پاسخ احسان نراقی

سیّد ابراهیم نَبوی : به دیگران کُمَک می ­کنید ؟

اِحسان نَراقی : عَلَی الظّاهِر این طور است .

سیّد ابراهیم نَبوی : چِرا ؟

اِحسان نَراقی : خوشم می ­آید ، به قولِ ابن ­یَمین که می ­گوید :

مَقصودِ کاخ و صُفِّه و ایوان نِگاشتَن

کاشانِه­ های سَر به فَلَک برفَراشتَن

گُلهای دِلفَریب و دِرختانِ میوه ­دار

در باغ و بوستان زِ رَهِ عیش کاشتَن

دانی چِراست ؟ تا به مُرادِ دِل اَندَر او

یک لَحظهِ دوستی بِتَوان شاد داشتَن

ور نَه کُدام مَردُمِ عاقِل بَنا کُنَد

هرگِز عِمارَتی که بِباید گُذاشتَن ؟

دیوان ابن ­یَمین فَریُومَدی ، ص 497

در خِشتِ خام ( گفتگو با اِحسان نَراقی ) ، سیّد ابراهیم نَبوی ، انتشارات جامعۀ ایرانیان ، چاپ پنجم ، بهار 1381 ، ص 214 ـ 213

اَبوالحَسَن الخادِم الفُرومَذی  

امامِ اَجَلّ شَیخ زَینُ الدّین اَبوالحَسَن الخادِم الفُرومَذی ، مَردی بود دِرازبالا و ضَعیف ­آواز و مَهزول و لاغَر و گَندُم ­گون به غایَت مُعتَقدِ شیخِ ما ( رَحمَةُ الله عَلَیه ) بودی و اَصلِ ایشان از فُرومَذ بود اَمّا مَولِد از خُذاشاه و در خُداشاه اَملاکِ شِگَرف داشتی و مَحصولِ بسیار و غُلامان و کارگَران .

و هر گاه که از زَبانِ شیخ سُخَن شَنیدی از فَرطِ اِعتِقاد بِگریستی . و شیخ را به حالِ او نَظَر بودی . یک نوبَت در حَضرتِ شیخ راهِ حِجاز کوفته بود و به دو اَربَعینیّه مُستَسعِدّ شده و مَردی باذِل و صاحِبِ کَرَم بودی .

مَقاماتِ حاتَمی ( مَناقِبِ ضیاءُالدّین حاتَمی جُوینی ) ، مُصَحِّح ، مُحَمَّدرضا شَفیعی کَدکَنی ، انتشاراتِ سُخَن ، چاپ اَوَّل ، 1403 ، ص 81 ـ 82

..................................

مُستَسعِدّ : جویایِ نیکبَختی ، در طَلَبِ سَعادَت

اَربَعینیّه : چِلّه ، چهل روز

باذِل : بَخشَنده

مَهزول : کَم گوشت

شِگَرف : عَجیب ، بُزرگ

فُرومَد : در مَتن « فروند » آمده است که دکتر شَفیعی کَدکَنی نوشته است : اگر تَصحیفِ فُرومَد ( فَریُومَد ) نباشد باید از آبادیهایِ جُوین و خُداشاه باشد .

جَمالُ الدّین ابوالقاسم فَریُومَدی

جَمالُ الدّین ابوالقاسم فَریُومَدی ؛ مَردی تاجر بود ، رَوایت کند که از شیراز می ­آمدم ؛ ناگاه کاروان را ؛ خوفی ظاهِر شد . و من در میانِ بارِ خود چهار دَست طَشت و اِبریقِ نُقره ­کوفت داشتم ، نیک با تَکَلُّف که هر یک به پَنجاه دینارِ شیرازی خَریده بودم ، بَس لَطیف و مُتَکَلَّف . و طوق­های نُقره و گوی­های نُقره درگَردانیده .

با خود نَذر کردم که اگر بارها و طَشتها ـ که در میانِ بار است ـ به سَلامَت مانَد یک طَشت و اِبریقی به حَرَمِ شیخ رسانم . و بر این نَذر جُز خُدای ( عَزَّ وَ جَلَّ ) هیچ کَس اِطّلاع نداشت . فِی الجمله بَعد از ساعَتی کاروان را قَطع اُفتاد و هر چه بود بِبُردند .

آن دو دِرازگوشِ من ، یکی ؛ در میانِ گَزِستانی رفته بود ناپیدا شده ، و یکی ؛ بار انداخته بود هم به مُصادِمَتِ درختی و دِرازگوشی تَوانا بود سِبقَت گرفته و رفته و من از هر دو بی­ خَبَر .

فِی الجمله هر چه در کاروان بود ، همه ، بِبُردند چُنانکه تا جامِۀ تَن از اَهلِ کاروان برکشیدند . من نومید شدم و در پِیِ دُزدان بِرَفتم و زاری بسیار کردم و گفتم که : من مُستَحَقَّم صاحبِ قَرض و در میانه ، پایِ من دَرد می­ کند و راه نمی­ تَوانم رفت . مرا مَرکَبَکی واپَس دهید . فِی الجمله بعد از تَهاوُن و اِستِخفافِ بسیار دِرازگوشی به من دادند . من آن را در پیش کردم و روی به کاروان آوردم . در راه گُم شدم و راه گُم کردم . پاره ­ای از هر سو می ­دَویدم ، ناگاه یک خَروارِ بارِ خود را دیدم که آن دِرازگوش اَنداخته بود و خود به راه فَروآمده و من از اَحوالِ آن دِرازگوش و آن بار بی­ خَبَر .

شادمانه [ شُدم ] و خُدای را ( عَزَّ وَ جَلَّ ) شُکر گُزاردم و بر کَراماتِ شیخ حَمل کردم . چون پاره­ای دیگر بیامَدم و آن بار را بر آن خَرَک نهاده بودم ناگاه رام خورده ، بیَنداخت و گُریخت . من پاره ­ای بِدَویدَم نَتَوانِستَن گرفتن . همچُنان می ­دَوید تا به گَزِستان ، در گَزِستان رفت . من هم درآمَدم . دیگر خَرِ خود را دیدم . با خَرواری بار که می­ چَرید و عَلَف می­ خورد . شادمان شدم . و حَقّ ( تَعالی ) را شُکرِ بسیار بِگُزاردم و صَدَقات قَبول کردم که مرا از آن دو خَروار بار هیچ خَبَر نبود و بِدان هیچ اُمیدی نَه . هر دو خَروار ، بار کردم و به راه فَرود آمدم .

چون پاره­ ای راه دیگر قَطع کردم به کاروان رسیدم . همه بِرِهنه و بی­زاد فَرود آمده بودند . از من اِستِخبار کردند که « حال چه گونه بود ؟ » با ایشان تَقریر کردم ، فِی الجُمله .

تا به خُراسان بازرَسیدم . اِتّفاقاً شیخ ( سَلامُ الله عَلَیه ) در فَریُومَد بود . و وَعظ می ­فَرمود . من چون بارها بِگُشادم و سَرمایۀ من کَم شده بود و خَلق بِدان طَشتها قَوی رَغبت می ­کردند ، مرا از آن مَعنا گاه­ گاهی پشیمان می ­شد تا بر آن اِصرار کردم که اَلبَتّه خِلافِ قولِ خود کنم . فِی الجُمله روزی شیخ را در مَحَلّۀ من دَعوتی کرده بودند و مِنبَری نَهاده و خَلقی بَس اَنبوه از زَن و مَرد حاضِر .

من نیز حاضِر بودم . شیخ کَلَماتی می ­فَرمود ، ناگاه روی به من کرد که : يَا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ! اَوْفُوا بِالْعُقُودِ ... ( مائده ، 5 / ١ )

پس فَرمود که : « هان ! ای خواجِه جَمالُ الدّین ! تو با ما بِدان اَمانت وَفا می ­کُنی یا ما با تو ؟ » نَعره ­ای از وجودِ من برآمَد . خواستَم که از حَیا خاک شوم . آن گاه دیگر روز را من دَعوتی ساختم و جَمعیّتی شد .

مَقاماتِ حاتَمی ( مَناقِبِ ضیاءُالدّین حاتَمی جُوینی ) ، مُصَحِّح ، مُحَمَّدرضا شَفیعی کَدکَنی ، انتشاراتِ سُخَن ، چاپ اَوَّل ، 1403 ، ص 130 ـ 132

..................................

مُتَکَلَّف : تَجَمُّل ، تَشریفات

کاروان را قَطع اُفتاد : قُطّاعُ الطَّریق / راهزَنان حَمله کردند .

مُصادمت : برخورد

تَهاون و استخفافِ : خواری و خِفَّت ، تَحقیر و شَرمساری

صُدورِ فَرمان برای سیّد فَخرالدّین ابوالقاسم فَریُومَدی از طَرفِ سُلطان سَنجَر

وَ سَيِّدِ اَجَل اَبوالقاسِم فَرزندِ او در زُهد و بُزرگوارى يِگانة عَصر بود ، و اُمّه بِنت الرَّئيس الفَقيه اَبى زيد اَميرَك البَروغَنى بود و در عَهدِ فَترَت بعد از وَفاتِ سُلطان مَلِكشاه اين سَيِّد اين ناحيَت از عَيّاران و مُفسِدان نِگاه داشت ، و آثارِ او اَندر طَريقِ مَكّه و مَشهَدِ كوفِه ، ظاهِر است و آن سال كه او آب به مَشهَدِ كوفه مي ­راند از فُرات ، از ديوانِ سُلطان اَعظَم سَنجَر ( قَدَّسَ اللّهُ روحَهُ ) مِثالى نوشتند به وَزير دارِ خِلافَت جَلالُ ­الدّين الحَسَن بن على بن صَدَقَة بِدين صِفَت :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

حُسنُ تَوفيقِ الوَزيرِ الاَجَلِّ العالِمِ يَدعُو اِلى اَن يَكُونَ وُفودُ اِحمادِنا اِلَيه مَسُوقَةً وَ عُقودُ مُخاطُباتِنا لَدَيهِ مَنسوقَةً وَ بِحَسَبِ ذلِك اِستَظهَرَ السَّيّدُ الاَجَلُّ العالِمُ الزّاهِدُ فَخرُالدّينِ مَجدُ السّادَةِ اَبوالقاسِمِ عَلىِّ بنُ زَيدٍ الحُسَينى بِهذا المِثالِ .

وَ هُوَ مِمَّن سَالَت عَلَى صَفحَةِ نَسَبِهِ الشَّريفِ غُرَّةُ السَّدادِ وَ بَوَّاَهُ اِستِحقاقَهُ كَنَفَ العِنايَةِ مَوطَأَ المِهادِ وَ حَكَمَت لَهُ مَواتِّهِ المَرعِيَّةِ وَ وَسائِلهِ المَرضِيَّةِ بِاَن يَتَلَقّى داعيَّةُ رَجائِهِ بِالاِجابَةِ وَ يُقابَلُ ظَنُّه بِجَميلِ الاِصابَةِ .

وَ قَد هَمَّ بِاَن يَسعَى فى اَن تُشَقَّ اِلى الكُوفَةِ فُرضَةٌ مِنَ الفُراتِ لِيُحيِى بِها مَعالِمَ اَرضِها المَواتِ .

و لا غِنَى فى تَحصِيلِ مُرادِهِ وَ اِدراكِ مَرامِهِ عَن حُسنِ مَسعاةِ الوَزيرِ الاَجَلِّ جَلالِ الدّينِ وَ صِدقِ اِعتِنائِهِ وَ اِرشادِهِ .

وَ رأىُ الوَزيرِ الاَجَلِّ فى ذلِك مُوَفَّقٌ رَشِيدٌ ( اِن شاءَ اللّهُ تَعالى ) .

تاریخ بیهق ، ابوالحسن بیهقی ، مصحّح سلمان ساکت ، میراث مکتوب ، چاپ اوّل ، 1400 ، ص 89 ـ 90

به نامِ خُدایِ مِهرگُستَرِ مِهربان

حُسنِ تَوفیقِ وَزیر الاَجَل العالِم ما را فَرا می­ خواند به اینکه حَمد و ثَنایِمان به سویِ ایشان رَوان شود و ستایش و سپاسها مُتَوَجِّه ایشان شود .

اَلسَّيّدُ الاَجَلُّ العالِمُ الزّاهِدُ فَخرُالدّينِ مَجدُ السّادَةِ اَبوالقاسِمِ عَلىِّ بنُ زَيدٍ الحُسَينى این فَرمان را آورده است و او از کَسانی است که من بر صَفحۀ اَصل و نَسَبِ گِرامی­اش ، عِزَّت و شَرافت و آقایی و سَروَری را یافتم و لیاقَت و صَلاحیَّتِ او را در کَنَفِ عنایت و تَوَجُّه خویش قَرار دادم .

خطابه­ هایِ ما که چون عِقد و گَردَنبَند است به سویِ ایشان اِرسال می ­شود و بر همین اَساس اِمکاناتِ رِضایَت ­بَخش فَراهم نمودم تا اَنگیزه و داعیه­ ای برای اُمید به پاسُخگویی و اِجابَت تَلَقّی شود و ظَنّ و گُمانشان را با بَرخورداری خوب و شایسته رو به رو نماید و اهتمام داشته است که بِکوشد تا شُعبه ­ای از رودِ فُرات به سویِ کوفه مُنشَعِب شود که با آن آثار و زَمینهای بی ­آب و عَلَف را زنده گَرداند .

و به خاطرِ همکاری خوبِ وزیرِ بُزرگوار جَلالُ الدّین و نیز تَوَجُّه به اِهتِمامِ صادِقانۀ او و راهنماییها و نَظَراتِ خِرَدمَندانِه­ اش ، در این زَمینه هیچ نیازی به زَحَمت اُفتادن نیست ، اگر خُدایِ بُلندمرتبه بخواهد .

تاریخ بیهق ، ابوالحسن بیهقی ، مصحّح سلمان ساکت ، میراث مکتوب ، چاپ اوّل ، 1400 ، ص 477

دو حدیث در مسجد جامع فَریُومَد

خانم سَعیده حسینی در مَقالۀ « بازشناسی مسجد جامِع فَریُومَد بر اَساسِ مُستَند نِگاریهایِ جَدید » نوشته است :

در مجموعۀ اَحادیثِ مَکتوب بر دیوارۀ بَنا ، حَدیثی از امام جَعفر صادق با مَضمون « مَن بَنى لِلّه مَسجِداً ، بَنَى اللهُ لَه بَيتاً فِي الجَنّةِ » موجود است که نِشانه­ ای از شیعی­ مَذهَب بودنِ بانیِ بَنا است و اَلبتّه این نُکته سَلجوقی بودنِ ساختارِ مُتَأخِّر را نَفی می­ کند ( تَصویر شماره ۱۱ ) در جایِ دیگری به حَدیثی از حضرت علی (ع) برخورد می ­کنیم که با تَوَجُّه به اینکه کُلّیّۀ کَتیبِه ­های موجود در بَنا بازخوانی شده و حَدیثی از دیگر خُلَفا در این مجموعه مَکتوب نشده است . این نُکته خود تَأییدی بر اِستِنتاجِ فوق محسوب می­ شود . ( تَصویر شماره ۱۲ )

مجموعه مقالات سومین کُنگرۀ تاریخ معماری و شهرسازی ایران ، مجلّد 4 ، فروردین 1385 ، سازمان گردشگری و میراث فرهنگی ، مقالۀ « بازشناسی مسجد جامع فَریُومَد بر اساسِ مُستَند نِگاریهای جَدید » سعیدۀ حسینی ، ص 63 و 64

حدیث از حضرت اَمیرالمُؤمنین ، مَأخذ شمارۀ 10352 ، کاظم مُدیر شانه­ چی ، الحِکَم مِن کَلامِ الامام اَمیرالمُؤمنین ، جلد 1 ، صفحه 457 .

....................................

ـ در مَنابعِ حَدیثی هر دو حَدیث از پیامبرِ گِرامی نَقل شده است . هر یک از امامانِ شیعه مُمکِن است حَدیثِ پیامبر را نَقل کنند ، آن گونه که آیۀ قُرآن را نَقل می­کنند .

اگر نویسندۀ مُحتَرم به کتابهایِ حَدیث آشنا نبوده با تَوَجُّه به اینکه ساکِن مشهد بوده ، می­ توانسته از ایوانِ شَرقی مسجدِ گوهَرشاد کُمَک بگیرد که در آنجا نوشته شده است :

قالَ النَّبِیُّ ( عَلَیه­ السَّلام ) : « مَن بَنَی لِلّهِ مَسجِداً ، بَنَی اللهُ لَهُ بَیتاً فِی الجَنَّةِ »

همچُنین در ایوانِ مَقصوره نوشته است :

و قالَ النّبی ( عَلَیه ­السَّلام ) : « مَن بَنَی لِلّهِ مَسجِداً لِیذکر اللهَ فیه ، بَنَی اللهُ لَهُ بَیتاً فِی الجَنَّةِ »

ـ آیا نویسندۀ مُحتَرم در « جَوامعِ حَدیثی اَهلِ سُنَّت » یا در « مَساجدی که اَهلِ سُنَّت ساخته ­اند » حَدیثی از خُلَفا دیده است ؟

ـ اَحادیثِ مُعتَبر نَزدِ شیعیان آن چیزی است که به اصطلاح از 14 معصوم رَوایَت شود ولی اَهلِ سُنَّت فَقَط حَدیثِ پیامبَر برایشان مُعتَبَر است و به سُخَنِ هیچ کَسی غیر از پیامبر ، اِعتبارِ حَدیث نمی­ دهند ، سُخنِ خُلَفا برای آنها به عُنوانِ حَدیث وقتی مُعتَبَر است که آنها راویِ حَدیثِ پیامبر باشند . مثلِ ؛ عَن عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ ( رَضِی اللَّهُ عَنْهُ ِ ) قَالَ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ( صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ ) یَقُولُ : « إِنَّمَا الأعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ ... » در اینجا خلیفۀ دوم راویِ حَدیثی از پیامبر است . پس وقتی سُخنِ خُلَفا و صَحابه برای اَهلِ سُنَّت « حَدیث » نیست ، نمی ­توان نتیجه ­گیری کرد که چون حَدیثی از خُلَفا در مسجد وجود ندارد ، مسجد را اَهلِ سُنَّت نَساخته ­اند !

حَدیث دو بَخش دارد : « مَتن » و « سَنَد » که در کَتیبِه­ ها معمولاً سِلسِلۀ سَنَد را نمی ­نویسند یا بخشی کوتاهی از آن را می نویسند که گویندۀ اصلی است .

مِحرابِ فَرعی مسجد جامع فَریُومَد

خانم آزاده شَریفی نوغانی ( عُضو هیئت عِلمی دانشگاه بجنورد ) و آقای حَسَن رَهنما ( عُضو هیئت عِلمی دانشگاه آزادِ اسلامی واحدِ شیروان ) در مَقالۀ « کَتیبه­ های خَطّی در مَسجد جامِعِ فُرومَد » نوشته ­اند :

ـ وقتی آندره گُدار مسجد جامِع فَریُومَد را دیده است ، دَرگاهی موردِ نَظَرِ پایۀ شَرقی ایوانِ جُنوبی پُر بوده و گُدار مِحرابِ فَرعی مسجد را ندیده که بخواهد در بارۀ آن نَظَر بدهد . پِلانی هم که از ایوانِ جُنوبی مَسجِدِ جامِعِ فَریُومَد کشیده این است :

ـ اینکه سورۀ توحید / اخلاص در بالایِ مِحراب فَرعی بِدونِ « بِسمِ الله الرَّحمن الرَّحیم » نوشته شده است یعنی ؛ بَنا یا تَزیینِ آن را اَهلِ سُنَّت عُهدِه ­دار بوده ­اند چون آنها « بِسمِلَه » را جُزو سوره­ هایِ قُرآن نمی­ دانند .

« ... اَهلِ تَسَنُّن آن را جُزء هیچ سوره­ ای نمی­ دانند و شُروعِ هر سوره را با بِسم الله از قَبیل شُروعِ هر کارِ دیگر با بِسم الله می­ شُمارند که بِسم الله جُزء آن کار نیست بلکه در عمَل گاهی سوره ­ها را بِدونِ بسم الله آغاز می­ کنند . در نَماز ، حَمد و یا هر سوره ­ای را که اِحیاناً بخواهند بخوانند بِدونِ بِسم الله می ­خوانند . »

آشنایی با قرآن ( جلد 1 و 2 ) ، شهید مُرتضی مطهّری ، انتشارات صَدرا ، چاپ نهم ، 1374 ، ص 76

مسجد جامع فریومد از نگاه تخصّصی

شاعِرِ سَر به­ داران ـ محمود پوروَهّاب

شاعِرِ سَر به­ داران

محمود پوروَهّاب ـ ­ رُشد نوجَوان ، شمارۀ 2 ، آبان 1402

بَچّه ­های کلاس یکهو شُلوغ کردند : « آقا شِعر و شاعِری ! شِعر و شاعِری ! »

آقای نَویدی به ساعَتَش نِگاه کرد . با اَنگُشتانَش نِشان داد : « هنوز سه دَقیقه موندِه ! »

سه دَقیقِه هم گُذَشت ، آن وَقت رویِ صَندَلی نِشست و گُفت : « خُب شاعِرِ کلاس ! آقا سینا ! این 20 دقیقۀ آخِر در بارۀ کُدام شاعِر باید صُحبَت کنیم ؟ »

بَچّه­ ها باز شُلوغ کردند ، هر کُدام اِسمی گفت . سینا گفت : « آقا ابن ­یَمین خوبِه ؟ »

آقای نَویدی از جا بُلَند شد و رویِ تَختِه نوشت : « اَمیر یَمین الدّین طُغرایی مَشهور به اِبنِ­ یَمین فَریُومَدی »

ـ خُب ، آقا سینا حالا که این شاعِر را پیشنهاد کردی ، بِگو بِبینَم در بارِه­ اش چی می­ دونی ؟

ـ آقا ! ابن ­یَمین شاعرِ قَرنِ هَشتُمِه . او در روستایِ فَریُومَد از روستاهایِ سَبزوار به دُنیا آمده . سَواد و هُنرِ شاعِری را از پِدَرَش یاد گرفته .

ـ آفَرین دُرُستِه !

رضا از تَهِ کلاس بُلَند شد .

ـ آقا ! چِرا بِهِش می ­گَن طُغرایی ؟

ـ آفَرین ! سُؤالِ خوبی کردی . ابن ­یَمین و پدرش اَمیر محمود به خاطِرِ اینکه شُغلِشان طُغرانِویسی بود ، به این نام مَعروف بودند .

طُغرا در قَدیم خَطِّ پیچیده و کَمانی یا هِلالی شکلی بود که بر سرِ حُکم­ها و نامه ­هایِ حاکِمان و پادِشاهان نوشته می­ شد . در واقِع مُهر و اِمضایِ پادشاه یا حاکِم به حِساب می­ آمد . مَثَلاً لَقب یا نامِ شاه رو بالایِ نامِه می ­نوشتند . مِثلِ « اَلسُّلطانُ الاَعظَم الاَعدَل جَلال­الدّین اکبرشاه غازی » مَعلومه که ابن­یَمین خَطّ رو از پِدَرَش آموخته و حُضورِشون تویِ دربارِ شاهان به طُغرانِویسی هم مَربوط می ­شد اَمّا بُزرگ­ترین اِتّفاقِ زندگیِ ابن ­یَمین گُم شدنِ دیوانِ شِعرِشِه . »

بچّه­ ها با تَعَجُّب گفتند : « نه ! واقِعاً ؟! چِقَدر بَد ! چِطور گُم شُد آقا ؟!

ـ حَتماً می­ دونید که ابن ­یَمین به شاعِرِ سَر به ­داران هم مَعروفِه . چون زندگیش هَمزَمان با قیامِ سَر به­ داران عَلیهِ مُغولها بود اَمّا در جَنگی که بینِ وَجیه ­الدّین مَسعود سَر به­ داری و حاکِمِ هرات در نَزدیکی ِ شَهرِ تُربَتِ حیدَریّه اِتّفاق اُفتاد ، دیوانِ شِعرِ ابن ­یَمین گُم شد .

ابن ­یمین گویا رَفته بود از نَزدیک جَنگ رو تَماشا کُنه و برای فَرماندِۀ سَر به­ داران شِعر بِگِه اَمّا در این جَنگ سَر به­ داران شِکَست خوردند . خودِ ابن ­یَمین هم اَسیر شد و دیوانَش هم به غارَت رَفت . خودش هم در این باره گُفته است :

به چَنگالِ غارَتگران اوفتاد

وزآن پس کَسی زو نِشانی نداد

ابن ­یَمین پس از آزادی شِعرِهای پَراکَندِه ­ای رو که دیگران از او به یاد داشتند یا نوشته بودند و شِعرهایی رو که خودَش به یاد داشت ، دوبارِه جَمع­ آوری کرد . دیوانی که امروز از او مانده ، حُدودِ 15 هزار بیتِه ، اَمّا آنچه که باعِثِ شُهرَتِ ابن ­یَمین شُده ، شِعرهای اَخلاقی و اِعتِراض آمیزِشِه که در قالِبِ قِطعِه سُرودِه .

سینا گُفت : آقا من یک شِعرِ مَعروفَش رو یادداشت کردم که با اِجازِه می ­خونم :

هر بَلایی که می­ شَوَد واقِع

در میانِ خَلایقِ عالَم

چون نِکو بِنگَری طَمَع باشد

مَنشَأ آن بَلا ، زِ بیش و زِ کَم

هر کِه نَقشِ طَمَع زِ لَوحِ ضَمیر

بِستُرَد ، وارَهَد زِ مِحنَت و غَم

از طَمَع دور باش ابن ­یَمین

گَر دِلی بایَدَت خوش و خُرَّم

دیوانِ ابن ­یمین فَریُومَدی ، قطعه شمارۀ 637

بَچِّه ­ها برای سینا یا شاید هم برای ابن ­یَمین دَست زدند و هُورا کشیدند .

آقای نَویدی گُفت : « بسیار خُب ، من هم یک شعرِ کوتاهَش رو می ­نویسم . و رویِ تَختِۀ کلاس نوشت :

مرا گُفتَند جَمعی مِهرَبانان

چو دیدَندَم زِ غَم در اِضطِرابی

که : خوش می­ باش که­ از دورانِ گیتی

عِمارَت بازیابَد هر خَرابی

کِشیدَم از جگَر آهی و گُفتم

بِدان صاحِبدِلان نیکوجَوابی :

چه سود آن گَه که ماهی مُردِه باشد

که باز آیَد به جویِ رفتِه ، آبی

دیوان ابن ­یمین فَریُومَدی ، قِطعِۀ شُمارۀ 879

گُلزارِ بیهق ـ سیِّد احمد افتخارزاده

در حکایت آمده است که اُستاد ابوالقاسم فِردوسی ( رَحمَةُ الله عَلَیه ) از ظُلمِ سُلطان محمود در فِشار بود ، شَرحِ حالِ خود را نوشت و از مَنزلِ خود پیادِه راه اُفتاد تا رسید به دَرِ باغی ، خواست بِرود قَدری استراحت نماید ، باغبان مانِع شد که اینجا چند نَفَر از شُعرایِ سُلطان محمود خَلوَت نموده ، کسی حقِّ ورود را ندارد . وی خوشحال شده و گفت : من نامه­ ای دارم می ­خواهم بدهم ، شما مُعَرِّفی مرا به آنها بنمایید ، شاید اِجازۀ ورود بدهند . اِجازه حاصِل نمود ، دَست و صورَتِ خود را تمیز نمود ، خِدمَتِ شُعرا رسید .

آنها از وَضعِ رَفتار و گُفتارِ او خوشحال شده و به او گُفتند : ما شاعِرِ مَخصوصِ شاه هستیم باید خَلوَت باشد و کَسی غَریب با ما نباشد ، شما اگر شِعر می ­توانید بگویید اینجا باشید و اِلّا باید بروید .

در جَواب گفت : شما شِعر خود را بگویید اگر من هم توانستم می ­گویم و اِلّا می­ روم .

گفتند : بسیار خوب !

یکی خِطاب به او گفت : چون عارِضِ تو ، ماه نباشد روشَن

دیگری گُفت : مانندِ رُخَت گُل نَبُوَد در گُلشَن

سومی گُفت : مُژگانت همی ­گُذر کند از جوشَن

فِردوسی گُفت : مانندِ سِنانِ گیو در جَنگِ پِشَن

شاعِران از شَنیدنِ این شِعر در تَعَجُّب شدند که نیم دوره تاریخِ رُستم و گیو و غیره را در این شِعر بَیان کرد !

قَریه­ ای است در مَسافتِ دوازده فَرسنگی سبزوار به نامِ « فَریُومَد » که مُخَفَّف خوانده شده و « فُرومَد » گویند که در قَدیم « پَشَن » نام داشته ، جَنگِ اَفراسیاب و رُستم و گیو در آن حُدود بوده ، از این جَهَت فِردوسی به شِعرِ خود اِشاره به آن « دِه » که « پَشَن » بود نموده ، همین یک شِعر سَبَب برداشتِ فردوسی و مُعَرِّفِ او به حُضورِ سُلطان شد و شُروع نمود به سُرودَنِ شاهنامه .

اَمّا « فَریُومَد » قَریه ­ای است قَریبِ دویست خانوار جَمعِیَّت دارد ، شُغلِ آنها زراعَتِ گَندم و جو و غیره است . یکی از درآمدهای مُهِمِّ آنها فِلفِلِ قِرمِز است که مُنحَصِر است به آنجا ، در سایرِ قُراء به فُروش می ­رسانند .

مَرحوم نُصرَتِ لَشکر که مَردی آقا و نَجیب بود قَریبِ بیست سال در آن دِه به سَر بُرد ، در صورتی که نمایندۀ دولَت بود . از شاهرود تا مشهد در تَحتِ اختیارِ او بود و کامِلاً اَمنیّت برقَرار بود و خود به همه جا رسیدگی می ­نمود . خُدایِش بیامُرزَد .

ابن ­یَمین که از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری است و حُدودِ هشتاد سال عُمر کرده ، اَهلِ این دِهکَده است .

گُلزارِ بیهَق ، حُجَّت الاسلام و المُسلمین حاج سیّداحمد افتخارزاده ، 1372 ، ص 47 ـ 49

..............................

این حکایت در

ـ تَذکرةُ الشُّعراء ، دولتشاه سمرقندی ، به تصحیح ادوارد براون ، انتشارات اساطیر ، چاپ اوّل ، 1382 ، ص 50 ـ 51

ـ بَهارستانِ جامی ، مولانا عَبدالرّحمن جامی ، به تصحیح دکتر اسماعیل حاکمی ، انتشارات اطّلاعات ، چاپ هفتم ، 1391 ، ص 93 ـ 94

هم آمده است و آن سه شاعِرِ دیگر را مُشخَّص کرده است :

عُنصُری ( وَفات 431 ) : چون عارضِ تو ماه نباشد روشَن

فَرُّخی ( وَفات 429 ) : مانندِ رُخَت گُل نبود در گُلشَن

عَسجَدی ( وَفات 432 ) : مُژگانت همی گُذر کند از جوشَن

فردوسی ( وَفات 416 ) : مانندِ سنانِ گیو در جَنگِ پَشَن

ولی بعضی آن را اَفسانه دانسته­ و گُفته ­اند : فردوسی نِگارشِ نخُستِ شاهنامه را در سال ۳۸۴ قَمَری به پایان بُرده است یعنی ۳ سال پیش از به تَخت نشستن محمود غَزنَوی !

..............................

در لُغَتنامه ­ها پَشَن این گونه معنا شده است :

پَشَن : مُخَفَّفِ پَشَنک نامِ پدر افراسیاب . ( بُرهانِ قاطع )

پَشَن : نام پسر بانوگشسب دختر رستم است و این نام در اَصل پَشَنگ بوده است . ( دِهخُدا )

پَشَن : نامِ مَوضعی است که بِدانجا میانِ پیران ویسه و طوس نوذَر جَنگ واقع شد و تورانیان فَتح کردند و اَکثر پسرانِ گودَرز در آن جَنگ کُشته شدند و این جَنگ را جَنگ لادَن و جَنگ پَشَن گویند . ( دِهخُدا )

در شاهنامه چند بارِ دیگر کَلَمۀ « پَشَن » به کار رفته است :


به لاوَن که آمد سپاهی گُشَن ـ شبیخون پیران و جَنگ پَشَن

..............................
یکی سرو بُد سبز و برگَش گُشَن ـ بر او شاخ چون رزمگاه پَشَن

..............................

چُنین تا بیامد زِ جَنگِ پَشَن ـ از آن کُشتَن و رزمگاهِ گُشَن

..............................

به جَنگِ پَشَن بر نوشتم زَمین ـ نبیند کَسی پُشتِ من روزِ کین

..............................

از آن پَس که جنگِ پَشَن دیده­ ای ـ سر از رَزم تُرکان بپیچیده ­ای

..............................

به جنگِ پَشَن نیز چَندان سپاه ـ که پیران بِکُشت اَندَر آوَردگاه

..............................

این بَندۀ خُدا یک چیزی شنیده ، همان را پَر و بال داده است .

ـ نام فُرومَد قَبلاً فَریُومَد بوده ، « پشَن » نبوده

« پَشَند » نامِ یکی از کوچه ­ها یا مَحَلِّه ­های فُرومَد است ، در گویشِ فُرومَدی « پِشَندُو » گُفته می ­شود یعنی « پشند آب » و این هم کلمۀ دِگَرگون شدۀ « تَشتَنداب = تَشت + اَندَر + آب » است . یعنی کوچِه­ ای که مَحَلِّ « تَشتِه اَنداختن » برای آبیاری بوده است .

..............................

ـ ابن ­یَمین هم از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری نیست . تاریخِ فوتِ او را سالِ 769 نوشته و تاریخِ تَوَلُّدش را سال 685 حَدس زَدِه ­اند . یعنی 15 سال زندگی اش در قَرن هفتم و 69 سالِ آن در قرن هشتم بوده است .

صِحَّت و دُرُستی بَقیّۀ مَطالبش را هم می ­توانید بر همین مَبنا بِسَنجید !

مخالفت ممیزّی وزارت ارشاد با نقل از کتابِ دکتر عبدالکریم سروش

برای کتاب « مجموعه مقالاتِ ابن یمین » مطلب زیر از « دکتر عبدالکریم سروش » را انتخاب کرده بودم ، ادارۀ مُمیّزی وزارتِ اِرشاد خواستارِ حَذفِ آن شده بود ، اِجباراً مَطلبِ بَعدی را جایگُزین کردم . ( مهر ماه 1402 )

...................................

سِتایشگَری و مَدّاحی

دکتر عَبدالکَریم سُروش

در هر جامِعِه ­ای که سِتایِشگَری و مَدّاحی رَواج داشتِه باشد سَلامَتی آن جامِعِه در خَطَـر است . هر قَدر مَدّاحان مَریضَند و ضَعیفُ ­النَّفس ، مَمدوحان هم حَقیرَند و خودپَرَست و براستی چِقَدر حِقارَت می ­خواهد که آدَمی مَفتونِ تَمَلُّقِ تَمَلُّق­ گویانی حَقیر گَردد و به دروغهای آنان دِل خوش دارد و بیزار نَگَردد . تاریخِ اَدبیّاتِ ما نِشان می ­دهد که جَوامِع تا چه اَندازِه دُچارِ این مَرَض بوده است . کم نبودند شاعِرانی که به جای شُکرگُزاری در بَرابَرِ نِعمَتِ سُخَنوری به کُفرانِ نِعمَت پَرداختَند و جَبّاران و سِتَمگَران را سُتودند و آن اَندازِه در این راه پیش رفتند که این رَسمِ ناصَواب و زِشت را اَمری عادی و مَمدوح جِلوِه دادند و چه کَم بودند کَسانی که دُرِّ لَفظِ دَری را به پایِ خوکان نَریختَند . سُخَنِ مولَوی را بِپَذیریم که سِتایِشها و تَمَلُّقها فِرعَون را فِرعَون کرد :

از وُفورِ مَدحها فِرعَون شد

کُن ذَلیل النَّفس هَوناً لاتَسُدّ

یکی از عَوامِلی که بیشترین نَقش را در تَبَهکار شُدَنِ جَبّارانِ تاریخ داشته است ، عاملِ تَمَلُّق و چاپلوسی است ...

اگر امام علی (ع) در بَرابرِ سِتایِشِ یک مَدّاح فَرمود : من از آنچه زَبانَت می ­گوید کَمتَرم و از آنچه در دِل داری بَرتَر ، نه آن بود که قَصدِ مَزاح داشتِه باشد یا از سَرِ تَواضُعی دروغین سُخَن بگوید . او براستی اَصلَبُ مِنَ الصَّلدِ وَ اَذَلُّ مِنَ العَبدِ بود . می ­فرمود :

وَ اِنَّ مِنْ اَسْخَفِ حَالَاتِ الْوُلَاةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ اَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ ... وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ كَذَلِكَ ... فَلَاتُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ .

سَخیف ­تَرین و مَنفورتَرین وَضعِ حاکِمان در چَشمِ مَردُمِ صالِح آن است که طالِبِ فَخر باشند و ... شُکرِ خُدا را که من آن گونه نیستم ... پَس با من آن گونه که با جَبّاران سُخَن می­ گویید سُخَن مَگویید .

اوصافِ پارسایان ، ص 165 ـ 167

شُما بِبینید شاعِرانِ ما چِقَدر مَدّاحی کَرده ­اند ، چِقَدر در این مَدّاحی­ها دروغ گُفتِه­ اند و چِقَدر دروغ گُفتَن را آسان جِلوِه داده­ اند و مَردُم را به دروغ گُفتَن مُعتاد کرده ­اند و چِقَدر قُبحِ آن را ریختِه ­اند و چِقَدر ذِلَّت ­پَسَندی را تَرویج کرده­ اند و چِقَدر اَخلاقِ مُنحَطِّ سِتَم ­پَذیری و غُلامی را پَراکَندِه ­اند که بَدتر از آن اَخلاق و مَنشی نیست .

فَربِه­ تر از ایدئولوژی ، ص 303

ـ اوصافِ پارسایان ، دکتر عَبدالکَریم سُروش ، مؤسِّسۀ فَرهَنگی صِراط ، چاپ دوم ، 1371

ـ فَربِه ­تر از ایدئولوژی ، دکتر عَبدالکَریم سُروش ، مؤسِّسۀ فَرهَنگی صِراط ، چاپ اوّل ، 1372

...................................

نِگاهی به مَدایحِ ابن ­یَمین

دکتر اسماعیل شَفَق ـ مجموعه مَقالاتِ ابن ­یَمین فَریُومَدی

مَدایِحِ ابن ­یَمین شَخصیَّتی اِبنُ الوَقت و بی ­ثَبات را به ما می ­نَمایاند . وی در قَصایِد پایگاهِ عَقیدتی ثابِتی ندارد و دائِماً به خاطِرِ اَغراضِ مالی عَقایِدش در نَوَسان است ، بر خَلافِ قَطَعات که عَلَی العُموم یکنَواختی خاصّی در اَندیشِه­ اش مُشاهِدِه می ­شود . این اِضطِرابِ عَقیده بی ­هیچ گونه شَکّ و شُبهِه ­ای به بی ­ثَباتی جامِعِه بر می ­گردد ... در مَدایِحِ وی آن مایه روشَنفِکری در شناختِ مَمدوحان مُشاهِده نمی ­گردد ... این دَرهَم ریختِگی ارزشها تا حَدِّ زیادی اُفُقهای تَکامُلی شِعرَش را در نَظَرِ خواننده تاریک می ­نَمایاند . در قَطَعات نیز ( به نُدرَت ) به چُنین مَواردی برخورد می ­کنیم ... شِکَستَنِ حَریمها نیز برای تَطابُقِ با پَسندهای مَمدوح اَمری است که در قَصایِدِ وی به کَرّات رُخ داده است . هر چند که به تنهایی مُتَّهَم داشتَنِ ابن ­یَمین به این کار ، چَندان مُنصِفانه به نَظَر نمی ­رسد ... این یک نُکتۀ درخورِ تَوَجُّه است که ... جَبرِ سیاسی حاکِم بر جامِعِه که هَمواره سایِه ­اش بر سرِ تاریخی ما گُستَردِه بوده است به قِشرِ صاحِبِ اَندیشِه و از جُملِه شُعَرا فُرصَت و مَجال نداد تا طَعمِ اختیار و اِرادِه را بِچِشَند ... با خواندنِ مَدایحِ ابن ­یَمین خوانَندِه تَصَوُّر می­ کند که در جامِعِه ­ای آرمانی سیر می ­کند که آب از آب تَکان نمی ­خورَد و همه چیز بر وِفقِ مُراد است . این خاصیَّتِ تَمامی قَصایِد فارسی ماست [ به اِستِثنایِ بَرخی ] ... اگر مَدایحِ چاپلوسانۀ همین شُعَرا را با تَلاشهای مُتَکَلِّمان و اُصولیونِ نِظامهای کُهَنِ تَعلیمی بِسَنجیم گُمان می ­کنم قَضاوَتِ ما به حَقیقَتِ اَمر نَزدیک­تر خواهد شد ... مَدایحِ سِتایِش ­آمیز نه اِختِصاص به ابن ­یَمین دارد و نه مُختَصِّ شِعرِ فارسی است . گویی در قُرونِ وُسطی ، آسمانِ شِعر و اَدَب در تَمامِ دُنیا به همین رَنگ بوده است ... رَها کردنِ زندگی بی ­پیرایۀ روستایی و روی آوردن به کانونِ قُدرَت اگر چه برای ابن ­یَمین اَسبابِ مَعیشَت را مُهَیّا ساخت اَمّا ... عاطفۀ اَصیل و زُلالِ روستایی را از او گرفت ... من تَعبیر « اِستِحمار » را که یک اِصطِلاحِ جامِعِه­ شِناسانِۀ اِمروزی است برای اَغلَبِ قَصایدِ مَدحی کلاسیک مَجاز و رَوا می ­دانم و مُعتَقِدم که در نِظامِ خودکامِگی و اِستِبدادِ قَدیم اگر اَمیر و سُلطان « اِستثمار » می­ کرد در آن سویِ سِکِّه ، شاعِرِ مَدّاح نیز برای هَموار کردنِ این راه نامَیمون ، مَشغولِ « اِستِحمارِ » مردم بوده است ... اینکه ابن­ یَمین با داشتنِ آن همه مَدیحِه که حُدودِ نیمی از دیوانِ فِعلی او را اِشغال کرده است ، شَخصیَّتش از ذِهنِ تاریخ به عُنوانِ یک شاعِرِ مَدّاح مَغفول مانده و در تَکامُلِ شِعرِ اَخلاقی یک اُوج به حِساب آمده است ، خود ماجَرایِ ظَریفی است . گویی در ذِهنیَّتِ تاریخ آنچه رُسوب می ­کند ، سُخَنِ از دِل برخاسته است نَه مُلتَمِساتی که شاعِر برای ( طَرفِ مالی ) خود سُروده است تا اُموراتَش بگذَرد .

مجموعه مَقالات ابن یَمین فَریُومَدی ، ص 113 ـ 126

سُقوط سر به داران ـ سیّد حسن امین

سُقوطِ سَر به­ داران

بِگویم از این پَس هم از سر به­ دار ـ چُنان سَر به­ داران دَهَم سَر به دار

بَسا خون که در جَنگ بر خاک ریخت ـ بَسا کَس که از تَرسِ دُشمَن گُریخت

به تاریخ چون بِنگَرَد هر کَسی ـ بُلَندی و پَستی بِبینَد بَسی

گَهی کوروش و گاه اِسکَندَر است ـ « چه گویم که ناگُفتَنَش بهتر است »

جَهان بود بر کامِ ایرانیان ـ گَهی نیز بر کامِ تورانیان

بر ایران مُغول گاه اَگر دَست یافت ـ به جَنگَش بَسی سَر به­ داری شِتافت

گَهی نیز تیمورِ لَنگ آمَدی ـ به جَنگ از پِیِ نام و نَنگ آمدی

چو تیمور سویِ نِشابور رَفت ـ زِ چَشمِ خُراسانیان نور رفت

بَسا سَر به­ دارانِ از این پَهن خاک ـ که شُد بر زَمین سینه ­شان چاک چاک

چو خواجِه مُؤَیِّد گُریزی نیافت ـ سرِ سَر به­ دارش به خِدمَت شِتافت

به تیمور سَر داد خواجِه علی ـ به پایَش در اُفتاد از بُزدِلی

بِدین گونه تیمور آن گُرگِ هار ـ بِشُد چیره بر بیهَق و سَبزوار

من از سَر به­ دارانِ این کِشوَرَم ـ که بر دار آویخت دُشمَن سَرَم

سِزَد گَر که اَنبازِ ایشان شَوَم ـ هم­ آواز و هم­ سازِ ایشان شَوَم

اگر کِهتَرم یا که خود مِهتَرم ـ نِگارَندِۀ این چُنین دَفتَرم

برای وَطن جانفِشانی کُنَم ـ همه آنچه خواهیّ و دانی کُنَم

بِمانَم همان جَنگجو سَر به ­دار ـ از این جَنگجویان برآرَم دَمار

نَدارَد مُغول غیرِ نیرَنگ و رَنگ ـ نیارَم از این بیش اینجا درَنگ

نَتَرسم زِ دُشمَن ، نَتَرسم زِ مَرگ ـ که باغِ وَطن را مَنم شاخ و بَرگ

به میدان زَنم گویِ فَرهَنگ و فَر ـ بِریزَم در این عَرصِه خاکی به سَر

سَرِ سَر به ­داران سَراَفراز باد ـ بر آزادِگان راهها باز باد

دانشنامۀ ایران ( مَنظوم ) ، سیّد حسن اَمین ، چاپ دوم ، زمستان ، 1390 ، ص 249

برآمدنِ سر به ­داران و سُقوطِ مُغول ـ سیّد حسن اَمین

برآمدنِ سر به ­داران و سُقوطِ مُغول

کُنون قِصِّه از سَر به­ داران کُنَم ـ حکایت از آن اُستواران کُنَم

بَسا شیرمَردا که از سَبزوار ـ به حِفظِ وَطَن داد سَر رویِ دار

هر آن کَس که ذات و سِرِشتَش نِکوست ـ سِتم ­ناپَذیر آمد و دادجوست

گُروهی که سَربازِ راهِ حَق ­اند ـ به جَنگِ سِتَم­ پیشِه شَقّ و رَق­ اند

چُنین سَر به­ داران زِ بُرنا و پیر ـ مُغول را بِراندند از ایران چو شیر

شَنیدَم مُغول جانِبِ باشتین ـ بیامَد که گیرَد خراجِ زَمین

اگر چند مَأمورِ دولَت بُدند ـ همه در پِیِ عیشِ و عِشرَت بُدند

چو چَشمانِ اِنصافِشان بود کور ـ نِشَستَند بر خوانِ مَردم به زور

پِیِ عیشِ و عِشرَت به پا خاستَند ـ سپس شاهِد و بادِه درخواستَند

چو سَرهایشان گَشت از بادِه گَرم ـ زِ ناموسِ مَردُم نکردند شَرم

لوایِ نَظَربازی اَفراشتند ـ به پَردِه­ نِشینان نَظَر داشتند

بَسا مَرد از مَردُمِ باشتین ـ پِیِ حِفظِ ناموسِ ایران­ زَمین

به تَن مانِعِ این مَعاصی شُدند ـ مُغول را بِکُشتَند و عاصی شدند

اَمیرِ خُراسانِ دُنیاپَرَست ـ که از ایلخانان داشت فَرمان به دَست

فِرستاد لَشکَر سویِ باشتین ـ برآوَرد دَستِ سِتَم ز آستین

نَکردی زِ ظُلمِ مُغول بازخواست ـ کَمَر کرد بر کیفَر خَلق راست

یکی باشتینی که شَلتاق بود ـ مَگر نامِ وی « عَبدِ رَزّاق » بود

برآمد زِ کِرمان به بیهَق چو گَرد ـ همه شیعیان گِردِ خود گِرد کَرد

« رَوَم بَهرِ میهَن سَرِ دار » گفت ـ نه تازی که « اَلنّار لا العار » گفت

همه شَهروَندان فَراهَم شُدند ـ به بُرز و به بازو چو رُستم شُدند

یکایک شده همدِل و هم­ قَسَم ـ که شَرِّ مُغول شاید از شَهر کَم

دِلیرانِ بیهَق به پا خاستَند ـ به جَنگِ مُغول لَشکَر آراستَند

عَلَم شد سپَس دولَتِ سر به­ دار ـ همان دولَتِ شیعی حَق­ مَدار

یکی جُنبِشِ مَردُمی شُد پَدید ـ که زآن پیش کَس جُنبِش زآن سان نَدید

بِدادند میرِ مُغول را شِکَست ـ گِرِفتَند پَس شَهریاری به دَست

چو از کارِ دُشمَن بِپَرداختَند ـ پِیِ نَظم و قانون دراَنداختَند

نوشتَند نامِه به شام و دَمِشق ـ که ما شیعیانیم و در بَندِ عِشق

اگر چند سَرباز و سَرلَشکَریم ـ زِ قانون و عِلمِ قَضا بی ­بَریم

شُمایان که در عِلمِ قانون سَرید ـ به فِقهِ اِمامیّه دانِشوَرید

بیایید و نَظمی به کِشوَر دهید ـ زِ قانون سُتونهای مُحکَم نهید

چو این نامه را پیکِ دانا رساند ـ شَهیدِ نخُستین گِرفت ­اش و خواند

از آن نامِه تَمجیدِ بسیار کَرد ـ که حَق را نمی ­شایَد اِنکار کرد

به پاسُخ کِتابی مُطَوَّل نوشت ـ کتابی مُفَصَّل نه مُجمَل نوشت

کتابی گِرانسَنگ و پُرمایِه بود ـ که اَبوابِ فِقهِ اِمامیّه بود

از آن لُمعَه نامید نامِ کتاب ـ که هر کَس زِ نورَش شَوَد بَهرِه­ یاب

نیامد به بیهَق زِ بیم و اُمید ـ به شامات ماند و شُد آنجا شَهید

پس از آن نوشتند بر لُمعَه ، شَرح ـ ولی کَس نیارَست آوَرد جَرح

فِرستادِه آوَرد آن دَفترا ـ به بیهَق به پا گَشت و شور و شَرا

که این مَتنِ قانونِ شَرع است و دین ـ اطاعَت از آن فَرض بر مُؤمِنین

دریغا که آمد چو تیمورِ لَنگ ـ نَیارست کَس پایداری به جَنگ

چو خواجِه مُؤیِّد بِدو بِگرَوید ـ سَرِ سر به­ داران به پَستی رَسید

دانشنامۀ ایران ( منظوم ) ، سیبد حسن امین ، چاپ دوم ، زمستان 1390 ، ص 239 ـ 241

برای بازسازی فَریُومَد / فُرومد چه باید کرد ؟

ذُلفُوْ

من دربارۀ « ذُلفُوْ » مطالبی شنیده بودم امّا ریشۀ این کلمه را نمی ­دانستم ، گُمان می ­کردم « زُلفو » است یعنی زُلفهایشان بلند بوده است ولی امروز ( چهارشنبه 10 / 10 / 1399 ) که مطلب ذیل را خواندم فهمیدم « ذُلفُوْ » در واقع ذالفَقار نامی بوده است . زنگ زدم به مادرم و گفتم شما هم از « ذُلفُوْ » یادت می­ آید گفت : نه ، تازه مادرم که بچّه بوده « ذُلفُوْ » به فُرومَد آمده ، می ­گفت : من دختر 7 ـ 8 ساله بودم با پدرم رفته بودیم باغ ، آن وقتها اعلام می ­کردند و یک روز را اختصاص می ­دادند که همه پَنبِه ­هایشان را جمع کنند پدرم غُوزه ­ها / پنبه­ ها را می ­آورد و به من گفته بود که تو در همینجا باش کسی غوزه­ ها را نَدُزدَد . بعد یک زَنی مرا صدا زد که : سَکینه سَکینه بیا برو دِه که « ذُلفُوْ » آمده ، من هم دویدم آمدم جای دالانِ نصرت [ کوچۀ ضِلع شرقی باغ عمارت / حیاط میرزا عبدالحَیّ طباطبایی ] آنجا دالانی بود و جَمعیَّت جَمع شده بود ، آمده بودند که « ذُلفُوْ » را ببینند .

سیدمحمّد هاشمی زنگ زد گفت : در مورد « ذُلفُوْ » از پدرم پرسیدم ؛ می ­گوید : یک دُزد بوده است .

14 / 10 / 1399

در کتاب « نُصرت لَشکَر » هم نوشته شده : نُصرت لَشکر در « مَزینان » اَسیرِ « ذُلفُوْ » شده و در « تُرکَمَن صَحرا » از چَنگَش فَرار کرده است .

ذُلفُوْ

همزمان با تَصَدّی آقای تقی­ زاده در خُراسان ساعت هفت و نیم بعد از ظهر 12 اردیبهشت 1308 زلزلۀ سختی در مشهد شد که قریب یک دقیقه به طول اَنجامید [ روزنامه اطّلاعات ، 12 / 2 / 1308 ، ص 2 ] روز بعد که خبرهای بیشتر مُنتَشر شد معلوم شد که زِلزِلِه شهرهای شیروان ، قوچان ، باجگیران ، بجنورد ، کَلات ، چِناران و دِهاتِ اطرافِ این شهرها را مُدَّتی طولانی تَکان داده و تا بَندر گَز را هم دربرگرفته و خِسارت بسیار زیاد هم به بار آورده است [ روزنامه اطّلاعات 14 / 2 / 1308 ، ص 2 ] زِلزِلِه شِدَّت زیاد داشت . بعضی جاها زمین را سه ذَرع شِکافت و با بانگِ مَهیبی همراه بود . [ روزنامه اطّلاعات 15 / 2 / 1308 ، ص 1 ] دکتر باقر کاظمی در همان روزها از هَرات به مشهد آمده و به سُراغ تَقی­ زاده رفت امّا به او خَبَر دادند که اُستاندار برای اِعانَت زِلزِلِه ­زدگان رفته است . [ یاداشتهایی از زندگانی باقر کاظمی ، ج 3 ، ص 67 و 68 ]

در آن بُرهه ذوالفَقار نامی ، معروف به ذُلفُوْ ، در حُدودِ قوچان سر به عِصیان برداشته بود . راه را بَستِه بود . مُسافِران را لُخت می­ کرد ، مَأمورانِ اَرتشی هم از تَرسِ او از راههای آن حَوالی گُذر نمی ­کردند . او به شهرِ قوچان هم دَستبُردهایی می ­زد و تَمامِ آن ناحیه را در تَرس و نااَمنی فُرو بُرده داشت . ذوالفَقار به نامِ خود سِکِّه زده و خود را شاه می ­خواند . تَقی­ زاده در آن اَحوال که کسی جُرأتِ گُذَر از آن ناحیه نمی ­کرد به اِتِّفاقِ سرتیپ اَمانُ ­الله میرزا جَهانبانی ، فَرماندۀ وَقتِ لَشکَر خُراسان ، سَرهَنگ مطبوعی ، رئیس وقتِ شَهربانی خُراسان و تَنی چند از مَقاماتِ دیگر رَوانۀ نَواحی زِلزِلِه زده شد . [ خواندنی­ها ، ش 8 ، 56 / 1 / 1329 ، ص 11 ـ مجلّۀ خواندنی­ها گُزارشی را از خَطَرهای طولِ آن سَفَر داده که برای آشنایی با اوضاع آن دوره خواندنی است امّا چون رَبطی به مَوضِع کتاب حاضر ندارد به این جا نقل نشد . ذُلفُوْ در همان تیرماه دَستگیر شد و پس از بازجویی و مُحاکِمِه در مشهد به دار آویخته شد . بنگَرید به روزنامه اطّلاعات 20 / 4 / 1308 ، ص 2 ]

تاریخچه ­ای از فَرمانروایان خُراسان از آغاز قاجار تا پایان پَهلوی ، محمود فاضلی بیرجندی ، نشر پایان ، چاپ دوم ، 1399 ، ص 388 و 389

ضرورت انتشار کتاب شهدای فرومد

یکی از عواملی که انتشار کتاب « شهدای فرومد » و اسامی آزادگان و جانبازان و رزمندگان فرومد را ضرورت می بخشد این است :

در ادامۀ کتابهای « فُرومَد پژوهی » یعنی ؛ صاحبِ این قلم که عَلاقه به کارهای تحقیقی و پژوهشی در بارۀ روستای خود دارد ، بر آن شد که در زمینۀ جنگی که در روزگارِ حَیاتِ او رُخ داد و مردمِ روستایش درگیرِ آن شدند ؛ کاری انجام دهد تا شاید ضَعفی که الآن ما با آن مُواجه هستیم تا حُدودی برای آیندگان برطرف شود . یعنی ما نمی ­دانیم که در گُذرِ زمان مردمِ فَریُومَد دقیقاً در چه جنگهایی شرکت داشته ­اند ؟ چه پیروزیهایی نصیبشان شده و چه شکستها و آسیبهایی دیده­ اند ؟ حتّی آمارِ مُختصری از دِلاوَریها یا آسیبهای فُریُومَدیها در جنگهای زیر نیست .

* غارت كردنِ قَصَبه و تَخريبِ شاه ديوارِ قَصَبه [ سبزوار ] به فَرمانِ مَلِك عَضدالدّين اَرسلان اَرغو بن آلب اَرسلان در مُحَرّم سال 490

و سَبَبِ اين ، آن بود كه « سيّد اَجَلّ زاهد فَخرالدّين ابوالقاسم الفَريُومَدى » از « قَصَبه » برفت تـا به « فَريُومَد » رَوَد ، نمازِ خُفتن به « خسروجرد » رسيد ، جوانى چند مَست بر راه نشسته بودند ، حاجِب خواست كه ايشان را چون به خَمرخوردن مشغول بودند از راه برانگيزد ، برنخاستند و خُصومت كردند و سنک در « فَخرالدّين » انداختند .

ديگر روز « فَخرالدّين » با « قَصَبه » آمد ، پسرش « سيّد رئيس عِزّالدّين زيد » و ديگر سادات حَشر برگرفتند و به « خسروجرد » رفتند و جنگ كردند ، و دروازه خسروجرد بسوختند و يك مَحلّه غارت كردند ، پس مَلِك اَرغو از جهت تأديب را بيامد و يك محلّه سبزوار [ را ] غارت كرد ، و شاه ديوار و قَلعه خَراب كرد ، جنك خسروجرد بود در ماههای سال 488 .

[ ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُندُق ) ، تاریخ بیهق ، کتابفروشی فروغی/ چاپخانه اسلامیّه ، چاپ دوم ، ص 269 ]

* و سَروِ فَريُومَد ... تا سالِ 537 بماند ، 291 سال پس از سَرو كِشمر و مُدّتِ بقاى اين سَرو در فَريُومَد 1691 سال بود ، پس امير اسفهسالار يَنالتَكين بن خوارزمشاه فرمود تا آن را بسوختند و حالى ضررى به وى و حَشَم وى نرسيد ، ازيرا كه به واسطۀ آتش در آن تصرّف كردند و آن درخت زردشتِ آتش‏ پرست كِشته بود و ممكن بودى كه اگر ببُريدندى اتّفاقى عجيب پديد آمدى و بعد از آن امير يَنالتَكين بماند تا سالِ 551 ، چهارده سال ديگر بزيست و خاصيّتِ درختِ فَريُومَد آن بود كه هر پادشاه كه چشمِ او بر آن اُفتادى او را در آن سال نِكبت رسيدى و عُمرها اين تجربه مُكَرّر گردانيده بودند .

تاریخ بیهق ، ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُنـدُق ) ، کتابفروشی فروغی/ چاپخانۀ اسلامیّه ، چاپ دوم . ص 281 تا 283


* ( واقعه ) آمدنِ خوارزمشاه يَنالتَكين بن محمّد به قَصَبۀ فَريُومَد و غارت كردن و سوختنِ آن درخت كه زردُشت صاحب المَجوس كِشته بود به فال را تا پادشاهان آن نتوانند ديد و هر پادشاه كه آن ديدى عُمرِ او بسيار نماندى در ماههای سالِ 539 در جُمادى الاخرة و رجب و پانزده شخص را در ديه داورزن هلاك كرد و بعد از آن حصار بستُد و از آنجا به ديهِ ديوَره آمد و سه روز آنجا مُقام ساخت و از غارت و سَبىِ ذَرارى [ اسیر کردن و بَرده ساختنِ کودکان و زنان ] امتناع نفرمود و از آنجا به جانبِ طُريثيث رفت و به طبسِ گيلَكى شد و بارِ ديگر قصدِ ناحيت كرد . ...

تاريخ بيهق ، ص 272

* جنگِ سربه ­داران که شروعِ آن بینِ فَریُومَد و باشتین بوده ، نیروهای خواجه عَلاءالدّین محمّد فَریُومَدی پس از کُشته شدنِ نیروهای حُکومتی در باشتین از « شهرستان » به باشتین رفته و جنگ آغاز شده و پس از آن نیروهای عَبدالرّزاق باشتینی به فَریُومَد حمله کرده­ اند .

* خواجه وجيه ­­الدّين مسعود دومین حاکمِ سر به دار از 738 تا 745 در سبزوار حُکومت داشته ، ابن ­­یمین حَدّاقلّ 5 قصیده و یک قطعه در مَدحِ او سُروده است . در سيزدهم صفر 743 در جنگ با لشکرِ هرات در ولایتِ خواف در رکابِ او بوده که دیوانش گُم شده و به اِسارت درآمده ، و در همين جنگ شيخ حسن جوري كُشته شده است ، در این زمینه در مقدّمۀ دیوانش می­­ گوید :

« ناگاه از قَضایِ آسمانی و تَقدیرِ یزدانی در مُحاربه که شیخ الاِسلام سُلطان اولیاء اللهِ العِظام مُرشد السّالکینَ اِلَی الثَّوابِ مُنقِذ الهالِکینَ مِنَ العِقابِ شیخ حسن قَدَّسَ اللهُ نَفسَهُ و جَعَلَ حَظیرَة القُدس رَمسه و سلطان اسلام شهنشاه هفت اقلیم المُؤیّد مِنَ السّماءِ المُظفَّر عَلَی الأعداءِ وَجیه الحقّ و الدّین مَسعود صَبَّ اللهُ عَلیهِ رجال رضوانه و اسکنه بحبوحة جنانه را با لشکرِ هرات در ولایتِ خواف در سیزدهم صفر سال 743 واقع شد . »

* نایبِ فَریُومَدی در « ذیلِ مَجمَع الاَنساب » در حوادثِ سال 780 هجری نوشته است : و چون به مُباركى به فَريُومَد نُزول اُفتاد جمعى از مَخذولانِ نادرويش كه به حِصنِ آنها مُتَحَصِّن گشته بودند جنگ آغاز كردند . در صَدمۀ اوّل ، شهرستان فَريُومَد و حِصار ، بندگان حضرت را مُستَخلَص گشت و آن جماعت در قيد اِسار گرفتار آمده طُعمۀ شمشيرِ آبدار شدند و از آنجا عِنان كامكارى در ظِلِّ ظَليلِ شهريارى به جانبِ سبزوار مَعطوف گردانيد .

مجمع الانساب، ج‏2، ص: 332

* حافظ اَبرو در « زُبدة التّواریخ » ذیلِ عُنوانِ « ذكرِ ياغيگرى سلطان على سبزوارى [ در سال 807 هجری ـ دورۀ تیموریان ] در جَرَيانِ لشكركشي اميرسعيد خواجه در نیمة اوّل قرنِ هشتم ، به فَريُومَد و مُحاصره و تخريبِ باغاتِ آنجا توسّطِ لشكريانش نوشته است : « [ چون ] اميرسعيد خواجه ... اهالى جاجَرم را غارت و تاراج كرده متوجّه فَريُومَد گشت . سُكّانِ آن موضع و بعضى از حَوالى آن پناه به قَلعه بُرده بودند . چون لشكر بدانجا رسيد ، جنگهاى سخت كردند . اميرسعيد خواجه دست از جنگ بازداشت ، در بيرونِ قَصَبه فُرود آمد و حُكم فرمود تا باغاتِ آن مسلمانان خَراب كُنند و درختها را بزنند . لشكريان تَرك جنگ گرفته به خَرابى مشغول شدند و بعضى درختهاى جُوْز را پوست باز كردند و تاكها را بُريدن گرفتند . چون اهالى فَريُومَد ديدند كه باغاتِ ايشان خَراب مى ‏شود ، سادات و عُلَما و زُهّاد قَصَبة مذكوره را شَفيع آوردند . اميرسعيد خواجه از سرِ گُناهِ ايشان درگُذشت به قَدرِ قوتِ خود ساورى [ تُحفه پيشكش ( آنندراج )، تحيّت ، باج و خَراج ( نفيسى ) ] بيرون آوردند . امير سعيد خواجه ايشان را تربيت فرموده به جانبِ مَزينان‏ توجّه نمود و قَلعة آن را نيز به يك دو روز مُسَخَّر گردانيد و از آنجا مُتَوَجّه سبزوار شد . »

[ زبدة التواريخ ، حافظ ابرو ، ج‏3 ، محقّق / مصحّح : سيّدكمال حاج سيّدجوادى‏ ، ص : 31 ـ 32 ]

* داستانِ « ذُلفو » که در فُرومد معروف است و به فُرومد هم حمله و آسیب می­رسانده ، مربوط به بُرهه ­ای است که ذوالفَقار نامی ، معروف به ذُلفو ، در حُدودِ قوچان سر به عِصیان برداشته بود . راه را بسته بود . مُسافران را لُخت می ­کرد ، مأمورانِ ارتشی هم از ترسِ او از راههای آن حَوالی گُذر نمی­ کردند . او به شهر قوچان هم دستبُردهایی می­زد و تمامِ آن ناحیه را در ترس و ناامنی فُرو بُرده داشت . ذوالفقار به نامِ خود سکّه زده و خود را شاه می ­خواند . [ خواندنی­ها ، ش 8 ، 56 / 1 / 1329 ، ص 11 . ذُلفو در همان تیرماه دستگیر شد و پس از بازجویی و محاکمه در مشهد به دار آویخته شد . بنگرید به روزنامه اطّلاعات 20 / 4 / 1308 ، ص 2 ]

تاریخچه ­ای از فرمانروایان خُراسان از آغاز قاجار تا پایان پهلوی ، محمود فاضلی بیرجندی ، نشر پایان ، چاپ دوم ، 1399 ، ص 388 و 389


* جنگِ‌ جهانی‌ دوم ‌، دومین‌ جَنگِ‌ فَراگیر (شهریور ۱۳۱۸ـ ۱۳۲۴/ سپتامبر ۱۹۳۹ـ اوت ۱۹۴۵) که‌ علاوه‌ بر اروپا ، در بخشهای‌ گُسترده‌ای‌ از قارّۀ‌ آسیا و افریقا تأثیرات‌ مُخَرّبِ‌ عُمده‌ای‌ برجای‌ گُذاشت‌ و کشورهای‌ اسلامی‌ ، از جمله‌ ایران ‌، را درگیرِ خود ساخت .‌

حاج حسن تاجی می­ گفت : من بچّه بودم در بازِگَز فُرومد ، نیروهای نظامی شوروی آنجا بودند ، به میانِ مزرعه و کِوَند [ خَربزۀ نارس ] می­ کَندند که بخورند ، من این مطلب را به سردارآقا برادرِ خانِ فُرومد گفتم : او یک نامه نوشت که به آنها بدهم از آن وقت هر وقت مرا می ­دیدند می ­گفتند : ارباب ، ارباب . یکی از ارتشی­ها که مسئولِ سربازها بود مرا می­ بوسید و گاهی گِریه می ­کرد و می ­گفت : فرزندی دارم که همسِنّ توست .

آقای قُربان نَصیری می­ گفت : نیروهای نظامی شوروی در عیش ­آباد ( کَلاته ­ای که در شَرق فُرومد است ) بودند ، گاهی به صَحراها و میانِ کوچه باغها می ­آمدند ، از ما می­ خواستند که از درخت انگور بکَنیم و به آنها بدهیم ، می­ گفتیم : خودتان بکَنید ، می ­گفتند : نه ، به داخلِ باغ نمی ­آمدند .

......................................................

* داستانِ حملۀ تُرکمنها به منطقۀ فُرومد و قَبرِ تُرکمن در بینِ راهِ فُرومد ـ علی آباد مَعروف است .

عکس سَرها ، اُسَرا و بیدَقهای اَشرارِ طایفۀ تُرکَمنهای یموت و کوکُلان که به تاخت و تازِ منطقۀ فُرومد و فیروزآباد و مَزینان پرداختند و توسّط عزیز الله خان سردار مُعَزّز و ایلخانی شادلو حُکمرانِ بجنورد در آبانِ 1330 سرکوب شدند .

کتاب « مشاهیر مَدفون در حَرَم رضوی ، مُجَلّد 5 ، ص 229 »


* درگیریهای مردم فُرومد در زمانِ خان منوچهری در سالهای 1330 ـ 1331 که از روستاهای اطراف با کامیون نیرو آورده و موجبِ غارتِ خانه­ های مردم شده است .

این موارد البتّه شُماری از جنگها و درگیریهایی بوده که فَریُومَد و فَریُومَدیها از آن در اَمان نمانده ­اند .

زرّین­ کوب و نقد ادبی ـ ایرج پارسی ­نژاد

زرّین­ کوب و نقد ادبی

ایرج پارسی ­نژاد

نَقّادی شاعران

بخشِ دیگری از « گُذشتۀ اَدَبی ایران » که به عُنوانِ « نَقدِ ذوقی » از دَعوی­ها و دَعواهای شاعران یاد می­ کند از جُمله اینکه « کمال ­الّدین اصفهانی » ، « مَجد همگر » و « امامی هروی » با همۀ ستایش از « اَنوری » و « ظَهیرِ فاریابی » شعرِ خود را از ایشان برتر می­ دانند . « سَعدی » نیز از « ظَهیر » و « اَنوری » به طَنز و تَعریض یاد می ­کند و « امیرخُسرو دهلوی » با همۀ حُرمت و ادبش به شاعرانِ گُذشته در منظومه ­های خود با « نظامی گَنجوی » دعوی همسری دارد . « ابن ­یمین » خود را از « عُنصری » و « اَنوری » کمتر نمی­ داند و « خواجو » و « سلمان » و « حافظ » نیز با همۀ ذکرِ خیر از گُذشتگان خود را فَراتر از ایشان می ­دانند .

آنچه از شرحِ این دعوی­ها و دعواها در می ­یابیم ، برکنار از انگیزه­ های آن که خودبینی و خودشیفتگی یا رَشک و حَسَد است ، باید گفت : اَقوال و اَشعارِ جماعتِ شاعران در مُناظره و مُعارضۀ با یکدیگر ربطی به نقد اَدَبی ندارد امّا واقعیّت این است که مؤلّفِ « نقدِ ادبی » در همۀ این بگو مگوها فایدۀ انتقادی می ­جوید و گُمان دارد معیارهای مقبول و متداول شعر زمانه را در همین ادّعاها می ­توان جُست . [ ص 179 ـ 180 ]

.....................................................................................

ابن­ یمین

امیر فَخرالدّین محمود ( 685 ـ 769 ق ) پسر امیر یمین ­الدّین طُغرایی معروف به ابن ­یمین از شاعرانِ درجه دوم زبانی فارسی است که در روستای فَریُومَد ، در ناحیّۀ بیهقِ قدیم ، سَبزوارِ کُنونی ، با کِشت و کار و دامداری روزگار می ­گُذرانده و از پُشتیبانی اَمیران و وزیرانِ زمانه نیز برخوردار بوده و ایشان را می ­سُتوده است . زرّین­کوب در جُستجوی یافتنِ مُشابهی برای شاعرِ سَبزواری در ادبیاتِ جَهان او را به هوراس Horace یکی از بُزرگ­ترین شاعرانِ غنایی مانند کرده است زیرا او نیز زندگی سادۀ دهقانی داشته و از حمایتِ آوگوستوس Augustus امپراتور روم برخوردار بوده است . [ با کاروان حلّه ، ص 269 ]

امّا حقیقت این است که از پانزده هزار بیتی که از ابن ­یمین به جا مانده تنها چند قطعۀ کوتاه که مضمونی اخلاقی دارد و متضمّن حکمتِ عملی است درخورِ توجّه است و گرنه « در غَزَل نیز مثلِ قصیده کم ­مایه است و غزلهای او غالباً از مَعانی مُبتَذَل و عادی مَشحون است و لُطف و رونَقی ندارد . » [ با کاروان حلّه ، ص 272 ]

با این همه دانسته نیست علّت شرح و تفصیل بسیار در بارۀ شاعری چُنین کم ­مایه در « با کاروانِ حُلّه » چیست ؟

زرّین­ کوب و نقد ادبی ، ص 312 ـ 313

.....................................................................................

حاصلِ نقد و بررسی

با کاروانِ حُلّه

حاصلِ نقد و بررسیِ ما از گُفتارهای « با کاروانِ حُلّه » این است که به روی هم ، زرّین­ کوب در شرحِ احوال و آثارِ شاعرانِ گُذشتۀ ایران از تأثیرِ سُنّتِ سیره ­نویسی پیشینیان برکنار نبوده است و روایات و حکایاتِ او ، برگرفته از تَذکره ­ها ، بر واقعیّتِ اندیشۀ انتقادی غَلبه دارد و قَلمفَرسایی و عبارت­ پردازی بر ایجاز و دقّتِ عالمانه سایه انداخته است .

آنچه مسلّم است این است که امروزه در نوشتنِ تاریخِ ادبیات نمی ­توان به تذکره­ های پیشینیان استناد کرد . تاریخِ ادبیات در تعریفِ امروزی خود سیر تحوّل و تطوّر ادبیات را در گُذر زمان بیان می ­کند و به توصیف و تحلیلِ علل و عواملِ تحوّل و ارتباطِ میانِ رویدادهای اَدَبی می ­پردازد . به عبارتِ دیگر می ­توان تاریخ ادبیات را نوعی نقدِ ادبی دانست که در بسترِ تاریخ حَرَکَت می­ کند . در حالی که نویسندۀ « با کاروانِ حُلّه » با آنکه در یادداشت مقدّمه دعوی نقدِ آثارِ شاعران را داشته ، بیشترین استنادِ او به تذکره­ هایی از نوعِ « لُباب الالباب » عوفی و « تذکرة الشّعرا » یِ دولتشاه سَمَرقَندی است که در خورِ هیچ گونه اعتمادی نیست .

گُذشته از این زرّین ­کوب در بسیاری موارد در پیِ نقل آرا و نظریّاتِ متفاوتِ دیگران ، خود از داوری و حُکمِ شخصی می ­پرهیزد و کمتر نظرِ شخصی ­اش را آشکار می ­کند . خویشتنداری و آسانگیری او تا به آنجاست که حتّی آرای عوامانۀ تذکره­ نویسان را نیز در خورِ « فایدۀ انتقادی » می ­داند و در ردّ و قبولِ قولِ پیشینیان تردید می ­کند .

ستایشِ مؤلّفِ « با کاروانِ حُلّه » در بحث از شاعرانِ میان­ مایه و شرح و تفصیلِ او از آثارِ امیر خُسرو و ابن ­یمین و جامی و هاتف و قاآنی و اِقبال که کارشان بیشتر تَقلید و تَکرار و کمتر ابداع و ابتکار است قابلِ توجیه نیست . شاید مؤلّفِ کتاب خواسته تصویری کامل از همۀ شاعران فارسی ­گوی پیشین به دست دهد حال آنکه شاعری زبان ­آور چون عُنصری را واگُذاشته و در شعر اَنوری همه عیب دیده و سَهم دیگران را نیز به نسبتِ ارزش و اهمّیّت آثارشان اَدا نکرده است .

دلبستگی زرّین ­کوب به ادبیّاتِ تطبیقی تا آنجاست که گاهی این تَطبیق و قیاس کارش به اِفراط می­ کشد و ابن ­یمین فَریُومَدی شاعرِ میان ­مایۀ سبزواری را با « هوراس » یکی از بزرگ­ترین شاعرانِ غنایی جهان ، تنها به صِرفِ وابستگیِ دو شاعر به روستا و دربار مقایسه می ­کند .

با این همه باید پذیرفت که قَریبِ پنجاه سال از نوشتنِ گُفتارهای « با کاروانِ حُلّه » می ­گُذرد . طیِّ این سالها دربارۀ زندگی و آثارِ هر شاعر منابعِ تازه­ ای به دست آمده که گُفته ­های پیشینیان را باطل دانسته و نَظریّه ­های اَدَبی جدیدی پیدا شده که اُصول و معیار و روش و قلمرو تاریخِ ادبیات را دگرگون کرده است . بنا بر این اثرِ زرّین­ کوب در زمانِ تاریخیِ خود البتّه سُتودنی است امّا از سوی دیگر چه می ­توان کرد که در مُطالعۀ آثارِ پشینیان تنها نمی ­توان از جَنبۀ تاریخی قضاوت کرد و در نقد و ارزیابی آنها حاصلِ آموخته­ ها و تجربه­ های پسینیان را نادیده گرفت . از این روست که ما در موردِ هر شاعر نقد و نظرِ خود را نیز که حاصلِ آخِرین پژوهشهای مُعتَبر است ثبت کرده ­ایم تا خواننده ضمنِ مُطالعۀ مَطالبِ نوشته ­شده در پنجاه سالِ پیش از نقد و نظرهای امروزین در بارۀ هر شاعر نیز آگاهی یابد . آنچه هست بررسیِ انتقادی با کاروانِ حِلّه در موردِ آثار و احوالِ هر شاعر با صراحت و بدونِ هیچ گونه مُجامله و تَعارف و طَعن و طَنز صورت گرفته و البتّه داوری نهایی به خواننده واگذار شده است . ص 350 ـ 352

زرّین­ کوب و نقد ادبی ، ایرج پارسی ­نژاد ، نشر سخن ، 1392

دهقان شاعر ـ دکتر عبدالحسین زرّین کوب

ابن ­یمین ـ دهقانِ شاعر

دکتر عبدالحسین زرّین­کوب

حتّی دهقانی ساده که مزرعه ­ای داشت و از دو گاوی که به دست آورده بود می­ توانست یکی وزیر و یکی را امیر نام کند ، باز در دوره ­ای که شعر را جُز در بارگاهِ پادشاهانِ روز بازاری نبود اگر شاعر می­ بود چاره­ ای نداشت جُز آنکه مثلِ سایرِ درباریان که گَه­ گاه کَمَر ببندد و بر چون خودی سلام کند امّا ابن ­یمین که با شاعری ، دهقانی مایه­ ور و آسوده بود توانست هم در گوشۀ آرام خانۀ دهقانی آسایش خاطر را به دست آورد و هم مثلِ هر شاعر دیگر از درگاهِ مُحتشمان و امیرانِ وقت نام و آوازه ­ای بیابد . این فرصت ، زندگیِ او را مثلِ زندگیِ هوراس Horace شاعر بلندآوازۀ رومی کرد که هم با دربارِ اگوست Auguste مربوط بود و هم گَه­ گاه از آسایشِ زندگیِ دهقانان لذّت می ­بُرد البتّه نه ابن­ یمین ستـایشگـری نام ­آور و قَوی­ مایه بود و نه سبزوارِ عهدِ سر به داران اِزدحامِ باشُکوه رُم را داشت .

با این همه آنچه این دهقان سبزوار در ستایشِ زندگیِ آرام و سادۀ خویش سرود هر آزاده ­ای را از خدمتِ پادشاهان سرخورده و بی ­نیاز می ­کرد و به هوسِ زندگی آرامِ بی ­ملالِ دهکده می ­انداخت :

دو قُرصِ نان اگر از گندم است و گر از جُوْ

دو تای جامه اگر کُهنه است و گر از نُوْ

به چهار گوشۀ ایوانِ خود به خاطرِ جمع

که کَس نگوید : ز اینجا خیز و آنجا رُوْ

هزار بار نکوتر به نزدِ ابن ­یمین

زِ فرِّ مملکتِ کِی­قُباد و کِی­خُسرُوْ

دیوان ابن ­یمین ، ص504

با این همه شاعر خود مُکرّر ناچار شد ، این مُلک آزادگی و قناعت را تَرک گوید و به خدمتِ و ستایشگری پردازد زیرا هر لحظه حوادث و فِتَن امنیّت و آسایشِ او را بر باد می ­داد و بدونِ امنیّت و رفاه که بی ­نیازی و آزادگی حاصل از آن است زندگیِ یک دهقان چیزی جُز تشویش و دغدغۀ مستمرّ نمی ­بود . گذشته از آن ، چون شاعر بود ، چاره­ ای نداشت جُز آنکه خود را به محتشمانِ عصر ببندد تا هم مِلک و مزرعۀ خود را از تجاورز کارافزایان در اَمان دارد و هم از آنچه هنر شاعری می­ توانست به وی هدیه کند بی­ نصیب نماند .

از این رو بود که ابن ­یمین دهقـانِ فریومد ـ که محمـود نام داشت و بعدها فخـرالدّین نیز خوانده می ­شد ـ در چُنان روزگاری به گاو و مزرعۀ خویش قناعت نکرد . چهارگوشۀ دیوارِ خود را که در آنجا می ­توانست خاطـری جمـع داشته باشد تَرک کرد و خدمتِ امیـرانِ شهر را برگُزید ، کاری که پدرش یمین ­الدّین طُغرایی نیز پیش گرفته بود .

در قریۀ فریومد ـ نزدیک سبزوار ـ ابن ­یمین مِلکی و مزرعه ­ای داشت و با کسانش در آنجا می ­زیست . از این رو با وجودِ فتنه ­هایی که در آن روزگار در خُراسان روی می ­داد ناچار غالباً در همانجا می­ ماند و برای آنکه از تجاوز و دستبُردِ مخالفان آسیب نبیند خواه ناخواه با حُکّام و امیرانِ محلّی سازش می ­کرد . در جوانی از علمِ مدرسه­ ها بهره یافته بود . به ادّعایِ خود هم از منقول بهره داشت و هم از منقول بی­ نصیب نبود . سالهای آغاز جوانی او در همین فریومد به سر آمد و در همین مزرعه که پدرش خریده بود می ­زیست . این پدر که فرزند را به ادب و دانش برآورده بود خود نیز شاعر بود و حتّی در دستگاه خواجه علاءالدّین وزیرِ خُراسان عُنوانِ مُستوفی داشت . پسرش محمود که ابن ­یمین خوانده می­ شد نیز مثلِ پدر از این وزیرِ نام ­آور با حشمت که در فریومد قدرت و استقلالی تمام داشت و از جانبِ ایلخانیان در آنجا فرمان می ­راند نواخت و حمایت می ­دید . با دهقانی که داشت در دستگاهِ وزیر نیز خدمت می ­کرد و در سایۀ قدرتِ او بی ­اندوه می­ زیست با این ­همه نه از وزیر خُرسند بود نه از این کارِ خود رضایت داشت . وقتی پدرش یمین ­الدّین وفات یافت ابن ­یمین تقریباً سی و هفت ساله بود و در شعر و هُنر در دیارِ خویش آوازۀ بلند داشت . حشمت و نُفوذِ وزیرِ خُراسان که حامی او بود روزهای آرامِ بی ­ملالِ مزرعه را برای وی مطبوع می کرد امّا این زندگی که خود از نارضایی خالی نبود دیری نپایید . ظهورِ سر به داران [1] که در آن سالها حکومتِ وزیرِ خُراسان را برچیدند دهقانِ فریومد را که بر خلافِ میلِ قلبی به دستگاهِ وزیر مربوط بود یک چند از یار و دیارِ خویش آواره کرد . نخست با وزیر به گُرگان رفت و به دستگاه یک امیر مغول ـ طغا تیمور نام ـ که در آنجا قدرت و حشمتی یافته بود پیوست امّا این امیرِ دُرشت­خویِ ناتراش را پَروایِ شاعری نبود و ابن ­یمین که از بَدِ حادثه به درگاهِ او آمده بود از این بابت در رنج و اندوه بود . از این رو تا علاءالدّین وزیر چشم از جهان فرو بَست وی نیز که از در به دری و آوارگیِ چند ساله سُتوه گشته بود گُرگان را فرو گذاشت و راهِ خُراسان پیش گرفت . دلاوری و جوانمردی مسعودِ سر به دار که « کِسوَتِ مُساوات » می ­پوشید و برای خُراسان نَویدِ آزادی و آسایش آورده بود ، برای وی نیز مثلِ بیشترِ دهقانان خُراسان روزنۀ اُمّیدی گُشوده بود .

نزدِ این سر به دارِ جوانمرد ، دهقانِ فریومد آسایش و رفاهِ گُمشده را باز یافت امّا در جنگی که بینِ سردارِ سر به داران با مُعزّالدّین کَرت ، امیرِ هرات روی داد شاعر به اِسارت اُفتاد . دیوانِ شعرش به غارت رفت و خودش ناچار به امیرِ هرات پیوست . سه سالی در خدمتِ امیرِ کَرت به سر آورد و وقتی به فریومد بازگشت مسعودِ سر به دار از میان رفته بود و دولتِ سر به داران دگرگون گَشته بود . با آنکه سر به داران شاعرِ فریومد را با گرمی پذیرفتند امّا دیگر در کارها بی ­ثَباتی­ها پدید آمده بود . از این رو ابن ­یمین با پیری که فرا رسیده بود از دربارِ امیران کنار کشید باز به سرِ زندگیِ دهقانی رفت و روزهای آرامِ زندگی روستایی را به اندیشه و تأمّل در مسائل راجع به حکمت و اخلاق گُذراند . در سال 769 که چشم از جهان فرو می ­بَست هشتاد و چهار سال داشت . حوادث و انقلاباتِ روزگار در این پایانِ عُمر او را ـ که روزی دهقانِ بی ­غمی بود ـ به ناخُرسندی و مردم گُریزی و درون ­نگری کشانیده بود . بَنگ و شراب که با آنها می ­خواست از بیم و دغدغۀ هستی در اَمان باشد برای او تشویر و دغدغۀ تازه پدید آورده بود . بلای لقوه در این روزهای آخِر عُمر صورتش را کَژ[2] کرده بود و این ­همه مصایب روحِ نستوه و آزادۀ او را از نومیدی و بدبینی گرانبار کرده بود .

دیوانِ ابن ­یمین در طیّ زد و خوردی که بینِ سر به داران و آلِ کَرت اتّفاق اُفتاد به غارت رفت و بخشِ عُمده ­ای از اَشعارِ جوانی او عَرضۀ تاراج گَشت . با این ­همه شاعر که بعد از آن حادثه بیست و شش سالِ دیگر هم زیست دیوانِ دیگری نیز به وجود آورد . دیوانی که بیشترش اَشعارِ اَواخِر عُمرِ اوست و ظاهراً از اَشعارِ عَهدِ جوانی ­اش جُز اندک ؛ مایه ­ای ندارد . در این دیوان البتّه هم قصیده هست هم غزل امّا قدرتِ طبعِ او مخصوصاً در قطعاتِ کوتاهِ اوست . این قطعاتِ کوتاه که مشحون از نکاتِ اخلاقی است غالباً موجز ، محکم ، بی ­تکلّف و لبریز از حکمت و عبرت است . تمایل به فکر و تأمّل در مسائلِ اخلاقی از مختصّاتِ اوست و مخصوصاً تنوّعِ افکار و ظرافتِ بیانش جالب است . بعضی مضامینِ او از گذشتگان ـ انوری و سعدی و مولوی ـ گرفته شده است امّا بیانِ سادۀ او تأثیرِ خاصّ دارد . روی هم رفته در شعرِ او غَثّ و سَمین بسیار است . گاه روانی و انسجامِ کلامِ سعدی و ظَهیرِ فاریابی را به خاطر می ­آورد و گاه از الفاظِ مُضطرب و مَعانیِ مُبتذَل هم در نمی­ گُذرد . در قصاید بیشتر به اَنوری نظر دارد و بعضی از مَضامینِ او را نقل و اِقتباس می ­کند . ظَهیر فاریابی ، مسعود سَعد و حتّی بندارِ رازی نیز از نظرِ او دور نمانده ­اند و پیداست که دهقانِ فریومد با دیوانهای شاعرانِ کُهَن اُنس و آشنایی داشته است لیکن هر چند با وجودِ سعیِ بسیار که ورزیده است از عُهدۀ تقلید درستِ استادانِ کُهَن برنیامده است از ساده­ دلی خود را در ردیفِ عُنصری و اَنوری می شُمرده است . با این ­همه در غزل نیز مثلِ قصیده کم­ مایه است و غزلهایِ او غالباً از مَعانی مبتذل و عادی مَشحون است و لُطف و رونقی ندارد لیکن در ارزشِ قطعاتِ او جایِ شکّ نیست . در این قطعاتِ کوتاه و پُرمعنی شاعر اندیشه­ هایی دقیق و سَنجیده را در قالبِ تمثیلات و تشبیهاتِ قَوی بیان می ­کند و هر چند گَه ­گاه در آنها خللهای لفظی نیز هست باز غالبِ آنها اصالت دارد و از این حیث او را در بینی گویندگانِ آن روزگار کم­ مانند می ­توان شُمُرد .

حکمتِ عملی او بر تجربه و عقلِ سَلیم مُبتنی است . حوادثِ زمانه که او را با فراز و نَشیبِ زندگی آشنا کرده است او را در هر قدم به حکمت و عبرت رهنمون می ­شود امّا این حکمت و عبرت حاصلِ تجارِب اوست . از این رو با تفاوتِ احوال در آنها گَه ­گاه تفاوت پدید می ­آید چُنانکه در هنگامِ فَراخ ­دستی از لُزومِ سخاوت سخن می­ گوید و وقتی خود باز به تنگدستی می ­اُفتد از میانه­روی جانبداری می ­کند چون از کارِ دهقانی ـ به سببِ حوادث و فِتَن ـ چُنانکه باید بهره ­ای نمی ­یابد به کارِ دیوانی می ­پردازد امّا هر جا که وجدانش بیدار می ­شود از قَباحتِ این بندگی خجالت می ­کشد . مَناعتِ طَبع او را نَهیب می­ زند و از تسلیم به تمایلاتِ جاه ­طلبانه ملامت می ­کند . از این روست که اگر گاه مثلِ دیگر شاعران تَن به بندگیِ پادشاهان می­ دهد سرانجام از آن باز می ­آید و همۀ مُلکِ سَلاطین را با دو گاو مزرعه ­ای سودا می ­کند :

دو تای گاو به دست آوری و مزرعه ­ای

یکی را « امیـر » و دگر را « وزیـر » نام کنی

و گر کفافِ مَعاشت نمی­ شود حـاصـل

رَوِی و شامِ شبی از جُهـود ، وام کنی

هـزار بـار از آن بِه که بامـدادِ پـگـاه

کمَر ببندی و بر چون خود ، سلام کنی

دیوان ابن­ یمین فریومدی ، ص 528

در این اخلاقِ تجربی که ابن ­یمین پیشنهاد می ­کند سعی و عمل اهمّیّتِ خاصّ دارد . وی بر خلافِ صوفیّه تکاپو در طلبِ روزی را خلافِ توکّل نمی ­داند و هر چند آز و حِرص را به هیچ وَجه روا نمی ­بیند سعی و عمل را جهتِ رهایی از فقر و نیاز لازم می ­شُمارد . با این ­همه تأثیرِ شُومِ جَبر و تقدیر را نیز فراموش نمی ­کند و همین اندیشه است که در کشاکش طوفانِ حوادث ـ آنجا که انسان با نیرویِ قاهری که از اختیارِ او بیرون است بر نمی ­آید ـ وی را هم به پایداری و سرسختی وا می­ دارد و هم به تسلیم و رضا رهنمون می ­شود و چون در چُنین حالی از انسان ضعیف جُز تسلیم کاری بر نمی­ آید در این صبر و تسلیم ، ذوق و حلاوت می ­یابد امّا این صبر و تسلیم دیگر خواری و مَذلّت نیست ، خردمندی و روشن­بینی است که می­تواند انسان را از دغدغۀ فنا و زوال در اَمان دارد .

بدین گونه دهقانِ شاعر ، قناعت را البتّه شرطِ آسودگی می­ داند و تأکید می­ کند که جاه و مَقامِ دنیا ـ که دایم با تَزَلزُل و بی ­ثَباتی همراه است ـ ارزشِ آن را ندارد که انسان برای خاطرِ آن خویشتن را به بندگی دیگران وادارد امّا چون جهاندیده و کاراُفتاده است فراموش نمی ­کند که آزادمرد وقتی می ­تواند در میانِ گروه به حُرمت زندگی کند که از خَلق بی ­نیاز باشد و کسی که محتاج خَلق باشد قَدری ندارد . از این روست که زر را تا آنجا که اسبابِ شادکامی از اوست مایۀ خُرّمی می ­شناسد لیکن چون رزق مقدّم است برای آن اندوه خوردن را فایده­ ای نمی ­بیند و هیچ چیز را از قناعت و خُرسندی بهتر نمی ­شناسد . با این­ همه سعی و جَهد را لازم می­ داند و برای نیل به مقاصدِ عالی تحمّلِ خطر را واجب می ­بیند . در حقیقت آنچه مطلوب اوست نه جاه و مالِ حریصان است نه فقر و نیازِ درویشان ، مطلوبِ او آسایشِ باطنی است که وصولِ بدان سعی و عمل می ­خواهد و بی ­سعی و عمل نیل بدان دست نمی دهد . در عینِ حال شاعر از تجربۀ زندگی و از تزلزلِ روزگار درسِ حَزم و بدبینی آموخته است . مردم ­گُریزی او از همین حَزم و بدبینیِ او ناشی است . از این روست که مردمِ جهان را سه فرقه می ­خواند :

ـ جمعی مثلِ طعامند که انسان از آنها گُریزی ندارد .

ـ فرقه­ ای مثلِ دارو هستند که دستِ کم گَه ­گاه بدانها حاجت هست .

ـ باقی مردم مثلِ دردند که باید از آنها پرهیز کرد و نگذاشت که آینۀ دل از دَمِ آنها تیرگی بیابد .

با این ­همه صحبتِ دوست ـ دوستِ یکدل و یکرنگ ـ را نعمت می ­شُمُرَد و سر و زر را نیز در راهِ دوست قدری نمی نَهَد امّا اندیشۀ زوال و فنایِ جهان هیچ نعمتی را در نظرِ وی شایستۀ دلبستگی نمی ­گذارد . مثلِ خیّام ـ امّا با بیانِ یک دهقانِ سادۀ خوش باور ـ می ­گوید :

زِ دیوانه ­ای کرد روزی سؤال

سُلیمانِ مُرسل علیه ­السّلام

که چون بینی این سلطنت که ­از پدر

مرا ماند با این همه احتشام ؟

چه خوش گفت دیوانه او را جواب

که : چون نیست این مملکت مستدام

پدر مدّتی آهنِ سَرد کُوفت

تو در بادپیمودنی صبح و شام

دیوان ابن ­یمین فریومدی ، ص 470

با کاروانِ حُلّه ـ دکتر عبدالحسین زرّین­کوب ، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان ، چاپ سوم 2535 ، ص 263 ـ 270 و ص 340


[1] ـ در بابِ نهضتِ سر به داران و انعکاسِ آن در بینِ طبقاتِ عامّه رجوع شود به رسالۀ پطروشفسکی ، نهضتِ سر به داران در خُراسان ، ترجمۀ کریم کشاورز ، در فرهنگ ایران زمین ، ج 10 / 4 ـ 1 ، طهران 1341

[2] ـ

مرا صورت از لَقوه گر کَج شود

چه نُقصان رسد زآن به معنی راست

اگر چه فتد تیر در احتراق

و گر چند گیرد تنِ ماه کاست

زِ معنی ندارد کَسی آگَهی

که مانندِ آیینه صورت نماست

دیوان ابن ­یمین فریومدی ، ص 354

آن کس که بداند ...

دکتر سیّد ضیاءالدّین سجّادی در کتابِ اشعارِ معروف ص 181 قطعۀ معروفِ ذیل را همراه با اختلافِ نُسَخ گویندگان هر یک را به تفصیل ذکر کرده ­اند . گویندۀ آن فَخر رازی باشد یا ابن ­یمین فَریُومَدی و یا ... ترجمۀ سخنی حکمت ­آمیز است که قدیم ­ترین کس که بدو منسوب داشته ­اند خلیل بن احمد عَروضی متولّد صد هجری است .

آن کس که بداند و بداند که بداند ـ اسبِ طَرَب از گُنبَدِ گردون بِجَهانَد

آن کس که نداند و بداند که نداند ـ هم خویشتن از ننگِ جهالت بِرَهانَد

آن کس که بداند و نداند که بداند ـ بیدارش کنید که در خواب نماند

آن کس که نداند و نداند که نداند ـ در جَهل مُرَکَّب اَبَدُالدَّهر بماند

با کمی تغییر از « آب است و تریاک » ، سیّدعلی­ محمّد سجّادی ، ص 139

در روایتی هم از قول امام علی علیه السّلام نقل شده است .

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : اَلرِّجَالُ أَرْبَعَةٌ :

رَجُلٌ يَدْرِي وَ يَدْرِي أَنَّهُ يَدْرِي ، فَذَاكَ عَالِمٌ ؛ فَاسْأَلُوهُ .

وَ رَجُلٌ لاَ يَدْرِي وَ يَدْرِي أَنَّهُ لاَ يَدْرِي ، فَذَاكَ مُسْتَرْشِدٌ ؛ فَأَرْشِدُوهُ .

وَ رَجُلٌ لاَ يَدْرِي وَ لاَ يَدْرِي أَنَّهُ لاَ يَدْرِي ، فَذَاكَ جَاهِلٌ ؛ فَارْفُضُوهُ .

وَ رَجُلٌ يَدْرِي وَ لاَ يَدْرِي أَنَّهُ يَدْرِي ، فَذَاكَ نَائِمٌ ؛ فَأَنْبِهُوهُ .

معدن الجواهر و ریاضة الخواطر ، جلد۱ ، صفحه۴۱

و نيز فرمود : مردم بر چهار قسمند :

يكى آن مردى است كه مي ­داند و مي ­داند كه مي ­داند پس او عالم و دانا است از او چيز بپرسيد .

و ديگر آن مردى است كه مي­ داند و نمي ­داند كه مي ­داند پس او در خواب غفلت است بيدارش نمایيد .

و ديگر مردى است كه نمي ­داند و مي ­داند كه نمي­ داند پس او طالب ارشاد و هدايت است او را راهنمایى كنيد و تعليم نمایيد .

و ديگر مردى است كه نمي ­داند و نمي­ داند كه نمي­ داند پس او مردِ جاهل و نادان است او را تَرك نمایيد و به حال خود گذاريد .

نزهة النواظر ؛ ج ۱ ؛ ص ۴۸

پاسخ حَکیمانه !

1ـ عُنصُرالمَعالی در قَرنِ پنجم نوشته است :

چُنين گويند که ؛ سُقراط را مي بُردند تا بِکُشند و او را اِلحاح کردند که بُت ­پَرست شو .

گُفت : مَعاذَ الله که جُز صانِع را پَرَستم !

بِبُردَندَش تا بِکُشند . قومي از شاگردانِ او با وي بِرَفتند و زاري مي کردند ، چُنانکه رَسم رفته است .

پس او را پُرسيدند که : اي حَکيم اَکنون چون دِل بَر کُشتَن نَهادي ، بِگو تا تو را کُجا دَفن کنيم ؟

سُقراط تَبَسُّم کرد و گُفت : اگر چُنانکه مرا بازيابيد هر کُجا خواهيد دَفن کُنيد .

يعني که ؛ آن نَه من باشم ، که قالِبِ من باشد .

قابوس­نامه ، عُنصُرالمَعالی ، باب بیست و هشتم ( اندر دوست گُزیدن و رَسم آن )

2ـ همين مَضمون را نظامي در قَرنِ ششم در اِسکَندرنامه بدين صورت آورده است :

به سُقراط گفتند که : ­اِي هوشمَند

چو بيرون رَوَد جان از اين شَهربَند

فُرومانَد از جُنبِش اَعضايِ تو

کُجا بِه بُوَد ساختَن جايِ تو ؟

تَبَسُّم­ کُنان گُفتِشان اوستاد

که : بَر رَفتِگان دل نبايد نَهاد

گَرَم بازيابيد گيريد پاي

به هر جا که خواهيد سازيد جاي

نظامی ، اسکندرنامه ، بخش 47

3ـ در قَرنِ هشتم ابن ­يَمين تَحتِ تَأثير يکي از اين دو و يا هر دويِ آنها چُنين سُروده است :

یکی پُرسید زِ اَفلاطون به گاهِ نَزع که : اِی دانا

کُجا دَفنَت کُنَم وقتی که روی اَز خَلق بَرتابی ؟

بَرآوَرد از جگَر آهی حَکیمِ زنده­ دِل وآن گَه

بِگُفتَش : دَفن کُن هر جا که خواهی گر مرا یابی !

مَدار ابنِ ­یَمین زین پَس ، نَظَر بَر تَن چو دانِستی

نَه این خاکی ! نَه این بادی ! نَه این آتش ! نَه این آبی !

زِ خود گَر آگَهی خواهی ، به کُویِ نیستی دَرشو

که تو در عالَمِ هَستی ، نَه بیداری که در خوابی !

دیوان ابن ­یمین ، ص547

ابن ­یمین ( دهقان شاعر ) ، ناصر بهرامی ، ناشر مؤلّف ، چاپ اوّل ، 1387

عَلاءالدّین هِندو

روزی بر من شَخصی اِعتراض می­ کرد که : « عَلاءالدّین هِندو » مَردِ ظالم و عَوان است و تو او را اِرشاد می ­کنی ، این چگونه باشد ؟

گفتم : او خود مُسَلمان است ، اگر یَهودی یا تَرسایی به نزدِ من آید او را به طَریقِ حَقّ اِرشاد کنم و سَعیِ خود دَریغ ندارم تا او در سُلوکِ خود مشاهده کند که کدام دین کامل­ تر است و به اضطرارِ عَقل مُتابِعِ آن دین گردد .

مرا تحقیق شده است که این هفتاد هزار حجاب که بنده به آن مَحجوب است

ـ اگر کسی گوید که « لا اِله الّا الله و آدم رَسُولُ الله » و ریاضت کشَد دَه هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « نوح رسولُ الله » گوید بیست هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « ابراهیم رسولُ الله » گوید سی هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « موسی کَلیمُ الله » گوید چهل هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « عیسی رسولُ الله » گوید پنجاه هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « داود خلیفة الله » گوید شصد ( شصت ) هزار حجاب دیگر رَفع شود .

ـ و دَه هزار حجاب دیگر رَفع نگردد تا نگوید که « لا اِله الّا الله ، محمّد رسولُ الله » .

پس تَرسایی که پیشِ من سُلوک کند او را مَرتبه ، مَرتبه و مقام ، مقام عُبور دهم تا آنجا که در بَند شود و هر چند که جَهد کند تا آنجا رسد و چون آنجا رسیده باشد و آنچه من گُفته باشم به عینه دیده باشد او را بر سُخَنِ من اِعتماد شده باشد چون حجابی شَصتم هزار بماند او را گویم : « اگر می­ خواهی که این حجاب رَفع شود به مُحَمَّد رَسُولُ الله ایمان می ­باید آوَرد . » و در حال ایمان آرَد .

چهل مجلس ، شیخ عَلاءُ الدّولۀ سمنانی ، به اهتمام عَبدالرَّفیع حقیقت ، انتشارات اَساطیر ، چاپ اوّل ، 1379 ، ص 115 ـ 116

حَسَنَک کُجایی ؟

حَسَنَک کُجایی ؟

نزدیکِ غُروب بود امّا از حَسَنَک خبری نبود . همۀ حیوانها گُرسنه بودند .

گاوِ قَهوه­ ای « ما ... ما » می ­کرد و یونجه می­ خواست .

گوسفندِ سفید « بَع ... بَع » می­ کرد و عَلَف می ­خواست .

بُزِ سیاه « مَع ... مَع » می ­کرد و گُرسنه ­اش بود .

مُرغِ حَنایی قُدقُد می ­کرد و برای جوجه ­هایش دانه می ­خواست .

خُروس با صدایِ بلند می ­خواند : « قوقولی قوقو » و دانه می­ خواست .

همۀ حیوانها گُرسنه بودند و حَسَنَک را می ­خواستند .

سگِ با وَفای حَسَنَک « واق واق » کرد . یعنی حَسَنَک دارد می ­آید . این قَدر سر و صدا نکنید !

حَسَنَک دَوان دَوان آمد .

برای گاو یونجه ریخت .

به بُزِ سیاه و گوسفند عَلَف داد .

مُشتی دانه پیشِ مُرغ و خُروس و جوجه ­هایش ریخت .

برای سگ هم غذا گذاشت .

حَسَنَک تصمیم گرفت از فردا غذایِ حیوانها را زودتر بدهد تا گُرسنه نمانند .

خُدا فرموده است : با حیوانها مهربان باشیم و به آنها آزار نرسانیم .

.............................................................................

حَسِن ­جو دِکُوجینی ؟

نِزدیکا غِروب بُو . [ یعنی ؛ تِنگی غِروب ، اَفتُو دِ زِردی بُو ] اَمّبَ از حَسِن­ جو خِبَری نِبُو کی نِبُو ! همه حَیوَنا گوسنَه بی ­یِن . [ اَخِه بِگوو اَذُونی وَربُوم ، نِمازی شُوم به کُوجی مِری ؟! ]

گُوِی قَهوِگی عُرَّه وَرمِکشی ، سِبِست [ یَ تِریت ] مِخاستَه .

گوسبِندی سِفِد وَر وَر مِکرد ، عَلَف مِخاستَه .

بُزی سیا مَع مَع مِکِرد ، ( یعنی ؛ زِبو به کُوم وَنِمُوگذاشت . ) گوسنَه رفته بُو .

مُورغی حَنَیی قُودقُود مِکِرد ، بِرِ جوجه ­هاش چُونَه مِخاست . ( نمازی شُوم مورغ مِرَه وَجا ، چونِه چی ؟! )

خِرُس جِغ مِکشی ، قوقولی قوقو مِکرد ، چُونَه مِخاست . ( حَلَه یِک وَختی مورغو خِرُس به طبیله وو بِهَربِند مِرِن ولی جوجَر وَ زِری دِستِ پُ گُو نِمِنِن . )

همه حَیوَنا گُوسنَه بی ­یِن ، حَسِن ­جور مِخاستِن .

سَگی وِفَداری حَسِن ­جُو حَوحَو کِرد کی : چِتَنِه ؟! حَسِن­ جُو دَرَه می ­یَه ! اِقذِر سَر و صِدا مَکنین !

حَسِن ­جُو ، مِدَویست ، اَمَه .

بِرِ گُو سِبِست بِرِخت .

وَ بوزی سیا و گوسبِند عَلَف دا .

یَک کِمی چُونَه وَ پیشی مورغو خِرُسو جوجه­ هاش بِرِخت . ( یارام یَکی دِ طِبیلَه وو بِهَربِند چونَه مِریزَه ؟! )

بِرِ سَگام غِذا بُوگذاشت . ( خُودا مَرگام تِه ، حَساب هُشکی دِگَه نِبُو کی حَیوَنِکُور سَر وَکنِه ! )

حَسِن ­جو وَ خودا خُودِش گُوفت : از فِردا غِذُ حَیوَنار زودتر بِتام تَ گوسنَه بِنِمَنِن .

خُودا گوفتَه : وَ حَیوَنا مِهرِبُو بَشیمُو به اونا اَزار بِنِرسَنیم .

نُصرَتِ لشکر سبزواری کی بود ؟

نُصرَتِ لشکر سبزواری کی بود ؟

حکایتهای زندگی اینقَدر عجیب هستند که آدمی را حیران می­ کنند . روزی نگارنده در سال 1373 مشغولِ کارِ بنّایی بودم که زنگِ منزل زده شد ، از این رو بیدرنگ دَمِ در رفته با آقایی که حُدودِ 55 سال یا بیشتر داشت و چاق و چِلّه و خوش­ بیان بود رو به رو شدم . اینقدر از دیدنم خوشحال شد که چند بار سر و روی پُر گَچ و سیمانی ­ام را بوسید و خدا را شُکر گفت که پس از سالها و ماهها جُستجو در تهران و خُراسان مرا که از چند ماه پیش همسایۀ تقریباً دیوار به دیوارش شده بودم شناخته است که تَوَحُّدی خودِ من می ­باشم که روزی چند بار در همین خیابان پیاده از جُلو منزلش می ­گُذشتم و او نیز متقابلاً روزی چند بار با بی ­اِم ­ویِ دستِ دومِ خود از جُلوِ خانه ­ام می ­گذشته است . به هر حال چون مشغولِ کار بودم به منزل نیامد و به بعد موکول کرد که با فُرصتِ بیشتری بنشینیم و صُحبت کنیم . فقط از گُفتارش این به یادم ماند که روزِ دیگر که عکسِ نُصرتِ لشکر را برایم آورد گفت : « نامِ من محمّد است . اصلاً از کُردهای شادلو مقیمِ سبزوار می ­باشم که پدرانم از سالیانِ پیش برای نظم و انتظامِ سبزوار به این شهر آمده و در آنجا سُکنی گرفته بودند . »

به گُمان در موردِ انتسابِ خود به نُصرتِ لشکرِ سبزواری گفت که پدرِ مادرش بوده است . او گفت چند روزِ دیگر باز خواهد آمد امّا یک هفته بعد دو پسر بچّۀ نوجوان دَمِ منزل آمدند و گفتند : اگر عکسهای نُصرَتِ لشکر را لازم ندارید مادرم که گویا نواده یا دخترِ محمّدخانِ شادلو است ما را فرستاده که بازپس بدهید .

گفتم : قرار بود خودِ آقای محمّدخانِ شادلو پدر بزرگِ شما بیاید که صُحبت کنیم ؟

گفتند : او همان شب که عکسها را به شما داد ، سکته کرد و مُرد و ما امروز مراسمِ هفتِ او را به جا آوردیم !!

از این رویداد بسیار حیرت کردم بویژه که اطّلاعاتِ کافی را برای درجِ حکایتِ نُصرتِ لشکر هم از ایشان به دست نیاورده بودم . به هر حال از ایشان خواهش کردم از مادرشان که دخترِ محمّدخان است و از اقوامِ خود بپرسند که ؛ نُصرتِ لشکر کی بوده ؟ و برایم بنویسید و بیاورید ، من هم عکسها را به لیتوگرافی بُرده و فیلمِ آنها را بگیرم و به شما پس دهم .

دو روزِ دیگر که عکسها را دادم ، این نوشته را از آن نوجوان به نامِ آقای فاضلی گرفتم که او هم اطّلاعاتی که از نُصرت لشکر به دست آورده بود ، برایم آورد و روزِ بعد هم متوجّه شدم آنها هم این محلّه را تَرک کرده و رفته ­اند ، بدونِ اینکه آدرسی از خود بدهند . به هر حال آقای فاضلی نوشته بود :

نُصرت لشکر که در سالِ 1313 خورشیدی درگُذشت ، حدودِ 45 سال داشت . نامش علی ­اصغرخان منوچهری عسکر یاور ( سرگُرد ارتش ) فرزندِ حاج شیخ عظیم مجتهد بود که در روستای قلتق زنجان به دنیا آمد . ( حدودِ 1268 خورشیدی ؛ یعنی 17 سال پیش از تاریخِ مشروطیّت ، که در سال 1285 روی داد . ) در 14 سالگی از پدرش رَنجید و به روسیه فَرار کرد و بعداً واردِ دانشکدۀ اَفسری روسیه شد و به پایان رسانید . پس از انقلابِ اُکتبر 1917 شوروی ، به ایران بازگشت و در ارتشِ ایران استخدام شد . پیش از روی کار آمدنِ رژیمِ کودتایی رضاخان به زندان اُفتاد امّا به سببِ نُفوذِ مادرش که از شاهزادگانِ قاجار بود از زندان و اِعدام نجات یافت . امّا او که خود را برتر از خیلی­ها می­ دانست حاضر به اِجرای فَرامینِ آنها نشد و سر به عصیان برداشت و با 13 نفر از یارانِ خود به نواحیِ کوهستانی بینِ سمنان و دامغان آمد و در گَردنۀ آهوان مُقام گرفت و به راهزنی کاروان بویژه کاروانهای دولتی پرداخت و بر تقویتِ نیروهای خود اَفزود و منطقه را بیش از پیش ناامن کرد . سپس به تحریکِ حُکّام و متنفّذانِ محلّی در صددِ حمله به تهران برآمد .

دولتِ کودتا که خود به قَدرِ کافی درگیری و دردِسر داشت از این پیشامد ، نگران شده ، پیشدستی نموده ، به تَحبیبِ قُلوب از او پرداخت که از این کار او را بازدارد . به همین سبب حُکمی تقدیرآمیز مبنی بر داشتنِ سِمَتِ « فرماندهی کُلِّ ناحیّۀ امنیتی شرقِ مملکت » را به ایشان واگُذار کرد و او به حُدودِ شاهرود و سبزوار آمد تا جُلوی غارتگران و تاخت و تازِ اَشرار و تُرکمانان در این منطقه را که بر زائرینِ امام رضا (ع) وارد می ­آورند بگیرد . چُنانکه هفت نفر را در گَردنۀ سنگ ­کلیدر سبزوار زنده گَچ گرفت و لایِ دیوار گُذاشت و تا حُدودی منطقه را اَمن کرد .

او از طرفِ امیر اعظمِ عَضُدی حاکمِ شاهرود به خاطرِ اقداماتِ موفّقیّت ­آمیزش لقبِ نصرت لشکر یافت . او در جنگ با خدو سردار در سال 1299 خورشیدی در شیروان هم شرکت داشت که از ناحیّۀ شکم گلوله خورده و روده ­هایش پاره شده بود که موردِ جرّاحی قرار گرفت و از رودۀ پلاستیکی استفاده کرد . در اوایلِ دولتِ رضاشاهی بازنشسته شد .

او در فُرومدِ سبزوار زادگاهِ ابن ­یمین که جایی خوش آب و هواست حُکومت می ­کرد و باغ و اَملاکِ زیادی در آنجا به دست آورد . قلعۀ نُصرتیّه و باغِ نُصرتیّه در یک کیلومتری غربِ فرومد از املاکِ اوست .

به هنگامِ قیامِ زُلفو [ ذُلفو ] سردارِ کُرد در خُراسان [ حُدودِ سالِ 1307 که در جلد هفتم به آن خواهیم پرداخت . ] زُلفو [ ذُلفو ] خود را به فُرومد رسانید . شبانه نُصرت لشکر را به خاطرِ داشتنِ اَسلحه و پول ، او را در باغِ نُصرتیّه که دورانِ بازنشستگی را می ­گُذرانید ، دستگیر و برای اعتراف نمودن به جَواهرات و اَسلحه ، چپّه از پا آویزان کرد . چون نیروهای دولتی به آنجا نزدیک شده بودند ، زُلفو [ ذُلفو ] از بیمِ گرفتاری خود نُصرت لشکر را برداشته و به کوههای اطرافِ اسفراین بُرد .

در بینِ راه یکی از نوکرانِ زُلفو [ ذُلفو ] که محافظِ نُصرت لشکر بود چون قبلاً از نوکرانِ نُصرت لشکر بوده ، به پاسِ نان و نمکِ او ، شبانه دست و پایش را از زنجیر باز می ­کند و فراریش می­ دهد و او به فُرومد می ­رود . به دنبالِ این جریان رودۀ جرّاحی شدۀ او دوباره چِرکین می ­شود که او را به مشهد آورده و عمل می ­کنند و سالِ بعد در 45 سالگی فوت می ­کند .

حَرَکَت تاریخی کُرد به خُراسان / 5 ، کلیم الله توحّدی ، نشر مهبان ، 1377 ، ص 112 ـ 114

در بالای این مطلب ، عکس « اکبر فاضلی » درج شده ، ظاهراً چون مطلب با فاصله نوشته شده ، نویسنده نام « اکبر » را « محمّد » و سال 1372 را 1373 نوشته است . اکبر فاضلی در بهمن ماه 1372 در مشهد سکته کرده و جنازه ­اش را به فرومد آورده ­اند . البتّه متنِ نوشته شده اِشکالاتی دارد .

مسجد جامع فَریُومَد ( فرومد )

مسجد جامع فَریُومَد ( فرومد )

مسجد فَریُومَد از مساجدِ دو ایوانی فاقدِ کتیبۀ تاریخ­دار است امّا با توجّه به ویژگیهایش برخی آن را خوارَزمشاهی ( خوارزمی و دیگران ، 1391 : 16 ) و برخی مُغولی ( ویلبر ، 1346 : 169 ) دانسته ­اند . گُدار این بنا را بر اساسِ نوعِ پِلان از نوعِ خُراسانی دو ایوانی دانسته­ است . ( گُدار ، 1371 ، ج 2 : 259 ) ( شکل 16 ـ 1 )

قدیمی ­ترین قسمتِ مسجد به دورۀ سَلجوقی مربوط است و سپس در دورۀ مُغول تعمیر شده و تغییراتی در آن راه یافته ، برخی آجُرچینی سَبَدشکلِ دیوارِ شَرقی را سَلجوقی دانسته­ اند ( زارعی ، 1390 : 105 ) . بر صفحه­ های جُلو و دو طرفِ ایوان طرحهای پُرکار تَسمه­ ای و سُفالکاری دیده می ­شود . این بنا از داخل با گَچبُری و از خارج با آجُر پوشیده و مُزَیَّن شده است . دو ایوانِ مسجد در ضلعِ شُمالی و جُنوبی هستند و در دو ضلعِ دیگر شبستان بوده که آسیب دیده و تخریب شده است .

ورودی مسجد در ضلعِ شُمالی با تزیینات آجُری ، گَچی و کَتیبه مُزَیَّن است . دیوارهای داخلیِ سَردَر ، با گَچبُری و مُقَرنَس تزیین شده است ( خوارزمی و دیگران ، 1391 : 16 ـ 17 ) . در اِزارۀ ورودی ، اِزاره ­های داخلی و زیر طاقهای جبهه­ های شرقی و غربی از شیوۀ شِبهِ آجُری ( آجُر دروغین ) استفاده شده است . برخی از این نُقوشِ کُلوکبَند که بر زمینۀ مُرَبَّع شکل گرفته ­اند بی ­شباهت به رِباط شَرَف نیستند . همچُنین نُقوشِ چلیپاییِ بنا ( شکفته ، 1398 : 110 ) در مَساجدِ جامعِ اصفهان ، بِرسیان و اُشتُرجان نیز وجود دارد . نمایِ ایوان آجُری ، مُنَقَّش به نُقوشِ هِندسی ، گیاهی و طَرحهای تَسمه ­ای است . بر پیشانیِ دو ایوانچۀ طَرَفَینِ ایوان ، تزییناتِ آجُرکاری شش ­وَجهی است که در وَسَطِ آنها کاشی قرار دارد ( تقوی و دیگران ، 1395 : 6 ) . در بالای چهارطاقِ کوچک ، در کنارِ ایوان ، دو طاقِ کور ( طاق ­نَما ) است ( شکل 16 ـ 1 ، 4 و 5 ) . طاق ­نَمای سَمتِ قِبله دارای قوسهای سه­ تایی ( کولی ­دار ) است ( شکل 16 ـ 4 ) در حالی که جبهۀ رو به رویی دارای قوسِ مُثَلَّثی است ( شکل 16 ـ 6 ) . تقریباً کُلِّ بنا با تزییناتِ گَچبُری ، آجُری و گاه لُعابدار مُزَیّن است ( شکل 16 ـ 2 ) . تزییناتِ نَوارهای تزیینی ، آجُرهای مستطیلی پیش ـ ­شکلی با اُلگوی هِندسی ، همراه با طرحِ گُلِ بَرجَسته در قسمتهای فرورفتۀ نِگینی است ( شکل 16 ـ 6 و 7 ) . و آجُرهای ستاره­ ای دَه پَر با نقشِ بَرجَستۀ گُلدار ، اُلگوی ایجادشده را تزیین می­ کند ( شکل 16 ـ 3 ) . آجُرهای پیش ـ شکل مُدَوَّل مُثَلَّثی ، حاوی نُقوشِ هِندسی و نُقوشِ گُل ­بَرجَسته ، لَچَکیهای هر دو ایوان و طاقهای کور را تزیین می­ کنند . آجُرهای بادبادکی­ شکلِ مُهری ( شکل 16 ـ 8 ) در حاشیه ­ها در نَمای شُمالِ شَرقی استفاده شده امّا آجُرهای قالبدار با همان اُلگو در نَمایِ ایوانِ قِبله بر آجُرهای مُرَبَّع اِجرا شده است ( شکل 16 ـ 8 ) . آجُرهای مُدَوَّل « پیش شکل » به شکلِ مُرَبَّع ، مُستَطیل ، مُثَلَّث و ستاره ­ای هستند . قسمتهای لُعابدارِ پیروزه ­ای آجُرهای قالب ­زده در بالای پیلکِ ایوانِ غربی که بر اَثَرِ زلزله فرو رفته ، در موقعیّتهای اشتباه نَصب شده ­اند ( شکل 16 ـ 10 ) . اکثرِ این تزییناتِ لُعابدار از عَناصِرِ کوچک پیروزه ­ای بُرِش­ خورده هستند امّا برخی از تزییناتِ رنگی تَک رنگ ، لُعابِ بَرّاق و زیر لُعاب وجود دارد . آجُرکاریهای مسجد فُرومَد کاملاً متفاوت از زوزن و گُناباد است امّا مُشابه با آن را می ­توان در تَختِ سُلیمان ( کیانی ، 1362 : 139 ) ، مسجد خُسروشیر ( مولوی ، 1354 ) ، مجموعۀ بَسطام و نَطَنز ، دید ( 30 ـ 21 : 2014 ، Sayyadshahri ) .

خراسان نامک ( مقالات باستانشناسی ، تاریخ و معماری خراسان در نکوداشت مقام علمی استاد رجبعلی لباف­ خانیکی ) گردآوری و تدوین : میثم لباف­خانیکی ، با همکاری : محمّدمهدی امینی قمی ، چاپ اوّل ، 1400 ، ناشر ؛ خانه اندیشمندان علوم انسانی . ص 542 ـ 543

منابع

خوارزمی . م ، م . طاووسی ، ح . پورمند ، ج . نیستانی ، ( 1391 ) ، « مطالعه­ ای در نقوش هندسی تزئینات معماری در مساجد گُناباد ، مَلِک زوزن و فریومد » ، هنرهای زیبا ـ هنرهای تجسّمی 17 ، ( 3 ) : 13 ـ 22 .

ویلبر . د . ، ( 1346 ) ، معماری اسلامی ایران ، دورۀ ایلخانیان ، ترجمۀ عبدالله فریار ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب

گُدار . آ ، ی . گُدار ، م . سیرو و دیگران . ( 1371 ) آثار ایران ، ترجمۀ ابوالحسن سَروقَد مقدّم ، ج سوم ، بنیاد پژوهشهای اسلامی .

زارعی . م ، ( 1390 ) ، فریومد و مسجد جامع آن ، مطالعات باستانشناسی ، 3 ( 2 ) : 93 ـ 128 .

شکفته . ع ، ( 1398 ) ، « مطالعۀ تطبیقی آرایه­های گچی در دو بنای شاخص از خُراسانِ بزرگ : رباط شرف و مسجد فریومد ، ( خوارزمشاهی و ایلخانی ) » نگرۀ 52 : 101 ـ 121 .

تقوی . ع ، ا . حمیدی ، ا . جودکی ، ( 1395 ) ، « تحلیل و بررسی نقوش تزئینی در معماری مساجد دورۀ خوارزمشاهیان در خُراسان بر اساسِ رویکردِ سُنّت­ گرایی » ، نگارینه هنر اسلامی 12 : 4 ـ 19 .

کیانی . م ، کریمی . ف ، ( 1362 ) ، مقدّمه ­ای بر هنر کاشیکاری ایران ، موزه رضا عبّاسی .

مولوی . ع ، ( 1354 ) آثار باستانی ایران ( خُراسان ) ، انجمنِ آثار ملّی مشهد .

مَهریّۀ زنانِ سبزوار

هنگامی که به سبزوار آمدم قسمتی از شکایات که چه در تهران و چه در سبزوار به من اِرجاع شده بود حکایت از آن داشت که دارایی سبزوار ، از مُتَمَوِّلین مالیات نمی ­گیرد و همۀ مالیات بر گَردنِ کَسَبۀ خُرده­ پا تَحمیل می ­شود . به موجبِ قانونِ مالیات بردرآمدِ وقت ، فَرماندار ؛ رئیسِ کُمیسیونِ مالیات بردرآمد بود و در سبزوار و غالبِ فرمانداریها ، مُعاونِ کُمیسیون در این کُمیسیون شرکت می ­جُست . تصمیم گرفتم یکی دو ماه خود در این کُمیسیون شرکت کنم تا از درست یا نادرست بودنِ این گونه شکایات مُستَحضَر شوم زیرا پَروندۀ مالیاتی تُجّار و مالکانِ عُمده ­تر در آنجا مَطرح می ­شد . 

در همان جلساتِ اوّل ؛ پروندۀ یک گاراژدار معروف مطرح بود . سَنَدِ ذمّه ­ای به مبلغِ چهارصد هزار تومان از شخصی داشت که آن شخص را هم اتّفاقاً در همان روزهای اوّل شناختم . جوانی از لحاظِ تَمَوُّل مُتَوَسِّط بود ، بر حَسَبِ قوانینِ مالیاتی اَسنادِ ذمّه­ ای به کُمیسیون مُراجعه می ­شد . شخصِ گاراژدار به مُعتَمِدین رو کرد و گفت : شما می­ دانید که این سَنَد صوری است ؟ و آنها تصدیق کردند . توضیح خواستم ؛ گفتند : طَرَف داماد است ، تازه دخترِ این شخص را عَقد کرده ولی چون پدرِ داماد تازه فوت کرده و سَهم الارث تقسیم شده ، برای کابینِ عَروس مَبلَغِ چهارصد هزار تومان سَنَدِ ذمّه از دامادِ خود گرفته است . در آن اَیّام مَبلَغِ دَه هزار تومان یک مَهریّۀ گِران محسوب می­ شد و به طورِ مُتَوَسِّط مَهریّه ­ها حُدودِ هزار و دو هزار تومان بود . در شهرِ سبزوار برای دخترِ یک گاراژدار هر قَدر معروف و یک جوان که پدرش شُتُردار بود به نظرِ من چُنین مَهریّه­ ای باورکردنی نبود . مُعتَمدینِ کُمیسیون توضیح دادند که در سبزوار معمولاً مَهریّه سنگین است و یکی از مُعتَمدان گفت که فَردا قبالۀ مادربزرگم را می ­آورم تا حسابِ مَهریّه را در سبزوار بدانید .   

آن شخص بنا بر قَراری که گذاشته بود قَبالۀ مادربزرگِ خود را  روزِ دیگر آورد ، در آن قَباله که با آبِ طَلا تَذهیب و تَزیین شده بود در موردِ مَهریّه از باغ و آب و زمین و اَملاکِ زیادی نام بُرده بود و غالباً نیز از اَجزاء شش دانگ بودند و همچُنین از طلا و اَنگُشتری و غیره و سرانجام نوشته بود « و یک بالش از پَرِ مَگَس به وزنِ نیم مَن » . گفتنی است که در آن عَهد سُمومِ مَگَس­ کُش ( اِمشی ) وجود نداشت و بیچاره داماد اگر از اوّلِ عُمر مَگَس می ­گرفت قادر نبود هرگز از زیرِ بارِ این دِیْن رَهایی یابد .      

دیده­ ها و شنیده­ ها ( ناشنیده ­هایی از تاریخِ مُعاصر ) ، محمّد فضایلی ، به اهتمامِ سودابه فضایلی ، نشر قَطره ، چاپ اوّل ، 1398 ، ص 162 ـ 163    

هندوانه های جُوِین و عبّاس آباد

اقتصادِ سبزوار بر اساسِ زراعت بود و چون در آن وقت محصولِ تَریاکِ سبزوار نسبتاً زیاد بود و همچُنین « زیرۀ سبز » که در اصطلاحِ تجاری « کَراویه » خوانده می ­شد و این هر دو از اَرقامِ صادراتی بود ، رویِ هم گَردشِ پول در سبزوار به صورتی بود که یکی از مَراکزِ مُعتَبَرِ تجاری خُراسان محسوب می ­شد .

آبادترین بخشِ سبزوار جُوِین است که مرکزِ آن جُغَتای می ­باشد که نامِ این قَصَبه با نامِ پسرِ چَنگیز یکی است و همچُنین نام هِلالی جُغَتایی شاعرِ اَوایلِ دورنِ صَفَوی را به خاطر می ­آوَرَد که ظاهراً اهلِ استرآباد بوده است . جُوِین به صورتِ یک درّۀ طولانی است که آب فراوان دارد و زمینِ آن حاصلخیز است ؛ از جُمله هندوانه ­های بسیار بزرگی در آن به عمل می ­آید که در فصلِ هندوانه زنان پوستِ یک نصفِ هندوانه را به جای طشتِ رَختشویی استفاده می­ کنند و گاه هندوانه ­هایی را از آن حُدود به عُنوانِ تُحفه می ­آورند که عَجیب بُزرگ است و در عینِ حال شیرین و مَطبوع .

مرحومِ صاحب اختیار ( غُلامحُسین غَفّاری ) که از رِجالِ دورۀ ناصرالدّین ­شاه بود و تا این اَواخر یعنی بعد از رضاشاه حیات داشت ، نَقل می­ کرد وقتی به سِمَتِ والی خُراسان مَنصوب شدم و به آن صَوب می ­رفتم در عبّاس­ آباد که ابتدایِ سبزوار است برای صَرفِ چای و عَصرانه تَوَقُّف کردم . چادری زده بودند و من به داخلِ چادر رفتم و نشستم . هندوانه ­ای بسیار بزرگ داخلِ چادر بود که من چُنان هندوانه ­ای را نه دیده بودم و نه شنیده بودم . به یاد می ­آورم که شخصی با شمشیر آمده بود که هندوانه را پاره کند . آن طَرَفِ هندوانه نشست و من که این طَرَفِ هندوانه نشسته بودم نه او و نه شمشیرش را نمی­ دیدم ؛ هر چند آن شخص قَدری کوچک­ اَندام بود . سپس اَفزود که تحقیق کردم معلوم شد که در آن حُدود رَسم است که برایِ تربیتِ هندوانه­ ای چُنین بزرگ ، دورِ گَوَن را می ­کَنند تا به ریشۀ گَوَن که معمولاً در عُمق زمین است برسند ، ساقۀ گَوَن را قطع می ­کُنند و بالای ریشه را چهار قاچ می ­بُرَّند و یک تُخمِ هندوانۀ مَرغوب در وَسَطِ آن می ­گُذارَند و قَدری خاک می ­پاشند و پس از آنکه بوتۀ هندوانه سبز شد بِه تَدریج پایِ آن خاک می ­دهند تا بوته به رویِ زمین برسد . هندوانه­ ای که از پیوَندِ بوته با گَوَن به دست می ­آید چُنین بزرگ می ­شود .

دیده­ ها و شنیده ­ها ( ناشنیده­ هایی از تاریخِ مُعاصر ) ، محمّد فضایلی ، به اهتمامِ سودابه فضایلی ، نشر قَطره ، چاپ اوّل ، 1398 ، ص 179 ـ 180     

اِحداثِ بَنایِ یادبودِ یَمین الدّین طُغرایی و ابن یَمین فَریُومَدی

 

اِحداثِ بنای یادبود ابن ­یَمین در فُرومد به سال 1355 بوده است ، هنگام ساختِ بنا من دانش ­آموز دورۀ ابتدایی بودم . مسیرِ رفت و آمد من از خانه به مدرسه پسرانۀ ابن­ یمین از کنارِ آرامگاه می ­گُذشت و من کارگرانی را که با زَنـبَر / زَنـبَغ کار می ­کردند می ­دیدم ، برایم جالب بود که بُخاری یا بُشکه­ ای را از وَسط به دِرازا دو نیم کرده بودند ، دو طرفَش را چوب بسته و مانندِ برانکارد پرستاران یا امدادگران که بیمار را حَمل می ­کنند مَصالح ساختمانی را جا به جا می ­کردند . قبل از احداثِ بنای یادبود ، آنجا قبرستان بود ، حتّی جلو مسجد جامع هم قبر بود .   

     ساختمانِ خرابۀ گِلی بُرج مانندی در جای بنای فعلی بود که به آن « دوبِرَرو » می ­گفتند ، بیشترِ اَهالی گُمان می­ کردند که آنجا دو برادر دَفن هستند و بر این باور بودند که خواستۀ افراد ، خُصوصاً دُخترانِ دَمِ بَخت را اجابت می ­کنند ، چه بَسا دُختران و مادرانی که وقتی از آنجا می­ گُذشتند در ضمیرشان خُطور می­ کرد یا بر زبانشان جاری می ­شد که : « اِی دوبِرَرونی مِرَددِه مِرادی مِر بِتین . » یعنی ؛ اِی دو برادرانِ مُراددِهَندِه آرزو و خواستۀ مرا بدهید ! در واقع معنای « دوبِرَرو » را به ظاهر می ­بُردیم و دو برادر معنا می ­کردیم ، در صورتی که وقتی کلمۀ برادر یا خواهر جمع بسته می­ شود ، در ابتدا عدد آورده نمی ­شود یا اگر عدد بیاید بینِ عدد و کلمۀ برادران و خواهران حرفِ « تا » قرار می ­گیرد و این گونه تلفّظ می ­شود : « دو تَ بِرَرا ـ دو تَ خُوِرا » ، ( دو تا برادران ـ دو تا خواهران ) یعنی جمع به صورتِ « دوبِرَرا » است نه « دوبِرَرو » . بعدها فهمیدم معنایِ « دوبِرَرو » خانقاه و صومعه است . در تَذکرة الشُّعرای دولتشاه سَمَرقَندی ، صفحۀ 277 به صراحت آمده است که : « و مَرقدِ مُنوّرِ او به فَریُومَد در صومعۀ والدِ اوست . » بنابر این اهالی محلّ هم از همان ابتدا بر این باور بوده­ اند که در اینجا دو تَن دَفن هستند . اشتباه در نِسبَتشان بوده که به جای پدر و پسر آنها را برادر می­ دانسته­ اند .

علاوه بر مسیرِ رفت و آمد ، از داخلِ مدرسه هم کارگرها دیده می ­شدند ، خُصوصاً که دیوارِ ضلعِ جنوبی محوطۀ بنایِ یادبود و دیوارِ ضلعِ شمالی مدرسه یکی است . یعنی کارگرها از داخلِ مدرسه ، دیوار را سنگ­ چینی کرده و بالا بُردند .

..........................................................................................

مِعمار و مُجری این بنایِ یادبود ، چه کسی بود ؟

حسین جودت مشهور به میرزا حسین ­خان جودت ( ۱۲۷۱ ـ 13بهمن ۱۳۶۸ ) مستقیماً از طرفِ انجُمَن آثارِ ملّی عُهده‌ دار اجرای 28 بنا بوده است .

ـ احداثِ بنای یادبود مَقبَرة الشُّعرا در شهر تبریز ( طرّاح مهندس غُلامرضا فرزان مهر)

ـ احداثِ آرامگاه بابا طاهر در هَمَدان ( طرّاح مهندس محسن فُروغی )

ـ احداثِ بنای یادبود بیهقی در ششتَمَد سبزوار

ـ احداثِ آرامگاه ملّاحسین کاشفی / واعظ در سبزوار ( طرّاح مهندس احمد فَرَحبَخش )

ـ احداثِ بنای یادبود ابن ­یَمین در فَریُومَد سبزوار

ـ احداثِ بنای صائب تبریزی در اصفهان

ـ احداثِ بنای یادبود شیخ روزبهان در شیراز

ـ احداثِ بنای یادبود اوحدی مَراغه ­ای در مَراغه

ـ احداثِ بنای یادبود شیخ ابوالحَسَن خَرَقانی در خَرَقان شاهرود

ـ احداثِ بنای یادبود سیبوَیه در شیراز

ـ احداثِ بنای یادبود نِزاری قُهستانی در بیرجَند

ـ احداثِ بنای یادبود رَضی ­الدّین آرتیمانی در تویسرکان

ـ ساختِ بنای یادبود احمد نیریزی در نیریز فارس

ـ ساختِ بنای یادبود شیخ کبیر عبدالله خفیف در شیراز

ـ ساختِ بنای یادبود کَمال­ الدّین وَحشی بافقی در یزد

ـ ساختِ بنای یادبود ابواسحاق کازرونی در کازرون

ـ ساختِ بنای یادبود دهقان سامان در چهار مَحال بختیاری

ـ ساختِ بنای یادبود سیّد جمال­ الدّین اسدآبادی در اسدآباد همدان

ـ ساختِ بنای یادبود خَلّاق المَعانی کَمال ­الدّین اسمعیل اصفهانی در اصفهان

ـ ساختِ بنای یادبود ادیب المَمالک فرهانی در شهر ری

ـ ساختِ بنای یادبود وحید دستگردی در شهر ری

ـ نصبِ پایه و مُجَسّمه حکیم ابوالقاسم فردوسی در میدان فردوسی تهران

ـ نصبِ پایه و مُجَسّمه خیّام در پارک لاله تهران

ـ نصبِ پایه و مُجَسّمه حکیم عُمَر خیّام در باغِ آرامگاه خیّام

ـ مَرمَّت و بازسازی موزه شماره ۲ ( موزه مردم ‌شناسی ) در تهران

ـ مَرمّت و بازسازی بنای یادبود کَمالَین ( کَمال خُجَندی و کَمال بهزاد ) در تبریز

ـ مَرمّت و بازسازی بنای ملّاهادی سبزواری ( اَسرار ) در سبزوار

ـ مَرمّت و بازسازی آرامگاه هادوی در بیرجند

بنای یادبود ابن­ یمین در سال 1355 ساخته شد . گرچه فُرومد در آن سالها از جنبۀ تقسیماتِ کشوری جزو شهرستانِ شاهرود بوده ولی از جنبۀ آثار ملّی و باستانی زیر نظرِ سبزوار بوده است . حتّی آقای محمّدیوسُف شهنما که اصالتاً شاهرودی است و از سال 1358 تا 1361 به مُدَّت سه سالِ تحصیلی در فُرومد مُدیرِ مدرسۀ راهنمایی حِکمَت بود می ­گوید : من برای اینکه مُجّوز بگیرم کتابهای کتابخانۀ مَحوطۀ آرامگاه ابن­ یمین را بیشتر کنیم و دانش­ آموزان و عُموم مردم بهتر و بیشتر استفاده کنند به سبزوار رفتم ولی موافقت نکردند .

     به قولِ دکتر ایرج افشار [ سَفَرنامچه ، ص214 ] : « خدا بیـامُرزد مرحومان سِپَهبُد فَرَج ­الله آق اُولی رئیس انجمن آثار ملّی و مهندّس محسن فُروغی معاونِ آنجا و سیّدمحمّدتقی مُصطَفَوی دبیرِ آنجا و حسین جودت از خدمتگُزارانِ والا مَرتَبتِ آنجا را ، که به یک تصمیمِ فرهنگ ­دوستانه این بنایِ زیبا و مناسب را بر مَزارِ ابن ­یمین بر پا کردند . »

     در سمتِ شرقِ مدرسه دو باغ بود ، یکی از محمّد معرفت ( فرزند علی ­اصغر ، زادۀ 1284 ، درگذشته 17 / 2 / 1375 ) و دیگری از محمّد یاقوتی ( فرزند رمضانعلی ، درگذشته 1357 ) که پیرمردی نابینا بود ولی خودش به خانۀ ما می ­آمد تا پدرم را بگوید برود برایش کار کند . مادرم می ­گوید : محمّد یاقوتی و ملّا علیجان وقتی برای کارگر می ­آمدند اوّل مُزدِ کارگر را می ­دادند بعد می­ گفتند : فردا برو در باغ این کارها را به آهستگی تا جایی که توانستی انجام بِده . من یادم هست که یک بار با پدرم و محمّد یاقوتی در همان باغش بودیم .

     همزمان با آنکه بنای یادبود ساخته می ­شد ، باغِ آن دو خریداری و دیوارِ وسط برداشته شد . بنایی تقریباً در زاویۀ جنوبِ غربی باغ ساخته شد . وقتی من در زنگِ تفریح از آن کوچه می­ گُذشتم که بروم از قَناتِ کوشک آب بخورم و برگردم ، از کارگرها می ­شنیدم که این بنا برای فَرَح ( دیبا ) ساخته می ­شود البتّه باورش برای من مُشکل بود ولی بعدها فهمیدم که او با توجّه به موقعیّتی که داشته ، مسئولیّتِ امورِ فرهنگی را هم داشته است . در واقع نتیجۀ صُحبت این بود که این بنا برای استراحتِ او در هنگامِ افتتاحِ بنایِ یادبود ساخته می ­شود . این باغ متّصل به مَحوطۀ آرامگاه ابن ­یمین است .

 دیوارهایِ بیرونی و میانی این بنا مجموعاً 7 درب و 3 پنجرۀ شاخ بُزی دارد .

کَفِ بنا از کَفِ باغ بالاتر بوده که بر اثَرِ پُرشدگیِ کَفِ باغ ، ارتفاع کمتر شده است .

برای سقفِ بنا ظاهراً از تیرآهنِ شمارۀ 16 به کار رفته است .

دیوارِ چهار ضلعِ آن هر کدام حدوداً 4 متر است .

این بنا در سایۀ بنایِ یادبودِ ابن­ یمین به فراموشی سپُرده شده ، و به مُرور درب و پنجره ­ها از بین رفته و در حالِ تَخریب است . یعنی اگر بنایِ یادبود نبود ، خودِ همین بنا موردِ توجّه قرار می­ گرفت چون توسُّط کسی ساخته شده که 28 بنایِ فرهنگی و میراثِ ماندگار را ساخته است و از این بنا به عُنوانِ بیست و نُهمین بنا یاد می­ شد .

     آیا انتظارِ اینکه جُلوِ فَرسایش و تَخریبِ این بنا گرفته و تعمیر شود و موردِ استفادۀ بهینه قرار گیرد ، غیرمنطقی است ؟

 

آقای سیّدحسین طباطبایی کارشناسِ ارشدِ رشتۀ مهندسی عِمران و مُدرّسِ دانشکدۀ فَنّی سبزوار در بارۀ این بناهایِ زادگاهش می ­گوید :

     طرّاحِ بنای یادبودِ ابن­ یمین و بنای ویلایی واقع در باغِ همجوارِ آن ، جهتِ طرّاحی این دو بنا ، از طرحِ مسجد جامع فَریُومَد بهره بُرده است .

     از آنجایی که اکثرِ آتَشکده­ ها به صورتِ 4 طاقی و 8 طاقی بنا می ­شده و مسجد جامع هم به صورتِ 8 ضلعی است ، احتمالاً مسجد قبلاً آتشکده بوده ( البتّه دیگران هم این احتمال را داده ­اند و با داستانِ کاشتِ سَرو تاریخی فَریُومَد به دستِ زردتشت این احتمال قُوّت می ­یابد . ) در هر صورت طرّاح از طرحِ بنایِ مسجد بهره بُرده ، اینکه طرّاح ، بنایِ یادبود را از « 4 طاقی » به « 8 طاقی با 8 ستون » تبدیل کرده و برایش 8 ورودی یا مَنفذ گذاشته و در بنایِ باغِ همجَوار هم 8 ورودی ( درب و پنجره ) از بیرون تَعبیه کرده است ، می­ خواسته بیننده را در عددِ 8 مُتمرکز کند تا با ابن ­یمین شاعرِ قرنِ 8 تَقارُن به وجود آید .

طرّاح برای اینکه به مُخاطب بفهماند بنایِ یادبود و بنایِ داخلِ باغ ، هر دو طرحِ اوست و در یک زمان اِجرا شده ، از وجوهِ مُشترکی مثلِ قوسهایِ شاخ بُزی و ورودیهای 4 طاقیِ مشابه در دو بنا استفاده نموده ، مطلبِ دیگر تقارنِ ورودیها و قوسهای هر دو بناست . مُخاطب وقتی بنایِ یادبود را می ­بیند با قوسِ شاه ­عبّاسی یا شاخ بُزی مواجه می ­شود که عدد 8 را نشان می ­دهد . ( برای تأییدِ این مطلب می ­توانید بنایِ یادبودِ ابوالحَسَن بیهقی در ششتَمَد سبزوار را ببینید که همین حسین ­خان جودت ساخته است ، آن بنا سه ستون و سه ورودی دارد یعنی عدد 6 ، روزنه یا دریچۀ سقفِ آن هم 6 مثلث دارد تا هم با نامِ ششتَمَد تناسب داشته باشد و هم با ابوالحَسَن بیهقی که درگُذشته به سالِ 569 یعنی قرنِ 6 می ­باشد . )

     طرّاح ، بنایِ داخلِ باغ را در موقعیتی اِجرا کرده که با بنایِ یادبود و مسجد جامع سه رأسِ یک مثلّث است و بنایِ داخلِ باغ ، کاملاً مُشرِف به مسجد جامع و بنایِ یادبودِ ابن ­یمین و پدرش یَمین ­الدّین طُغرایی است که او هم شاعرِ فَریُومَدی درگذشتۀ به سالِ 722 یعنی در قرنِ هشتم است .

حکیم ­الدّین فَریُومَدی در کتابِ « حدائق الوثائق » در « وقفنامۀ خانقاه فَریُومَد » نوشته است :

قَد اَصبَحَتْ بِلِسانِ الحالِ قائِلَةً

اِنَّ المَبانِيَ تَحکي هِمَّةَ البانِي

در حقیقت هر بنا به زبانِ حال می­ گوید : بناها حکایتگرِ همّتِ بانیان است و این دو بنا حکایتگرِ هوشمندی و درکِ هِندِسی و زیبایی ­شناسی و تَقارن و رمز و راز است .

برگرفته از کتاب « زندگینامۀ ابن یمین فریومدی »

ذُلفُوْ

من دربارۀ « ذُلفُوْ » مطالبی شنیده بودم امّا ریشۀ این کلمه را نمی­ دانستم ، گُمان می­ کردم « زلفو » است یعنی زلفهایشان بلند بوده است ولی امروز ( چهارشنبه 10 / 10 / 1399 ) که مطلب ذیل را خواندم فهمیدم « ذُلفُوْ » در واقع ذالفقار نامی بوده است . زنگ زدم به مادرم و گفتم شما هم از « ذُلفُوْ » یادت می ­آید گفت : نه ، تازه مادرم که بچّه بوده « ذُلفُوْ » به فرومد آمده ، می­ گفت : من دختر 7 ـ 8 ساله بودم با پدرم رفته بودیم باغ ، آن وقتها اعلام می­ کردند و یک روز را اختصاص می­ دادند که همه پنبه­ هایشان را جمع کنند پدرم غُوزه ­ها / پنبه ­ها را می­ آورد و به من گفته بود که تو در همینجا باش کسی غوزه­ ها را ندزدد . بعد یک زنی مرا صدا زد که : سکینه سکینه بیا برو دِه که « ذُلفُوْ » آمده ، من هم دویدم آمدم جای دالانِ نصرت [ کوچۀ ضلع شرقی باغ عمارت / حیاط میرزا عبدالحیّ طباطبایی ] آنجا دالانی بود و جمعیّت جمع شده بود ، آمده بودند که « ذُلفُوْ » را ببینند . 

سیدمحمّد هاشمی زنگ زد گفت : در مورد « ذُلفُوْ » از پدرم پرسیدم ؛ می ­گوید : یک دزد بوده است .

14 / 10 / 1399

در کتاب « نصرت لشکر » هم نوشته شده : نصرت لشکر در « مزینان » اسیرِ « ذُلفُوْ » شده و در « تُرکمن صحرا » از چنگش فرار کرده است .

ذُلفُوْ

همزمان با تصدّی آقای تقی­ زاده در خُراسان ساعت هفت و نیم بعد از ظهر 12 اردیبهشت 1308 زلزلۀ سختی در مشهد شد که قریب یک دقیقه به طول انجامید [ روزنامه اطّلاعات ، 12 / 2 / 1308 ، ص 2 ] روز بعد که خبرهای بیشتر منتشر شد معلوم شد که زلزله شهرهای شیروان ، قوچان ، باجگیران ، بجنورد ، کَلات ، چناران و دهات اطراف این شهرها را مدّتی طولانی تکان داده و تا بندر گَز را هم دربرگرفته و خسارت بسیار زیاد هم به بار آورده است [ روزنامه اطّلاعات 14 / 2 / 1308 ، ص 2 ] زلزله شدّت زیاد داشت . بعضی جاها زمین را سه ذرع شکافت و با بانگ مهیبی همراه بود . [ روزنامه اطّلاعات 15 / 2 / 1308 ، ص 1 ] دکتر باقر کاظمی در همان روزها از هَرات به مشهد آمده و به سُراغ تقی ­زاده رفت امّا به او خبر دادند که اُستاندار برای اعانت زلزله­ زدگان رفته است . [ یاداشتهایی از زندگانی باقر کاظمی ، ج 3 ، ص 67 و 68 ]

در آن بُرهه ذوالفقار نامی ، معروف به ذلفو ، در حدودِ قوچان سر به عِصیان برداشته بود . راه را بسته بود . مسافران را لُخت می­ کرد ، مأمورانِ ارتشی هم از ترسِ او از راههای آن حوالی گُذر نمی ­کردند . او به شهر قوچان هم دستبُردهایی می ­زد و تمامِ آن ناحیه را در ترس و ناامنی فرو برده داشت . ذوالفقار به نامِ خود سکّه زده و خود را شاه می ­خواند . تقی­ زاده در آن احوال که کسی جُرأتِ گذر از آن ناحیه نمی ­کرد به اتّفاق سرتیپ امان­ الله میرزا جهانبانی ، فرماندۀ وقتِ لشکر خُراسان ، سرهنگ مطبوعی ، رئیس وقتِ شهربانی خُراسان و تنی چند از مقاماتِ دیگر روانۀ نواحی زلزله زده شد . [ خواندنی­ها ، ش 8 ، 56 / 1 / 1329 ، ص 11 ـ مجلّۀ خواندنی­ها گُزارشی را از خطرهای طولِ آن سفر داده که برای آشنایی با اوضاع آن دوره خواندنی است امّا چون ربطی به موضع کتاب حاضر ندارد به این جا نقل نشد . ذلفو در همان تیرماه دستگیر شد و پس از بازجویی و محاکمه در مشهد به دار آویخته شد . بنگرید به روزنامه اطّلاعات 20 / 4 / 1308 ، ص 2 ] 

تاریخچه ای از فرمانروایان خُراسان از آغاز قاجار تا پایان پهلوی ، محمود فاضلی بیرجندی ، نشر پایان ، چاپ دوم ، 1399 ، ص 388 و 389

غالی خی یَوو ( غار خیابان )

 

استاد اجازه بفرمایید حالا معنی یک کلمه و اشتقاقِ آن را بپرسم و آن کلمۀ « خیابان » است که مردم نمی­ دانند اصلِ آن چیست ؟

سعید نفیسی : این کلمه در اصل نام یکی از آبادیهای متّصل به شهر هرات بوده که کم­ کم جزو شهر شده است . اوّلین بار که یک شارعِ پَهن و بزرگ در ایران ساخته شده در آنجا بوده و چون نامِ آن آبادی خیابان و خیابانِ هَرات بوده در هر جا که چُنین شارعِ بزرگی ساخته ­اند به آن « خیایان » گفته ­اند .

خیابان در اصل از دو کلمۀ « خوی » و « خی » به معنی عَرَق و اَشک و ترشّح مایعات و کلمۀ آب ساخته شده و خوی­ آب یا خی­ آب به معنی جایی که آب از زمین می ­جوشد و ترشّح می ­کند و « الف » و « نون » آخِر آن الف و نونی است که در آخِر بسیاری از نامهای جغرافیایی و آبادیهای ایران آمده است . مثل « رادکان » و « اردکان » و «رازان » و « تهران » و « شمیران » .

در آذربایجان هم نامِ سابقِ شهر کوچکی که اسم آن « مشکین­ شهر » است از قدیم « خیاو » بوده است و این کلمه نیز از « خوی » و « خی » و « او » که همان « آب » باشد ساخته شده است و خیاو نیز به معنی جایی است که آب از زمین می ­جوشد .  

در مکتب استاد سعید نفیسی ، ناشر مؤسّسۀ مطبوعاتی عطایی ، چاپ دوم ، سال 1344 ، ص 203 ـ 204 

و وفات امام فخرالدّین [ محمّد بن عمر الرازی ] در هرات بوده و مدفنِ مبارکِ او در خیابان است .

تذکرة الشّعراء ، ص 136

مَلِک امر به قتلِ عامّ و کَلّه مَنار داد و صاحب روضة الصّفا در وضعِ سلطنتِ او می­ نویسد :

« در کوچۀ خیابان به حوالی مزارِ فایض الانوار شیخ فخرالدّین رازی دو منار در دو طرفِ کوچه سر به اوجِ آسمان رسانید . »

غالی خی یَوو ـ غار خیابان یعنی خیابان زیرزمینی ، غاری که گُشاد است و داخل آن آمد و شد می­ شود .

کربلا مقیم فرومدی

 

این عکس درختان زرشک را آقای حسن آدینه از باغهای کربلا مقیم گرفته است .

مریضخانه [ حشمتیّه سبزوار ] مرجعِ تمامِ اهلِ شهر بود هر کس هر دردی داشت به آنجا مراجعه می ­کرد ، در واقع اپیدمی خانه­ های نزدیکِ مریضخانه هم ضمیمۀ مریضخانه می ­شد . جمیع کارهای طبّی و جرّاحیهای فوری در مریضخانه به عمل می­ آمد و با همان اسبابِ ناقص به هر اندازه مقدور بود کار می ­شد .

وقتی پیرمرد هفتاد ساله­ ای از مردم فرومد مرسوم به « کربلایی مُقیم فرومدی » را آوردند که پایش قانقرین شده بود [ قانقرایا : فساد عضو بر اثر نرسیدن خون gangrene ] و جُز قطعِ پا علاجی نداشت و لازم بود از بالاهای ران ، پایِ او قطع شود . من ناخوش را با کُلرفورم [ یکی از مواد بیهوشی سابق ] مدهوش کرده مشغولِ عمل شدم و پس از قطع گوشتها و بستنِ شَریانها در حالی که دهها انبُر و اسباب وصل به عضلات و شرایین بود مشغول پاره کردنِ استخوان فَخذ شدم . ارّۀ منحصر به فردی داشتم که کوچک و ظریف بود . یعنی ارّه ­ای بود که با آن دنده را یا اُستخوانهای کوچک بندهای انگشت را می ­بایستی قطع کرد . ولی از ناچاری برای استخوان فِمور [ استخوان ران : femur ] و قطعِ آن ، همان را به کار بردم . در وسطِ کار که اندکی از استخوان را ارّه کردم ارّه شکست و کار ناقص ماند .

ناگُزیر شدم غُلامحسین بلوری آدمِ مریضخانه را به عجله فرستادم نزدِ نجّاری و ارّۀ بزرگتری به شش تومان خرید و فوری آورد ، آن ارّه را جوشانده ، استخوان را قطع و عملِ جرّاحی را تمام کردم ، پیرمرد نجات یافت و سالها بعد تا در سبزوار بودم هر سال چند سیر زرشک که حاصلِ بیابانیِ آن حدود است برایم تعارف می ­فرستاد . به اصطلاح یادآوری می ­کرد و سپاسگزاریِ خود را نشان می ­داد و شاید کمتر هدیۀ طبّی و وصول به کمتر نعمتی در دنیا به اندازۀ همان چند سیر زرشکِ این پیرمردِ خوش قیافۀ بیابانی که یکپارچه صِدق و محبّت و سپاسگزاری بود برایم آن جلوه را در تمامِ دورۀ عُمر داشته است .

از این قبیل پاداشهای معنوی طبّی یا احساساتِ لطیفۀ بشری آن قدر در زندگی طبّی خود داشته ­ام که اگر بخواهم بنویسم زیاد است ولی در محفظۀ خاطرم از عزیزترین یادگارهایم محسوب است و حقیقتاً مایۀ نشاطِ خاطرم بوده و هست و خواهد بود .       

یادداشتهای دکتر قاسم غنی ( زندگی من ) مجلّد اوّل ، به کوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری ، انتشارات آبان ، تهران ، چاپ اوّل ، 1361 ، ص 177  

.......................................................................................................

امروز 4 / 2 / 1400 به عبّاس مقیمی زنگ زدم ، مطلب را گفتم و در مورد کربلا مقیم پرسیدم ، گفت : پدر بزرگِ پدرم بوده ، پدرم می­ گفت : پایش را قطع کرده ­اند ، الآن بعضی درختهای زرشکش در باغهای رودبار باقیمانده است .

به اکبر مقیمی تماس گرفتم ، گفت : پدر بزرگِ پدرم بوده ، بله پایش را قطع کرده ­اند ، مرض قند داشته است .

به عبّاس مهربانی تماس گرفتم ، گفت : من از پدرم شنیدم که پایش را قطع کرده ­اند ، آدم متشخّصی بوده و مردم برای رفع مشکل به او مراجعه می ­کرده ­اند و او هم مشکل مردم را حلّ می­ کرده است . آدم موردِ اعتمادی بوده است .

در قبرستان کوچۀ بالا هم روی یک سنگ قبر چُنین نوشته شده است .

حسین حاجی سلیمی ، فرزند کربلا مقیم ، تولّد 1267 ، تاریخ فوت 1 / 10 / 1332

ابراهیم حاجی سلیمی زنگ زد گفت : برای موضوع دیروز به چه نتیجه­ ای رسیدی ؟ من از عبّاس مقیمی کوچک در بارۀ نوشتۀ آن سنگ قبر پرسیدم ، می ­گوید : کربلا مقیم پدر بزرگ خودم بوده است . 5 / 2 / 1400  

به اکبر معینی تماس گرفتم و اصطلاحات پزشکی را پرسیدم . گفت : عجیب است که در آن زمان با آن امکاناتِ کم ، کربلا مقیم از فرومد به سبزوار به خاطر اینکه پایش را پزشک قطع کرده ، بابت سپاسگزاری سوغات می فرستاده ، ولی در این زمان یک همولایتی که باید پایش قطع می شده ، آمده بیمارستان ، من تمام سفارشاتی که برای پذیرش و تخفیف و ... توانسته ­ام انجام داده ام و خودم هم در اتاق عمل بالای سر مریض بوده ام . حالا هر وقت آن همولایتی مرا می­ بیند می گوید : ببین چه بلایی سرم آوردید ؟! ببین مرا به چه روزی انداختید !!  5 / 2 / 1400

.......................................................................................................

معرفی بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی حشمتیه

بر اساس اسناد معتبر تاریخی بیمارستان حشمتیه سبزوار به عنوان اولین بیمارستان خراسان بزرگ و یکی از اولین بیمارستان های ایران در 21 بهمن سال 1298 هجری خورشیدی با پیشنهاد و همّت آقای دکتر قاسم غنی فرزند میرزا عبدالغنی از سادات عربشاهی از جمله اولین پزشکان نوین سبزوار با سوابق و مسئولیت های متعدد اجرایی و قانونگذاری و با کمک های مردمی و سرمایه گذاری سالار حشمت فرماندار وقت در باغی بیرون از شهر در محدوده ای به مساحت 1200 زرع ( 1352 متر ) و زیر بنای 4500 متر مربع احداث گردید و به پاس همکاری های ایشان به نام بیمارستان حشمتیه نامگذاری شد .  

دکتر قاسم غنی از تُرکمانها می گوید . ( 2 )

کاروانسرای میاندشت

دیگر یک نفر بود ظاهراً از اهالی قُم که نمی­ دانم شغلش چه بود ؟ او هم زنِ جوانی همراه داشت . این مرد تریاکی بود و در راه و در موقعی که در آن تپّه در کنارِ گودالِ آب بود تمامِ حواسّ او صرفِ تریاک بود و می­ گفت : « در چمدانم تریاک دارم اگر به من تریاک ندهند می ­میرم . » دایماً به اسدالله بیگ چاپار و سورچی اِصرار می­ کرد . خودش نزدیکِ دزدان می ­رفت به او نَهیب می ­زدند عَجز و لابِه می­ کرد و تریاک می­ طلبید . امّا زنِ او آنقدر ماتمزده به نظر نمی ­رسید حتّی برای او یک نوع سرگرمی و تفریحی بود نگاهی که به اطراف می­ کرد بی­ شباهت به نگاهِ تماشاکنندگان در تآتر و سینما نبود . چون به آن چند نفر زنِ اسیر در همان وهلۀ اوّل تُرکمنها آب و نانی داده بودند به اضافه در راه هم سوار بودند رنجِ ماها را نداشتند . موقعی که تُرکمانها او را بر تَرکِ یک نفر سوار کردند و با کمالِ رضا و رغبت مثلِ آنکه خانم به زیارتِ امامزاده داود یا حضرت عبدالعظیم برود به طنّازی مخصوصی بر جایگاهِ خود قرار گرفت . شوهرش به هر اندازه ممکن بود به او نزدیک شد و می ­گفت : « تو بخواه تریاک به من بدهند در فُلان چمدان است بلکه قدری تریاک بگیری و الّا می ­میرم . » البتّه خانم نه زبان می ­دانست نه این حرف را زد .       

باقی زنها از دستۀ همسفرانِ من نبودند ، چند نفر زنهای دهاتی اطراف بودند و دو سه نفر هم بچّه .

امّا مردانِ همسفرِ من همان میرزا حسن­خانِ کاشی و مردِ قُمی تریاکی ، محمّدتقی آدمِ من که جوانی از اهالی کوه ­میش سبزوار بود . اسدالله بیگ چاپار و پسر سورچی . دیگر کسی به خاطر ندارم . چند نفر هم مردِ دهاتی از همان دسته­ای که قبل از ما کاروانِ کوچکی داشته و گرفته بودند و حواسّ آنها صرفِ اُلاغهایی بود که در عقبِ تپّه نزدیکِ جادّه رها کرده بودند .

امّا مطابقِ دستورِ تُرکمانها پس از آنکه آنها دور شدند ما هم به اصرارِ اسدالله بیگ راه اُفتادیم . در این فاصله آب هم هر قدر به دست آمد خوردیم و با کاغذها و گونی­ها و بعضی پوستهایی که تُرکمانها دور ریختند پای خود را بستیم ولی من پس از آنکه به راه اُفتادیم دیدم آن پوستهای خَشِن و کاغذها بیشتر آزار می دهند ، دور انداختم . 

به هر حال ، حالِ راه رفتن نداشتیم . اسدالله بیگ که بسیار آدمِ مهربان و خوبی بود و چون مرا و خانوادۀ مرا در سبزوار می ­شناخت و غلامِ چاپاری بود که دایماً از سبزوار می­ گذشت چشمداشتِ اِنعام و اِکرام من و خانواده ­ام را داشت . به من خیلی مهربانی می­ کرد البتّه کاری ساخته نبود که برای من بکُند ، نه لباسی داشت که بدهد بپوشم ، نه خوراکی که بدهد بخورم ولی تسلیت می ­داد و دلجویی می­ کرد ، خدا را شُکر می ­کرد که از کُشته شدن نجات یافتیم . کاغذهای پُست را هم جمع نموده کوله ­باری درست کرده بر دوش داشت و هِی تَکرار می­ کرد که : « خوب شد پُستِ دولت را نبردند . » این اصطلاحِ پُستِ دولت در آن ایّام خیلی عُنوان داشت . « پُستخانۀ مُبارکه » و « تلگرافخانۀ مُبارکه » . گاهی رئیس پُستِ محلّ مثلاً حاکم را یا رئیس قراسورانها را تهدید می ­کرد که « پُست دولت » را می­ خوابانم ! فرّاشهای پُست و تلگراف و غلامانِ پُست ، نشانِ شیر و خورشیدی بر کُلاه داشتند . سرداری که دورِ یخۀ آن سیجافِ قرمزی داشت دربرداشتند . در هر صورت « پُست دولت » را هم می ­آورد .

دربرگشتن راه سرازیر بود ، هوا خُشک شده بود حتّی چون شب شد سرما می­ خوردیم زیرا در کویر این طور است که شب خیلی سرد می ­شود . اسدالله بیگ می­ گفت : « اگر به شبِ تاریک بیفتیم هلاک خواهیم شد ، به اضافه این دشتها خطرناک است حیواناتِ درّنده دارد ، مار دارد ، غول دارد الی آخِر . از تُرکمان نجات یافته­ ایم به قهرِ خدا گرفتار خواهیم شد . عجله کنید که تا روز باشد به جادّه برسیم . »

خُلاصه تقریباً مُقارنِ غروب آفتاب بود که به محلّی رسیدیم موسوم به « چاه کُردان » .   

در اینجا چاهی بود که راه سراشیبی برای آن درست کرده بودند که از مسافتِ چند متر به آن سراشیبی کَنده بودند تا به چاه می­ رسید و این چاه کُردان در آن بیابان ، فروگاه دزدان بود که قبل از وصول به جادّه در آنجا آب می­ خوردند و اسبهای خود را سیراب می ­کردند و بعد واردِ جادّه می­ شدند .

از آنجا تا جادّه قریبِ یک فرسخ راه بود ، اسدالله بیگ چاپار و آن پسر سورچی محلّ چاه را می ­شناختند ، به عشقِ آب ما را تُند می­ بردند در آنجا واردِ سراشیبی شدیم . وضعِ چاه طوری بود که آب خوردن با دست ممکن نبود ، یعنی با یک دست می ­بایست سقفِ چاه را چَسبید و با دستِ دیگر که به زحمت به آب می ­رسید پُر کردن دست مشکل بود و حاصل آنکه دست تَر می­ شد ولی آب خوردن ممکن نبود . قضا را در جمعِ ما کُلاه میرزا حسن­خانِ کاشی را نبرده بودند . دزدهای قبایلِ بَدَوی مخصوصاً دزدِ تُرکمان به پَستی و فرومایگی و تنگ ­نظری و خسّت معروف هستند که از یک جُفت کفشِ پاره و فرسوده ، از یک دستمالِ پارۀ کثیف نمی­ گذرند همه چیز را می ­برند . همین که کُلاه میرزا حسن­خان را نبرده بودند باید حدس زد آن کُلاه چه کُلاهی بوده است . کُلاه نمدی سیاه ساختِ ایرانی بود ، کُهنه و فرسوده و پُر از لکّه­ های کوچک و بزرگ که از عَرَق و باران و گَرد و خاک به آن شکلها درآمده بود . اساساً مسافرِ ایرانی با گاری سفرکُن مسلّم است در موقعِ مسافرت چه رَقَم کُلاهی را از بینِ کُلاهای خود انتخاب می­ کند . به هر حال بر فرضِ نو هم بوده که در کاشان به سر گذاشته تا به آن مکان رسیده معلوم است چه شده است .

 همان مقدار عرقی که آن روز سرِ پُر شورِ میرزا حسن­خان کرده بود و مقدار خاک تیره ­روزی که بر سرِ او نشسته بود کافی بود که چگونگی کُلاه را بتوان به تصوّر آورد . کُلاه میرزا حسن­خان به جای جامِ آبخوری به کار رفت هر یک هر قدر توانست آب خورد . بیچاره اسدالله بیگ چاپار هِی نصیحت می ­کرد که : « باباجان احتیاط کنید که نترکید ، خطرناک است . » به هر حال بعد از این موضوع که از سوانحِ زندگیِ ما محسوب می­ شد از چاه درآمدیم و رو به راه نهادیم . یک ساعت بعد به جادّه رسیدیم .

کاروانسرای میاندشت

در جادّه ملاحظه شد که از چاپارخانۀ میاندشت چند اسب آورده بودند و ما مسافرین را سوار کرده به میاندشت بردند . من به همان حُجره ­ای که مرحوم آقامحمّد را در آن جای داده بودند رفتم البتّه در این وقت تقریباً ساعتِ دَه بعد از ظهر بود و همه خوابیده بودند . اسدالله بیگ از شاگردِ سورچی آنجا سرداری گرفت و برای من آورد ، یک نوع کَمرچینی بود یعنی ؛ آنکه در زیر می ­پوشند و سرداری را روی آن می­ پوشند .

کَمرچینی بود زردرنگ از پارچه ­های پنبه ­بافتِ دامغان ، جنسِ کرباسی زردرنگ که به کُلّی پاره و ریش بود . لباسی بود که شاید دور انداخته بودند ، به هر حال برای من که جُز شلوار هیچ در بدن نداشتم و بدنم روز سوخته بود و شب از وزشِ باد و سرما می ­سوخت نعمتی بود . نقصی که داشت این بود که دُکمه نداشت ، خودم دو طرفِ آن را سوراخ کردم و یک قطعه نخِ کُلُفتی از آن سوراخها گذرانده ، گِره زدم . فقط آقا محمّد را دیدم و بر بدبختی من واقف شد ، نه پولی داشت به من بدهد ، نه خوراکی و نه لباسی . طولی نکشید که گاری را بستند و حَرَکَت کردیم . در آن گاری که نشستیم هیچ قِسم باری نداشت ، ماها با آن پاهای مجروح در آن گاری خالی نشستیم و روان شدیم . دزدها هم یعنی دزدهای مقیمِ میاندشت دیگر به ما نظری نداشتند به اضافه با آن قیافۀ تزویر و ریایی که مختصّ مردِ فرومایه است اظهارِ دلسوزی هم می ­کردند .

من از اسدالله بیگ خواستم که چون به محلّی که در آن تُرکمانها ما را اسیر کردند برسیم همّتی کند که صندوقِ کتابهای مرا در گاری بگذارد . اسدالله بیگ هم همین کار را کرد و آن صندوقِ شکسته را با کتابهای داخلِ آن و هر مقدار کتاب که در بیرون ریخته بود جمع­ آوری نموده در گاری گذاشت . صبح به عبّاسی رسیدیم ، اهالی عبّاس ­آباد و دهاتی­ها به نامِ خیرات و اطعامِ مساکین به ما چند نفر شیر و چای و نان خوراندند . اسدالله بیگ اهتمامی داشت که هر چه زودتر حرکت کنیم ، به من هم می ­گفت : « من همۀ فکرم در این است که تو زودتر به منزل برسی . » بعد از ظهر به مزینان رسیدیم . در اینجا یکی از دهاتی­ها یک سینی بزرگِ انگور آورد و به ما آسیب ­دیدگان داد . من در عُمرم خوراکی را به آن اشتها و لذّت نخورده بودم ، انگورِ پیش­رسِ خوبی بود ، نوبرِ انگور حساب می ­شد و پس از رنجها و محرومیّتها هر دانۀ آن انگور حُکمِ جواهرِ گرانبهای عزیزی را داشت . همان حاجی دهاتی که مردِ صدّیقِ خوش­ قلبی بود و دلسوزی زیاد می­ کرد چای و شیر و کَره هم به ما خوراند . شب از آنجا حرکت کردیم .

اسدالله بیگ می ­گفت : « نقشۀ من این است که تو شب واردِ سبزوار شوی زیرا اگر روز به این شکل یعنی با سر و پای برهنه و آن کَمر جینِ صاحب­ مُرده وارد شوی خلافِ حیثیّاتِ شهری تو است . »

من می­ گفتم : « خیر ؛ اسدالله بیگ ، هر چه زودتر وارد شوم بهتر است . » به هر حال روزِ بعد وارد شدیم . یعنی بعد از ظهر من مقابلِ چاپارخانه از گاری بیرون آمده رو به منزلِ خود رفتم و به اسدالله بیگ گفتم آن صندوق را بعد بفرستد . چون به منزل رسیدم در زدم ، دختری که کُلفتِ منزل بود آمد ؛ گفت : « چه می ­خواهی ؟ » گفتم : « من قاسمم ، آمدم . » دختر دوید که شاگردِ سورچی آمده و می ­گوید : « آقا وارد شده است . » به هر حال وارد شدم و مادرم و خواهرم و سایرین به آن حال مرا دیدند . حمّامی در منزل داشتیم حاضر کردند من اِصراری داشتم که با آن لباس و آن هیئت عکسی بردارم . در آن وقت وسایلِ عکّاسی آن هم در شهرِ کوچکی مثلِ سبزوار به فراوانی امروز نبود طول کشید ، بالاخره آن تشریفِ شریف را از تَن دور کرده به حمّام رفتم . از لباسهای دایی ­ام یک مقدار لباسِ گَل و گُشاد برای من آوردند و پوشیدم ، مخصوصاً جُبّۀ برک گُشادی بود که مرا به شکلِ شاگردِ مستوفی­های قدیم درآورده بود .

یکی دو روز بعد سخت ناخوش شدم و تبِ شدیدی عارض شد که مدّتی شاید قریبِ دو ماه طول کشید . نمی ­دانم چه قِسم تَبی بود ، شاید نتیجۀ گَزشِ کَنه و امثالِ آن بود یا هر تَبی دیگر ، به هر حال بسیار عَلیل و ناتوان شدم . در این بین اقداماتی شد که مرحومِ آقامحمّد نجات بیابد ، برای علیخانِ سوادکوهی پولی می ­فرستند و واسطه­ ها نزدِ او می ­فرستند . به هر حال آن مرحوم آقامحمّد را رها می­ سازد ولی چون دستۀ حسین­ زاده با علیخان بد بودند به طوری که شبها و روزها خودِ آنها در دو کاروانسرا برای حفاظتِ یکدیگر قراول داشته ­اند و این اختلافات روز به روز شدّت می­ یافته ، موقعی که آقامحمّد را رها می­ سازند ، حسین­ زادۀ شَقی برای اینکه به مردم بفهماند که بدونِ جلبِ رضایتِ او کار انجام یافته ، می ­فرستد و در یک فرسخی میاندشت آقامحمّد را از گاری پایین می­ آورند و به تیر تلگراف بسته ، تیرباران می ­کنند و در همانجا در بیابان مدفون می­سازند . این خبر غوغایی در خانوادۀ ما پیدا کرد و همه را متألّم و متأثّر ساخت .     

یادداشتهای دکتر قاسم غنی ( زندگی من ) مجلّد اوّل ، به کوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری ، انتشارات آبان ، تهران ، چاپ اوّل ، 1361 ، ص 71 ـ 81