جَمالُ الدّین ابوالقاسم فَریُومَدی ؛ مَردی تاجر بود ، رَوایت کند که از شیراز می ­آمدم ؛ ناگاه کاروان را ؛ خوفی ظاهِر شد . و من در میانِ بارِ خود چهار دَست طَشت و اِبریقِ نُقره ­کوفت داشتم ، نیک با تَکَلُّف که هر یک به پَنجاه دینارِ شیرازی خَریده بودم ، بَس لَطیف و مُتَکَلَّف . و طوق­های نُقره و گوی­های نُقره درگَردانیده .

با خود نَذر کردم که اگر بارها و طَشتها ـ که در میانِ بار است ـ به سَلامَت مانَد یک طَشت و اِبریقی به حَرَمِ شیخ رسانم . و بر این نَذر جُز خُدای ( عَزَّ وَ جَلَّ ) هیچ کَس اِطّلاع نداشت . فِی الجمله بَعد از ساعَتی کاروان را قَطع اُفتاد و هر چه بود بِبُردند .

آن دو دِرازگوشِ من ، یکی ؛ در میانِ گَزِستانی رفته بود ناپیدا شده ، و یکی ؛ بار انداخته بود هم به مُصادِمَتِ درختی و دِرازگوشی تَوانا بود سِبقَت گرفته و رفته و من از هر دو بی­ خَبَر .

فِی الجمله هر چه در کاروان بود ، همه ، بِبُردند چُنانکه تا جامِۀ تَن از اَهلِ کاروان برکشیدند . من نومید شدم و در پِیِ دُزدان بِرَفتم و زاری بسیار کردم و گفتم که : من مُستَحَقَّم صاحبِ قَرض و در میانه ، پایِ من دَرد می­ کند و راه نمی­ تَوانم رفت . مرا مَرکَبَکی واپَس دهید . فِی الجمله بعد از تَهاوُن و اِستِخفافِ بسیار دِرازگوشی به من دادند . من آن را در پیش کردم و روی به کاروان آوردم . در راه گُم شدم و راه گُم کردم . پاره ­ای از هر سو می ­دَویدم ، ناگاه یک خَروارِ بارِ خود را دیدم که آن دِرازگوش اَنداخته بود و خود به راه فَروآمده و من از اَحوالِ آن دِرازگوش و آن بار بی­ خَبَر .

شادمانه [ شُدم ] و خُدای را ( عَزَّ وَ جَلَّ ) شُکر گُزاردم و بر کَراماتِ شیخ حَمل کردم . چون پاره­ای دیگر بیامَدم و آن بار را بر آن خَرَک نهاده بودم ناگاه رام خورده ، بیَنداخت و گُریخت . من پاره ­ای بِدَویدَم نَتَوانِستَن گرفتن . همچُنان می ­دَوید تا به گَزِستان ، در گَزِستان رفت . من هم درآمَدم . دیگر خَرِ خود را دیدم . با خَرواری بار که می­ چَرید و عَلَف می­ خورد . شادمان شدم . و حَقّ ( تَعالی ) را شُکرِ بسیار بِگُزاردم و صَدَقات قَبول کردم که مرا از آن دو خَروار بار هیچ خَبَر نبود و بِدان هیچ اُمیدی نَه . هر دو خَروار ، بار کردم و به راه فَرود آمدم .

چون پاره­ ای راه دیگر قَطع کردم به کاروان رسیدم . همه بِرِهنه و بی­زاد فَرود آمده بودند . از من اِستِخبار کردند که « حال چه گونه بود ؟ » با ایشان تَقریر کردم ، فِی الجُمله .

تا به خُراسان بازرَسیدم . اِتّفاقاً شیخ ( سَلامُ الله عَلَیه ) در فَریُومَد بود . و وَعظ می ­فَرمود . من چون بارها بِگُشادم و سَرمایۀ من کَم شده بود و خَلق بِدان طَشتها قَوی رَغبت می ­کردند ، مرا از آن مَعنا گاه­ گاهی پشیمان می ­شد تا بر آن اِصرار کردم که اَلبَتّه خِلافِ قولِ خود کنم . فِی الجُمله روزی شیخ را در مَحَلّۀ من دَعوتی کرده بودند و مِنبَری نَهاده و خَلقی بَس اَنبوه از زَن و مَرد حاضِر .

من نیز حاضِر بودم . شیخ کَلَماتی می ­فَرمود ، ناگاه روی به من کرد که : يَا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ! اَوْفُوا بِالْعُقُودِ ... ( مائده ، 5 / ١ )

پس فَرمود که : « هان ! ای خواجِه جَمالُ الدّین ! تو با ما بِدان اَمانت وَفا می ­کُنی یا ما با تو ؟ » نَعره ­ای از وجودِ من برآمَد . خواستَم که از حَیا خاک شوم . آن گاه دیگر روز را من دَعوتی ساختم و جَمعیّتی شد .

مَقاماتِ حاتَمی ( مَناقِبِ ضیاءُالدّین حاتَمی جُوینی ) ، مُصَحِّح ، مُحَمَّدرضا شَفیعی کَدکَنی ، انتشاراتِ سُخَن ، چاپ اَوَّل ، 1403 ، ص 130 ـ 132

..................................

مُتَکَلَّف : تَجَمُّل ، تَشریفات

کاروان را قَطع اُفتاد : قُطّاعُ الطَّریق / راهزَنان حَمله کردند .

مُصادمت : برخورد

تَهاون و استخفافِ : خواری و خِفَّت ، تَحقیر و شَرمساری