رجبعلی بهادُری فُرومَد فرزند محمّد ( 10 / 1 / 1317 ـ 26 / 8 / 1391 )

مادرم می­ گوید : یک گاوی داشتیم ، قرار بود با یک نفر عَوَض و بَدَل کنیم ، بهادُر آمد گفت : آن فرد همکارِ من است ، جُلوِ او من نمی ­توانم چیزی بگویم ، دایی حسن هم چیزی نگفت : ولی وقتی خواستند گاو را ببرند شما مخالفت کن ، بگو باید بیست هزار تومان بدهید چون گاوِ ما بر گاوِ شما سر دارد ! من این کار را کردم و طرفِ مقابل هم پذیرفت .

حاج علی نصیری فرزند کربلا اسماعیل ( 8 / 6 / 1309 ـ 7 / 9 / 1399 )

علی نصیری آسیابان بود ، شکسته­ بَند هم بود ، دست و پای هر کسی در می ­رفت ، جا می ­انداخت ، از کسی پولی هم نمی­ گرفت ، یک بار که پای من در رفته بود ، مادرم به ایشان گفت : بلافاصله همانجا توی کوچه نشست ، پایم را جا انداخت و با یک تکّه کارتُن به عُنوانِ آتِل بَست . خوش برخورد هم بود .

حاج داوود فَرُّخی فرزند اکبر

داوود فَرُّخی در تهران زندگی می ­کردند ، تابستانها به فُرومَد می ­آمدند ، ما با هم رفیق بودم ، یک بار با ماسه تپّه­ ای درست کرد و گفت : اگر یک خُروسی این بالا باشد ، این طرف کاه باشد و این طرف هیزم ، کدام طرف تُخم می­ گُذارد ؟

من گفتم : این طرف که کاه است !

گفت : این طرف ؟

گفتم : بله ، چون کاه نَرم­ تر است !

بعد خیلی با مهربانی و خَنده ­رویی برایم شَرح داد که بله ، کاه نَرم ­تر است ولی خُروس که تُخم نمی­ گُذارد ، مُرغ تُخم می ­گُذارد .

در چُنین وقتهایی بچّه­ ها خیلی به همدیگر توهین و سرزنش می ­کردند ولی داوود هیچ سرزنشی نکرد و با مهربانی راهنمایی کرد .