‌تواند بحث به سمتِ شورایی برود . می‌ خواهم بدانم که این بحث چقدر در آنجا مطرح شده است ؟ آیا در حدّ یک ایده است ؟ آیا اصلاً کسی به آن فکر کرده است ؟ ایده‌ رهبری شورایی در جلسات چه وزن و جایگاهی دارد ؟

ايشان در پاسخ گفته است :‌

این مطالب در قانون اساسی آمده است . هم قبل از بازنگری و هم بعد از بازنگری به آن توجّه شده است . قبل از بازنگری آمده بود « فعلاً که کسی مثل امام (ره) موردِ قبول اکثریتِ قاطع مردم نیست ، همان می ‌ماند ، ولی اگر مثل امام (ره) و رهبری فعلی نباشد ، شورایی می‌ شود و شورایی پنج‌ نفره از علما جای رهبری را می ‌گیرند ، در بازنگری هم همین آمده است که هم می ‌تواند فرد و هم می ‌تواند شورا باشد .  این در قانون اساسی هست و لازم نیست روی آن بحث کنیم . چون بحث شده و مردم هم به آن رأی داد‌ه ‌اند و تمام شد . در اوّلین جلسه ‌ای که بعد از رحلتِ امام (ره) برای تعیین جانشینی ایشان داشتیم ، اوّلین بحثِ ما این بود که شورا باشد یا فرد ؟ ما که جزو هیأت ‌رییسه خبرگان بودیم و باید برنامه ‌ها را تنظیم می‌ کردیم ، نظر ما این بود که شورایی باشد و شورای سه ‌نفره را در نظر گرفتیم که آیت ‌الله‌ خامنه ‌ای ، ‌آیت ‌الله‌ مشکینی ‌و ‌آیت ‌الله‌ موسوی ‌اردبیلی بودند . نظر جامعه مدرّسین روی آیت ‌الله گلپایگانی بود و فرد را پیشنهاد دادند . یک بحثِ جدّی داشتیم و وقتِ زیادی از جلسه را گرفته بود که فرد یا شورا باشد . این در اختیار ما بود و باید انتخاب می ‌کردیم . فرد ٤٥ رأی و شورا ٣٥ رأی آورد . نظر آیت ‌الله ‌خامنه ‌ای روی شورا بود و سخنرانی خوبی هم کردند و توضیح دادند که شورا لازم است . امّا وقتی که رأی گرفتیم ، این‌ گونه شد . این با رأی خودِ خبرگان است و اگر احساس شود که فردی آن برجستگی‌ ها را ندارد و آماده نیست ، می ‌توانیم تبدیل به شورا کنیم .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

تحليل و بررسي : بحثِ رهبري يا شوراي رهبري در قانونِ اساسي قبل از بازنگري مطرح بود ولي بعد از بازنگري فقط بحثِ رهبري مطرح است . البتّه در اصل يكصد و يازدهم شوراي موقّت رهبري ( متشكّل از رئيس جمهور و رئيس قوّۀ قضائيّه و يكي از فقهاي شوراي نگهبان به انتخابِ اعضاي مجمع تشخيص مصلحتِ نظام ) مطرح است .

ـ اين شورا موقّت و اعضاي آن مشخّص است و انتخابِ آن در حيطۀ وظايفِ اعضاي خبرگانِ رهبري نيست .

ـ خاطره اي هم كه در بارۀ انتخابِ رهبر در روز چهاردهم خرداد 1368 مطرح شده كه فرد 45 رأي و شورا 35 رأي آورد مربوط به قبل از بازنگري قانون اساسي است . چون رفراندم بازنگري قانونِ اساسي جمهوري اسلامي ايران در تاريخ ششم مردادماه 1368 برگزار شد .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

آن گونه كه در فضاي مجازي آمده ، آقاي سيّد حسن فيروز آبادي ريس ستادِ كُلّ نيروهاي مسلّح و عضو مجمع تشخيص مصلحتِ نظام به اين اظهار نظر واكنش نشان داده است :  

خلاصۀ آن پيام چُنين است :

هدف و قصد مطرح‌ کنندگان شورا در این روزها در مطلع انتخابات خبرگان چیست ؟

حضرت امام خمینی(ره) اصل ولایت فقیه را بر مبنای عقلی و نقلی بودنِ آن در حاکمیّت دینی مطرح فرمودند و نیز تأکید کردند : « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . »

... امروز که شمشیر فتنه کُند شده است ، حیلۀ جدیدی به نام « شورا » به کار گرفته می‌شود تا راهکار قانونِ اساسی برای شرایطِ اضطرار با طرح شورا در  مجمعِ خبرگان ، ولایتِ فقیهِ زنده ، پویا و برقرار در کشو را بشکنند.

... درست است که در کتابِ مقدّس قرآنِ کریم « و امرهم شورا بینهم » آمده است ، لکن مشورت ، برای پیدا کردنِ راهِ بهتر است و هیچ‌گاه شورا نیابتِ ولایتِ امر و مسئولیّت اجرای حُکم ولایتِ فقیه را نمی‌ تواند برعهده بگیرد .

در تاریخ هیچ‌ گاه امامتِ شورایی و فرماندهی کُلِّ قوایی شورایی را شاهد نبوده ‌ایم و بر فرض محال چُنانچه شورا به جای مقام ولایتِ مطلقۀ فقیه که در قانونِ اساسی آمده است، بنشیند ، در کشور چند زبانی پیش خواهد آمد و استحکامِ وحدت در برابر آمریکا و صهیونیست و دشمنانِ استکباری و مرتجع ، شکسته خواهد شد .

هوشیاری و بیداری همگانی لازم است تا آسیبی به کشور وارد نشده راه نفوذ دشمنان برای تجزیه کشور و انقلاب خدای ناکرده گشوده نشود.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

نكتۀ اوّل :

حضرت امام خمینی(ره) اصل ولایت فقیه را بر مبنای عقلی و نقلی بودنِ آن در حاکمیّت دینی مطرح فرمودند و نیز تأکید کردند : « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . »

تحليل و بررسي :

سالهاي اوليّۀ انقلاب بر سر زبانها افتاده بود كه ، امام خميني در موردِ آيت الله منتظري ( قائم مقام رهبري وقت ) گفته است : « او نتيجۀ عُمر من است . من در وي خلاصه مي شوم آن هم نه يك بار و دو بار بلكه چندين بار ... » من يادم هست دانش آموز دورۀ راهنمايي بودم ، آن روزها نشريۀ جهادِ روستا منتشر مي شد در صفحۀ مياني  يكي از شماره هايش دو عكس بزرگ از امام خميني و آيت الله منتظري چاپ شده بود ، من و برادرم همان عكس را بر ديوار اتاق زده بوديم كه همين جمله زير عكس چاپ شده بود . يكي از بچّه هاي بستگانِ ما از مشهد به روستا آمده بود و ما در بارۀ محتواي جملۀ مذكور بحث مي كرديم .  

آيت الله صالحي نجف آبادي در كتابِ نگاهي به حماسۀ حسيني استاد مطهّري ( انتشاراتِ كوير ، چاپ اوّل ، 1379 ، ص 425 ـ 426 ) و كتابِ غُلُو ( انتشارات كوير ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 155 ـ 157 ) در اين باره نوشته است : « آيت الله منتظري در خطبۀ نماز جمعه كه از سيماي جمهوري اسلامي ايران شبكۀ سراسري پخش شد اين مطلب را كه امام چُنين مطلبي در بارۀ معظّم لَه فرموده باشند جدّا تكذيب كردند و به مردم تذكّر دادند كه ديگر اين دروغ را تكرار نكنند و نگويند : امام فرموده است : من در فلاني خلاصه شده ام .

و در روز پنجشنبه اوّل آبان 1365 كه با معظّم لَه ملاقات داشتم دوباره شفاهاً بر اين مطلب تأكيد كرده و شايعۀ مزبور را تكذيب كردند . »

اين سرنوشتِ جمله اي است كه تا دور دستها آمده بود و بر روي ديوار اتاقي در روستا جا خوش كرده بود .

يا آنكه از خطبه هاي نماز جمعه يا تريبونهاي ديگر اعلام مي شود كه امام خميني گفته است :‌ « حفظِ نظام از اَوْجبِ واجبات يا اَوْجب واجبات است . » يا « امام حراست و صيانت از جمهوري اسلامي را اَوْجبِ واجبات مي دانست نه از اوجبِ واجبات . واجب ترينِ واجبها .... »

اصطلاحِ از اَوْجبِ واجبات در اين جمله آمده است : « اهتمام به امور مسلمین از اَوْجَبِ واجبات است . باید شما مهتِم به این امر باشید ، وَ اِلاّ فَلَیْسَ بمُسْلِمٍ . » (صحیفه نور ، ج‏ 3 ، ص 414 ، 10 / 3 / 1357 )

بحث در اهمّيّت حفظِ نظام اسلامي نيست ، بحث در استنادِ دقيقِ جملات به امام خميني يا اشخاص ديگر است .

اكنون بايد گفت : جملۀ نقل شده از امام خميني : « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . » از امام خميني نيست و در صحيفۀ نور وجود ندارد .

بهتر است به جاي آن از اين جمله استفاده شود : « امر دولتِ اسلامى ، اگر با نظارتِ فقیه و ولایتِ فقیه باشد ، آسیبى بر این مملکت نخواهد وارد شد . » ( صحیفۀ نور ، ج‏10 ص  58 ،  چهارشنبه 28 / 6 / 1358 ) 

البتّه جملاتِ منتسب به امام خميني كه در صحيفۀ نور وجود ندارد بيش از اينهاست .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

نكتۀ دوم :

« حیلۀ جدیدی به نام « شورا » به کار گرفته می‌ شود تا راهکار قانونِ اساسی برای شرایطِ اضطرار با طرحِ شورا در  مجمعِ خبرگان ، ولایتِ فقیهِ زنده ، پویا و برقرار در کشور را بشکنند . »

تحليل و بررسي :

قبل از بازنگري قانون اساسي در سال 1368 در اصل پنجم و يكصد و هفتم و يكصد و نهم و يكصد و يازدهم و يكصد و دوازدهم قانون اساسي عبارتِ « رهبر يا شوراي رهبري » آمده بود و تعدادِ اعضاي شوراي رهبري را اصل يكصد و هفتم سه يا پنج نفر در نظر گرفته بود . بر همين مبنا در صحيفۀ نور چند بار اين اصطلاح به كار رفته است .

1ـ با اینکه در اهمّیّت مجلسِ خبرگان برای تعیینِ رهبر یا شورایِ رهبری ، اینجانب کراراً تذکّراتی داده ‏ام .

صحيفه نور ، جلد 17 ، سه شنبه 16 / 9 / 1361

2ـ با تأییدِ خداوندِ متعال جَلَّ و عَلا و پشتیبانی حضرتِ ولی الله اعظم ، بقیة الله‏ أرواحنا لِمَقدمه الفداء ـ بر حسبِ اصل یکصد و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ، مجلس مبارکِ خبرگان ، که به وسیلۀ آراء ملّت عظیم الشّأن ایران ، شماری از علمای اعلام و حجج اسلام ـ ادام اللهُ بقائهم ـ برای تعیین رهبر یا شورای رهبری انتخاب شده اند ، مفتوح گردید.

صحيفه نور ، جلد 18 ، 22 تیرماه 1362

3ـ من امیدوارم که خداوندِ تبارک و تعالی ، به شما آقایان که برگُزیدۀ این ملّت هستید ، برای این مسئله ‏ای که در قانونِ اساسی است و برای تعیینِ رهبر یا شورای رهبری توجّه به این معنا بسیار داشته باشید که آیا تعیینِ فلان آدم که در ذهن من است ، برای خدا من می ‏خواهم تعیین کنم یا چون دوست من است ، چون رفیق من است .

صحيفه نور ، جلد 18 ، 28 تیرماه 1362

4ـ وصیّت‌ من‌ به‌ ملّت‌ شریف‌ آن‌ است‌ كه‌ در تمام‌ انتخابات ‌، چه‌ انتخابِ‌ رئیس‌ جمهور و چه‌ نمایندگان‌ِ مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ و چه‌ انتخابِ‌ خبرگان‌ برای‌ تعیین‌ شورای‌ رهبری‌ یا رهبر ، در صحنه‌ باشند و اشخاصی‌ كه‌ انتخاب‌ می ‌كنند روی‌ ضوابطی‌ باشد كه‌ اعتبار می ‌شود مثلاً در انتخابِ‌ خبرگان‌ برای‌ تعیین‌ شورای‌ رهبری‌ یا رهبر ، توجّه‌ كنند كه‌ اگر مسامحه‌ نمایند و خبرگان‌ را روی‌ موازین‌ شرعیّه‌ و قانون‌ انتخاب‌ نكنند ، چه‌ بسا كه‌ خساراتی‌ به‌ اسلام‌ و كشور وارد شود كه‌ جبران‌ پذیر نباشد . و در این‌ صورت‌ همه‌ در پیشگاه‌ِ خداوند متعال‌ مسئول‌ می ‌باشند .

5ـ باید بدانیم‌ كه‌ اگر رئیس‌ جمهور و نمایندگانِ‌ مجلس ‌، شایسته‌ و متعهّد به‌ اسلام‌ و دلسوز برای‌ كشور و ملّت‌ باشند ، بسیاری‌ از مشكلات‌ پیش‌ نمی ‌آید ؛ و مشكلاتی‌ اگر باشد رفع‌ می ‌شود . و همین‌ معنی‌ در انتخابِ‌ خبرگان‌ برای‌ تعیین‌ شورای‌ رهبری‌ یا رهبر با ویژگی‌ خاص‌ّ باید در نظر گرفته‌ شود ؛ كه‌ اگر خبرگان‌ كه‌ با انتخابِ‌ ملّت‌ تعیین‌ می ‌شوند از روی‌ كمالِ‌ دقّت‌ و با مشورت‌ با مراجع‌ عظام‌ هر عصر و علمای‌ بزرگِ‌ سرتاسر كشور و متدیّنین‌ و دانشمندانِ‌ متعهّد ، به‌ مجلس‌ خبرگان‌ بروند ، بسیاری‌ از مهمّات‌ و مشكلات‌ به‌ واسطۀ تعیین‌ شایسته‌ ترین‌ و متعهّدترین‌ شخصیّتها برای‌ رهبری‌ یا شورای‌ رهبری‌ پیش‌ نخواهد آمد ، یا با شایستگی‌ رفع‌ خواهد شد

6ـ و با نظر به‌ اصل‌ یكصد و نهم‌ و یكصد و دهم‌ قانون‌ اساسی ‌، وظیفۀ‌ سنگین‌ ملّت‌ در تعیین‌ خبرگان‌ و نمایندگان‌ در تعیین‌ِ رهبر یا شورای‌ رهبری‌ روشن‌ خواهد شد ، كه‌ اندك‌ مسامحه‌ در انتخاب ‌، چه‌ آسیبی‌ به‌ اسلام‌ و كشور و جمهوری‌ اسلامی‌ وارد خواهد كرد كه‌ احتمال‌ آن ‌، كه‌ در سطح‌ بالای‌ از اهمّیّت‌ است‌ برای‌ آنان‌ تكلیفِ‌ الهی‌ ایجاد می‌ كند .

7ـ وصیّت‌ اینجانب‌ به‌ رهبر و شورای‌ رهبری‌ در این‌ عصر كه‌ عصر تهاجم‌ ابرقدرت‌ها و وابستگانِ‌ به‌ آنان‌ در داخل‌ و خارج‌ كشور به‌ جمهوری‌ اسلامی‌ و در حقیقت‌ به‌ اسلام‌ است‌ در پوششِ‌ جمهوری‌ اسلامی‌ و در عصرهای‌ آینده ‌، آن‌ است‌ كه‌ خود را وقف‌ در خدمت‌ به‌ اسلام‌ و جمهوری‌ اسلامی‌ و محرومان‌ و مستضعفان‌ بنمایند ؛ و گُمان‌ ننمایند كه‌ رهبری‌ فی ‌نفسه‌ برای‌ آنان‌ تُحفه ‌ای‌ است‌ و مقام‌ والایی ‌، بلكه‌ وظیفۀ‌ سنگین‌ و خطرناكی‌ است‌ كه‌ لغزش‌ در آن‌ اگر خدای‌ نخواسته‌ با هوای‌ نفس‌ باشد ، ننگِ‌ ابدی‌ در این‌ دنیا و آتشِ‌ غضبِ‌ خدای‌ قهّار در جهان‌ِ دیگر در پی‌ دارد .

8ـ از مهماتِ امور ، مسئلۀ قضاوت است که سر و کار آن با جان و مال و ناموسِ مردم است . وصیّت اینجانب به رهبر و شورای رهبری آن است که در تعیینِ عالی ترین مقام قضایی که در عهده دارند ، کوشش کنند که اشخاص متعهّد سابقه ‌دار و صاحبنظر در امور شرعی و اسلامی و در سیاست را نصب نمایند .

9ـ وصیّت اکیدِ من به قُوای مسلّح آن است که همان‌طور که از مقرّرات نظام ، عدمِ دخولِ نظامی در احزاب و گروهها و جبهه ‌ها است به آن عمل نمایند ؛ و قُوای مسلّح مطلقاً ، چه نظامی و انتظامی و پاسدار و بسیج و غیر اینها ، در هیچ حزب و گروهی وارد نشده و خود را از بازیهای سیاسی دور نگه دارند . در این صورت می ‌توانند قدرتِ نظامی خود را حفظ و از اختلافاتِ درون گروهی مصون باشند و بر فرماندهان لازم است که افرادِ تحتِ فرمانِ خود را از ورود  در احزاب منع نمایند . و چون انقلاب از همۀ ملّت و حفظِ آن بر همگان است ، دولت و ملّت و شورای دفاع و مجلسِ شورای اسلامی وظیفۀ شرعی و میهنی آنان است که اگر قُوای مسلّح ، چه فرماندهان و طبقاتِ بالا و چه طبقاتِ بعد ، برخلافِ مصالحِ اسلام و کشور بخواهند عملی انجام دهند یا در احزاب وارد شوند که ـ بی‌ اشکال به تباهی کشیده می ‌شوند ـ و یا در بازیهای سیاسی وارد شوند ، از قدمِ اوّل با آن مخالفت کنند . و بر رهبر و شورای رهبری است که با قاطعیّت از این امر جلوگیری نماید تا کشور از آسیب در امان باشد .

وصيّتنامه امام خميني ، 26 / 11 / 1361

پس صرفِ به كار بُردنِ كلمۀ « شوراي رهبري » كه در قانونِ اساسي قبلي و سخنانِ امام خميني به كار رفته نمي تواند حيله و ... باشد .

وانگهي طبقِ قانون اساسي پس از بازنگري ، مجلس خبرگان رهبري فقط حقّ و وظيفۀ انتخابِ رهبر را بر عهده دارد و حقّ ندارد كه شوراي رهبري انتخاب كند . حتّي شوراي موقّت رهبري كه در اصل يكصد و يازدهم قانونِ اساسي قيد شده ، از وظايفِ اعضاي خبرگانِ رهبري نيست .

پس اين جمله كه : « حیلۀ جدیدی به نام « شورا » به کار گرفته می‌ شود تا راهکار قانونِ اساسی برای شرایطِ اضطرار با طرحِ شورا در  مجمعِ خبرگان ، ولایتِ فقیهِ زنده ، پویا و برقرار در کشور را بشکنند . »

وَجهي ندارد و همانگونه كه آن جملۀ « پشتیبانِ ولایتِ فقیه باشید که آسیبی به مملکت نرسد . » گُمان شده از امام خميني است ، انتخابِ شوراي رهبري هم گُمان شده ، جايگاهِ قانوني دارد .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

نكته سوم :‌

« درست است که در کتابِ مقدّس قرآن کریم « و امرهم شورا بینهم » آمده است ، لکن مشورت ، برای پیدا کردن راهِ بهتر است و هیچ‌گاه شورا نیابتِ ولایت امر و مسئولیّت اجرای حُکم ولایت فقیه را نمی‌ تواند برعهده بگیرد . »

تحليل و بررسي :

طبقِ اصل يكصد و يازدهم قانونِ اساسي در شرايطِ خاصّ شوراي موقّت رهبري ( متشكّل از رئيس جمهور و رئيس قوّۀ قضائيّه و يكي از فقهاي شوراي نگهبان به انتخابِ اعضاي مجمع تشخيص مصلحتِ نظام ) تا تعيينِ رهبر وظايفِ رهبري را عهده دار مي شود . ممكن است شرايط به گونه اي باشد كه مجلس خبرگان رهبري نتواند تا شش ماه رهبر انتخاب نمايد . و حتّي ابتدا نياز به برگزاري انتخاباتِ مجلس خبرگان رهبري باشد تا بعد آنها رهبر را انتخاب نمايند .  يعني در اين مدّت يك ماه يا شش ماه فرضي شورا نیابتِ ولایتِ امر و مسئولیّت اجرای حُکم ولایتِ فقیه را می‌ تواند برعهده بگیرد .

دقّت شود : اگر طبقِ قانون اساسي ( قبل از بازنگري ) به جاي رهبر ، شوراي رهبري انتخاب مي شد ، همۀ اعضاي آن ( سه نفر يا پنج نفر ) فقيه بودند ولي در اين شوراي موقّت رهبري ( سه نفره ) بيشتر اعضاي آن فقيه هستند چون ممكن است رئيس جمهور كه يكي از اعضاي آن است فقيه نباشد .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

نكتۀ چهارم :

در تاریخ هیچ‌گاه امامتِ شورایی و فرماندهی کُلِّ قوایی شورایی را شاهد نبوده ‌ایم و بر فرض محال چُنانچه شورا به جای مقام ولایتِ مطلقه فقیه که در قانونِ اساسی آمده است، بنشیند ، در کشور چند زبانی پیش خواهد آمد و استحکام وحدت در برابر آمریکا و صهیونیست و دشمنان استکباری و مرتجع ، شکسته خواهد شد .

تحليل و بررسي :

مگر موقعيّت تجربۀ آن بوده است ؟ خلفاي بني اميّه مي خواستند اين را تجربه كنند ؟ يا بني عبّاس ؟ يا مغولها ؟ يا اُمراي نهضتِ شيعي سربداري كه بيشترشان به دستِ جانشينانشان به قتل رسيدند ؟ آيا از كساني كه براي نشستن بر اريكۀ قدرت از كُشتنِ پدر يا برادر يا فرزند كوتاهي نكرده اند مي توان توقّع داشت كه امامتِ شورایی و فرماندهی کُلِّ قوایی شورایی را تجربه كنند ؟

در موردِ اين تجربه نداشتن در امرِ حكومت شهيد مطهّري مي گويد :

غريزۀ جاه و استخدام ، روحانيّت

مي­ گويند دو غريزه در بشر بيش از هر چيزِ ديگري قدرت و نفوذ دارد : جنسيّت ، برتري طلبي

در بارۀ جنسيّت مي ­دانيم كه در اسلام پيش ­بيني­ها و احتياطها شده و در عينِ اينكه رعايتِ حقوقِ زن و مرد را كرده ، حَريمي بينِ زن و مرد قائل شده و خَلوت با اجنبيّه را تحريم كرده به جهتِ آنكه غريزه قوي است و ممكن است به احتمالِ قوي قدرتِ ايمان را در هم بشكند و حال آنكه خَلوت با شراب مثلاً‌ حرام نيست . در حديث است كه هر جا زن و مردي با هم خَلوت كنند سومي آنها شيطان است و نظيرِ اين اخبار و احاديث كه از قدرتِ زيادِ اين غريزه و خطرِ مواجهۀ با آن حكايت مي­كند زياد است رجوع شود .

در موردِ غريزۀ برتري طلبي وارد شده كه : آخِرُ ما يَخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّيقينَ حُبُّ الْجاه

ايضاً وارد شده كه :

مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ‏ فِي غَنَمٍ قَدْ تَفَرَّقَ رِعَاؤُهَا بِأَضَرَّ فِي دِينِ الْمُسْلِمِ مِنَ الرِّئَاسَةِ و امثالِ اين تعبيرات . رجوع شود .

 [ الكافي ( ط ـ الإسلاميّة ) ، ج‏2 ، ص : 298 ]

[ امام كاظم عليه السّلام : دو گرگِ درّنده در گلّۀ گوسفندي كه چوپان رهايش كرده است آن قدر ضرر ايجاد نمي‌كنند كه رياست در دينِ مسلمان ضرر ايجاد مي‌كند . ]

همان طور كه در موردِ غريزۀ جنسي لازم است كه پيش ­بيني­هاي احتياطي بشود و نبايد به اعتمادِ ايمانْ خطر را مواجه شد در موردِ برتري ­طلبي و شئونِ آن نيز بايد اين پيش­ بيني­ها را نمود ؛ به علاوه اينكه موضوعِ جنسي صرفاً يك خطرِ شخصي است و موضوعِ برتري ­طلبي و احرازِ مقامِ رياست يك خطرِ اجتماعي است. بنا بر اين همان طوري كه كار هر كَس نيست كه خود را از مخاطرۀ جنسي با معاشرتهاي زيادِ بي ­بند و بار نجات بدهد و اگر كسي ادّعا كند كه من با لُعبتانِ زيبا معاشر هستم و خَلوت مي ­كنم ولي پاكم ، براي ما قابلِ قبول نيست و يوسُفِ صدّيقي مي خواهد كه خود را از چنگالِ جمالِ زليخا نجات بدهد ، همين طور است خَلوت با مقام و اِحرازِ تمامِ قدرتها و ثروتها برايِ قدرتها . علي بن ابي ­طالبي مي­ خواهد كه پاك از مَعركه بيرون بيايد و يك پولِ از آن ثروت را صرفِ شخصيّت خودش نكند .

روشِ عملي ما در قسمتِ اوّل خوب بلكه به حدِّ افراط است ولي در قسمتِ دوم صفر است .

در شمارۀ دوم تيرماه 1341 ، اطّلاعات ، صفحۀ 15 ؛ از يكي از اكابرِ غرب كه نامِ وي را نبرده نقل مي ­كند : اين وظيفۀ دولتها نيست كه مردم را از اشتباهكاري محافظت كنند . بلكه اين وظيفۀ مردم است كه دولت را از ارتكابِ اشتباهات حفظ نمايند . 

ما و اروپائيان در موضوعِ اين دو غريزه به طورِ معكوس عمل مي­ كنيم . آنها براي غريزۀ جنسي آزادي بي­ حدّ و حصر قائلند و ما براي غريزۀ برتري طلبي .

اروپايي چون به مسايلِ اجتماعي اهمّيّت مي ­دهد به موضوعِ دوم زياد اهمّيّت مي ­دهد و عقيده ندارد كه فردي را با مقام در خَلوت بگذارد و قدرتها را در يك جا متمركز كند ؛ معتقد است اين عمل خود به خود منجر به استيثار خواهد شد و حتّي فكر و عقيدۀ مستأثر را عوض مي ­كند .

در تُحَف العقول ، ص 281 ، از مواعظ امام سجّاد عليه السّلام نقل مي كند : كَمْ مِنْ مَفتونٍ بحُسنِ القَولِ فيهِ وَ كَمْ مِنْ مَغرورٍ بحُسنِ السِّترِ عَلَيهِ وَ كَمْ مِنْ مُستدرجٍ بالاحسانِ اِلَيهِ .   

چشمي كه جُز تعظيم نبيند و گوشي كه جُز تملّق نشنود و دهاني كه جُز به محصولِ كار و زحمتِ ديگران نجُنبد و دستي كه جُز براي بوسيدن دراز نشود ، ممكن نيست طاغي نشود .

و براي خود شخصيّت مافوقِ قانون معتقد مي­ شود ، بلكه خود را عينِ حقّ و قانون مي­ داند . همانطوري كه بسياري از علماي روحاني ما اسلام را خودشان و خودشان را اسلام مي ­دانند .

« اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِكْرَ اللهِ ... . » ، ( مجادله ، 58 / ١٩ )

ولي ما براي غريزۀ برتري ­طلبي آزادي قائليم و براي غريزۀ جنسي محدوديّت ، آن هم به حدِّ افراط و منطقِ اسلام با هر دو مخالف است . اسلام براي هر دو غريزه يك نوع محدوديّت معقولي قائل است . منطقِ اسلام در موردِ زن تا حدودي روشن است ولي در موردِ حكومت و اداره و طرزِ سياستِ جمعيّتها چون كم­تر بحث شده ، بايد تحقيقِ بيشتري بشود .

يادداشتهاي استاد مطهّري / 13 ، انتشاراتِ صدرا ، چاپ اوّل ، بهمن 1393 ، ص 165 ـ 168

تقسيمِ قدرت در تشكيلاتِ اجتماعي ، روحانيّت ما

فرق است بينِ « بايد » و « هست » . بعضي مردم كه طرزِ تفكّر واقع ­بيني دارند به « جرياني كه واقع مي­ شود » توجّه دارند و بعضي كه ندارند به « آنچه بايد باشد » فكر مي­ كنند . و مبنايِ كارِ خود را بر بايد مي ­گذارند . به قانون و مقرّرات وضعي اهمّيّت مي ­دهند و گاهي هم در همين بايد افراط مي ­كنند .

مي­ گويند : قزويني­ اي سوارِ قطار شده بود و به تهران مي ­آمد در بينِ راه كه قطار يك جا ايستاد ، مردم پايين آمدند . او هم پايين آمد . بعد از چند دقيقه قطار سوت زد و مسافرين ريختند و سوار شدند . قزويني سفتِ و محكم سرِ جايِ خودش نشسته بود .

يكي به او گفت : سوار شو كه قطار مي­رود . اعتنا نكرد .

بارِ دوم گفت ، باز اعتنا نكرد .  

سوتِ آخِر را زد . آن مرد گفت : باباجان زود سوار شو كه قطار رفت !

قزويني با عصبانيّت و بي ­اعتنايي گفت : كجا مي ­رَد ؟! اين ( اشاره به بليط ) دستِ من است !

مردمي كه تشكيلاتِ اجتماعي­شان بر محدوديّت عملي قدرتها نيست و قدرتها را در يك نقطه متمركز مي ­كنند ـ مثلِ تشكيلاتِ روحاني ما ـ و بعد انتظارِ عمل به وظيفه دارند . عيناً مانندِ آن قزويني فكر مي ­كنند .

يادداشتهاي استاد مطهّري / 13 ، انتشاراتِ صدرا ، چاپ اوّل ، بهمن 1393 ، ص 248 ـ 249

هوا بس ناجوانمردانه سرد بود !

هوا بَس ناجوانمردانه سرد بود !

از وقتی من یادم می ­آید غیر از مدّتِ کوتاهی ما خَر نداشتیم ، گاهی برای آوردنِ هیزم یا مسافرت باید از کسی خَر می­ گرفتیم مثلاً برای رفتن به کَهنه ، خَرِ عموحسین را گرفتیم .

یک روز پدر و مادرم به من گفتند : برو به خانۀ قَمَر ، با او صحبت کرده ­ایم ، سه تا خَر دارد ، گفته بیایید شما یکی را برای خودتان ببرید .

من چون آشنایی نداشتم تأمّل کردم .

مادرم گفت : ترس ندارد ، خودش از طویله در می ­آورد افسارش را به دستت می ­دهد ، آن هم پُشتِ سرت می ­آید .

همین طور هم بود ، خَر را به آرامی آوردم و احساسِ خوبی داشتم ، چون حسّ می ­کردم بزرگ شده ­ام . خَرَک آهنی را روی جُلِ خَر بار می ­کردم ، چهار پیتِ بیست لیتری هم این طرف و آن طرفِ خَر می ­گذاشتم ، سوار می­ شدم تا جلو درمانگاه روستا که آن موقع مظهرِ قناتِ کلاته نو بود می ­رفتم . پیتها را تا نصفه آب می­ کردم و روی خَرَک می ­گذاشتم ، بعد با دَبّه چهار تا پیت را پُر می ­کردم ، باز سوار می ­شدم و می ­آمدم ، از همین سمتِ جادّه هم می­ آمدم ، آن موقع هنوز مسیر رفت و آمد بیشتر از کنارِ درمانگاه ، سمتِ جنوبی قلعه شهرستان و مفت ­آباد بود . یک حسِّ استقلال که خودم می ­توانم بروم آب بیاورم و از آوردنِ آب با دبّه و کوزه از کوشک هم خلاص شدیم . این خاطرات مربوط به قبل از سال 1362 می ­شود . 

در آن روزگار زمستان که می ­شد کار صحرا تمام شده ، محصولات برداشت شده ، زمینها هم کِشت شده بود و نوبتِ آفتاب ­نشینی مردم بود . 

 بعضی افراد که تا توانسته بودند از گُردۀ الاغِ بیچاره کار کشیده بودند ، در زمستانِ سرد ، نیاز به الاغ نداشتند که آن را در طویله نگه دارند و به آن آذوقه بدهند . خَر بیچاره را رها می ­کردند . حالا در این شبهای سرد باید در بیرون باشد ، واقعاً هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ! از اذّیّت بچّه­ ها هم در امان نبود ، جوانها هر جور آزاری را به آن حیواناتِ زبان بسته می ­­رساندند . شده چند نفری آن را از بلندی به تَهِ گودال پَرت می ­کردند .

یکی از دوستان می ­گفت : در روستای ما که جوانها نفت می­ ریختند و آتش هم می ­زدند !

کسی هم نبود که بگوید : نکنید این کارها را ، گناه دارد . وقتی بزرگترها خَرها را رها می ­کردند ، خودشان می­ خواستند چه بگویند ؟! البتّه بعضی افراد همان اوّل که خَر را نمی­ خواستند در تاریکی شبی آن را می­ کُشتند !

بعضی به جای خَر از موتور استفاده می ­کنند . می ­گویند : نگهداری یک خَر ، دو تا اتاق می­ خواهد یکی برای طویله ، یکی هم برای آذوقه / علوفه / کاهدان ولی نگهداری موتور راحت­ تر است .

چند سال پیش مادرم گفت : فلانی خَرش را به درختِ جلو حیاطش بسته ، وقتی آمده ، دیده همان طناب به گردنِ خرش پیچیده و خَفه شده ، بعد شروع به گریه کرده .

گفتم : برای خَر گریه کرده است ؟

گفت : ها نَنَه ، خَر یَکی سیصد و پینجا هَزَر تِمِنِه ! ( بله مادر ، هر رأس خَر سیصد و پنجاه هزار تومان است ! )

بعد به این نتیجه رسیدم که گذشت آن زمانی که من رفتم یک رأسِ خَر از قَمَر مجّانی گرفتم و آوردم . گذشت آن زمانی که خَرها را در زمستان رها می ­کردند . حالا خَرها برای خودشان قیمت دارند ، هر خَری که خَرتر باشد و خَریّت بیشتری داشته باشد قیمتِ بیشتری دارد . گویا در زمانِ ابن ­یمین هم قیمتِ خَرها زیاد بوده است !

ای بسـا که ابن ­یمین در گَه و بی ­گَه گفته است

که سعـــــادت همه بـا بی ­هنـــران است ای دل

من گرفتـــم که نمــــودی یَـدِ بَیضـــــا به سخــن

نُطقِ عیسی چه کنی دورِ خَران است ای دل ؟!

دیوان ابن­ یمین ، ص 454

 

 

خاطراتِ کودکی آقا نجفی قوچانی در این موضوع

در عصرِ روزى كه پدرم نيامده بود دوبار سوفالِ گندم بار بستند و يك بار هم جو و چـون سوفالِ جـو كوتاه بود به ميانِ تور مثلِ كاه بار نمودند با دو سه گاو و مَواشى ديگـر از سر كوه جمعـاً پايين آمديم ، رُبع فَرسخى به خرمنگاه مانده راه باغات از راه خرمنگاه جدا مى ­شد .

دهـقـان و دروگـرهـا به لحاظِ راحتى خيال بلكه ميوه ­اى هم بخورند گفتند به من : بارها را بـه خـرمـنـگـاه بـيـنـداز و مالها را ببر منزل ، ما از طرفِ باغات مى­ رويم و من تنها بارها و گـاوهـا و كُـرّه خـرهـا را از طرفِ خرمنگاه بُردم . در دويست قدمى خرمنگاه كه راه باريكى در دامـنـۀ كـوهـى و در پـايـينِ كوه درّۀ عميقى بود رسيدم و يك گاو عقب بارها بود اين گاو را خواستم جلو بيفتد كه بار بهتر توجّه و مراقبت شود آن گاو از طرفِ بالاى راه رفت جلو و چـون از راه زيـاد مـنفصل نشد پهلو زد به آن بارِ جو كه در ميانِ تور بود و خر با بار جو افتاد و البتّه آن بار با الاغ  ، اگر كُرِۀ حقيقى نباشد كرويّت حِسيّه را حائز است و همين مـقـدار كـافـى اسـت در سرعتِ غلطيدن الاغ و بار در اين سراشيبى تند و افتادن به آن درّۀ عميق و ريز ريز شدنِ الاغ و بار .

تا الاغ افتاد و بناى غَلتيدن گذاشت از دِهشت و وَحشتِ عاقبت و عجلۀ جلوگيرى با آنكه چهار مـن وزن در آن وقـت نـداشـتـم و اقـلّاً الاغ و بـارش چـهـل ـ پـنـجاه من بود از طرفِ بالا ، دست انداختم به چشمهاى تور در حالى كه اين كُرِه به پـرش رو بـه پـايـيـن مى ­رود . به مجرّد آنكه پَنجه­ ها به تور بند شد مرا بلند نمود و پَـرانـيـد بـه طرفِ پايين و به قدر يك ذرع دورتر از اين كوه غَلتان ، خوردم به زمين پُر خـار و سـنـگـلاخ و بـه مـجـرّدِ خـوردن به زمين از ترسِ آنكه اين كُرِه اگر به من برسد اسـتـخـوانـهـاى مـرا در هـم خـواهـد شـكـسـت و بـه راهِ عـدم خـواهـم رفـت فـوراً مـن مـثـلِ دانـۀ اسـپـند از روى آتش جَسته بدونِ اينكه ملتفت شوم كه كجا شكسته و كجا مجروح شـده قامتِ كوچك خود را ستون نموده شانه را به زير بار و دستها را به چشمه­ هاى تور بـنـد نـموده ، پاها را به زمين سيخ و ميخ نموده اين كُرۀ غَلتان را كه مركّب از بار جو و الاغ بـود در آن سـراشـيبى تند نگاه داشتم . در نزديكى غروبِ آفتاب آنچه به چشم اندازهاى رو به رو نگاه مى­ كنم كه كسى را ببينم استنصار كنم كسى پيدا نيست .

... بعد از رُبعِ ساعتى كه در زير اين بـار سـنـگـيـن و عـشـقِ مـفـرط آن به طرفِ پايين مزاحمت نموده و در نزاع بوده كه از شدّت خستگى و ضعف ساقها مى ­لرزيد و خونهاى جراحتهاى پا و سر و دست از لباس گذشته بـه زمـيـن مـتـقـاطـر بـود ولو در آن حـين چون همّت شجاعت و شهامت متوجّه حفظِ الاغ بود چندان احـسـاس درد و اَلَم نمى شـد ولى جـراحـتِ ران بـزرگ و عـميق بود كه جوزى در گُودى آن جـاگـيـر مـى ­شـد ، ... تا بالاخره كسى از دور ديده و خوانده شد و آمد ، به كمك يكديگر از آن وَرطه خلاص شديم و ساعت دو از شب وارد منزل شديم پدرم ولو با دروگرها قدرى عِقاب و عِتاب نموده لكن بى فايده بود .

و نـيـز روزى دو الاغ را دسـتـه بار نمودند جهتِ خرمنگاه حَرَكَت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمـده بـود چـون راه سـراشـيـبى بود زير دُمى يك الاغ پاره شد پالان با بار آمد روى گـردنِ الاغ و نزديك شد كه بار بيفتد و افتادنِ بار هميشه موجبِ حُزن و اندوه و گريۀ من مـى ­شـد كـه چـرا اين كارِ من ناقص ماند و كمال نيافت و به انجام نرسيد به فوريّت سرِ الاغ را به طرفِ كوه و سربالايى برگردانيدم و چند قَدَمى هم رو به بالا راندم و بار و پـالان را نـيـز بـه هـزار زور و زحـمـت بـه عـقـب كـشـيـدم تـا آنكه بـه جـاى اوّل در پُشتِ الاغ قـرار گـرفت و مصيبت وقتى كه زير دُمى الاغ بسته نمى ­شد و ريسمان زيـادى هـم نـبـود ، بـسـيـار بزرگ و فوق الطاقة شد و اگر سرِ الاغ به طرفِ پايين بر گـردد بـاز مـثـلِ اوّل در شُـرُف افـتـادن مـى ­شـود آن هـم لايـحـتـمـل است ، كَمَربند خود را كه قطعۀ كَرباسى كُهنه بود و جهتِ علامتِ سيادت ، رنگِ او را سـبـز نـمـوده بودند ، از روى ضرورت از كَمَر باز نمودم كه در زيرِ دُم الاغ ببندم و نظر بـه ايـنكه بستن اين كمربند به زيرِ دُم الاغ توهين بزرگى بود به مقامِ سيادت و به عـقـيـدۀ صـاف و بـى ­غـشّ مـن نـظـيـر تـوهـيـنـاتِ ابـى جـهـل بـه مَـقـامِ اَقـدسِ نَـبَـوى صـورت گـرفـت و لكـن نـظـر به اينكه الضّروراتُ تَبيحُ المَـحـذوراتِ [ ضرورتها محذورات را مباح می ­کنند . ] خواهى نخواهى آن را بستم و به حدّى بر من اثر كرد و حُزن و اندوه هجوم آورد و گریۀ شدید رُخ داد که تا اصلِ خرمنگاه قریبِ نیم فرسخ راه به صداى بلند در هواى گرم گريه مى كردم و خيلى خائف بودم كه اگر الاغ بـ ... و يا سِرگين بياندازد و آن كـمـربـنـد آلوده شـود چـه خـواهـد شـد يـا عـالَم مـتـزلزل شـود و يـا بـلايـى بـر مـن نـازل شـود و يـا كـافِـر گـردم كـه قابل توبه نباشم .

و بـالجـمـله بـا گـريـه و لُنـد لُنـد بـا پـدرم واردِ خـرمـنـگـاه شـدم اوّل به فوريّت كمربندِ خود را از در ... الاغ باز كردم و او را بوسيدم و به كمر بستم ، بارها را انداختم به همان الاغ كه سببِ اين توهين بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبى هـم بـه سـر آن حـيـوان زدم و لكـن عُـمـدۀ غـيـظِ مـن از پـدرم بـود كـه چـرا شـخـص ‍ عاقل و مختار اين قدر بى ­مبالات باشد كه ريسمانِ سُستى زير دُمِ الاغِ خود قرار داده است .

القصّه رسيدم به دروگاه و البتّه كسى كه يك ساعت به شدّت گريه كرده باشد ولو خـامـوش بـاشـد تا مدّتى پيداست از سُرخى چشم و تَرى ياخان [ یَقه ] و گرفتگى حُزن و چـيـن افتادن ابرو . من كه چشمم به پدرم افتاد آثارِ غليظ و حُزن بر من مُستولى شد كَأنَّهُ پدرم را كُشته ، او هم كه مرا ديد فهميد كه حادثه ­اى رُخ داده ،

گفت : پسر چرا گريه كرده ­اى ؟

حُزن هجوم­ آور شده راه گلو را گرفته نَفَس بيرون نيامده الّا با گريه بدونِ اينكه به مـخـارجِ حـروف بـخـورد و حـروفِ جـواب حـاصـل شـود بـه قـدر ده دقـيـقـه مجالِ جواب نيافته گريه كردم . پدرم همان طور كه به يك دست داس و به دست ديگر يك قبضه سُفال گرفته متحيّرانه ايستاده به من نظر مى ­كند و من هم جدّ مى­ كنم كه جواب او را بـدهم ، گريه بيشتر شدّت مى ­كند و ممكن نمى­ شود .

او هم مصرّ شده كه : پسر چه شده ؟!

با ايـنكـه نـسـبت به پدر بسيار مؤدّب و ردّ بر حرف و كار او و لو خطا بود هيچ وقت نكرده بودم بعد از مدّتى مخلوط با گريه اين كلمات را جواب دادم .

گـفـتـم : نـه خـودت به آدم مى ­مانى و نه زراعت و اسبابِ زراعتت به ديگران مى ­ماند و نه خرت به خرِ آدم مى ­ماند و نه زير دُمى خرت به زير دُمى خر آدميزاد مى ­ماند بى ­خود خود را زراعتكار اسم گذاشته ، من تعجّب دارم كه چرا آسمان خراب نمى ­شود و چرا زلزله نمى ­آيد كاش در آن وقت دستم شُل مى شد ، چرا نگذاشتم كه بار بيفتد بلكه الاغ هم بميرد ، اى خـدا چـه اتّـفـاق زشـتـى افـتـاد و چـه گـنـاهـى بـزرگـى سـر زد ، طـفـلِ مـعـصـوم هـشـت نُـه سـاله ، مـسـلمـان نـشـده كـافـر شـدم آيـا خـدا تـوبـه ام را قبول مى كند و ... و ... و ...

گفت : پسر چه شده ؟!

در ميانِ گريه گفتم : مى­ خواهى چه بشود از اين بالاتر هم مى­ شود كـه مـن از روى اضـطـرار بـارِ آتـش خـوردۀ تـو را نـگـذارم بـيـفـتـد و شـالِ سـيّـديـم را بـه در ... الاغِ تـو ببندم كه پنج من گندم تو مى ­خواهم به خرمنگاه برسانم ، همچو كارى تا به حال از كسى صادر شده ؟ خنده­ اى كرد .

گفت : عَجَب ديوانه بوده ! و مـشغول درو شد من هم از عقبِ مالها كه از دروزار دور شده بودند رفتم و با خود به فكر رفـتـم كـه بـا ايـن سـخـتـى و بـزرگـى حـادثـه و سُـسـت تـلقّى كـردنِ پدر من كه از من عاقل­ تر و فـهميده ­تر بود موجب چيست ؟ من خطا كرده­ ام در اهمّيّت دادن به اين مطلب كه مرا ديوانه خواند ؟! ... .

سیاحت شرق ، انتشارات امیر کبیر ، 1378 ، آیت الله سیّد محمّد حسن نجفی / آقا نجفی قوچانی ،  ص 7 ـ 12

در حدودِ سال 1320 [ در نجف ­آبادِ اصفهان ] ... با یك آقای پیرمردی آشنا شدم ـ خدایش بیامرزد ـ به نام حاج شیخ احمد نجف ­آبادی . او به قدری آدم ساده ­زیستی بود و به قدری در تشریفاتِ زندگی لاقید بود كه حیرت ­آور بود و برای مثلِ ما قابلِ تحمّل نیست . مثلاً دیده شده بود كه اگر چیزی پیدا نمی­ كرد كه اُلاغش را ببندد عمامه­ اش را باز می كرد به گردنِ او می­ بَست و سر آن را به درخت می ­بَست یا گاهی عمامه ­اش را باز می ­كرد به سر اُلاغ می ­بَست و مثلِ یك افسار درست می ­كرد . این قدر در زندگی بی ­تشریفات و لاقید و بی ­اعتنا بود ! و كوشش می ­كرد خودش را با مردم یكی كند . یكی كرد و توانست مردمی را حَرَكت بدهد .  

[ آشنایی با قرآن / 9 ، شهید مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ، 1380 ، ص 163 ـ 165 ]

 از راست : عبّاس کلانتریان ، رضا صحرایی ، شهید علی ­اکبر شکوهی ( جادّۀ بین فرومد و علی ­آباد )

از خانقاه فریومد تا خانقاه سلطانیّۀ (2 )


اکنون از کنار خانقاهِ فریومد راهی خانقاهِ سلطانیّه شده در 500 متری گُنبد سلطانیّه فرود می ­آییم و دوریِ راه را با قطعه ­ای از ابن ­یمین که در آن « سلطانیّه » و « فریومد » در یک بیت آمده است ، کوتاه می ­کنیم :

مخــور « ابن ­یمیـن » غــــــم چـو وفـاتـت بـــرســد

بـه حضـــور عـــمّ و خـــال و پـــدر و مـــــادر نیسـت

هـر وفـاتـی کـه بـه « سلطـانیّـه » واقـــــــع گــردد

تو یقین دان که به « فریومد» از آن خوش ­تر نیست

دیوانِ ابن­ یمین ، ص355 

 

در فاصلۀ نیم کیلومتری جنوبِ گُنبدِ سلطانیّه ، مقبرۀ معروف به چلبی اوغلو و خانقاه قرار دارد .

امروزه باقیماندۀ مقبرۀ چلبی اوغلو و عمارتِ مخروبۀ خانقاه در مغربِ سلطانیّه و در امتدادِ جادّۀ اصلی قیدار خودنمایی می ­کند .

 

مقبرۀ مزبور که در قرنِ هشتم ساخته شده است شامل بنای هشت ضلعی با یک گُنبدِ یک پوش می ­باشد که هیچ رابطه ­ای با خانقاه که در چند متری آن است ندارد ... جدا بودنِ خانقاه از مقبره نشان­دهندۀ این است که این دو بنا همزمان با هم ساخته نشده ­اند . [ جغرافیای تاریخی سلطانیّه ، ص 69 ]  

نویسندۀ کتابِ « تاریخ خانقاه در ایران » نوشته است : « سلطان محمّد خدابنده 716 ه . ضمنِ بنای مجتمع ساختمانی شهر سلطانیّه ، خانقاهی نیز می ­سازد . » [ تاریخ خانقاه در ایران ، ص 230 ]

نویسندۀ مقالۀ « ﺧﺎﻧﻘﺎه ﭼﻠﺒﻲ اوﻏﻠﻮ  و ارﺗﺒﺎط آن ﺑﺎ ﻣﻮﻟﻮﻳّﻪ » نوشته است : « در ﻓﺎﺻﻠۀ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﻣﺘﺮی ﺟﻨﻮبِ ﻏﺮﺑﻲ ﺳﻠﻄﺎﻧﻴّﻪ ـ ﺧﺪاﺑﻨﺪه ، ﺧﺎﻧﻘﺎﻫﻲ ﻣﻌـﺮوف ﺑـﻪ « ﭼﻠَﺒﻲ اوﻏﻠﻮ » ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻛﻪ دراﺻﻄﻼح ﻣﺤﻠّﻲ ﻛﭽﻪ ﺑﻮرک ( ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی « ﻛﻼه ﻧﻤﺪی » ) ﻣﻲ ﻧﺎﻣﻨﺪ ﭼﺴﺒﻴﺪه ﺑـﻪ ﺧﺎﻧﻘﺎه آراﻣﮕـﺎﻫﻲ وﺟﻮد دارد ﻛﻪ ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﺗﺼﺮﻳﺢ ﻣﻨﺎﺑﻊ و ﻧﻈﺮ ﺑﺎﺳﺘﺎن ﺷﻨﺎﺳﺎن ﻣﺘﻌﻠّﻖ ﺑﻪ « ﺷﻴﺦ ﺑﺮاق ﺑﺎﺑﺎ » ﻣُﺮﺷﺪ ﺑﺮاﻗﻴّﻪ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﻴﺮوانِ اﻳﻦ ﻃﺮﻳﻘﺖ ارﺗﺒﺎطِ ﺗﻨﮕﺎﺗﻨﮕﻲ ﺑﺎ ﻣﻮﻟﻮﻳّﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮﺳّﻂ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺟﻼل اﻟﺪّﻳﻦ ﻣﻮﻟﻮی ﺑﻠﺨﻲ ﺑُﻨﻴﺎﻧﮕﺬاری ﺷﺪه داﺷﺘﻨﺪ . ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ رﺳﺪ در ﺗﻮﺳﻌۀ اﻓﻜﺎر و آﻣﻮزه ﻫـﺎی ﻣﻮﻟﻮﻳّﻪ ، اﺗّﺤﺎدِ رﻫﺒﺮانِ اﻳﻦ ﻃﺮﻳﻘﺖ ﺑﺎ ﺑﺮاﻗﻴّﺔ ﺳﻠﻄﺎﻧﻴّﻪ ﺳﺒﺐِ اﻳﺠﺎد ﺧﺎﻧﻘﺎه ﭼﻠﺒﻲ اوﻏﻠﻮ ﺷﺪه اﺳﺖ . »

او در ادامه چند پرسش طرح کرده است : « آﻳﺎ ﻣﻘﺒﺮۀ ﻛﻨﺎرﺧﺎﻧﻘﺎه ﭼﻠﺒﻲ اوﻏﻠﻮ آراﻣﮕﺎه اوﻟﻮ ﻋﺎرف ﭼﻠﺒﻲ ﻧﻮۀ ﭘﺴﺮی ﺣﻀﺮتِ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺟﻼل­اﻟﺪّﻳﻦ ﺑﻠﺨﻲ اﺳﺖ ؟ ﭼﻪ ﻣﺪارﻛﻲ و ﺷﻮاﻫﺪی اﻳﻦ ﮔﻔﺘﻪ را ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ؟ اﮔﺮ ﻧﻪ ، ﭼﺮا اﻳﻦ ﻣﻜﺎن ﺑـﻪ ﻧﺎم « ﭼﻠﺒﻲ اوﻏﻠﻮ » ﻣﻌﺮوف ﺷﺪه اﺳﺖ ؟ آراﻣﮕﺎه ﻣﺘﻌﻠّﻖ ﺑﻪ ﻛﻴﺴﺖ ؟ ﭼﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪی ﺑﻴﻦِ ﺻﺎﺣﺒﺎن اﻳﻦ ﺧﺎﻧﻘﺎه ﺑﺎ ﻋﺎرﻓﺎنِ ﻣﻮﻟﻮﻳّﻪ وﺟﻮد داﺷﺖ ؟ آﻳﺎ ﺧﺎﻧﻘﺎه ﺑﻪ ﻧﺎم« ﭼﻠﺒﻲ وزﻳﺮ ﻣﻐﻮﻟﻲ » ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ ؟ ﻣﺪارک و اﺳﻨﺎد از اﻳﻦ ﻣﻮرد ﭼﻪ ﭼﻴﺰی در دﺳﺖ اﺳﺖ­؟ آﻳﺎ ﺧﺎﻧﻘﺎهِ ﭼﻠﺒﻲ اوﻏﻠﻮ ﺑـﻪ ﺟﻬﺖِ ﻧﺰدﻳﻜﻲ ﺑﻪ آﺳﻴﺎی ﺻﻐﻴﺮ و ﻫﻢ ﻣﺮزی ﺗﻘﺮﻳﺒﻲ ﺑﺎ ﺟﻬﺎنِ ﻛُﻔﺮ ، در ﺧﻂّ ﺳﻴﺮی از رﺑﺎط ﺑـﻪ ﺧﺎﻧﻘـﺎه ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ ؟ ﻳﺎ ﻣﺪارک ﻏﻴﺮ اﻳﻦ را ﺛﺎﺑﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ؟ ... . اﻣّﺎ ﭼﺮا ﺧﺎﻧﻘﺎﻫﻲ ﻛﻪ در ﺳﻠﻄﺎﻧﻴّﻪ واﻗﻊ اﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﺎم « ﭼﻠﺒﻲ اوﻏﻠﻮ» ﻣﻌﺮوف و ﻣﺸﻬﻮر اﺳﺖ ؟ اﻳﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻫﻤﭽُﻨﺎن در اﺑﻬﺎم ﺑﺎﻗﻲ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ ... آﻧﺪره ﮔﺪار ﺳـﺎل اﺣﺪاثِ ﺑﻨﺎی ﺧﺎﻧﻘﺎه و اﺣﺘﻤﺎﻻً ﻣﻘﺒﺮه را ﺑﺎ ﺗﻮﺟّﻪ ﺑﻪ ﻛﺘﻴﺒۀ ﻣﻮﺟﻮد در آنجا ، ﺳـﺎل 732 ﻫ . ق . ﺑﻪ دﺳﺖ داده اﺳﺖ . وﻟﻲ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ رﺳﺪ ﺳﺎل 732 ﻫ . ق . ﺳﺎلِ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻛﺘﻴﺒﻪ در اﻳﻦ ﺑﻨﺎی ﺗﺎرﻳﺨﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺘﻦِ آن ﻧﻴﺰ ﺻﺮاﺣﺘﺎً اﻳﻦ ﻣﻮرد را ﺗأیید ﻧﻤﻮده اﺳﺖ . » [ ﻓﺼﻠﻨﺎﻣۀ ﺗﺨﺼّﺼﻲﻋﺮﻓﺎن ، ﺷﻤﺎرۀ20 ، ص 282 ـ  297 ]  

* * * * * * *

وقفنامۀ خانقاه سلطانیّه چقدر از این ابهامات را می ­زداید ؟

به استنادِ وقفنامۀ خانقاهِ سلطانیّه که نویسندۀ آن حکیم ­الدّین محمّد بن علی النّاموس الخواریّ الفریومدیاست، واقفِ آن خواجه عمادالدّین پدر خواجه علاء الدّین محمّد است . او البتّه چهار دانگ اسباب را بر خانقاه و دو دانگ دیگر بر فرزند صُلبی خود ، خواجه علاءالدّین محمّد وقف کرده است . نام پدر و پسر هر دو محمّد است .

حکیم­ الدّین فریومدی کتاب « الحِکمَةُ فِی الأدعِیَةِ وَ المَوعِظَةُ لِلأُمَّةِ » را به قولِ خودش به نام ؛

خــواجــۀ دریــــــادلِ والا گُـهَــر .......... صـاحـب اَعظـم وَزیـر بَحـر و بَـرّ

عَلاءُ الحَقِّ وَ المِلَّةِ وَ الدِّین ، عِمادُ الإسلام وَ تاجُ المُسلمینَ مُحَمّدُ بنُ الصّاحِبِ الأعظَمِ السَّعیدِ ، عِمادُ الحَقِّ وَ الدِّینِ مُحَمّدُ بنُ الصّاحِبِ الأعظَمِ السَّعیدِ ، تاجُ الحَقِّ وَ الدِّینِ محمودُ بنُ زَنکیِ بنِ طاهِرٍ الفَریوَمذیّ ، تألیف کرده است . همان که ابن ­یمین درباره ­اش می ­گوید :

محیـطِ مـرکـزِ رَفعـت ، سپهرِ جـاه و جَلالت ..... علاء دولــت و ملّـــت ، محمّــد بــن محمّــد

وزیــرِ شـاه نشـان ، آن کـه دولـت ابـدی را ..... جنــابِ او بـود از کـاینــات مـرجــع و مقصــد

سپهـرِ مهـرِ فتـوّت ، محیـطِ مــرکــزِ جــــود ..... علاء دولت و دین ، سَــروَرِ ستــوده خِصــال

محمّـد بن محمّـد کـه در فنـــــــــون هنـــر ..... کمـــال یـافـت کــزو دور مـانــد عیــن کمـال

سپهـرِ حشمـت و رَفعـت علاء دولت و دین ..... کـه گِـرد مـرکـز مـدحـش ، بود مـدار سخن

محمّـد بـن محمّـد کـه در ممـــالکِ فضـــل ..... ز فَــرّ مـدحـت او بینــــم ، اشتهــــار سخـن

دیوانِ ابن ­یمین ، صص 59 ، 124 ، 145

همانطور که در متنِ وقفنامه آمده: « و از بهر تربیتِ این طائفه خانقاهات و مدارس فرموده و از اَخوات و نظائر ، آن خانقاه است که در شهر سلطانیّه ... پیوستۀ سرایِ خود بنا کرده ... . » نباید موقوفاتِ او را محدود به همین خانقاه سلطانیّه دانست بلکه یکی از آن مدارس را مدرسۀ عمادیّۀ فریومد دانست که حافظ شیخ بن محمّد بن محمّد نسائی در 9 رمضان ­المبارک 715 « التّلخیص فی التّفسیر » را کتابت کرده و در پایان آن نوشته است :« این تفسیر در مدرسۀ معمورۀ عمادیّۀ فریومد که خدا آن دو را ، از آفاتِ زمان مصون بدارد کتابت شد . »

سعدالدّین مسعود بن عُمر تفتازانی شرح خود را بر رسالۀ « تصریف العزّی » در سال 738 در نوزده سالگی در شهر فریومد به پایان رسانیده است (شرح « تصریف عزّی » در واقع شرح کتاب« عزّالدّین عبدالوهّاب ابراهیم زنجانی» و در علم صَرف است . )

به استنادِ مثنوی کارنامۀ فریومد در سال 741 هجری ؛ مسعود کافی ، مدرّس شمس­ الدّین و مجتهد حسین که صاحبِ فتوا بوده در همین مدرسه بوده ­اند . ( دیوانِ ابن ­یمین ، ص 586 )

مدرسۀ کنار آرامگاه شیخ احمد جام را که در تربت ­جام به نام « مدرسۀ فریومدی » می ­شناسند . احتمالاً مربوط به همین پدر یا پسر است . [اثر ، شماره 10 و 11، ص60 ]

* * * * * * *

وقف­نامۀ خانقاه سلطانیّه

حجّت وقفِ خانقاه سلطانیّه

« پیش از این به اشارتِ مخدوم اعظم ، خواجه عمادالحقّ و الدّین ـ عَزَّ نَصرُهُ ـ حُجّتِ وقفی بر خانقاهِ سلطانیّه نوشته شد و آن این است :

تقدیم مَراسم مَحامِد حضرتِ عزّت ، مَلِک الاملاک ـ جَلَّ جَلالُهُ وَ تَعالی وَ عَمَّ نَوالُهُ وَ تَوالی ـ در مُقَدَّمات امور و مَبادی اَفعال عقلاً و شرعاً بر ذِمَم هِمَم اربابِ عقول سَلیمه و مُتَقَلَّدانِ قضایای صحیحۀ شرعیّه ، واجب و لازم است و تزیین مُخاطَبات و مُکاتَبات به زَواهر جواهر مدائح ربّ الأرباب ـ تَقَدَّسَت أَسماؤُهُ وَ عَظُمَت صِفاتُهُ ـ بر اربابِ اَلباب کامله و اصحابِ آدابِ فاضله فریضه و متعیّن . فامّا چون به بَنان هیچ محرِّر ، محرَّر نخواهد شد و به بیان هیچ مقرِّر ، مقرَّر نخواهد گشت ، زُمرتش بأَجمَعِهم و فِرَق خَیر و شَرّ عن آخِرهِم اقتدا به عبد است ، خوش نغمۀ « أوتیتُ جوامِعَ الکَلِم » بر تَرَنُّم « لا أُحصِی ثَناءً عَلَیکَ » مقصور گشته ­اند و به اَذیال عجز و قُصور تَمَسُّک کرده و گفته :

کیفیّةُ النّفسِ لَیسَ المــرءُ یُدرکُهـا .......... فَکَیفَ کیفیّةُ الجبّــارِ فِـی القــــدمِ

چون تو در نفسِ خود زبون باشی .......... عـارفِ کـــردگـــــار چـون بـاشـی ؟

لاجَرَم طریقِ اختصار مَسلوک داشته آمد و به اِرسال صَلات صلوات نامیات ؛ مِهتَر کائنات ، سیّد اتقیاء و صدر رُسُل محمّد المصطفی ،

عَلَیهِ سَلامُ اللهِ مـا هَبَّ شَمـائِلُ .......... وَ لاحَ بأعلَی النَّجْـدِ بـارقـةُ النَّجْدِ

توجّه کرده شد . صلواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیهِ وَ عَلی آلِه الطّاهِرینَ ،

سلاماً تَمیدُ علی نَفَحاتِ السّحرِ قِضبانُه .......... وَ یتـمُّ علی فتـاتِ المسکِ و العَنبرِ أردانه

 امّا بعد ؛ چون مَنازل ، سَرای گُذاشتنی و گُذشتنی است و از مَساکنِ جَهانِ فانی و مَراحلِ دنیای دَنیّ رفتنی ،

کین سَرایی است که البتّه خَلَل خواهد کرد .......... خُنُک آن قَـوم که در بنـدِ سَـــــــــرایی دگـرند

پیوسته اصحابِ تَوفیق و اربابِ بَصارَت و تحقیق در تَشییدِ مَبانی آن جَهانی و تأسیسِ قواعد و اساسِ اُخروی مَساعی مبذول داشته ­اند و جوامع هَمَّت و قُصارای نَهمَت بر ابقاء ذکر جمیل و اجتناء ثوابِ جَزیل مصروف گردانیده . بنا بر این معنی ، صاحبِ أعظم آصف العهد برأیه الثّاقبِ و فکرِه الصّائبِ ، مُحیی رُمامَ الخَیراتِ بسحابِ إفضالِهِ المَطیرِ ، مُنشی رُفات المَبرّاتِ بسِجالِ أَنعامِه الجمِّ الغَفیرِ ، الوزیرُ ابنُ الوزیرِ و الشَّهابُ ابنُ الأثیرِ ، خدایگان جَهان خواجه عِماد الحقّ و الدّین ، تاج الإسلام و المسلمین ـ أعزَّ اللهُ أَنصارَه و ضاعَفَ اِقتدارَه ـ از مبدأ مَطلَع هلال اقبال و مُفتَتَح تنسّم نسیم صَبای « صِبَی إلی یومِه هذا » که اختلافِ ادوار زمانۀ وارون و تجدّدِ اطوارِ فَلَک بوقَلَمون تیر قامتِ شبیبتِ او را در شصت انحنای شیخوخیّت آورد و تَعاقُب لَیل و نَهار آثار انوار « ... وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبًا ... . » ، ( مریم ، 19 /٤ ) در حَنادِس و مَفارِق شؤون او ظاهر گردد . همگی همّت بر توجّه به مَبارّ اَفعال مصروف گردانیده است و عِنان عزیمت از دستِ طبیعت پُر خَدیعَت ستانده بر صَوبِ صوابِ مُجالَسَت اربابِ وجه و یقین و فصاحیّت اصحابِ علم که اُمنای دین ­اند معطوف داشته و از بهر تربیتِ این طائفه خانقاهات و مدارس فرموده و از اَخَوات و نظائر ؛ آن خانقاه است که در شهر سلطانیّه ـ لازالتْ معمورةً بسُلطانِها و مَأهولةً بقطانِها و سُکّانِها ـ پیوستۀ سَرای خود بنا کرده و بعدما که آن را بر فُقراء و أبناء السّبیل ـ المَرحَلَة و الإقامة ـ وقف فرموده ، جهتِ مصالح نُزُل نازِل آن بُقعَه و زادِ راحل آن مَقام از خاصّ مال خود در این مواضع که ذکر خواهد رفت .

چهار دانگ اسبابی که مفصّل می ­شود بر این خانقاه وقف کرد . سلطانیّه کذا و فروش کذا و جمله دو دانگ دیگر بر فرزندِ صُلبی خود ، مَلِک ملوک الوزراء ، مستخدم ارباب السّیوف و اصحاب الاقلام ، خواجه علاءالحقّ و الدّین محمّد ـ عَزَّ نَصرُهُ ـ و فرزندانِ او ـ ما تَوالَدوا و تَناسَلوا ـ وقف کرد وقفی صحیح شرعی جائز ثابت نافذِ مُبرَم ، مُسَجَّلٌ مَلفوظٌ به ، لا یُباعُ وَ لا یُرهَنُ وَ لا یُوهَبُ وَ لا یُورَثُ ، ما دامَتِ السَّمواتُ وَ الأرضُ ، بوَجْهٍ مِنَ الوُجوهِ وَ سَبَبٍ مِنَ الأسبابِ .

و شَیخی آن مَقام بر صاحبِ کمال حقیقی ، ذاتِ شریف ، شیخ فاضل ، محقّقِ کامل ، اَلمُنقَطِعُ إلی اللهِ ، اَلسّائِرُ فِی اللهِ ، صاحبُ التّفریدِ و التّجریدِ ، شَیخ شَهاب­الدّین قَلَندَر ـ دامتْ برکةُ أنفاسِه الشّریفةِ ـ مقرَّر فرمود و قضایا و مصالحِ آن را به مصلحت ­دیدِ آن بزرگوار تفویض کرد و چون آن یگانه را دیدۀ بصیرتِ « وَ کُنتُ عَینَیهِ » از حضرتِ عزّت ارزانی فرموده ­اند ، بلکه قدم ترقّی بر مَعارجِ « أنَا مَنْ أهوَی وَ مَن أهوَی أنَا » نهاده است و دستِ همّت از آستینِ وحدت

بَینِـی و بَینَـک إنّـی یُنــازِعُنِـی .......... فَـارْفَـعْ بِلُطفِکَ إنّـی مِن البَیْنِ

بیرون کرده به مُحافَظَت شرایط آن مهمّ وصیّت ­کردن به مثابۀ « یتمنطق علی ابن­سینا و یستضیء البین عند ذکا » است . لاجَرَم عِنانِ قلم از ذکر آن معنی کشیده داشته مصالح و مَهامّ آن به حُسنِ تدبیر قیام او بازگذاشت ، اِنَّهُ خَیرُ ناصِرٍ و کَفیلٌ . و به نفسِ خود متولّی آن اوقاف شد . و بعد از او ـ و لا کانَ بَعدَهُ حَقٌّ ـ تولیت بر فرزندِ صُلبی خود صاحبِ اعظم مذکور مقرَّر داشت و از اِرتفاع این مَوقوفات عُشری به حقّ متولّی معیّن کرد که در صاحبِ مَعیشتِ خود صَرف کند و اگر این رَقبه خراب شود و قابل عمارَت نباشد محصول بر آن صَرف کنند و اگر اِصداء هامّ لَیالی و ایّام نِداء

عَفَت الدِّیـارُ مَحَلُّها فَمَقـامُها .......... بمِنًی تَأَبَّدَ غَـولُهـا فَـرجَـامُها

 در رسوم و اَطلال آن دهند و نَغمَۀ « کَأَنْ لَم یَکُن یَوماً مِنَ الدَّهرِ عامِراً » سرایند و امکانِ عمارت مُتَعَذّر گردد بر مصالح فُقرا و اَیتام و اَبناءالسّبیل هر کدام یافته شود صَرف کنند . « لا یَحِلُّ لِمَنْ یُؤمِنُ باللهِ وَ الیَومِ الآخِرِ أن یُغَیِّرَهُ أو یُبَدِّلَهُ أو یُنَقِّصَهُ أو یُحَوِّلَهُ إلی أَنْ یَرِثَ اللهَ وَ مَنْ عَلَیها وَ هُوَ خَیرُ الوارِثینَ . » و چون جزاء مُحسن و مُسیء و مکافاتِ مُطیع و عاصی « یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ ... . » ، ( آل­ عمران ، 3 / ٣٠ ) مُعَیّن است ، حَوالَت مُبطِل این خَیر و مانع این صَدَقَۀ جاریّه با حضرتِ جَلَّت می ­کند . « ... وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ . » ، ( شعراء ، 26 / ٢٢٧ ) وَ ذلِکَ فی مُستَهلّ ذی الحجّة حجّة ثَمان وَسَبعَمَائَةٍ . »

* * * * * * *

ردّ پای مریدانِ شیخ شهاب ­الدّین قلندر در سلطانیّه در«دُستور الکاتِب فی تَعیین المَراتب »

حُکّام‏ و متصرّفان و بتیکجیان‏ سلطانیّه على اختلافِ طبقاتهم‏ بدانند که مریدانِ شیخ مرحوم ‏شَهاب ­الدّین قلندر ( رَحمَةُ اللهِ عَلَیهِ ) بعد از تقدیم‏دعاگویى دولتِ قاهره لازالَت مَشرِقَةٌ زاهِرَةٌ عرضه داشتند که مزرعۀ فلان ، وقفِ زاویۀ ایشان است و تا غایت از متوجّهات دیوانى مُعاف و مسلَّم بوده و چیزى به دیوان نمى ‏داده‏ اند و اَحکام به ذکر آن ناطق درین وقت برخلافِ معهود مطالبتى مى ‏کنند و جماعتِ درویشان و قلندران از وقتِ خود باز مى ‏مانند التماس کردند که اگر حُکمى به امضا نَفاذ یابد و برقرار آن مزرعه به اِعفا و مُسلَّمى اختصاص یافته در دفاتر دیوان و مؤامرات به تجدید مثبَت‏ گردد در دعاگویى و دولتخواهى افزایند چون ملتمَس ایشان به راه بود و استحقاقِ ظاهر و لایح مبذول داشته حُکم یَرلیغ به آلتون تَمغاءضَمَن نَفاذ یافت و از ابتداى سنۀ فلان آن مزرعه را از مزارع دیوانى و اربابى‏ مَفروز گردانیده به مُعافى و مُسلَّمى بر ایشان مُقرّر داشته‏ شد تا در عمارت و زِراعت‏ آورده محصولات و ارتفاعات را بر وجه مَعاش خود مستغرق گردانند حُکّام آنجا مى‏ باید که بعد الیوم قطعاً و اصلاً بر آنجا بَرات‏ ننویسند و حَوالتى نکنند و محصِّل نفرستند و قلم و قدم کوتاه و کشیده دارند و نام آن را از دفاتر وَلایت بیرون اندازند و این عارفه را درباره مجاورانِ زاویه و جَماعَت قلندران و جوق ایشان مُعاف اَبَدى و مسلَّم سرمَدى شناسند و به تقلّب اَدوار و تَبَدُّل قرون و اَعصار ، مُتَقَلَّب و مُتَبَدَّل ندانند و پیرامونِ آنجا نگردند و به هیچ وجه از وجوه مطالبتى ننمایند و هر سال حُکمِ مُجَدَّد نطلبند و مُغَیِّر و مُبَدِّل را مستوجب‏لعنت ایزدى و مستحقّ غضب الهى دانند . [ دُستور الکاتِب فی تَعیین المَراتب‏ ، مُجلّد دوم ، ص : 278 ـ 279 ]

* * * * * * *

 ردّ پایی که دکتر محمّد رضا شفیعی کدکنی از شیخ شهاب­ الدّین قلندر نمایانده است .

شیخ شَهاب قلندر

یکی از مکاتیب قلندری که ، از بَرَکتِ هنرِ عبید زاکانی ، بیشترین شُهرت را در نوع خود به دست آورده است ، نامه ­ای است که در دیوانِ عُبَیدِ زاکانی [ کلّیّات ، ص 357 ـ 358 ] با عنوانِ انشاء شهاب قلندر نوشته شده است . بیشترین احتمال همواره این بوده است که این نامه و پاسخ آن را که به نام جلال ­الدّین بن حسام الهروی است ، عُبَید خود پرداخته و قصدش نقیضه­ سازی parody مکاتباتِ قلندریَّه بوده است ولی این احتمال چندان قوی نیست زیرا این شهاب قلندر هُویّتی کاملاً تاریخی داشته است و از مشاهیر عصر بوده است . ابن بطوطه از این شیخ شهاب­الدّین قلندر یاد می ­کند و تاریخِ وفاتِ او را 725 / 726 ذکر می­ کند و می ­گوید : « بیستم شهر ذی ­حجّه [ 726 ] در صحبتِ امیر قافلۀ عراق ، پهلوان محمّد حویج ، که از اهالیِ موصل بود و پس از مرگِ شیخ شهاب ­الدّین قلندر اِمارتِ حاج را بر عهده داشت ، از مکّه حَرَکت کردیم . در وصفِ این شیخ شهاب ­الدّین قلندر می ­گوید : « مردی سَخی و گُشاده دست بود و پیش سلطان حُرمتِ فراوان داشت و طبقِ مرسوم قلندران ریش و اَبروان خود را می ­تراشید .» [ سفرنامه ، 1 / 179 ] 

نامۀ قَلَندَری

چُنانکه در مواردِ دیگر یادآوری شده است ، در میانِ فرقه­ های برخاسته از محیطِ تصوّف و عرفان ، قلندریان نیز مانندِ عارفانِ کرّامی مشرب ، دارای سبک و اسلوبِ ویژۀ خود بوده ­اند . اگر به تحلیلِ واژگانی نامه­ های قلندریان بپردازیم بسامدِ بعضی از تعبیرات نشان­دهندۀ یک سبکِ مشخّص است که حتّی در طولِ یک سطر هم خود را آشکار می کند . ظاهراً در قرنِ هشتم ، اُلگوی سَبکیِ قلندریان در نامه ­نگاری ، میدانی شده بوده است برای اظهارِ قریحۀ اصحابِ طنز . عُبَید زاکانی که خود فردِ اَکملِ این گروه است در این دو نامه ، به چُنین آزمونی دست زده است . در بارۀ شیوۀ فراهم آوردنِ صورتِ انتقادی و اصلاحی این نامه­ ها به یادداشتِ پایان همین فصل مراجعه شود .

الف ) انشاء شیخ شَهاب الدّین قلندر

سلطانِ وقت ، نرّ عالَم ، بیسُراک وجود ، بَخیۀ روی بَساط ، کوز [گوژ ، خمیده ، پیر] خراسان ، بابو حسن قلندر ، دام تجریده از راه کَرَم مردان ، سلام و صفا پیش از عشّاقِ مفرد خود عبدل یردی قبول کند . نظرها نگرانِ اوست . هر صَباح مزیدِ جمعیّتِ او را ، در پای عَلَمِ سلطانِ خـراسـان ، تکبیر می­ رود . فقیره را سلام بگوید . بیچارگی عَرضه دارد . اخی درویشان دیوانۀ رومی ، به دریوزۀ خاطر­ها و زیارتِ مردان ، مسافرِ آن سرزمین شد ؛ مرادِ دیوانگان آن است که تبرّکی از اسرارِ خاصِّ آن لنگر بخشش جرزدان [ اسراری ] روانه گردانند . دیگر ، دوش دو قلندر از لنگر [محلّ تجمّع قلندران ] غایب گشتند . امروز ، چون قلندران به اُستُرَه­ کاری و صَفای صورت مشغول شدند معلوم بود که مهرِ زخمِ هر دو شکسته بود . در حال ، چون قلندران آن حال مشاهده کردند ، به سُنّتِ قلندری انگشت کار قلندرانه رفت و سینه بطاق فرمودند و به پای­ ماچان فرستاده شد [ ند] و بعد از تجرید از لنگر سفر خواهند کرد . باقی سکّۀ آن حلقه بر مزید از وقتِ بایزید ! شیء الله مردان صَباح الخَیر و السَّلامة .

جواب از انشاء مولانا جلال الدّین بن حسام الهروی

تحفه و تبرّکی که شوریدۀ وقت ، عشّاق مردان ، مفردِ جهان ، نرّ بخیِة روزگار ، اخی داود ترمذی [ دامَ ] تَفریدُهُ با خاک ­نشینان آن پای عِلم در قلم آورده بود از دستِ ابدال رومی رسید و خیرمَقدَم گفته آمد . ای و الله ! مسافرانِ آن سرزمین خواندند و بر یادِ آن نامراد اوپ اوپ ایپ زدند . تبرّکی که از اسرارِ خاصّ این مزار دریوزه رفته قلیل و کثیر حصبۀ کجکول [ کشکول ] او ، بر دستِ ابدال رومی روانه شد ، شیء الله مردان .

فقیر [ه] سلامت است دیگ پالان می ­کند . لنگر آب می ­زند . سفره وقفِ روندان کرده است . جهتِ آن سفره دیگ عرقچین و سینه ­پوش روانه شد . باقی طریق متاهل [ متأهّل ] بر زله بند شرف شیرازی بر خادم بابو دست رانده بی ­گفتِ این سرحلقه ، از این آستانه سجودِ پس دیواری کرده [ پنهان شدن / کاری پنهانی کردن ] از انبانچه ­های تکیه ­نشینان سلاح پاره­ها برده بدان [ بر آن ] سرزمین آمد . اگر در آن کوشانه سر در کند ماجرا کرده سنگِ ملامت در گردنش نهند و زنگِ و طوقِ قطبِ عالم بابا حیدرِ زاوه از وی باز گیرند . صَفای مردان ! دیگ پالان ! سُفره گردان ! جمعیّت بر مزید به حقِّ بایَزید ! و السّلام .

[ قلندریَّه در تاریخ ( دگردیسیهای یک ایدئولوژی ) ، ص252 ـ 253 و 373 ـ 375 ]

* * * * * * *

فهرست منابع

ـ اثر، شماره 10 و 11، بهمن 1364 ، « دوره­ های ساختمانی مجموعه تاریخی تربت شیخ جام » ،گلمبک ؛ لیزا ، مترجم : باقر شیرازی ، ص 16 ـ 57  .

ـ تاریخ خانقاه در ایران ، کیانی ؛ محسن ( میرا ) ، چاپ اوّل ، کتابخانۀ طهوری ، 1369 .

ـ جغرافیای تاریخی سلطانیّه ، مخلصی ؛ محمّدعلی ، ناشر ؛ مؤلّف ، چاپ اوّل ، مرداد 1364 .

ـ دُستور الکاتِب فی تَعیین المَراتب‏ ، مُجلّد دوم ، قرن 8 ق‏ ، محمّدبن هندوشاه نخجوانى‏ ، محقّق / مصحّح : عبدالکریم على اوغلى على زاده‏ ، انتشارات دانش ، مسکو ، 1964 .

ـ دیوان اشعار ابن ­یمین فریومدی ، حسین ­علی باستانی­ راد ، چاپ دوم ، کتابخانۀ سنایی ، 1363 .

ـ سفرنامچه ( گلگشت در وطن ) ، ایرج افشار ، چاپ اوّل ، نشر اختران ، 1384 .

ـ سفرنامۀ ابن بطوطه ، ترجمۀ موحّد ؛ محمّدعلی ، علمی و فرهنگی ، تهران ، 1361 .  

ـ ﻓﺼﻠﻨﺎﻣﻪ ﺗﺨﺼﺼﻲ ﻋﺮﻓﺎن ، ﺳﺎل ﭘﻨﺠﻢ ، ﺷﻤﺎره20، ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن 88 ، ﻛﺎرﮔﺮﭘﻴﺸﻪ ؛ ﻋﻠﻲ ، « ﺧﺎﻧﻘﺎه ﭼﻠﺒﻲ اوﻏﻠﻮ  و ارﺗﺒﺎط آن ﺑﺎ ﻣﻮﻟﻮﻳّﻪ » ، صص 282 ـ  297 .

ـ قلندریَّه در تاریخ ( دگردیسیهای یک ایدئولوژی ) ، شفیعی کدکنی ؛ محمّدرضا ، چاپ سوم ، انتشارات سخن ، 1387 .

ـ کتابچۀ شاهرود و بسطام [ نسخۀ خطّی ]، ده­ ملّایی ، کربلایی حسین ، سال 1296 .

ـ کلّیّات ، عبید زاکانی ، تصحیح اتابکی ؛ پرویز ، زوّار ، تهران 1379 .

ـ مجمع الأنساب شبانکاره­ ای و ذیلمجمع الأنساب شبانکاره ­ای ، شبانکاره ­ای محمّد و غیاث ­الدّین بن علی نایب فریومدی ، تصحیح میرهاشم محدّث  ، چاپ اوّل ، انتشارات امیرکبیر ، 1363 .

ـ مطالعات اسلامی ، نشریۀ دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد ، شمارۀ 68 ، تابستان 1384 ، رودگر ، قنبرعلی ، « خاندان زنگی فریومدی » ص 163 ـ 179 .

ـ نامۀ بهارستان ، سال دهم ، شماره 15 ، 1388 ، « حدائق الوثائق ( در کیّفیّت ترکیب قبالات و سجلات ) » ، محمّدبن علی النّاموس الخواری الفَریوَندی ، به کوشش مصطفی گوهری فخرآباد و حمیدرضا ثنایی ، ص 67 ـ 106 .  

از خانقاه فریومد تا خانقاه سلطانیّۀ (1 )

 

از خانقاه فریومد تا خانقاه سلطانیّه

چکیده

در این مقاله برای اوّلین بار از « خانقاه فریومد » سخن به میان آمده و استدلال شده که بُقعۀ معروف به سلطان سیّد احمد متّصل به خانقاه بوده ، قناتِ خانقاه از کنار همان بُقعه می­ گذشته است و مسجد خان­ آقا / خانقاه در محلّۀ معروف به خانقاه ، نقبی به قرنِ هشتم دارد بعد با ارائه و استناد به وقفنامۀ خانقاه فریومد گفته شده واقفِ آن خواجه جلال ­الدّین ابویزید ( برادر خواجه علاءالدّین هندو ) بوده است . طبقِ متنِ وقفنامه شرط شده که ؛

* خادم این خانقاه تابع اهل نبی و معتقد شیعۀ امیرالمؤمنین علی ولیّ ـ عَلیهِمُ الصّلوةُ وَ السَّلامُ ـ باشد .

* و از سرِ کَرَم بی ­نهایت و انعام بی­ منّت لفظ مبارک راندند که هر چه بدین بُقعه فرود آید ـ عَلی اَیِّ مَذهَبٍ یَکونُ مِنَ المَذاهِبِ الاِسلامِیَّةِ ـ مدّت مقام بی ­شرط ثَلاثَةِ اَیّام او را اطعام کند .

در قسمت دیگر در بارۀ « خانقاه سلطانیّه » پرسیده شده : آیا آن گونه که گفته شده ، بانی آن سلطان محمّد خدابنده / الجایتو یا چلبی اوغلو یا ... بوده ؟ در اینجا نیز احتمالاتِ دیگران با وقفنامۀ خانقاه سلطانیّه پاسخ داده شده که خانقاه ، پیوستۀ سرایِ عمادالدّین محمّد فریومدی بوده و در سال 708 آن خانقاه و چهار دانگ اسباب بر آن و دو دانگ دیگر بر فرزند صُلبی ­اش خواجه علاءالدّین محمّد وقف شده و شیخ شهاب ­الدّین قلندر به مَنصَب شیخی آن گُمارده شده است .

وقفنامه ­ها به استنادِ کتابِ « حدائق الوثائق » حکیم ­الدّین محمّدبن ­علی النّاموس الخواری الفَریومدی است.

واژه ­های کلیدی : خانقاه ، فریومد ، سلطانیّه ، حکیم ­الدّین فریومدی ، شیخ شهاب­ الدّین قلندر

* * * * * * *

بُقعۀ سلطان سیّد احمد

 مرحوم ایرج افشار در سال 1356 نوشته است : « در فریومد ... امامزاده احمد بن موسی ­الرّضا از بناهای عصر شاه طهماسب است .» [ سفرنامچه ( گلگشت در وطن ) ، ص 414 ]

و کربلایی حسین ده­ ملّایی در سال 1296 نوشته است : سلطان احمد ، خَلَفُ الصّدق باب الحوائج امام هفتم امام موسی کاظم است و بُقعة شریف بر بالای قبر مُنوَّر أطهَر در عهدِ جلوس شاه طهماسب اوّل [930ـ 974 ق ] پسر شاه اسماعیل ساخته­ اند . بانی این تربت و بُقعه ، محمود ابن فخرالدّین احمد است. دربِ روضه طرفِ قبله است و صندوق بر بالای قبر اطهَر این بزرگوار نهاده ­اند . [ کتابچۀ شاهرود و بسطام ]

در این کتیبه ، که به صورتِ منظوم می ‌باشد ، چُنین نوشته شده است :

الحکم لله تعالی

این عمارت کین چُنین با رَوح و روحـــانیّت است

وین بنـای خوش که دارد این چُنین زیب و بهــا

گُنبـد او سـربلنـــدی می‌کنــد چـون آسمــــــان

خــاک راهـش می‌ دهـــد اَرج بر مشک و خطـا

کـز بهشت جنّتش کـو هـم بـاشـد جـــــــای آن

زانکــه بـاشــد مَـدفَـن نـوبــــــــــــاوَۀ آلِ عبــــا

احمــد بن مـوسـیِ جعفــــــر که آمـد از شَــرَف

نورِ چشــمِ اهـلِ عالَـم چون علی موسی ‌رضا

در جلــوسِ شاه طهماسب بن اسماعیل خــان

یافت از تأییـدِ حـقّ تشـریفِ اِتمـــــــــام این بنـا

بانیش محمـودبن فخـــرالـدّین احمـــــــد بودی

آن که هست از جـان و دل مـولای شـاهِ انبیــاء

سـالِ تاریخش اگر خواهی که آری در حســاب

« بود جای خوش » همـان تاریخش آمـد زِ قضـا


بر صندوق / ضریح سابق این آرامگاه مطالب ذیل حکّ شده است :

یا حیُّ ، یا اللهُ ، یا قَیُّوم  ـ به ­تاریخ ­شَهْر صَفَر­ فی ­سَنَة 1238 ـ کَتَبَه ­صالح

هرکه ­بر­ این ­روضه­ در آید زِ صِدق ..... هست ­دعایش ­به­ یقین ­مُستجاب

الله ، محمّد ، علی ، فاطمه ، حسن ، حسین ـ عمل ­توفیق ­شعار ­استاد علی ­نجّار جرمقی ­ـ غَفَراللهُ ­لَه

بی ­ادب ­پا مَنِه ­اینجا که ­عجب ­درگاهی ­است ..... سجـــدگـاه ­­مَلَک­ و­ قبلـۀ شاهنشـاهی ­است­

 

گورهای پیوسته با خانقاه

 نویسندۀ « تاریخ خانقاه در ایران » نوشته است : « از مراکز دیگری که به موازاتِ خانقاه­های اوّلیّه پدید می ­آمد ، آرامگاههای پیران و مشایخ صوفیّه بود . وجودِ یک رهبر دانشمند و انسان ­گرای ، سبب می ­شد که عدّه ­ای دور او جمع شده و از وجودش بهره مند گردند و پس از درگذشتِ او هم ، غالباً آرامگاهی برایش ساخته ­شده و بدین وسیله ، جلال و عظمتِ او در قالبِ یک بنای گُنبدی شکل به صورتِ برجسته­ ای نمودار می­ شد و با پیگیری راه و روش او توسّط فرزندان و مُریدانش ، و تبلیغ بزرگی­ها و کَرامات و نیز موضوع زیارتِ مَزارِ او و حصولِ تبرّک و روایی حاجات نیز بدان پیوسته شده ، آمد و شد عدّه ­ای را سبب می ­گردید .

آرامگاه پیر به صورتِ یک هستۀ مرکزی و کانونِ فعّالیّت ، عاملی بود که ضرورتاً به اقتضای موقع و محلّ ، در پیرامونِ آن اتاقها و حُجره ­ها و بناهای دیگر ساخته شده و به تدریج وضعِ آن تغییر می ­کرد و گُسترش می ­یافت . در میانِ این مجتمع ساختمانی ، معمولاً خانقاهی نیز وجود داشت که موردِ استفادۀ مسافران و صوفیان نیز قرار می ­گرفت .

این چُنین بناها که نُخُست از یک گُنبد آرامگاهی شروع شده ، سپس به صورتِ یک مجتمع ساختمانی درآمده بود ، به نام « خانقاه و روضۀ مقدّسه » مشهور می ­گردید . [ تاریخ خانقاه در ایران ، ص 135 ] 

 وقف­نامه خانقاه فَریومَد

سواد وقف­نامه

که به اشارتِ مخدوم صاحبِ اعظم خواجه جلال ­الدّین ابویزید ـ عَزَّ نَصْرُهُ ـ نوشته شد :

حمد حضرت عزّت باری ـ عَزَّ شَأنُهُ وَ لَطَفَ إحسَانُهُ ـ در مبادی امور بر جمیع قضایا عقلاً و شرعاً مقدَّم است و تقدیم آن قضیّه اَهَمّ .

امّا چون الفاظ که در قالبِ معانی و حروف که ظروفِ مقاصد نفسانی است در عُدوی قلیل منحصر و درجۀ « أقَلُّ مِنَ الثُّلُثَیْنِ » نازل می ­شود ، چگونه محیط گردد به صفاتِ ذاتِ واجب الوجودی که اوّل او از وَصمَت بدایت مقدّس است و متعالی و آخِر او ـ وَ لا آخِرٌ لَهُ ـ از سَمت نهایت منزّه است و خالی ؟!

سلطان وَلایت نُبُوَّت که به تیغ بُرّان « أنَا اَفصَحُ » سرِ گَردَنان مَیدانِ فَصاحَت بر خاک اِقحام می ­انداخت ، هنگام تقریر مَحامِد زمزمۀ « لا أُحصِی ثَناءً عَلَیکَ » می ­نواخت و در مَوسِم اِثباتِ مدائح ، سازِ « أنتَ کَما اَثنَیتَ عَلی نَفسِکَ » می ­ساخت و شهسوار عرصۀ وَلایت که هرگز قدمی از نَهج بَلاغَت ننهادی به هیچ وقت از سرحدّ « تُبْ عَلَینا فَاِنَّنا بَشَرٌ » تَجاوز نفرمودی و با حِدَّت بصیرت « لَو کُشِفَ الغَطاءُ » بر توصیف و تعریفِ حضرت قدم جز به حُکم ضرورت تجاسُر ننمودی .

ای جـلالِ تـو زبـانهـــا را بیـان انداختـه ..... عزّت ذاتت ، یقین را در گُمــــان انداخته

در دبیـرستـان علـم لایزالـت عقـل پیـر ..... همچو طفلان از بغل ، لَوح بیان انداخته

هر چه آن بر هم نهاده دست حسّ و وَهم و عقل

کبـــــــــــریـائیـت سنـگِ بطلان انـدر آن انـداختــه

( کمال ­الدّین اسماعیل )

لا جَرَم بر اقتصار اختصار کرده ، عِنان قلم بر صَوْب صلوات پیر خانقاه رسالت ، مُقَدَّم مُشَرَّفان به تشریف نُبُوَّت ؛ رَسول اَبطَحی ، نَبیِّ هاشمی ، مبعوث به اِنس و جان ، مالکِ اقلیـم جسم و جـان ، افضل اکابر بنی عَدنان ، اَعقَل اولادِ آدم ، اَکمَل عَرَب و عَجَم ، مؤدَّب مکتب « ... وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ ... . » ، ( نساء ، 4 / ١١٣ ) خوش ­گفتار « أنَا أفصَـحُ » خوب ­دیدار « أنَا أملَـحُ » ، سلطان ممالک ناسـوت ، صاحب ­یار عالَم لاهوت تافته شده وَ صَلّی اللهُ عَلی سیِّدِنا سَیِّدِ المُرسَلینَ مُحَمَّدٍ النَبِیِّ الاُمّیِّ اَلّذی عَن فَضلِهِ نَطَقَ الکِتابُ وَ بَشَّرَت بقُدومِهِ التَّوراةُ وَ الإنجیلُ وَ عَلی آلِهِ العِزُّ الکَرامِ وَ أصحابهِ العِظامِ ماسِطاً حِسامٌ وَ لاحَ غَمامٌ وَ اعتََنَقَ الألِف لام .

ثُمَّ السَّلامُ عَلی أخیهِ وَ وَلیِّ عَهدِهِ وَ قاضی دینِهِ وَ رافِـعِ لِـوائهِ وَ قامِـعِ أعدائِهِ وَ ساقی حَـوضِهِ « یَـومَ التَّنـادِ » ، ( غافر، 40 / 32 ) اَلمَخصوصُ بآیَةِ « ... لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ . » ، ( رعد ، 13 / ٧ ) ، اَلمَنصوصُ فِی الغَدیرِ ، اَلمَحظوظُ بالفَضلِ الکَبیرِ ، أسَدُاللهِ الغالِبِ ، عَلیِّ بنِ أبی طالِبِ وَ عَلی أولادِهِ أولادِ الرَّسولِ ، أنـوارِ عَینی البَتولِ ، نُجـومُ سَماءِ الدِّینِ ، رُجـومُ غَواةِ الشَّیاطینَ ، وَ هُم مِنَ المَسمومِ المُحتَضَرِ إلَی الوَلیِّ المُنتَظَرِ مِثلُ الَّذی تَعرِفُهُم إحدی عَشَرَ . اَللّهُمَّ اَنفِعنا بمَحَبّتِهِ وَ مَحَبَّتِهِم وَ اجعَلنا مِن شیعَتِهِم وَ لا تَجعَلنا مِنَ المَخذولینَ بخِذلانِهِم وَ انصُرنا بوَلائِهِم وَ وَلایَتِهِم .

امّا بعد ، چون جَذَباتِ حضرتِ ربوبیّت بنده­ ای را کَمَند شوق در گردنِ جان اَفکَنَد و او را به علائق مُتَکاثِره و عوائق مُتَظاهِرۀ دنیاوی باز بگذارد ، اگر چه بی­ بصـران « یَعْلَمُـونَ ظَاهِـرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ... . » ، ( روم ، 30 / ٧ ) به حُکم ظاهر او را مُستَغرَق امور دانند و به مُجَدّد ظنّ « وَ الظَّنَّ لا یُغْنِی » ، ( بر گرفته از ؛ یونُس ، 10 / ٣٦ ) او را مقیّد اَعراض و مُکبَّل اَغراض شناسند ، امّا به هر قَدَمی قُربی و به هر نَفَسی اُنسی و به هر دَمَی دُنُوّی با حضرتِ قُدس اکتساب کند و نظر او همه عِبرَت و سکوتِ او همه فِکرَت و نُطقِ او هم حِکمَت باشد و اگر نیز به صورت در زیّ مُلوک باشد ، به حقیقت رِدای « اَولیائی تحتَ قَبائِی » مُرتَدی و به کِسوَت « هَذی المَفاخِرُ لا ثَوبانِ مِن عَدَنٍ » مُکتَسی نماید و در این عهد که وقتِ اِنقراض خلوصِ ایمان و مَوسِم نَقضِ عُهود و ایمان است از افرادِ این جَماعَت خدمت فلان ­الدّین که لَب از لَبَن ناشُسته و دهن به سخن ناگُشاده ، مَخایِل سؤدد و کَرامات از اَثنای حَرَکات و سَکَناتِ او « کَالبَدرِ إذا تَمَّ وَ المِسکِ إذا نَمَّ » لائح و فائح گشته است و إلی یَومِهِ هذا وَ هُوَ فَصلُ الشَّبابِ وَ رَیعانِ العُمرِ وَ عُنوانُ الحَیوةِ در تَحَرّی مراضی حضرتِ ربّانی طُرّة رَباح در غِرّة صَباح بسته ، یک دم قدمِ قلمِ مبارک را از کاتبِ وظایفِ اهل خَیر ساکن نگردانیده است و یک قدم در غیر رَضای رَبّانی حَرَکت نداده . أمّا المُحَرّماتُ فَکَبَّرَ عَلَیها وَ المَحظُوراتُ فَطَلَّقَها وَ أمّا الواجِباتُ فَاستَسحَبَها وَ اعتَنَقَها وَ المَندوباتُ اَستَسحَبَها وَ اغتَبَقَها .

کَـأَنَّ رَبُـکَ لَـــم یَخلُـــــــــق لِحَسَنَتِـهِ ..........سِـواهُـم مِـن جَمیـعِ النّـاسِ إنسـانـاً

( ابن نباته مصری )

 و از آن جمله که در این وقت طَلَبـاً لِمَرضـاتِ اللهِ تَعـالی وَ ابتِغـاءً لِثَـوابِهِ بدان قیـام نمـوده است ، بنـاء خانقـاهی است به ظاهر قصبۀ فریومد ، مصدوقۀ حال آن است که از لَطافتِ بِنا و طیب هوا و نَظافت بیـوت ؛

چشم مسافر چو بر بنای وی افتد ..........عـزم رحیلش بَدَل شود به اقامت

( سعدی )

از ابوابش زمزمۀ : « اُدْخُلُوهَا بِسَلامٍ آمِنِینَ . » ، ( حجر ، 15 / ٤٦ ) به سمع خاصّ و عامّ رسیده ، از صَریر ایوانش نغمۀ ؛

در گُشـاده است و صَـلا در داده ، خـوان انـداختـه

( کمال­ الدّین اسماعیل )

در اَنجاد و اَغوار دیار افتاده ؛

گفتـه بــا زُمـــــرۀ زوّار صــــــریــــر درِ او .......... مرحبا بر مگذر خواجه فرود آی و در آی

( انوری )

نازل ترانۀ « أ بَطحاءُ مَکَّةَ هذا الَّذی » سرایان ، راحل نوای « لَیتَ التَّحَمُّلَ عَن ذَراکَ حُلولٌ » گویان ؛

قَد أصبَحَتْ بلِسانِ الحالِ قائِلَةً .......... إنَّ المَبانِیَ تَحکی هِمَّةَ البانِی

و بعدما که این بُقعه را بر زُمرۀ زوّار و فِرقَۀ فقراء و رَفقَۀ أبناء السّبیل وقف گردانید ، جهت اِطعام طوائفِ أُمم ، عَلی تَفاوُتِ مَراتِبهِم و تَبایُنِ مَذاهِبِهِم . حالیا املاک که بارز می­ گردد در این مواضع مذکوره بر این بُقعَۀ مُتَبرّکه وقف کرد و چون محبّتِ اولادِ رسول ـ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ ـ سراپای وجودِ مبارکِ او را مزیّن گردانیده است و با اجزا و اعضای او ، کَالدَّمِ وَ اللَحمِ در آمیخته ، شرط فرمود که ؛

* خادمِ این خانقاه تابعِ اهلِ نبیّ و معتقدِ شیعۀ امیرالمؤمنین علی ولیّ ـ عَلیهِمُ الصّلوةُ وَالسَّلامُ ـ باشد .

* و از سرِ کَرَم بی ­نهایت و اِنعامِ بی­منّت لفظِ مبارک راندند که هر چه بدین بُقعَه فرود آید ـ عَلی أیِّ مَذهَبٍ یَکونُ مِنَ المَذاهِبِ الإسلامِیَّةِ ـ مدّت مُقام بی ­شرط ثَلاثَةِ أیّامٍ او را اِطعام کند . لا یَقتُرُ وَ لا سَرَفَ و إن کانَ لا بُدَّ مِنَ الطَّرَفَیْنِ فَالسَّرفُ فَاِنَّهُ أولی بِالشَّرَفِ .

* محصولات مَوقوفات

اوّلاً ؛ بر عمارَت خانقاه اگر بدان احتیاج باشد صرف کنند .

و ثانیاً ؛ برموسوم خادم .

و تعهّد نازل وقف دانند .

* و معیّن فرمودند که ؛

ـ هر روز اگر مسافر نزول نکند ، مبلغ کذا به آن و مایحتاج آن خرج کنند .

ـ و اگر چیزی از وظیفۀ هر روزه خرج نشود خادم مُحافَظَت نماید تا ایّامی دیگر که به زیادت حاجت افتد خرج ،

ـ و اگر اَحیاناً جمعی مُتَصَوّفَه جهتِ تحریکِ ساکنی یا تسکینِ متحرّکی به سَماعی رَغبت نمایند ، البتّه و اصلاً از مُحافَظَت شرایط و آدابِ آن از مراعاتِ زمان و مکان و اِخوان تَجاوز ننمایند و مُتابَعَتِ هوای نفس را وَجد و شَوق نام ننهند و به سَماع مَلاهی و مَناهی مشغول نگردند .  

[ حدائق الوثائق ، محمّدبن علی النّاموس الخواری الفَریوَندی ، نامۀ بهارستان ، شماره 15 ، صص 67 ـ 101 ]

تاریخ ساختِ خانقاه

تاریخِ کتابتِ « حدائق الوثائق » سال 736 هجری قمری است .

در « ذیلِ مجمع الأنساب » تحتِ عنوانِ « ذکر وزرای خراسان و اَعقابِ ایشان » آمده است : « و خواجه جلال ­الدّین بایزید برادر خواجه علاءالدّین هندو به وقتِ توجّه به خراسان در سمنان وفات یافت . » [ مجمع الأنساب شبانکاره­ای / ‏2 ، ص  326 ] مرادِ نویسنده از این واقعه ، عزیمتِ سپاهیان طغاتیمور به خراسان در 737 پس از شکست وی در برابر شیخ حسن بزرگ در تبریز است ( همان ، 309 ) . بنا بر این ، جلال ­الدّین ابویزید باید در سال 737 از دنیا رفته باشد . [ مطالعاتِ اسلامی ، شمارۀ 68 ، ص 163 ـ 179 ]

می ­توان نتیجه گرفت که بنای « بُقعه سلطان سیّد احمد »  و « خانقاه فریومد » قبل از سال 736 هجری قمری است چون « حکیم ­الدّین محمّدبن علی النّاموس الخواری الفَریومدی » که نویسندۀ « وقفنامۀ خانقاه فریومد » و نویسندۀ کتاب « حدائق الوثائق » استقبل از سال 736 کتابش را نوشته و واقفِ خانقاه فریومد « خواجه جلال الدّین ابویزید » نیز در سال 737 وفات یافته است .

چند نکته که  ارتباطِ « آرامگاه سلطان سیّد احمد » را با « خانقاه فریومد » قُوّت می بخشد .

 

ـ « آرامگاه سلطان سیّد احمد » در بالای تپّه ­ای است که « خانقاه فریومد » در پایین همان تپّه قرار داشته است . اکنون « خیابان سلطان سیّد احمد » بینِ آرامگاه و محلّ « خانقاه فریومد » فاصله انداخته است .

 

 البتّه در « کوچۀ خانقاه » مسجدی به نام « مسجد خان آقا / خانقاه » است .

ـ تا چند سال پیش زوّار « آرامگاهِ سلطان سیّد احمد » از چاهِ آب کنارِ آرامگاه که بر روی « قنات خانقاه » حَفر شده بود ، استفاده می ­کردند . اکنون آن چاه پوشانده شده و بر رویش در جنبِ آرامگاه مسجدی به نام « صاحب ­الزّمان » ساخته شده است .

من از کودکی خود به یاد دارم که یک بار گویا در هنگام تحویل سال بود ، جمعیّتِ زیادی در کنار آرامگاه بودند چون استفاده از آبِ چاه برای ما مقدور نبود با چند نفر از دوستانِ همکلاسی دورۀ ابتدایی به مظهرِ « قناتِ خانقاه » رفتیم و از مظهرِ قنات که با سه عدد لوله ، آب بیرون می ­ریخت و دختران و زنان آب بر می ­داشتند رفع تشنگی کردیم . در حالِ حاضر آن مظهرِ قنات خشکیده است .

مقالات علمي فرومديها (1)

رمضانعلي ياقوتيان

قرار بود كارهاي علمي و قابل توجّه فرومديها نيز در ( خطّه فريومد / فرومد درج شود . فرومديهايي كه مقاله منتشر شده در نشريّات معتبر دارند و دوست دارند مقاله آنها در ( خطّه فريومد / فرومد ) براي يادگاري و ماندگاري درج شود ، اصل مقاله را با نسخه تايپ شده آن بفرستند .

راههاي ايجاد تحرّك در درس انشا

رمضانعلي ياقوتيان ، فوق ­ليسانس برنامه ­ريزي درسي ، آموزش و پرورش منطقه بسطام

ماهنامه رشد معلّم ـ اسفند 1377 ـ شماره 140

 

در لغت نامه دهخدا ، انشا اين گونه تعربف شده است : « آفرينش و ايجادِ هر نوع نوشته ­اي كه مراد از آن ، نماياندن قدرتِ نويسندگي و تعيين ارزش نوشته باشد . »

به سخن ديگر انشا عبارت است از : « اصول و قواعد خاصّي كه نگارنده با مراعاتِ آنها ، افكارِ خود را به صورتي درست و مناسب به گونه اي به رشته تحرير در مي­ آورد كه نوشته او با موضوع مناسب و از نظر قواعد دستوري خالي از اِشكال باشد . »

درسِ انشا مانند ساير دروس ، اهداف روشن و مشخّصي دارد و از كلاس سوم ، به طور رسمي در برنامه درسي دانش ­آموزان از كلاس سوم ابتدايي گنجانده شده است . ظاهراً غرض از اين برنامه آن بوده است كه دانش ­آموزان از دوران دبستان به تدريج با فنّ انشانويسي آشنا شوند و به همان ميزان كه رشد عقلي و فكري مي ­يابند و بر دانسته ­هايشان افزوده مي ­گردد ، در نوشتن نيزمهارت يابند امّا متأسّفانه ساعتِ انشا براي عدّه اي از دانش ­آموزان يكي از غيرقابل تحمّل ­ترين و كسالت ­آورترين زنگهاست . شايد يكي از دلايل اصلي ، آن باشد كه در هيچ يك از دوره­ هاي ابتدايي ، راهنمايي و متوسّطه به دانش ­آموزان نوشتني نمي ­آموزند كه نياز به تفكّر داشته باشد .  

اغلب دانش ­آموزان تصوّر مي ­كنند نوشتنِ انشا نيازمندِ استعداد ذاتي است و آنان فاقد آن هستند در صورتي  كه سرمايه اوّليّه نويسندگي قريحه و ذوق است و قريحه حسّ ششم و نيروي خارق ­العادّه ­اي نيست كه عدّه اي واجد و جمعي به كلّي فاقد آن باشند . بلكه قريحه عبارت است از همكاري و عادت نيروهاي ذهني از طريق تمرين . بنابر اين ، قريحه نويسندگي در همه كس موجود است .

و با روش درست و تمرين زياد ، همه مي ­توانند قدرت قلم پيدا كنند . همه افراد به گونه ­اي خلق شده­ اند كه مي ­توانند بينديشند و انديشه ­هاي خود را به نحوي بيان كنند . درست است كه عدّه ­اي بهتر فكر مي ­كنند و سخن مي­ گويند . امّا اگر دقّت كنيم ، مي ­بينيم كساني بهتر فكر مي ­كنند و سخن مي ­گويند كه اين استعداد همگاني را بهتر پرورش داده ­اند ، به بيان ديگر ، اينان كساني هستند كه از ديده­ ها ، خوانده­ ها و شنيده­ هاي خود بهره كافي بُرده­ اند .

نوشتن ، چيزي جز بيان كتبي انديشه ­ها و افكار نيست . بنابر اين قبل از نوشتن ،‌ بايد قادر به بيان مطالب باشيم و اين كاري است كه بايد از مراحلِ اوّليّه يعني ؛ مدرسه ابتدايي شروع شود . يعني ؛ در مدرسه ابتدايي برنامه­ ها و طرحهاي تحصيلي بايد جاي مهمّي را به پرورش فنّ بيان اختصاص دهند زيرا ورود رسانه ­هاي گروهي ، به ويژه راديو و تلويزيون در خانواده­ ها ، زيانهايي را دارد كه يكي از آنها محدود ساختنِ تمرينِ كلامي است . ممكن است افرادِ يك خانواده ساعتها كنار هم بنشينند و به تلويزيون چشم بدوزند ، بدون آنكه كلامي بين آنها ردّ و بدل شود . بنابر اين نقش و مسئوليّت مدرسه در اين زمينه به طور قابل ملاحظه ­اي سنگين ­تر مي ­شود . به عبارت ديگر ، مدرسه نبايد صرفاً جايي باشد كه دانش ­آموزان فقط مهارتِ گوش دادن را ياد بگيرند بلكه بايد شيوه سخن گفتن را ، كه عبارت است از داشتنِ بيانِ صحيحِ مطالب ، فرا بگيرند . چگونه مي ­توان از دانش آموز انتظار داشت وقتي كه صحيح صحبت كردن را تمرين نكرده است ، مطلبي را خلاصه كند .

اگر به طورِ كلّي مهارت را به دو قسمِ مهارتِ زيربنايي و روبنايي تقسيم كنيم . بدون شكّ داشتنِ مهارت در زمينه ادبيّات ( خواندن و نوشتن و فهميدن ) در زُمره مهارتهاي زيربنايي قرار مي ­گيرد . به عبارت ديگر ، براي اينكه دانش ­آموزان بتوانند در بقيّه دروس به خوبي پيشرفت كنند ، بايد در درسِ ادبيّات پيشرفت داشته باشند . چگونه مي ­توان از دانش­آموزي كه در زمينه خواندن با مشكل مواجه است و كلمات را بُريده بُريده مي­ خواند انتظار داشت كه درسِ علوم يا تاريخ را به خوبي بخواند و درك كند ؟

براي درس انشا مي ­توان اهدافي را مدّ نظر داشت كه برخي از آنها عبارتند از :

* عادت دادنِ دانش ­آموزان به بيانِ احساسات ، نظريّات و عقايد خود ، به گونه ­اي آشكار و روشن .

* كسبِ اطّلاعاتِ بيشتر در مورد برخي جمله ­بنديها و اصطلاحاتي كه در زندگي روزمرّه با آن سر و كار دارند .

* آشنا كردن دانش ­آموزان با محيطِ پيرامون خود و توجّه به جزئيّات و كشفِ چيزهاي تازه .

* شناسايي دانش­ آموزان مستعدّ در زمينه ادبيّات و كمك به آنها براي رشد بيشتر .

براي نيلِ به اين اهداف ، بايد مقدّماتي فراهم آورد كه اين تمهيدات بايد از مدرسه ابتدايي شروع شود . و در مراحل بعدي كامل و كامل­تر گردد . بر اين اساس ، برخي از روشهايي كه ممكن است به پيشرفت اين درس كمك كند ، ذكر مي ­شود .

رشد معلّم

انشانويسي در دوره ابتدايي

انشانويسي در دوره ابتدايي بايد گام به گام انجام شود . برخي از شيوه­ هاي آن به شرح زير است :

جمله­ سازي : اين كار از سالِ دوم شروع مي­ شود . در اين كلاس كلمه­ اي به دانش ­آموزان مي ­دهيم و از آنها مي­ خواهيم با آن جمله اي بسازند .

پركردن پرسش نامه : انسان در زندگي ناگزير است در همه سنين ، پرسش نامه­ هايي را كامل كند . پرسش نامه­ هاي دوره ابتدايي كوتاه و شامل نام و نام خانوادگي ، نام پدر ، نام مادر ، سنّ ، جنس ، تاريخ تولّد ، شماره تلفن و ... است .

برچسب ­نويسي : در اين قسمت از دانش ­آموزان خواسته مي ­شود براي اشياي متعلّق به خود و يا اشياي متعلّق به كلاس ، برچسبهايي تهيّه و روي آنها نصب كنند .

علامت نويسي : در اين تمرين از دانش ­آموزان مي ­خواهيم جمله كوتاهي را كه خود بيان كرده ­اند روي كارتي بنويسند و در محلّ مناسبي نصب كنند . مانند ؛ به گُلها دست نزنيد . كلاس را تمييز نگه داريد .

جانشين­ سازي ضماير و اسامي : مثال ؛ در جملات زير به جاي ضمير از اسامي و به جاي اسامي از ضماير استفاده كنيد . ( احمد و رضا فوتبال بازي مي ­كنند . ما به سينما رفتيم . )

بسط جملات : جمله كوتاهي در اختيار دانش ­آموزان قرار مي ­دهيم و از آنان مي­ خواهيم آن را بسط دهند . مثال ؛ آن مرد آمد ...

دوباره سازي جمله : جمله ­اي روي تخته مي­ نويسيم و از دانش ­آموزان مي­ خواهيم آن را با كلمات ديگري دوباره سازي كنند . مثال ؛

ـ قبل از اينكه درس رياضيّات تمام شود ، زنگ زده شد .

ـ قبل از اينكه فصل زمستان شروع شود ، ‌برف باريد .

مقايسه كلمات با هم : كلماتي را روي تخته مي ­نويسيم و از دانش ­آموزان مي­ خواهيم ، آنها را با هم مقايسه كنند . مثال : ( ماهي ـ پرنده )

ـ ماهي در آب زندگي مي ­كند امّا پرنده در هوا پرواز مي ­كند . 

دستورالعمل نويسي : از دانش ­آموزي كه بادبادك يا عروسكي درست كرده است ، مي ­خواهيم دستورالعمل كار خود را بنويسد . و آن را در كلاس بخواند .

درست كردن كارتهاي تبريك ابتكاري : به مناسبت اعياد و جشنهاي گونه گون از دانش ­آموزان مي­ خواهيم كارتهايي را براي افراد يا گروه بخصوصي تهيّه و پيامهايي روي آنها درج كنند .

استدلال : براي اينكه كودكان را وادار به استدلال كنيم ، سؤالاتي مطرح مي­ كنيم و از آنان مي­ خواهيم به آنها جواب دهند . نظير ؛

ـ اگر در راه خانه تا مدرسه پولِ خود را گُم كرديد ، چه كار مي ­كنيد ؟

ـ چرا بايد به والدينِ خود كمك كنيم ؟

نامه­ نويسي : نامه ­هايي كه دانش آموزان در دوره ابتدايي مي ­نويسند بايد كوتاه باشد . نامه­ هاي اوّليّه به صورتِ شفاهي گفته مي­ شود . سپس از دانش ­آموزان مي­ خواهيم پايين آن را امضا كنند .

براي مثال : اگر قرار است براي بازديد از يك كتابخانه ، نامه­ اي فرستاده شود ، بهتر است دانش ­آموزان اين نامه را بگويند و معلّم بنويسد . در پايان خودِ معلّم هم نامه ديگري ضميمه كند تا جدّي بودنِ اين بازديد براي مسئولِ كتابخانه روشن شود .

در مراحلِ بعدي ، دانش ­آموزان مي ­توانند با ساير دانش ­آموزانِ ديگر در مدارسِ يك شهرستان يا حتّي شهرستانهاي ديگر مكاتبه كنند .

پس از اينكه مراحلِ بالا اجرا شد ، معلّم مي ­تواند از دانش ­آموزان بخواهد راجع به موضوعي خاصّ انشا بنويسند . امّا بايد توجّه داشت كه اين موضوعات ملموس و قابل فهم باشد . معلّم بايد به دانش ­آموزان تذكّر دهد كه اگر به يك موضوع به صورتِ واحد نگاه كنند ، اطّلاعاتي كه در موردِ آن كسب خواهند كرد ، بسيار كمتر از زماني است كه آن موضوع را از ديدگاههاي گونه ­گون مورد بررسي قرار مي ­دهند . بنا بر اين ، اگر قرار باشد در باره يك درخت انشا بنويسند بايد درخت را به اجزاي آن يعني ؛ شاخه ، برگ ، تنه ، ريشه ، ساقه ، ميوه ، جوانه ، گُل ، رنگ و ... تقسيم كنند . سپس براي هر يك از اجزا ابتدا جملاتي را به صورتِ شفاهي بيان كنند و سرانجام راجع به آن انشايي بنويسند .  

جمله سازي از شهيد شكوهي 

انشانويسي در دوره راهنمايي

انشانويسي با كلمات پراكنده و تلفيق آنها : مي توان انشانويسي در دوره راهنمايي را با تلفيق كلمات مشخّصي آغاز كرد . حدود 5 تا 10 كلمه به دانش ­آموزان بدهيد و از آنها بخواهيد تا با آن كلمات انشايي بنويسند . كلمات بايد به گونه ­اي انتخاب شوند كه به هم مربوط باشند و فضاي خاصّي را در ذهن مجسّم كنند . در اين مورد بهتر است ابتدا كلماتي را انتخاب كنيم كه دانش ­آموزان با آن بيشتر سر و كار دارند . مثلاً اگر فصل زمستان است ، بهتر است كلماتي نظير ؛ ( سرما ، خانه ، بازي ، برف ، خستگي و ... ) انتخاب شود .

براي اينكه معلّم فرصت تصحيح همه انشاها را داشته باشد ، بهتر است از دانش آموزان بخواهد بيشتر از دو يا سه پاراگراف ننويسند . هنگام تصحيح بايد به درست بودن جملات و تازگي موضوع توجّه شود.

توصيف عيني : در اين نوع انشا از دانش ­آموز مي ­خواهيم درباره چيزهايي كه مشاهده مي ­كند و در محيط خود مي­ بيند ، قلم فرسايي و آنها را ، آنچُنان كه هست ، توصيف كند . در اين مورد لازم است نويسنده تمام خصوصيّات آنچه را كه ديده است يا مي­ بيند به دقّت بنويسد . دانش ­آموزان بايد ياد بگيرند كه براي نوشتن درباره چيزي ، بارها و بارها و از زواياي متفاوت به آن نگاه كنند . در اين نوع از انشا بايد از كليّات ، يعني قسمتهاي مهمّ شروع كرد و به جزئيّات رسيد و در صورت لزوم ، آن را با چيزهاي ديگر مقايسه كرد .  

به دانش ­آموزان ياد­آوري كنيد كه هر فردي ممكن است درباره اشيا يا پديده­ها چيزهايي به نظرش برسد و كشف كند كه شخص ديگري آن نكته را نيابد . بنا بر اين ؛ مشاهده هر فرد منحصر به فرد است .

از آنجا كه نقشِ مشاهده در نوشتنِ انشاهاي توصيفي غيرقابل انكار است ، بايد دانش ­آموزان را به مشاهده دقيق عادت دهيم . براي اين كار بايد دانش ­آموزان را به محيط ­هاي خارج از مدرسه نظير ؛ كتابخانه ، نمايشگاه ، پارك ، موزه ، خيابان ، بيمارستان و ... ببريم و از آنان بخواهيم با چشم و گوش باز بنگرند و بشنوند . با كنجكاوي و دقّت به در و ديوارها ، مغازه­ ها ، همسايه­ ها ، افراد محلّ ، روابط افراد ، رفت و آمدها ، سر و صداها و ... در اطراف خود ، خوب تماشا كنند .  

مطالعه آرام و بدون كلام : اگر مدرسه داراي كتابخانه مجهّزي باشد يا كتابخانه ­اي نزديك مدرسه باشد ، معلّم مي ­تواند با بُردن دانش ­آموزان به كتابخانه و يا در اختيار قرار دادنِ كتابهاي متناسب با سنّ آنها ، بخواهد كتابها را مطالعه كنند و در پايان چكيده داستان يا مطلب را در يك يا دو پاراگراف و حدّ اكثر در يك صفحه بنويسند . سپس در چند سطر ، نظر موافق يا مخالف خود را درباره كتاب اظهار كنند . از اين راه ، دانش آموزان به مطالعه ترغيب و تشويق مي­ شوند چون مطالعه بهترين روش و وسيله براي پيشرفتِ قدرتِ نگارش بوده و باعثِ ازدياد خزانه لغات دانش ­آموزان مي ­گردد . 

يادداشت روزانه : در اين مورد مي ­توان از دانش ­آموزان خواست دفتري را تهيّه كنند و خاطرات خود را در زمينه هاي گونه ­گون نظير ؛ اتّفاقاتي كه طيّ مسافرتها ، جشنهاي دسته­ جمعي و ... مي ­افتد يا نكات جالبي را كه از تلويزيون مي ­بينند و از راديو مي ­شنوند ، يادداشت كنند . نوشتن يادداشتهاي روزانه براي دانش ­آموزاني كه استعداد داستان ­نويسي دارند ، بسيار مفيد است .

مجلّه مدرسه : چُنانچه ممكن باشد ، مجلّه­ اي به صورت ماهنامه تنظيم كنيد كه نگارش و تنظيم آن به عهده دانش ­آموزان باشد . اين مجلّه بايد شامل قسمتهاي گونه ­گون باشد و مسئوليّت تهيّه هر قسمت را عدّه ­اي از دانش ­آموزان به عُهده بگيرند و زير نظرِ هيئت تحريريه ­اي كه از بين خودِ آنان انتخاب مي ­شود ، به فعّاليّت بپردازند . در اين زمينه ، مساعدت و همكاري اولياي مدرسه نيز ضروري به نظر مي ­رسد .

انشا در دوره متوسّطه

انشاي نقلي : عبارت است از بيان سرگذشتِ انسان ، جانور يا اشياست . هنگام نوشتن اين نوع انشا ، بهتر است خصوصيّات زماني و مكاني پديده مورد نظر قيد گردد .

انشاي تحقيقي : موضوع اين نوع انشا ، بحث و تحقيق در باره عقايد و افكار ، علوم و ادبيّات يا مسايل اجتماعي ، فلسفي و اقتصادي است .

انشاي تخيّلي : اين نوع انشا را مي ­توان بعد از اينكه دانش آموزان در زمينه توصيف عيني تمرينهاي كافي انجام دادند ، شروع كرد .

در توصيف تخيّلي ، نمي ­توان موضوع مورد نظر را از طريق مشاهده وصف كرد . بلكه بايد صحنه ­هايي را در ذهن مجسّم يا به تعبيري بازسازي كرد و چيزهايي را بدان افزود يا از آن كم كرد . ذكر اين نكته ضروري است كه دانش ­آموزان بايد بدانند كه بي­ ترديد هر تخيّل ذهني در واقعيّتهايي ريشه دارد كه قبلاً ديده يا شنيده ­ايم يا از طريق مطالعه بدان دست يافته­ ايم . پس هر چه اطّلاعات ما در اين موارد بيشتر باشد ، قدرت تخيّل ما نيز قوي ­تر خواهد بود . اگر دانش ­آموزان در نوشتن توصيفهاي عيني كوتاهي نكنند ، پس از مدّتي گنجينه ­اي از تخيّلات گونه ­گون فراهم مي ­آورند . بهتر است نوشتن انشاي تخيّلي را به شكل زير شروع كنيم .

الف ) ابتدا قصّه ­هاي مصوّري را كه فقط داري تصويرند به دانش ­آموزان نشان بدهيد و از آنها بخواهيد راجع به آنها انشايي بنويسند .

ب ) تعدادي از تصاوير يك قضيّه را به دانش ­آموزان نشان دهيد و از آنها بخواهيد راجع به آنها انشايي بنويسند .

پ ) موضوعي نظير ؛ يك روز برفي ، يك روز آفتابي ، آزمايشگاه مدرسه ما و ... به دانش ­آموزان بدهيد .

  

ت ) از دانش ­آموزان بخواهيد چهار عنصر اساسي را كه براي نوشتن يك داستان كوتاه لازم است ، طبق جدول فوق مشخّص كنند :

ـ در ستون اوّل دانش ­آموزان بايد نام شخصيّتهاي اصلي را ، كه در داستان نقشي ايفا مي ­كنند ، بنويسند.

ـ در ستون دوم بايد چيزهايي را كه فكر مي ­كنند ممكن است شخصيّت مورد نظر بخواهد باشد يا بخواهد داشته باشد و يا بخواهد انجام دهد ، ذكر كنند .

ـ در ستون سوم موانعي را كه احتمالاً ممكن است در برابر شخصيّتها سدّي ايجاد كند ، ذكر كنند .

ـ در ستون چهارم راههايي را بنويسد كه ممكن است از طريق آنها كاري به پايان برسد يا نتايجي به دست آيد .

پس از آنكه چهار عنصر اصلي داستان طبق جدول مشخّص شد ، دانش ­آموز مي ­تواند شروع به نوشتن يك داستان كند .

منابع :

اسپار ، برنارد ، آموزش در دوران كودكي ، ترجمه محمّد حسين نظري نژاد ، مشهد ، آستان قدس رضوي ، 1369 .

بهزادي بخش ؛ م ، انشا و نامه ­نگاري نمونه ، بي­ جا ، دنياي مطبوعات ، 1362 .

كلننر جان ، دبليو ، ارتباط گفتار ميان مردم ، ترجمه سيّد اكبر مير حسني و قاسم كبيري ، تهران ، امير كبير ، 1369 .