از هر چَمَن گُلی (2)

زهرا بیگم میراحمدی ـ فرزند میریحیی ( 1298 ـ 25 / 2 / 1376 )

یکی از زنانِ فامیل فوت کرده بود ، مادرم در مجلسِ عَزا نشسته بود ، من با بعضی دوستان پایین ­تر از مَزارِ سادات بازی می­ کردم ، بعضی زنان از مجلسِ عَزا بر می ­گشتند . من با یک نفر احوالپُرسی کردم که « زهرا بیگُم میراحمدی » هم شُروع به احوالپُرسی با من کرد . من هم پاسُخش را دادم ولی احساس کردم خیلی دارد می ­پُرسد ، وانگَهی این از مجلسِ عَزا آمده و مادرِ مرا آنجا دیده ، چِرا حالِ مادرم را از من می ­پُرسد ؟! تا اینکه یک روز مادرم گفت : زهرا بیگُم میراحمدی ( زنِ حَسنعَلی پشَندی ) به من گفته : کَربلا ! من پسرت را دیدم و از قَصد احوالپُرسی کردم ، هر چه هم پُرسیدم جواب داد ، می­ خواستم ببینم اینکه می ­گویند : پسرت از زنها بَدش می ­آید و با زنها صُحبت نمی ­کند ، راست است یا نه ؟ دیدم بی­ خود می­ گویند ، فقط پسرت موقع احوالپُرسی با زنها ، به زنها زُل نمی ­زند . همین !

میرزا احمد میراحمدی فرزند میر یحیی ( 1301 ـ 7 / 1 / 1390 )

من به طرفِ صَحرا می­ رفتم که میرزا احمد میراحمدی را بعد از مزارِ سادات جُلوِ حیاطِ شفیعی / عشرتی که مُهندِسانِ مَعدن اِجاره کرده بودند با چند کارگرِ دیگر دیدم ، سلام و خدا قُوّت و احتمالاً احوالپُرسی مختصری هم کردم و رفتم ، وقتی از باغ برگشتم ، میرزا احمد جُلو آمد و سلام و احوالپُرسی و روبوسی و مَعذرتخواهی کرد که دایی­ جان ببخشید من آن موقع شما را نشناختم ، بعد که پرسیدم گفتند شما هستی ، شَرمنده شدم که ما قوم و خویش هستیم چِرا شما را به جا نیاوردم ؟! گفتم : عیبی ندارد . گفت : نه ، ما پا به سنّ گُذاشته ­ایم ، مقداری از چشم انداخته ­ایم ، باید ببخشید .

سیّدعبدالرّحیم هاشمی فرزند سیّدحسن ( 1300ـ 26 / 6 / 1379 )

با حاج حسین همّتی پایین ­تر از مزارِ سادات نزدیک درختِ چنار ایستاده بودیم و صُحبت می ­کردیم ، سیّدعبدالرّحیم هاشمی همانطور که از دور می ­آمد بَنایِ شوخی را با حاج حُسین گُذاشت گفت : در قرآن کلمۀ فُرومَدی هم هست ، می­ گوید : « یَرَه » [ یره در گویشِ فُرومَدی به معنای « یارو » است . ]

+ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا ؛ يَرَهُ . (٧)

ـ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا ؛ يَرَهُ . ( زلزله ، 99 / ٨ )

از هر چَمَن گُلی (1)

رجبعلی بهادُری فُرومَد فرزند محمّد ( 10 / 1 / 1317 ـ 26 / 8 / 1391 )

مادرم می­ گوید : یک گاوی داشتیم ، قرار بود با یک نفر عَوَض و بَدَل کنیم ، بهادُر آمد گفت : آن فرد همکارِ من است ، جُلوِ او من نمی ­توانم چیزی بگویم ، دایی حسن هم چیزی نگفت : ولی وقتی خواستند گاو را ببرند شما مخالفت کن ، بگو باید بیست هزار تومان بدهید چون گاوِ ما بر گاوِ شما سر دارد ! من این کار را کردم و طرفِ مقابل هم پذیرفت .

حاج علی نصیری فرزند کربلا اسماعیل ( 8 / 6 / 1309 ـ 7 / 9 / 1399 )

علی نصیری آسیابان بود ، شکسته­ بَند هم بود ، دست و پای هر کسی در می ­رفت ، جا می ­انداخت ، از کسی پولی هم نمی­ گرفت ، یک بار که پای من در رفته بود ، مادرم به ایشان گفت : بلافاصله همانجا توی کوچه نشست ، پایم را جا انداخت و با یک تکّه کارتُن به عُنوانِ آتِل بَست . خوش برخورد هم بود .

حاج داوود فَرُّخی فرزند اکبر

داوود فَرُّخی در تهران زندگی می ­کردند ، تابستانها به فُرومَد می ­آمدند ، ما با هم رفیق بودم ، یک بار با ماسه تپّه­ ای درست کرد و گفت : اگر یک خُروسی این بالا باشد ، این طرف کاه باشد و این طرف هیزم ، کدام طرف تُخم می­ گُذارد ؟

من گفتم : این طرف که کاه است !

گفت : این طرف ؟

گفتم : بله ، چون کاه نَرم­ تر است !

بعد خیلی با مهربانی و خَنده ­رویی برایم شَرح داد که بله ، کاه نَرم ­تر است ولی خُروس که تُخم نمی­ گُذارد ، مُرغ تُخم می ­گُذارد .

در چُنین وقتهایی بچّه­ ها خیلی به همدیگر توهین و سرزنش می ­کردند ولی داوود هیچ سرزنشی نکرد و با مهربانی راهنمایی کرد .

احرام وصال ـ سیّده طیّبه هاشمی

دورۀ متوسّطه که در دبیرستانِ سر به­ دارانِ داورزن درس می ­خواندیم . « هادی ذاکری » در پایۀ سوم همکلاسِ سیّداحمد هاشمیانپور بود ، سیّد احمد معمولاً او را گویا بر مبنای « ملّا هادی سبزواری » مُلّا هادی خطاب می­ کرد . من که سال سوم و چهارم در دبیرستان حضور نداشتم و دیگر او را ندیدم تا وقتی شنیدم امام جمعۀ موقّت داورزن شده و در جریانِ حادثۀ منا در سالِ 1394 خورشیدی به دیدارِ معبود شتافته است .

اَخیراً کتابی در بارۀ زندگی ایشان به دستم رسید که همسرش خانم « سیّده طیّبه هاشمی / دختر آقا عبّاس هاشمی » آن را نوشته است . یعنی بر شُمارِ نویسندگانِ فُرومَدی باید یک تَنِ دیگر اَفزود .

یک خاطره از کلاس سوم ـ مرضیّه صالح

کلاسِ سومِ ابتدایی بودم ، درسم خوب بود و دیکته­ هایم عالی ، در هفته دو بار دیکته داشتیم و معلّم هم برای هر نمرۀ بیستی که از دیکته می‌ گرفتیم مُهرِ « صَد آفرین » در دفترمان می ­زد . مُهرها که به دَه تا می‌ رسید یک کارتِ « هزار آفرین » هدیه می ­داد . من هم که دیکته­ هایم تقریباً همیشه بیست بود و اگر بیست هم نمی­ گرفتم از غلط املایی نبود گاهی از سر به هوایی کلمه ­ای را جا می ‌انداختم .

یک ماهی که از مدرسه ­ها گُذشت مُعَلّم تصمیم گرفت ، دفترِ بقیّۀ بچّه ­ها را بینِ آنهایی که بیست می ‌گیرند تقسیم کند تا دیکتۀ بچّه ­ها را امضا کنیم ، بعد از یک ماه فهمیده بود کدام دانش ­آموز احتمالِ زیاد بیست می‌ گیرد ، اوّل دفترِ او را امضا می ­زد و اگر بیست می ­شد ، چند تا دفتر برای امضا به او می ­داد . آخِر سَر هم خودش نِظارتی می ‌کرد و دفترها را به بچّه ­ها می ­داد . چه لَذّت و مسئولیّتی بالاتر از این ؟!

خُدا را بنده نبودیم وقتی دفترِ بچّه­ ها زیرِ دستِمان بود به طرف نگاهی می ‌انداختیم که یعنی : دفترت دستِ مَنِه ، و بعد که مُتَوَجّه این نُکتۀ مُهِمَّش می ­کردیم ، روی دفتر چَتر می‌ شدیم و اَلَکی خودکار را تکان می ­دادیم که یعنی خُدا به دادت برسه چقَدر غلط داری !!

این روالِ کارِ همۀ بیستی­ ها بود . زنگ که می‌ خورد مُهرهای دفترمان را به هم نشان می ‌دادیم و کیف می ­کردیم .

یکی از بچّه­ ها که تا آن وقت بیست نگرفته بود همیشه با حَسرت به مُهرهای دفترِ ما نگاه می‌ کرد من دلم خیلی برایش می ­سوخت . این بندۀ خُدا یک مُشکلی داشت در دیکته نوشتن ، آن هم این که همیشه در حرفِ ( س و ش ) یک دندانۀ اضافی می‌ گُذاشت و گاهی اوقات به جُز این هیچ غَلطِ دیکته ­ای نداشت . مُعَلّم که حالش خوب بود یکی را غلط می­ گرفت و دورِ بَقیّه را خَطّ می‌ کشید ولی وقتی که سَرحال نبود همه را از دَم غلط می ­گرفت و این طِفلک هم نُمره ­اش کم می ­شد . هر چقدر هم که با او کار می­ کردیم باز موقعِ دیکته نوشتن کارِ خودش را می ‌کرد .

و می ­گفت : دستِ خودم نیست تا میام دندانه ­ها را بشُمارم از دیکته عقب می­ مانم .

یک روز که باز هم بیست شده بودم و معلّم دفتر برای تصحیح کردن به من داده بود . دفترِ این همکلاسی هم بینِ آنها بود . دفترش را باز کردم و دیدم غیر از این دندانۀ اضافه هیچ غلطِ دیکته ­ای ندارد . یکدفعه به ذهنم رسید که خوشحالش کنم به ویژه اینکه یتیم بود و بابا نداشت . خودکارم را برداشتم و تمامِ دندانه ­های اضافه را درست کردم و شد بیست . هیچ وقت حالش را یادم نمی ‌رود وقتی برای اوّلین بار دفترش مُهر خورد ، چُنان خوشحال بود و ذوق می ‌کرد که از شوقش قَند در دلم آب می ­شد . نِظارتِ مُعَلّم که تمام شد خیالم راحت شد که به خیر گُذشت نوبتِ ثَبتِ نُمره در دفتر رسید یکی یکی اسممان را می‌ خواند ، نُمره را می ‌گفتیم و مُعَلّم در دفتر ثَبت می ­کرد . اسمِ این بچّه را که گفت بُلند شد و با شوق گفت : بیست .

ـ چند ؟

ـ بیست خانم

مُعَلّم چند ثانیه ­ای مَکث کرد و گفت : دفترت را بیار ببینم . او هم که روحش از ماجَرا خَبَر نداشت و گُمان کرده بود خودش دیکته ­اش را دُرست نوشته ، خَندان و مُطمَئن دفترش را بُرد پیش مُعَلّم .

مُعَلِّم دفتر را کَمی نِگاه کرد و گفت : کی این دفتر رو امضا زده ؟

با ترس دستم را بالا گرفتم گفت : خودکارت را بیار ببینم .

خودکار را بُردم به این طِفلکی هم گفت خودکارش را بیاورد .

با خودکارهایمان خَطّی در دفتر کشید و نگاهی به خَطها کرد و از جایش بُلند شد و دفتر را لولِه کرد و یکی مُحکَم تویِ سرِ من و یکی هم تویِ سرِ این همکلاسی کوبید .

صدا از هیچ کس در نمی ­آمد کلاس در سُکوت فُرو رفته بود . طِفلَکِ از همه چیز بی ­خبر ، اَشک در چَشمَش جَمع شده بود و مُدام بُغضش را قورت می ­داد . مُعَلّم نُمره­ هایمان را صِفر داد و تا چند وقتِ دیگر دفتر برای امضا به من نداد .

من که شاید آن نُمرۀ صِفر حَقَّم بود ولی این طِفلَک را از همان نُمرۀ زیر بیستی که می ­گرفت مَحروم کردم و از همه بدتر اینکه خودش دَستی تویِ این کار نداشت و به خاطرِ خیرخواهی نسنجیدۀ من محکوم شده بود .

وقتی زنگِ کلاس خورد و صورتِ گِریانش را دیدم که با مَقنعه ­اش پوشاند به جای دِلم ، جگرم سوخت .

کارم بَد بود که از اعتمادِ مُعَلّم سوءِ استفاده کردم .

کارِ مُعَلّم بَد بود که اجازۀ حَرف زدن نداد .

کارِ مُعَلِّم بَد بود که زود قضاوت کرد .

کارِ مُعَلِّم بَد بود که گُذَشت نکرد .