صد دانه یاقوت / نه هزار دانه یاقوت !

با سلام و خسته نباشید ، در روستایِ شما فَرومَد به من خوش گُذشت و می ‌توانم بگویم یکی از روستاهایِ زیبایی است که دیده ام .

جُلو باغِ عِمارَت

از کوچه ها گُذشتم از کوچه هایی که شاید دیگر تَکرار نشوند ، از کنارِ خانه ها و آدم هایی که با مهربانی ، خوشحالی و تَعَجُّبِ خود را از حضورِ ما آشکارا بَیان می کردند . نوجوانانی که با مهربانی از اَنارهایی که در خانه داشتند به ما می بخشیدند .

و اَناری که در آب غُوطه می خورد !

عُبورِ قَنات از میانِ روستاها شاید دیگر هرگِز تَکرار نشود و این دست از زیبایی را در این روستا دیدم .

و چناری که هزاران رَهگُذر مثلِ ما را دیده است .

گُذَرهایی با درختانِ بُلند و سر به آسمان کشیده ،

کوچه خالی ! خانه خالی ! شاخه خالی !

خانه هایی کاهگِلی که در حالِ تَخریب و ویرانی بود ولی حِسِّ زندگی و نشاط داشت . اِنگار که دیوارهایِ ضَخیمِ گِلی با تو صُحبت می کنند .

شاخه هایِ تمنّا

اَنارهایی که همچون یاقوت در هر کُنجِ روستا و از دِلِ هر خانه و از میانِ مسجدِ جامعِ آن خودنمایی می کند گویی تو را می‌خواند به آرامش و تفکُّر .

نه قُفل و نه زَنجیری ، آزاد و رَها هستیم !

یادِ روزگارانِ قَدیم با تمامِ سَختی های آن به خیر باشد قِصّه هایی که دیگر تَکرار نمی‌شود و ما در آستانۀ در ایستاده ایم و نظاره گَرِ گُذَرِ زمان هستیم . سپاس از مهمان نوازی شما ، نوشتن در خُصوص روستایِ شما بسیار است .

سُمَیّه مَسعودی

رفتم درِ باغِ در شکسته !

مسجد جامع فَریُومَد

پَناه بُردن به مِحراب