یَک چِن تَ شِعر از شَعِری فِرومِدی

بی ­یَوُونُ فِرومَد ، « دِرمِنَه » وو « شُوْ » دَرَه

کُ وو کِمَری اینجی ، هم « دِرَّه » وو « زُوْ » دَرَه

او رُ « کِلَتِه اَقا » ، خیلی پِچُّو تُوْ دَرَه

اَخِه چُو ای « تِختِه مَشک » ، هَیْ خورشی رُوْ دَرَه

.............................................................

عروسی ­هُ فِرومَد ، بِبُو چِه لُوْ لُوْ دَرَه

او گِرمُ مُونی مُشتِت ، از دِهَنِت کُوْ دَرَه

ضَربی دَستی او یَرَه ، بِبُو چِه پِرتُوْ دَرَه ؟!

ولی چِه حُوف کی چَشمِش ، یَک کِمَکی تُوْ دَرَه

.............................................................

مِگام کی مَندَه رِفتَه ، هم خُوُو گُومبُوْ دَرَه

بوگذَر کی وَر نِخیزِه ، کی سَرِش هُوْهُوْ دَرَه

بَیَد بِرِه به دوکتور ، یَه جُ کی گِرمُوْ دَرَه

بِرِه رِفتِن به گِرمُوْ ، یَک چِن تَ کِلُّوْ دَرَه

.............................................................

چَیْ رِزی مِچِّتی ما ، « حَسِینی فِرزُوْ » بُو

وقتی کسی توشَنه بُو ، عَلی ­مَ سِقُّوْ بُو

اَفطَری شَوی اَحیا ، هَمیشَه پِلُوْ بُو

او کی خودِت مِدَنی ، یَک کِمی هَپُّوْ بُو

.............................................................

اَسمَعیلی عَلی بِگ ، هَمیشَه دِ دُوْ بُو

اُو مُو کِلّه پِتّخی ، مِگِن کی اَبرُوْ بُو

دِ مِیُونی حَسینیَه ، یَک جُوِی پُور اُوْ بُو

ای حَسینیَه مالی ، کوچِه پِشِندُوْ بُو

قصۀ آن مرد که از « قومس » به « فریومد » شد ، مر دیدن یاران را ، از پس چهل سال .

به‌ نام‌ خدا
دوست عزیز ، آقای یاقوتیان .
با سلام .

« حکایت منظوم » به بهانۀ آمدن « آقای کشفی » به فرومد نوشته شد . این دوست و همکار خوب ما ، عید امسال از فرومد سری می ‌زند و الی آخر . آن‌چه ملاحظه می ‌کنید بُرشی ناقص و نمایشی شتاب‌زده از قریه است. هدف اصلی ثبت و ضبط بعضی لحظه‌ ها و خاطره‌ هاست ؛ به ‌گونه ‌ای که دوستان و خوانندگان ، برای دقایقی هم که شده ، مشغول و مشعوف شوند .

چُنین باد
محمّدیوسف شهنما
۱۶ / ۷ / ۱۴۰۰

...........................................................................

به‌ نام‌ خدا
دوست گرامی ، جناب کشفی .
با سلام .

گفتی عید امسال رفته ‌ای فرومد و در قریه گردشی کرده ‌ای ، گویا کسی شما را نشناخته است . همین برای من انگیزه ‌ای شد تا « حکایت منظوم » را بنویسم و به شما تقدیم کنم . البتّه به کمک تجربه ، تصوّر و خیال ، سعی کردم زبان حال شما باشد . به‌ هر حال رطب و یابسی شد که می‌ بینی و می ‌خوانی . یَحتَمل که حرف حساب هم داشته باشد . ضمناً بابت فرستادن عکس‌های خودتان ، تشکر می‌ کنم .

موفّق باشید
محمّدیوسف شهنما
مهر ماه ۱۴۰۰

...........................................................................

حکایت منظوم

قصۀ آن مرد که از « قومس » به « فریومد » شد ، مر دیدن یاران را ، از پس چهل سال .

آقای « مصطفی کشفی » ، دبیر و مدیر پیشین « مدرسه راهنمایی حکمت »

گفت کشفی : ز راهِ استربَد 1

عید امسال رفته فریومد

قریه را طی نموده با شادی

کوچه پس ‌کوچه ‌های آبادی

از « سرِسنگ2» تا به « شهرستان3»

کوچه‌ ها مُنتهی به باغستان

از « پشندو» قدم ‌زنان تنها

تا « جنان » ، تا « محلّۀ بالا » 4

در آرامگاه ابن‌ یمین

پس برفته مزار « ابن ‌یمین 5»

شاعری شیعه و نکوآیین

قطعه‌ گوییّ و قطعه ، ای دلبند

خورده با نام نیکِ او پیوند

در زمانی شگفت 6 و ناآرام

گشته با « سر به دارها » همگام

والدش از تبار تُرکان بود

بار هجرت به این دیار گُشود

فاضلی مُنشی و هنرور بود

اهل شعر و کتاب و دفتر بود

حالیا باب و پور پُرمایه

در مزاری غنوده همسایه

روح « پور یمین » و « طُغرایی »

شاد بادا ، ز فیضِ عُلیایی

در مسجد جامع

چند گامی نهاده بر شارع

تا رسیده به « مسجدِ جامع »

این کُهن‌ مسجدی که بر مَعبَر

همچو پیری نشسته خوش ‌مَحضر

روی مَسند لطیف و شکّربار

نکته گوید به مردمِ هُشیار

نکته‌ های دقیق ‌تر از مو

« که یکی هست و نیست جز او » 7

چشمه ‌ساران یادها و خیال

سینه را پُر نموده مالامال

قصّه‌ ها ، غصّه‌ های نافرجام

ماجراهای تلخ و بی ‌انجام

خاطراتِ نگفته و شیرین

رازهای نهفتۀ دیرین

جار و جنجال وقتِ تعطیلی

یا در آغازِ سالِ تحصیلی

یادِ تدریس و نمره و اِرفاق

یاد تشویق و ورزش و اخلاق

درس‌خوان‌های ساکت و خاموش

بچّه‌ های شلوغ و بازی‌گوش

ماهِ خُرداد و امتحان ، بهتر

یاد تصحیحِ برگه در دفتر

آن سماور که نَرم می ‌جوشید

وان که اِستاده چای می ‌نوشید

نانِ گرمی که قسمتِ ما بود

با پنیری که گَه مهیّا بود

ناگهان بانگِ کودکی سرمست

رشتۀ خاطرات را بگْسست

خوانده با صوت و صورتک‌سازی

بچّه‌ ها را به زُنبُلغ‌ بازی

چند کودک به هم چو پیوستند

بر سر رهگذار بنشستند

حلقه ‌ای کودکانه شد بر پا

از میانْشان یکی شده اُستا

های و هوها و هِرهِر خنده

فارغ از دورۀ شتابنده

کودکان را همیشه شادی باد

بر روانْ ‌شان گَزند غم مَرْساد

بو که از شوق و شور و شادیشان

و ز شکرخندۀ نهانیشان

نفحه ‌ای سوی ما روان گردد

نوشداروی این زمان گردد

با اهالیِّ کوچه و بازار8

کرده احوالپُرسیِ بسیار

با جمال و غضنفر و مسعود

کربلایی عمو ، پدر زنِ محمود

با نوه کوچکِ عمو عبّاس

با علی ، بچّۀ حسن عکّاس

شاغلام و حسنعلی تاشی

کارگرهای شرکتِ کاشی

با مهندس کمالِ آزادی

صاحب طرح‌های بنیادی

با پسرها ، پدرها ، همه خویشان

با اَخُ ‌الزوجه‌ ها و هم ‌ریشان

با فُلان و فُلانی و بَهْمان

آشنا و غریبِ سرگردان

با یکایک سلام و لبخندی

خیره گشته به رهگذر چندی

گفت : یاران که مدرسه حکمت 9

چند سالی نموده ‌ام خدمت

سال‌هایی که روستا بودم

از غم روزگار آسودم

داده‌ ام درس دینی و قرآن

اجتماعی و عرْبیِ آسان 10

اسم مفعول و اَفْعَل و فُعلیٰ

مثل مسلول و اَسْفَل و سُفلیٰ

بگذرم ای برادران یا نه ؟

یاد آرید از آن زمان یا نه ؟

کَس شناسد مرا و یادش هست

سال‌هایی که زود رفت از دست ؟

کشفیَم ، مصطفی بُوَد نامم

گوییا عهدِ رفته از یادم

زان میان یک جوانکی شیطان

داد پاسخ به شیوۀ رندان :

یاد نیارَد کسی که دوشینه

قاتقی خورده یا که خاگینه

تصاویر دبیران و معلمان پیشین فرومد

        

مصطفی برزگر ـ سیّد جواد حسنی ـ سیّد محمّد حسنی ـ عباس علی احمدی

حالیا ، جای دوستان خالی

ای خوشا سادگی ، سبک‌بالی

در رُباط جهان نخوابیدن

« الرّحیل ، الرّحیل » بشنیدن

رفتگان ، شمعِ یادشان ، روشن

زندگان ، باغِ جانتان ، گُلشن

در نهان‌گاهِ جانتان بادا

شوقِ خدمت به دیگران پیدا

...........................................................................

چند واژه

1ـ اخ ‌الزوجه : برادر زن

2ـ الرّحیل : اعلام حرکت – ندا زدن برای حرکت

3ـ اُستا : استاد – در بسیاری از بازی‌های کودکانه و عوامانه ، رئیس و بزرگِ بازی را گویند .

4ـ اسفل : فرودتر

5ـ بو که : بُوَد که – امید است

6ـ پُرمایه : خردمند

7ـ پس‌ کوچه : کوچه ‌ای که از کوچۀ اصلی منشعب می‌ شود ، و از آن تنگ‌ تر است .

8ـ خاگینه : خوراکی که از هم زدن زرده و سفیده تخم‌ مرغ و سرخ کردن آن در روغن تهیّه کنند .

9ـ رباط : کاروان‌سرا

10ـ سرمست : خوشحال

11ـ سُفلی : پایین ‌تر (مؤنث اسفل)

12ـ شکّربار : خیلی شیرین

13ـ شکرخند : لبخند

14ـ شلوغ : پُرهیاهو

15ـ طُغرایی : طغراکش – دبیری که هنر درست نوشتن خطوط قوسی ( طغرایی ) را نیکو می ‌دانسته ، و مأمور این وظیفه بوده است. نویسندۀ طغرا

16ـ قطعه : معنی یک پاره از هر چیزی است و چون این نوع شعر شبیه پاره‌ای از ابیات اواسط قصیده است ، آن را « قطعه » نامیده‌ اند .

17ـ مسلول : کسی که به مرض « سِل » گرفتار باشد .

18ـ منتهی : به آخر رسنده

19ـ نفحه : بوی خوش – نسیم

20ـ والد : پدر

21ـ هم‌ ریش : باجناق

22ـ زُنبُلغ : [ به ‌همین‌ صورت در فرومد شنیده شد و در بعضی فرهنگ‌ها به این صورت آمده است : « زابگر – زبغر – زابغر – زبربق – زنبغل » . آن است که شخصی دهان خود را پُرباد کند ، و دیگری چنان دستی بر آن زند ، که آن باد با صدا از دهان او خارج شود . مستقلاً نام بازی نیست بلکه به عنوان « جریمه » به بازنده زده می ‌شود . ]

منابع لغات : فرهنگ فارسی | لغت‌نامه | فنون بلاغت و صناعات ادبی

...........................................................................

چند اشاره

1 ـ استربد یا استربند : روستایی است نزدیک فرومد . از جاده شاهرود - سبزوار، دو راه عمده به طرف فرومد وجود دارد . یکی راه کاهک که از روستای کاهک منشعب می ‌شود ؛ و دیگری راه استربند که از صدرآباد . از این راه به سمت استربند ، فیروزآباد ، کلاته‌سادات و فرومد می ‌روند .

2 ـ سرِسنگ : میدان ‌واره ‌ای است در فرومد

3 ـ شهرستان : محل و محوطه‌ ای وسیع که گفته می ‌شد کندوکاوهای غیرمجاز در آن برای یافتن دفینه صورت گرفته ، و حکایت‌گر زمانی است که فرومد ، شهری آباد و معتبر و حاکم ‌نشین بوده است . در فرهنگ ‌ها ، برای شارستان یا شهرستان معانی زیادی ذکر شده است ، از جمله : حصاری که بر دور شهر بزرگ بکشند – قسمت اصلی شهر – کرسی ولایت – کوشک و عمارتی که اطراف آن بُستان‌ها باشد .

4ـ « پشندو » ، « جنان » و « محلّه بالا » نام محلات فرومد است .

5 ـ در محلی که به نام « آرامگاه ابن ‌یمین » معروف است ، دو تن از مشاهیر مدفونند . یکی « ابن‌ یمین » ، شاعر معروف که شهرت او در شعر فارسی ، بیش‌تر به خاطر قطعاتی است که در مسائل اخلاقی سروده ؛ و دیگری پدرش « امیر یمین‌ الدین طُغرایی » که ترک‌نژاد است و در زمان « محمّد خدابنده » به این سامان آمده ، و در سال ۷۲۲ هـ.ق فوت کرده است .

6 ـ دوره حکومت ایلخانی را از دوره ‌های شگفت تاریخ ایران دانسته ‌اند. ( دورۀ حکومت جانشینان هُلاکو در ایران )

7 ـ بیت مشهور از ترجیع ‌بند « هاتف اصفهانی » است :

که یکی هست و نیست جز او | وحده لا اله اِلّا هو

8 ـ اسامی برساخته و عمومی است و متوجّه شخص خاصّی نیست .

9 ـ مدرسه حکمت : این نام در سال ۱۳۵۸ برای « مدرسه راهنمایی فرومد » انتخاب شد .

10ـ عربی آسان : نام کتاب‌هایی است در آموزش زبان عربی ، کار مشترک « شهید حجّت‌ الاسلام سیّد کاظم موسوی » و « زنده ‌یاد استاد روزبه » .

...........................................................................

شهنما مدیرِ مدرسه حکمت 

هست همچُنان گذشته با همّت

کرده ارسال حکایتی منظوم

تا شود فاش حقیقتی مکتوم

قصیده ای از ابن یمین در بارۀ کوشک

دارالحدیث و دارالکتب فریومد

تو را ز ابن یمین گویم به فریومد

با نُخبگانِ اهلِ ادب

 

 


تاریخ جُنبش سربداران ، عبدالرّفیع حقیقت ( رفیع ) ، انتشارات کومش ، چاپ چهارم ، 1390 

 

سرچشمۀ زیبای عشق

سرچشمۀ زیبای عشق

(تقدیم به زادگاهم فرومد )

احمد شاهرخ  ، کارشناس ارشد زبان و ادبیّات فارسی ـ 1393

ای گُهــــر افشـان وطـن سرچشمۀ زیبـای عشق

وی که باشد جـاودان ، نـامِ تو در دنیـــــای عشق

عاشقم برخاکِ تو ، این خاکِ مُشک ­آسای عشق

در در و دشتِ تو می ­روید ، بسی گُلهـــای عشق

جان چه باشد تا کنم قربان در این مأوای عشق

قطـره­ ای باشد غـریـقِ مهـر این دریــای عشق

تـوتیـــای چشـمِ مـن خــاکِ دُرافشـانت بُوَد

ای که جـانِ عـاشقـان یکسر به قربـانت بُوَد

مخـزنِ گنـج و ادب در کــوی و بُستـانت بُوَد

آفـرین بـر خـاکِ پــاکِ عنبــــرین سـانت بُوَد

زنـده نـامـش تـا اَبَــد مــــــــــــرغِ گُلستـانت بُوَد

نغمه ­هایش می ­کند تصـویری از غوغـای عشق

ای به قربانت شَوَد ، این جـانِ پُر شور و شَرَم

وی فــدای نـامِ تو گــــــردد ، تَن و روح و سرم

تا اَبَــد خـواهــم بســــوزد از برایـت پیکــــــرم

تا گُلـی در بـاغِ تو رویـد به شـــــــورش انـدرم

ای بهــــــاری سـرزمیـنِ خُـــــــرّم جــان پَـرورم

می ­شکوفـد از تو خنـده بر لبِ شیـدای عشق

بر جـدارِ مسجـدت این گونه معجَـز از که بود ؟

سـامـــری بوده مگر کاین گونه دلهــا را ربود ؟

عشقِ رویت کرده آسان ، آن همه اندوه و دود

باید آن معمـار جنّت ، آن که زد ایـــوان ، ستود

ای دریغــــا کان نمـای عشقِ تو در غـم غُنـــود

سجده باید زد سـراسـر بر همین جاپای عشق

رو نظـر کن یک دَمی بر صـــــــــاحـبِ سـرّ سخن

قطعه ­ای خوان تا که افشاند به جان مُشکِ خُتَن

بیـن شکــــــــــــوهِ دولـتِ ابن یمیـن استــادِ فـنّ

سِحــر گفتـــــــــارش رُبایـد جــان و دل را از بَـدن

شـاعـر پُـرشــور و هم آن نـــــور چشـمِ انجمن

بر لبش پیـوسته جـاری بوده است آوای عشق

در دلـت داری هـــــــزاران رمـــــــــز و راز

جـان مـا از آن فـروغ دلفــروزت در گُـــداز

هـان چـه در سینـه نهـان کـردی تـو بـاز ؟

دربِ اســرارِ معــانـی را نَمـا یک دَم فــراز

تا که از شورِ جنون ، جانها شود پُر سوز و ساز

ای تـو طـور عشق ، ابن ­یمین مـوسـای عشق

ای که شـد آن بـال عشقت کَنـده  از تیغِ تَتـار

گرچه در ظلمِ زمستـان ، خُفتـه ­ای ای نوبهـار

وی که از تیــر بلا گــردیــده­ ای این گــونه زار

بـاز در خــاکت برویـد ، لاله و نســرین هــــزار

باز هم از سرخوشی ، باشـی بَسی بـاده­ گُسـار

باز هم شعـر و تـرانـه ، باز هم صَهبـــــــای عشق

خـاطـرت گـویـــا که یـادِ یـادگـــاران می ­کند

از گـذشتِ پُـرشتـــــاب روزگـــاران می­ کند

در خـزان ، یـاد از صفـای نـوبهـاران می­ کند

از طغـا تیمـــــوریـان و سـربـــداران می ­کند

بـار دیگــــر آسمــــانت یـــادِ بــــــــاران می­ کند

می ­کند نــو ، پـوستیـنِ کهنـۀ چــوخــای عشق

بین کویر و کوه

« گُلسیم / کلثوم » ، برادرم « اکبر » را از گهواره  بر می ­دارد و می ­بوسد ، بعد گریه می ­کند ، به مادرم می ­گوید : من هم یک « اکبر » داشتم از سه سالگی او را ندیده­ ام . آیا او را خواهم دید ؟! مادرم به او امیدواری می ­دهد ، بیشترِ وقتها که به خانۀ ما می ­آید ، این آرزو را بر زبان می ­آورد و باز مادرم او را دلداری می ­دهد . در آن روزگار « گُلسیم » با دختر و همسرش برای شب ­نشینی به خانۀ ما می ­آمدند و بعضی شبها ما به خانۀ آنها می ­رفتیم .

یادم هست در یکی از آن شبها علی لطفعلی ( مهربانی ) قصّه ­ای نقل کرد : خانواده­ ای شبی مهمان داشتند ، زنِ میزبان هندوانه ­ای آورد از پنجره نشان داد که همین را بیاورم ؟

مردِ میزبان گفت : نه ، آن یکی که کنارِ « کُندی / کندو » است ، آن را بیاور .

زن دوباره آمد گفت : این یکی را می ­گویی ؟

مرد گفت : آن یکی آن طرف تر را بیاور !

این آمد و شد و گفتگو چند بار تکرار شد تا زن ، آبروداری کند در حالی که یک هندوانه بیشتر نداشتند !

 در همان روزگار ، من با « زهرا » همبازی بودم ، تنها خاطره ­ای که به یادم مانده ، این است : به ما صبحانه دادند که بخوریم ، ما صبحانه ( نانِ قاتق / ماستِ چکیده ) را برداشتیم و به باغ رفتیم ، آن موقع باغِ ما فقط یک درختِ « کال » داشت ، وقتی به باغ رسیدیم همان درخت هم نبود . در دنیای کودکی به این نتیجه رسیدیم که « پدرسوختۀ پاسگاه » آمده درختِ باغِ ما را بُریده است !

خُب ؛ آن موقع ما از « اَمنیّه­ ها » می­ ترسیدیم . به هر حال در یکی از همان روزهایی که علی مهربانی در هر روز ، هزار تا خِشت می ­زد ! خدا چشمانِ این مادر را به دیدنِ روی فرزندش روشن کرد و او را به آرزوی اکبرش رساند .

حالا « اکبر » از « پُشتِ کوههای جغتای » سری به « خطّۀ فریومد / فرومد » می ­زند . نظریّه می ­نویسد و فرومد را وطنِ دوم خود می ­داند و شعر می ­سراید .

بینِ کویر و کوه

با سلام و احترام : قطعه شعری با زبانِ الکن برای وطنِ دومم « فرومد » سروده ­ام که به دلیلِ ابرازِ شناسایی جناب یاقوتیان مدیر مسئولِ این وبلاگ تقدیم می­ دارم . ان شاء الله موردِ قبول قرار گیرد . ( در اصلاح و تلخیص آزاد هستید . )

ای شهـــرِ پُـر طـراوت و ای خـــاکِ پــایـــدار .......... ای دُرّ پُـــر بهـــا و گـــرانمـــایـۀ شـــاهــــــــوار

ای ســرزمیـنِ پــاک کـه هــر کــوی و بـرزنت ..........دارد هــــزار خــاطــره از چــــــــــــــرخِ روزگــار

حاکم ­نشینِ خـاکِ جُـوِین ، بودی قرنِ هفت ..........نـامِ تـو آشنـاست بـه هــر شهــر و هـــر دیـار

گـر پُـرسمـی ز نــــامِ تـو و هـم مکــــانِ تـو .......... فــریــومــد است نـام و رُخَـت همچـــو لاله زار

یک سـو ستـاده قُلّه و آن سـوی تـو کــویـــر .......... یعنـی کــویــر و کــــوه در ایـن خِطّـه همجــوار

گَـه می ­وزد نسیـــــــمِ خُنـک بــر رُخِ نکــوت .......... هـم آشنــاست سیلـــی بـــادِ کـــویـــرِ خــوار

تمثیــلِ آبِ توست بـه زَمـــــــزَم اشـــــارتـی .......... شیـریـن هـم تمیـز ، زُلـال اسـت و خوشگوار

هر سـو نظـر کنم زِ صلابت نشـانه ­ای است .......... هم کـوچـۀ پشنــد و جنـان ، مسجــد و مـــزار

زان قِدمتی که هست در این خاک و بوستان ..........عُمـــــــرت بُــوَد فـــزون ز صــدهـا و بـل هــزار

بس زَخمـه ­هــاست بر تنت از جـورِ ظـالمــان .........هم خنجرِ مغـول به سینه و هم«بَرنو»شرار

گـاهـی رسیــد زخـمِ مغـــــول بـر رُخ نکـــوت ..........شـد پیکــــرِ لطیـفِ تـو بـا نیـــــزه پـــاره پــــار

یک دم نشست خنجــرِ تیمــــوریـــــان به دل ..........جسمت بـه خـــون فتـاده و سرها شدی منار

گَـه تُـرکَمَـــن گـرفـت رهـت را چــو رَهــزنــان ..........قلبـت ز هـــم دَریــد بـه « دَه ­تیــر » جانشکـار

چون قـد فراشت نهضتِ شیعی در این زمین ..........ســرهــا بـداده ­ای تـو ، بـه ســـردارِ ســربــدار

نـوبــاوگــان تـو هـر یک زِ شیــــخ و شـــــــاب ..........هستنـد بـه عهــدِ خـویـش چو مـردانِ نـامـدار

وصـفِ تـو هسـت فـزون نگنجـد در ایـن مَقــال .........گفتـــا (ابـوهـلالـه) کمــی را ، زِ بـی­ شمـــار

 

شاهوار : شاهرود            کویرِ خوار : کویرِ خوارتوران         ابوهلاله : تخلّص شاعر

نظرِ نهایی

با سلام و احترام  و ابرازِ خُرسندی از تنظیم و توصیفِ احساساتِ غمناکِ مادری که دورانِ جوانی و میانسالی را دور از فرزندِ خود گذرانده و در پیری گمگشتۀ خود را همان کودکِ سه ساله می ­پندارد و هنگامِ خواب سر و تنش را می­ خاراند و لالایی سوزناکی را زمزمه می ­کند تا ایّام گذشته را برای خود تداعی کند و ... و مرحبا به شما که با توصیفِ فراغِ مادری از فرزندش ، مقدّمه  و معرّفی سراینده قطعه شعر ( بینِ کویر و کوه ) را با هم تلفیق نموده ­اید .

علی ­اکبر جغتایی

معناي شعر (فرومد کی روزگاری مَهدِ عِلم و دین بي یَه)  

فرومدکی روزگاری مَهدِعِلم ودین بي یَه

بهار فرومد

شوي عيد



شَوی عَید

علی اکبر معینی ـ سرایش 14 / 12 / 1374

نَنِـه جـان او سَــلا وُ او روزگــار یـادِش به خیــــــر

مَ نوروز و شَوی عَید ، فَصلی بهـار یادِش به خیـر

او سَلو کی شَوی عَید یَگ جوری غیـر از حَلَه بو

شَـوی عَیـد دَستی هَمَه ، دِستِه جَـرو ْو مَلَـه بو

هَمی کی چِلّـه خُـــردی اَروم اَروم تِمــوم مِـرَفت

هَر کی بچّه خُردی داشت ، سِحَر به پوشتی بوم مِرَفت

هَمـی کـی بُـــوی گُلا از بـاغ و صَحــــــرا میـامَـه

از مـونـی طِبیلـه هـا عَــــرعَــــری چَـــروا میـامَـه

هَمی کی او جوجه زَردی پَرسَلی خِــرُس مِرفت

دُختَری فِلون کِسَک به خوشحَلی عَــرُس مِرفت

هَمی کی تِـرُپ تِـرُپ چُـووا وَرْ رو گِلیـــــم مِخـورد

بچّـه بدبَختـی اُکَـه ، شُـولَه به جُ حَلیــم مِخورد !

هَمی کی یَک بچّه مُدْویستُ و مِگُفت: عطّار اَمَه

دَنِـه  تَلـخ و دِمپَیـی پَـرَه بـرِش دِبــــــــــــــار امَـه

هَمی کی دِ پوشتی بـوم شَعلِه اَتَش اَلُـوْ مِکِــرد

مــاری مِ دِ خَنَمَـه پیـــــــــــــاز دِ تِـه پلُــوْ مِـکِــرد

هَمی کی دُختـــــری دَه سَلَـه بـرِه عَلَـف مِـرَفت

دِ سَـــری چَلِـه قِمــــار وقتـی هَمَه تِلَـف مِـرَفـت

همی کی پیَـری مِ ، تِنگـی خَـرِشِه شُـل مِکِــرد

سِمَــواری اَتِشـی دِ لَـــوی طــاق قُـلْ قُـلْ مِکِـرد

چِشم و هم چِشمی ،‌ پیَـری مِـردِمِ به دَر مِکِــرد

هر کی چیز نَوی داشت همسَیه هار خِبَـر مِکِـرد

سِحَـری عَیْـد کی همه جا حَرفی عَیـددیدِنی بـو

هَیکِـلا و رِختـی مِـردِم به خُــــــــدا دیــدنـــی بـو

سَــری سِنـگ و دِمــی دِروَزه و جُ کــــــوچــه بَالا

مِــرَفتِــن یَـک دِستِــه اَدِم ، کِلّــه پــا و سِــر بـالا

دِ پُــو قِلعَه کی مي یی یَک بُـرّی لاتی بی صَحَب

بنشِستَن دِ رو زِمـی و بَعَضــی دِ رو حَـلَــــــــب !

پســرا با شَلـواری تَقتَقـی و پَچِّـه کِشـــــــــــــاد

گُـــوْ دِ گَــــوْ بَــزی مِکِـردِن ، بَعَضــی آق مِـلّـا داد

دُختـــرا با رَخـتِ گُـلْ گُـلــی دِ مـونـی بَخچـه هـا

بُـر مِخـوردِن همِگـی ، چه سیّــدا چـه مَخچـه ها

بیـا و نِگــا ، کی چه هَـــــرای هَـــــرایـی وَرپـانِـه

دَف و دیــرَه ، بیـد و بَجَـه ، رَقــص پـایـی وَرپــانِـه

دُختـــری کـی رَخـتِ نـوتَـری دِ بَــرِش کِــــردَه بُـو

فکـری شـوهِــر کِــردِن از دینَـه پکَــرِش کِـردَه بُـو

هـر پسَـری کی میـامَــه از کِنــــــــار ، نِگـا مِکِـرد

پـرهِنـی قِشِنگتَـره بـرِه خــودِش سِـــــوا مِکِـرد !

وقتی کی خاطِـر خواهو یَک دُختری خیلی مِرَفت

عـاشِقـاش مِجنـون و او بَِـرَه خـودِش لِیلی مِرفت

بَعَضـی زِنـا دِ دَری گــوشـی هــم پـچـپــــچ مِنِـن

وقتی آشی لُکَّه موخْرِن ، هَمَش هَی لِچلِچ مِنِن

نَنَـه راستــی یـادِتِـه سیـــــــزدِه به دَری پَـرسَـلا

سَــری اَستَلخـی خِیَـوُو ، دِمـی کـالـي کَنــدَوا ؟

البتَّـه ایــرامِ بگــــام بـه یکّــه یکّــه شِمَـهــــــــا :

بیـــــــــــاییـن وَ زِیــری پـاتَـه بـریـزیـن دَلَشِـه هـا

هـر کی کی دِ بـاد مِـرَفت ، از تَه ، رِفِقِش یا عدو

چـو مِـــزَه وَر کِپَلِـش کـی : نـومـی نِمـزَتـه بگـو ؟

وقتـی کـی اَذون مِگـوفتِن یـَه دِمـی نِهـار مِـرَفـت

او کـی خیلــی ذِلَّـه بـو مِـرکَبشـه سِــوار مِـرَفـت

یَـک عَـــدّه تَــزَه دَرِن دیـگِ پِلُــــوْ وَر بـــــــــار مِنِن

یک عَــدّه بــره سَیْـوُوشَـه دِستِـۀ بـل دِ کـار مِنِن

قَطِقـی کـی احتِــــــــــرامِـش بـره خیلـی واجِبـه

دِ سَـری سُفـــــره نِهــــاری سیـــزدَه امّـا غـایبـه

دِ مونـی خَنِه کولا ، مِـردو کی اَهلی بَس بی ين

دِ پَیی چِـرَغ شیــرَه هَمش بیحـال و لَـس بی ين

بَعَضـی کـی بَختَـه بی ین دِ سَــری چَلِـه قِمــــار

هَیکِلا عَینی شِغــال بـو ، دِ سـری سُفــره نِهــار

اونـا کـی به دور از ذکــــــر و نمـــــــاز و روزَه نِــن

به خــــدا دِ امتحـــانــی اَخِــــــرت رِفـــــــوزَه نِـن

نَنِه جـان بُگـذَر بگـام ای گُفته هـار بـی دردِ ســر

از روزی اَخِـری عَیـد کی گفتَـنِش :سیزده به در

بــرِه کــی فلیـــزا زود کِــــوِنـد کِنِنـد و خِـــربــــزَه

هـر کی بختِش وا نِبـو ، گِنـدِم و جَـــوْ گِــره مِــزَه

هَمـی کـی جَعَـم مِـرَفـت قَليچَـه و جــــــاج پَتــو

سیـزده رفت ، چَردَه اَمَه ، هوکُـوتْ کُـوتُـو ، هوکـوتْ کُوتُو

 

واژه نامه

شَوْ : شب // نَنِـه جـان : مادر جان // او سَــلا : آن سالها // مَ نوروز : ماه نوروز / اسفند // غیـر از حَلَه بو : غير از حالا / اكنون بود // دِستِه جَـرو ْو مَلَـه : دستۀ جارو و ماله ( براي تميز كردن و ماله كشيدن ) // هَمی کی : همين كه // چِلّـه خُـــردی : دي و 10 روز اوّل بهمن چلّۀ بزرگ ، 20 روز آخِر بهمن چلّۀ كوچك // اَروم اَروم : آرام آرام // تِمــوم مِـرَفت : تمام مي شد . // بچّه خُردی : بچّۀ كوچك // پوشتی بوم : پُشتِ بام // بُـــوی گُلا : بوي گُلها // میـامَـه : مي آمد // از مـونـی طِبیلـه هـا : از ميانِ طويله ها // چَـــروا : چارپا // پَرسَلی : پارسالي // خِــرُس : خروس // عَــرُس : عَروس // فِلون کِسَک : فلان كَس // خوشحَلی : خوشحالي// تِـرُپ تِـرُپ : صداي كوبيده شدنِ چوب به فرش براي تكاندنِ گَرد و غُبار // چُـووا : چوبها // اُکَه : آن يكي / فلاني // شُـولَه : شولي / شُله // به جُ : به جاي // مُدْویستُ : مي دويد او // عطّار اَمَه : عطّار / بزّاز آمد // دَنِـه تَلـخ : هستۀ تلخ زرد آلو // دِمپَیـی پَـرَه : دمپايي / سرپايي پاره // بـرِش : برايش // دِبـار: آماده ( وقتي ظرفِ غذا براي پختن ، روي اُجاق گذاشته مي شود . ) ، به درختي كه آمادۀ دادنِ ميوه است گفته مي شود : « به بار اَميَه » و به درختي كه ميوه داده است گفته مي شود : « دِ بار اَميَه » // اَمَـه : آمد // شَعلِه اَتَش اَلُـوْ مِکِــرد : آتش شُعله ور مي شد . // مــاری مِ : مادرِ من // دِ خَنَمَـه : در خانه مان  // پیــاز دِ تِـه پلُــوْ مِـکِـرد : گذاشتنِ پياز در زير برنج براي پخته شدن / ته چين پياز ! // دَه سَلَـه : ده ساله // بـرِ عَلَـف : براي علف // چَلِـه قِمـار : چاله و گودالِ قمار بازي // پیَـری مِ : پدرم / پدرِ من // تِنگـی خَـرِشِه : افسار خرش را ، بندي كه جُل يا پالان را نگه مي دارد . // سِمَــواری اَتِشـی: سماور آتشي // دِ لَــوی طـاق : در لبِ طاقچه // پیَـری مِـردِمِ به دَر مِکِـرد : پدر مردم را در مي آورد . // همسَیه هار : همسايه ها را // هَیکِـلا : هيكل ها / قيافه ها // سَـری سِنـگ : مكاني در فرومد ( كنار مسجد جامع ) // دِمــی دِروَزه : جلو دروازه ، دو مكان در فرومد ( نزديكِ حسينيۀ كوچۀ بالا و كنار مسجدِ نبيّ اكرم در كوچۀ پشند ) // کــوچـه بَالا : يكي از محلّه ­هاي سه گانۀ فرومد ( بالا ، پشند ، جنان ) // دِ پُــو قِلعَه : در پُشتِ قلعه / نام محلّي در فرومد ( كه آنجا قبلاً قلعه بوده ) // مي یی : مي آيي // یَک بُـرّی لاتی بی صَحَب : يك عدّه لاتِ بي صاحب // دِ رو زِمـی : در روي زمين // دِ رو حَـلَـب : در روي پيت 20 ليتري / چلِك // شَلـواری تَقتَقـی : شلوار با نقشۀ چهارخانه ، چهارخانه // پَچِّـه کِشـاد : پاچه گُشاد // گُـــوْ دِ گَــــوْ بَــزی : نوعي بازي ( انداختن گُو / گوي / توپ در گودال ) // آق مِـلّـا داد : بازی معروف « آقا ملّا داد » است که در دو گروه 5 - 6 نفره انجام می شود .// رَخـت گُـل گُـلــی : لباسي كه عكسهاي گُل دارد // دِ مـونـی بَخچـه هـا : در ميانِ باغچه ها // بُـر مِخـوردِن : قاطي مي شدند // مَخچـه ها : مغچه ها ، به غير سيّد گفته مي شود ( احتمالاً از مغبچّه گرفته شده ) ، به درختِ توت كه پيوند نخورده باشد هم گفته مي شود . // چه هَـرای هَـرایـی وَرپـانِـه : چه سر و صداي رقصي به پا شده // دَف و دیــرَه : دف و دايره // بیـد و بَجَـه : بيت ، شعر و ترانه // رَقـص پـایـی : نوعي رقص // دِ بَــرِش کِــردَه بُـو : در تنش كرده بود / پوشيده بود . // از دینَـه پکَــرِش کِـردَه بُـو : از ديروز پكر و گيج شده بود . // خاطـر خواهو : خاطر خواهان / خواستگاران // او بَِـرَه : آن يارو // بَعَضـی زِنـا : برخي زنها // آشی لُکَّه : آش جوش بره ، لُکَّه: دو لايۀ خمير كه ميانش با سبزيجات و حبوبات پُر شده ( شبيه پيراشكي يا دُل مِيم/ دُلمِه ) و در ميانِ ديگِ آش پُخته شده باشد . // موخرِن : مي خورند // لِچلِچ : صدايي كه با خوردنِ غذا توليد مي شود . // سَــری اَستلخـی خِیَـوُو : نام مكاني در فرومد ( سر استخر خيابان ) // دِمـی کـالـي کَنــدَوا : نام مكاني در فرومد ( معمولاً به مَظهر آبِ قنات گفته مي شود . ) // ایـرامِ بگـام : اين را هم بگويم . // بـه یکّـه یکّـه شِمَـهــا : به يكايك شماها // وَ زِیــری پـاتَـه بـریـزیـن دَلَشِـه هـا : كينه ها را زير پايتان بريزيد و گلايه نكنيد . // هـر کـی کـی : هر كسي كه // دِ بـاد مِـرَفت : سوار تاب مي شد . // از تَه ، رِفِقِش یا عدو : از پايين ، دوست يا دشمنش // چـو مِــزَه وَر کِپَلِـش : چرا بر باسن يا رانِ پاي او مي زد ؟ // نـومـی نِمـزَتـه بگـو : نام نامزدت را بگو  . // اَذون : اذان // یـَه دِمـی نِهـار : يا هنگام ناهار // خیلــی ذِلَّـه بـو : خيلي خسته بود . // مِـرکَبشـه : چهارپايش را // تَــزَه دَرِن دیـگِ پِلُــــوْ وَر بــار مِنِن : تازه دارند ديگ آشيزي را روي اُجاق مي گذارند . // سَیْـوُوشَـه : سايبانشان // دِستِـه بـل : دستۀ بيل // قَطِقـی : نوعي غذاي محلّي ( شبيه ماست جوش ) // خَنِه کولا : خانه هايي كه در ميانِ مزارع سقفِ كوتاه دارد . // مِـردو کی اَهلی بَس بـی يـن : مرداني كه مُعتاد بودند . // دِ پَیی چِـرَغ شیــرَه : در پاي چراغ شيرۀ ترياك // لَـس : شُل و وِل / وارفته // بَعَضـی کـی بَختَـه بی ین : كساني كه در قمار باخته بودند . // هَیکِلا عَینی شِغــال بـو  : قيافه ها مانندِ شغال بود . // اونـا کـی : آنهايي كه // رِفـــــــوزَه : مَردود // گُفته هـار : گفته ها را // گفتَـنِش : گفته اند آن را // بــرِه کــی : براي اينكه // فلیـزا : فاليز ها / جاليز ها // کِــوِنـد : خربزۀ نارَس // جَعَـم مِـرَفـت : جمع مي شد . // قَليچـه : قاليچه // جـاج پَتــو : جاجیم و پتو ، زیر انداز // چَردَه اَمَه : چهارده آمد // هوکـوتْ کـوتـو ، هوکـوتْ کوتو : صوت و آوايي است . در زمانِ تَرکِ طبیعت در روز سیزده به در ، در محلّۀ جنان و شايد هم در محلّاتِ ديگر ، افراد تعدادی سنگریزه را در حالِ حَرَکَت به صورتِ یکی یکی به پُشتِ سر پَرتاب می کردند و این شعر را می خواندند : ( غم برو ، شادی بیا / سیزده برو ، چَرده بیا / هوکوتْ کوتو / هوکوتْ کوتو ) .

شعر با گويش فرومدي

همكاري

بد خواندن / ترانه خواندن : بیت خواندن

دِ زِمستو کی هوا اَبری­ نِه وو بَرو می ­یَه ... او یَرَه وَر مونی کوچه ­ها بتُ تمبو می ­یَه

جِغ مِنَه : هُ یَرِهـا ، هُ یَرِهــا ، هُ یَرِهــا ... اوی سیل باشِتُرک دِکالی شَهرِستو می ­یَه

 

در زمستان كه هوا ابري است و باران مي بارد ، يك يارو ( يك نفر / پسر بچّه اي ) در ميانِ كوچه ها با تُنبان مي آيد . جيغ و فرياد مي زند : آهاي بچّه ها ( ياروها ) در كال / مسيلِ شهرستان سيل زيادي مي آيد .

يَرَه : يارو ( براي پسر يَرَه و براي دُختر ، دُختَه به كار بُرده مي شود . )

با شُتُرك: وقتي كه آب با مانعي ( مثل سنگ ) بر خورد مي كند و از روي آن سنگ مي جَهَد . ( مانندِ كوهانِ شتر مي شود . )

كالِ شهرستان : مَسيلي در مجاورتِ عِمارتِ مَخروبه شهرستان در فرومد

 

بیــــا اُوْ بُـردی بـرِ بـزغَلِه­ هـا کی تـوشنَنِـن ... کا و بیـدَه برِشَ بـریـز کـی خیلی گوسنَنِن

اونو کی دِ مونی کُزِن به اَروم به درشَه کو ... یکّه یکّه شیرشَ تی،به اجیر کی کورپَه نِن

 

بيا براي بُزغاله ها آب ببر كه تَشنه اند ، كاه و بيده برايشان بريز كه خيلي گُرسنه اند . بزغاله هايي را كه در ميان كُـزْ هستند به آرامي از آنجا در بيار ، و يكي يكي شيرشان بده با حواس جمعي كه كُـرْپه اند و دست و پاي نازكي دارند .

كُزْ : وقتي درگاهِ زيرِ تاق در داخل طويله كه سه طرف آن گرفته باشد و طرف چهارم را هم ببندند و از بالا قسمتي را باز بگذارند به آن كُز گفته مي شود . چون آنجا از طويله گرمتر است ، بزغاله هاي نوزاد را در آنجا مي گذارند هم براي گرما و هم براي اينكه در زير دست و پاي حيوانات طويله قرار نگيرند . (در گوشه ای کز کردن يا  به کنجی خزیدن )

كُرپه : نوزاد ، ضعيف ( در تُركي به ميوه ديررَس يا برّه ديرزاد گفته مي شود . )

بيده : وقتي جُوْ ( قبل از آنكه به خوشه برسد ) يا يونجه درو شود و به دور هم پيچيده شود تا خشك گردد و در زمستان به حيوانات داده شود به آن بيده گفته مي شود .

 

او یَـره قلّکمـو وَر دِشتَـه وُو دِکـوچِه­ ها ...خَب مِنَه گِـزمَه مِـدَره دِ کِمینی جِغُـوکا

مِردِم اَذیـَت مِنَـه کِلِّـه­ خوری اَتِش پَـره ... یتیم و دِر به دَر و لَتّه پلَشتی هَمِه جا

 

آن پسرك پلاخمان برداشته و در كوچه ها خودش را پنهان مي كند و نگهباني مي دهد و در كمين گنجشكها مي شود . مردم را اذيّت مي كند ، سر خور ، آتش پاره ، يتيم ، در به در و در همه جا مانند پارچه نجسي است كه او را دور مي اندازند . 

قلّه كمو / قلّه كمان / تيركمان / پلاخمان : بازیچه کودکان به صورتِ قطعه کوچک چَرم یا لاستیکی که دو سوی آن را با کِش به دو شاخه کوچکی می بندند و با آن سنگریزه پَرتاب کنند.

خَب / خپ : پنهان شدن و ساكت ماندن

گَزمه داشتن: گشت زدن و نگهباني دادن

چغوك : جغوك ، گنجشك

كلّه خور : به بچّه اي گفته مي شود كه بعد از او بچّه هاي ديگر زنده نمي مانند و مي ميرند . اين را نشانه بُخل و حسادتِ آن بچّه مي دانند .

آتش پاره : كنايه از كودكِ شَرير ، موذي

يتيم : در اينجا يعني كسي كه سرپرستي نداشته تا او را ادب كنند .

در به در : آواره ، آواره كوچه و خيابان ، بي صاحب

لَـتّه : تكّه پارچه كُهنه

پلَشت : آلوده ، پليد ، ناپاك ، نجس

 

یَک یَـره داشتَه قِمِـــر بَـــزی مِکِـــرد ... به اَدا و اَطــفارِش مِــردِمِ و نَـرضــی مکِـرد

هَمو بد اَصل چِشُم خولی دِ روزی عَشورا ... یِکسِره سینه مِزَه و گریه و زَری مِکِرد

 

پسركي قمار بازي مي كرد و با شكلك درآوردن و اطوارش ( حَرَكات و رفتار بي مزّه ) مردم را ناراضي مي كرد و مي رنجاند . همان بد اصل كه چشمش مانند چشم خولي است در روز عاشورا ، مرتّب « سينه زني » مي كرد و گريه و زاري مي نمود .

اَطوار : كه در گويش محلّي اطفار گفته مي شود . حَرَكات و رفتار بي مزّه كه به قصد مسخره كردن باشد.

خولي : ابن يزيد اصبحي ( شقي معروف ) كه سر بُريده حسين بن علي عليه السّلام را در تنورِ خانه خود مخفي كرد .

چشم خولي : يعني ؛ كسي كه چشمانش مانندِ چشمانِ خولي سُرخ و خونين است .

شاعر : يك فرومدي ـ 1362

كردستان

خَنه ما دِ کوجینه

 

اَگـه تِـه بخِـه بـدَنــی خَنِـه مــــا دِ کـوجینـه ..... بایـد تِه اَیی به شاهـرود خَنِـه ما دِ اُونجینِه


خَنِـه مـا فِـرومـدِ کـوچـه جِنو از سری سِنگ ..... تِه می یی به پُو قِلعَه خَنِه مَمدعلی پِلِنگ


روبروش گاراجِ اُونجی گاراجی ماشین جیپ ..... او گاراج جزیی کوچَنِه پولی اونِمرِه به جیب


دَرِشـام اَهِنــی نِـه اَهِنشـام رِنگـی قِشِنـگ ..... دِ تِـه کَلَه شام گُله از او گُلایِ رِنگــــوارِنگ


خَنـه مــا گُـوْ دَرَه و گَسـولَه و مُــرغِ کِــــروج ..... دِ مونی تِنـورخَنَش اَتَش دَرَه عَینی خِـــروج


دِ تِمـوز کی فَصلی کار و بیل زییِن از را میَه ..... اَز مـونـی بَغــا و صحــرا عَـرعَـری چَـروا میَـه


صِـدَهـو وَر وَر مِـش و بَـع بَعـی بـزغَلــه هـا ..... چَهچَهـی بُلبُلـی زرد و پَـر پَـری بَلبَلـه هــــا


قُمـری هـا مِخَنِـن و کِلَـغَجَـه غَـج غَـج مِنَـه ..... سِنگینی ی مـووه ها شَخِه دِرَختـه کَج مِنَه


بعضی خوشحَلی مِنن کی خوبه پسر دَرِن ..... بَعضی دِلشَ خوشه کی جفتی گُوْوخَر دَرِن


بَعَضی گَودوشی وَردِشتَنو هَی گُوْ مِدوشِن ..... بعضـی غِـرور دَرِن بـاد و بــرودی مِفـروشِـن


بَعضــــــــی عَلِـف دِرَو وَردِشتَـن و دِرَو مِنِـن ..... بَعضـی دِستِــــرَه دِ پَچّـه و هَـی بیـرَو مِنـن


بَعضـــــــی اَروم اَروم پیــری مِـزَه مِـزه مِنِـن ..... بَعضـی مَــرزی نِهــال کِـوِنـد و خِـربـزَه مِنِـن


راستی یادام رفت بگام وَرسَردری دَلوسِعید ..... بزیَه یَک پَرچِمـی رنگـی از او پَـرچِمو شهید


شهیــدی دلـــــاوری خَنـه ی مـا اَسمعیلـه ..... چِنـد سـالـه کی او دِگـه پیش خدای جلیله


اَسمعیـل رِشیـد و شجــاعِ و مـردی خــــدا ..... جـونِشه بـره نجـاتـی کشـورِش کِـرده فِــدا


او از او مِـردو شجـاعی فـامیـلِ "مُعینی" نِه ..... او کی پاسداری فِداکاری امام "خُمینی" نِه

 

علي اكبر معيني  ـ تاریخ سرایش 28 / 10 / 1368

با جواد و علي اكبر معيني

به فریومد خُرام ای بادِ شبگیر

به فریومد خُرام ای بادِ شبگیر


محمّد یوسُف شهنما

« کارنامه » شعری است در قالبِ « مثنوی » که حدود سیصد بیت دارد . « ابن ­یمین » آن را در سال 741 هجری برای فریومد و به یادِ آن سروده است . او زمانی این منظومه را ساخته که به مناسبتِ شغل و مَنصبی که داشته مدّتی از زادگاه خود دور بوده و ایّامِ دوری از یار و دیار به درازا کشیده ، دلتنگی او از فراقِ دوستان و آشنایان و اشتیاقِ او برای بازگشت ، به خوبی از خلالِ این شعر ، هویداست . پژوهشگران این شعر را برای شناختِ وضعِ آن ایّام فریومد و بزرگانِ و معاریفِ آن دیار ، بسیار نافـع و راهگشا دانسته­ اند .  

شاعر پیکِ مشتاقان ( یعنی ؛ بادِ صبا را ) برای پیغام­ رسانی برگُزیده است . تعبیرهایی که او برای پیکِ خود به­ کار بُرده ، یعنی ؛ نسیمِ صبح ، بادِ شبگیر ، بادِ خوش­بوی ، بادِ سحرخیز ، نسیمِ عنبرافشان و نسیمِ عنبرآگین نشان می دهد پیامِ شاعر برای مردمانش ، لطیف و عاطفی است .

او برای قاصدِ خویش دو مقصدِ اصلی را معیّن می ­کند . یکی حصارِ « شهرستان » که بیرون از دروازه فریومد است و دیگری داخلِ « فریومد » که دارای حِصنی قدیم و بازار و ... است . او برای اینکه قاصدش گُم و یا مأیوس نشود یا سفر را ناتمام رها نکند ، جاهایی را به عنوانِ سنگِ نشان نام می­ برد ؛ « مزارِ سادات » ، « دروازه » ، « مشهدِ فضلِ جهان » ، « حِصنِ قدیم » ، « بازار » ، « کوی تَشتَنداب » ، « مدرسه » و « کوی ساباط » ، در هر منزل از کس یا کسانی نام می ­بَرد و از پیکِ خویش می­ خواهد که سلام  رسانِ او بوده ، بندگی و دعا و ثنای او را بدانان برساند .

الف : شهرستان

برو اوّل به شهــرستــان خـرّم .........که بادند اهل وی ، پیوسته بی ­غم

گُـذر کُـن سـوی درگـاهِ وزیری .........که باشـد بنــده او ، هـر امیــــری

علاءِ دولـت و ملّـت محمّــــــد......... که زیـرِ پــــــای دارد فــــرقِ فَـــرقَـد

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 576

منظورِ شاعر از « شهرستانِ خرّم » ، همان محلّی است که در گویشِ فرومدی به آن « شَهرِستو » می ­گویند و غرضِ او از « علاءِ دولت و ملّت » ، « خواجه علاءالدّین محمّد » است . او از بزرگ ­زادگانِ خراسان است که در زمانِ ایلخانان به مقامِ وزارت رسیده است . در زمانِ مُغول ، « وزارت » به معنای « نیابت در حکومت » بوده ، وزیر در اداره دستگاهِ کشور ، به ایلخان کمک می ­کرده و چون نماینده فرمانروا بوده ، عنوانِ « نایب » را برای خود به کار می ­بُرده است . « وزبرِ اعظم » و « وزیرِ مَمالک » هم به همین معناست. به « خواجه علاءالدّین » ، « صاحب­ دیوان » هم گفته ­اند . یعنی ؛ اداره امورِ مالی دستگاه هم به عهده او بوده است . « خواجه علاءالدّین » در زمانِ « سلطان ابوسعید » مستوفی دیوان بوده است . بعداً وزیرِ ایالتِ خراسان می ­شود . وی در خراسان تا پایانِ عمرِ « ابوسعید » در این مَقام باقی بوده است . پس از « سلطان ابوسعید » ، حکومت به « طُغای ­تیمور » می­ رسد . این ایلخان هم ، منصبِ وزارتِ « علاءالدّین » را تأیید می ­کند . محلِّ استقرارِ « خواجه علاءالدّین محمّد » در زمانِ وزارتش ، همین « شهرستان » ـ بیرونِ فریومد ـ بوده است . بنای « شهرستان » را به « خواجه » نسبت داده­ اند . شاعر از « دارالکُتُب » (کتابخانه) و « دارالشّفا » ( بیمارستان ) و « باغِ علائیّه شهرستان » در دیوانِ شعرِ خویش سخن گفته ولی در « کارنامه » به آنها اشاره ­ای نکرده است .

باری ، ابن ­یمین از پیکِ خویش می­ خواهد که پس از آستان ­بوسی ، گرفتاری و بی­ قراری او را برای وزیر باز نماید .

« که جان در تاب و دل در موجِ­­ خون است .......... گر آری رحمتی ، وقتش کنون است »

دیوانِ ابن­ یمین ، ص 577

آن گاه درگاهِ وزیری را بدرود گفته ، دمی با خواجگان ( یعنی ؛ فرزندانِ وزیر ) به سر بَرَد .

شاعر برای کسانی سلام و پیام می ­فرستد . گاه نامِ آنها را به صراحت یاد می ­کند و گاه به مَنصبِ آنان اشاره می کند . صفاتی را برای آنان بر می ­شمارد که معلوم نیست این صفات در آنان وجود داشته و یا شاعر در آوردنِ آنها مُبالغه کرده است . هر چه باشد با آوردنِ اسامی و یا ذکرِ مَناصب و مسئولیّتها ، بخشی از « سازمانِ حکومتی مستقرّ در شهرستان » ، مشخّص می­ شود .

« سپاهان­شاه » و « صاحبِ اعظم عزّالدّین محمّد » که هر دو در و درگاهی داشته و صاحبِ بیا و کیایی بوده­ اند . « مولانای اعظم » [ حکیم ­الدّین محمّد بن علی النّاموس الخواری الفریومدی ] مردی فاضل و ادیب که مُشیرِ درگاهِ وزارت و « غیاث ­الدّین میریحیی » که کاتبِ دستگاه بوده است .


« امیر سیف ­الدّین » و « امیر بای بوغا » و دو سپه­ دار به نامهای « تاج ­الدّیـن علی » و « شمس ­الدّین محمّد شاه » و جنگاوری به نامِ « جمال ­الدّین حسین ساربان » از چهره ­های شاخصِ نظامی مقرِّ حکومتی بوده­ اند .

« حافظ­ الدّین » ، قاضی و « بهاءالدّین عمر » ، خزانه­ دارِ آن تشکیلات بوده­ اند .  

 « شهاب ­الدّین زنگی بهرام » محافظِ اهل و کارگزارانِ دیوان بوده است . از نظامیان و حکومتگران و کارگزاران که بگذریم به چند نام و عنوانِ فرهنگی می ­رسیم .

« زین­ الدّین » ، طبیب و « بهـاءالدّین » ، عـارف و « سیف الدّین مظفّر » ، هنرمند و « خواجه فقیه ­الدّین » و « خواجه وجیه ­الدّین علی بن تکین » که این دو را به داد و دَهِش و نیکوکاری می­ ستاید .


از میانِ چهره­ های فرهنگی شهرستان ، از همه مفصّل­ تر به « شیخ فضل ­الله » می ­پردازد . به او « ناصحی » گفته ، وی را زاهد و صالح و پاکیزه اخلاق و قُدوه اهلِ یقین معرّفی می ­کند و پیداست که جنابِ شیخ از عارفان و شریعتمدارانِ ممتازِ منطقه بوده است و مردم در حوادثِ دهر به او پناه می ­بُرده ­اند .

ابن ­یمین یارانِ گُمنام و رُفقای بی ­نام و نشانِ خود را از یاد نبرده ، از پیکِ خویش می ­خواهد که در شهرستان ، لَختی درنگ کرده ، به همه یاران سلام برساند ، آن گاه به سمتِ فریومد روانه شود .

پس آنگه جُمله یاران را که هستند ......... به شهرستان ، در او خُسرَو پرستند

زِ من خـدمت رســـان و راه برگیـــر ......... به فریومد خُـرام ، ای بــــــادِ شبگیـر

دیوانِ ابن­ یمین ، ص 580

شاعر یادآوری می­ کند که بیرونِ دروازه فریومد ، مزاری وجود دارد که در آن ساداتی مکرّم ، آسوده ­اند .


آنجا عارفی به نامِ « امیرِ حیدری » زندگی می ­کند که به کلّی از مَناهی اعراض کرده است . زمانی شاعر از صحبتِ این پیر بهره­ مند بوده و حال که از او دور افتاده ، خود را مغبون می ­یابد لذا از بادِ صبا می ­خواهد که خدمتِ پیر رسیده ، عُذرِ تقصیر بیان کند و از لطفِ او مَدَد جوید .  

ب ـ فریومد

از پیکِ خویش می­ خواهد که به محضِ ورود به فریومد ، به سوی « مشهدِ فضلِ جهان » برود ، حدودِ بیست بیت از « کارنامه » در باره اوست و نامِ او « حسن » بوده و از اقوامِ شاعر محسوب می ­شده . صاحبِ کرامت بوده و مرد و زن در بزرگی او اتّفاقِ نظر داشته ­اند . بادِ صبا می ­باید که سرِ خاکِ او برود و از روحِ پاکش مدد جوید و برای شاعر دعا کند که « الهی عاقبت محمود گردان » .

سپس از پیری عارف و منبریی شیرین سخن به نامِ « بدرالدّین معرّف » یاد کرده ، آن گاه به « آلتون ­پی » اشاره می ­کند ، پهلوانی سرد و گرم چشیده که در جوانی کارهای نمایش پهلوانی انجام می ­داده و اکنون در جوانمردی سرحلقه یاران است . در اینجا شاعر به یاد می ­آورد در مسیرِ قاصدش « حِصنی قدیم » قرار دارد .

به رَه اندر یکی حصنِ قدیم است ......... که ساکن اندرو صدری کریم است

دیوانِ ابن یمین ، ص 582

قلعه ­ای باستانی که در آن م‍‍هتری به نامِ « محمّد » سُکنی دارد . صاحب فضیلتی که هنگامِ گذشتن از کوی او ، اظهارِ نیاز شرطِ ادب است . شاعر پیکِ خویش را دلداری می ­دهد که نگران نباشد زیرا تا بازار راهی نمانده است .

زمانی خواهمت که آنجا نشینی ......... سرِ تَمغـاچیـان را بو که بینی

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 583

آری به قاصد توصیّه می ­کند که عجله نکند ، بنشیند شاید رئیسِ خراج­ ستانان را ملاقات کرده ، ببیند که « محمّد دایه » ، با چرب زبانی و مُدارا از مال ­التّجارة بازرگانان خراج می ­گیرد .

چو پرسیدیش ای باد سحرخیز .......... به عزمِ کوی تشتنداب برخیز

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 583

ابن یمین « تشتنداب » را کویی سرسبز و دلگشا توصیف کرده ، از قاصد خود می ­خواهد که در طرفِ جویبارانش قدمی بزند ، در چارسوی آن بنشیند و نَفَسی تازه کند ، آن گاه به سُراغ بزرگانِ محلّه و برزن رفته ، سلامشان برساند از جمله :

« اولادِ کرامِ خواجه اسحاق » یعنی ؛ « طاهربن اسحاق » و « یُونُس بن طاهر » که هر دو از بزرگان خراسان و فریومد بوده ، کریم و آزاده زیسته ­اند . « بهاءالدّین زید محمّد » که شاعر او را « فخرِ سادات » و « چراغ دوده آلِ احمد » می­ داند که خاصّ و عامّ بدو معتقدند .

القصّه این کوی رونق و اعتباری داشته ، « نورالدّینِ طبیب » و « شمس ­الدّین طبیب » ساکن آن کوی بوده و « پهلوان محمود بدران » در آن محلّ میدان ­داری می ­کرده ، « وجیه­ الدّین محمّد » و « نظام­ الدّین حسن » منسوبین وزیر نیز در همین محلّ ساکن بوده ­اند .

وز آنجا چون دعا تبلیغ کردی .......... چُنان خواهم که با بازار گردی

دیوانِ ابن­ یمین ، ص 584

آری شاعر با پیکِ خود نجـوا می ­کند و از او می­ خواهد که سلام ­رسانی و دُعاگویی « ساکنانِ کوی تَشتَنداب » را تمام کرده ، روی به « بازار » نهد ، به احوال­پُرسی از « نجیب ­الدّین کاتب » برود او پیری مکرّم است که سیاقت را نیک می­ داند و سُراغی هم از « شهاب­ الدّین نقّاش » بگیرد ، چه او خوش ­نویسی زبَردست است و صورت­ نگاری ماهر که از انگشتانش هنر می ­ریزد . شاعر در اینجا ، دُعارسانی به « شرف ­الدّین محمود » و پسرش « محمّد » را لازم دانسته ، این پدر و پسر را مُبادی آداب معرّفی می ­کند . پس یادی از مخدومِ نام ­آورِ خود « علاءالدّین محمّد » می ­کند .  

چُنان پاکیزه روی و نیک رای است .......... که گویی خواجه عبدالحقّ به جای است

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 585

این « علاءالدّین محمّد » نوه « علاءالدّین محمّد صاحب ­دیوان » است . پدرش « عبدالحقّ » نام داشته و هنگامِ سروده شدنِ این منظومه ، در قیدِ حیات نبوده است . شاعر او را مثلِ پدرش« خواجه عبدالحقّ » نیک ­اندیش دانسته است . آن گاه رساندنِ سلام به « قطب ­الدّین » را توصیّه می­ کند . چون او را صاحب فَضل و مَکرمت می  داند . پس از پیکِ خویش ( نسیمِ عنبرافشان ) می ­خواهد که سفر را ادامه دهد و به او هشدار می­ دهد که جز « مدرسه » در جایی اقامت نکند .

مبــادا  چـون  بُـوَد  آهنـگِ راهـت .......... به غیـر از مدرسـه آرامگـاهـت

دیوانِ ابن­ یمین ، ص 585

شاعر گزارش می­ دهد که مدرسه [ مدرسه عمادیّه ] را طوری و در جایی بنا کرده ­اند که به جز جاذبه معنوی ، جاذبه طبیعی هم دارد .

ساختمانِ آن با در و درگاهی زیبا و ایوانی رفیع و در جایی سرسبز بنا شده . در اطرافِ آن چنارهایی سرسبز کاشته اند که آبِ جـویبـار عَلـَی ­الدّوام از پای آنها می ­گذرد . باری این مدرسه ، مـدرّسـی به نـام « شمس ­الدّین » داشته ، وی در تقریرِ مسایلِ درسی ، تبحّری خاصّ داشته ، به طوری که صاحب ­نظران در حلقه درسِ او می ­نشسته ­اند . در ادامه از صدری نامدار به نامِ « شهاب ­الدّین مسعود » یاد شده و سرانجام از « تاج ­الدّین حسین » صاحبِ فتوا که شُهرِه آفاق بوده است .

چـو در فتـوی نهـد بر خـامـه انگشـت.......... شود دینِ قَویمِ حـقّ ، قـوی پشت

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 586

پیکِ شاعر ( یعنی ؛ بادِ صبا ) می ­باید اخلاصِ شاعر را به این شریعتمداران ابلاغ کرده ، پیامی خوش نَفَس چون بوی عنبر به آنان برساند .

از « مدرسه » تا منزلِ بعدی که « کوی ساباط » باشد ، سه کسِ دیگر را سلام می­ رساند ، « شهاب ­الدّین علی » که در هنر دستی داشته ، عمـوزاده­ اش « عزّالدّین محمّد » که به دانـایی در میان مردم شُهرِه بوده و « قاسم » نامی که راه و رسمِ فلاحت را نیک می­ دانسته است .

خُرامان رو به سوی کوی ساباط .......... که آنجـا نَشـو می ­یابند اَسبــاط

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 587

آخرین منزلِ پیکِ شاعر « کوی ساباط » است . کوی دالانها و راهروهای سرپوشیده ، خانه پدری شاعر در این بَرزَن بوده ، فرزندان و نوه­ های او نیز در همین محلّه زندگی می­ کرده­ اند . ابن­ یمین از قـاصـدِ خود می­ خواهد که تمامِ بزرگان محلّه را سلام برساند ولی زود بگذرد که مهمّی در پیش است .

 

قدم نِه در ســـرای مادرِ من .......... عزیز و مهربان و غمخورِ من

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 587

آری شاعر از پیکِ خویش می ­خواهد که در سرای مادرش قدم بگذارد ، سلامِ فرزند را به آن مادرِ پیر رسانده به نیابتِ او ، از « آن گُم کرده فرزند » دلجویی کند . سپس از « آن مَیمون جنابِ عفّت ­آباد » بخواهد که سَحَرگاهی دست به دُعا بردارد و از سرِ دلسوزی برای فرزندِ خود دُعا کند .

بخـــواه از حضـــرتِ دادار ما را .......... به همّت زین سفر باز آر ما را

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 587

آن گاه رَه ­آوردِ فرزند را به مادر تقدیم می ­کند . راستی اَرمغانِ شاعر به جز شعر چه می ­تواند باشد ؟

غزل ­واره ­ای ده بیتی ، بیتَکی چند در شِکوِه از روزگار

فَلَک با ما سرِ یــاری ندارد .......... به جز میلِ دل آزاری ندارد

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 587

مأموریّتِ پیک به پایانِ خود نزدیک می­ شود .

وز آنجا سوی اطفالم گُذر کن..........عزیزان را زِ حالِ من خبر کن

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 588

شاعر چهار فرزند داشته ، از دو پسرِ خویش ، « محمّد » و « حسن » یاد می ­کند .

محمّد را بپُــــرس از من فــــراوان.......... حسن را هم ببر درگیر چون جان

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 588

آخرین توصیّه شاعر به پیکِ نامدار ( یعنی ؛ بادِ صبا ) آن است که خُرد و کلانِ خاندان را جمع کند تا برای بازگشتِ او به خراسان دُعا کنند .

پس آن گه جمله را بِنشان و بر گوی .......... ز بهــرِ خاطـــرم ای بادِ خوشبـــــوی

که در غُـــربت مـــــرا تا چنـــد مانید .......... به همّت با خُـــراســـــــانـم رسـانید

دیوانِ ابن­ یمین ، ص 588

آن گاه متقابلاً برای فرزندان و آشنایان دُعا می­ کند .

خدایا جمله را در عصمتِ خود .......... نگـه دار از بلای مـــــردمِ بَـــد

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 588

سپس به صراحتِ تمام بیان می­ کند که « کارنامه » را در سالِ « هفتصد و چهل و یک » به پایان رسانده است . او امیدوار بوده ، پس از او هر کس « منظومه کارنامه » را بخواند ، برای گوینده آن دُعا می ­کند .

گمان دارم که هرکه این نامه خواند .......... نَفَـس را بــر دعـــــای خیــــر رانَـــد

دیوانِ ابن­ یمین ، ص 588

این تصوّرِ « شاعرِ فریومدی » است ، شما خودتان می ­دانید .

والسّلام