بین کویر و کوه

« گُلسیم / کلثوم » ، برادرم « اکبر » را از گهواره بر می دارد و می بوسد ، بعد گریه می کند ، به مادرم می گوید : من هم یک « اکبر » داشتم از سه سالگی او را ندیده ام . آیا او را خواهم دید ؟! مادرم به او امیدواری می دهد ، بیشترِ وقتها که به خانۀ ما می آید ، این آرزو را بر زبان می آورد و باز مادرم او را دلداری می دهد . در آن روزگار « گُلسیم » با دختر و همسرش برای شب نشینی به خانۀ ما می آمدند و بعضی شبها ما به خانۀ آنها می رفتیم .
یادم هست در یکی از آن شبها علی لطفعلی ( مهربانی ) قصّه ای نقل کرد : خانواده ای شبی مهمان داشتند ، زنِ میزبان هندوانه ای آورد از پنجره نشان داد که همین را بیاورم ؟
مردِ میزبان گفت : نه ، آن یکی که کنارِ « کُندی / کندو » است ، آن را بیاور .
زن دوباره آمد گفت : این یکی را می گویی ؟
مرد گفت : آن یکی آن طرف تر را بیاور !
این آمد و شد و گفتگو چند بار تکرار شد تا زن ، آبروداری کند در حالی که یک هندوانه بیشتر نداشتند !

در همان روزگار ، من با « زهرا » همبازی بودم ، تنها خاطره ای که به یادم مانده ، این است : به ما صبحانه دادند که بخوریم ، ما صبحانه ( نانِ قاتق / ماستِ چکیده ) را برداشتیم و به باغ رفتیم ، آن موقع باغِ ما فقط یک درختِ « کال » داشت ، وقتی به باغ رسیدیم همان درخت هم نبود . در دنیای کودکی به این نتیجه رسیدیم که « پدرسوختۀ پاسگاه » آمده درختِ باغِ ما را بُریده است !
خُب ؛ آن موقع ما از « اَمنیّه ها » می ترسیدیم . به هر حال در یکی از همان روزهایی که علی مهربانی در هر روز ، هزار تا خِشت می زد ! خدا چشمانِ این مادر را به دیدنِ روی فرزندش روشن کرد و او را به آرزوی اکبرش رساند .

حالا « اکبر » از « پُشتِ کوههای جغتای » سری به « خطّۀ فریومد / فرومد » می زند . نظریّه می نویسد و فرومد را وطنِ دوم خود می داند و شعر می سراید .

بینِ کویر و کوه
با سلام و احترام : قطعه شعری با زبانِ الکن برای وطنِ دومم « فرومد » سروده ام که به دلیلِ ابرازِ شناسایی جناب یاقوتیان مدیر مسئولِ این وبلاگ تقدیم می دارم . ان شاء الله موردِ قبول قرار گیرد . ( در اصلاح و تلخیص آزاد هستید . )
ای شهـــرِ پُـر طـراوت و ای خـــاکِ پــایـــدار .......... ای دُرّ پُـــر بهـــا و گـــرانمـــایـۀ شـــاهــــــــوار
ای ســرزمیـنِ پــاک کـه هــر کــوی و بـرزنت ..........دارد هــــزار خــاطــره از چــــــــــــــرخِ روزگــار
حاکم نشینِ خـاکِ جُـوِین ، بودی قرنِ هفت ..........نـامِ تـو آشنـاست بـه هــر شهــر و هـــر دیـار
گـر پُـرسمـی ز نــــامِ تـو و هـم مکــــانِ تـو .......... فــریــومــد است نـام و رُخَـت همچـــو لاله زار
یک سـو ستـاده قُلّه و آن سـوی تـو کــویـــر .......... یعنـی کــویــر و کــــوه در ایـن خِطّـه همجــوار
گَـه می وزد نسیـــــــمِ خُنـک بــر رُخِ نکــوت .......... هـم آشنــاست سیلـــی بـــادِ کـــویـــرِ خــوار
تمثیــلِ آبِ توست بـه زَمـــــــزَم اشـــــارتـی .......... شیـریـن هـم تمیـز ، زُلـال اسـت و خوشگوار
هر سـو نظـر کنم زِ صلابت نشـانه ای است .......... هم کـوچـۀ پشنــد و جنـان ، مسجــد و مـــزار
زان قِدمتی که هست در این خاک و بوستان ..........عُمـــــــرت بُــوَد فـــزون ز صــدهـا و بـل هــزار
بس زَخمـه هــاست بر تنت از جـورِ ظـالمــان .........هم خنجرِ مغـول به سینه و هم«بَرنو»شرار
گـاهـی رسیــد زخـمِ مغـــــول بـر رُخ نکـــوت ..........شـد پیکــــرِ لطیـفِ تـو بـا نیـــــزه پـــاره پــــار
یک دم نشست خنجــرِ تیمــــوریـــــان به دل ..........جسمت بـه خـــون فتـاده و سرها شدی منار
گَـه تُـرکَمَـــن گـرفـت رهـت را چــو رَهــزنــان ..........قلبـت ز هـــم دَریــد بـه « دَه تیــر » جانشکـار
چون قـد فراشت نهضتِ شیعی در این زمین ..........ســرهــا بـداده ای تـو ، بـه ســـردارِ ســربــدار
نـوبــاوگــان تـو هـر یک زِ شیــــخ و شـــــــاب ..........هستنـد بـه عهــدِ خـویـش چو مـردانِ نـامـدار
وصـفِ تـو هسـت فـزون نگنجـد در ایـن مَقــال .........گفتـــا (ابـوهـلالـه) کمــی را ، زِ بـی شمـــار
شاهوار : شاهرود کویرِ خوار : کویرِ خوارتوران ابوهلاله : تخلّص شاعر
نظرِ نهایی
با سلام و احترام و ابرازِ خُرسندی از تنظیم و توصیفِ احساساتِ غمناکِ مادری که دورانِ جوانی و میانسالی را دور از فرزندِ خود گذرانده و در پیری گمگشتۀ خود را همان کودکِ سه ساله می پندارد و هنگامِ خواب سر و تنش را می خاراند و لالایی سوزناکی را زمزمه می کند تا ایّام گذشته را برای خود تداعی کند و ... و مرحبا به شما که با توصیفِ فراغِ مادری از فرزندش ، مقدّمه و معرّفی سراینده قطعه شعر ( بینِ کویر و کوه ) را با هم تلفیق نموده اید .
علی اکبر جغتایی
myaghoutian@yahoo.com