گُزارش خانم سُمیّه مسعودی از فَرومَد

صد دانه یاقوت / نه هزار دانه یاقوت !

با سلام و خسته نباشید ، در روستایِ شما فَرومَد به من خوش گُذشت و می ‌توانم بگویم یکی از روستاهایِ زیبایی است که دیده ام .

جُلو باغِ عِمارَت

از کوچه ها گُذشتم از کوچه هایی که شاید دیگر تَکرار نشوند ، از کنارِ خانه ها و آدم هایی که با مهربانی ، خوشحالی و تَعَجُّبِ خود را از حضورِ ما آشکارا بَیان می کردند . نوجوانانی که با مهربانی از اَنارهایی که در خانه داشتند به ما می بخشیدند .

و اَناری که در آب غُوطه می خورد !

عُبورِ قَنات از میانِ روستاها شاید دیگر هرگِز تَکرار نشود و این دست از زیبایی را در این روستا دیدم .

و چناری که هزاران رَهگُذر مثلِ ما را دیده است .

گُذَرهایی با درختانِ بُلند و سر به آسمان کشیده ،

کوچه خالی ! خانه خالی ! شاخه خالی !

خانه هایی کاهگِلی که در حالِ تَخریب و ویرانی بود ولی حِسِّ زندگی و نشاط داشت . اِنگار که دیوارهایِ ضَخیمِ گِلی با تو صُحبت می کنند .

شاخه هایِ تمنّا

اَنارهایی که همچون یاقوت در هر کُنجِ روستا و از دِلِ هر خانه و از میانِ مسجدِ جامعِ آن خودنمایی می کند گویی تو را می‌خواند به آرامش و تفکُّر .

نه قُفل و نه زَنجیری ، آزاد و رَها هستیم !

یادِ روزگارانِ قَدیم با تمامِ سَختی های آن به خیر باشد قِصّه هایی که دیگر تَکرار نمی‌شود و ما در آستانۀ در ایستاده ایم و نظاره گَرِ گُذَرِ زمان هستیم . سپاس از مهمان نوازی شما ، نوشتن در خُصوص روستایِ شما بسیار است .

سُمَیّه مَسعودی

رفتم درِ باغِ در شکسته !

مسجد جامع فَریُومَد

پَناه بُردن به مِحراب

گُلزارِ بیهق ـ سیِّد احمد افتخارزاده

در حکایت آمده است که اُستاد ابوالقاسم فِردوسی ( رَحمَةُ الله عَلَیه ) از ظُلمِ سُلطان محمود در فِشار بود ، شَرحِ حالِ خود را نوشت و از مَنزلِ خود پیادِه راه اُفتاد تا رسید به دَرِ باغی ، خواست بِرود قَدری استراحت نماید ، باغبان مانِع شد که اینجا چند نَفَر از شُعرایِ سُلطان محمود خَلوَت نموده ، کسی حقِّ ورود را ندارد . وی خوشحال شده و گفت : من نامه­ ای دارم می ­خواهم بدهم ، شما مُعَرِّفی مرا به آنها بنمایید ، شاید اِجازۀ ورود بدهند . اِجازه حاصِل نمود ، دَست و صورَتِ خود را تمیز نمود ، خِدمَتِ شُعرا رسید .

آنها از وَضعِ رَفتار و گُفتارِ او خوشحال شده و به او گُفتند : ما شاعِرِ مَخصوصِ شاه هستیم باید خَلوَت باشد و کَسی غَریب با ما نباشد ، شما اگر شِعر می ­توانید بگویید اینجا باشید و اِلّا باید بروید .

در جَواب گفت : شما شِعر خود را بگویید اگر من هم توانستم می ­گویم و اِلّا می­ روم .

گفتند : بسیار خوب !

یکی خِطاب به او گفت : چون عارِضِ تو ، ماه نباشد روشَن

دیگری گُفت : مانندِ رُخَت گُل نَبُوَد در گُلشَن

سومی گُفت : مُژگانت همی ­گُذر کند از جوشَن

فِردوسی گُفت : مانندِ سِنانِ گیو در جَنگِ پِشَن

شاعِران از شَنیدنِ این شِعر در تَعَجُّب شدند که نیم دوره تاریخِ رُستم و گیو و غیره را در این شِعر بَیان کرد !

قَریه­ ای است در مَسافتِ دوازده فَرسنگی سبزوار به نامِ « فَریُومَد » که مُخَفَّف خوانده شده و « فُرومَد » گویند که در قَدیم « پَشَن » نام داشته ، جَنگِ اَفراسیاب و رُستم و گیو در آن حُدود بوده ، از این جَهَت فِردوسی به شِعرِ خود اِشاره به آن « دِه » که « پَشَن » بود نموده ، همین یک شِعر سَبَب برداشتِ فردوسی و مُعَرِّفِ او به حُضورِ سُلطان شد و شُروع نمود به سُرودَنِ شاهنامه .

اَمّا « فَریُومَد » قَریه ­ای است قَریبِ دویست خانوار جَمعِیَّت دارد ، شُغلِ آنها زراعَتِ گَندم و جو و غیره است . یکی از درآمدهای مُهِمِّ آنها فِلفِلِ قِرمِز است که مُنحَصِر است به آنجا ، در سایرِ قُراء به فُروش می ­رسانند .

مَرحوم نُصرَتِ لَشکر که مَردی آقا و نَجیب بود قَریبِ بیست سال در آن دِه به سَر بُرد ، در صورتی که نمایندۀ دولَت بود . از شاهرود تا مشهد در تَحتِ اختیارِ او بود و کامِلاً اَمنیّت برقَرار بود و خود به همه جا رسیدگی می ­نمود . خُدایِش بیامُرزَد .

ابن ­یَمین که از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری است و حُدودِ هشتاد سال عُمر کرده ، اَهلِ این دِهکَده است .

گُلزارِ بیهَق ، حُجَّت الاسلام و المُسلمین حاج سیّداحمد افتخارزاده ، 1372 ، ص 47 ـ 49

..............................

این حکایت در

ـ تَذکرةُ الشُّعراء ، دولتشاه سمرقندی ، به تصحیح ادوارد براون ، انتشارات اساطیر ، چاپ اوّل ، 1382 ، ص 50 ـ 51

ـ بَهارستانِ جامی ، مولانا عَبدالرّحمن جامی ، به تصحیح دکتر اسماعیل حاکمی ، انتشارات اطّلاعات ، چاپ هفتم ، 1391 ، ص 93 ـ 94

هم آمده است و آن سه شاعِرِ دیگر را مُشخَّص کرده است :

عُنصُری ( وَفات 431 ) : چون عارضِ تو ماه نباشد روشَن

فَرُّخی ( وَفات 429 ) : مانندِ رُخَت گُل نبود در گُلشَن

عَسجَدی ( وَفات 432 ) : مُژگانت همی گُذر کند از جوشَن

فردوسی ( وَفات 416 ) : مانندِ سنانِ گیو در جَنگِ پَشَن

ولی بعضی آن را اَفسانه دانسته­ و گُفته ­اند : فردوسی نِگارشِ نخُستِ شاهنامه را در سال ۳۸۴ قَمَری به پایان بُرده است یعنی ۳ سال پیش از به تَخت نشستن محمود غَزنَوی !

..............................

در لُغَتنامه ­ها پَشَن این گونه معنا شده است :

پَشَن : مُخَفَّفِ پَشَنک نامِ پدر افراسیاب . ( بُرهانِ قاطع )

پَشَن : نام پسر بانوگشسب دختر رستم است و این نام در اَصل پَشَنگ بوده است . ( دِهخُدا )

پَشَن : نامِ مَوضعی است که بِدانجا میانِ پیران ویسه و طوس نوذَر جَنگ واقع شد و تورانیان فَتح کردند و اَکثر پسرانِ گودَرز در آن جَنگ کُشته شدند و این جَنگ را جَنگ لادَن و جَنگ پَشَن گویند . ( دِهخُدا )

در شاهنامه چند بارِ دیگر کَلَمۀ « پَشَن » به کار رفته است :


به لاوَن که آمد سپاهی گُشَن ـ شبیخون پیران و جَنگ پَشَن

..............................
یکی سرو بُد سبز و برگَش گُشَن ـ بر او شاخ چون رزمگاه پَشَن

..............................

چُنین تا بیامد زِ جَنگِ پَشَن ـ از آن کُشتَن و رزمگاهِ گُشَن

..............................

به جَنگِ پَشَن بر نوشتم زَمین ـ نبیند کَسی پُشتِ من روزِ کین

..............................

از آن پَس که جنگِ پَشَن دیده­ ای ـ سر از رَزم تُرکان بپیچیده ­ای

..............................

به جنگِ پَشَن نیز چَندان سپاه ـ که پیران بِکُشت اَندَر آوَردگاه

..............................

این بَندۀ خُدا یک چیزی شنیده ، همان را پَر و بال داده است .

ـ نام فُرومَد قَبلاً فَریُومَد بوده ، « پشَن » نبوده

« پَشَند » نامِ یکی از کوچه ­ها یا مَحَلِّه ­های فُرومَد است ، در گویشِ فُرومَدی « پِشَندُو » گُفته می ­شود یعنی « پشند آب » و این هم کلمۀ دِگَرگون شدۀ « تَشتَنداب = تَشت + اَندَر + آب » است . یعنی کوچِه­ ای که مَحَلِّ « تَشتِه اَنداختن » برای آبیاری بوده است .

..............................

ـ ابن ­یَمین هم از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری نیست . تاریخِ فوتِ او را سالِ 769 نوشته و تاریخِ تَوَلُّدش را سال 685 حَدس زَدِه ­اند . یعنی 15 سال زندگی اش در قَرن هفتم و 69 سالِ آن در قرن هشتم بوده است .

صِحَّت و دُرُستی بَقیّۀ مَطالبش را هم می ­توانید بر همین مَبنا بِسَنجید !

اوّلین سفرم به فرومد ـ ستّار روزبه

 

اسفند سال 1397 برای اوّلین بار بود که به همراه پدر همسرم آقای مهدی یاقوتیان ، از مشهد به فرومد سفر کردیم بعد از ساعتی رانندگی از یکی از نهالستانهای بین راه در نیشابور تعدادی نهال برای کاشتن در باغ خریدیم ، بعد از حدود 4 ساعت رانندگی و قبل از جادّۀ فرومد در کاهک به خانۀ مادری دکتر شریعتی رفتیم و برایم خیلی حسّ نابی داشت دیدنِ خانه ای که در آن کودکی و نوجوانی دکتر شریعتی طیّ شده، تجربه و حسّ خیلی جالبی بود .
 

حَوالی ظهر بود که به فرومد رسیدیم . ابتدا در قبرستان بر سر قبر پدر بزرگ فاتحه­ ای خواندیم بعد به منزلِ مادربزرگ رفتیم . این اوّلین بار بود که مادربزرگ را می دیدم و آن حدّ از صفا و سادگی و دلنشینی که در وجودِ مادربزرگ بود ، مرا به وَجد آورد .

بعد از صرفِ چای و ناهار و کمی استراحت به همراه پدرجان به باغ رفتیم تا نهالهای خریداری شده را در باغ بکاریم تا غروب مشغول بودیم و شب خسته به خانه برگشتیم . مادربزرگ برای شام قاتقی درست کرده بود ، این اوّلین بار بود که قاتقی می ­خوردم و طعم دلچسبش خستگی روز را از تنمان بیرون کرد و بعد از شام خیلی سریع خوابیدیم چون قرار بود فردا مکانهای توریستی فرومد را ببینیم .

در چشم برهم زدنی صبح شد و اوّلین اتّفاق خوبِ آن روز ؛ خوردنِ صبحانه ای بود که مربّایش را مادربزرگ با میوه های باغ درست کرده بود ، کَره هم کَرۀ محلّی خودِ فرومد بود و خُلاصه انرژی روزمان را تأمین کرد .

اوّلین مکان مقبرۀ شاعر نامی ، ابن یمین فریومدی بود ، با نام و اَشعار ابن یمین به واسطۀ برادرم که تخصّصشان شعر و ادبیّات و زبانِ فارسی است از قبل آشنایی محدودی داشتم و با دیدنِ مقبرۀ این شاعر تجربه عمیق تری از شناخت ( شرایط اقلیمی و جُغرافیایی که شاعر در آن زندگی می کرده ) حاصل شد .

دومین مکان ، مسجد جامع فریومد بود . بعد از دیدنِ این بنای پُر اُبّهّت و معماری جذّاب این مسجد ، به این فکر فرو رفتم که فریومد ، در آن قرن قطعاً جمعیّت خیلی زیادی داشته که برایش مسجد جامعِ بزرگی بنا شده و اینکه در آن زمان این مسجد درکنار برپایی نماز جماعت ، بستر هماهنگی چه مسائلی بوده است ، مرا به فکر فرو برده بود .

بعد از آن به قلعۀ شهرستان رفتیم که باقیماندۀ قلعه و بُرجهای نگهبانی کاملاً قابل مشاهده بود و خیلی دردناک بود فکر کردن به این موضوع که قطعاً تعداد زیاد انسان در پشت این دیوارها و بالای این بُرجهای نگهبانی در جریانِ جنگهایی که رُخ داده کُشته شده ­اند . هرچه بیشتر با مکانهای تاریخی این روستا آشنا می شدم بیشتر پی می ­بردم که این روستا در آن دوران چه منطقۀ استراتژیک و مهمّی بوده است .

یکی از نقاطی که برایم جالب بود ، رفتن به منطقه ای شخصی به نام نُصرتیّه بود ، البتّه نکتۀ قابل توجّه برای من نگهداری تعدادِ زیادی سگهای قَوی و نگهبان در آنجا بود و از آنجا که از دیدنِ سگهای نگهبان لذّت می­برم این نیز برایم خاطرۀ خوشایندی بود . شب پدر همسرم و آقای مهربانی مرا تا کاهک آوردند و من از آنجا با اتوبوس راهی تهران شدم .

این بود گُذری بر خاطرۀ اوّلین سفر من از ولایتِ پدر همسرم ، فرومد .

سفرنامۀ فرومد ـ مسعود نصرآبادی

سفرنامه فرومد ( فریومد )

مسعود نصرآبادی ـ دانشجوی جامعه­ شناسی دانشگاه علامۀ طباطبایی تهران

به جهتِ آنکه اصالتاً اهلِ خُراسان بودم از کودکی مسیر تهران تا خراسان را رفت و آمد زیادی داشتم امّا در بیشتر سفرها مقصد یکی بود و کم پیش می ­آمد در بین راه جایی توقّف داشته ‌باشیم . این بار پس از 9 سال برای انجام کاری فرصتی پیش آمد تا مجدّد از تهران به مقصدِ سبزوار و نیشابور سفری داشته باشیم . در طولِ اقامت در سبزوار با یکی از اقوام که عطّاری داشت مشغول صحبت بودم که به یادِ سفر یکی از دوستانم به فرومد و عکسبرداری از پشت بام‌های پُر از فلفل آن منطقه افتادم . از او پرسیدم : فصل فلفل نزدیک است یا نه ؟ که در جواب شنیدم : اواخر شهریور و مهر فصل برداشت فلفل است . در ادامۀ صحبت از روستاهای دیگر همچون بیزه گفت که قطبِ فلفل کشور به شُمار می ‌آید . کمی در گوگل سرچ کردم و با یک وبلاگ که درباره فرومد می ‌نوشت آشنا شدم . خیلی خوش ‌شانس بودم که شماره صاحب وبلاگ را در آن‌جا پیدا کردم و بدونِ درنگ با آقای یاقوتیان تماس گرفتم . از او دربارۀ فلفل و تپّه ‌ها و پشت ‌بام‌های سُرخ منطقه و اینکه آیا هنوز اهالی فرومد فلفل‌ها را پس از خشکاندن از مناطق جمع کرده ‌اند یا خیر ؟ پرسیدم .

برای من سفر به یکی از مناطق که تا پیش از این صرفاً از کنارِ تابلوی آن در جادّه می ‌گذشتم بسیار هیجان ‌انگیز بود . چه بهتر آنکه فرومد را به عنوان مقصد انتخاب کنم که هم پُشت بام‌های سُرخ و پوشیده از فلفل آن و هم آرامگاه شاعر قرنِ هشتم ابن یمین فریومدی را در آنجا ببینم . پس از هماهنگی با آقای یاقوتیان قرار بر آن شد که در مسیر بازگشت به تهران پس از گُذر از داورزن و کاهک به جادّۀ فرعی ‌ای که به فرومد منتهی می شود بروم . در حدود ساعت 12 به فرومد رسیدم . بادِ سردی می ­وزید و آسمان نیز ابری بود . در یکی از نقاط که تجمّع اهالی روستا قابل مشاهده بود توقّف داشتم و با آقای یاقوتیان که پیش از آن هماهنگ کرده بودم تماس گرفتم . ایشان نیز پس از چندی به ما ملحق شد .

اوّلین نقطه از فرومد که به بازدید آن رفتیم امامزاده سیّداحمد بود که در نقطه ‌ای نسبتاً مرتفع واقع شده ‌بود . در آنجا چشم ‌انداز مناسبی از روستا و پاییز باغات آن در دسترس بود که این بلندای فرومد همراه با توضیح مختصری از روستا و افراد مدفون توسط آقای یاقوتیان نوید روزی به یادماندنی را برای من به ارمغان آورد . نکات جزئی روایات نشان از آن داشت که عمر زیادی را به مطالعه این منطقه صرف کرده ‌است .

پس از بازدید از امامزاده به سوی معدود پشت‌ بام‌ها و نقاطی رفتیم که هنوز فلفل‌ها در آن‌جا قرار داشت . در برخی نقاط نیز وجود فلفل‌های سبز نشان از آن داشت که به تازگی فلفل‌ها در آن پَهن شده ‌است .

تابلوی کارگاه فرآوری فلفل در منطقه نیز حاکی از آن بود که حجم تولید این محصول در منطقه بیش از آن است که امروز من شاهدش بودم و گویی در روزهای آخر فصل برداشت فلفل به فرومد قدم گذاشته ‌ام . پس از عکسبر‌داری از پشت ‌بام‌ها به نزدیکی یک مسجد رفتیم که پیش از آن از بالای امامزاده آقای یاقوتیان پیرامون آن توضیحاتی داده ‌بود . مسجدی که به نام « خان آقا » شناخته می ‌شد ولی وقف‌ نامه ‌ها و اَسناد پیرامون آن نشان از آن داشت که در گذشته خانقاهی برای اهل عرفان بوده ‌است که در گذر زمان نامش به « خان آقا » تغییر کرده ‌است .

پس از مسجدخان آقا ، نوبت دیدن از مسجد جامع فریومد بود . مسجدی که دربارۀ قِدمت آن تاریخ مشخّص و قطعی ذکر نشده ‌است . در کنار مسجد جوی آب روانی به چشم می‌ خورد که گویا همان آبِ بازاری است که ابن یمین فریومدی در دیوانِ خود از آن سخن گفته ‌است . در همان زمانی که ما در آنجا حضور داشتیم یکی از اهالی برای برداشتنِ آب به کنارِ جوی آمد که این موضوع قابلِ آشامیدن بودن آن را نشان می‌ داد . همچنین گفته می ‌شود سرو فریومد که یکی از دو سرو کاشته شده توسط زرتشت پیامبر است در حوالی آن قرار داشته ‌است ؛ سَروی که در سال 537 توسط یکی از اُمرای خوارزمشاهی سوزانده شد و تنها نامی از آن باقی مانده ‌است .

در آنجا متوجّه شدم که آقای یاقوتیان کتابی با عنوان « سرو در آتش » پیرامون همین سرو به نگارش درآورده است که پس از مطالعه آن متوجّه شدم این کتاب حاوی اطّلاعات جامعی پیرامونِ سرو است . پس از آن با دربِ بستۀ مسجد جامع رو به ‌رو شدیم که سبب شد بازدید از آن به تأخیر بیفتد ؛ گویا کلید آن در دستِ متصدی ‌اش آقای شجاعی بود که آن وقت در روستا حضور نداشت .

امیدوار بودم با توجّه به مسافتی که تا فرومد طیّ کرده ‌بودم امکانِ بازدید از آن نیز برایم فراهم شود . مسجدی که معماری زیبایش چشم ‌نواز است و سالانه افراد زیادی به ویژه دانشجویان معماری را جهت بازدید به فرومد می ‌کشاند . وجودِ ماشین‌های پلاک دولتی در سطح روستا و نزدیک بودنِ سفر اُستانی رییس جمهور نیز یکی از گُمانه ‌هایی بود که می ‌توان از غیبت آقای شجاعی داشت امّا با تماس تلفنی که آقای یاقوتیان برقرار کرد متوجّه شدیم که ایشان بیرون از روستا قرار دارد و تا ساعتی دیگر درب مسجد را باز خواهد کرد . با توجّه به فراهم نبودنِ امکان بازدید ، آقای یاقوتیان ما را به خانۀ مادری ‌شان دعوت کرد . یک ساعتی را مهمان ایشان بودیم که پس از صرفِ چای ، مادر ایشان غذای محلّی قاتقی ( قتقی ) را برای ناهار تدارک دیده‌ بود .

غذایی که در ظاهر با غذای محلّی سبزواری‌ها یعنی کَمه‌ جوش و همچنین غذای کال‌جوش شباهت بسیار داشت ولی پس از پرس ‌و جو متوجّه شدم که این غذاها نه تنها در اسم بلکه در محتوا نیز متفاوت هستند . پس از چندی کلید مسجد جامع رسید و امکانِ بازدید از این مسجد فراهم شد که پس از خداحافظی از اهالی خانه آنجا را به سوی مسجد تَرک گفتیم .

درب مسجد جامع که باز شد متوجّه عظمت این بنای تاریخی شدم . بنایی که در گُذر زمان صلابتِ خود را حفظ کرده ‌بود . این بنا تا مدّت‌ها همچون بسیاری از اَبنیه‌ های تاریخی کمتر مورد توجّه واقع شده ‌بود ولی امروزه حتّی در شب نیز با نورپردازی در قلبِ روستا می ‌درخشد . وجودِ دو محراب یکی از نکاتِ قابل ‌توجّه آن بود که برای من حداقل تا به حال شناخته ‌شده نبود . از آقای یاقوتیان علّت را جویا شدم که ایشان نیز در جواب برخی گُمانه ‌زنی‌ها را عنوان کرد . وجود چندلایه گچ‌بُری نیز حاکی از آن بود که این بنا در طول دوره‌ های متمادی بازسازی شده‌ است . آنچه که از توضیحات بر می ‌آمد آن بود که گویا این مسجد در گذشته ‌های دور کاربَری آموزشی نیز داشته ‌است و به نوعی مدرسه علوم مذهبی بوده که استدلالات پیرامون معافیّت حافظان و قاریانِ قرآن از مالیات در اسناد قدیمی نشان از آن داشت که این منطقه و مسجد جامع آن همچون برخی از نقاط مانند مسجد جامع اصفهان در زمانه ‌ای محلّ تدریس علوم دینی بوده و افراد زیادی با این کسوت را در این روستا در دل خود جا داده‌ بود چرا که به طور معمول قانون مالیاتی برای عدّه ‌ای محدود وضع نمی ‌شود . ایرج افشار و آندره گُدار نیز در اوایل قرن معاصر از جمله بازدیدکنندگان این مسجد تاریخی بوده‌ اند که پیرامون ویژگی‌های آن نوشته‌ هایی دارند . پس از چندی با توجّه به سرمای هوا و وزشِ باد به سُراغ بازدید از آرامگاه ابن یمین فریومدی رفتیم .

آرامگاه وی هم‌راستا با برخی از مشاهیر دیگر در ایران زمین در عصر پهلوی دوم و طرح‌های فرح پهلوی ساخته شده ‌است . پیرامون سقفِ آن نیز گُمانه ‌زنی‌هایی مطرح است. این بنا در چند صدمتری مسجدجامع واقع شده ‌است . از جلوی این بنای یادبود و آرامگاه دید مناسبی به روستا در جلوی چشمان حاضران نمایان می ‌شود . سرمای هوا و قصد ما برای بازدید از روستای فیروزآباد ( مدفن شیخ حسن جوری ، از رهبرانِ سر به داران ) باعث شد تا روستای فرومد را با خاطرۀ خوبی که دوستِ خوبمان آقای یاقوتیان با توضیحات کاملش برای‌مان رقم زد تَرک کنیم و راهی جادّۀ کلاته سادات و فیروزآباد شویم .

به امید دیدار دیگر از روستا و مردمانِ مهمان ‌نوازِ آن  

آبان 1400

دور فرومد بگردیم (2)

سفرنامۀ خُراسان و كرمان‏ ، غلامحسين افضل الملك‏ ، محقّق / مصحّح : قدرت الله روشنى‏ ، ص 34 ـ 34 

[ سال 1320 هجری قمری ـ دورۀ قاجار ]

[ ميامى ]

هنگامِ صبح به « ميامى » رسيديم اينجا كاروانسراى شاه عبّاسى دارد . با اين حالت به يكى از خانه ‏ها منزل كرديم . ميامى خانه ‏هاى خوب و باغاتِ بسيار و آبِ فراوان دارد . امروز در ميامى توقّف شد وقتى جناب مستطاب اشرف والا علّامۀ زمان ، يگانۀ دوران شاهزاده ابوالحسن ميرزاى‏ شيخ الرئيس فرزندِ مرحوم محمّدتقى ميرزا حُسام السَّلطنه از اينجا عبور مي­كرده و روزى در اينجا توقّف داشته يكى از مشايخِ اين دِه خواسته است كه از ايشان ديدن كند . ايشان اين شعر را انشاء كرده نزدِ آن شيخ فرستاده‏اند لِهذا در اينجا ثبت مي­شود .

تا خيمه به صحراى ميامى زده‏ ايم‏

با بَربط و نى باده پياپى زده ‏ايم‏

اى شيخ مَده زحمتِ خود خجلتِ ما را

در خيمۀ ما ميا ، ميا ، مى ‏زده ‏ايم‏

شب سه ‏شنبه بيست و يكم از ميامى به طرفِ منزلِ « مياند‏شت » حَرَكَت كرديم . مسافتِ راه شش فرسنگ است در ابتداى راه خارج از جادّه طرفِ دستِ راست به رديف سه كلاته است كه سَكَنه ندارد اهلِ ميامى در آنجا درخت كاشته ، جزئى زراعت دارند . در سر يك فرسنگى قريۀ « ابراهيم ‏آباد » است ، خانوار بسيار و اشجارِ پُربار دارد ، تازه احداث ‏شده ، دو نهرِ آب از آنجا جارى است ، يك نهرِ آن متعلّق به « زيدر » است . چشمه است و از كوه مي ­آيد ، چون چند سال است سَكَنة زيدر از قلعه خارج‏شده جلاءِ وطن كرده‏اند ، رعاياى ابراهيم ‏آباد آبِ چشمه را كه قليل است واردِ نهرِ خود كرده به اراضى ابراهيم ‏آباد مي ­بَرند .

قهوه ‏خانه در آنجاست . ديگر تا مياندشت رُستاقى و كلاته ديده نمي شود در سرِ يك فرسخ و نيمى دهنۀ زيدر است و قلعه دارد . در آن قلعه ديگر كسى ساكن نيست ولى سابقاً در عهدِ ناصرالدّين شاه اين قلعه را به امرِ دولت ساخته و در آنجا سى ـ چهل نفر تفنگچى گذاشته بودند كه اگر تُركمانانِ دزد از طرفِ اراضى استرآباد به اين طرف بيايند و بخواهند راهزنى كنند و مالِ زُوّار را ببرند اين تفنگچيان ممانعت كنند و راه را محفوظ دارند . اين تفنگچيان كه ساكنِ قلعة زيدر بودند جيره و مرسومى داشتند كنون اَحَدى از تفنگچيان در اينجا نيست و راه هم در كمالِ ايمنى است .

در سرِ دو فرسخى قهوه‏ خانه ساخته‏ اند كه از قناتِ خرابه آبِ شورى بر مي­ دارد و به مصرف مي­ رساند از قنات قطره ‏قطره آب مي ­آيد و قابلِ اعتناء نيست . از اينجا بايد از ميانِ كوه و درّه گذشت به قدر دو فرسخ امتداد اين راه است كه در ميانِ كوه و تپّه واقع شده ، در سرِ چهار فرسخى باز بدونِ آبادانى و قلعه قهوه ‏خانه ‏اي است كه چاه شش ذرعى در اينجا كَندِه ، آب شيرين مي ­آورد و به مصرف قهوه ‏خانه مي ­رساند دو طرفِ اين قهوه‏ خانه را كه بكَنَند آبِ شور و تلخ بيرون مى ‏آيد امّا در اين سرزمين آبِ شيرين به دست آمده است . زمينِ اينجا گويا استعدادى دارد كه پانزده پُشته چاه تا لبِ جاده كَندِه شود ، و يك سنگ آبِ شيرين بيرون مى ‏آيد . و در اراضى كوير اينجا رعايا زراعت كنند و قلعه بسازند . من در اينجا قدرى خستگى بيرون كرده سوار شدم و به « ميان‏دشت » رسيدم .

[ مياند‏شت ]

امروز در مياند‏شت توقّف شد . مياندشت قريه و آبادى و قنات ندارد يك كاروانسراى شاه عبّاسى در اينجا است . مرحوم حسينخان‏ نظام الدّوله ايلخانى شاهسون والى سابقِ خُراسان پدرِ حاجى غلامرضا خان‏ آصف الدّوله والى حاليّه مملكتِ فارس هم در اينجا دو كاروانسراى وسيعِ بسيارِ خوب ساخته كه زُوّار راحت هستند . از براى آب زمين را كَنده ‏اند تا به آب رسيده تقريباً بيست پلّه بايد پایين رفت تا از يك محوطه و فضایى كه آب از آنجا جوشيده و جمع شده آب بردارند . سه آب‏انبار به همين شكل در اين مكان ساخته ‏اند . يكى از بناهاى شاه عبّاسى است و دو تاى ديگر از بناهاى نظام الدّوله است كه يكى خراب شده و يكى ديگرش آب دارد امّا آب آن بُو مي ­دهد . از آب ‏انبار شاه عبّاسى آب خوبى بر مي­ دارند لكن اندكى شورمزّه است در مياندشت تلگراف‏خانۀ دولتى داير است كه به ولايات سؤال و جواب مي ­كند .

[ عبّاس ‏آباد ]

شب چهارشنبه بيست و دويم از مياندشت به طرفِ « عبّاس ‏آباد » حَرَكَت كرديم ، مسافتِ راه پنج فرسنگ و نيم است ، لكن چاپار شش فرسنگ حساب مي ­كند . در سرِ يك فرسنگ و نيمى قهوه ‏خانه ‏اي است كه آب از چاهِ دَه ذرعى بيرون كشيده به مصرف مي ­رساند . از نزديكِ قهوه ‏خانه كه حَرَكَت مي­ كنى بايد از ميانِ كوههاى پَست و تپّه‏ ها عبور كرد . از قهوه‏ خانه‏ دو فرسخ كه طىّ مي­ شود به قلعۀ « اَلهاك » مي ­رسد ، آبِ روانى به قدرِ قليل دارند . چند خانوارِ پريشان­حال كه زراعت ندارند در آنجا ساكن هستند ، قهوه‏ خانه هم در اينجا است كه زُبده سواران در آنجا لحظه ‏اى درنگ كرده از كسالت بيرون مى ‏آيند . قلعۀ الهاك هم مثلِ قلعۀ « زيدر » است كه سابقاً به امرِ دولت براى حفظِ راه ساخته شده است . تا زُوّار و قَوافل از شرّ تُركمانانِ غارتگر كه به دزدى مي ­آمدند محفوظ مانند و به چهل نفر سَكَنة الهاك نقداً و جنساً مرسومى داده مي ­شد ، لكن در اين سنوات كه تاخت و تازِ تُركمانان در ميان نيست ديگر احتياجى به حفظ و حراستِ اهلِ اَلهاك نيست و مرسومِ آنها در ديوانِ اعلى مقطوع است . خلاصه من ساعتى در الهاك توقّف كرده بعد سوار شدم دو فرسخ كه راندم به قريۀ « عبّاس ‏آباد » رسيدم ، امروز در اينجا توقّف شد .

عبّاس ‏آباد داراى هفتاد خانوار رعيّت است ، يك قناتِ آبِ روان دارد كه باغاتِ ايشان را آب مي ­دهد كاروانسراى شاه عبّاسى در آنجاست كه حاجى محمّدعلى آقا پسرِ مرحومِ حاجى على نقى تاجر كاشى ساكنِ تهران آنجا را هم مثلِ ساير كاروانسراهاى خراب كه پدرش مرمّت كرده و آباد كرده مبالغى فوق­ العادّه به مصارفِ اين كار خير رسانيده است . اهالى عبّاس ‏آباد از دادنِ ماليات از عهدِ صفويّه معاف هستند . فرمانِ صفويّه و چند تَن از سلاطينِ قاجاريّه در دست [ است و ] محضِ حفظ و حراستِ طُرُق و شوارع ، ديوانِ اَعلى چندين خروار غلّه و مبلغى نقد در هر سال به اينها مي­دهد . بَرات اينها از مشهد مقدّس صادر مي­ شود . اراضى عبّاس ‏آباد جزءِ خاكِ شاهرود است .

پُل ابريشم حدّ و سدّ ايران و افغان !

شب پنج‏شنبه بيست و سيّم از عبّاس‏ آباد به طرفِ « مزينان » حَرَكَت كرديم ، مسافتِ راه شش فرسنگ و نيم است . در سرِ فرسنگ اوّل قلعة كوچك و بُرجى است كه آبِ روان در اَكنافِ آن جارى است كه از چشمه بيرون مى آيد ، به قدرِ لولۀ آفتابه آب دارد كه به همان اراضى فرو مي ­رود و چند درخت را مشروب مى ‏سازد . قهوه‏ خانه در پاى آن بُرج ساخته ‏اند .

تا هوا گرم است آن قهوه‏ خانه داير است بعد بى ‏صاحب مي ­ماند . اين مكان را « چشمه­ خونى » مي ­گويند . در سابق دزدان بسى عابرين سبيل را در اينجا كُشته ‏اند . در سر دو فرسنگى‏ « كالِ شور » است كه از شمال به جنوب مي ­رود . كال به زبان خُراسانيان رودخانه است . در روى اين رودخانه پُلى بزرگ بسته ‏اند كه معروف به « پُل ابريشم » است . اينكه پُل ابريشم مي­ گويند محضِ آن است كه بالاى پُل را باريك بسته ‏اند ، بيشتر از سه ذَرع عَرض ندارد ، باريكى آن را به ابريشم تشبيه كرده‏ اند . اين رودخانه كنون آب ندارد لكن در فصلِ بهار كه موقعِ طغيانِ آب و جريانِ اَنهار است فاضلِ آب ( خبوشان ) [ يا ] ( قوچان ) و ( بوزنجرد ) [ يا ] ( بجنورد ) و درّه كز و جاجرم و كالِ شور سبزوار كه در يك فرسنگى سبزوار است و چناران و بعضى امكنه ديگر به اين رودخانه آمده و آبِ آن شور شده به اراضى كوير مى ‏رود . يك مثقال از اين آب ، باغات و دهات و اَشجارِ جایى را مشروب نمي ­سازد . تمامِِ آب از اراضى كوير گذشته به نمكزارِ كاشان مي ­رود و به كويرِ آن سامان منتهى مي ­گردد . در عهدِ احمد شاه غازى و تيمور شاه كه از سلاطينِ افغان بوده ‏اند تا پُل ابريشم حدّ و سدّ ايران و افغان بوده كه از اينجا به بالا جزءِ افغان بوده است‏ . [ مدرك گفته مؤلّف معلوم نشد ، اين اندازه كه نگارنده اطّلاع دارد احمدخان ابدالى مي­خواست اين نقاط را بگيرد امّا از محمّد حسنخان قاجار شكست خورد . سلطنت ممتد شاهرخ هم در خراسان هرچند به صورت يك قلمرو واسطه پوشالى ، بوده است دليل بر اين است كه گفته مؤلّف قابل ترديد كلّى است . ]

 [ صدرآباد ]

از اين پُل گذشتم نيم فرسنگ ديگر كه راندم به قلعه و كاروانسراى « صدرآباد » رسيدم ، قهوه ‏خانه در آنجا بود از اسب پياده شده در كنارِ آن نشستم و چاى خوردم . صدرآباد كنون بيشتر از دَه خانوار رعيّت ندارد ، اين رعايا زراعت و باغات ندارند . قناتى از قديم داشته ‏اند كه آبِِ شورى مى ‏آمده و زراعت مي­ كردند ، چندى است كه پُشته‏ هاى قنات خوابيده ديگر آب به اينجا نمى ‏آيد . اهالى اينجا براى آب خوردن به قريۀ « استربد » كه جزءِ بلوك « فرومد » و از توابعِ شاهرود است رفته مجّاناً از اهالى استربد آب گرفته نَهرى انداخته به صدرآباد مي ­آورند و اين اوقات دَه تومان به اهالى استربد داده ‏اند و آب خريده‏ اند و به اينجا آورده ‏اند كه آب‏انبار آنجا را پُر كرده ‏اند . سه خانواده در اينجا ساكن است كه در فرومد و دو فرسنگى اين‏ محلّ رفته دروگرى و رعيّتى كرده قوتى به دست مي­ آورند . مرحوم ميرزا آقا خانِ صدرِ اعظم نورى در اينجا كاروانسرایى هم مختصر براى اقامتِ زُوّار ساخته كه قليلى از مردم در اين كاروانسرا بار مي ­اندازند .

اهلِ صدرآباد از قديم از دادنِ ماليات مرفوع القَلَم بوده ‏اند ، بلكه ديوانِ اَعلى سالى چهل تومان نقد و شصت خروار غلّه به اهالى اينجا مي دهد كه حفظ و حراستِ راه نمايند . سابقاً كه تاخت و تازِ تُركمانان در اين صفحات بود به اينها اين مرسوم داده مي­ شد كه مستحفظِ راه باشند حالا هم كه راه اَمن است و اثرى از دزدى تُركمانان نيست باز اين مرسوم در حقِّ اهالى برقرار است و بَراتِ آن در دفترِ مشهدِ مقدّس صادر مي­ شود . لكن در هذا السّنة مستشارِ خَلوت كه خويشِ وزيرِ افخم است بلوك فرومد را تيول خود كرده و صدرآباد را هم ضميمه ساخته به اين وسيله براتِ حقوقِ اهالى صدرآباد را در مشهد صادر كرده و خود حيف‏ وميل نموده به اهالى چيزى نداده و بعد هم نخواهد داد .

[ مزينان ]

از صدرآباد سوار شده با يك نفر گُماشتۀ خود به طرفِ مزينان روانه شدم . از صدرآباد تا مزينان چهار فرسنگ است و ده دقيقه هم بيشتر است . ديگر در بينِ راه آبادى نيست مگر در داخلِ جادّه كه قريۀ « كاهه » است از كاهه تا مزينان نيم فرسخ فاصله است . پيش از آنكه شخص به كاهه رسد در خارجِ جادّه دستِ چپ در دامنۀ كوه دو دِهِ‏ آباد نمايان است كه اسم يكى از آنها « نهاردان » است و آن هم جزءِ بلوكِ مزينان است . صدرآباد آخرِ خاكِ ولايتِ شاهرود است .

نهاردان و كاهه و مزينان اوّل خاكِ « بيهق » است . سبزوار شهر و پايتختِ بيهق است . هنگامِ صبح به مزينان رسيدم و امروز در اينجا‏ توقّف شد . مزينان در بينِ دِهاتِ اين صفحات بسى امتياز دارد . دروازه از براى مزينان ساخته شده است و خيابانِ وسيعى دارد ، در وسطِ خيابان نهرِ آبى مي ­گذرد كه از قناتِ اين دِه است و فرهنگِ اين قنات در آخر دِه است . در بيرون قلعه باز يك قنات ديگر است كه به زراعت و مصرفِ زُوّار مي­ رسد .

[ صدخرو ]

شب جمعه بيست و چهارم از مزينان به طرفِ « صَدخرو » حَرَكت كرديم ، مَسافتِ راه‏ چهار فرسنگ است .

 در سرِ دو فرسخ و نيمى آب ‏انبارى است و از آنجا تا صدخرو يك فرسنگ و نيم است . نزديكِ صبح به صَدخَرو رسيديم . امروز در اينجا توقّف شد ، صدخرو جزء بلوكِ كاه است خَرو بر وزن سَرو اُطاقهایى را گويند كه سقفِ آن از آجُر يا خِشت باشد و ضَربى زده باشند و چُنين اُطاقى را بن‏كاه نيز گويند . ولى اصل تسميۀ به صدخرو اين است كه من مى‏نگارم . خَرو در لغت به معنى قسمت است . آبِ اينجا برحسبِ تقسيم صد قسمت مي­ شده و الآن هم به صد فنجان آب مدار تقسيم دارد هريك از مالكين چند فنجان آب دارند . تفصيلِ فنجان را اگر مَجال كردم مى ‏نگارم ، اهلِ عراق مسبوق به فنجان هستند . در ابتدا در اين مكان صد اُطاق ساخته بودند لهذا به صدخرو ناميده شد .

اين دِه كاروانسراى شاه عبّاسى ندارد بايد در خانه ‏ها منزل كرد . اين قريه بسيار آباد است و خيرات و مسجدى مرحومِ حاجى ملّاحسن قاضى در اينجا برپا كرده است . اين دِه بسيار آباد است . دَه باب دُكّان دارد . صدخرو جزءِ بلوك كاه از توابعِ سبزوار است . آبِ آن از رودخانۀ « پُشت كوه » مي ­آيد ، قناتى هم داشته لكن حالا خوابيده است و آب نمي ­دهد .

نزديك صدخرو مزرعه‏اي است كه به « كلاته سادات » معروف است در صدخرو هندوانه و انگور خوب به عمل مي­ آيد .

از صدخرو تا « سبزوار » هشت فرسخ است . قافله از اينجا حَرَكت كرده به قرية « ريود » كه در چهار فرسخى است منزل مي ­كند . شبِ ديگر از ريود بار كرده به سبزوار مي ­رود . من چون با عمومِ اهالى سبزوار از اَعيان و تُجّار ارتباطِ قديمى دارم محضِ ديدوبازديد دوستانِ سبزوارى خود معطّل حَرَكَت قافله نشده كَسان خود را در قافله گذاشته خود با يك نفر نوكر يك ساعت به غروب مانده امروز كه جمعه بيست و چهارم است سوار شده به طرفِ ريود حَرَكَت كردم . در سر يك فرسخى قرية « مِهر » است كه بسيار آباد است . مرحوم حاجى ميرزا ابراهيم شريعتمدار مجتهدِ سبزوارى كاروانسراى بسيار خوبى در اينجا ساخته كه زُوّار در آن منزل مي ­كنند . مِهر جزء بلوك‏ كاه است . در بالادست مِهر مزرعه‏اي است كه معروف به « كلاته سيّدها » است جُزء مِهر محسوب مي ­شود . پایين دستِ مِهر جایى‏ است كه به « در » معروف است چون ... كاروانسرا واقع لهذا به « در رباط » مُسمّى گشته . زيردست ، قريه كوچك « باغ » است و بعد بلافاصله « تيچر » است كه اصل تزر بر وزن ... مي ­باشد . آب مِهر از رودخانه پُشت كوه است كه نهرى به اينجا مي ­آيد . از مِهر حَرَكت كرده سه فرسخ ديگر را كه بدونِ آب و آبادانى است رانده دو ساعت و نيم از شب رفته به قريۀ « ريوَد » رسيدم .

[ ریوند ]

« ريبد » بر وزن زيبد هم صحيح است . اسمِ قرية ريوَد در شاهنامه هست .

جنگِ رستم و سُهراب در همين دامنۀ ريبَد واقع شده است . آبِ ريبد از رودخانه مى ‏آيد كه تا كوه به خطّ منحنى شش فرسنگ مسافت است . ريبَد جزء بلوكِ « نامن » و « باشتن » است . ملوكِ سربداريان از بلوكِ نامن و باشتن بيرون آمده ‏اند . ريبَد داراى صد خانوار است . در ريود كاروانسراى شاه عبّاسى نيست . مردمِ قافله در خانه ‏ها منزل مي كنند .

لكن در نيم فرسخى اين قريه حاليّه كاروانسرایى است كه آن را حاجى صانع براى زُوّار در دويست سال قبل ساخته و قريۀ ريود در صد سال قبل در پاى آن كاروانسرا بوده است . آن قريه خراب شده اهالى محضِ آنكه از شرّ عساكر مأمور به خُراسان از تهران محفوظ مانند و تحميلاتِ ايشان را متحمّل نشوند از جادّه قديم كوچ كرده به اين سرزمين آمده خانه ساخته چون در پاى آن كاروانسرا آبادى نيست لِهذا قافله و زُوّار به اينجا مى‏ آيند و در آن كاروانسرا كسى نمى ‏افتد . حاجى صانع از اهلِ قريۀ « مُغيثه » بوده است . مُغيثه جزو بلوكِ كاه است كه در چهار فرسخى اين مكان است و از توابع سبزوار است . بناى كاروانسراى حاجى صانع بهتر از بناهاى شاه عبّاسى است . در اينجا پياده شده اهالى نهايتِ پذيرایى از من به عمل آورده در اينجا صرفِ شام كرده ، يك سه ساعتى خوابيدم ، سه ساعت به آفتاب مانده از اينجا حَرَكَت كرده به طرفِ سبزوار راندم . مسافتِ راه چهار فرسخ است . در سر دو فرسخى قرية « اسدير » است اصل آن سه دير بوده است . از قُراى بسيار آباد است و من در سَنَوات سابقه روزى با حكومتِ سبزوار در آنجا به سر بُرده ‏ام . قهوه‏ خانه در جلوى قرية اسدير موجود است .

[ خسروجرد ]

در سر سه فرسخى قريۀ « خسروجرد » است كه بسيار آباد است در قرية خسروگرد منارۀ بسيار بلند است كه از بيست ذرع بيشتر ارتفاع دارد . اين مناره‏ را بسيار خوب ساخته ‏اند از بناهاى قبل از اسلام است [ ! ] در سنواتِ سابقه من به بالاى اين مناره رفته ‏ام . چُنان در نظر دارم كه پنجاه و سه پله داشت كَلّۀ مناره قدرى خراب شده كه معلوم است سابقاً بلندتر از اين بوده است . شهر « بيهق » در قديم در همين محلّ بوده كه مناره وسطِ شهر بوده است بعد كه اين شهر خراب شده سبزوار داير گرديده است . از خسروگرد كه تا شهر يك فرسخ است راندم . بعد از خسروگرد در دستِ چپِ جادّه بلافاصله قريۀ « ابارى » است صد خانوار دارد . بعد در دستِ راست جادّه قريۀ « افضل‏آباد » است كه دهقانان كهناب در آنجا منزل دارند بعد از آن كلاتۀ « سيفر » است كه نزديك به شهر است .

[ سبزوار ]

صبح شنبه بيست و پنج جمادى الاولى به شهر سبزوار ورود كرده شُكر الهى به جا آوردم كه باز اين شهر را ديدم و دوستانِ خود را ملاقات مي­ كنم . در خانۀ جنابِ جلالت مآب آقاى ميرزا علي ­رضاى مشير الممالك مستوفى اوّل ديوانِ اَعلى حاكمِ سابقِ نيشابور و جُوِين و وزيرِ سابق دارالخلافۀ تهران كه در سبزوار وطن خود اوّل شخص و اوّل خانواده است ورود كردم . ايشان با كمالِ بشّاشت وجه و طلاقتِ لِسان از روى مسرّت مقدمِ مرا پذيرفتند و بسى از ديدنِ من مسرور شدند . من هرچه مي­نويسم اگر تكذيب كسى هم باشد راست مي ­نويسم . جناب مُشير الممالك خيلى از مجالستِ مردم طفره دارند و اِهمال مي ­ورزند .

دورِ فرومد بگردیم (1)

 

سفرنامۀ سیف الدّوله ( سفرنامۀ مکّه ) جلد  ١ ـ  نویسنده : سلطان‌ محمّد میرزا قاجار ـ تصحيح و تعليق :  خداپرست ، علی‎ اکبر ـ نشر نی ـ تهران ـ  ١٣۶۴  ـ از ص 296 ت 303 

دورِ فرومد بگردیم (1)

ميامى

ميامى ده آبادى است در دامنۀ كوه بزرگى . قلعه دارد . خارج قلعه بر بلندى ، كاروانسرا و آب ‌انبار خوبى است از بناهاى صفويه . آب انبارِ ديگرى هم در سمتِ ديگر قلعه واقع است . چنارهاى بسيار بزرگ باليدۀ خوبى در اين آبادى از عهدِ صفويّه باقى مانده است . باغات و زراعت زيادى دارند . انگور ، انجير [و] هلوى خوبى دارد . تنباكو زياد مى ‌كارند . ابريشمِ كمى به عمل مى‌آورند . آبش از رود [و] جاى باصفايى است . در بيابانش آهو هست . [ كبك از حساب بيرون دارد . (حاشيۀ متن) . ]  از ميامى به عبّاس ‌آباد دو راه مى ‌رود . تفصيلِ هر دو راه را به‌ جهتِ اطلاع مى ‌نگاريم .

از ميامى تا دستگرد

از ميامى الى دستگرد سه ساعت ، اوّل راه دو ساعت دامنه و ريگزار [و] هموار [است] . در اين دو ساعت دو مزرعه و آبادى هست . باغ و محلّ زراعت دارند . بعد از آن داخل درّه ماهور مى ‌شو [د] . همه‌جا بلند و پَست [و] نيم ساعتِ اوّل اين درّه نهرِ آب است كه به‌ سمتِ آبادى خارج درّه مى ‌رود . طولِ اين درّه ماهور كه موسوم است به دهنۀ زيدر سه ساعت است . بعد از آن جُلگه ‌اى است كه طرفِ دست راست همان كوهِ بزرگِ ميامى كشيده ، مى ‌آيد . در دامنۀ آن كوه ، دور از راه بعضى آباديها هست . در اين بيابانها از سمنان الى سبزوار همه‌ جا سنگِ مِس هست [كه] در اين بيابان بسيار است . آب و آبادى نيست مگر در يك ساعتى دستجرد مزرعه ‌اى است . آب قناتِ شورى دارد . در كوير و نمكزار واقع است . خود دستجرد هم دهى است در بيابانِ كويرى . آبش از قناتِ لب‌ شور [است] . باغ و زراعتِ كمى دارد . ابريشم به عمل مى ‌آورند . از توابعِ بسطام است .

از دستگرد تا عبّاس‌ آباد

از دستجرد الى عبّاس‌ آباد شش ساعت ، دو ساعت اوّل منزل جُلگه و كوير [است] . بعد از آن‌ قَدرى درّه ماهور و پَست و بلند [و] پس از آن زمينِ هموارِ ريگزارى است . تا عبّاس‌آباد ابداً آبادى و آب نيست . همه‌جا واهمۀ دست‌ انداز [ى] تُركمان هست .

ميان‌دشت

راه ديگر از ميامى الى مياندشت هفت ساعت [است] . اوّل راه تا سه ساعت دهنۀ زيدر باشد . اين راه با راه دستگرد يكى است . بعد از آن راهِ مياندشت جُدا شود . همه‌جا درّه ماهور است . تا يك ساعتى مياند‌شت زمين جُلگه و هموارى است . آب و آبادى نيست . خوف تُركمان همه‌جا هست .

آبادى مياندشت در جُلگۀ كوچكِ هموارى واقع است . كاروانسرايى است و قلعه . به قَدر سى خانوار سَكَنه دارد . آبش از دو رشته قنات [است] ، يكى لب شور [و] ديگرى شيرين . چاپارخانه دارد . زراعت هيچ ندارند . كَبك و آهو بسيار دارد .

عبّاس ‌آباد

از مياندشت الى عبّاس آباد هفت ساعت ، اوّل راه به قدر دو ساعت جُلگه و هموار [و] بعد از آن درّه ماهور [است] . در سه ساعتى عبّاس‌آباد كاروانسرا و آب‌انبار و قلعه [اى] در ميان درّه واقع است موسوم به اَلهاك . چند خانوار سَكَنه و چند درخت دارد . آبش از قنات [است] . بسيار جُزيى از آنجا مى‌ گذرد . باز درّه ماهور است . تا يك ساعتى عبّاس‌آباد كه جُلگه و هموار است . خوفِ تُركمان در همۀ راه هست . آبادى عبّاس ‌آباد در دامنه و بر بلندى تَلّى واقع است . به قدرِ صد خانوار جمعيّت دارند . بناى آن از شاه عبّاس [و] مردمش گُرجى  بوده‌اند . آبش از دو قنات [است] . باغات و زراعتِ مختصرى دارند . انجير و انارش بد نمى ‌شود . كاروانسرا و حمّامى دارد . هوايش مايل به گرمى [است] .

ابريشمِ كمى به عمل مى ‌آورند . صورتهاى خوب دارند .

مزينان

از عبّاس ‌آباد الى مزينان شش ساعت ، همۀ راه دامنه و هموار [است] . در يك ساعتى عبّاس ‌آباد چشمۀ آبى است شورمزّه .

پُلِ ابريشم و كاروانسراى صَدرآباد

بعد از ساعتى كه از چشمه مى ‌گذرد بر مَجراى سيل ، پُلى يك چشمه از قديم ساخته ‌اند موسوم به پُل ابريشم [[ آب روشن ]] . پس از ساعتِ ديگر كه نيمۀ راه است قلعه و كاروانسرايى است و آب ‌انبارى موسوم به صَدرآباد [كه] ميرزا آقا خان صدر اعظم ساخته است . به قَدر پنجاه خانوار سَكَنه دارد . آبش از قنات [است] . از خيرآبادِ شاهرود تا به اين صدرآبادِ مزينان همه ‌جا خوف تاخت و تاز تُركمان هست . پس از اين راه خوفى ندارد . يك ساعت كه از صدرآباد گذشت ديگر همه‌جا دهاتِ آباد ، نهرهاى جارى ، محلّ زراعت [و] باغات هست ؛ تا خودِ مَزينان همۀ راه جُلگه است . آبادى مزينان در جُلگه و زمين كويرى واقع است .

قبل از رسيدن به آبادى مزينان ، خرابه‌ها [ى] بسيار است . خودِ مَزينان قَصَبه ‌اى است . قلعه دارد . در خارج قلعه كاروانسرايى است از قديم . مهمانخانه [دارد] ، حسام السّلطنه ساخته است . چاپارخانه هم هست . به قَدر هزار خانوار جمعيّت خودِ مزينان مى ‌شود . بازار ، مسجد [و] حمّام دارد ، بسيار كثيف [است] . باغات و محلّ زراعت دارد . ابريشم به عمل مى ‌آورند . پنبه زياد مى ‌كارند . دهات و مزارع متعدّد دارد . بلوكى است از سبزوار . آبش از قنات [و] هوايش مايل به گرمى [است] .

مِهر

از مزينان الى مِهر همۀ راه دامنه ، هموار [و] ريگ بوم [است] . پنج ساعت طولِ راه است . سمتِ چپ راه در دامنه چند پارچه دهاتِ آباد هست . در بينِ راه يك آب‌انبارى است . یك ساعت قبل از رسيدن به مِهر [راه] از ميان آبادى دهى كه موسوم به سُتخر است و ده معتبرى است مى ‌گذرد . آبادى مِهر در دامنه واقع است . ده بسيار خوبى است . باغات زياد دارند . زراعتشان خوب است . پنبه و ابريشم بسيار به عمل مى ‌آورند . خارج از آبادى ده در كنارِ راه، كاروانسرا و آب‌انبارى هست . در ميانِ ده به امر حسام السّلطنه حاكمِ خُراسان مهمانخانه ساخته ‌اند . چاپارخانه هم دارد .

از مِهر تا سبزوار

از مِهر الى شهر سبزوار نُه ساعت [و] همۀ راه دامنه [است] . در يك ساعتى شهر بعضى پَست و بلند كمى دارد . دو آب ‌انبار در بينِ راه هست . در نيمۀ اوّل راه سمتِ چپ دهى است آباد ... نَهر آبى آمده از راه مى ‌گذرد . در وسطِ راه دهِ بسيار معتبرِ آبادى است . از كنارِ آن آبادى بايد گذشت . دو ساعت قبل از  رسيدن به سبزوار دو نهرِ آب از راه مى‌گذرد و در سمتِ چپِ راه دهات و مزارع بسيار است .

خُسروگرد

در يك ساعتى سبزوار دهى است موسوم به خسروگرد ؛ محلّ زراعت آن در كنارِ راه واقع است . در قديم آبادى بسيار معتبرى بوده است . حال منارۀ بلندى از آن آبادى در ميانِ زمين زراعت برپا مانده است . از اين محلّ تا به شهر سبزوار يك دو سه بُقعۀ كُهنه در كنارِ راه هست .

سبزوار

آبادى سبزوار در جُلگه و در زمينِ گودى واقع است . از شهرهاى مشهورِ قديم است . قلعه و اَرگ و خَندقى دارد [كه] خراب [است] . جمعيّتى دارد . مردمش متموّل [اند] . صورتِ ظاهرِ شهر خراب است ولى خودِ ولايت آباد است . دهات خوب ، مزارع زياد ، زراعت بسيار [و] پنبه و ابريشم بسيار از اين ولايت به خارجِ ايران مى‌رود . معدنِ مِسِ خوبى دارند . باريجه زياد از كوهستان اين ولايت گرفته به خارج مى ‌بَرند . نجّار در اين شهر بسيارند . بعضى دستگاهِ ابريشم ‌بافى دارند . كاروانسراها ، مساجد [و] حمّامها دارند .  

عمارات و معادن

از غرايبِ ابنيۀ آنجا مسجدى است ، مناره دارد كه آن مناره را به صنعتِ بنايى كَج ساخته ‌اند و سالهاست برپاى خود ايستاده است . در سمتِ دامنه ، باغاتشان زياد است . در خارج از شهر قديم مُصَلّايى دارند . طاقِ بزرگى دارد . در كوهِ جُوِين که محالى است از سبزوار ، معدن فادزهر هست . از آن معدن سنگِ سبز رنگى بيرون آورده ، تسبيح و قاشق [و] بعضى اسباب ديگر مى‌ سازند . معدنِ خوبى است . بر روى هم رفته ولايتِ بدى نيست . هوايش مايل به گرمى [است] .

در نقشِ راهنمای گردشگران

یکشنبه 15 / 6 / 1394 از سمنان راهی فرومد شدیم در بینِ راه در مجموعۀ کاروانسراهای میاندشت ایستادیم و با آقای مختاریان صحبتی شد که گفت : شانزدهم مهر ماه گروهی گردشگر برای دیدنِ آثارِ تاریخی و دیدنی فرومد ، مهمان فرومد خواهند شد . قرار شد در آن روز من هم راهنمای مهمانان باشم .

پنجشنبه شانزدهم مهرماه من در فرومد بودم و مهمانها هم آمدند ، سعی من آن بود که تا آنجایی که امکان دارد مهمانها بر مبنای کارنامۀ فریومد در دیوانِ ابن یمین ، فرومد را ببینند .

ماشینها رو به روی « شهرستان » ایستاد و مهمانها بر روی تپّۀ شهرستان قرار گرفتند . پس از سلام و خوشامدگویی ، شمّه ­ای در بارۀ شهرستان و خاندانِ زنگی فریومدی که به پنج نسل وزیر بوده ­اند و در بارۀ حاکمان و حکیمانِ فریومد ، کتابخانه و بیمارستانش مطالبی بیان شد .

از آنجا به کنارِ « مزارِ سادات » رفتیم و در بارۀ سادات زُباره و ابویعلی زید و قطب الدّین حیدر که در کنارِ مزار ، صومعه داشته سخن گفته شد .

بعد از کنارِ نهرِ « هر دو آب » تا پایِ « چنارِ بزرگِ روستا » رفتیم ، در بینِ راه به سؤالات پاسخ می ­دادم .  در آنجا بچّه ­ها پایی به آب زدند و همه زیرِ سایۀ درختان نفسی تازه کردند و هندوانه ­ای خوردند و خرید هم صورت گرفت و بعضی در حسینیّه نمازِ ظهرشان را خواندند .

برای صرفِ ناهار به هیئتِ ابوالفضلی در مفتاباد رفتیم . مهمانان با « غذایِ محلّی » پذیرایی شدند و من برایشان شعری از دکتر معینی با گویشِ فرومدی خواندم .

مقصد بعدی آرامگاهِ « یمین الدّین طُغرایی » و « ابن یمین » بود . در آنجا کتابهایی در موردِ ابن یمین و حکیم  الدّین فریومدی روی قبر قرار داده شد که مهمانان نگاهِ کنجکاوانه ­ای بر آنها داشتند .

من شعری از ابن یمین فریومدی که پدرش را مخاطب قرار داده بود و سپس پاسخ پدرش یمین الدّین طُغرایی را در پاسخِ فرزندش برای مهمانان قرائت کردم .

« مسجدِ جامع » مکانِ بعدی بود که موردِ نگاه زیباپسند و جستجوگرِ گردشگرانِ مهمان قرار گرفت و کنجکاوانه نگاه می ­کردند و سؤال می ­کردند .

آخِرین ایستگاه « بُقعۀ سلطان سیّداحمد » بود ، که مختصری دربارۀ بُقعه و خانقاهِ فریومد سخن گفتم و مهمانان با پذیرایی آقای ابراهیم حاجی­ سلیمی و آقای کُهنی نشاطی دوباره یافتند تا راهِ خود به سمتِ فیروزآباد و دیدنِ قبرِ « شیخ حسن جوری » پی بگیرند . آقای رضا حاجی سلیمی در این روز ما را همراهی می ­کرد و زحمتِ عکّاسی بر دوشِ ایشان بود . همراهی و همکاری آقای عبّاس مهربانی هم در چُنین روزهایی گرمابخش و خوشحال کننده است .

این اوّلین باری بود که من به صورتِ رسمی در بارۀ فرومد برای بازدیدکنندگان صحبت می­ کردم . خدا توفیق بدهد کتابی در موردِ معرّفی فرومد برای بازدیدکنندگان زودتر به سرانجام برسد که جایش در چُنین روزهایی خالی است .

فرومد در نگاه کربلایی حسین ده ملّایی در سال 1296

بلوك سرحد كه در وسط بلوك مزينان و جوين است .
( در خواندنِ كلماتِ قرمز از روي نسخه خطّي ، اطمينان حاصل نشد . )

قریه فُرومد

مسافت از این قریه تا مزینان چهار فرسخ و تا شاهرود سی و یک فرسخ می­ شود . تا قریه صدرآباد که در میانه منزل عبّاس ­آباد و مزینان است دو فرسخ [و ]نیم می ­شود . وقوعیّت قریه تا کوه که در سمتِ شمالِ قریه است ، نیم فرسخ است و کوهی است که در سمتِ جنوب است و در وسطِ بلوکِ مزینان و اینجا می ­باشد . راه میان کوه از درّه که داخل می ­شوی و بعد خارج می­ شوی یک فرسخ ، چشمه آبی آن طرف دارد که دم کوه است و آب آن جاری است و چشمه دیگر این سمت که به فرومد می ­آید می ­باشد و هنوز از کدوک [گدار ، معبر ، گردنه کوه ]پایین نیامده به جلگه داخل نشده در درّه و کوه است و آب باریک بسیار کمی دارد . از سر کدوک تا فرومد دو فرسخ است که صحراست و جُلگه و دهاتِ بلوکِ مزینان چند پارچه ­ای که در طرفِ شرقی قریه فرومد است . و در دامنه کوه واقع است ، ظاهر و هویداست . در وقت آمدن و به سمتِ دستِ راست است .بنای این كه در این روزگار در گودی اتّفاق افتاده و خیلی بزرگ قریه ­ای است که از دور شهری به نظر می­ آید . و در حقیقت هم چُنین است . وجه تسمیه فرومد آنچه از تواریخ و نیز استنباط شده ، این که عرض می ­شود .

قریة فُرومد از بناهای فرامرز پسر رُستم می ­باشد و اینجا شهری بنا کرده بوده که همه این جُلگه و صحرا راههایی داشته ، بعضی از علامات و اثر آنها باقی است بروجهای بسیاری دارد که بعضی خراب شده و برخی ریخته است و نشانه­ های دیگر هست که از عمارات و بیوتات باقی است بعضی جاها را می ­کَنَند که خاک آن را به اراضی ببرند علامت خانه و تنور و دیوار ظاهر می ­شود و خانه­ های رستمی در السُنة خَلق مشهور است که آنجا را می ­کاوَند و بعضی چیزها پیدا می ­کنند الآنه که مشاهده می­ کنی خیلی بنا بوده است و ­قلعه ­ای در وسطِ قریه از آن بناها هنوز باقی است که در ایّام ناامنی خَلق به آنجا می­ روند و بسیار استحکام دارد ، اطرافِ قریه هم از این قبیل علامات بسیار است . مُختصراً در افواه خَلق کم کم فرامرز فُرومد شده است  .

باغاتِ بسیار دارد که سه سمتِ قریه را احاطه دارد و سوای طرف شمالی ، محصولات از توت و سیب و زردآلو و انگور و گردو و انجیر دارد ، اشجارِ توتِ کرم پیله ابریشم بسیار است . در میانِ کوچه­ ها و محلّات اشجارِ چنار و گردو و توت در لبِ نهرها غَرس است . دو دروازه دارد ، یکی به سمتِ شرقی و یکی به طرفِ غربی . دیوار بست دارد لکن نه به قاعده .مساجد و تکایا و حمّامات دارد ولی مسجدِ جامعی دارد در طرفِ غروبِ قریه که از بناهای قدیم است و نزدیک به امامزاده سلطان سیّد احمد است که عرض خواهد شد . الحقّ این مسجدِ جامع خیلی جامعیّت دارد و نقل او خیلی است تا به چشم ملاحظه نشود به تعریف و توصیف درشت نمی­ آید ، اختصاراً چند کلمه عرض می ­شود .   

مسجد جامع قریه فُرومد

از بناهای قدیم است که این عمل تازگی دارد ، داخل مسجد می ­شوی ، دربِ آن از طرف شمال است . دو شبستان دارد که یکی به جانبِ شمال و یکی به جانبِ جنوب است که از آن بنا و آثار قدیم هنوز باقی است ولی کاری و معماری که در اینجا شده در هیچ جا نشده ، دیدنی است ! مسجدِ سمنان بنایی است و این بنایی ! در وقتی که تمام شده بود و از کار بنایی پرداخته گردیده بود چه قدر صفا و چه قدر روحانیّت تامّ داشته ؟! اگر چه بنای مسجد کوچک است لکن عملِ معماری آن بزرگ حکایتی است . تمام آجر مسجد قرمز و سُرخ که یک آجر سفید ندارد . از دیوارهای آن و بناهای سر آن یک یک که ملاحظه می­ شود به قدر حلوای باقلوا و به همان جور و به اندازه­ ای قرص [ ترس و لرز ] و از ... حلواهای دیگر از آجُر کارکرده و تمام منبّت­ است که عقل در این کار حیران می ­ماند . هر کس از اَکابر و اَعیان در اینجا آمده و دیده است می ­داند خیلی نقل دارد .  

از آجُر کج به خطّ ثُلث ، رسم همان پادشاه که در عهد او برقرار گردیده  و اسم بانی را کَنده بودند الآنه مفقُود شده به طور درست نمی ­شود خواند . و اسم معمار در بالا سرِ محراب باقی است « علی محمّد ابن محمود » لکن از اهل کجا باشد لَک شده است و سر شبستان ریخته است و بُنیانها از هم گسیخته است تخصیصاً نقوش و خطوط و آجرکاری این بنا دیدنی است امّا چه فایده که به این قاعده است .

آرامگاه سلطان سيّد احمد

[ امامزاده سلطان سیّد احمد ]

دیگر آنکه در بالا سر قریه در سمتِ شمالی امامزاده [ ای ] که عرض گردید سلطان احمد ( خَلَفُ الصّدق باب الحوائج امام هفتم امام موسی کاظم ) است و بُقعه شریف بر بالای قبر مُنَوَّر اطهَر در عهدِ جلوس شاه طهماسب اوّل [930ـ 974 ق ] پسر شاه اسماعیل ساخته ­اند . بانی این تربت و بُقعه « محمود ابن فخرالدّین احمد » است .

دربِ روضه طرفِ قبله است و صندوق بر بالای قبر اطهر این بزرگوار نهاده ­اند .

 

حیف از این بزرگــوار که در این قریه و این بلوک ، مانند برادرِ خود ضـامن الغُـربـا غـریب است و هیچ زینتِ ظاهری ندارد . سهل است که اهلِ اینجا به هیچ وجه قدرِ این بزرگوار را نمی ­دانند و بعضی هم که نمی ­شناسند . اگر هم بشناسند چه فایده دارد.« یا عَلیُّ لا تَسکُن الرَّساتیقَ !»

حیف صد حیف چه عرض کنم ؟! چه گویم که ناگفتنم بهتر است ؟!

[ معصوم زاده ]

دیگر آنکه در طرفِ شرقی معصوم زاده ­ای ­است که در بالای قبر گنبدی افراشته­ کرده­ اند ، دربِ آن سمتِ شمال باز می ­شود و معلوم نیست که از کدام سلسله بوده باشد و اسم این بزرگوار هم معلوم نیست .

فیروز آباد

بُعد مسافت از اینجا تا قریه فُرومد دو فرسخ می ­شود و تا عبّاس ­آباد چهار فرسخ و تا مزینان پنج فرسخ و تا قریه شفیع ­آباد که اوّل خاک جُوِین است چهار فرسخ است .

سه قلعه است متّصل به یکدیگر ، چندان فاصله ­ای ندارند . قلعه اوّلی که قریه فیـــــــروزآباد بوده باشد و از  قدیم الایّام همین قلعه بوده که از اینجا به جهتِ زرع و مهمّاتِ دیگرِ خود به آنجا رفته ، از اهـــالی و سکنه اینجا ، آن دو قلعه را ساخته ­اند و نشیمن دارند وقوعیّتِ قلعه در گودی اتّفاق افتاده .  

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

در حاشيه صفحه ، مطلب ذيل نوشته شده است .

بنده درگاه محمّدعلی آشتیانی منشی حکومتِ بسطام به دقّت مسجدِ مزبور را دیده و تاریخــــی که در بالای محـــراب است معلــوم است و این مقــــدار خوانده می­ شود . « عمل علی محمّد ابن محمود جامع سمنانی »

بعضی­ می­ گویند : از بناهای خلیفه ثانی است و لکن دور نیست که از بناهای عمرولیث صفّار باشد . زیرا که وضعِ معماریش خیلی شباهتِ مسجدِ جامعِ شیراز دارد که از بنای عمرولیث باشد .

در واقع خوب مسجدی بوده و بنایی محکم است و یقین است که از بناهای خُلفای سابق است به جهتِ آنکه اسم مبارکِ حضرتِ امیر علیه­ السّلام در کتیبه­ های آنجا نوشته نشده . العِلمُ عِندَ اللهِ .

حَرَّرَهُ محمّدعلی آشتیانی منشی حکومتِ بسطام

[ کتابچه شاهرود و بسطام ، کربلایی حسین ده ­ملّایی در سال 1296 ]

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

در متن نوشته شده بود : « یا عَلیُّ لا تَسکُن الرَّساتیقَ ! » چهار حديث با همين مضمون و محتوا در ذيل مي آيد :

روستا و نادانى

رسولُ اللّه‏ِ صلى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : يا عَلِيُّ ، لا تَسكُنِ الرُّسْتاقَ ، فإنَّ شُيُوخَهُم جَهَلَةٌ ، و شُبّانَهُم عَرَمَةٌ ، و نِسوانَهُم كَشَفَةٌ ، و العالِمُ بَينَهُم كالجِيفَةِ بينَ الكِلابِ .

پيامبر خدا صلّى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : اى على ! در روستا سكونت مكن ؛ زيرا كه پيرانِ روستا نادانند و جوانانش شَرور و زنانش بى ‏پرده و حجاب و عالِم در ميانِ آنها چونان لاشه مُردارى است در ميانِ سگان .

عنه صلّى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : مَن لَم يَتَوَرَّعْ في دِينِ اللّه‏ِ ابْتَلاهُ اللّه‏ُ بثلاثِ خِصالٍ : إمّا أن يُمِيتَهُ شابّا ، أو يُوقِعَهُ في خِدمَةِ السلطانِ ، أو يُسْكِنَهُ في الرَّساتِيقِ .

پيامبر خدا صلّى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : هركه در دينِ خدا ورع و پارسايى نداشته باشد ، خداوند او را به سه چيز گرفتار سازد : يا جوان مرگش كند ، يا به خدمتگزارى سلطان درآوردش ، يا در روستاها ساكنش گرداند .

عنه صلّى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : سِتّةٌ يَدخُلُونَ النارَ قبلَ الحِسابِ بسِتّةٍ ... و أهلُ الرَّساتِيقِ بِالجَهالَةِ .

پيامبر خدا صلّى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : شش گروهند كه به سببِ شش خصلت ، بى ‏حساب به دوزخ روند : ... و روستاييان به سببِ جهل و نادانى .

عنه صلّى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : الرُّسْتاقُ حَظيرَةٌ مِن حَظائرِ جَهَنَّمَ ليسَ فيها حَدٌّ و لا جُمُعَةٌ و لا جَماعةٌ ، صَبِيُّهُم عارِمٌ ، و شُبّانُهم شَياطينُ ، و شُيُوخُهم جُهّالٌ ، المؤمنُ أنتَنُ فيهِم مِنَ الجِيفَةِ .

پيامبر خدا صلّى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله : روستا آغلى است از آغلهاى دوزخ نه حدّى در آن اجرا مى ‏شود ، نه نماز جمعه ‏اى و نه جماعتى . كودكانشان شَرور و موذى ‏اند ، جوانانشان شيطان صفتند و پيرانشان نادانند ، مؤمن در ميانِ آن‏ها گَنديده‏ تر از لاشه مردار است .

دِه مَــرو ده مــــرد را احمــــق کُنَـد .......... عقــل را بی نــور و بی رونــق کُنَـد

قـولِ پیغـامبـر شنـــــو ای مجتبـی .......... گــورِ عقــل آمـد ، وطـن در روستــا

هر که را در رُستا بود روزی و شام .......... تـا بـه مـاهــی عقـل او نَبـوَد تمـام

تـا بـه مـاهـی ، احمقـی بـا او بُـوَد .......... از حشیـش دِه جُــز اینهـا چـه درَوَد

وانکِ مـاهـی باشـد انـدر روستــــا .......... روزگــاری باشـدش جَهــل و عمـی

دِه چه باشد شیـخِ واصـــل ناشده .......... دسـت در تقلیـــــد و حجّـت در زده

مولوي ، مثنوی معنوي ، دفتر سوم ، ابیات 517 ـ 522

یادداشتهایی برای فراموشی

باسمه تعالی

دوستِ عزیز آقای مهدی یاقوتیان

با سلام ـ مطالبی با عنوانهای ذیل تقدیم می­ شود و امیدوارم بخشی از آنها برای شما قابل استفاده باشد .

ـ یادداشتهایی برای فراموشی ( جلساتِ قرآن و حدیث ، توزیعِ روزنامه ، گاهنامه محلّی ، از میانِ دیده­ ها و شنیده­ ها )

ـ نگاهی به کارنامه ( به فَریومَد خُرام ای بادِ شبگیر )

موفّق باشید . محمّدیوسُف شهنما ـ 9 / 2 / 1392

جلساتِ قرآن و حدیث

جلساتِ قرآن ، چهارشنبه ­ها پس از نمازِ مغرب و عشا در مسجدِ صاحب ­الزّمان ( عج ) کوچه پشند تشکیل می ­شد . مانندِ کلاسهای درس از گچ و تخته­ سیاه استفاده می ­گردید . شروع کار از جزء سی ­ام قرآن بود و البتّه از سوره­ های کوتاه آخِر قرآن . روش کار این گونه بود که قبل از شروع جلسه ، لُغاتِ سوره روی تخته نوشته می ­شد . جلسه با قرائت سوره به وسیله کسانی که صوتِ خوش داشتند مثلِ آقای قربانی و یا آقای صحرایی آغاز می ­شد . پس از آن معانی لُغات با زبانی ساده بیان می ­شد . منبعِ موردِ استفاده در این زمینه عُمدتاً کتابِ « قاموسِ قرآن » و کتابهای لغت عربی بود . 

پس از آن ترجمه ­ای ساده و روان برای هر آیه ارائه می ­گردید . معانی لغات چند بار تکرار می ­شد و بیان ترجمه آیات در قالبِ جمله­ های هم­ معنی باعث می ­گردید تا مفهومِ آیات در ذهنِ حاضران متمرکز شود . در پایان هم توضیحی در باره کُلّ سوره و یا آیاتِ منتخبِ آن داده می ­شد که این توضیحات از کتابهای تفسیرِ قرآن اخذ شده بود . گاه عینِ عبارات نقل می ­شد و گاه آن عبارات به زبانی ساده و آموزشی برای حاضران بیان می ­گردید . تعدادی از اهالی روستا ، جمعی از دانش ­آموزان مدرسه راهنمایی و معلّمان در این جلسات شرکت می­ کردند . استقبالِ شرکت­کنندگان و علاقه آنها به ادامه این جلسات ، همواره موجبِ تشویق و دلگرمی ما بود .

جلسه دوشنبه ­ها اختصاص به حدیث داشت . این جلسه ابتدا در مسجد ، تشکیل می­ شد ولی چون شرکت کنندگانِ آن معلّمان بودند پس از مدّتی به دبستان پسرانه منتقل گردید . تشکیل این جلسات در زیرِ نورِ چراغهای نفتی هم در نوعِ خودش جالب بود .

شیوه ترجمه و بیانِ حدیث هم مانندِ ترجمه و بیانِ آیاتِ قرآن بود . احادیث هم از کتابهای « نهج ­البلاغه » ، « نهج الفَصاحه » ، « اُصولِ کافی » و « تُحَف العُقول » انتخاب می­ شد . 

تشکیلِ جلسات قرآن و حدیث از مهرماه سال 1358 شروع شد و مدّتها ادامه داشت که امروزه برای شرکت ­کنندگان آن به صورت خاطره ­ای درآمده است ، خاطره­ ای که گاه به یادش می ­آورند و گاه فراموشش می ­کنند . امید است آن که فراموش نکرده برای بانیان آن جلسات دعایی بکند .

دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی ......... که یُحتمل که اجابت بُوَد دعایی را

دیوان اشعار سعدی ، غزل شماره 21

توزیعِ روزنامه

سال 1360 بود که در جلسه انجمنِ اسلامی روستا ، برای خرید و توزیعِ روزنامه در فرومد ، تصمیم گرفتیم . این پیشنهاد را یکی از اعضا مطرح کرد و بقیّه قولِ همکاری دادند . انجمنِ اسلامی در آن زمان متشکّل بود از آقایان ؛ علی ­اکبر صحرایی ، حسین فیضی ، محمّد قربانی ، سیّدکریم هاشمی ، حسن فولادی ، این جانب و چند نفرِ دیگر که فعلاً نامشان را به خاطر ندارم . موضوع را در سطحِ روستا اعلام کردیم . بیست نفر برای اشتراکِ روزنامه ثبتِ­ نام کردند . ما روزنامه جمهوری اسلامی را برای خرید و توزیع انتخاب کرده بودیم . برای اجرایی کردنِ این تصمیم ، بنده به سبزوار رفتم . پس از مذاکراتی که در دفترِ توزیعِ روزنامه انجام شد ، مُوَزّعِ روزنامه قبول کرد که هر روز مُقارنِ ظهر ، بیست جلد روزنامه به راننده مینی ­بوس فرومد در گاراژی که ماشین ­های فرومد در آنجا توقّف می­ کردند ، تحویل دهد . مینی ­بوس­ ها معمولاً نزدیکِ غروب و یا ساعتی پس از مغرب واردِ روستا می­ شدند . شش نفر داوطلب شده بودند که روزنامه­ ها را از راننده بگیرند و همان شب دربِ منزلِ مشترکان به آنها تحویل دهند .

برنامه توزیعِ روزنامه کاملاً مشخّص بود و برای هر روز ، یک نفر قبولِ زحمت کرده بود . این اقدامِ خوبِ فرهنگی قریب به شش ماه ادامه داشت و مشترکان بارها از ما تشکّر کردند . به هر حال به نظر می­ رسد که امروز خاطره خوش از آن در ذهن­ ها باقی مانده باشد .

گاهنامه محلّی

طرّاح : خانم حُسني ياقوتيان

سالِ 1359 بود که گاهنامه جزوه مانندی آماده شد . زحمتِ این کار را « آقای ولیان » کشیده بود . من هم دستی از دور بر این آتش داشتم . « محمّد » مطالبِ نشریّه را روی مومی استنسیل نوشته و در دامغان تکثیر کرده ، به صورتِ جزوه زیبایی در آورده بود . او در آن زمان در « دانشسرای دامغان » تحصیل می­ کرد . نامِ « کویر » را برای این گاهنامه محلّی انتخاب کرده بود . روی جلد ، تصویرِ مردی به چشم می­ خورد که عَرَق ­ریزان با چرخِ چاه از چاهی آب می­ کشد . نشریّه تیمّناً با آیه و روایتی آغاز شده بود که ترجمه­ ای ساده و شرحی مختصر از آنها نیز جلبِ توجّه می ­کرد . در صفحاتِ میانی ، مصاحبه ­ای به نگارش در آمده بود که « آقای ولیان » آن را با مدیرِ یکی از مدارسِ ابتدایی فرومد انجام داده بود . این مصاحبه جالب و خواندنی می ­نمود . باقی صفحاتِ نشریّه با چیستان ، ضرب المَثَل و جدول و مطالبِ سرگرم­ کننده دیگر پُر شده بود . از بختِ بد در همین اَوان « محمّد » دُچار کسالت و در مشهدِ مقدّس بستری گردید و انتشارِ گاهنامه محلّی فرومد به خاطره­ ها پیوست .   

حالا اگر این یادداشت را « آقای ولیان » ـ که نمی­ دانم کجاست و چه می ­کند ـ بخواند ، حتماً توضیحاتی دارند که مکمّل آن خواهد بود .

از میانِ دیده­ها و شنیده ­ها

از آرامگاه ابن­ یمین و محوطه سرسبز آن که خارج شوی و چند گام برداری به میدان گونه­ ای می­ رسی که اهالی محلّ به آن « سر سنگ » می­ گویند . در گوشه ­ای از این میدانَک سنگی بزرگ بر زمین افتاده است .

در باره این قطعه سنگ ، پیدایش و قِدمت آن افسانه­ ها بر سرِ زبانهاست . در یک سوی این میدان دکّانِ بقّالی « فتح الله » قرار دارد . در جلوی دکّان این پیرمرد ، سایبانکی برپاست که دو سکّوی آجری در دو طرفِ آن به چشم می­ خورد . در سوی دیگرِ میدان ، مغازه « حسن اسلامی » قرار گرفته ، مردِ میان­سالی که معمولاً کُت و شلواری تمیز و مرتّب بر تن دارد و کُلاهی لبه­ دار بر سر می ­گذارد . کمی آن سوی ­تر زنی در خانه خود نان می­ پزد . نزدیکی­ های ظهر بوی خمیرِ برآمده و نانِ تازه در قسمتی از محلّ می­ پیچد . نانهای لواش تنوری و خوش­مزه او را بیشتر غریبه­ ها می­ خرند . آن طرف­ تر حیاط کوچکی است که در آن پیرزنی با قدّی خمیده ، کشک و کَرِه و ماست و کَمِه می­ فروشد . جای نشستنِ او ایوانکی است تر و تمیز که صبح به صبح آن را آب و جارو می ­کند . وسیله توزینِ پیرزن ترازوی بسیار ساده ­ای است که دو کفة تَشتَک مانند دارد . هر یک از کفّه ­ها به وسیله سه تکّه طنابِ هم ­اندازه از دو سرِ چوبکی خرّاطی شده آویخته شده است .  وقت فروش پیرزنک اصرار دارد که ترازو سلام داشته باشد . یعنی ؛ کالا اندکی از وزنه سنگین­ تر باشد . در آخِر کار یعنی ؛ وقتِ بر زمین نهادنِ ترازو ، ابتدا صلوات می­ فرستد و بعد زیرِ لب بر کسی یا کسانی لعنت می­ کند .

کمی بالاتر و در جانبِ غربی این میدانک ، مسجدِ جامع قرار دارد . مسجدی کُهَن که سقفِ آن فرو ریخته ولی قسمتی از دیوارها ، چند طاق ­نما و محرابِ آن باقی مانده است . شواهد حکایت از آن دارد که جوی آبی [ آب بازار ] از میانِ صحنِ مسجد عبور می ­کرده است . وقتی به داخلِ مسجد قدم می­ گذاری ، بی ­اختیار در جای خود میخکوب می ­شوی ، متحیّر می­ مانی و وسوسه می ­شوی که بدانی تمدّن با شکوه فریومد قدیم ، به وسیله اقوامِ مهاجم درو شده و یا زلزله ­ای عظیم آن را در دلِ خاک مدفون ساخته است . مات و مبهوت بیرون می ­آیی و برایت چاره ­اي نمی­ ماند جُز اينکه دل خوش کنی كه روز و روزگاری بخشی از این تمدّن فروخفته از دلِ خاک سر برآورد .

یکی از اهالی روستا که در همین حول و حوش خانه دارد چند روز قبل کوزگکی در دست داشت و می ­گفت : در حیاطِ خانه ­اش چاه می ­کَنده ، در عُمقِ هفت هشت متری این کوزه را یافته است . کوزه­ ای سُفالین که هیچ نقش و نگاری بر روی آن پیدا نبوده است . برای آنکه مطمئن شود کوزه تَرَک یا مویه ندارد ، آن را پُر از آب کرده ، لبِ طاق می­ گذارد ساعتی بعد گُل­ بوته­ هایی زیبا و ظریف بر جدار کوزه نمایان می­ شود . آبِ کوزه را خالی می ­کند دوباره گُل ­بوته­ ها محو می ­شود . القصّه این روستایی با یک دست کوزه را محکم چَسبیده بود و دست دیگرِ خود را به شیوه نقّال­ها تکان می­ داد و قصّه را برای حاضران تکرار می­ کرد . 

از این میدانچه که « سرِسنگ » باشد ، چند راه منشعب می ­شود ؛ یکی به « محلّه بالا » می­ رود . یکی به «کوچه جنان » و یکی به « کوی پشند » . مسجدِ صاحب ­الزّمان ( عج ) در این محلّه قرار دارد . مسجدی کوچک که به حسینیّه­ ای نسبتاً بزرگ راه دارد .

به سمتِ مسجد که می­ روی چند دَهَنه مغازه به چشم می­ خورَد . چراغ­ سازی ، آب­ نبات­ ریزی ، سلمانی و بقّالی .

صاحبِ چراغ­ سازی پیرمردی است که به او « ملّا اسماعیل » می ­گویند . قبضه ­ریش این پیرِ  قدخمیده ، او را از دیگران متمایز می ­کند . او صورتِ تَکیده و استخوانی خود را مانندِ اهلِ عِلم اصلاح می ­کند . متین و باوقار است . گفته­ های او خالی از تمثیل نیست و در لا به ­لای صحبتهای او پند و اندرز نهفته است . صاحبِ مغازه سلمانی « ابوالقاسم » نام دارد . خونگرم و خوش ­اخلاق است . غیر از اصلاح و تراشیدنِ سر و صورت ، دندان هم می­ کشد . وقتِ کار برای اینکه حوصله مشتری سر نرود ، داستانک­ های تعریف می ­کند . متقابلاً مشتری­ ها هم سرگذشتهایی نقل می ­کنند . روزی یک « منیدری » در مغازه او نشسته بود و از روشِ ابداعی یک شکارچی روایت می ­کرد و اینکه سالها قبل صیّادی بوده که قسمتی از لباسهای خود را در می ­آورده و چهاردست ­و پا به شیوه چارپایان در دشت حرکت می ­کرده ، آهوها به تصوّر اینکه حیوانی از نوعِ خودشان است به او نزدیک می ­شدند . آن گاه آن شکارچی از فرصت استفاده می ­کرده و زبان بسته­ ها را با تیر می ­زده است . راوی توضیح داد که سرانجام این صیّاد به اشتباه هدفِ گلوله شکارچی دیگری قرار می ­گیرد و کُشته می­ شود .

رو به­ روی دربِ ورودی مسجد ، دکّانِ بقّالی جمع و جوری است که صاحبِ آن « محمّد صالحی » نام دارد . کلیدِ مسجد در اختیارِ اوست . وقتِ اذان موتورِ برقِ مسجد را روشن کرده با بلندگو اذان می ­گوید . در این مسجد نمازِ جماعت اقامه می­ شود و پیشنمازِ­ آن ، « حاجی آقای مدّاحی » است . به ایشان « حاجی شیخ » هم می ­گویند .

بعضی از خبرهای ضروری از طریقِ بلندگوی مسجد به گوشِ مردمِ آبادی رسانده می­ شود . چندی قبل یک اطّلاع رسانی ناقص ، قِشقِرقی به پا کرد . ساعت ده شب بود . گروهی مقابلِ پاسگاه جمع شده بودند . تعدادی از مردم نیز سراسیمه و نگران به سمتِ پاسگاه در حالِ حَرَکَت بودند . هوا کاملاً تاریک بود . بعضی دستِ خالی آمده بودند و گروهی هم با چوب و چماق . تصوّرشان این بود که گروهی ناشناس واردِ آبادی شده ، جاهای حسّاس را شناسایی کرده و می­ خواهند در تاریکی شب به پاسگاه حمله کنند . حقّ با آنها بود زیرا خبرِ اعلام شده از بلندگوی مسجد همین مطلب را القاء می­ کرد . جلوی درِ حیاطی در نزدیکی پاسگاه ، فشردگی جمعیّت بیشتر بود . به نظر می ­آمد که نقطه مرکزی غوغا و همهمه آنجا باشد . به زحمت واردِ حیاط شدیم . اتاقها و صحنِ حیاط پُر شده بود . در یکی از اُطاقها ، چند نفر معتمد با دو نفر غریبه در حضورِ رئیسِ پاسگاه مذاکره می­ کردند . آن دو نفر که می ­گفتند دانشجو هستند وحشتزده ماوَقَع را توضیح می ­دادند . پس از ساعتی برای حاضران اطمینان حاصل شد که سوء نیّتی در کار نبوده و این افراد که علاقه­ مند به آثارِ باستانی هستند برای تحقیق به اینجا آمده­ اند امّا نحوة پُرس و جوی آنها مناسب نبوده و مردم به آنها ظنین شده ­اند . سرانجام رئیسِ پاسگاه موضوع را برای حاضران توضیح داد و نیمه­ های شب بود که مردم متفرّق شدند .   

بعد از مسجد به چارسو گونه­ ای می­ رسی و گُذرهایی و تعدادی پسکوچه و پس از آن کوچه­ هایی است که به مزارع و باغستان می ­رود . علی­ الظّاهر در این محلّه خبری از بُرج و بارو و حصار و بنای باستانی نیست ولی هرچه هست بوی دیرینگی و قِدمت به مَشام می­ رسد . در همین محلّه شبی در خانه دوستی مهمان بودیم البتّه عیادت هم به حساب می ­آمد چون به تازگی از بیمارستان مرخّص شده بود . غیر از ما چند نفرِ دیگر هم آنجا بودند که ما هیچ کدام را نمی ­شناختیم . صحبت از آن دو دانشجوی بخت ­برگشته و هول و هراسِ آن شبشان و ازدحامِ مردم در جلوی پاسگاه به میان آمد .

یکی از حاضران که معلوم بود از ساکنانِ همان محلّ است با چهره­ ای برافروخته و حقّ به جانب وسطِ حرفِ ما پَرید و رشته کلام را به دست گرفت . او می ­گفت که ؛ مردم مارگَزیده ­اند و از ریسمانِ سیاه و سفید هم می ­ترسند . آنها هنوز یادشان نرفته که کسانی گنج ­نامه داشته ­اند و از زمینهای « شهرستان » اجناسِ عتیقه درآورده ­اند و یا خام طَمَع ­هایی پیدا شده و برای پیدا کردنِ دفینه زیرِ « محرابِ مسجدِ جامع » را کَنده ­اند .

پس از گفتنِ این حرفها کمی آرام شد و گفت : « من سواد ندارم ولی همه اینها در سینه­ ام ثبت است . »

یکی از رُفقا با لبخند گفت : پدرجان چرا در کلاسهای سوادآموزی شرکت نمی ­کنی ؟

و آن مرد در جوابش گفت : آقای مدیر « دِستِه بِل چَولی نِمِرِه ! » و منظورش آن بود که از ما گذشته است.

سکوتی گُذرا حکمفرما شد . پس از دقایقی میزبان هم که آدمِ مطّلعی بود با آنکه حال و روزِ خوبی نداشت گفت : فرومد دیاری تاریخی است و نامِ آن در کتابهای تاریخ آمده ، بازارش معروف بوده و ابن­ یمین برای « شهرستان » و « باغ علائیّه » شعر گفته است .

جَسته و گُریخته بحثهای دیگری هم صورت گرفت . پاسی از شب گذشته بود به اصرارِ میزبان شام خوردیم و رفعِ زحمت کردیم . میزبان برای مُشایعت از اُتاق خارج شد و به صحنِ حیاط آمد . من فرصت را مُغتنم شمردم و گفتم : دوستِ عزیز در شهرِ ما شاهرود به این کار می ­گویند : « خوردَنَک و جَستَنَک » .

او با تعجّب پرسید : کدام کار ؟

گفتم : اینکه مهمان غذا را بخورد و بدونِ مکث و درنگِ لازم جیم شود .

دوباره خداحافظی کرده و از حیاط خارج شدیم . گفت و شنودِ آن شب فتحِ باب و انگیزه­ ای شد تا من دوباره « دیوانِ ابن­ یمین » را نگاه کرده و « کارنامه » را بخوانم . حاصلِ آن درنگ و مطالعه ، مطلبی شد با عنوانِ « به فَریومَد خُرام ای بادِ شبگیر » که در ادامه تقدیم می ­شود .

محمّد یوسُف شهنما ـ مهدی یاقوتیان ( 28 / 2 / 1392 )

چند نکته

ـ در تاریخ 28 / 2 / 1392 از آقای شهنما پرسیدم : آن کوزه سُفالین را که با پُر شدنِ آب ، نقش و نگار و گُل­ بوته هایش نمودار می ­شد ، دیدی یا شنیدی ؟

گفت : آن مرد به مدرسه آمده بود و این مطلب را بیان می­ کرد . من گفتم : مطلب عجیبی است ، رفت کوزه را آورد و این صحنه را دیدم .

ـ در موردِ خبرِ اعلام شده از بلندگوی مسجد باید گفت : من آن موقع دانش ­آموز پایه اوّل راهنمایی بودم ، شاید بهار بود که ما داخلِ حیاط بودیم ، وقتی خبر با هیجان از بلندگوی مسجد گفته شد که گروهی می خواهند به فرومد حمله کنند ، آن قدر با عجله پیچِ تخلیّه هوای چراغ ­توری را شُل کردم که پیچِ آن در تاریکی گُم شد .

ـ مقاله ­ای با عنوانِ « سرِ سنگ » به تاریخ 29 / 1 / 1391 در « خطّه فریومد / فرومد » درج شده است در آنجا به سرنوشتِ آن سنگ اشاره شده است .

ـ آقای شهنما از مشکلاتی که به جهتِ کلاسهای تفسیر و حدیث برایش به وجود آورده بودند که ایشان حقّ ندارد چُنین کلاسهایی داشته باشد ، سخنی نگفته است .

ـ از اینکه در حسینیّه محلِّ پشند ، کتابخانه راه ­اندازی کرده بود و مراسمِ دهه فجر را به شدّت و قوّت برگزار می­ کرد نیز سخنی نگفته است .

ـ در تابستان نامه ­ای برای من آمد ، داخلِ آن کتابی تحتِ عنوانِ « منتخبی از نهج البلاغه » بود . این را آقای شهنما فرستاده بود . یک مجلّد « قرآن » و یک مجلّد « مفاتیح الجنان » و یک مجلّد « فرهنگ عمید » هم به من داده بود .

ـ آقای شهنما در پایه اوّلِ راهنمایی یک بار به من گفت پای تخته­ سیاه بروم . چند سؤال کرد بعد گفت : مهدی می توانی برای من یک حدیث بگویی ، مهمّ نیست از کجا خوانده ­ای فقط یک حدیث باشد . من فکر کردم و حدیثی را که پشتِ جزوه­ ای با عنوانِ « چگونه دانش ­آموزِ انقلابی باشیم ؟ » خوانده بودم . بیان کردم . خوشش آمد . بعد رو به بچّه­ ها کرد و گفت : گوش کنید بچّه­ ها ! من از آقای یاقوتیان خواستم یک حدیث برایم بگوید : این حدیث را خواند ، بعد رو به من کرد و گفت : حدیث را دوباره بگو . گفتم : امام سجّاد علیه السّلام فرموده است : « من دوست ندارم روی هیچ یک از شما را ببینم مگر آنکه معلّم باشد یا دانش ­آموز » . آقای شهنما گفت : حدیث چُنین است : « من دوست ندارم روی هیچ یک از شما را ببینم مگر آنکه معلّم باشد یا دانش ­آموز یا دوستدارِ دانش » . ولی ایشان می گوید ، در آن جزوه ، حدیث این طور نوشته بوده است . بعد رو به دانش­ آموزان کرد و گفت : برای آقای یاقوتیان دست بزنید ! آن دست زدنِ دانش ­آموزان چند ثانیه بیشتر طول نکشید امّا صدای آن سالهاست که برای من ادامه دارد .

کسی چه می­ داند ؟ شاید همین قصّه ، آغازی بود که من رشته کارشناسی ارشد خود را « علوم قرآن و حدیث » انتخاب کنم .

ـ وقتی این گزارش را خواندم با خودم گفتم : آقای شهنما پیگیرِ آوردنِ روزنامه به فرومد بوده و من هم در گزارش کارهای شورا نوشته بودم : [ جمعه 10 / 2 / 1378 ـ با مهربانی پیش مقیمی رفتیم که به فرومد روزنامه بیاورد . ] یعنی ؛ پیگیری آوردنِ روزنامه به فرومد جزو اوّلین کارهایم بود که افرادِ مشترک دو ، سه ماهی روزنامه­ هایشان را از مغازه لوازم التّحریر دریافت می­ کردند .

امام رضا ( علیه­ السّلام ) در فریومد

 لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دانلود کنید .

امام رضا ( علیه­ السّلام ) در فریومد

[ قالَ السَّيِّدُ عَبدُالكَريمِ بنِ طاووسٍ : إنّ الرِّضا عَلَيهِ­ السَّلامُ ] لَمّا طَلَبَهُ المَأمونُ مِن خُراسانَ ، تَوَجَّهَ عَلَيهِ ­السَّلامُ مِنَ المَدينَةِ اِلَى البَصرَةِ وَلَم يَصِل الكُوفَةَ ، وَ مِنها تَوَجَّهَ عَلى طَريقِ الكُوفَةِ إِلى بَغدادَ ، ثُمَّ اِلى قُمَ وَ دَخَلَها وَ تَلقاهُ أَهلُها وَ تَخاصَموا في مَن يَكونُ ضَيفُهُ مِنهُم . فَذَكَرَ عَلَيهِ­ السَّلامُ أَنَّ النَّاقَةَ مَأمورَةٌ ، فَما زالَت حَتّى بَرَكَت عَلى بابٍ ، وَ صاحِبُ ذلِكَ البابِ رأى في مَنامِهِ أنّ الرّضا عَلَيهِ­ السَّلامُ يَكونُ ضَيفُهُ في غَدٍ ، - فَما مَضى إلا يَسيراً حَتّى صارَ ذلِكَ المَوضَعَ مقاماً شامِخاً ، وَ هُوَ فِي اليَومِ مَدرَسَةٌ مَطروقَةٌ - ، ثُمَّ مِنها اِلى فَريُومَدَ * ، وَ قالَ في حالِهِم ؛ اَلخَبَرَ المَشهورَ ، ثُمَّ وَصَلَ اِلى مَروٍ ، وَ عادَ اِلى سَنابادٍ ، وَ تُوُفِّيَ بِها ، وَ أِتَّفَقَ لي زيارَتَهُ عَلَيهِ­ السَّلامُ في جَمادِي الاُولى سَنَةَ ثَمانينَ وَ سِتَّ مِائةٍ ، اِنتَهى .   

متن مذکور در کتاب « فرحة الغري » سيّد بن طاووس آمده است ، مرحوم شیخ عبّاس قمی پس از نقل آن در کتاب « الانوار البهیة » پاورقی ذیل را بدان افزوده است .

 * الظاهر أن هذه الكلمة تصحيف ( فريوند ) و هي : قرية بقرب عباس ­آباد و مزينان علی ما سمعتُ .

ظاهراً این کلمه تصحیف  ( فريوند ) باشد  و به طوری که من شنیده ­ام ( فريوند ) دهی است نزدیک عبّاس ­آباد و مزینان .

( فریومد ــــــ» فریومذ ــــــــ» فريوند )

گویا نقطه دالِ منقوط / ذال در نسخه ­های خطّی روی حرفِ « م » قرار گرفته و آن حرف « ن » خوانده شده است ! پس فریومد تصحيف ( فريوند ) نیست بلکه فریوند تصحيف ( فريومد ) است .

مرحوم محمّد محمّدي اشتهاردي و سیّد محمّد صُحفی کتاب « الانوار البهیة » مرحوم شیخ عبّاس قمی را به فارسی برگردانده­ اند .

استقبال از حضرت در قم

کاروان به مرکز تشیّع در ایران نزدیک شده بود . خبر سفر امام رضا علیه‏ السّلام به قم رسیده بود و با توجّه به مسیر مسافرت ، کاروان از نزدیکی قم عبور می‏ کرد .

فرستادگان مأمون که توانسته بودند کاروان را از کنار کوفه عبور دهند بدون آنکه وارد آن شوند ، در اینجا نیز امید این کار را داشتند . امّا با سرازیر شدن از کوههای اصفهان به سوی قم ، این آرزوی آنها نقش بر آب شد و با استقبال مردم قم وارد این شهر شدند .

[مردم با امام رضا علیه ‏السّلام دیدار کردند و بر سر اینکه آن حضرت مهمان چه کسی باشد سخن بالا گرفت و صداها بلند شد .

حضرت فرمود : « شتر من مأمور است بر در هر خانه‏ ای می ‏خواهد برود » . شتر قدم بر می ‏داشت تا آنکه بر در خانه ‏ای زانو زد . صاحب آن منزل ، شب قبل در رؤیا دیده بود که امام رضا علیه ‏السّلام فردا مهمان او خواهد بود و همان ‏گونه نیز اتّفاق افتاد .

چندی نگذشت که آن خانه مقام و مرتبه عظیمی یافت و زیارتگاه مردم شد ، تا امروز که به نام « مدرسه رضویه » شناخته می‏ شود .سپس حضرت رضا علیه السّلام از قم به « فریومد » وارد شد و در مورد مردم آنجا ، آن روایت مشهور را فرمود و سپس از آنجا به سوی « مرو » محلّ سکونت مأمون در خراسان حرکت کرد و از آنجا به سناباد بازگشت و در آنجا وفات نمود و من مرقد شریف آن حضرت را در ماه جمادی الاولی سال ۶۸۰ هجری قمری زیارت کردم .] پایان سخن سیّدبن طاووس )  

مسیرهجرت امام به خراسان

مسیر هجرت امام به خراسان را به گونه ذیل نوشته ­اند .

1

مدينه ، بصره ، اهواز

فارس ( شيراز ) ، اصفهان ، رى ، سمنان ، دامغان

نيشابور ، توس ، سرخس ، مرو

2

مدينه ، بصره ، اهواز

اصفهان ، كوه آهوان ، سمنان

نيشابور ، توس ، سرخس ، مرو

3

مدينه ، بصره ، اهواز

اصفهان ، يزد ، طبس

نيشابور ، توس ، سرخس ، مرو

4

مدينه ، بصره ، اهواز

فارس ( شيراز ) ، كرمان ، طبس

نيشابور ، توس ، سرخس ، مرو

برمبنای آنکه امام را از کوره راهها آورده ­اند که دور از دسترس مردم باشد ! امّا در نیشابور دوازده هزار قلمدانِ مرصّع به پیشواز امام آمده­اند تا حدیث « سلسلة الذّهب » را ثبت کنند !

« ... قالَ رَسولُ اللهِ : يَقولُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ : لا اله الا اللهُ حِصني فَمَن دَخَلَهُ اَمِنَ مِن عَذابي . »

« کَلِمَةُ لا اله الا الله حِصنی و مَن قالَها دَخَلَ حِصنی و مَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی . »

كلمه توحيد « لا اله الا الله » دژ و حصن من است . پس كسي كه آن را داخل شود از عذاب من اِيمن خواهد بود .

امام از یک راه که بیشتر نیامده است ، پس این راههای گونه ­گون چیست ؟ گویا نقشِ « قدمگاهها » در شناخت راهها بی ­تأثیر نبوده ، چه بسا وجود « قدمگاهها » در شناخت مسیر هجرتِ امام حرفِ اوّل را می­ زده است . ولی سيّد بن طاووس هم گفته که امام از فریومد گذر کرده و حتّی در مورد مردم فریومد آن خبر مشهور را بیان کرده است . خواهر امام رضا هم همان راه را برای دیدارِ برادر انتخاب کرده که در قم وفات یافته است .

واقعاً قصّه قدمگاهها چیست ؟

به نظر می­ رسد در روزگار گذشته ، وقتی بزرگی یا بزرگواری در جایی بوده یا از جایی می ­گذشته به یاد و خاطره آن واقعه تاریخی ، اثر پایی را به نشانه گذار یا گذر او بر سنگ حکّ می­ کرده­ اند . مثل اثر پای ابراهیم علیه ­السّلام در « مقام ابراهیم » کنار کعبه و قدمگاههای منسوب به امام رضا علیه­ السّلام .

احتمال می­ رود بعضی از این قدمگاهها به نشانه گذر دیگرانی بوده که سیطره امام رضا ، آنها را تحت پوشش درآورده است یا برخی از این داستان سوء استفاده کرده باشند . با هم این قسمت تفسیرالمیزان را بخوانیم :

« و در دُرّالمنثور است كه ابن عساكر از على ( عليه ­السّلام ) روايت كرده كه گفت : رسول خدا ( صلّى الله عليه وآله ) فرمود : در دمشق كوهى است كه آن را ( قاسيون ) مى ­گويند در آنجا بود كه پسر آدم برادرش را به قتل رسانيد . [ الدّرّالمنثور ، ج 2 ، ص 275 ]

مؤلّف : اشكالى در اين روايت نيست ، به جز اينكه ابن عساكر آن را به طريق كعب الاحبار نقل كرده ، و در اين نقل گفته آن خونى كه بر بالاى قاسيون ديده مى ­شود خون پسر آدم است [ همان ] ، و به طريقه ديگر از عمرو بن خبير شعبانى نقل كرده كه گفت : من با كعب الاحبار به بالاى كوه ديرالمران بوديم كه ناگهان چشم كعب به درّه ­اى در كوهى افتاد كه آب در تَهِ آن جارى بود ، كعب گفت : در اينجا بود كه پسر آدم برادرش را به قتل رسانيد و اين آب اثر خون اوست كه خدا آن را آيت قرار داده براى همه عالَميان . [ همان ]

( احتمال مى ­رود عبارت ( لُجّة سائلة ) كه در حديث آمده به معناى آن باشد كه شنِ روان از كوه سرازير مى ­شده ، و چون سرخ­ رنگ بوده كعب آن را اثر خون هابيل تعبير كرده است . « مترجم » )

اين دو روايت دلالت دارد بر اينكه در آن نقطه اثرى ثابت بوده كه ادّعا شده اثر خون هابيل مقتول است و اين سخن به سخنان خُرافى شبيه است ، گويا رِندى اين سخن را از پيش خود انتشار داده تا توجّه مردم را به آن نقطه جلب كند ، و مردم به زيارتش بروند ، و نذوراتى و هدايایى براى آن كوه ببرند ، نظير جاى پایى كه در سنگ درست مى­كنند و نامش را قدمگاه مى­ گذارند ، و از آن جمله است قبرى كه در بندر جدّه در عربستان سعودى قرار دارد ، بر سر زبانها افتاده كه اينجا قبر حوّا همسر آدم و جدّة بنى نوع بشر است ، و چيزهایى ديگر نظير آن . »

[ تفسیرالمیزان ، سیّد محمّد حسین طباطبایی ، مترجم ؛ سیّد محمّد باقر موسوی همدانی ، دفتر انتشارات اسلامی ، چاپ پنجم ، زمستان 1374 ، صص 524 ـ 525 ]

آن « خبر مشهور » چه بوده است ؟

آن خبر مشهور « وَ قالَ فی حالِهِم ؛ اَلخَبَرَ المَشهورَ » که امام در فریومد بیان کرده ، چه بوده است ؟

ظاهراً « خبر مشهور » همان حدیث « سلسلةُ الذّهب » است . ممکن است امام آن حدیث را قبل از نیشابور در فریومد گفته باشد . در مرداد ماه سال 1390 یک روز صبح قبل از نماز همین مطلب « امام رضا در فریومد » را در کتاب « فرحة الغری » خواندم . برای لحظاتی احساس کردم امام در فریومد سخن می­ گوید و من نیز در جمع مستمعانم . چه شور و شعفی دست داده بود ! در این اندیشه بودم که آن « خبر مشهور » چه بوده است ؟ در قنوتِ نماز آیه « رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَارِ . » ، ( آل­ عمران ، 3 / ١٩٣ ) بر زبانم جاری شد !

پروردگارا ، همانا ما شنیدیم که نداکننده ­ای به ایمان فرا می­ خواند که به پروردگار خود ایمان بیاورید ، پس ایمان آوردیم . پروردگارا ، گناهانمان را بر ما ببخشای و بدیهایمان را از ما بزدای و ما را در زمره نیکان بمیران .

آیت الله کاشانی در فرومد

لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجادانلود کنید .

آيت ­الله كاشاني و آیت ­الله برقعی در فریومد / فرومد

( حدوداً در سال 1325 خورشیدی )

دستگيري و تبعيد مؤلّف با آيت ­الله كاشاني ( در سبزوار )

به هر حال نظاميان از ديوارها پايين آمدند و معلوم شد مي‌ خواهند آيت ­الله كاشاني را حركت دهند . نويسنده هم همراه ايشان و مأمورين حركت كردم .

در بين راه آقاي كاشاني به من فرمودند : شما بر گرديد ؛ زيرا دولت با شما كاري ندارد و فقط هدف دولت برگرداندن كاشاني است .

من عرض كردم : برگشت من برخلاف ارادت و بر خلاف رفاقت است و من هرگز بر نمي ‌گردم .

رسيديم به خيابان ، دو ماشين نظامي ‌بود ، آقاي كاشاني و مرا در ماشين جلو با خود سرهنگ سوار كردند و باقي در ماشين بزرگ در پشت سر ما سوار شدند . حركت كرديم ، چون به دروازه شهر رسيديم ، من دقّت كردم كه ببينم آيا از دروازه ­اي كه ديشب وارد شديم ما را خارج مي ‌كنند و يا از دروازه ديگر ؟ از بناها فهميدم همان دروازه ديشب است و حدس زدم كه ما را به تهران برمي ‌گردانند .

به آقاي كاشاني عرض كردم : ما را به تهران برمي ‌گردانند .

فرمودند : از كجا مي ‌گويي؟

گفتم  :  من از دروازه كه خارج شديم فهميدم .

مقداري كه از شهر دور شديم سپيده صبح دميد و هوا روشن گرديد .

نويسنده به سرهنگ گفتم : آقا جان ما كه با نعلين نمي ‌توانيم فرار كنيم ، هر كجا به آب رسيديم ما را پياده كن نماز بخوانيم ، و پس از نماز سوار شويم .

قبول كرد . رسيديم سر راه به جويِ آبي ، پياده شديم با آقايِ كاشاني نماز خوانديم و مجدداً سوار شديم ، ولي سرهنگ و نظاميان نماز نخواندند .

من به سرهنگ گفتم : قشونِ ابن زياد كه راه بر امام حسين (ع) گرفتند از شما بهتر بودند .

گفت : براي چه ؟

گفتم : براي آنكه آنها نماز خواندند و نمازشان را به امام حسين (ع) اقتدا نمودند ، ولي شما كه مدّعي حفظِ اسلام و مملكت اسلامي ‌هستيد از دين بي ­خبريد و نماز هم كه نمي‌ خوانيد .

آقاي سرهنگ بدش آمد .

آقاي كاشاني گفتند : او را رها كن .

در اين وقت ديدم ماشينها از جادّه منحرف شده و به طرفِ تپّه­ هاي كنارِ جادّه مي ‌روند ، كمي ‌وحشت ما را گرفت ، اين مأمورين ما را به كجا مي‌ برند ، شايد مي‌ خواهند ما را به قتل برسانند و در ميان اين تپّه­ ها مدفون سازند .

هر چه از سرهنگ پرسيدم : كجا مي‌ رويد ؟

جواب نمي‌ داد تا مدّتي همين طور ما را از اين درّه به آن درّه مي ‌بردند ، و ما تسليمِ مقدّراتِ إلهي بوديم .

تا اينكه از دور درختاني پيدا شد و قريه ­اي كه بعداً فهميديم فريومد و از قُرايِ جوين و هفت فرسخي سبزوار است . ما را نزديكِ قريه در باغي كه در وسطِ آن عمارتي قرار داشت جاي دادند .     

 [ این عکس در تاریخ جمعه 7 / 5 / 1390 از نصرتیّه فرومد گرفته شده است .]

( حدوداً 65 سال بعد از ماجرا )

چون واردِ اتاق شديم ، ديديم اطرافِ اتاق به در و ديوارها ، عكسهاي آيت ­الله كاشاني چسبيده ، تعجّب كردم .

صاحبِ منزل جلو آمد در حال تعجّب و از من پرسيد : اين آقا آيت ­الله كاشاني هستند ؟

گفتم : آري خودشان هستند .

فوري دست آقا را بوسيد و گفت : آقا شما كجا ؟ اينجا كجا ؟! عجب فيضي نصيبِ ما شده است .

و رفت براي ما كره و پنير و تخم­مرغ و نان ­لواش و غيره با چايي حاضر كرد و خيلي اظهارِ خوشحالي نمود . ولي سرهنگ مراقب بود از بيرون كه حادثه ­اي بر ضررِ او رُخ ندهد .

پس از ساعتي كه صاحبخانه خود را معرّفي كرده بود به من گفت : اگر اجازه دهيد ما صد نفر تفنگدار داريم و مي ‌توانيم اين نظاميان را غافلگير كنيم و آقا را برسانيم به مشهد !

من جواب دادم : من نظري ندارم و فكرم جمع نيست ، از آقا جويا شوم و به شما جواب دهم .

سپس از آقا پرسيدم : صاحبِ منزل را مي‌ شناسيد و آيا موردِ اطمينان است ؟

فرمود : بلي مي ‌شناسم .

گفتم : چُنين پيشنهادي كرده است . آيا راست مي ‌گويد و از عهده بر مي‌ آيد ؟

فرمود : بلي .

گفتم : بنا بر اين چه جوابي به او بدهم ؟

فرمودند : صبر كن ، به او بگو ساعتي بايد فكر كنند تا جواب دهند .

باز دو ساعت ديگر آمد و جواب خواست .

گفتم : فرمودند : « صلاح نيست ، ما به حالتِ مظلوميّت باشيم بهتر است . »

نويسنده از توقّف در فريومد فهميدم كه مأمورين ترسيده­ اند كه ما را روز از راه شاهرود ببرند ، خواستند شبانه ما را حركت دهند و از راه فيروزكوه وارد تهران كنند ، به هر حال چون روز به آخر رسيد ما را حركت دادند و صاحب منزل نيز با ماشين خود با مقداري زاد و توشه براي بين راه ، به دنبالِ ما حركت كرد .

ما را آوردند بيرونِ تهران در ميان كاروانسرايي مخروبه نگاه داشتند تا صبح شد ما را حركت دادند و به قزوين بردند و در بهجت­آباد كه يك ده كوچكِ خالي از سكنه بود در ميان خانه­ اي جاي دادند و اطراف آن را مأمور گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند . در اثرِ پشه مالاريا در آنجا بيمار شدم و كم كم به واسطه نبودن دارو و پرستار ، بيماري من سخت شد به طوري كه به حالت بيهوشي افتادم . و مرحوم كاشاني داروهاي گياهي مي ‌جوشانيد و به حلق من مي‌ ريخت ، تقريباً تا سه ماه آنجا بوديم و روزهايي كه حالي داشتم با ايشان بحثِ علمي ‌و در مسايل فقهي گفتگو مي ‌كرديم ، ولي چون بيماري ­ام شدّت گرفت كار بر آقاي كاشـاني سخت شد .

ناچـار نامه ­اي به قـوام [ قوام­ السلطنه نخست­وزیر ] نوشتم كه ؛ شما با آقاي كاشاني طرفيد و من كه مريضم تكليفم چيست ؟

چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا براي معالجه به تهران ببرند ، در تهران تحتِ معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد ، مجدّداً مرا به همان بهجت ­آباد بازگرداندند . حال سه ماه است كه همسر و اطفالم در قم بدون سرپرست مي ‌باشند ، نه مواجبي از دولت دارم و نه پولي از جاي ديگر كه براي ايشان بفرستم و در اين سه ماه به خانواده­ ام بسيار سخت گذشته بود و حتّي ... كه خود را پرچمدارِ هدايت و پاكي و عدالت مي ‌دانستند با اينكه مطّلع بودند چه بر سرم آمده ، احوالي از من يا از خانواده­ ام نپرسيدند ، تا اينكه دولت ، آيت ­الله كاشاني را تحت نظر به شهر قزوين تبعيد كرد و مرا آزاد نمود .

طولي نكشيد كه آيت ­الله كاشاني را به بهانه اينكه در دانشگاه به شاه سوء قصد شده به صورت وحشيانه ­اي دستگير كردند ، يعني عدّه ­اي ساواكي و دزدان درباري به خانه­ اش هجوم كرده و او را با توهين و آزار گرفتند و به لبنان تبعيد كرده و در آنجا تحت نظر قرار دادند .  

[ سوانح ایّام ـ علامه سیّد ابوالفضل برقعی ، چاپ اوّل ، 1387 ، ص37 – 40 ]

نصرت الله خان منوچهری ـ خان فرومد ـ دهم مهر 1336

حرکت از عبّاس آباد تا جوین و اطراف

لطفاً نسخه مصوّر و pdf را از اینجا دانلود کنید .

سه سفرنامه

سفرنامه خراسان ( شاهرود )

کتاب حاضر مجموعه ­ای است از سه سفرنامه ، که هر سه مربوط به اوضاع و احوال دوران سلطنت ناصرالدّین ­شاه قاجار است . دو سفرنامه از این میان اثر دو مأمور ایران است که یکی به هرات و دیگری به مرو رفته و گزارش و شرح مأموریّت خود را نوشته ­اند . سفرنامه سوم ترجمه است از شرح سفر هوتوم شیندلر مأمور ایجاد تلگراف از طرف دولت در خطّ طهران به مشهد که به زبان انگلیسی نوشته بوده و در اداره دارالتّرجمه ناصری به فارسی نقل شده ... . [ یازدهم آذرماه 1347 ایرج افشار ]  

مؤلّف خود به دقایق زبان فارسی وارد نبوده ... و دیگری آن را ترجمه کرده است منتهی مترجم هم متأسّفانه به زبان فارسی تسلّط نداشته است . ... به هر حال ، مطالبی که شیندلر نود و پنج سال پیش نوشته است اکنون هم قابل تحقیق است ... . [ از مقدّمه کتاب ]

حرکت از عبّاس ­آباد تا جوین و اطراف

نوشته : ا . هوتوم شیندلر   A . Houtum  _ Schindler 

از عبّاس­ آباد تا پُل ابریشم هشت میل است و چونکه شاهراه بزرگ است تفصیل آن بعد خواهم گفت . از پُل ابریشم ده میل راه دارد تا اَستَروَد [ استربند ] ، راهش خوب است ولی در میان تپّه می ­باشد و سرازیری خیلی دارد . اَستَروَد ، ده معتبری است و هفتاد و پنج خانه­ وار [ خانوار ] دارد ، آب و زراعتش بسیار خوب است از استرمد [ استربند ] الی فرومد شش میل است ، فرومد دهی بسیار معتبر است با دویست خانه­ وار [ خانوار ] ، مالیات این ده دویست و هشتاد تومان نقد است و صد و سی خروار جنس و صد و سی خروار کاه هر سالی به دیوان می­ دهد . و سی سرباز و یک سلطان هم به جهت فوج عرب و عجم هم از این ده می­ گیرند .

آب این ده هم از رودخانه منیدر است و بسیار فراوان است ، در این فرومد یک قلعه قدیم دارد که در زمان فتحعلی ­شاه به واسطه ترکمان ویران شده و یک خندق و چند برج تازه در زمان محمّد شاه ساخته شده است . هفده سال قبل از این هزار و پانصد سواره تکه آخالی آمدن [ آمدند ] به چپاول فرومد ولی میان شب راهشان گُم گردید و میان کوه از دست فرومـدی قَـدَری شکست خورده به طـرف داورزان [ داورزن ] رفته . گویند که قلعه قدیم از بنای فرامرز بن رستم بوده است و به این دلیل اسم مربوط به این ده باید فرامرز باشد ، ولی در تاریخِ قدیم اسم این ده فریومد نوشته است . داخل قلعه یک آب انباری بزرگ می ­باشد و در اطراف این ده آثار خندق و علامات دیگر بسیار دارد . و یک مسجد آنجا می ­باشد که هفتاد سال [ ؟ ] قبل از این ساخته شده [ است ] . اهل این ولایت داخل این مسجد نماز نمی ­کنند به واسطه اینکه از بنای سُـنّی می ­باشد . در ایوان این مسجد نوشته ، کتیبه و گچ­ بُری و ایوان بسیار خوب و قشنگ است . چند سال قبل از این پهلوی دروازه فرومد مناره بزرگی بوده است که به پیر ماهور مشهور بوده ، این مناره افتاده و آجر این برای عمارت جدید به کار بردند . چند نفر بودند که می ­گفتند : « این مناره را به جهت آجر مخصوصاً خراب کردند . » یک امامزاده دارد که سلطان سیّد احمد بود ، برادر امام رضا علیه ­السّلام می ­نامند . این بقعه چند سال قبل از این تعمیر شده است و بسیار جای خوبی است .

فرومد آخر ده ولایت شاهرود و بسطام است ، قدری از فرومد گذشته وارد ولایت جوین می ­شود . در وقتی که من در فرومد بودم چند نفر از اهل شفی ­آباد [ شفیع ­آباد ] که یکی از دهات جوین و چهار فرسخی فرومد است ، پیش من آمدند و بسیار شکایت از ظلم حاکم جوین کردند و خواستند بروند دارالخلافه عرض کنند . از فرومد الی منیدر هشت میل و نیم است ، راهش پهلوی رودخانه منیدر و میان کوه می ­رود . منیدر اوّل جوین است و چهارده خانه­ وار [ خانوار ] دارد و یک کمی ابریشم می سازند و زراعت جزئی هم دارند . با وجود این ، محمّدجعفرخان سرتیپ حاکم جوین سیصد تومان از این مردم بدبخت عوض مالیات گرفت . کوهی که منیدر میانش واقع است متّصل به کوه داورزان است و کوه داورزان [ را ] کرّه کوه [ کوه گَـر ] هم می ­گویند . از منیدر الی کَهنه هفت میل است ... .  

[ سفرنامه خراسان ، به کوشش قدرت الله روشنی ، انتشارات توس ، تهران ، تیرماه سال 2536 ، چاپ دوم ، صص 169 ـ 171 ]

ـ در باره مسجد جامع شاید هفتصد را با هفتاد اشتباه کرده است .

ـ  فرامرز احتمالاً تصحیف فریومذ باشد . ( فریومد ـــ  فریومذ  ـــ  فرامرز )

 

ارتفاع [ کوه گَـر ] 2924 متر

 

تاریخ عکس 22 / 8 / 1390 از کنار برج چارده­ بیلی بین راه فرومد و علی ­آباد

/**/

گزارش ناصرالدین شاه قاجار از شمال و جنوب فرومد

لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجــا دانلود کنید .

گزارش ناصر الدّین شاه قاجار از شمال و جنوب فرومد

نشان خطّه فریومد آن است

که پنداری بهشت جاودان است

به هر سو جویباری همچو کوثر

درختش را چو طوبی بر فلک سر

نشاط ­اَفزا هوا و آب در وی

چو بوی میگسار و ساغر می

بهارش راغها پر لاله و گُل

خزانش باغها پر میوه و مُل 

نسیمش در خوشی چون بوی دلبر

چو اَنفاس مسیحا روح­ پَرور

سراسر کوه او پرکبک و تیهو 

تمامت دشت او پُر گور و آهو

 

دیوان ابن ­یمین ، ص577 

آیا در قرن هشتم ( سال 741 هجری قمری ) کوههای فریومد پُر کبک و تیهو و دشتهای آن پُر گور و آهو بوده ؟ یا ابن ­یمین مبالغه کرده است ؟ ناصرالدّین شاه قاجار در سفر دوم خود به خراسان در سال 1300 هجری قمری یعنی 133 سال پیش ، خبر از  دسته ­های کبک و تیهو و گلّه ­های گور و آهو در شمال و جنوب فُرومد می­ دهد . 

سفرنامه دوم به خراسان

ناصرالدّین شاه قاجار

در راهِ رفتن به مشهد سال 1300 هجری قمری

روز جمعه چهاردهم رمضان ­المبارک ـ امروز در جاجرم اُتراق شد ، ... [ ص84 ]

روز شنبه پانزدهم ـ امروز باید رفت به چهار ده سنخاص ... [ ص84  ] از باغات و زراعات جاجرم که گذشتیم رسیدیم به زمان ­آباد ... [ ص85  ]  دست راست راه جلگه و کویری است که به قدر پانزده فرسنگ طول دارد و از دور کبودی کوهها پیداست که معلوم می ­شود کوههای سخت بلندی دارد . تمام این صحرای کویر بوته ­زار و علف­زار شور و غیرشور است . جلگه بسیار وسیع مسطّحی است ، آخر این جلگه و کوهها منتهی به محال جوین می شود پایتخت جوین یعنی حاکم­ نشین آنجا جغتای است . اهل کیوان­لو هم در جوین سکنی دارد . کوه دست چپ که پیش به قدر نیم ­فرسنگ بلکه متجاوز ، به جادّه مسافت داشت ، حالا کم ­کم جادّه نزدیک به کوه شد مسافت تا پای کوه از دو میدان اسب هم کم­تر است . این کوه بی ­اندازه سخت است پشت این کوه هم ، کوههای سخت از دور به نظر می ­آید که قلّه ­های آنها پیداست . این کوه خیلی شبیه به کوه سیاه­ غار دوشان ­تپّه طهران است الّا اینکه رشته این کوه ممتدّتر است . خلاصه بعد از آنکه فاصله از کوه تا جادّه به دو میدان اسب رسید ، مجدالدّوله آمده عرض کرد که ردّ گورخر زیادی از دامنه این کوه پیداست که به سمت کویر رفته است او را مرخّص کردیم رفت به سمت کویر . میرشکار هم با شکارچیها و آدمهایش همراه مجدالدّوله رفتند . ما هم توی کالسکه تماشای آنها را می ­کنیم و می ­رویم . میرشکار از وسط کویر از مجدالدّوله جدا شده به طرفی دیگر رفت . یکدفعه ملتفت شدیم که مجدالدّوله و سوارهای او بنای تاخت و حرکت را گذاردند ما کالسکه را نگاه داشته دوربین انداخته ، دیدیم مجدالدّوله با سوار زیادی اسب می ­تازند به قدر یک ­فرسنگ از ما دور شده و در جلو آنها صحرا پر از گورخر است . مجدالدّوله زور آورده داخل گلّه گور شد امّا هیچ صدای تفنگی نمی ­شنویم بعد از توی دوربین دودِ دو تیر تفنگ دیدم که انداختند [ ص86  ] امّا چیزی زده نشد . یکدفعه دیدیم سواری از طرف مجدالدّوله تاخت کرده رو به ما می ­آید . به  قدر دو میدان مانده بود که به ما برسد ... معلوم شد احمدخان تفنگدار پسر محمّدخان افشار است و یک گورخری را تعاقب کرده به سمت ما می ­آید . ما هم سوار اسب شده تاخت کرده وقتی رسیدیم ، دیدیم یک کرّه گورخری را احمدخان جلو اسب انداخته ، سوارها هم دور او را گرفته ، کرّه را چرخ می ­دهند . کرّه از بس دویده و خسته شده بود خوابید . او را زنده گرفتند . کرّه بسیار مقبول قشنگی بود . فرمودیم قدری آبش دادند خورد از خستگی درآمد بعد برداشته همراه آوردند ... از منزل جاجرم تا اینجا که به نهار افتادیم پنج ساعت تمام راه آمده بودیم ، در بین نهـار مجدالدّوله و سایر سوارها و آدمهای میرشکار هم از کـویر رسیده ، دو سه تایی گـورخـر و کـرّه ­خـر زده و کشته ، یکـی دو تا را آورده ، یکی دو تای دیگر را هم که بزرگ بوده ، کوشهای [ گوشتهای ] آنها را بریده ، آورده بودند . خلاصه [ ص87  ] بعد از نهار سوار کالسکه شده راندیم ، دو فرسنگ دیگر که راه طیّ شد که تا اینجا هفت فرسنگ تمام راه آمده بودیم ، رسیدیم به خوداشاه که یکی از دهات چهار ده سنخاص است . [ ص88  ]  

روز یکشنبه شانزدهم ... رباط ­قلی ... [ ص88  ] امروز در عرض راه دست چپ جادّه ، چند تپّه سیاه دیده شد مثل این بود که از زمین جوشیده باشد . این تپّه­ ها تیهوی زیادی داشت ، قوشچیها قدری گرفتند . [ ص90 ] 

روز دوشنبه هفدهم ... [ ص90 ] بچّه گورخری که زنده تا این منزل آورده بودند امروز مُرد . [ ص93 ]

در راهِ برگشتن از مشهد سال 1300 هجری قمری

روز شنبه دوازدهم [ ذی القعدة الحرام ] ـ امروز باید رفت به ریود [ ص178 ] ... یک دسته باقرقره از صحرا پرواز کرد تفنگ دو لوله را گرفته ، دو باقرقره در روی هوا با دو لوله تفنگ زدم بعد دو قازلاغ صید کردم روی تپّه­ های بالا دست دِه ، تیهوی زیاد دارد . مردم هم خیلی شکار کرده بودند . امروز در صحرا آهوی زیادی هم بوده ، مردمی که قبل از ما آمده بودند خیلی شکار کرده و زنده هم گرفته و باقی را گریزانده بودند ... اردو را بالا دست دِه ریود در دامنه کوه سرِ آب زده­ اند ... توی سراپرده درخت فلفل سفیدی بود ... [ ص179 ] امروز سوارها خیلی آهو شکار کرده ، دو آهو هم زنده گرفته بودند به حضور آوردند ، پیش امین­ حضرت فرستادیم ، داد به سقّاها ، بردند توی صحرا رها و آزاد کردند . [ ص180 ] 

روز یکشنبه سیزدهم [ ذی القعدة الحرام ] ـ امروز باید رفت به سودخر ( یا صدخرو ) ... دوباره آمدیم به دِه ریوَد ... کنار رودخانه و نهـرها تمام درخت فلفل بود . دست راست جادّه به قدر یک ­فرسنگ ، یک­ فرسنگ و نیم فاصله منتهی به کوه می ­شود که پشت این رشته کوه محال جوین است ... کنار نهـر درخت فلفل زیادی داشت ... امروز مجدالدّوله و اکبرخان به شکار آهو رفته ، شکار زیادی کرده ، کشته و زنده آورده بودند ... [ ص180 ] 

روز دوشنبه چهاردهم ـ  امروز باید برویم به مزینان [ ص181 ] ... در دامنه کوه دِه داورزن است ... امروز باز در این صحرا آهوی زیاد داشت امّا چون غدغن شده بود کسی تفنگ نیندازد ، هیچ کس شکار نمی ­کرد . [ ص182 ]  

روز چهارشنبه شانزدهم ـ  امروز باید برویم به عبّاس ­آباد [ ص183 ] ... قدری که راندیم رسیدیم به دهِ سویز ... [ ص183 ] اسم این خرابه بهمن ­آباد است که در عهد خاقان مغفور فتحعلی­شاه در اینجا جنگها کرده­ اند و از همان زمان خراب شده ، در این خرابه بعضی آثار خوب باقی است یک ده معمورآباد بسیار خوب متّصل به همین قریه خراب است که آن هم موسوم به بهمن ­آباد است ... از محاذی کاهه سوار کالسکه شده راندیم . طرف دست چپ صحرای بی ­پایان کویر است ، بوته اشنان زیاد دارد که علف شوری است و وقتی که می­ چینند آبی از آن بیرون می ­آید . تا صدرآباد فقط بوته اشنان دارد ، از صـدرآبـاد به بعد قـدری جنگـل گـز و طـاق هم دارد به قدر هشت نُه فرسنگ که از دست چپ می­ روی ، صحرا و جلگه منتهی به کوه می­ شود که پشت این کوهها محال خوار و توران است که خوار و توران از مضافات شاهـرود و بسطام است ... طرف دست چپ کوهی نیز هست در محـاذی عبّـاس آباد [ ص184 ] که موسوم به کوه دو شاخ است امّا سه قلّه برآمده دارد که در واقع باید سه شاخ بگویند اگر چه از منزل شوراب که تا اینجا هر چه کوه دیدیم همه مخروطی شکل و قلّه قلّه است چون دو قلّه بلکه سه قلّه مخروطی دارد که همه به یک ریشه متّصل است به این مناسبت اسمش را دو شاخ گذاشته­ اند . طرف دست راست نیز جلگه است و به مسافت نیم فرسنگ منتهی به کوههای سیاه کوتاه می ­شود که پشت این کوهها محال فُرومد و فیروزآباد و استربد است که محال مزبور هم از مضافات شاهرود و بسطام است . خلاصه سه فرسنگ و نیم تمام که از منزل راندیم به یک آب انبار و برج خرابه رسیدیم که گویا مخبرالدّوله سابقاً برای مستحفظین سیمِ تلگراف ساخته است ولی حالا دیگر مسکون و محلّ حاجت نیست ، در حوالی اینجا دست چپ رانده به نهار افتادیم ... بعد از نهار ، سوار شده به قدر یک فرسنگی که راندیم به صدرآباد رسیدیم . صدرآباد منزلگاهی است که آب و آب ­انبار و کاروانسرایی دارد و به قدر هفده ، هجده خانوار هم سکنه دارد که دولت آنها را در آنجا نشانده و دستی مواجب می ­دهد . اینجا را میرزا آقـاخـان صـدراعظـمِ مرحـوم بنا کرده است و به این مناسبت « صدرآباد » می ­گویند . بد جایی نیست . آب صدرآباد از استربد است که یک فرسنگ با صدرآباد مسافت دارد و در سمت دست راست واقع است . صحرا از اینجا به بعد تمام جنگل طاق است . چون اینجاها گـورخـر دارد مجدالدّوله و میرشکار و سواره مزینانی از اینجا به طرف صحرا راندند که گـور پیـدا کرده به سمت ما برانند . خلاصه راندیم یک فرسنگ دیگر که راه طیّ شد به پُل ابریشم رسیدیم ... . [ ص185 ]

روز جمعه هیجدهم ـ  امروز باید رفت به میامی [ ص188 ] ... معلوم می ­شود چون فصل پاییز است از ییلاق به قشلاق می­ روند . [ ص191 ]

[ سفر نامه دوم خراسان  ، ناصرالدّین شاه قاجار ، انتشارات کاوش و شب ­تاب ، چاپ اوّل ، 1363 ]

گلگشت در وطن ( گلگشت در فرومد )

لطفاً نسخه مصوّر و pdf  این متن را از اینجا دانلود کنید .

در هجدهم اسفندماه 1389 دکتر ایرج افشار ، ایران­شناس و کتاب­شناسِ برجسته ، دلسوز ، بزرگ و بزرگوار ، مسافر دیار آخِرت شد ، تا در آنجا گلگشتش را آغاز کند . خدایش بیامرزاد .

گلگشت در وطن ( گلگشت در فرومد )

[ سفرنامچه ( گلگشت در وطن ) ، ایرج افشار ، نشر اختران ، چاپ اوّل ، 1384 ]

دکتر ایرج افشار

عکسهای فایل pdf و توضیح : مهدی یاقوتیان

گویان گویان تا اسفراین و جوین ـ 1356  ـ  409 تا 414

اسفراین و جوین و جاجرم و فریومد در سه جلگه قرار دارند . اسفراین جلگه‏ای است میان‏ کوههای بجنورد و جلگة جوین و جاجرم حدّ فاصل میان دو جلگه « میان‏دشت » است و آن‏ بیابانی است قفر .

جوین جلگه‏ای است در جنوب اسفراین و متّصل بدان . رشته کوههایی که چندان بلند نیست این جلگه را از جادة فعلی سبزوار و نیشابور جدا  می ‏سازد . راه آهن از کنار جلگة جوین  می‏ گذرد .

فریومد شهرکی است بر پا دامن کوههایی که مشرف است بر جاده فعلی سبزوار به‏ نیشابور . ضبط اغلب اسامی در فرهنگ جغرافیایی ایران با شکلی که مورد تلفّظ مردم محلّی‏ است تفاوت دارد . جاجرم Jagaram را در محلّ از زبان پیرمردی جا افتاده جاجرم Jagaram شنیدم و فریومد را مکرراً فرومد Farumad .

بعضی اسامی مشترک جغرافیایی هم در این ناحیه هست مانند فریمان ، جوشقان ، طبس ، گرمه ، مشکان ، خراشا که فریمانش مشترک با فریمان راه تربت است و جوشقانش با جوشقان‏ کاشان و طبس‏ اش  با طبس راه یزد و مشکانش با مشکان کاشان و خراشایش با خراشاهای یزد و بیرجند و شاید نواحی دیگر .

بیدواز و جغتای و فریومد

نمی‏ دانم  کلمه « واز » در ترکیب با « بید » و در نام این موضوع همان کلمه « واز » می‏ باشد که نام ‏آبادی زیبایی است در شمال چمستان آمل و در « سنگ واز » درّة درکة شمیران ؟ این‏ بیدواز در سه فرسخی شمال میان‏ آباد اسفراین است و کوه شاه جهان ( شاجان شاه­گان ) بر آن اشراف دارد . آبادی قدیمی است بر سر راه قدیم شیروان . حقّاً عزلت‏کده‏ ای است و در ایّام قدیم هم صوفی­ نشین بوده است . نامش در حوادث مربوط به قرن هفتم در کتاب سیرت‏ جلال­الدّین منکبرتی آمده است و نُسّاخ آن را « بندوار » ضبط کرده‏ اند . ولی چون با اسفراین‏ همراه آورده شده است پس بیدواز مراد بوده است . گفتند ممکن است برای ذخیرة آب سدّی‏ در این درّه ساخته شود . در آن صورت بیدواز و چندآبادی دیگر به زیر آب خواهد رفت ... .

* * * * *

جغتای یکی از آبادیهای جوین است و نامش یادگار روشنی از عصر مغول و قلعة بزرگ‏ و مرتفعی داشته است . اصولاً در ناحیة جوین قلاع دشتی متعدّد است . یکی از آنها آن قلعه است که‏ مقدارش از آثارش برجاست .

* * * * *

راه ما از اسفرائین و کسرق و منارتپّه و خورشاه ( دارای خرابه‏ های زیاد ) و آزادوار ( مرکز قدیم جوین دارای قلعه و آثار خرابه ) می‏ گذرد و بالاخره به فرومد ( فریومد ) منتهی‏ می‏ شود . در ابتدای راه کوران و سنخواست و پایین جوین را هم دیدیم ... .

در فریومد ، مسجد جامع یکی از هنری‏ ترین آثار تاریخی ناحیه است . امامزاده احمد ابن موسی­ الرّضا از بناهای عصر شاه طهماسب است . بقعة مخروبه ‏ای  هم به نام مزار ابن ­یمین باقی‏ است . بالاخره بقایای آسیاهای آبی اطراف شهر از آثار دیدنی آنجاست .

جاجرم

قلعة جاجرم بزرگ و مرتفع بوده ولی بکلّی خرابه شده و آثار مختصری از برجهای آن باقی است . جاجرم در جغرافیای تاریخی جزء جوین محسوب می‏شده است و در تاریخ بیهق مصرّحاً مذکور است که جاجرم از ناحیت جوین است ... .

* * * * * * * * * * * * * * *

از فیروزکوه تا جاجرم ـ بهار 1374 ـ 249 تا 250

عبّاس­ آباد

ظاهراً عبّاس ­آباد به نام شاه­ عبّاس نامگذاری شده است ... سی­ کیلومتری در جادّة اصلی به سوی سبزوار پیش­ آمدیم . از آبادی کهک ( کاهک در تابلـوها ) به راهـی که در دست چپ است به سوی فـریـومـد ( فرومد به تلفّظ مردم ) درافتادیم .

فرومذ

فرومذ را چند بار در معیّت دوستانی دیده بودم و چون مهران ندیده بود ضرورت داشت جناب دیپلمات ویرانه یکی از نفائس مساجد ایران را ببیند . راه آسفالت شده است ولی بریدگیهای بدی در آن پیدا شده ، نیاز به تعمیر اساسی دارد .

در فرومذ ابتدا به سراغ حاج محمود اسلامی رفتیم که کلید مسجد در جیب او است . او بزرگ آبادی است . مؤسّس و مبتکر و مدیر شرکت نهال فلفل است . بحمدلله سلامت بود . آمد و مسجد را نشان داد و به کارگاه فلفل­ سابی بردمان . خوانندگان نباید تصوّر کنند اینجا فلفل سیاه هندی می­ سایند . خیر فلفل­ سرخ است که همین گوشه­ کنارها  می­ کارند و همین­جا ساییده می­ شود و به اطراف ایران می­ فرستند.

جاجرم

غروب می­ شد که از فرومذ به سوی جاجرم حرکت کردیم .

از سرخس به آزادوار ـ پاییز 1375 ـ 198 تا 199

فریومد

از آزادوار به  فریومد آمدیم . راه خاکی است و چون بر سر دو راهی­ها نشانه ­ای نیست به اشتباه به آبادی کوچک دور افتاده ­ای رسیدیم . چند درخت بید کهن­سال و استخرکی کنار آنها اساس دِه بود . آبش تنگ غروب دلپسند بود . مردمش با خوشرویی ما را به چای و ماندن دعوت کردند این دعوت حکایت از آن می­ کرد که هنوز آداب شهری بدان جای دور افتاده دلنشین رخنه نکرده است .

امّا امان از بی­ نشانی راهها . مگر چقدر برای وزارت راه خرج دارد که سر دو راهی راههای کوهستانی و دور افتاده تابلویی نصب کند و مسافر غریب را کمک برساند در سرزمینی که قصد تشویق توریسم هست اوّلین کار این است که راه و چاه به او نموده شود . نبودن چنین نشانه ­ها گاهی موجب می ­شود که سی چهل کیلومتر باید راه رفته را بازگشت و باز بر سر سه ­راهی دیگری حیران ماند که چوپانی یا مالداری برسد و شما را به راه راست هدایت کند که به ترکستان نروید .

فرومد مشهور است برای آنکه مزار ابن­ یمین شاعر است . فرومد مشهور است برای آنکه یکی از مجلّل ­ترین مساجد تاریخی پر نقش و نگار ایران در آن است . اگر چه قرونی چند ویرانه مانده بود فعلاً در و پیکری پیدا کرده و تعمیرات خوبی در آن انجام شده است . چند سال است که فرومد از مراکز فلفل­ کاری ایران شده است . در پاییز که فلفل­ها  می­ رسد و بر پشت بامها گسترده می ­شود تا خشک شود منظرة آبادی دیدنی و دلپذیر است . دوست ما آقای اسلامی که سرشناس فرهنگ دوست محلّ و حافظ بقعه ابن ­یمین است ، ابتکاری کرده و کارگاه فلفل ­سازی [ سابی ]  به راه انداخته است و فلفل سرخ بسته­ بندی شده به بازارهای ایران می­ فرستد .

کوهک

از فرومد کوبیدیم و به کوهک بر سر راه میامی به سبزوار آمدیم . « شاهد » کنار دست راننده کامیونی نشست و به سوی سبزوار رفت تا خود را شبانه به اسفراین برساند . ما در تاریکی شب به شاهرود راندیم . چراغ اتوموبیلهای رو به رو را به سختی تحمّل می­ کردیم . ولی چاره نبود .

* * * * * * * * * * * * * * *

جاجرم ـ فریومد ، از راهی دیگر ـ  بهار 1375 ـ 212 تا 216

فریومد

از جاجرم قصد فریومد کردیم . مردم دهاتی در این نواحی معمولاً آنجا را به تلفّظ خود فرومد Frumaz می­ نامند . شهری شده­ ها  فریومد می­ گویند . فریومد آبادی­ ای است که ابن ­یمین شاعر از آنجاست . در عهد سربداران از مراکز مهمّ حکومت­رانی آنها بود .

بیابان میان جاجرم و فریومد مرتَع است . دسته­ های گوسفند و آغلهای متفرّق در آن دیدیم . پنج کیلومتر پس از ایستگاه راه­آهن جاجرم به گوسفندسرای بزرگی رسیدیم . دیدنی آنجا ، آغُلهای گوسفندان است . همه­ جا قسمتهای زیرین دیوارهای آغلها سنگ­چین است . ولی چون سنگ در این بیـابـان کم به دست می­ آید قسمت بیشتری از دیواره­ها را به قطعات کودهای تخته شده و به شکل خشت بزرگ بریده شده بالا برده­ اند . به این آغلها در محلّ « اشکف » می­ گویند . همان کلمه فـارسی « اشکفت » است که تا صفحات فارس با مختصر تفاوتی در تلفّظ رایج است .

راه تا فرومد بیابانی و ساربان ساخته است . « شوسه » نیست ولی شسته است . نرم است و خوش­رو . مگر قسمتی از آن که از یک کال شور می­ گذرد . « کال » در خراسان و سیستان و حتّی دولاب و ورامین و گرمسار به رودخانه ­های سیلابی گفته می ­شود که بهارها آبی در آنها جاری می­ شود . در همین دماوند نزدیک گیلیارد آبادی هست به نام « کال » .

نزدیک ظهر به مزرعه کوچک خوش منظر « چشمه سرآوی » ( آبی ) رسیدیم . قناتی دارد و استخری . یک درخت چنار خوش ترکیب صدساله ­ای که در مظهر قنات قد افراشته و شکوهی به مزرعه داده است . برزیگری با الاغش از فرومد آمده بود که تخمه هندوانه ها­یش را جمع و جور کند . معلوم شد یکی از کشت­های عمده این نواحی هندوانه­ کاری برای تخمه است ، از آن هندوانه ­های پوست کلفت کم مغز کم طعم ولی پرتخمه ، با تخمه­ های درشت قرمز رنگ . این مرد روستـایی هم فریومد را به خـوبی و روشنی « فرومد » تلفّظ کرد . مرد سفره گشود و تعارف کرد . نان و هندوانه و « کومه » و پیاز خوردیم و راه افتادیم . « کومه » ماست دوغ کرده و سپس جوشانده و سفت شده است . بیش­تر مزه کشک دارد . در حقیقت کشک مایه­ دار خشک نشده است . امّا کشک از دوغ کره گرفته شده ساخته می­ شود .

دو فرسنگ تا فرومد بیش­تر راه نداشتیم . بیابان زیبا را گذراندیم و به نزدیک فرومد رسیدیم . اینجا سرآسیاب نام دارد . آبی غلطان راه را قطع می­ کند . این آبِ گوارا از کوهستانی می­ آید که به رودبار نامبردار است . هشت نه آسیاب در مسیر این آب بوده است . ویرانه­ های آنها هنوز هست . مخصوصاً تنوره­ های آنها که آجری بوده­ اند سالم و پا بر جا مانده .

تنوره آسیابی که کنار راه است به مرور زمان و وزش باد و باران و سیلهایی چند که از کنار آنها گذشته آن چنان منفرد شده است که همچون بقایای مناره­ای به چشم می­ آید . چشم سیاحتگر را منجذب می­ کند که پیاده شود و چرخی بر اطراف آن بزند . این آسیابها از وقتی که برق و کارخانه­ های آرد برقی بدین منطقه رسیده­ اند متروک شده­ است . گفتند : سی­ سالی از آن تاریخ می­ گذرد که روستاییان از اطراف گندم را بر روی الاغ و شتر برای آرد کردن به این آسیابها می ­آوردند و گندم خوشمزه خود را آرد می ­کردند و نان پرمزّه خوبی از آن می­ پختند .

کنار نهر بوته­ هایی روییده بود که یک متری قد و بالای آنها بود . گُلهای کم­ مایه خوشه ­ای بنفش رنگی داشت . برگهای آن شبیه برگ کنجد بود . نام این گیاه را پرسیدم ، گفتند : « هندبیل » است .

باغهای سرِ آسیا « سیاه درخت » است و انگور و انار . معلوم شد که به مناسبت گران شدن گردو ، بسیاری از زمینهای کشت و باغهای کهنه را گردوکاری کرده ­اند . نه اینکه مثل قُدما بر اطراف باغ گردو بکارند . خیر ، تخته زمینهایی را دیدیم که سراسرش درخت نوجوان گردو به فاصله­ های شش هفت متر کشته شده بود .

کشت عمـده صیفی این منطقه فلـفـل­ سـرخ بسیـار تند و مناسب به حـال ساییـدن است . شـاید از نـوع « پاپریکا » باشد . در این موقع فلفلها را چیده و بر پشت بامها ، پشته ­ها ، تپّه­ ها و تَلهای اطراف آبادی آفتاب کرده بودند . منظره­ای دیدنی و زیبا داشت . در میان سبزی و زردی درختها « گُله گُله » جاهایی به چشم می ­آمد که یکپارچه قرمز بود .

در محلّ ، کارخانه فلفل ­سـابی و بسته ­بنـدی ادویه هم درست کرده ­اند . حاجّ حسن اسلامی مرد شاخص و معتمـد محـلّ که از اخیـار است مـا را به کارخانه برد و نشـان داد . در اینجـا به جز فلـفـل ، بـادیـان ( رازیانه ) هم بسته­ بندی می­ کردند . معلوم شد یکی دیگر از کِشتهای مرسوم در این آبادیهاست .

با آقای اسلامی به دیدن مسجد جامع فرومد رفتیم . میراث فرهنگی مشغول مرمّت آن است . جناب اسلامی بر اجرای کار نظارت دارد . به دلسوزی مراقبت می­ کند که خُسرانی به مسجد بازماندة  قدیم وارد نشود .

مسجد یکی از دیدنیهای منطقه است . بسیاری از گچبریهای ظریف آن هنوز سالم است . نگاره­ ها و نگاشته ­های گچی آن هنرمندانه و بیننده­ طلب است .

عکسبرداری از مسجد ممنوع شده است . کارگری از بالای جرز فریاد کرد عکس نباید گرفت . نامه دارید یا نه ؟! اگر ندارید بروید سمنان از اداره نامه بیاورید . از فرومد تا سمنان یک روز باید رفت و یک روز برگشت ! تازه معلوم نیست مسئول اداره باشد یا نباشد ! هیچ معلوم نشد چرا این اجازه را بر عهدة اداره شاهرود نگذاشته ­اند که لااقلّ یکصد و شصت کیلومتر نزدیک­تر است ! البتّه چند روز قبل قانون جلب توریست از مجلس گذشته .

میراث فرهنگی از کلمه میراث تصوّر کرده است این خرابه­ ها و ویرانه­ ها میراث دولتی است ، میراث اداری است . در حالی که قانون میراث فرهنگی به منظور حفظ آثار است برای آحاد ملّت ایران . یعنی میراث ملّی است . یکی از اشتباهات اصطلاحی همین است که « ملّی » در ایران مفهوم دولتی پیدا کرده است . عکسبرداری از مناطق نظامی منطقاً و طبیعةً باید ممنوع باشد امّا عکسبرداری از بقایای یک مسجد ویرانه چرا باید ممنوع باشد ؟        

در حالی که هر عکسی که برداشته شود خود سندی خواهد بود در راه حفظ آن اثر . اگر خدای ناکرده زلزله­ ای دیگر بیاید چیزی از این جزرهای نیمه ­مخروبه بر جای نمی­ ماند ولی اگر گذرنده­ ای عکسی از آنجا برداشته باشد به ثبت آثار و گسترش تاریخ کمک کرده است . میراث فرهنگی باید مشتاقان دیدار از آثار تاریخی را حمایت و ترغیب کند نه اینکه با این گونه سدبندیها و انحصارطلبیها ذوق و ذهن آنها را کور کند .

حضرت اسلامی که کلیددار امین شهر است ما را به مزار ابن­ یمین برد و دیداری دیگر با خاکجای این شاعر آزاده پیش آمد .

خدا بیامرزد مرحومان سپهبد فرج الله آق اولی رئیس انجمن آثار ملّی و مهندّس  محسن فروغی معاون آنجا و سیّدمحمّدتقی مصطفوی دبیر آنجا و حسین جودت از خدمتگزاران والا مرتبت آنجا را ، که به یک تصمیم فرهنگ دوستانه این بنای زیبا و مناسب را بر مزار ابن­ یمین بر پا کردند .

در دفتر و کتابخانه مزار ، مقداری از کاشی و آجر و سفالهای نقش­داری که از حفّاریهای مسجد به دست آمده است چیده شده بود . مقداری کتابهای نشر انجمن آثار ملّی در آنجا بود . در دفتر یادبود دیدارکنندگان چند سطری نوشتیم و با آقای اسلامی خداحافظی کردیم و روانه فیروز­آباد شدیم .

قصدمان این بود که به شاهراه مشهد نیفتیم تا دچار کامیون و تریلی و اتوبوس و ... نشویم . راه میان آبادیها را که به کلاته­ خیج  می­ رسد انتخاب کردیم . غروب نزدیک  می ­شد که به کلاته سادات رسیدیم . اینجا هم فلفـل ­زار بود و پشت­ بامها پوشیده از فلفل­ سرخ . در میدانک آبادی از مردی که سر و وضع شهری مانند داشت پرسیدیم : آقـا امشب کجـا می­ شود اُطـراق کرد ؟ گفت : بروید آبـادی بعـدی به نـام فیـروزآبـاد و سـراغ شیرالله­ خان را بگیرید . او مـرد سفـره­ داری است . البتّه اوّلین بـار نبود که اصطـلاح « سفره­ دار » را می­ شنیدیم .

فیروزآباد

فیروزآباد علیا و سفلی و میرعلم سه­ آبادی است که تقریباً به هم وصل است . هر سه آبادی به آب قنات سر زنده است . شیرالله ­خان ترابی در فیروزآباد سفلی منزل دارد . کشاورزی است هفتاد و چند ساله و سرد و گرم روزگار چشیده ، جوانمرد است و از بقایای سربداران . در میدانک آبادی به هم رسیدیم . بی چون و چرا ما را به خانه روستایی خود برد و به گرمی و دلپذیری با ما نشست و ماحَضَری آورد . خوردیم و خوابیدیم .

شیرالله­ خان سه چهار ساعتی برایمان حرف زد . از قصّه ­های قدیمی برایمان گفت . از راههـا سخن گفت . از صفات مردی و مردانگی نکته­ ها برشمرد . خودش در جوانی « یکّه­ بزن » و پهلـوان بوده است . گفت : مرد راه باید سه­ چیز همراه داشته باشد ؛ دوزنده ، سوزنده و بُرّنده . یعنی ؛ سوزن ، کبریت و چاقو .

باز از زُمره مطالبی که در باره راه و سفر گفت ، خواندن این شعرگونه بود :

ـ بر راه برو بر بیراهه مرو ، هر چند راهت دور شود .

ـ جو نخر ، گندم بخر ، هر چند که جو ارزان بود .

ـ بر آتش شو ( شب ) برو ، نه بر دودی روز .

ـ بر گگ گگ ( عو عو ) سگ برو ، نه بر بانگ خروس .       

بامداد ، آفتاب سرنزده ، عازم دیدار قبر شیخ حسن جوری شدیم . مردم محل او را شیخ ابوالحسن هم نام می ­برند . مزار او بر کنار کشت­ها و باغ­هایی است که آن سوی « کال » فیروزآباد قرار دارد . اراضی آن سوی « کال » به نام همین شیخ حسن شهرت یافته و از آب کاریز « جور » آبیاری می­ شود .

به قول احمد اقتداری از تصادفات است یا عجائبات که در فارس شهری به نام فیروزآباد هست و کنارش ویرانه­ های شهر جور ، در قومس هم آبادی­ ای به نام فیروزآباد هست که قسمتی از اراضی آن جور نام داشته است . شاید نام نخستین آبادی « جور » بوده است ، به دلیل آنکه شیخ حسن سربداری به « جور » منسوب و مشهور بوده است نه به فیروزآباد .

قبر شیخ حسن گنبدکی دارد رو به ویرانگی . بر سر پشته ­ای است که مزار عمومی آبادی بوده است . قنات جور از کنار آن می­ گذرد .

شیرالله­ خان سراسر راه حرفهای سرگرم­ کننده زد . از جمله شعری خواند که گفت : « از سعدی است » ولی در آن کلمة « دکتر » آمده بود یا اینکه گفت : خـداوند تبـارک و تعـالی در قـرآن فرموده است : « نَبُرَّد رگی تا نخواهد خدا » .     

* * * * * * * * * * * * * * *

خدا مرحوم دکتر افشار را رحمت کند که نگاه تیزبینش را از جادّه نرم و بوته هندبید و تنوره آسیا و ... برنگرفته است .  

یک گفتگوی فرضی با مرحوم دکتر افشار

سلام آقای دکتر ، خاطرات شما را از فرومد در کتاب « گلگشتی در وطن » خواندم . از اینکه در کتاب شما ، مطالبی در باره روستای من بود ، خوشحال شدم ، گفتم از اینکه موجب خوشحالی من شده ­اید از شما تشکّر کنم . من که فرومدی هستم تا به حال از زوایای مختلف به فرومد نگاه نکرده بودم ، شما حتّی از زوایای مختلف به فرومد آمده­ اید ؛

سال 1356 : جغتای ، فرومد ، جاجرم

بهار 1374 : عبّاس ­آباد ، کاهک ، فرومد ، جاجرم

پاییز 1375 : آزادوار ، فرومد ، کاهک

بهار 1375 : جاجرم ، فرومد ، فیروزآباد ، پل­ ابریشم

آقای دکتر آنچه در بارة فرومد نوشته­ اید به من می­ گوید که شما آدم صادق ، ساده و صمیمی هستید . همین به من اجازه می ­دهد که چند نکته خدمتتان بگویم :

ـ گفته­ اید : « هشت نُه آسیاب در مسیر رودبار بوده » و یکی از موجبات آنکه تنوره آسیاب مانند مناره شده ، را « سیلهایی چند که از کنار آن گذشته » [ ص 213 ]  دانسته ­اید . یعنی واقعاً هشت ، نُه آسیاب در کالِ سیل ساخته شده بوده ؟ آن قسمت « مسیل » نیست ، « مسیر » است و تنوره آسیاب با خاکبرداری جادّه ، هویدا / نمایان شده است . و مزرعه ­ای که در آنجا به زیر کشت رفته ، روزگاری خانه خان منوچهری بوده است .    

ـ یک بوته­ ای را در فرومد معرّفی کرده ­اید با نام « هندبیل » [ ص 213 ] ، آیا بَد بیان شده یا درست شنیده نشده یا اشکال از حروفچینی است ؟ در هر صورت صحیح آن به قول ما فرومدیها هَندِ بِد یا هندبید است ؛ این بوته خودرو است و معمولاً در کنار کال / مسیل می­ کارند تا مانع نفوذ آب به منازل و مزارع شود . برگهایش شبیه برگ درخت بید است . شاید آنگونه که بعضی بوته ­ها و میوه­ ها را پسوند فرنگی داده­ اند مانند ؛ توت­ فرنگی ، گوجه ­فرنگی ، هویج­ فرنگی ، نخود­فرنگی ، ... ، این بوته ، هندی خوانده شده است ، بیدِهندی مثل فلفل­ِ هندی که خودتان گفته­ اید .

ـ گفته ­اید : نام روستا را مردم دهاتی « فرومد » و شهری شده ­ها « فریومد » تلفّظ می­ کنند [ ص 212 ] . تابلوهای دولتی ، دهاتی­ اند یا شهری ؟ چند تابلو را با هم مرور کنیم :

مرکز بهداشتی درمانی روستای فرومد

مرکز آموزش فنّی و حرفه ­ای فرومد

مرکز ترویج وخدمات کشاورزی دهستان فرومد

مرکز مخابرات فرومد

مدرسه راهنمایی شبانه ­روزی عصمت فرومد

خوابگاه و سلف سرویس شبانه ­روزی فرومد

و تابلوی که در کاهک بر سر راه فرومد نصب است .

بر روی گواهینامه پایان تحصیلات دوره ابتدایی صادرشده در خرداد 1329 نوشته شده است .

« دبستان دولتی ابن­ یمین فرومد »

در سفرنامه دوم ناصرالدّین شاه به خراسان که به آن اشاره کرده اید [ ص 248 ]  ، نوشته فُرومد . یعنی حدّاقل بیش از یک قرن است که « فریومد » ، « فرومد » خوانده می ­شود .  

ـ شما بیشتر مواقـع که به فرومد آمده ­اید با آقـای حسن اسلامی [ ص 213 ] یا احتمالاً آقای حسین اسلامی [ ص 199 ] همسخن شده ­اید و گفته­ اید ایشـان مسئول آثـار باستـانی فرومد است که یک جـا نام ایشان را « محمود » ضبط کرده ­اید [ ص 250 ]  . شاید در فضای فرومد با نام ابن­ یمین که « محمود » است مشتبه شده ولی نکته مهمّ این است که شما با آقای اسلامی که به گفتة خودتان بر تعمیر مسجد جامع نظارت داشته به آنجا رفته­ اید ، آن گاه برای حرف یک کارگر که از بالای  جرز گفته : « اگر مجوّز عکس گرفتن ندارید باید از سمنان مجوّز بگیرید . » نوشته­ اید : اوّلاً ؛ چرا مجوّز ؟! و ثانیاً ؛ چرا از سمنان و نه از شاهرود ؟! [ ص 214 ]  جناب دکتر ، خدا شما را رحمت کند ، ممنوعیّت عکّاسی را آن کارگر باید بگوید یا همان آقای اسلامی ؟! اگر عکّاسی ممنـوع می ­بود که یک تابلو « عکّاسی ممنوع » نصب می­ شد چون وقتی آن کارگر ، بنّایی نمی کند چه کسی به بازدیدکنندگان می­ گوید : « اگر مجوّز عکس گرفتن ندارید باید از سمنان مجوّز بگیرید . » ؟

ـ  گفته­ اید : شاید نـام نخستین آبـادی « جور » بوده است ، به دلیل آنکه شیخ حسن سربداری به « جور » منسوب و مشهور بوده است نه به فیروزآباد . [ ص 216 ] این احتمال نمی ­تواند مقرون به صحّت باشد چون شیخ حسن جوری مربوط به قرن هشتم است و سیّد ابويعلى زيد فريومدى‏ محدّث ، صاحب « امالی » و روايات صحيحة [ لباب الأنساب والألقاب والأعقاب ، 1 / 50 ، أبوالحسن ظهيرالدّين علي بن زيد البيهقي ، الشهير بابن فندمه ] هنگام رفتن از فریومد به اصفهان در قرن پنجم ، در ديه فيروزآباد خبر تولّد فرزندش فخرالدّين ابوالقاسم على را شنیده است . [ تاريخ بيهق ، ص 186 ـ 187 ]

ابن­ یمین می ­گوید :  

تو «چوبِ راست» بر آتش دریغ می­ داری

کجا به آتش دوزخ برند «مردمِ راست»؟!

 

دیوان ابن­ یمین ، ص335

واقعاً ما از اینکه « چوبِ راست » را زیر دیگ و ... بگذاریم حیفمان می­ آید می­ گوییم این برای دسته بیل یا کلنگ به درد می­ خورد ، چطور آدم راست و درست را به آتش می­ برند ؟ خداوند شما و همسر و پسرتان را که به « رحمت­ آبـاد » رفته ­اید چنانکه در گلگشتهای وطن سیر می­ کردید در گلگشتهای بهشت جـای دهد . من ناچارم به جای « خداحافظی » با شما « خدابیامرزی » کنم .

خدا بیامرزدتان

جمعه ، 15 / 7 / 1390