برای رضا رحمانیان

رضا رَحمانیان شوخ و بَذلِه‌ گو بود . یک سال پدر و مادرم با جَمعی از فَرومَدیها به مشهد رفتند ، می ‌گفتند : وقتی آنجا پیاده شدیم ، هر کَسی بار و بَندیلَش را برداشت و راهیِ جایی شد ، چه آنهایی که خانه و کاشانِه‌ ای داشتند و چه آنهایی که به مُسافرخانه رفتند . ما ماندیم و رضا کَربلا صادِق !

بعد رضا گفت : عَموحَسَن ، وَسایِلتان را بَردارید بِرویم بِبینیم ما هم جایی پیدا می ‌کنیم ؟! با هم یک اُتاق در مُسافِرخانه ‌ای گرفتیم .

مَعمولاً با هم به حَرَم می ‌رفتیم و بر می ‌گَشتیم . گاهی در بینِ راه تُرب برای صُبحانه یا شام می ‌گرفتیم با نان بِخوریم که رضا می ‌گفت : [ مثلاً ] خاویار گِرفته ‌ایم ! وَقتی غَذا قاتِقی دُرُست می ‌کردیم می ‌گفت : عَموحَسَن ! ما تویِ عُمرِمان قاتِقی نخورده ‌ایم ، اَصلاً نمی ‌دانیم قاتِقی چی هست ؟! به خاطِرِ شما اینجا قاتِقی می ‌خوریم ! ما در خانه ‌مان همیشه مُرغ و مُسَمّا و کَبابِ بَرگ و ... می‌ خوریم !

این خاطِره را خیلی وَقتها پدر و مادَرم در خانه تَعریف می ‌کردند و می ‌خَندیدند .

یک بار پدرم از بیرون آمد گفت : چند نَفَر مَرد بیرون نِشَسته بودیم رضا کَربلا صادق آمد گفت : در جایی نوشته بود : گُفتی ؛ باوَر کردم ، تَأکید کَردی ؛ شَکّ کردم ، قَسَم خوردی ؛ فَهمیدم که دروغ می‌گویی !

پدرم خَندید و گفت : همه زَدند زیرِ خَنده !

چند ماه پیش برای ثَبتِ مَدارِ قَناتِ هردوآب رفتم درِ حیاطِشان ، آمد دَمِ در و تَکلیفِ خانه کرد ، من مِقدارِ آب و زَمانِ آبیاری را پُرسیدم ، بَعد شُمارۀ مِلّی را می‌ خواستم ، رفت کیفِ کارتهایَش را آوَرد تا شُمارۀ ملّی را یادداشت کنم ، همین طور که کیف را وَرَق می ‌زد تا کارتِ مِلّی را نِشان دهد ،

گفت : نِگاه ! من چه کارتهایی دارم ! اَلآن با همین کارت می ‌توانم شما را بازداشت کنم !

یک بار به جُلُوِ مَغازۀ جوشکاریَش رفتم گفتم : ما با هم چه نِسبَتی داریم ؟ برایَم توضیح داد ولی آخِرَش نَفَهمیدم ! تا اینکه مادَرم گفت : من و مادرِ رضا ( فاطمۀ قُدّوسی ) با هم دُخترِعَمو هستیم ! دُخترعَمویِ لِح به لِح ! یعنی راستی ‌راستی ! یعنی پدر بُزرگِ مادَریِ من ( کَربلا علی قلیچ ) و پدر بُزرگِ مادَری رضا رَحمانیان ( مُحَمَّدعلی قُدّوسی ) با هم بَرادر بوده ‌اند .

یک روز به مادَرم تِلفُنی گفتم : من تا به حال به حَیاطِ جَدیدِ رضا رَحمانیان نَرفته‌ ام ، در فِکرَم بود که این بار که به فَرومَد بیایم با هم بِرویم مِقداری در خانِه‌ شان بِنِشینیم ! حالا که می ‌گویی مَریض شده است ، بِرو یک سَری بِزَن ! گویا آنجا در بیمارستان بِستَری بود و بَعد هم که رفته بود شَرایِط مُلاقات نداشته بود .

تاسوعایِ قَبل در صَحنِ حُسینیّه در بارۀ موضوعی صُحبت می ‌کردیم ، او هم نظر داد ، گفت : ما از همان بچّگی در این حُسینیّه بودیم ، حالا نَه اینکه بگویم خیلی دیندار بودیم ، نَه ، می ‌رفتیم آب بیاوریم و دور و بَر بودیم که یک چایی هم به ما برسد ولی این مَطلبی که گفته شد نشنیده ‌ایم .

آن روز جُلوِ مَغازِه ‌اش در بارۀ یکی از بَستِگانِ بسیار نَزدیکَش صُحبتی شد ، گفت : اَلبَتّه قَبول دارَم ایشان یک خُردِه سَبُک هست ! می ‌تَوانِست این را نگوید وَلی برایِ من مِصداقِ « قُولُوا الحَقَّ وَ لَو عَلی اَنفُسِکُم » شد ! خُدا رَحمَتَش کند که گاهی مَردُم را می ‌خَنداند ، خُدا هم او را بِخَندانَد .

رضا رحمانیان ( با لیوانِ چای در دَست )

آن معلّم نازنین

پنجشنبه شَب چهارم دی ماه 1404 به حُسینیۀ فَرومَدیها رفتم و برایشان شِعر با گویشِ فَرومَدی خواندم ، بعد از پایان جَلَسۀ رَسمی یکی از دوستانِ قَدیمی که تا سوم راهنمایی در فَرومَد همکِلاس بودیم گفت : یادَت هست از آن خانم مُعَلّمی که بوسَت می کرد / تو را می بوسید ؟!

سالها پیش هم یکی دیگر از فَرومَدیها گفت : یادَت هست خانم معصوم بوسَت می کرد ؟!

اینکه آن مُعَلّم نازَنین مرا چون فرزندِ خویش می بوسیده ، یادَم نیست ولی از اینکه به من لُطف و مَحَبَّتِ خاصّی داشت یادَم هست .

نَه فامیلش دَقیقا یادم مانده و نه اینکه کلاسِ چندم بودیم ولی مُعَلّمِ کلاسِ چهارم و پنجمِ ما آقای محمّدرضا وَلیخانی بود و مُعَلّم کلاسِ سوم آقای تورانی و مُعَلّم کلاسِ اَوّل ما احتمالاً آقایِ شَهسوار .

پس باید مُعَلِّم کلاسِ دوم بوده باشد . ابتدایِ سال در کلاسِ دوم خانم مُعَلّمی داشتیم که یکمَرتبه آمد سَرِ کلاس و از بچّه ها خُداحافِظی کرد و رفت ، گر چه من در کِلاسَش دانش آموزِ ضَعیفی بودم و ظاهِراً رُشدی نداشتم ولی مانندِ دانش آموزانِ دیگر از رَفتَنَش ناراحَت شدم . خانم مُعَلّم بَعدی که آمد ، یکمَرتبه نُمرۀ دیکتۀ / اِملایِ من 20 شد !

قَبل از این برادرم پُرسیده بود : نُمرۀ املایَت چند شده ؟ من که می خواستم در حَدِّ یک نُمره هم که شده ضَعفم را بِپوشانم گفتم : « یک » . وقتی برادرم دَفترِ اِملایم را نِگاه کرد گفت : این یک نیست ، تازه صِفر هم نیست ! زیرِ صِفر است ، چون رویِ اِملایَت را ( مِثلِ مَشق ) خَطّ کشیده است .

ولی با آمَدنِ این خانم مُعَلّم اَوّلین اِملایِ من 20 شد ! در واقِع من هیچ غَلطِ اِملایی نداشتم ، وقتی آن خانم مُعَلّم اِملا می گفت ، مُتَوَجّه نمی شدم ، او از دَرسِ « پادشاه و مَردُم » اِملا می گفت و من تَمامِ دَرسِ « وَلیعَهد » را که از بَر بودم نوشته بودم . مُعَلّم بدین عُنوان که این دانش آموز از مَرحَله پَرت است ، رویِ اِملایِ من خَطّ کشیده بود ! ( خود همین دو دَرس هم نِشان می دهد که آن خانم مُعَلّم مَربوط به کلاسِ دوم بوده است . )

من در دورۀ ابتدایی در همۀ دَرسها جُزوِ دانش آموزانِ زرَنگ و مُوَفَّق بودم ، شاید بِتَوان گفت : بعد از اَبوالفَضل و علیرضا مَنوچهری که شَرایطِ ویژه داشتند و خیلی تَمیز بودند من جُزوِ دانش آموزانِ بسیار تَمیز بودم ، به گونِه ای که وَقتی تَغذیه نان و کَره یا حَلوا و ... بود و سَرِ کلاس می خوردیم ، خانم مُعَلّم چند لُقمه از تَغذیۀ من می خورد و یک بار اِعلام کرد ، بچّه ها اینکه من از تَغذیۀ یاقوتیان می خورم چون خیلی تَمیز است . امتیازِ دیگری که داشتم چَشمانِ میشی و قَشَنگ و صورَتِ زیبایی که خُدا نَصیبم کرده بود و سَر زَبانی صُحبَت کَردن بود . یک روز که خانم مُعَلّم در ساعَتِ عُلوم « حَشَرات » دَرس می داد و از ما می خواست که هر کُدام یک حَشَره نام ببَریم و من گفتم : « سَگِ گَلّه » خانم مُعَلّم تَعَجُّب کرده بود ! چون اِنتظار نداشت دانش آموزِ زِرَنگَش ، مَطلَب را در نیافته باشد . وقتی بچّه ها توضیح دادند که در فَرومَد به « مورچه موتوری / علی کُلَنگ » سَگِ گَلّه می گویند . مُعَلّم تَعَجُّبِ خودَش را اِبراز کرد !

یادَم هست یک روزِ دیگر که تَغذیه می دادند ، زَنگِ تَفریح را زَده بودند و ما با صَفّ از کِلاس خارج می شدیم که هر کُدام تَغذیه را بِگیریم و به حَیاطِ مَدرسه بِرویم . یکمَرتبه مَرا که در اِنتِهایِ صَف بودم صَدا زدند ، خانم مُعَلّم « بُزرگ ترین سیبِ سُرخ » را از جَعبه / کارتُن درآورده بود و به من داد .

من خیلی دُنبالِ آقای وَلیخانی بودم ، عاقِبَت شُمارۀ تِلِفُنَش را پیدا کردم و با ایشان تَماس گرفتم و خاطِره ای هم فِرستاد و در « خِطّۀ فَریُومَد » دَرج کردم ولی تا به حال مُوَفَّق نشده ام که این مُعَلّم نازَنین را پیدا کنم . یک بار ( قَبل از سال 1372 خورشیدی ) به اِدارۀ آموزش و پَروَرش شاهرود هم رفتم و خُدا رَحمَت کند حُسین خانی را ، ایشان به کارگُزینی سِفارش کرد که کُمَکم کنند ولی مُوَفَّق نشدم . اگر دوستان و هَمکلاسیهایِ آن زَمان برای یافتنِ این مُعَلّمِ نازَنین مرا کُمَک کنند و نام و نامِ خانوادگی دَقیقِ ایشان را بگویند یا هر اِشارِه ای که بِتَواند مَرا به مَقصَد برساند سِپاسگُزار خواهم بود . چقدر دوست دارم این مُعَلّمِ نازَنین که اَکنون جایِ مادرم را دارد بِبِینَم . ( خُدایا کُمَک کُن . )

چند نُکتة اَخلاقی ـ اِنسانی از فَقیه قُرآنی ( آیتُ الله العُظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی )

8 سال پیش در چُنین روزی یعنی ؛ 27 / 2 / 1382 با یکی از دوستان در قُم بودیم ، حُدود ساعت 2 بعد از ظُهر ، زَنگِ دَربِ مَنزلِ آیتُ الله را زَدیم ، با گُفتَنِ نامِ فامیلی و اینکه از مَشهَد آمده ایم ، دَربِ مَنزِل باز شد ، با دوستَم واردِ حَیاط شدیم . آیتُ الله جُلُوِ دَربِ اُتاق که از کَفِ حَیاط چَند پِلِّه بالاتر بود قامَت کشیده و دَستَش را بر چهارچوبِ دَربِ نَهاده بود . این اَوَّلین برخورد بود .

آیتُ الله صَحنه را به گونِه ای تَرتیب نداده بود که اِبتدا ما وارد شویم بِنشینیم ، بَعد او وارِد شود و ما بَرایش برخیزیم ، آیتُ الله به زَمین نَچسبیده بود که ما برایِ اَحوالپُرسی در بَرابرش به رُکوع برویم . آیتُ الله ایستاده بود مانَندِ همة بَندِگانِ مُتَواضِعِ خُدا .

بعد از سَلام و اَحوالپُرسی واردِ اُتاق شدیم آیتُ الله از ما خواست که روی صَندلی بِنشینیم . او خود بر رویِ صَندلی اش نِشَست و من و دوستم هم بر رویِ صَندَلی قَرار گرفتیم . چیدمانِ اُتاق به گونِه ای نَبود که او بر سَکّو بِنشیند و ما در بَرابَرش بر رویِ زَمین زانو بِزنیم . ما با عالِمی 77 ساله ( در سال 1382 ) که برای اَوَّلین بار او را می دیدیم اِحساسِ صَمیمیَّت و خودِمانی بودن داشتیم و می توانستیم صُحبَت آغاز کنیم .

از اینکه وَقتش را بی موقِع گِرفته ایم عُذرخواهی کردیم ، آیتُ الله خیلی جِدّی گفت : « وقت از آنِ خُداست . » او با این نِگاهِ توحیدی به ما اَمنیَّتِ خاطِر داد که اِحساسِ ناراحَتی نکنیم ، به گونِه ای که ما قَصدِ ماندنِ حُدودِ 20 دَقیقه داشتیم اَمّا گُفتگوی ما شاید از 2 ساعَت هم گُذَشت .

در بینِ صُحبَت یکی ـ دو بار زَنگِ تِلِفُن به صَدا درآمَد و او خودَش گوشی را بَرداشت و پاسُخ داد . آیتُ الله دَفتَر و مُنشی و نِگَهبان نداشت . او به مَعنایِ واقِعیِ کَلَمه مَرجَع بود و به راستی می شد برای کَسبِ عِلم ، حُضوری و غیرحُضوری به ایشان مُراجِعه کرد .

در بینِ گفتگو درخواستِ آب کردیم ، خواستیم راهنَمایی کند خودِمان آب بیاوریم . آیتُ الله از رویِ صَندَلی اش برخاست و گفت : « شما مِهمان هستید ، وَظیفة من است که برایِ شما آب بیاورم . » این نِشان می داد که آیتُ الله در رعایَتِ اَخلاق و اَدَب دَقیق است .

آن موقِع هنوز « تَرجمانِ قُرآن » مُنتَشر نشده و در حالِ بازخوانی آن بود . آیتُ الله از ما پُرسید : به نَظَرِ شما اِسمِ این کتاب را « تَرجمانِ قُرآن » بِگُذارم ، خوب است ؟ بَعد اَفزود ؛ گفته ام رویِ جِلدِ کتاب فَقَط بِنویسند « مُحَمَّد صادقی » و پیشوَندِ « آیتُ الله » و « دُکتر » نَیاورند . من در بَرابرِ قُرآن کَسی نیستم که از این اَلقاب و عَناوین استفاده شود .

او کتابِ « نَماز و روزة مُسافِران » و « تَوضیحُ المَسائل نوین » را به ما هدیه داد و از ما خواست تا برای دیدَنِ کتابها به زیر زَمینِ مَنزِلَش برویم . هِنگامِ پایین رفتن از پِلِّه ها ، ایشان جُلُو اُفتاد و عُذرخواهی کرد که چون به مَکان آشناست جُلُوتر می رود . در زیر زَمینِ مَنزِل یک سیستِمِ رایانه و اَنباری از کتاب بود . من یک مُجَلَّد « تَفسیر البِلاغ » دو مُجَلّد کتابِ « حَـجّ » و ... گرفتم ، هِنگام پَرداختِ هَزینه اش ، با شَرم و حَیایِ بسیار که در چِهره اش نَمایان بود گفت : « من چِگونه هَزینه اش را از شما بِگیرم ؟! » من مَجبور شدم هَزینۀ کتابها را با اَدَب رویِ میز بِگُذارم .

آیتُ الله در کتابخانه گفت : « من با این کامپیوتر به پُرسشهایِ مَردُم پاسُخ می دهم . » و بَعد یادآوری کرد « نِشانی که در اِنتهایِ مُصاحِبه با مَجلّة بَیّنات دَرج شده ، www.Forghan.org اشتباه است . org نیست باید com باشد . »

در تاریخ 12 فَروردین 1390 شنیدم آیتُ الله به « رَحمَت آباد » رَفته است !

ادامۀ مَشاغل ـ زَنان شاغلِ فَرومَد

نوبَتی هم که باشد باید از زَحمَتهایِ مادرانِ فَرومَدی هم یادی کنیم . کمتر شُغلی است که مَردی داشته باشد و همسرش حامی و یارِ او نباشد ، کشاورزی که همسرش او را در درو و خِرمَنکوبی همراهی می ‌کند ، دامداری که همسرش او را در دوشیدن و گَرم کردنِ شیر و ماست دُرُست کردن و تُلم زَدن و کَره گِرفتن و دوغ و کَشک و کَمه و دراغ دُرُست کردن و ... هَمراهی می ‌کند ، باغداری که همسرش او را در چیدنِ میوه و شیره گِرِفتَن و خُشک کَردَنِ میوه و پاک کَردَنِ گَندم و حُبوبات کُمَک می ‌کند ، خارکَنی که همسرش او را در جا به جایی هیزُم مَدَد می‌ رساند ، حَمّامی که دُنبالِ تَهَیّۀ آبِ حَمّام است و گُلخَن را داغ می ‌کند و همسرش باید هیزنۀ حَمّام را از مَردُم بگیرد .

زَنانِ روستا باید چَند مُرغ برای تُخم نِگَه می ‌داشتند ، بچّه‌ ها را تَر و خُشک می‌ کردند و غَذا و چایِ خانواده را آماده می ‌کردند . نان می ‌پُختند و لِباس می ‌شُستَند ، خَیّاطی و گُلدوزی می‌ کردند و خانه را جارو می ‌کردند و شال و کُلاهی می‌ بافَتَند و ...

بَعضی زَنها کارهایِ دیگری هم داشتند ، آنها به تَجرِبه ، دَرمانِ بعضی دَردها را می‌ دانستند و اَفرادِ نیازمَند را راهنمایی می ‌کردند . قابِله یا ماما بودند و به زَنِ زائو کُمَک می ‌رساندند ، تَنه‌ بافی یا لَحافدوزی می‌ کردند . بعضی آرایِشگَر بودند .

زَنها رَوان‌دَرمانگَر هم بودند ، عَروس یا زَنِ زائو یا زَنِ مُصیبَت ‌دیده را تَنها نمی ‌گُذاشتند . از او سَر می ‌زند و اگر لازم بود پیشَش می‌ خوابیدند .

بسیاری از زَنانِ روستا در عَزا و عَروسی تَرانه‌ خوان هستند ، بیشتر دو بیتی می‌ خوانند که در گویشِ فَرومَدی به آن بِد / بیت گفته می ‌شود :

دِرَخت دِ زِری بارِه ، جانِ مادَر ! ـ دو چِشمام اِنتظارِه ، جانِ مادَر !

بیا تَه رویِ یکدیگَر بِبُونیم ـ فَلَک بی ­اِعتِباره ، جانِ مادَر !

می توان گفت : زَنانِ روستا عَلاوه بر شُغلِ خانه داری و کُمَک به همسر ، هر کُدام از یک یا چند هُنَر برخوردارند .

کارمَندان فَرومد در دهۀ 1350 ـ 1360

خیلی از مَشاغِلِ فَرومَد در دهۀ 1350 ـ 1360 با شاغِلانِ آنها بَیان شد . از مَعدَنکاران فَرومَدی در مَعدَن عبّاس آباد تا مَغازه داران و بسیاری از صَنعتگَران و حِرفِه ها ، اِمروز به سُراغِ آنهایی که شُغلِ دولَتی داشتند و به قولِ فَرومَدیها حُقوقشان آخرِ بُرج / ماه سَرِ میخ بود برویم . ( دِقَّت کردید ، سَرِ میخ داخِلِ دیوار فَرو می رَود و تَهِ میخ بیرون می مانَد ؟! )

حسن اسلامی و حسین اسلامی که در میراثِ فَرهنگی کار می کردند ، حَراسَت از آرامگاه ابن یمین و مَسجِد جامع و ... این دو بَرادر در همان حَیاطِ پدری بودند و تا آخِر هم دَوام آوردند و از هم جُدا نشدند . در کار هم با هم بودند . من با هر دو صحبت کرده بودم ، حسین اسلامی اطّلاعاتش در بارۀ تاریخِ مَحَلّی بیشتر و دَقیق تر بود .

رضا نُصرتی و جَواد مالدار در جِهادِ سازَندگی بودند . البتّه جَواد مالدار خیلی ماندگار نبود برای اِدامۀ تَحصیل از فَرومَد رفت . علی اُستادیان و محمود سَعادت و حُسین خُرَّمی در تَرویجِ کشاورزی کار می کردند . علی اُستادیان را خُدا رَحمَت کند ، همان اَوایِلِ کار تَصادُف کرد و فوت شد .

رضا قانعی و حسن مالدار و میرزا علی محمّد اَسَدی و عبّاس مالدار و حسن اَسَدی در مدرسۀ ابتدایی بودند . قانعی مُستَخدم آرام و خوش خُلقی بود .

یک بار یک دانش آموزی به خانه خودشان که می رود به مُعَلّمِشان آقای اَسَدی گویا دُشنام می دهد که : چِرا بَرایِمان زیاد مشق می دهد ؟!

مادر بُزرگم که در خانه شان لَحافدوزی می کرده است ، با آن دانش آموز بَرخورد می کند که : چو دِشموم مِتی / چِرا دُشنام می دهی ؟! به جایِ دُشنام و تَنبلی بِرو مَشقهایَت را بِنویس که چیزی بشوی !

مادرِ آن دانش آموز به مادر بُزرگم می گوید : سیّده به بَچّه ام چکار داری ؟ بچّه ام از مدرسه آمده ، خَسته است ، بِگُذار ، چهار تا حَرف بزند ، دِلَش خُنَک شود !

مادر بُزرگم می گوید : آخه به مُعَلّمش آقای اَسَدی دُشنام می دهد !

مادرِ آن دانش آموز می گوید : خُب ، آقای اَسَدی به تو چه رَبطی دارد ؟!

مادر بُزرگم می گوید : به من چه رَبطی دارد ؟! آقای اَسَدی بَرادرِ من است ! به من چه رَبطی دارد ؟!

مادرِ آن دانش آموز می گوید : آقایِ اَسَدی برادرِ شماست ؟!

مادر بُزرگم می گوید : بَله ! میرزا علی محمّد برادرِ من است ، برادر بُزرگ ترم هم آقا رضا در مشهد است .

مادرِ آن دانش آموز تَعَجُّب می کند می گوید : من تا حالا نمی دانستم !

بَعدها سیّدجَواد جَوادی و سیّدکریم هاشمی و محمود جَعفری و حُسین یاوری در مَدارس دیگر به کُمَکِ آقایِ قانعی رفتند .

مُدَّتی هم سیّد جَواد حَسنی و سیّد مُحَمّد حَسنی همکار حسن آقای اَسَدی بودند و به دانش آموزان ابتدایی دَرس می دادند . خُدا هر دو برادر را در جَوارِ رَحمَتِ خودش قَرار دهد .

سیّد اَسَدالله هاشمی و مُختار کَلانتریان و اسماعیل حاجی مُرادی هم در مدرسۀ راهنمایی درس می دادند .

حَسَنعلی مُنَجّمی پُستچی / نامه رسان بود یا به قولِ آن بندۀ خُدا ، پیک رسان ! او باید نامه ها را به عبّاس آباد می بُرد و از آنجا هم نامه ها را می آورد . ما که آن زمان درخواستِ کتاب می کردیم ، طاقَتمان نبود که حسنعلی نامه ها را بیاورد ، خودمان می رفتیم جایِ پُستخانه تا وقتی از عبّاس آباد می آید زودتر نامه ها را بگیریم و کتابهایِ تازه را ببینم ! گر چه این لَطیفه تَکراری است ولی یک بارِ دیگر بشنوید : یکی از مُعلّمان فَرومَد می گفت : روز اوّلی که به فَرومَد آمدم و خانه گرفتم ، جارو کردم که تمیز شود ، بعد دیدم نیاز به حَمّام دارم ، پُرسیدم : حَمّام کجاست ؟

گفتند : آن طَرَفِ شرکت تَعاونی مصرف ، الآن حسنعلی هست . آن موقع حَسنعَلی خَشخاشی / علی آبادی حَمّامی بود .

می گفت : از حَمّام آمدم دیدم اگر یک چایی باشد می چَسبَد ، پُرسیدم : اینجا نَفت کُجا هست ؟

گفتند : شُعبۀ نَفت کنارِ پاسگاه ژاندارمری است ، الآن حَسنعَلی [ رضایت ] تویِ شُعبه بود . رفتم یک پیت نَفت گرفتم و آمدم چای دُرُست کردم و خوردم . بَعد با خودم گفتم : یک نامه بنویسم و به مادرم خَبَر دهم که مَحَلِّ کارم فَرومَد است و چطور جایی هست . نامه نوشتم و پُرسیدم : پُستخانه کُجاست که نامه ام را پُست کنم ؟

گفتند : در مُفتاباد است ، الآن حَسنعلی [ مُنَجّمی ] با موتور به سَمتِ پُستخانه رفت !

بعد می گفت : تا یک مُدّت هر فَرومدی را که می دیدیم و اِسمَش را نمی دانستیم با خودمان می گفتیم : ایشان هم حسنعلی است !

در یک زمانی که علی اکبر هاشمی رَفسنجانی رئیس جمهور بود و علی اکبر ناطِقِ نوری رئیس مَجلس و علی اکبر ولایتی وزیر اُمور خارجه و علی اکبر مُحتَشمی وَزیرِ کشور ، یک نفر خارجی گُمان کرده بود « علی اکبر » یک عُنوانِ دولَتی و حُکومتی است !

در همان پُستخانه ، اصغرِ غَفوری مسئولِ مُخابرات شد که مَردُم برای تُلفنِ کابینی مُراجعه می کردند .

حسن پیمان در گُدارِ کاهَک نِگهبان ماکروِیو بود . اکبر عَربیون و ابراهیمیون هم در پاسگاهِ ژاندارمری نِگَهبانی می دادند . و در مَرکَزِ بِهداشت و دَرمان ، موسی سُلیمانیان نِگهبان بود و حُسین کَلانتری و مُحسن بَرزِگر و خانمها فاخِر بَهرمانی و آسیابان و فَدایی کارمَند بودند .

شاید کلاس اَوّل راهنمایی بودم که مادرم گفت : بچّه را بَردار ، بِرو بِهداری و یک قوطی شیرخُشک بگیر ، برای گرفتنِ شیرخُشک حُضورِ طِفل اِلزامی بود ، من بَچّه را بُردم و شیرخُشک گرفتم و در راهِ برگَشت ، رو به رویِ مدرسه دُخترانه که آن موقِع جادِّه شوسه بود و قسمتی از بُرجِ شمالشَرقی شَهرستان هَنوز پابَرجا مانده بود ، یک نَفَر شَخ شَخ کِنار همسرش راه می رفت ، و به قولِ ما قَلَمی صُحبَت می کرد پُرسید : آقا پسر ، دکتر بود ؟

من که دیدم همسرش یک بَچّه در بَغل دارد و بچّۀ دیگر را با چادُرش به پُشتَش بَسته و او شَخ شَخ راه می رود و اِحساس می کردم با اینکه بَچّه در بَغَلم مُشَمّایی است ولی نَم داده ، حِسِّ خوبی داشتم که من با صِغَرِ سِنّ بچّه را بَغَل کرده ام و آمده ام شیرخُشک گرفته ام که به مادرم کُمَک کنم ولی این فَرد شَخ شَخ راه می رود و زَنَش باید یک بَچّه به پُشت و یکی در مُشت داشته باشد .

حاتَمِ طایی را گفتند : از تو بُزرگ‌ همَّت ‌تر در جَهان دیده ‌ای یا شنیده ‌ای ؟

گفت : بَلی ! روزی چِهل شُتُر قُربان کرده بودم اُمرایِ عَرَب را ، پس به گوشۀ صَحرایی به حاجَتی بِرون رفته بودم ، خارکَنی را دیدم پُشته فَراهم آورده .

گُفتَمَش : به مهمانیِ حاتَم چِرا نَرَوی که خَلقی بر سِماطِ او گِرد آمده ‌اند ؟

گفت :

هر‌که نان از عَمَلِ خویش خورَد ـ مِنَّتِ حاتَمِ طایی نبَرَد

من او را به هِمَّت و جوانمَردی از خود بَرتر دیدم .

تعریفِ خود کردن ، خوب نیست ولی اگر حاتَمِ طایی آن صَحنه را می دید و سَعدی از آن خَبَر داشت ، داستان جورِ دیگری نوشته می شد !

ادامۀ مشاغل فرومد در دهۀ 1350 ـ 1360

تراکتورها می آمد تا خیش و نَخمیار و چو و چهارشاخ و ... به پَستویِ خانه ها و اَنبارها و از آنجا به موزِه ها بِرود ، کُمباین و گاوآهن و کُنتواتور و ... واردِ زمینهای کشاورزی می شد ،

باید به جای شعر ابن یمین که می گفت :

اگر دو گاو به دَست آوری و مَزرعه ای ـ یکی را اَمیر و دِگَر را وَزیر نام کُنی

بگویی :

گَر گاوآهَن به دَست آوری و مَزرعه ای ـ یا کُنتواتوری بِبَندی بر تراکتوری

به چهار تَشته شیار بِکُنی همۀ باغ را ـ به نیم تشته به باغ خواهی رسی با موتوری

حُسین هادی و محمّد هادی و جَعفَر خُدادادیان و محمّد فَرومَدیان و رَمَضان اَصغَرپور و محمّدپور و رَمَضانپور و اکبر عَرَبیون و ... پایِ تراکتور را به فَرومَد و زَمینهای کِشاورزی باز کردند . یک تراکتورِ کوچکی هم احتمالاً مالِ بِهرَوش بود ، تیرهای چوبی بَرق را به دُنبالَش می بَست و داخلِ کوچه می بُرد که نَصب کنند .

و مُقنّی ها که لُقمه نانِ خود را در میانِ آب می جُستَند . عَبّاس بابایان و محمّد غُلامپور و غُلامعلی صابر و نورمحمّد بیاری و جَعفر یَزدانی و علی مُنَجّمی و حسن قلیچ و قُربانِ نَصیری و حسن فَلّاح و بسیاری دیگر مُقَنّی های آن روزگار بودند .

قَناتهای فَراوانِ فَرومَد نشان از پیشینۀ مُقَنّی گَری در این روستا می دهد ، گرچه گاهی سُخَن از مُقَنّی های یَزدی هم به میان می آید ولی گُذرگاههایِ زیرزَمینی به ما می گوید خودِ فَرومَدیها هم دَستی در کار داشته اند . کَلاته هایِ سیّدآباد و محمّدآباد و حُسین آباد و ... با تَلاشِ مُقَنّی های فَرومَدی زنده شده است .

یک بار پدرم رفته بود به حاج محمّد نَصیری ( مُتَصَدّی قَناتِ باشتاباز ) گفته بود : من که یک دَلوِ خاک را می بَرم به ریسمان / طَناب بِبندم وقتی برمی گردم مُقَنّی باید دَلوِ دیگر را پُر کرده باشد ولی این مُقَنّی می گوید : ما باید روز را به شَب برسانیم و یکسَره به استراحت می نشیند ، این نَحوۀ کار کردن نیست ، من دُنبالِ رِزقِ حَلال می گَردم !

بَنّاها هم بودند که سَقفهایِ گُنبدی می زدند ولی با آمَدنِ آجُر و تیرآهَن آنها بازنِشَست شدند تا جَوانها بر سَرِ کار بیایند . کَربلا غُلام گَندمی و کربلا اَبوالقاسم بابایان و حُسین قاسمپور و مُحمّد پورعلی و بسیاری دیگر بَنّاهای زَحمَتکِش فَرومَد بودند من گُمان می کنم حُسین کَلانتریان چون سَقفهایِ مُرتَفع و بُلَندی می ساخته ، « آسمان ساز » لَقَب گرفته است !

موسی شُکری و آقا حسین حَسنی و مُسلم نَصیری و علی صَفّاری و تَقی صالحی مینی بوس داشتند و مُسافر به سَبزوار و بَعضی هم به شاهرود می بُردند . محمّد ملّارضا / خُدادادیان و محمّد کریمی و آقا موسی هم وانت داشتند که مُسافر به کاهک و اَطراف می بُردند . علی صَحرایی هم خاوَر داشت که باربَری می کرد .

حَمّامیهایی که من یادم می آید ؛ نورمحمّد بیاری و عیسی اَسَدیان و حَسنعَلی خَشخاشی / علی آبادی و عَزیز عَزیزی بودند که حَمّام را با « روغَن سیاه » داغ می کردند . سفیدی و تَمیزی ما در گِرو سیاهی و رَنجِ آنها بود ، عَزیز « روغَن سیاه » را با دَلو و چَرخ از چاه می کشید و در بُشکِه می ریخت ، دورِ بُشکِه چَرخ داشت که بتواند بِغَلتاند یا رویِ گاری بِگُذارد و حیوانِ بیچاره آن را از سَربالایی بِکِشد و عَزیز هم هُل بدهد . من هر وَقت عَزیز را می دیدم که از چاه « روغَن سیاه » می کِشد نِگَران می شدم که با این چِکمِه هایِ آغَشته به روغَن سیاه و روغَنهایِ ریخته شدۀ دورِ چاه یک وَقت لیز نَخورَد و تویِ چاه بیفتد ! تَعَجُّب می کردم که چطور این بُشکه را تا حَمّام کوچۀ بالا می بَرَد ؟!

ادامۀ مَشاغل فَرومَد در دهۀ 1350 ـ 1360

مَشاغِل و حِرفِه هایِ دیگر هم بود ، سَلمانی / آرایشگری ابوالقاسم مُشتاقی که در سَرِ حَمّام بود و برای عَزا و عَروسی مِهمان خَبر می کرد و دَندان می کِشید و پسر بچّه ها را خِتنِه می کرد و ... در دَروازه هم محمّدعلی تَربیَت سَلمانی داشت ، چند وقتی هم مهدی کَرامت در دَروازه این شُغل را داشت ، در سَرِ سَنگ عبّاس احمدی آرایشگری داشت و در کوچۀ بالا بَرات عَلیزاده که من هیچ وقت به آنجا نرفته بودم . سیّد اسماعیل صَفوی / موسوی در نَبشِ کوچۀ سَرا کَفّاشی داشت و عَبدالله عیدی هم در خانه اش ولی به طورِ سیّار می چَرخید ، کَفش برایِ تَعمیر می گرفت و بَعد به صاحِبَش بر می‌ گَرداند ، شِعر هم با گویشِ مَحَلّی می سُرود و می خواند .

ای کارتِل و ای کارتِل ـ شاه را بُردند به مِنزِل

حَپِّش دایِند بِخوردَه ـ شَو کی رفته بِمُردَه

قَنبَرشاه هم عَطّاریِ سَیّار داشت ، پیرمَرد چادُرشَبی داشت که همۀ مَغازه اش بود ، یک بار با محمّدرضا علیزاده / مُعَلّم دورۀ راهنمایی راه می رفتیم که به پیرمَرد گفت : بابا سیگار داری ؟ یکی دو عَدد سیگار از او گرفت و پولی داد و گفت : خُرد نیست ، بقیّه اش را نمی خواهد بدهی ، بَعد گفت : این سیگار خَریدن بَهانه است برای کُمَک ، که آبرومَندانه کُمَک کنیم . محمّد عَبدُالله / زارع در میدانَک دروازه پارچه فُروشی داشت و حُسین فَدایی در سَرِ حَمّام ، نیمۀ شَعبان که می شد ، طاقِه های پارچه هایش را از پُشتِ بامِ مَسجد به سَمتِ پایین به دیوار آویزان می کرد ، سور و ساتی بر پا می شد و زَنها هم مُشتری پارچه ها می شدند . اَلبتّه عَطّارِ پارچه فُروش هم می آمد و پارچه هایش را بَساط می کرد و گاهی هم فُروشنده هایِ جَهود ! یا به قولِ فَرومَدیها « این برایِ تو ، این برایِ تو » آنها اضافۀ پارچۀ را نمی بُریدند و همین طور به مُشتری می دادند . معمولاً ماشینهایی که پارچه یا دیگر وَسایل می آوردند نَوارِ سُخَنرانی یا نوحِه یا ... می گُذاشتند که مُشتری جَلب کنند . علی حَدّادی و محمود رضائیان موتورسازی داشتند و خیلی رَقیب هم بودند . عابدین قُدرَتی در کوچۀ بالا موتورسازی داشت . عبّاس مهربانی موزائیک سازی داشت ، من و برادرم مَغازۀ اِلکتریکی داشتیم و سیمکِشی یا بَرقکِشی می کردیم .

آقا ضیاء هاشمی دوچرخه سازی و ساعَت سازی داشت ، اَخلاقی هم چینی بَند می زَد ، بُشقاب و قوری چینی که می شِکَست با هُنَرمَندیِ خاصّی به هم وَصل می کرد تا دوباره قابلِ استفاده شود ، گاهی هم ماشینهای کوزه فُروشی می آمد ، کوزۀ مَزینان و بَرآباد مَعروف بود . ماشینهایِ گَندم و هِندوانه هم جای خود داشت . یک بار یک نَفر با شُتر ، چینی آورده بود و جُلُو حَیاطِ شیخ رضا فَلّاح در سَرِ حَمّام بَساط کرده بود . من نمی دانم بعضی اَفراد شُتُر همان بَندۀ خُدا را کُشته بودند و گوشتَش را فُروخته بودند یا شُتَر فُروشَندۀ دیگری را ! پَناه بر خُدا از ظُلم !

حُسین بابایان و ابراهیم نَجّاری و ... دَر و پَنجرۀ چوبی می ساختند ، کار با اَرّۀ دَستی و پَرما و ... طاقَت فَرسا بود ، حَسن رَحمانیان هم آهَنگری داشت ، در کورۀ می دَمید و کُلَنگ تیز می کرد یا داس دَندانه می کرد یا عَلف بُر دُرست می کرد یا ...

غُلام یاقوتیان و علی مَنیدری هم خَیّاطی داشتند و با اُتویِ زُغالی کار می کردند . هیزُم فُروشی هم حِرفۀ سودآوری بود ، خیلی ها هم به سودا می رفتند ، محمّد شاهرُخ تا مَرزِ شوروی و آن طرف تر هم رفته بود و اَنواع زبانها را می دانست ، تُرکی و کُردی و گیلَکی و تُرکَمَنی و ... حتّی به تَفاوتِ اَنواعِ کَلَماتِ تُرکی هم آشنایی داشت . معروف بود که علی مهربانی روزی هزار تا خِشت می مالَد ، تَنورمالی هم تَقریباً خاصّ علی گِریان بود .

مُدّتی محمّد عَسکَر در سَرِ آسیا و عبّاس صالِحی و غُلامرضا شُکری هم کنارِ نَهرِ رودبار مُرغداری داشتند . اکبر تُرک شیشه بُری و حَسنعَلی رضایَت هم شُعبۀ نَفت داشت . بازارِ تَریاک و دُعانویسی هم برای اَنواعِ بیماریها رونَقِ خودش را داشت .

بَرخی مَشاغلِ فَرومَد در دَهۀ 1350 ـ 1360

بعد از مَغازه هایِ خوار و بار فُروشی باید به سُراغِ مَغازه هایی رفت که شُغل و حِرفۀ دیگر داشتند . چندین نَفَر آسیاب داشتند که با موتور کار می کرد ، از نامش پیداست که آسیاب با کُمَکِ آب کار می کرده و این نام بر رَدۀ بَعدی این صَنعَت که با موتور مُحَرِّکه کار می کرد گُذاشته شده البته که هنوز آب برای خنک کردن موتور در کنار این صنعت بود . ابتدا آسیابدارها خودشان گَندم را پاک می کردند ، بَعدها خودشان گَندم پاک کرده را از خانه می بُردند و آرد را هم می آوردند ، آردِ جو هم بیشتر برای گاو و گوسفند و ... به کار می آمد ، و امّا فِلفِل واقعا آرد کردنش خیلی زَحمَت داشت و تا چند مُدَّت آردها تیز بود ، خُدا رَحمَت کند پدرم را ، گاهی برای آرد کردنِ فِلفِل به کمکِ علی نَصیری می رفت ، مادرم می گوید : خانه های آسیا در دروازه از صَفَرعلی یاقوتیان بوده که به کربلا عبّاس نَصیری فروخته ، یعنی آسیاب را او شُروع کرده و برادرش علی ادامه داده است . آسیابِ دیگر از اسماعیل اَصغَرپور بود که کنارِ نَهرِ هردوآب ، چَسبیده به باغِ عِمارَت بود . اوّلین آسیاب در فَرومَد در کوچۀ بالا از اکبر رمضانی بوده که آسیاب آتَشی می گفته اند ، بعدها محمّد رمضانی و حُسین قاسمپور و در کوچۀ جِنان رمضان خیالی به این حِرفه پیوستند ، در کوچۀ پشند عَلاوه بر آن دو نفر ، عبّاس بابایان و علی گریان هم اِضافه شدند . اینکه در فَرومَد فامیلِ بعضیها آسیابان است نِشان از قِدمَت این حِرفه در اینجاست . یک بار یکی می گفت : من 17 آسیاب بر رویِ نَهرهایِ آب فَرومَد شناسایی کرده ام .

نان که آماده شد برویم به سُراغِ گوشت و قَصّابی ، من از قَصّابی محمّدعلی همّتی / حاجی رمضان که در دهۀ 1340 مُجَوِّز رَسمی داشته اند یادَم نمی آید ولی کَسی که مغازۀ قَصّابی داشت میرزا عَبدُالحَیّ بود ، علی محمّد جَعفَری ، آقاخان تورانی ، حُسین ستّاری ، ... هم بودند ولی بعضی از اینها مغازه نداشتند .

همان طور که آسیابهای آبی به نَفعِ آسیابهایِ موتوری کنار رفتند ، اُجاقها و آتَشدانها هم کَم کَم جا خالی می کردند تا چِراغهای آشپزی دیده شود ، مُلّا اسماعیل صَحرایی مَغازه ای داشت که علاوه بر چِراغسازی ، حَلَبی ساز هم بود ، یعنی مَنقَل و بُخاری و خاک اَنداز و سَطل و پارچ و آفتابه و ... دُرُست می کرد . و اُستا حُسین خانی که علاوه بر چِراغسازی و تَعمیرِ سماور ، خَیّاط هم بود و به قولِ پسرش محمّد « کُتِ اُلاغ » می دوخت ! حسن ضیغَمی یا به قولِ ما حسن دایی حاجی غَضَنفَر در دَروازه چِراغسازی باز کرده بود و من چند بار به سِفارشِ مادرم از او سوزَنِ چِراغ گرفتم ، نَفتها ناخالصی داشت ، وقتی به چِراغهای پریموس تُلُمبه می زَدند ، جِرمها به حَرَکَت در می آمد و گاهی می خواست سَر از روزَن درآورد ولی بَند می شد و همین که نَفت به شُعله نمی رسید آتَش خاموش می شد ، اینجا یک سوزَن کارساز بود که مَجرایِ نَفت را باز کند ! حسن ضیغَمی سوزنهایِ تَه گِرد را با تیغِه هایِ حَلَب مهار می کرد و کارآیی خوبی داشت . ما یک شَبی مهمانی گرفته بودیم و بعضی اَقوام آمده بودند تا از حسنِ دایی حاجی ، چِراغ توری بخریم . آن اَوّلین شبی بود که بعد از رفتنِ مهمانها ، نیاز نبود مُدَّتی در تاریکی باشیم تا دوباره چشمانِ ما به نورِ کمِ چِراغ گِردسوز عادت کند .

کربلا عبّاس نَصیری با پسرانش حسن و علی بُشکِه هایِ 220 لیتری را آتَش می زدند تا از وَرَقَش برایِ جوشکاری استفاده کنند . حسن و حُسین حَبیبی جوشکاری می کردند که آن اتّفاقِ ناگُوار اُفتاد ، یک پروفیل از رویِ ماشین سُر می خورَد و نهایت موجبِ مرگِ حسن حَبیبی می شود ، خُدا رَحمَتش کند . حُسین فیضی در جوشکاری آوازه داشت به طوری که مُعاونِ دبیرستانِ من در داورزن دَر و پنجره می خواست به من سِفارش داد که حُسین فیضی برایش ساخت . رضا و حَبیب رَحمانیان هم همین شُغل را داشتند و بَعد حسن یاقوتی به آنها پیوَست . ما دَربِ حَیاطمان را از کربلا عبّاس نَصیری خَریدیم ، دَربِ مَغازه را از رضا رَحمانیان و دَربِ سِرویسها را از حُسین حَبیبی ، جوشکاریِ تیرآهنها را حُسین فیضی اَنجام داد . قوطیهایِ سِنِ نَمایشِ کتابخانه از حسن یاقوتی خَریداری شد . ( ادامه دارد ، اِن شاءَ الله )

مَغازه دارهای فَرومَد در دهۀ 1350 ـ 1360

آن روزگاران که من کودک و نوجَوان بودم ، در فَرومَد مغازه هایی بود که معمولاً برای خَریدِ خوراکی و گاهی برای خَریدی که مادرم سفارش کرده بود به آنجا می رفتم . نزدیک ترینش در دروازه بود ، حُسین صدّیق که دو طَرَفِ مغازه اش تَخت هم داشت ، آدامسِ شیک یا خُروس نِشان یا بادکُنکی ، آب نَباتِ تُرش یا مینو ، شُکلاتِ چوبی یا شُکلاتهایی که به شکلِ مداد امّا رَنگارَنگ بود ، همان کوچه را که ادامه می دادی سَمتِ راست ، مغازۀ علی حاجی محمّد / صالحی بود ، بعد مغازۀ قُربان حَیاتی ، باز که می رفتی مغازۀ محمّد عَسکَر و کنارش مغازۀ علی حَسینا / رضائیان ، تازه پُفَک آمده بود ، هر خَریدی که می کردی یک بَسته که سه عَدد پُفَک داشت مَجّانی می داد تا آمُخته / مُعتاد شویم ! اگر همان مَسیر را ادامه می دادم که به خانه برسم ، به مغازۀ حسن عیدی / فردوسی و مغازۀ علی کربلا حَبیب / حَبیبی می رسیدم ، دفترچه هایِ کوچک برایِ مَشق که خَط خَط می نوشتیم !

حالا یک بارِ دیگر از جایِ مَزارِ سادات مغازه ها را شُمارش کنیم ، مغازۀ حسن آقا هاشمیانپور و آقا ولی که معمولاً همسایه بودند ، بعد به مغازۀ علی خُسرو پور می رسیدیم ، آن طَرَف تر مغازۀ احمد شَفیعی بود که آب نبات پَزی بود و ما آب نبات زَنجی را خیلی دوست داشتیم ، رو به رویش مَغازۀ حُسین فَدایی که بیشتر پارچه فُروشی هم بود ، تا سَرِ حَمّام که مغازۀ محمّد صالحی شبهای مُحَرَّم و ماه رمضان هم باز بود ، آن طَرَف تر مغازۀ غُلامرضا جَعفر بیگ / جَعفری که ما خَریدِ کُلّی برای خانه از آنجا می کردیم . یعنی اَوّل از علی حَسینا خَرید می کردیم ولی بعد به مغازۀ جَعفری رو آوردیم ، در مُدّتی که پدرم تهران بود هر چه می خواستیم از قَند و چای و نَبات و نخود و ... نسیه می کردیم و او سیاهه می کرد ، وقتی پدرم از تهران بر می گَشت ، روز بعد به مَغازۀ غُلامرضا جَعفری می رفت ، یک کیسۀ دیگر خوراکی می خَرید و همه را یکجا پَرداخت می کرد ، آجیلِ عید را هم از همانجا می خریدیم . بعد تا سَرِ سَنگ مَغازۀ خوار و بار نبود ، آنجا مغازۀ فتح الله پلاب / رحیمی نژاد و رو به رویش مغازۀ حسن اسلامی بود ، که گاهی از مدرسۀ ابتدایی برای خَرید آنجا می رفتیم . حالا از مسیر بالا که برگَردیم مغازۀ رمضان یاقوتی بود و بعدها حُسین صادقی ، یک مغازه هم در کوچۀ تَه از میرزا محمّد سیدّ مسعود / باباخانی بود و یک مغازۀ دیگر هم در جای حُسینیۀ محلّ بالا از آقا احمد حَسنی ، گویا یک مغازه هم کریمیان در کوچۀ زیر پایِ مسجد جامع داشت ، بعدها هم عبّاس کربلا صادق / رَحمانیان و ابراهیم باقِریون دُکّان داشتند . احتمالاً در کوچۀ بالا مغازه های دیگری بوده ولی چون من سر و کاری با آنها نداشتم یادم نیست . البتّه ما خودمان هم مُدّتی یک مَغازه داشتیم . اوّل میوه فروشی بود و بعد خُرده ریزهای دیگر هم می آوردیم ، خُصوصاً در ماه رَمَضان زولبیا و بامیه مُشتریهایِ پَر و پا قُرصی داشت .

از عَطّارها / لَتّه فُروشها نباید فَراموش کرد که آنچه داشتند بَساط می کردند و با کَفشِ کُهنه و هَستۀ زَردآلو و ... هم داد و سِتَد می کردند و بعدها ماشینهایِ سیّار که مانندِ عَطّارها با مَغازه دارها مثلِ مار و پونه بودند !

کارگرانِ فَرومَدی مَعدَنِ مِس عبّاس آباد

روزگاری که من در فَرومَد به مدرسه می رفتم ، کارگرانِ مَعدن فَرومَد به عبّاس آباد می رفتند ، هر هفته غُروبِ جُمعه کامیون علی نَقی و بعدها اُتوبوس از عبّاس آباد می آمد تا کارگرانِ مَعدن را به معدن عبّاس آباد بِبَرد که برای فَردا صُبح در سَرِ کار آماده باشند ، ابتدا به کوچۀ بالا می رفت ، کارگرهای آنجا را سوار می کرد بعد می آمد سرِ چهار راه ، جُلُوِ خانۀ محمّد حَلّاجپور و کارگرهایِ دیگر که رویِ تَخت پُشت به دیوار نشسته یا ایستاده ، آماده بودند سوار شوند ، کارگرها هر کُدام ساک یا کیسه ای داشتند که لباسهایِ شُسته شده شان در آن بود ، بَسته ای که خورش داشت یا پوستی که مقداری کَمَه یا دِراغ یا ماست داشت ، باید غَذای یک هفته را با خود می بُردند ، معمولاً وَسایِلشان آن قَدر بود که باید با فُرغون می آوردند ، یک پُشتۀ نانِ پَنجه کَش با احتمالاً چند قُرصِ فَطیر یا تافتون و مقداری قَند و چای و روغَن و میوه و ... ، یکی از فَرزندانِ خانواده پدر را در آوَردَنِ وسایل کُمَک می کرد تا بَعد فُرغونِ خالی را برگَرداند .

بَعد از ظُهر پنجشنبه ، بچّه ها با فُرغون می آمدند و مُنتَظِرِ پدرها بودند تا دوباره کامیون یا اُتوبوسِ بیاید و کارگرهایِ مَعدن را بیاوَرد . مَعدَن شِرکت تَعاونی مَصرف برای کارگَران داشت که ماهی یک کیسه اَرزاق ( گَندم ) و قَند و چای و بِرنج می داد و گاهی کارگَران یَخچال و ... هم می خَریدند .

شور و شوقی بود که پدرها می آیند تا خَستگی یک هفته ای را از تَن به دَر کُنند و خانواده شان را بِبینَند ، البتّه روزِ جُمعه بیکار نبودند باید کارهایِ عَقَب مانده را اَنجام می دادند ، هیزُمی از بیابان بیاورند یا گَندم و جو برای آرد کردن به آسیاب یا بارهایِ طَویله را به باغ بِبَرند ، موهایِ سَرِ بچّه ها را بِتَراشند ، نِظافَت کنند و خیلی کارهایِ دیگر که در نَبودِ آنها بر زَمین می ماند !

کارگرانِ مَعدن خودشان را یک سَر و گَردن از دیگران بالاتر می دانستند ، و به قولِ یکی از فَرزندانِ آنها ، بالاتر بودند ، چون حُقوقشان آخِر هر ماه سَرِ میخ بود ، بیمه و بازنِشستگی و عیدی داشتند ، از شرکت تَعاونی گَندم و بِرنج و پارچۀ آمریکایی می آوردند که گاهی بعضی اَقوام هم بی نَصیب نمی ماندند . چند کیلو گَندمِ آمریکایی می گرفتند که به گَندمهایشان مَخلوط کنند تا « هَنگ » بگیرد ، چون پارچه ها زیاد بود و بابَتِ آن پولی نداده بودند راحَت تر به اَقوام می بخشیدند که آنها هم لباسِ عیدی بچّه هایشان را نو و نَوار کنند . بَنده خُدایی می گوید : کارِ مَعدَن سَخت بود ولی کارگَرها در مَعدَن خوش می گُذراندند با هم می گفتند و می خَندیدند ، چهارشنبه که می شد مادرم شور و شوق داشت که فَردا بابا می آید ، خانه را جارو می کرد و لباسها را می شُست و پنجشنبه هم خَمیر می کرد و نان می پُخت که نانِ تازه داشته باشیم ، عَصرِ پنجشنبه که پدرم می آمد ، دو تومان به من می داد که پسرم بِرو این را از فُلانی شیرۀ تریاک بگیر ! از فُلانی نگیری که شیره هایش خوب نیست ، بِرو از فُلانی بگیر که شیره هایش خوب است ، بَعدها فَهمیدم اینکه مرا به جایِ دورتری می فرستاده ، واقعاً دُنبالِ نُخود سیاه می فرستاده است !

اَسامی تَنی چند از کارگرانِ مَعدَن

گلّۀ چکّانه

در روزگاری که من به مدرسۀ ابتدایی و راهنمایی می رفتم ، در فَرومَد « گلّۀ چکّانه » بود ، یعنی از مجموع گوسفندهای ( بُز + میش ) مردم ، یک گَلّه جور می شد و چویان آنها را برای چَرا به بیابان می بُرد . بعضی افراد که شُغلشان دامداری بود خودشان به تنهایی یا با شریکی دیگر ، یک گَلّه داشتند و در بهار به کوه می رفتند و همانجا چادُر می زدند ولی گلّۀ چکّانه کرایۀ این حرفها را نمی کرد ، برای یک یا دو یا ده یا دوازده گوسفند نمی شد به بیابان رفت ، این بود که مجموعا گَلّه ای جور می کردند تا یک چوپان آنها را به چَرا بِبَرد ، مُزدِ چوپان هم بر مبنایِ تَعدادِ گوسفندها بود ، گاهی هم در ماه یک روز شیرِ تمامِ گوسفندان از آنِ چوپان بود ، اگر اَلّو / عَلّو هم می کرد یعنی دَبّه در می آورد که من نمی روم یا این قیمت نمی صرفَد ، یک روز شیر در ماه را دو روز می کردند . البته چوپان هر روز یک گوسفند را برای ناهارش می دوشید . اگر گوسفندی در بیابان دو بُزغاله یا بَرّه می زایید ، یکی را چوپان به عُنوانِ شیرینی برایِ خودش برمی داشت . تابستانها گَلّه شب را در بیابان می ماند و نزدیکهایِ ظُهر به آغُل یا بیابانِ نزدیک روستا می آمد تا صاحبانِ گوسفندها بیایند و گوسفندانشان را بِدوشند .

چون گوسفندها کَم و در نتیجه شیرِ کَمی هم عایدِ صاحبانش می شد ، بعضی با هم شَریک می شدند ، ظَرفی مخصوصِ این کار در نَظر می گرفتند و چوب خَطّی که با آن میزانِ شیر را عَلامت بِزنند ، آن گاه همۀ شیر را یک نفر می بُرد که گَرم کند و سرشیر / قیماق و ماستی فَراهم آورد و ماست را داخلِ مَشک با آب هم بزند و از آن کَره بگیرد و دوغَش را در مَشک و کیسه بریزد تا قاتِق / خورش داشته باشد و اگر خواست باز از آن کَشک / قُروت دُرست کند . حالا آیا به خاطر آنکه گوسفندان چکّه چکّه جمع می شد تا گَلّه دُرست شود یا آنکه شیر را چک می کردند یا علّتی دیگر ، گَلّه چکّانه نامیده می شد .

پاییز امّا گلَّه شبها به خانه می آمد ، روزهایِ بَرفی و یَخبندان هم گَلّه به بیابان نمی رفت . باید در طویله می ماند و آذوقه می خورد ، بیده که یونجۀ خُشک به هم پیچیده و بافته شده بود یا تَرید که با کاه و آردِ جو و آب دُرست می شد و یا برگِ خُشکِ درختان ، آن وقتها در پاییز خیلیها رَهسپارِ باغ بودند تا بَرگهایِ خُشک را از زیرِ درختان و داخلِ جویها و پناهگاهها جَمع کنند . صُبح قَبل از آنکه ما به مدرسه برویم ، گوسفندها را می آوردند و کَم کَم چوپان هم می آمد ، چوپان به پایش پیتاوِه بَسته بود و کَفشی که در میانِ سَنگ و بوته و خار دَوام داشته باشد ، چوبدَستی داشت و کولِه پُشتی یا خورجینی که رویِ خَرش اَنداخته بود و داخلِ خورجین هم مقداری نَواله که با آن سَگ را به دُنبال خودش بِکشاند ، سیاه ، سیاه ، سیاه ، این صدایِ چوپان بود که سگش را فَرا می خواند ، اَندکی بعد سَگِ چوپان کِنارَش دُم می جُنباند . غُروب صاحبانِ گوسفندها کَم کَم می آمدند تا وقتی گَلّه از بیابان برمی گَردد ، گوسفندانشان را جُدا کنند و با خود بِبَرند ، البتّه گوسفندها معمولاً طَویله و آغُل خود را یاد می گرفتند ولی گاهی اِتّفاق می اُفتاد که با گوسفندانِ دیگر بُر بخورند و سَر از آغُل یا طَویله ای دیگر در بیاورند ، آن وقت باید تا پاسی از شَب دُنبالِ آن گوسفند می گَشتند . بعضی گوسفندِ غَریب را بیرون می کردند که به خانۀ صاحِبَش بِرود . گاهی گَلّه در بیابان بُر می خورد یعنی چوپان متوجّه نمی شد و قسمتی از گوسفندان از گَلّه جُدا می شد و بدونِ چوپان می رفت و نهایت قاطیِ گَلّۀ دیگری می شد ، آن وقت باید چند نَفر در پیِ یافتنِ آنها می گَشتند ، گاهی این جُستجو چند روز طول می کشید تا می فهمیدند که آن جَمعِ گوسفندان سَر از کُجا در آورده اند ، آن موقع نوبَتِ شیرینی گرفتنِ چوپانی می شد که این گوسفَندها قاطیِ گوسفندانِ او شده بود . گاهی هم گُرگ به گَلّه می زد و بعضی گوسفندان را طُعمۀ خود می کرد . می گفتند : پلَنگ مَرد است ، وقتی به گَلّه می زند یک گوسفندِ چاق و چِلّه را بَر می دارد و می رود ولی گُرگ نامَرد است ، تا بتواند گوسفندها را خَفه می کند .

گوسفَندها بسته به سِن و نِژاد و ... نامهایِ خاصّی دارند ، بُزغاله ، کولار ، بُز ، تَکّه ، بَرّه ، شیشَک ، میش ، ... اینها نامهایِ عُمومی است چون هر کَسی ممکن است برای گوسفَندِ خودش نامِ خاصّی بِگُذارد که با آن نام و صدا آشناست و صاحِبَش را می شناسد .

A joke for you  ـ یک لطیفه برای شما !

قرآن کریم با ترجمۀ آقای محمّدعلی کوشا به چاپ سوم رسید . صفحۀ ذیل را که در مؤخّرۀ این ترجمه آمده بخوانید تا من برایتان یک لطیفه بگویم !

حالا من می‌توانم اِدّعا بکنم که نامِ فَرومَد در قُرآن آمده است !

اگر بگویید : اینکه در مَتنِ قُرآن نیست ، در آخِر قُرآن آمده است !

می‌گویم : چه قَدر خوب ! که وقتی قُرآن را بخوانید ، در اِنتها به فَرومَد برسید !

ابن‌یمین گفته است :

نشانِ خطّۀ فَریُومَد آن است

که پنداری بهشتِ جاودان است !

آقای محمّدعلی کوشا

دکتر محمود روحانی به دیارِ باقی رفت !

صُحبت از میرزاجَواد آقا شد که وصیّت کرده در بهشتِ رضا دَفن شود و در حَرَمِ امام رضا دَفن نشود گفت : هر وقت در آستان قُدس جلسه بود و می ­آمد ، من ندیدم آنجا چای بخورد گویا در این حَدّ هم مُلاحظه می ­کرد . در مجلس خِبرگانِ قانونِ اساسی که من در هیئت رئیسه بود ، گاهی به من یادداشتی می ­دادند .

یک بار در موقع استراحت میرزا جَواد به من گفت : آقای دکتر روحانی چِرا به یادداشتهای من تَوجُّهی نکردی ؟!

گفتم : از شما یادداشتی به دستِ من نرسید !

گفت : من دو یادداشت به فُلانی دادم و گفتم حتماً به دستِ شما بدهد و خودم دیدم که به دَستِ شما داد . تازه فهمیدم آن دو یادداشت که آخِرش نوشته بود « جَواد » از ایشان بوده است .

هر کسی به خانه ­اش تلفن می ­زد و می ­گفت : منزل آیت الله میرزا جَواد آقا تهرانی ؟

ایشان می­ گفت : اشتباه گرفتی ، ما اینجا آیت الله ندارم و تلفن را قَطع می ­کرد .

من در مجلس خِبرگانِ قانونِ اَساسی با آقای جَوادی آمُلی هم­اُتاق بود ، شب دیدم نماز می ­خواند ، من هم نماز خواندم ولی دیدم ادامه دارد ! دیگر فَردا رفتم درخواست کردم که اُتاقِ مرا عوض کنند ، رفتم پیش دکتر عَضُدی .

................................

رئیس دانشکده عوض شده بود ، من نظری داده بودم که خوشش نیامده بود ، همکاران مرا برحَذَر داشتند ، به او گفته بودند : ایشان قَصدی ندارند فقط صادقانه حرفش را می ­زند . جلسه ­ای ترتیب داده بود و همۀ مُعاونان و مسئولان را در اُتاق جَمع کرده بود ، بعد هم مرا خواست . وقتی وارد شدم ، هیچ صَندلی برای من نبود ، پرسید : من بهترم یا فُلانی ؟

گفتم : نیاز به این جلسه نبود ، تلفنی هم که می ­پرسیدی جواب می ­دادم .

گفت : خُب ، حالا نظرت را بگو .

گفتم : فُلانی !

به خدمتکار گفت : برو صندلی بیار ، صندلی را کنارِ میزِ خودش گُذاشت و گفت : اینجا بنشین .

................................

برای امرِ پزشکی به روستایی رفته بودیم ، شب خان ما را هم دعوت کرد . مجلسِ عَروسی بود ، بَزمِ مُطرِب و مِی برقَرار بود ، از یک طرف شَراب دادند .

من گفتم : مرا مُعاف دارید .

خان آن چُنان مُحکم رویِ میزش کوبید که لیوان اُفتاد و شکست . گفت : اینجا که من هستم کسی نمی ­تواند بگوید : نه !

من گفتم : جنابِ خان ، حُضورِ شما ، ما را مَست کرده ، نیاز به مِی نیست .

خان سَری جُنباند و گُفت : ها ! اَهلِ ذوق هم که هستی ! فقط ایشان مُعاف است .

بعد یک نفر از جَمع به من اشاره کرد که شما برو بیرون ، آمدم بیرون داخلِ حَیاط ، خودش هم آمد گفت : اینجا جایِ شما نیست ، اینها الآن که شَراب بخورند بعد هم این زنها اُتاقِ کناری هستند ، غوغایی می ­شود ، شما باید به روستایِ مُجاوِر بروی ، خودش مرا به روستای مُجاور رساند .

................................

از راست : نفر سوم دکتر محمود روحانی ، نفر چهارم دکتر سلمان ساکت ، نفر پنجم مهدی یاقوتیان

خاطِراتِ مرا در کتابِ « شُهدای فرومَد » خوانده بود و خوشش آمده بود ، خاطراتی هم که در بارۀ پدرم نوشته بودم خوانده بود و نِکاتی را یادداشت کرده بود . گفت : اگر این خاطرات را یک ناشر بخواهد نامگُذاری کند خوب است بنویسد « خاطراتِ یک عارف » !

................................

به دکتر روحانی زنگ زدم گفتم : دخترم مَریض است به تهران آمده ­ایم ، نمونه ­بَرداری شده منتظرِ جَواب هستیم ، نمونه ­بَردای سی میلیون شده است ، عمل بیشتر می­ شود ، اگر ممکن است از شما قَرض بگیرم چون فُرصَتِ فُروشِ خانه نیست .

گفت : جوابِ آزمایش و مَبلغی که موردِ نیاز است را به من بگو ، وظیفه است که ما کُمک کنیم .

................................

مَرتبه بعد زنگ زدم و گفتم : برای مرتبۀ سوم نیاز به نمونه ‌بَرداری است و این بار عَمَلِ جَرّاحی هشتاد میلیون تومان می ‌شود چه کنیم ؟

گفت : بیایید مشهد .

ارتباطِ ما را با دکتر حقّی برقَرار کرد و آن عملِ جَرّاحی در بیمارستانِ اُمیدِ مِهر مشهد حُدود سه میلیون تومان هزینه بیشتر نداشت .

خدا دکتر روحانی را رحمت کند و به دکتر حقّی پاداشِ نیکوکاران را بدهد .

چای نَخوردن و روسَری خَریدن

خاطره ای از مادرم

دُخترهای هم سِنّ و سالِ من گفتند : ما تَصمیم گرفتیم که چای نَخوریم تا از پس ­اَندازِ پولَش برایِ ما روسَری بِخَرند .

به خانه که آمدم ، چای دُرُست کرده بودند ، پدر و مادرم گفتند : بیا چای بِخور !

گفتم : من چای نمی­ خورم !

مادرم گفت : چِرا ؟

گفتم : رُفقایم گفته ­اند : ما چای نمی ­خوریم تا از پولَش برایمان روسَری بِخرند . من هم می­ خواهم چای نَخورم تا بَرایم روسَری بخرید .

پدرم گفت : تو بیا چایَت را بِخور ، روسَری هم برایَت می ­خَریم .

بعد پدرم رفت از دایی کَربلا عَبّاس که با حاج علی حَبیبی مَغازه داشت ، یک روسری برایم به 18 قِران خَرید .

یَک روز سِکینِه بیگِم ـ قوری چایشِه مِنَه دِم

مِگَه : نَنَه مَعصومَه ـ بیا بُخوری صُحَبَنَه

ولی گفته دُختَرِش ـ بِرِ مارو و پی ‌یَرِش :

مِ وو لَیلا حَسِنی ـ دَریم فِکری کِردِنی

وقتی چای اَریم طَقَت ـ بِخرین بِرِمَه چَرقَت

بَعد علی میدی‌خو ـ کی کَرگَر بو و دیقو

پول وَرداشت رَفت وَبوری ـ کی بِخرِه یَک روسِری

رفت به دیکونی عَبّاس ـ کی پَرچَه داشت و کِرباس

او دیکو و مِغَزَه ـ خیلی دِشتَه اَوَزه

دیکو سَری حَموم بو ـ حَرفی مَرد یَک کِلوم بو

گُفت : بِچّه کِبلَ حَبیب ـ تِ هَستی خیلی نِجیب

اَز بِدی تِ برینی ـ بِتی یَک روسِرینی

دُخترام مِخَه چَرقَت ـ مِهام نِدَرام طَقَت

هَستَه ای تَه تَغَری ـ بِچِه اَخری پیری

وَرگَشت اَمَه به خَنَه ـ به پیشی یِکِّدَنَه

بِدا اور وَ دُختَرِش ـ کی بِندَزِه وَر سَرِش

گفته : بیا چای بِخور ـ کی نِشوام از تِ دِلخور

او علی میدیخو بو ـ بِرِم بَبَ کِلو بو

با خان بی ‌یَه گِلَوِز ـ مِثلی جَوی سِنگَوِز

چِند سَل بی ‌یَه کِدخودا ـ بَعد رِفتَه به کِربِلا

چِند سَل بی ‌یَه دِ گورگون ـ نَخوش رِفتَه دِ تیهرون

مارام بی ‌یَه پَ دِ ما ـ کی او رِفتَه از دِنیا

قَبرِش دِ مِسکِرَباد ـ رَحمَتی حَق وَر او باد

مرداد ماه 1404

شِعر را برایِ مادرم خواندم ، بَعد گفت : خوب وَر مِقومِش مِگی !

مَنظورَش این است که مِصرَعِ دومی ، مُطابِقِ مِصرَعِ اَوَّلی است .

پیلَشت

ما کودک و نوجوان که بودیم با همدیگر قَهر می کردیم ، وقتی قَهرِمان طولانی می شد یک طَرَف کَسی را واسطه می کرد یا اینکه آن فَرد خودَش واسِطه می شد تا بینِمان آشتی برقَرار کند ، به دو طَرَف نَصیحت می کرد که خوب نیست و خوش نیست ، باید با هم آشتی کُنید ، پیغام هر دو طَرَف را به هم می رساند ، تا وقتی کار به جایی می رسید که دو طَرَف باید نامِ یکدیگر را بر زَبان می راندند ! دو طَرَف پُشتِ دیوار بودند و هم را نمی دیدند وقتی نامِ همدیگر را بُلند می گفتند طوری که دیگری بِشنَوَد ، بعد می آمدند و با هم دَست می دادند و آشتی می کردند . مواردی هم بود که یک نَفر از پیشِ خود می رفت به طَرَفین می گفت : فُلانی می گوید : آشتی نمی کنی ؟!

گاهی برای آشتی شَرط و شُروط شَدید و غِلاظی گُذاشته می شد ! مثلاً ؛ یک نَفر می گفت : اَوّل او باید نامِ مرا بِبَرد ! یا اینکه باید سه مَرتبه نامِ مرا بُلند بگوید . به هر حال ؛ واسِطه چند بار پیغام و پَسغام را رَدّ و بَدَل می کرد تا صُلح برقَرار شود .

مَواردی هم بود که دو طَرَف در شَب نشینی یا جایی با هم آشتی می کردند ! مثلاً « محمود » با برادرِ من قَهر بود ، « حاجی شَفیعی » در عَروسی که اِسکِناس گیشتُو کرده بود در آن میان یک صَد تومانی هم به هوا پَرت کرده بود ، صد تومانی را برادرِ من گرفته بود ولی می گفت : محمود گوشه اش را کَند زده است ، باید 25 تومان می داد که 100 تومان را صاحِب شود ، همان موجبِ آشتی شده بود . یا وقتی یکی از همسایگان بار و بَندیلشان را بَستند و برای سُکونَت به تهران رفتند وقتی به « خَبرگیرا » آمده بودند « اَکبر » یک کتابِ داستان که برای سنینِ کودک و نوجَوان بود خَریده بود و همان را آورد دَمِ دَرِ حَیاط به برادرم هدیه داد و با هم آشتی کردند . رفتنِ به شَهر او را به این مَرحَله رسانده بود که برای آشتی کردن از این راه وارد شود و نیازی به مُذاکرۀ غیرمُستقیم و واسِطه نباشد !

تا قَبل از آشتی ، طَرفَین به هم « پیلَشت » می گفتند ! پیلَشت احتمالاً به مَعنایِ پِلَشت و نَجِس بود ! اگر تَنۀ یکی به دیگری می خورد طَرَفِ مُقابل می گفت : پیلَشتِ بَدقَواره دِلَش به آشتی می خواهد ! وقتی آشتی می کردند دیگر از پلَشتی و بَدقَواره و بَدقیافه بودن در می آمدند !

نَذر کتاب

غیر از اوّلین کتابم ، بقیۀ کتابها را تا کُنون « نَشر صالح » مُنتَشر کرده است . مدیر محترم نَشر صالح ، آقای دکتر مهدی شریفی است . موقع چاپ کتابِ « نامه های شَهنما / شَهنامه » و کتاب « فِرومَد خیلی قِشنگی » اَشعار دکتر علی اکبر مُعینی از دکتر شَریفی پرسیدم : هزینۀ شما چقدر می شود ؟ گفت : هیچی !

گفت : من وقتی ذوق و عَلاقۀ شما را برای روستایِ خودتان می بینم ، دوست دارم در این کارِ فَرهنگی شما ، من هم حَدِّ اَقل 5 دَرصَد شَریک و سَهیم باشم . اگر هر روستا و مَحَلّی یک نفر مثل شما داشته باشد ، فَرهنگ آنجا را ثَبت و ضَبط می کند و ...

( اشتباه نشود ؛ هزینۀ ناشر غیر از هزینۀ چاپخانه و دیگر هزینه ها مثلِ تایپ ، ویراستاری ، صفحه آرایی ، طَرح جلد و هزینۀ های جانبی مثل خرید کتاب ، سَفَر برای گرفتن عکس ، کرایه ، دادن چند کتاب به ناشر ، ... است . ناشر هزینه ای بابتِ گرفتن شُماره شابک و معمولاً 10 الی 12 درصَد بر مبنای هزینۀ چاپخانه می گیرد . )

دکتر شَریفی که فَرومَدی نیست این قَدر ابرازِ عَلاقه و تَشویق می کند ! شما که فَرومَدی هستی ، کُجایِ کاری ؟!

آیا شما به عُنوان عُضو هیئت عِلمی ، قاضی ، وَکیل ، سَرمایه دار ، مُهندس ، مُعَلّم ، نویسنده ، شاعر ، هُنرمَند ، فَرومَدی ، ... در فکر توسعه و گُسترش تاریخ و فَرهنگِ این روستا هستی و دوست داری این کتابها در کتابخانۀ ملّی و کتابخانه های مُعتَبَرِ شهرها و دانشگاههایِ کشور توزیع شود ؟ اگر دوست داری باید نَذرِ کتاب کنی تا مَغز و فِکر دیگران سیر شود ، مثلِ آنهایی که نَذرِ کَباب می کنند تا شکمِ دیگران را سیر کنند ! البتّه تا کُنون بَرخی این کار را کرده اند اَمّا کافی نیست .

یک کارگر مَعدن کتابهای « مجموعه مقالات در بارۀ ابن یمین » و « مُکاتبات و مُراسلات ابن یمین » و « شُهدایِ فَرومَد » را خریده و خوانده و حالا می گوید : من آن کتابها را دوست دارم و می خوانم اگر برای پولش عَجَله نداری که این کتابهای « ابن یمین و اَبنیۀ تاریخی فَرومَد » و « از فَریُومَد تا فَرومَد » را هم از شما بِخَرم ؟ آن وقت شما با خودت استخاره می کنی که ببینی راه می دهد این کتابها را بِخری یا نَه ؟!

بعضی فَرومَدیها که مُشتری همیشگی کتابها هستند اینهایند : علی اکبر مُعینی ، حسن آدینه ، سیّد حُسین طباطبایی ، ابراهیم رَمضانی ، رضا نُصرتی ، سیّد مهدی میری ، فاطمه اعتمادی ، محمود خانگَلدی ، عبّاس خوشی ، مسعود زارع ، ...

دیگران هم می توانند ، پُشتیبانِ فَرهنگی باشند ، می توانند برای خودشان و دوستانشان و کتابخانه ها و ... کتاب بِخَرند و هدیه کنند . یک چیزهایی مثل اَنگیزه و اراده و همّت و ... اگر باشد کار دُرست می شود . یا حَقّ !

مسعود زارع

مسعود زارع با اینکه ساکِن تهران است نِسبَت به بعضی فَرومدیهای ساکِنِ روستا عَلاقه مَندتر و دِلسوزتر و کارگُشاتر برای فَرومَد بوده است .

در خاطره ای که از دورانِ کودکی نوشته بودم گفته ام که : آن سالها وقتی مسعود زارع به فَرومَد می آمد ، در خانۀ عَمّه اش ( یَزدان عَرَبیون ـ زهرا زارع ) که رو به رویِ حَیاط ما بود ساکِن می شدند ، یک بار کَشتی اَسباب بازی آورده بود که با نَفت روشَن می شد ، ما با هم رفتیم از نَهرِ هردوآب با سَطل و آفتابه آب آوردیم ، در لِگَن ریختیم و کَشتی روشَن شد و دور لِگَن می چَرخید ، تَماشایی بود ، بعد هم مسعود آن را به برادرم بخشید !

یادم هست یک بارِ دیگر من از دَروازه بیرون می آمدم ، مسعود وارد می‌شد تا مرا دید به همراهش گفت : من این را می شناسم ! اسمِ برادرش علی است !

این نِشان می داد که مسعود با همه می جوشد ، کمتر کسی است که لَبخندِ مسعود را ندیده باشد ! دوست و دُشمَن ، که گُمان نکنم مسعود دُشمَنی داشته باشد !

نام مسعود برای من تَداعی کُنندۀ دو مسعود در تاریخِ فَریُومَد است ، یکی در خاندانِ زَنگی فَریُومَدی و دیگری در میانِ اُمرایِ سَر به داران ! یک بار هم به خودش گفتم که با خَنده گفت : فَقَط یادآورِ مَسعود پزشکیان نباشد !!

مسعود زارع ـ حاج حُسین همّتی

کمتر موقعی بوده که تَعطیل باشد و مسعود به فَرومَد نیامده باشد . خودش می گوید : یک بار با چند نَفَر از دوستان به فَرومَد آمدیم ، بَعد با هم به مشهد رفتیم ، آنها از جادّۀ شُمال به تهران برگَشتند و من دوبارۀ به فَرومَد آمدم ، در کاهَک ، ماشین گیر نیامد ، خوش خوشان راه را پیش گرفتم ، در وَسَط گُدار کاهَک یک فَرومَدی آمد ولی برایم نَایستاد ، من هم در عالَمِ جَوانی لَج کردم و فَرومَدی دیگری هر چه التماس کرد سَوارِ ماشینش نشدم ، پیاده آمدم ولی دَمِ دَربِ درمانگاه اُفتادم و از هوش رفته بودم !

مسعود فَرهیخته و فَرهنگی است ، یک بار که من در تهران مهمانش شدم ، مسئولِ یک پیش دانشگاهی در منطقۀ 14 بود ، هر وقت فَرومَدیها از مسعود خواسته اند به عُنوانِ مُعتَمِد یا سُخَنگویِ جَمع ، آنها را در اُستانداری یا وزارتخانه ای همراهی کند ، دریغ نکرده است . یک بار مسعود تعریف می کرد : بعضی جوانان فَرومَدی با رَفتارِ خودشان ، چهرۀ فَرومَدیها را مَلکوک کرده بودند ، با جَمعی از فَرومَدیها جلسۀ پاسداشتِ شُهَدایِ فَرومَد را با حُضورِ بُزرگانِ فَرومَد در « حُسینیه فَرومَدیهایِ شاهرود مُقیمِ مَرکَز » برگُزار کردیم و از مسئولانِ اَمر و نیروی انتظامی منطقۀ لُرستانِ تهران هم دَعوت کردیم تا چهرۀ اَصلی فَرومَد را هم نِشان داده باشیم و مُؤثِّر هم اُفتاد .

من هر وَقت مَطلبی برایِ وبلاگ خطّۀ فَریُومَد / فَرومَد یا چاپِ کتابی خواسته ام ، مسعود همکاری کرده است ، با خَریدِ چند مُجَلَّد کتاب ، مرا هم در راهی که دارم تَشویق کرده است . دیگران هم گفته اند که مسعود گِرِهگُشای کارشان بوده است .

یک بار که من شُماره حِساب اعلام کردم برای کارِ فَرهنگی کمک کنند ، مسعود هشتصد هزار تومان واریز کرد . برای کتابخانه کمک می کرد ، عکسهای مربوط به فَرومَد را روی تَخته / شاسی چاپ و در اختیارِ مسئول کتابخانه قَرار داده و در کتابخانه نَصب است ، می گفت : به مسئولِ کتابخانه پیشنهاد داده ام مُسابقه عَکّاسی در بارۀ فَرومَد بِگُذارد ، هزینۀ جایزه اش را می دهم ولی پاسُخِ مَطلوبی نشنیده ام .

نَجم الدّین سَعیدیان ـ جَلال مَدّاحی ـ مسعود زارع

امسال روزِ عاشورا به مسعود زنگ زدم : کُجاست ؟

گفت : در خانه ، می خواهم زیرِ کولِر بخوابم .

گفتم : آماده شو بیایم دُنبالَت !

خوشحال شد ، رفتم جُلُوِ حَیاطِشان ، سَوارِ ماشین شد ، آمدیم سرِ چهار راه ، رویِ صَندلی نشست و دَسته های کوچۀ پشند که از طَرَفِ هیئَتِ اَبوالفَضلی می آیند را نِگاه کرد ، بعد رفتیم جایِ مَزار کوچۀ بالا ، که دسته های هر سه محلّه از آنجا می گُذَرند ، نِگاه کرد ، بعد مَغموم شد گفت : به یادِ پدرم اُفتادم که چند سالِ پیش ، اینجا با هم بودیم و تو از ما عَکسِ گرفتی !

حسن زارع ـ مسعود زارع

با بُطری آب چند بار به سرِ مسعود آب ریختم ، بعد هم گفت : مرا به خانه بِبَر که دیگر تَوان و طاقَت ندارم . به قولِ مسعود امروز هم خاطره شد .

حُدوداً سه سالی هست که یک بیماری مثلِ خَرچَنگ گِریبانگیرِ مسعود شده است . مسعود اَلبتّه روحیه اش قَوی ، تَوَکُّلش به خُدایِ بُزرگ ؛ بسیار ، همسَرش وَفادار و فَهمیده و پُشتیبان و ما دوستانَش هم دُعاگویِ جانِ عَزیز و نازَنینَش هستیم . از خُدایِ مهربان می خواهیم خَنده هایِ کَمرنگِ مسعود دوباره بر لَبهایَش پُررَنگ شود ، چَشمهایِ زیبایش دوباره بِدرخشد ، صَدایِ رسایش گوشِ ما را بِنَوازد .

ای خُدایِ مهربان با بیماریِ مسعود ، حالِ ما هم خوب نیست ، با شِفایِ عاجل و بهبودیِ کاملِ مَسعود ، فَرومَد و فَرومَدیها را خوشحال کُن .

خُدایا زارعِ اَصلی تویی ! اَ فَرَاَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ ؟! اَ اَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ اَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ؟! ( واقِعه ، 56 / 63 ـ 64 )

عَلَفهایِ هَرز را از وجودِ مسعود ریشه کَن کُن و سِلّولهای سالِم بِکار ! ما را فُکاهی نَکُن ، دُعایِ ما را مُستَجاب کُن .

یا اَرحَمَ الرّاحمینَ !

فکر زمستان

داستانِ مورچه و گُنجِشک را شنیده اید ، در بَهار و تابستان که گُنجشک « جیک جیک » می کرد و از این شاخِه به آن شاخِه می پَرید ، مورچه ، دانِه برای پاییز و زمستانَش ذَخیره می کرد . وقتی بَرف آمده بود و گُنجِشک دَرمانده بود ،

مورچه گفت : « جیک جیک مستونت بود ! فکر زمستونت بود ؟! » یعنی ؛ آن روز باید فکر امروز را می کردی !

حالا چه کَسی سُخَنِ مورچِه به گُنجِشک را شنیده و ترجمه کرده نمی دانم ؟! ولی حَرفِ دُرُست و مَنطقی گفته است ! باید در بَهار و تابستان حَرف شُنو بود تا در پاییز و زِمستان دُچار حَسرَت و نَدامَت نَشوی .

شما نِگاه کنید در همین سه شَهرکِ جَدیدُ الاحداثِ فَرومد چِقَدر سوراخِ مورچه هست و چِقَدر مورچه هایی که قَطعِه های ابن یَمین را از بَر هستند و نَصیحَتِ مُشفِقانِه می کنند ! با شاخَکهایِشان پَیامَک می فِرستند ، شاید به تِلِفُنِ همراه شما هم پَیامَکِ آمده باشد : برای این واحدهایِ مَسکونی که واگُذار می شود ، یک جایی هم جهت مغازه در نَظَر بگیرید ، فَردا مَردُم مَغازه می خواهند بعد زَمین نیست و باید به قیمَتِ گَزاف بِخَرید ، به فِکر پاییز و زمستان باشید ، یک قَطعه زَمین که چند مَغازه در آن اِحداث شود برای فروشگاه در نَظَر بگیرید !

اگر هدف این مورچه از احداثِ مغازه ، صِرفاً نانوایی باشد که نَرمه نانی نَصیبِ آنها هم بشود باز هم پندِ پیرانه است ! یعنی ؛ اگر هدفِ آنها از این پَیامکها سودِ خودشان باشد و دِلشان به حال مَردُم نسوخته باشد باز هم باید حَرفشان را خَرید !

گویا چند تا از مَلِکه های مورچه به دهیار پیامَک زده اند که همین زمینی که نَبشِ خیابان یاسِ ششم است مُناسِب برای مَغازه است ، دهیار چند مغازه برای نانوایی و لَبنیات و میوه فُروشی و ... در نَظَر بگیرد ، خودش دُرُست کند که به اِجاره بدهد ، تا هم مُشکِل مردم بر طرف شود و هم مَحَلّ درآمدزایی برای دِهیاری شود . مردم می خواهند وقتی برای گرفتنِ نان می آیند سایر مایَحتاجِ خودشان را تهیّه کنند !

فَرض کنیم که هدفِ اَصلی این مَلکه های مورچه های شَهرک فَقط همان نانوایی باشد ، به هر حال مورچه است و در بَهار و تابستان به فِکرِ پاییز و زمستانش هست . حَرفِ خوب را باید خَرید ، گر چه از مورچه باشد ، گر چه طَرَفِ سود خودش را هم در نَظَر دارد .

وَ حُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ وَ الطَّيْرِ ؛ فَهُمْ يُوزَعُونَ . حَتَّى اِذَا اَتَوْا عَلَى وَادِ النَّمْلِ ؛

قَالَتْ نَمْلَةٌ : « يَا اَيُّهَا النَّمْلُ ! اُدْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ ؛ لايَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَ جُنُودُهُ ؛ وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ . »

فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِنْ قَوْلِهَا ... ( سورۀ مورچه / نَمل ، 27 / 17 ـ 19 )

و چون سلیمان از وادی مورچِگان گُذَشت ، مورچه ای به دیگران موران گفت : به لانِه های خود بِروید که سلیمان و سپاهش شُعور ندارند ، شما را لَگدمال می کنند !

سُلَیمان از سُخنِ مورچه خَندِه اش گرفت !

پیاده رو کنار قبرستان

دانش آموز که بودم ، شَبها که از جای قَبرستان ( از غالی خیوو تا دَروازِه ) رَدّ می شدم ، داستانهای تَرسناک از جِنّ و تَخَیُّلاتِ هولناک از مُردِه ها بر من چیره می شد ، هَراس بر من غَلبه می کرد .

اَوَّلاً به سَمتِ قَبرِستان نِگاه نمی کردم .

ثانیاً با سُرعَتِ هر چه تَمام تر آن گُذَر را می دَویدم .

ثالِثاً با خودم ذِکر « لا اِله اِلّا الله » می گفتم .

اینها راهها و سِپَرهای دِفاعی بود که برایِ خود داشتم ، آن موقِع بَرق نبود ، بوتِه های هَندبید کنارِ کال هم فَضا را تَرسناک تر می کرد ، هر لَحظه مُمکِن بود با دَویدنِ من ، شُغالی از پسِ بوتِه ای در بِرود !

حالا آنجا دُرُست و مُرَتّب شده ، حَتی شبها بچّه ها را برای بازی به پارکِ جَنبِ مَزار می بَرند .

قَبرِستانِ جَدید مَحَلّ پَشند هم وَضعِ مُناسبی نداشت ، مسیرِ رَفت و آمد همیشگی دُختَرانِ دانِش آموز بود . با دیوارچینی و جُدا کردنِ قَبرِستان از پیاده‌ رو ، فَضایِ مُناسبی به وجود آمده است . خُصوصاً که فَضایِ گُلکاری و پارک برای خودرو هم در نَظَر گرفته شده است . جایِ قَدردانی از شورای روستا و دهیارِ مُحتَرم دارد . واقِعاً خُدا قُوَّت ، دَست مَریزاد .

..........................

امروز 24 تیرماه مُصادِف با درگُذَشتِ مادر بُزرگم « سکینه بیگم اَسَدی » هم هست ، خُدا رَحمَتَش کند . پنج شنبه 24 تیرماه 1372 در حینِ کار کردن ( پاک کردن توتِ خُشک ) و صُحبَت کردن با مادر شهید سیّد مُحَمَّد هاشمی ، جُلوِ حَیاط شهید هاشمی و شهید شکوهی ، یکمَرتبه دَست از کار می کِشد و از همان کوچه ، کوچ می کند !

*****

فَهمِ دُرُست !

دانش­ آموز ابتدایی بودم ، ناخُنهایم بُلَند می شد ، گاهی یادم می ­رفت که ناخُنهایم را کوتاه کنم ، مادرم هم فُرصَت این کارها را نداشت ، این قَدر مَشغَله بود که یادش نمی ­ماند ولی گاهی که به مادرم می ­گفتم ناخُنهایم را کوتاه کند ، قیچی می ­آورد ، آن هم یک قیچی بُزرگ ، ناخُنهایِ کوچَک من تابِ آن قیچی بُزرگ را نداشت ! بعد مادرم می ­گفت : مِقراضِ ما کُند است ، باید باشد وقتی بی ­بی بیاید ، مِقراضِ بی ­بی تُند / تیز است . مادر بُزرگم لَحافدوز بود و همیشه قیچی ­اش همراهش بود .

دَستانِ کوچکِ من تَوانایی کار با قیچیِ بُزرگ را نداشت . ما در خانه اَبزاری به نامِ ناخُنگیر نداشتیم و نمی ­شناختیم ! صُبح شنبه در مدرسه ، سَر صَفّ اِعلام می ­شد که دَستهایتان را جُلو بیاورید که نِگاه کنیم آیا تَمیز است و ناخُنهایتان را کوتاه کرده­ اید ؟! فُرصتی بود که تا وقتی نوبتِ به ما می ­رسد ، چند ناخُن را با دَندانهایمان کوتاه کنیم !

بُلَند شدنِ موهای سر هم مُصیبَتِ دیگری بود . حَمّام هم مُصیبَتِ عُظما بود ! پدرم برای کارگَری به تهران می ­رفت ، گاه سه ماه طول می ­کشید که برگَردد ! کَسی نبود که ما را به حَمّام بِبَرد ، خودمان هم که از عُهدۀ شُستشویِ خودمان برنمی ­آمدیم ! آخِرین باری که مادرم مرا به حَمّام زنانه بُرد ، اِعتراضِ بعضی زَنها بُلَند شده بود ، مادرم می ­گفت : خُب ، من چکار کنم ؟! البتّه بعضی وقتها ، در خانه آب گَرم می ­کرد و ما را می­ شُست ! ولی همیشه مَقدور نبود .

گاهی از مدرسه بابَتِ موهایِ سَر برمی ­گَرداندند یا با ماشینِ اِصلاح یک خَطّ به وَسطِ سَرمان می ­اَنداختند .

حالا که با خودم فِکر می ­کنم می ­گویم : چه اِشکال داشت که به سَلمانی می ­گفتند به مدرسه بیاید و در ساعَتِ وَرزش یا وَقتِ مُناسبِ دیگر موهایِ سَرمان را اِصلاح می ­کرد و پولَش را همانجا می ­گرفت ؟!

یا یک زن را مأمور می ­کردند که ناخُنهایِ ما را بِگیرد . آن وقتها بعضی زَنها به مدرسه می ­آمدند تا گِردو برایِ تَغذیّۀ بچّه­ها بِشکَنند . مگر هدفشان رعایتِ بهداشت نبود ؟ عَلاوه بر بهداشتِ تَن ، رعایَتِ بهداشتِ جان و رَوانِ ما را هم می ­کردند .

باز با خودم می ­اندیشم : مادر بُزرگِ من ، حَیاطش را که دو خانۀ مَخروبه داشت وَقفِ حُسینیّه کرد ، در صورتی که خودش خانه نداشت ، خودش که ساختِ خانه از دَستش نمی ­آمد ، چِرا وقتی که خانه ­اش را وَقف کرد ، مسئولانِ اَمر که می ­دانستند خودش خانه ندارد و مُستَأجر است ، برایش به فِکرِ تَأمینِ خانه بر نیامدند ؟! چِرا از عَزادارانِ حُسینی نخواستند به جای اینکه بر سَر و سینه­شان بزنند ، بروند یک خانه برای این پیرزَن دُرُست کنند . اگر مادر بُزرگِ من پیشِ خودِ امام حُسین می ­رفت و می­ گفت : آقا من این خانه ­ام را به شما هدیه می ­د­هم ، هر جور صَلاح می­ دانی استفاده کُن ، امام حُسین که می­ دانست این پیرزَن خودش خانه ندارد چه می ­کرد ؟!

مُردَم اَندَر حَسرَتِ فَهمِ دُرُست !

دکتر شریعتی به نَقل از عَبدُ العَزیز شاسادینا دانشجویِ شیعۀ تانزانیایی می ­گوید : ما به جایِ آنکه وَقفیّات را صَرفِ غَذاخوردن کنیم ، صَندوقِ بورسیۀ تحصیلی امام حُسین دُرُست کردیم و دانشجویانِ شیعه را برای اِدامۀ تحصیل به کشورهایِ مُختَلِف فِرستادیم ، و چون هَزینه­ها مازاد بود ، دانشجویانِ غیرشیعی را هم پوشش دادیم .

بی­ جهت نیست که شریعتی می ­گوید : خُدایا به عُلمایِ ما عِلم و به شیعیانِ ما علی و به مسلمانانِ ما قُرآن و ... بِبَخش !

قَناتِ بازار

قناتِ بازار که مَظهرِ آن از کنارِ مسجدِ جامع بوده ، حدّ اَقَل قِدمَتش به قَرنِ هشتم می­ رسد که در کتابِ « حَدائق الوثائق » قَناتِ کوی جِنان نامیده شده است . از تَرکیبِ این قَنات با قَناتِ کویِ تَشتنداب ( کوشک ) قَناتِ « هر دو آب » به وجود می ­آید .

حَکیمُ الدّین فَریُومَدی که مُعاصِرِ ابن یمین بوده در وَصفِ یکی از باغها و این قَنات نوشته است :

« ... جُمله باغی که در نُزهت ثانیِ اِرَم و در طیبِ مَغارس بی نَظیرِ عالَم است در « کشتزارِ قَصَبۀ فَریُومَد » که رَشک نَمایِ بَلَدۀ طَیِّبه بَل خِجلَت فَزایِ جَنّتِ عالیه است ، مُحَدِّدِ جِهاتِ او شَرقاً فُلان و جُمله پنجاه استاخ آب از دو کاریزِ « جِنان و تَشتَنداب » که در این قَصَبۀ مَذکوره جاری است و عبارت از آن هر دو قنات به « هر دو آب » باشد و در لطافت با کَوثَر در مُجارات آید و با فُرات در مُبارات آید ... فی آخِر رَبیع الاوّل 740 »

مَدارِ آبیاری « هر دو آب » طبقِ اَسناد و آنچه در عَمَل مُحَقَّق است به گونۀ ذیل است :

یعنی فَقَط در مَدارِ چهارم و مُقابلِ آن مَدارِ دَهُم آبِ کوشک و بازار جُدای از هم هستند البتّه دَلیل هم داشته است :

ـ اوّلاً آبِ کوشک از نَظَرِ جُغرافیای در جایی قَرار گرفته که اِمکانِ رفتن به پُشتِ مسجدِ جامِع را نداشته که زمینهای باغچه سَنگی را آبیاری کند .

ـ ثانیاً چون زمینهایِ باغچه سَنگی نزدیکِ مَظهَرِ قَناتِ بازار و زمینهایِ کوشک نزدیکِ مَظهَرِ قَناتِ کوشک بوده ، نیازِ مُبرَم به آبِ قَناتِ هَمجَوارِ خود نداشته است .

غیر از این دو مَدار ( چهارم و دهم ) آبِ قَناتِ بازار هَمپایِ آبِ کوشک بوده و تَحتِ عُنوان « هر دو آب » زَمینهایِ کشاورزی را آبیاری می­ کرده است .

وقتی با تَرکیبِ « هر دو آب » یک جویِ آب به وجود می ­آمده ، چه نیازی به اینکه دو باره آن را تَفکیک کنند ؟ اگر قَرار به تفکیکِ آن بود که از همان اَوّل ، تَرکیب نمی ­کردند ! وانگَهی تَفکیکِ مُجَدَّدِ آن به طورِ عادلانه نیاز به مَقسَم دارد .

همانطور که قَناتِ شَهرستان و خیرآباد در کنارِ فلکۀ امام رضا مَقسَم دارد یا قَناتِ کوشک و قَناتِ سُلطان در بالادَست مَقسَم دارد ولی در هیچ جایِ صَحرایِ هر دو آب از مَقسَم خَبَری نیست !

تقسیمِ « هر دو آب » به صورَتِ جُزئی مُشکلِ دیگری هم به وجود می­آورد . تقسیمِ جُزئی یعنی اینکه در یک مَدار ، یک نَفَر بخواهد آبِ قِسمَتِ بازارِ خودش را بِفُروشد ! فَرض کنیم که فُروشنده و خَریدار برای خودشان به نَحوی مَقسَم هم دُرُست کنند باز آن مُشکِلِ گفته شده وجود دارد . آن مُشکِل چیست ؟ اِخلال در آبیاری شَریکِ آب !

فَرض کنید من که نوبتِ آبیاری ­ام در مَدارِ دوم و هشتم است بخواهم آبِ بازارِ نوبَتِ آبیاری­ ام را بِفُروشم ، من در صَحرایِ اَعلا عَینان / علی عینو آب می ­بَرم و خَریدار می­ خواهد آب را به باغِ عَرَبشاه بِبَرد . فاصِلۀ جویِ آب از جایِ باغِ عَرَبشاه تا اَعلا عَینیان حُدودِ 15 دَقیقه است .

فَرض کنیم نوبتِ آبیاریِ من ساعَتِ 9 صُبح است . اگر خَریدار دَقیقاً ساعَتِ 9 مَقسَم را باز کند 15 دَقیقه از آبَش را از دَست داده است . و اگر خَریدار 15 دَقیقه زودتر مَقسم را باز کند ، در عَمَل به شَریک آبی که من باید از او آب را بگیرم لَطمه زده است ، چون فشار و جَرَیانِ آبِ او را کَم کرده است . کُدام شما راضی هستید که در نوبتِ آبیاری شما این اِتّفاق بیفتد ؟!

یک اِتّفاقی که اُفتاده ، در زَمانی که آبِ بازار قَطع بوده ، بعضی آب از مَدارِ چهارم و دهم خَریده­ اند و چون آبِ بازار به اصطِلاح خُشک بوده ، مُشکلی در جا به جایی آن با مَدارِ دیگر به وجود نمی ­آورده ولی اکنون که آبِ بازار برقَرار شده ، مُشکل به وجود آمده ، آن مُشکل هم این است که آنها با اینکه آبِ بازار ندارند ، موقعِ آبیاری آبِ بازار هم می ­بَرند چون اِمکانِ قَطعِ آن نیست ! یعنی آبی که ندارند می ­بَرند ! یعنی حَقّ کَسِ دیگری دارد ضایِع می ­شود !

در زَمانی که آبِ بازار قَطع بوده ، بعضی نادانسته آبِ بازار را فُروخته ­اند ، یعنی مُعامِله ­ای رویِ کاغَذ اَنجام داده ­اند و مُتَوَجّه عَواقِبِ آن نبوده ­اند . یعنی مُتَوَجّه نبوده ­اند که در عَمَل اِمکانِ تَفکیکِ آن نیست .

بعضی هم که آبِ « هر دو آب » را فُروخته ­اند چون آن موقع آبِ بازار قَطع بوده و حالا برقَرار شده ، سوءِ استفاده می ­کنند که ما آبِ بازارش را نَفُروخته ­ایم ! و اِستدلال هم می­ کنند که ما نگفته­ ایم : « هر دو آب با فَضل آب ! » در صورتی که « فضل آب » یک توضیحِ اضافی است .

و وقتی که گفتی « هر دو آب » یعنی « هر دو آب » !

اَوّلاً همان طور که گفته شده ، « هر دو آب » فَقَط در مَدارِ چهارم و دَهُم از هم جُداست ، در مَدارهای دیگر با هم است .

حَکیمُ الدّین فَریُومَدی در قَرنِ هشتم در کتابِ حَدائِقُ الوَثائق که یک کتابِ حُقوقی است نوشته است :

قَناتِ کوی جِنان / بازار + قَناتِ کوی تَشتَنداب / کوشک = هر دو آب

وانگَهی باید به آن فرد گفت : اگر ریگی در کَفشَت نیست و منظورَت فَقَط آبِ کوشک بوده چِرا نوشته ­ای « هر دو آب » و چِرا تو نَنوشته ­ای بِدونِ فَضل آب !

یک نَفَر می­ تواند از 6 تَشته / فنجان آب ، 2 یا 3 تشتۀ آن را بِفُروشد ، امّا نمی ­تواند از 6 تشتۀ آب ، دو یا سه اینچ آن را بِفُروشَد ! چون همان طور که با مِثال توضیح داده شد عَمَلاً اِمکانپذیر نیست و می ­بینید که کَسانی هم که آبِ کوشکِ مَدارِ چهارم و دهم را پا به پا کرده و به مَدارِ دیگری آورده ­اند مُشکل به وجود آمده و باید چاره­ ای بیَندیشند !

تکلیفِ کَسانی که بِدونِ حُقّه و از رویِ ناآگاهی مُعامله­ کرده­ و آبِ بازار را در مَدارهایِ غیر از چهارم و دَهم فُروخته ­اند چیست ؟

ـ تکلیفِ مُعاملۀ باطِل است ! مُعامِله ­ای که مُحَقَّق نمی ­شود . یا مُعامله را به قیمَتِ روز برگردانند یا اِجاره ­اش را به قیمَتِ روز بگیرند یا ...

یک مِثالِ دیگر برای فَهمِ بهتر !

بعضی جَوانها در ابتدایِ ازدواج که اِحساساتی هستند ، یک قسمَتِ بَدَنِشان ( مَثلاً دَستِ راست یا قَلب ) را مَهرِ همسرشان می ­کنند ! خُب حالا که کار به جُدایی رسیده چه باید بکنند ؟ آن قِسمَتِ بَدَن را جُدا کنند یا دیۀ آن قسمَت را بگیرند ؟!

آبِ بازار و کوشک در مَدارِ چهارُم و دَهُم مثلِ دُختر و پسری هستند که هَنوز به عَقدِ هم در نیامده ­اند و در مَدارهای دیگر ، آبِ بازار به عَقدِ آبِ کوشک درآمده است . مَعقودۀ دیگری به عَقدِ دیگری در نمی ­آید !! شما چه می ­گویید ؟

شخصیّت شناسی بر مَبنای فُحش !

آن سال که من برای تَدریس در فَرومد بودم ، یک روز صُبحِ زود کِنارِ جادِّه بودم ، جای فَلکه ، یک نَفَر هم آنجا مُنتَظِر بود ، بُلَند بُلَند صُحبَت می کرد . به من گفت : پس آقای یاقوتیان شُمایی ؟ آره آقای یاقوتیان ! من می گویم : اینها بَرج است ، خَرج نیست ، بَرج است ؟ شما چه می گویی ؟ باز شما مُعَلّمی ، تَحصیلات داری ، بهتر می دانی !

من فِکرَم درگیرِ کَلَمۀ بَرج شده بود ، بُرج که خودش را می نمایاند ! فی بُروجٍ مُشَیِّدَة

همان طور که بُرج خودش را نِشان می دهد ، به چَشم می آید ، چَشم و همچَشمی هم بَرج است ، برای نِشان دادن است !

آن موقع دو اُتوبوس هر روز مُسافِر به شاهرود می بُرد و با هم رِقابَت داشتند و مَعمولاً مُسافِرها را در رو در وایستی قَرار می دادند و اَخذ به حَیا می کردند !

عَبّاس اعتمادی گفت : آقا من نمی خوام سَوارِ اون ماشین بِشَم ، دوست دارم سَوارِ اون یکی بِشَم ، اَصلاً دوست ندارم سَوارِ [ ماشینِ ] تو بِشَم ، من دوست دارم سَوارِ اون یکی بِشَم که به من فُحش بِده ! وقتی اون به من فُحش میده ، من لَذَّت می بَرم ، کیف می کنم ! ها به خُدا ، دِقَّت کردی ؟ وقتی اون راننده فُحش میده ، میگه : بی شَخصیّت ! ولی اون یکی فُحش چارواداری میده ! مَعلومِه که آدَم از اون یکی خوشِش میاد ! یعنی آدَمی که خودش شَخصیَّت داره ، این طوری فُحش میده ! اونی که خودش شَخصیَّت نداره ، اون طوری فُحش میده !

باز من فِکرَم درگیر شد که عَجَب ! آدمها از رویِ فُحش دادن هم شَخصیّت شناسی می کنند !

کتاب « نامه های شهنما / شهنامه »

مُحَمَّدیُوسُف شَهنَما ـ مهدی یاقوتیان ( 28 / 2 / 1392 )

در خاطِراتَم نوشتِه ­ام که بِهتَرین مُعَلِّمانِ من در دورِۀ راهنمایی آقای مُحَمَّدیُوسُفِ شَهنَما و در دورۀ کارشناسیِ اَرشد آقای عَلی­ اکبر غَفّاری ( خُدا رَحمَتَش کند ) بوده است .

و باز گفته­ ام که در تابستانِ همان سالها نامِه ­­ای برایم آمد که در آن یک « فَرهنگِ لُغاتِ عَمید » بود ، نامۀ بَعدی « گُزیدِه ­ای از تَرجِمۀ نَهجُ البَلاغِه » به قَلَمِ مُحَمَّد دَشتی بود ، سومین نامه « مَفاتیحُ الجِنان » بود ، چهارمی را که خودم درخواست کردم ، « قُرآن » بود و ... اَلبَتِّه اینها همه را آقای شَهنما برایم می ­فِرستاد یا می ­آوَرد . در واقِع به من می ­بَخشید . این مُعَلِّمِ عَزیز و گِرامی آن رَوِیِّۀ بَخشِشَش را هنوز دارد . هر از چَندی یک مَقالِه یا خاطِرِه برایم می ­فِرستَد تا وِبلاگِ خِطِّۀ فَریُومَد / فُرومَد پُربارتر و غَنی ­تر شود . خوشا به حالِ من که چُنین مُعَلِّمی داشته و دارم .

حالا که نِگاه می ­کنم می­ بینم آنچه را این مُعَلِّم عَزیز و نازَنین برایَم فِرستاده ، خودش یک مجموعه است که بَخشی از تاریخِ فُرومَد را در خود گُنجاندِه است . چه بهتر که در دَسترَسِ علاقِه­ مَندان قَرار گیرد . دو مَقالِۀ این مَجموعِه قَبلاً در کتابِ « اَحوالِ ابن ­یمین » و « مُکاتِبات و مُراسِلات ابن ­یمین فَریُومَدی » مُنتَشِر شده است .

مهدی یاقوتیان

کتاب « فِرومد خیلی قِشنگی »

دورۀ دانشجویی بودم ، رفتم به مدرسۀ راهنمایی حِکمَتِ فُرومَد ، آقای شَریف مُدیرِ مَدرسه بود ، اِجازه خواستم که برای دانش ­آموزان بَرنامه­ای اِجرا کنم ، با چِهرِه­ ای گُشادِه پَذیرفت . ظُهر دانش­ آموزان داخِلِ راهرو نِشسته بودند ، من برایشان کتابِ « دوستانِ جَنگلِ شاد ، نوشتۀ مُحَمَّدعلی آزادیخواه » را که شِعرگونِه بود خواندم . این کتاب را آن قَدر در دورۀ نوجوانی خوانده بودم که بیشتر آن در حافِظِه­ ام ثَبت شده است . بعد هم چند دو بیتی با گویِشِ فُرومَدی خواندم . « سَعید مُعینی » که دانش ­آموز بود ، آنچه را خوانده بودم از من گرفت ، در خانه به برادرش « علی ­اکبر مُعینی » نِشان داده بود ، علی ­اکبر همانجا به فِکرَش می ­رسد که طَبع ­آزمایی کند ، بِبِینَد می ­تواند با گویِشِ فُرومَدی شِعر بِگوید . اَشعاری که با گویشِ فُرومَدی در این دَفتَر می­ بینید حاصِلِ آن طَبع ­آزمایی است . مقداری از فَرهنگ و شُماری از واژِه های فُرومَدی ثَبت شده ، « علی ­اکبر » الآن « پزشکِ مُتخَصِّصِ بیهوشی » است ، اَشعارِ مَحَلّی او هم هوش از سَرِ بسیاری از فُرومَدیها و عَلاقه ­مَندانِ به گویِشِ مَحَلّی خُصوصاً گویشِ نیشابوری ( خُراسانی ) می­بَرد .

در تاریخ 16 / 7 / 1398 به دَعوتِ برنامۀ « شیرین بَیان » سیمایِ مَرکزِ اُستانِ سِمنان ، بَندِه با آقایِ حسن آدینِه ( عُضوِ شورایِ اسلامی وَقتِ روستا ) و دکتر مُعینی ، در این برنامه شرکت کردیم . دکتر مُعینی در گفتگو با مُجریِ بَرنامه ( دکتر ناصِر حامِدی ) گفت : « گرچه سَبزوار بینِ فُرومَد و نیشابور قَرار دارد اَمّا گویِشِ فُرومَد پَهلو به گویِشِ نیشابور می ­زند . »

از « ابویَعلی زید » که در قَرنِ پنجم از نیشابور به فَریُومَد آمده و رَحلِ اِقامَت اَفکنده و مَرقَدِ فَرزَندَش ابوالقاسم علی و نَوِه­ هایش در فَریُومَد است تا « وَجیه الدّین زَنگی فَریُومَدی » که پس از زِلزلِۀ 669 ، نیشابور را ساخته است تا « لُطف الله نیشابوری » که سالی دو سه بار به فَریُومَد می ­آمده تا با خواندَنِ اَشعارش از تَحسینِ « ابن ­یَمین فَریُومَدی » و اِحسانِ « عَلاءُالدّین مُحَمَّد وَزیر » ، برخوردار شود ، ... می ­توان پِیْ به هَمخوانی این گویِش بُرد .

من هر وَقت که از نیشابور گُذَشته ­ام و به یادِ این سُخنِ « آندره ژید » اُفتاده ­ام که : « ... و اَمّا باغهایِ نیشابور ! دریغا که من آنها را نخواهم دید . » با خود گُفته ­ام : « خوشا به حالِ من که کوچه ­باغهایِ نیشابور را می ­بینم ! » دکتر مُحَمَّدرضا شَفیعی کَدکَنی ، شاعرِ « کوچه باغهایِ نیشابور » می ­گوید :

برای بازسازی اين نيشابور ، بايد جان کَند . با شعارهای روزنامه ‌نويسان و فَرمايشاتِ خَطيبانِ حِرفه ‌ای ، هيچ کاری نمی ‌تَوان اَنجام داد. بايد جان کَند و هر پاره ­ای از اين موجوديّت را ، با هر وَسيله­ ای که اِمکان­پَذ­ير است ، به دَست آوَرد و بَررَسی کرد و شناخت ؛ دُرُست مانندِ قَدَحی بُلورين از ميراثِ نياکانِ تو که بر سَنگ شِکَستِه است و هر پاره‌ ای از آن در گوشِه ‌ای اُفتاده و تو می‌ خواهی اَجزایِ پَراکَندۀ آن قَدَحِ شِکَستِه را با کيميایِ عِشق ، به هم جوش دهی و آن را از نو بيافَرينی . تا اين قَدَح کامِل شود ، به تَمامِ ذَرّاتِ گُمشُدِۀ آن نياز داری .

( تاریخِ نیشابور ـ به تصحيح ؛ دکتر مُحَمَّدرضا شَفیعی کَدکَنی )

اَشعارِ بَخشِ اَوّلِ این دَفتر با گویشِ فُرومَدی می­ تواند یکی از همان قَدَحهای شِکَستِه ­ای باشد که به هم جوش خورده است و بخشِ دوم هم ، گر چه با گویشِ فُرومَدی نیست .

تَصحیح و توضیحِ این دَفتر با اینجانب بوده و شاید تَشویق به نَشرِ این اَشعار هم ! اَلبَتِّه بعضی از این اَشعار قَبلاً در تارنَمایِ « خِطِّۀ فَریُومَد / فُرومَد » منتشر شده و با استقبالِ مُخاطَبان مُواجِه شده است . مهدی یاقوتیان

سُخنی با هیئت اُمنایِ حُسینیّه

هیئتِ اُمنا یعنی ؛ جَمعی از مَردُم که در کاری اَمینِ مَردُم هستند ، یعنی ؛ اگر مَردُم پولی به آنها می­ دهند ، پولِ مَردُم را به نَفعِ شَخصی هَزینه نمی ­کنند ، یا سادِه­ تر اینکه پولِ مَردُم را نمی ­خورند ، مَرحَلۀ بعد اینکه پولِ مَردُم را هَدَر نمی ­دهند ! اِسراف نمی ­کنند ، در جایی که نباید ، هَزینه نمی ­کنند .

چند وَقت پیش من می­ خواستم از مسجدِ قاضی عَکس بگیرم ، دَربِ حَیاطِ مسجد بَسته بود ، دیوارِ حَیاط هم بُلَند بود . یعنی اگر به جای این دیوارِ احتمالاً دو متری ، یک مِترِ آن نَردِه بود ، من راحَت از فَضای بیرونی مسجد عَکس می ­گرفتم . پیگیری کردم تا یکی کلید آورد و دَربِ حَیاطِ مسجد و بَعد هم دَربِ داخِلی مسجد را باز کرد .

پُرسیدم : چِرا باید حَیاطِ مسجد چُنین دَربِ و دیواری داشته باشد ؟ نَردِه داشته باشد که دِلبازتر است ؟! به قولِ ما فُرومَدیها « دِلوَشُد دَرَه » یعنی دِلِ آدَم وا می ­شود ! این کَلَمۀ « دِلوَشُد » مرا به یادِ « سامَرّاء » می ­اَندازد ! که می ­گویند : خُلاصِۀ « سُرَّ مَن رأی » است . یعنی شاد و مَسرور شد کَسی که آن را دید .

پاسُخ شنیدم که : این دَرب و دیوار کارِ هیئَت اُمنایی است که گوش به حَرفِ دیگران نمی­ دهند ! بعد گفتند : نِگاه کنید ؛ تازه می ­خواهند جُلُوِ حُسینیّه را هم مُسَقَّف کنند ! من دِقَّت نکرده بودم ! راست می ­گوید ! چِرا ستون کاشته ­اند ؟!

آقای هیئَتِ اُمنا ! وقتی حَیاط را مُسَقَّف کردی ، مَردُمی که برای مَراسم بیرون می­ آیند کُجا بایستند ؟ این میدانگاه را هم که جَدول کرده ­اید تا فَضایِ سبز کنید ! این فَضایِ سَبز هم که نباشد جا کم است و آنجا هم مُسَقَّف نباشد باز جا کم است .

من یک شَب در مُحَرَّم آنجا بودم ، دستۀ سینه ­زَنی کوچۀ پشند به عُنوانِ مِهمان آمده بود ، مردم هم به اِستقبال مهمانان از حُسینیّه بیرون آمده بودند ، جا کم بود و مَردُم در فِشار و آزار !

هیئَتِ ابوالفَضلی را که در مُفتاباد دیده­ اید از دو طَرف ( شُمال و جُنوب ) حَیاط دارد .

حُسینیۀ کوچۀ پشند را که دیده­ اید حَیاطی به وُسعَتِ خودِ حُسینیّه دارد .

حُسینیۀ کوچۀ جِنان را که دیده ­اید ، به دِرازای حُسینیه در بیرون مَحوَطه دارد و تازِگی جُلُوِ آشپَزخانه را هم وُسعَت داده ­اند که صَحنِ بُزرگی شده است .

مَحوَطه و صَحنِ حَیاط به فَراخورِ مسجِد و حُسینیّه ، لازم است ، گاهی اَفراد دوست دارند در فَضایِ آزاد باشند ، گاهی اَفراد مِثلِ دورانِ کُرونا مَجبورند در فَضایِ آزاد باشند ، شُما چِرا با این نوعِ ساخت و ساز این فَضایِ آزاد را از بین می ­بَرید ؟!

من می ­دانم که گُفتنِ این حَرفها موجِبِ دلخوری می ­شود و بعضی از دَستِ من ناراحَت می ­شوند ، با این حال من حاضِرم که از دَستِ من ناراحت شوند ولی هَزینۀ مَردُم هَدَر نشود و ساخت و سازی که رِفاهِ مَردُم را در نَظَر ندارد اَنجام نَگیرد .

چند سالِ پیش ، شَبی به حُسینیّۀ کوچۀ بالا رفته بودم ، دو طَرحِ جالِب دیدم ، یکی اینکه خادِمان کاوِر پوشیده بودند که مُشخَّص باشند تا اَفراد راحَت ­تر به آنها مُراجِعه کنند ، یکی هم کَفشداری داشت که نَظم و نَسَقی باشد تا کَفشها گُم نشود و مَردُم راحَت باشند . واقِعاً قابلِ تَحسین بود . از اَفرادی که طَرحهایِ قابلِ تَحسین دارند ، این طَرح بَعید است !

سیزده سال از آغاز به کار خطّۀ فَریُومَد / فُرومَد گُذشت !

فُرومَدیهایِ مُقیمِ مشهد معمولاً پنجشنبه شبها در حُسینیّۀ دورِ هم جَمع می ­شوند ، دُعایی می ­خوانند و چایی می­ خورند و گاهی یک سُخَنران دارند . گاهی هم که از فُرومد زائِر می­ آید مهمان دارند . گاهی جلسۀ ختم می ­گیرند و گاهی هم در جشنها مولودی خوانی دارند . به هر حال بَهانه ­ای برای جَمع شدن جور می ­شود . گویا در ماهِ رَمَضان هر شب برنامه دارند .

تا به حال من هم چند شب برایشان صُحبَت کرده ­ام البتّه بیشتر در بارۀ فُرومَد . پنجشنبه دوم اسفند هم برایشان صُحبَت کردم . مُصادِف با سیزدهمین سالگردِ آغاز به کار وبلاگ / تارنمایِ خِطّۀ فَریُومَد / فُرومَد بود . گفتم : از سه­ شنبه دوم اسفند 1390 که اوّلین مطلب را در بارۀ فُرومَد دَرج کردم تا کُنون الحمدلله هر سه ­شنبه یک مطلبی دَرج شده است ، جَمعاً حُدودِ 700 مطلب ، اگر هر مطلب به اندازۀ یک فانوس / چِراغ ­دَستی نور بدهد ، صَحنۀ جالبی است ، شما تَصَوُّر کنید ؛ در شب ، از گِدارِ کاهَک که بالا می­ روید و فُرومَد نمایان می­ شود حُدودِ 700 فانوس را می ­بینید که فُرومد را روشَن کرده است ! چه صَحنۀ زیبا و تَماشایی است . البتّه همین مطالب تا کُنون به 10 نُسخه کتاب هم تبدیل شده است . امّا امروز کتابی خَریدم با نامِ « مَقاماتِ حاتَمی » که مطلبی در بارۀ یک تاجِر فَریُومَدی به نامِ ابوالقاسم جَمال فَریُومَدی دارد که در برگَشت از شیراز با راهزَنان مُواجه شده است و آن مطلب را برایشان خواندم . مقداری هم در بارۀ کتابها شَرح دادم و یک بَحثِ مُختَصرِ قرآنی در بارۀ « بِسمِلَه » کردم . بعد هم خواستند برایشان شِعر فُرومَدی بخوانم که یکی از اَشعارِ دکتر علی ­اکبر مُعینی را از کتابِ « فُرومَد خیلی قِشِنگی » خواندم .

بعد هم یکی از دوستان مولودی در بارۀ « رُقَیّه » دُخترِ امام حُسین خواند . در اِنتها گفت : من مولودیهایی که در این باره بود را نِگاه کردم ، بیشتر آنها به ذِکرِ مُصیبَت خَتم می ­شد ! در واقِع مَحمِلی برای مُصیبت ­خوانی خودش جور کرد .

من همانجا به یادِ سیّد ابراهیم نَبَوی اُفتادم ( خُدا رحمتش کند . ) او در سَفَرنامۀ حَجَّش « سَفَر به خانۀ آزاد شده » ص 113 نوشته است : « جایی که در آن جَشن برپاست ، بر در و دیوار ولادتِ فاطمۀ زهرا (س) را تَبریک گفته ­اند . داخِل که می­ روی شِگفتی بیشتر می­ شود . یک مَدّاحِ مُحترم و عَزیز در حالِ ذِکرِ اَحوالِ حضرتِ فاطمه (س) است و بَقیع . گِریۀ حُضّار بُلَند است . هر کَلَمه از دَهانِ او صادِر می ­شود سَریعاً گِریه را به آسمان می ­بَرَد . آهسته می ­نشینم و به مَردی که کِنارِ من است می ­گویم :

ـ شَبِ شَهادتِ فاطمۀ زهرا (س) است یا شَبِ ولادتِ ایشان ؟

حَواسَش نیست ، می ­گوید :

ـ بَله ، شَبِ شَهادت فاطمه زهرا (س) است .

می ­گویم : بَله ، مُتَوَجّه شدم .

لَحظِه ­ای فِکر می ­کند و می ­گوید : نَه ، شَبِ ولادت است .

می ­پُرسم : پس چِرا عَزاداری می ­کنند ؟

غَم نَهُفته در چِهره ­اش یک لَحظِه بر طَرف می ­شود و می­ خَندد و می ­گوید :

ـ آقا ! اگر ما می ­فَهمیدیم جایِ هر چیزی کُجاست که به این وَضع دُچار نمی ­شدیم .

.......................................

زَمانِ دانشجویی هم گویا مَدّاحی هنگامِ مولودی­ خوانی برای ابوالفَضل گفته بود : چون در مجلِس ، آقای واعِظِ طَبَسی تَشریف دارند ، ذِکرِ مُصیبتی برای اَبوالفَضل بخوانم !

همان موقع ما با دکتر حُسین لُطف ­آبادی درسِ « روانشناسی رُشد » داشتیم ، یک بار گفت : من مُشاوِرِ خانواده ­های شاهِد هم هستم ، دُختر بچّۀ یکی از شُهدا مُشکل داشت و دُچارِ اَفسُردگی شَدید بود ، وقتی پیگیری کردم ، دیدم جِنازۀ پدرش را به این بَچّه نِشان داده ­اند !

من همین موضوع را با برادرم در میان گُذاشتم گفت : مُصیبت می ­خوانند که در خَرابه­ هایِ شام سرِ امام حُسین را به کودَکِ سه سالۀ امام ، نِشان داده­ اند و آن کودک دِق کرده است ! به جای درس گرفتن از این مُصیبَت ، خودشان مُصیبَت به وجود آورده و دوست ، کارِ دُشمَن را اَنجام داده است !

.......................................

من فَردای آن شَب با شیخ حسن نهضتی تَماس گرفتم تا بازخوردِ حَرفهایم را بِفَهمَم و خُصوصاً که ؛ نظرِ خانمها چه بوده است ؟ آیا آنها حَرفها را شنیده ­اند و با این سیاق حَرفها مُوافقند ؟

گفت : من چیزی نشنیدم ولی یکی از خانمها با واسطه ، از مُصیبت­ خوانی در مولودی اِعتراض کرده است !

.......................................

آخر شما که می ­گویید : اَهلِ بیت گفته ­اند در شادیِ ما شاد و در غَمِ ما غَمگین باشید ! چِرا در هنگامِ شادی ، برای آنها مُصیبَت می­ خوانید ؟!

البته من یک بارِ دیگر گفته بودم : چِرا وَسَطِ دُعا مُصیبَت می ­خوانید ؟

دُعایِ کُمیل کامِل نیست ؟! می­ خواهید کامِلَش کنید ؟!

حال و حوصِلۀ ما از امام علی بیشتر است ؟! چون ایشان که عَربی می ­خوانده ، نیاز به ترجمه نداشته ، ما باید ترجمه ­اش را هم بخوانیم .

در میانِ هیچ یک از دُعاهای صَحیفۀ سجّادیّه ، مُصیبت ­خوانی نیست ! ما از امام سَجّاد عاشورایی ­تر هستیم ؟!

ای کسی که موقعِ مُصیبت­ خوانی چَشمهایَت را می ­بَندی و دَهانت را باز می ­کنی ، چِرا دِقَّت نداری که الآن موقِعِ مُصیبَت خواندن نیست ؟! مگر در کتابهای درسی دورۀ ابتدایی در داستانِ « روباه و خُروس » نخواندیم که روباه گفت : نِفرین بر دَهانی که بی ­موقِع باز شود !

و خُروس نگفت : نِفرین بر چَشمی که بی ­موقِع بَسته شود ؟!

آقای محسن نجات حُسینی در کتابِ « بر فَرازِ خَلیجِ فارس » هنگامِ نَقلِ خاطراتِ کودکی ­اش می ­گوید : قَرار بود من در جَشنِ نیمۀ شَعبان یک خُطبۀ خاصّی از نَهجُ البَلاغه را که آقای عابدزاده مُشخَّص کرده بود از حِفظ بخوانم ولی وَقتی نوبَتم شد ، وَصیَّتِ آن امام را خواندم « اوصیکُم بِتَقوَی الله ... » واکُنشِ جَمعیّت و شماتَت آقای عابدزاده در آنجا خواندنی است !

بر فَرازِ خَلیجِ فارس ، خاطرات مُحسن نجات حُسینی ، نَشرِ نی ، چاپ سوم ، 1382 ، ص 28 ـ 29

داستان نشر یک مقاله در فرهنگ قومس

چند مَقاله برای فَصلنامۀ « فَرهَنگ قومِس » که از طَرَفِ اداره کُلِّ فَرهنگ و اِرشاد اسلامی اُستان سِمنان مُنتَشر می­ شود فرستادم .

ـ از « خانقاه فَریُومَد » تا « خانقاه سُلطانیّه »

ـ ذیلِ از خانقاه فَریُومَد تا خانقاه سُلطانیّه

ـ آیا فُرومَد ، فارمَد است ؟

ـ فَریُومَد چه چیز نیست ؟

ـ بَحرآباد در نَزدیکی سِمنان نیست .

ـ عَلاءُ الدّین مُحَمَّد ؟

ـ فُرومَد در آثارِ دکتر شَریعتی [ بخشی از آن را در کتابِ « اَحوالِ ابن ­یَمین » آوردم . ]

ـ از فُریَومَد تا خَرَقان [ در کتابِ « اَحوالِ ابن ­یَمین » آوردم . ]

ـ قُرآنیان فَریُومَدی [ در کتابِ « مُکاتِبات و مُراسِلاتِ ابن­ یَمین فَریُومَدی » آوردم . ]

این مَقالات هم به صورَتِ word و هم به صورَتِ pdf برای مَجَلِّه فرستاده شد .

از این میان فَقَط مَقالۀ « از خانقاه فَریُومَد » تا « خانقاه سُلطانیّه » در شُمارۀ 50 ـ 53 در صَفحۀ 107 تا 124 این فَصلنامه منتشر شد .

مَقالاتِ دیگَر یا مُنتَشِر نشد یا به من خَبَر ندادند که مُنتَشِر شده است .

در جَرَیان هم قَرار نگرفتم که آیا این مَجَلَّه به نویسندگانَش حَقِّ تَحریر هم می ­دهد یا نه ؟

من چند بار به صورَتِ تِلفُنی به آنها گفتم که : شما می ­توانید مَتنِ نوشتاری ( word ) مَقاله را به هر نوع فونتی / خَطّی و به هر اَندازه ­ای که می ­خواهید تَغییر دهید و نیازی به دوباره ­نویسی نیست ، اَصلاً نیازی به تایپِ مُجَدَّد نیست ، من خودم ویراستارم ، این مَقاله ویراستاری شده ، چِرا دوباره تایپ کنید ولی پاسُخ این بود که : نه ؛ ما اینجا خودمان دوباره تایپ می ­کنیم !

نَهایتاً مَقاله چاپ شد و من آن را خواندم ، دیدم فَقَط 40 غَلَط تایپی دارد !

چِرا ؟ می ­خواستید مثلِ آن کسی که آیۀ : « ... شَغَلَتْنَا اَمْوَالُنَا ... . » ، ( فَتح ، 48 / ١١ ) را « شَدُرُسنا » خواند ، اِصلاح کنید ؟!

...................................

آقای بَهاءالدّین خُرَّمشاهی در بارۀ یکی از دانشجویانِ هَمدوره­ ای ­اش نوشته است : دوستی داشتم بسیار باصَفا و پاکدِل ... که برایِ سُهولَتِ کار ، نامش را عِجالَتاً « قَصیدِه­ سَرا » می ­گُذاریم ... یک روز رفتم به مُؤسِّسۀ تایپ ، دیدم در آن گُوشِه موشِه­ ها ، جایی به او داده ­اند و آب و جارو و در بازکَردَنِ صُبحگاهی را به عُهدِۀ او گُذاشته ­اند . چون شَبها هم در مُؤَسِّسِۀ تایپ می ­خوابید و گُمان می ­کنم خودش تایپ­ کردن یاد گرفته بود و آن تِزِ چند هزار صَفحِه ­ای را تَک ­اَنگُشتی تایپ کرده بود ... سِپَس که تِزِ کَلان به پایان رسیده بود ، برای آن اَنواعِ فَهارِسِ لازم و غیرِلازم ساخته بود اَمّا دیده بود که این تِز ، بر خِلافِ بسیاری از کتابهایِ عادی ، غَلَط ­نامه ندارد . لِذا شُروع کرده بود به اینکه بسیاری از صَفَحات را بردارد و از نو تایپ کند و دَستی ­دَستی در آن غَلَط بِگُذارد و سپس از آن غَلَطها ، « غَلَط­ نامه » بِسازد که دَه پانزدَه صَفحِه ­ای بود و در آخِرِ جِلدِ آخِر آورده بود .

فَرار از َفلسفه ( زندگی خودنوشت فَرهَنگی بَهاءُالدّین خُرَّمشاهی ) ، تهران ، نشر جامی ، 1377 ، ص 137 ـ 139

...................................

یا می ­خواستید بَعدها بتوانید کتابِ « غَلَط­ نامه / دُرُستنامه » هم بنویسید ؟! حالا من این کار را در اینجا برایتان آسان می ­کنم :

مَنَقَّحِ این مَطالب در کتابِ « حَدائِق الوَثائِق » ، حَکیمُ الدّین فَریُومَدی ، به کوششِ مهدی یاقوتیان ، نَشر صالح ، چاپ اَوّل ، 1396 آمده است .

فِکر می ­کنید چون در اِداره کُلّ هستید هر کاری که دِلِتان می ­خواهد باید اَنجام دهید ؟! یا مَطلبِ عِلمی دیگران بازیچۀ دَستِ شماست ؟! اگر هم می ­خواهید بابتِ تایپ به دیگَران کُمک کنید راهِ بهتری بیابید .

جمعه بازار اَرکان

« اَرکان » روستایی است از بجنورد / خُراسانِ شُمالی . از « بجنورد » که به سَمتِ « بِش قارداش » بروی ، در میانۀ راه ، دَستِ راست ، راه را که به سَمتِ کوه کَج کُنی و دیمِه­ زارها را پُشتِ سر بِگُذاری ، « اَرکان » خودش را نِشان می­ دهد . آنجا که برسی ، می ­بینی « اَرکان » به کوه تَکیه داده است !

اگر یک صبحِ دِل ­اَنگیز در کوچه باغهای اَرکان قَدَم بزنی ، آن هنگام که چَشمِه­ سارها و پَرَندگان به تو خوشامد می ­گویند ، با خود می ­گویی : مَگَر ناصِر خُسرو قُبادیانی هم از این روستا عُبور کرده و این مَنظَره ­ها را دیده که سروده است :

هَمی تا در تَنم اَرکان و جان است

به نیکی کوشَد از من جان و اَرکان ؟!

نِگارَنده در تاریخ 17 شَهریور 1392 از نَزدیک اَرکان را دیده است .

شما هم اگر می­ خواهید « اَرکان » را از نَزدیک بِبِینید ، طوری بَرنامه ­ریزی کنید که یک روزِ جُمعِه­ آنجا باشید ، به اِصطلاح هم فال است و هم تَماشا ! هم اَرکان را می­ بینید ، هم جُمعه­ بازارش را ! آن که دیگر گُفتنی نیست ، دیدنی است !

دکتر موسی عُمرانی از دوستانِ من که چند سال در « دبیرخانۀ دینی » همکار بودیم چند عَکس و فیلم از جُمعِه ­بازارِ اَرکان برایِ من فرستاده است ، همین « خِطّۀ فَریُومَد / فُرومَد » موجِب شد که آقای عُمرانی هم به اَرکان ­شناسی مُشتاق­ تر شود و پایۀ وبلاگِ اَرکان­ شناسی را بِنَهد .

اَرکان گُهر است و ما نِگاریم همه

وز قَرن به قَرن یادگاریم همه

ناصِر خُسرو قُبادیانی

جمعه بازار دائمی ارکان

معرّفی جمعه بازار ارکان

معرّفی قهوه خانه و کافه کتاب

پاسُخ به مسئول کتابخانه و عُضو شورا

برای مطلبِ قبلی مسئول محترم کتابخانه و عُضو شورایِ فُرومَد نوشته بود :

سلام

اوّلا اینکه تعدادِ پاکتها کم بود و در چاپ و تهیّۀ پاکَت مُحاسبه اشتباه داشتیم و برای تَعدادی از مِهمانان از پاکَتِ معمولی استفاده کردیم ، بَنده میخواستم نمونه­ ای برای خودم به یادگار از مَراسم نگه دارم ولی آن را هم به یکی از مهمانان دادم ، انتظار می ‌رفت شما هم آبروداری می ‌کردید و درخواستِ شَخصی را در فَضای مَجازی مطرح نمی ­کردید .

و اینکه یک پاکتِ خالی ارزشِ آن را ندارد که به عُنوانِ گِلایه از شورا در گُروهِ دوستدارانِ کتاب از طرفِ پَژوهشگر و نویسنده مَطرح شود .

بهادری

.......................................................

پاسخ آن :

سلام بر شما

من این درخواست را پارسال ، چند روز بعد از پایانِ هَمایش ، هم از شما و هم از رئیسِ شورا داشتم ، هر دو پاسخِ مُثبت دادید ، صُحبَت از تمام شُدنِ پاکتها نبود ! تازه متوجّه شدید که پاکتها تَمام شده بود !

ـ تمام شد ؟ خُب ، سِفارش می ­دادید چند نسخۀ دیگر چاپ کنند ، تا نمونۀ کارِ خودمان را داشته باشیم ، یک نمونه هم در کتابخانۀ به عُنوانِ کارِ فرهنگی می­ ماند .

خودتان می ­دانید که بحثِ پاکَت فَرعِ موضوع است ، اَصلِ قَضیّه رفتارِ ناصَوابی است که اَنجام گرفته است .

وانگَهی کدام درخواستِ شَخصی ؟! هم در متن گفته شده و هم شَخصِ شما می ­دانید که من برای چه می ­خواهم .

اینکه شما گُفته ­ای : « بنده میخواستم نمونه ­ای برای خودم به یادگار از مَراسم نگه دارم ... » این درخواستِ شخصی است ولی اینکه بخواهید یک نمونه برای کتابخانه نِگَه دارید ، این که درخواستِ شَخصی نیست و می ­دانید که خواستۀ من هم از این مَقوله است . یعنی من اَصلاً این پاکتها را ندیدم و حَتّی عَکس آن را نداشتم که در اینجا دَرج کنم . مگر شما به عُنوانِ عُضوِ شورا ، در جَلَسۀ فَرمانداری مَیامی که با حُضورِ مُدیر کُلِّ ارشاد و فَرماندار و امام جُمعه و ... برگُزار شد نَشنیدید که مُدیرِ کُلِّ ارشاد گفت : آقای یاقوتیان نمایندۀ ماست ، کارها را با ایشان هماهنگ کنید . این چطور هماهنگی بود که من نه از طَرّاحی پاکتها با خَبَر شدم ، نه از تَعداد و نه از نَحوۀ توزیعِ آنها ؟!

یعنی به رئیسِ شورا هم که پیشنهاد دادم : حالا که می ­خواهید یک طَرَفِ پاکَت را عَکسِ آرامگاه ابن ­یمین حَکّ کنید طرفِ دیگر را عکسِ مسجد جامِع بزنید . هنوز نمی ­دانم که آیا این کار شد یا نه ؟!

به قولِ یکی از بُزرگان ؛ برای یک کارِ اشتباه اگر هزار دَلیل بیاورید می ­شود هزار و یک اشتباه !

بفرمایید آبروداری یعنی چه ؟ به هر حال به این کارهایِ اشتباه کُجا باید پَرداخت تا نَقصها برطرف شود ؟ می ­فرمایید در گروهِ دوستدارِ کتاب ؛ طَرح نشود لابُد جایِ طرحِ آن در گروهِ شیپورِ فُرومَد است ؟!

چرا کارها به سامان نمی ­شود ؟ چون به جایِ پَذیرشِ اشتباه و عُذرخواهی و اِصلاح ، اداره کُلّ هم می­ آید همین گونه توجیه می ­کند ! با سَبُک کردنِ موضوع که ؛ یک پاکتِ خالی اَرزِشِ آن را ندارد ! مُشکِل حَلّ نمی ­شود ، ما به همان پاکتِ خالی نرسیدیم ، پاکتِ پُر پیشکشِ علاقِه ­مَندانش !

اگر بگویم : چِرا شورا به تَعدادِ مهمانها از کتابهایِ من نخرید تا به مهمانها سوغات بدهد که می ­­گویید : وقتی اداره کُلّ که بانیِ هَمایش است هَزینه نمی ­­کند شورا از کُجا بیاورد ؟!

خُب ؛ خریدِ کتاب را که از شما نخواهیم ، پاکتِ خالی را هم به شما نگوییم !

به قولِ سُهرابِ سِپِهری ، من چقدر باید نَرم و آهَسته گام بردارم که یک وقت چینی نازُکِ آبرویِ شما تَرَک برندارد ؟!

عَجَب ! عَجَب ! بعد از یک سال که من گفته ­ام : بالایِ چَشمِ شورا اَبرو است ! آبروداری نکرده ­ام !

یکی از دوستان که برای خَریدِ کتاب به دَربِ حَیاط آمد گفت : خُب ، من اگر چیزی بگویم ، فِکر می ­کنند برای غَذا و شِکَم بوده است ، خُب ، درست است که ما فُرومَدی هستیم ولی ما هم که فَقَط برای هَمایش از شاهرود به فُرومَد آمدیم ، مُجَرّدی هم آمدیم ، درگیرِ هَمایش هم بودیم ، ظُهر برای ناهار باید کُجا برویم ؟ خُب ، هَزینۀ غَذا را از ما می ­گرفتند و فِکرِ غَذایِ ما را هم می ­کردند . اگر ما به دَعوت پاسُخ ندهیم ناراحت می ­شوند که چِرا اعتنا نکردند ، خُب ، وقتی ما اعتنا می­ کنیم ، چِرا شما بی­ اعتنایی می ­کنید ؟!

می­ بینید که نَقص هست ، با نَگُفتن هم برطرف نمی ­شود ، تَکرار می ­شود .

من برای کارهای اِجرایی و هَزینۀ بَنِرها و نَصبِ بَنِرِ آرامگاه ابن­یمین و ... با شورا هَماهَنگ کردم ، اگر رئیسِ شورا هم در این مورد با من هَماهنگ می ­کرد ، اِشکالی داشت ؟ نه ، وَظیفه ­اش بود . مگر شما که در موردِ « دیوار نوشته­ ها » با من هَماهنگ کردید ، ضَرر کردید ؟! خُب ، برای طَرّاحی پاکَت و تَعدادِ آنها و ... شورا هماهنگ می ­کرد ، چه بَسا برای مُحتوایِ داخِلِ پاکَت ، شِعر مُناسبِ هر سوغاتی از دیوانِ ابن­ یمین انتخاب می ­شد . نه اینکه من نفهمیدم اَصلاً سوغاتیها چی بود ؟ مگر اَساسِ کارِ شورا بر مَشورَت نیست ؟!

شما که هم عُضو شورا هستی و هم مسئولِ کتابخانه ، چِرا داخلِ این پاکَتِ سوغاتی یک کتاب نَگُذاشتید تا کتابهایی که من چاپ کرده ­ام رویِ دَستم نَما­نَد ؟ مثلاً کتابِ « مُکاتبات و مُراسلاتِ ابن ­یمین فَریُومَدی » که برای اوّلین بار چاپ شد ، از یک بستۀ فِلفِل کَم می ­آورد ؟!

برای آقای شَهنما نانِ حَویجی و یک کتاب هدیه بُرده بودم در پاسُخ یک مَثنوی برایم فرستاده بود ، آغازِ آن چُنین است :

نانِ فِلفِل رسید ، « مَهدی­جان »

با کِتابی که بود هَمرَهِ آن

مَثَلِ فِلفِل و فُرومَدِتان

مَثَلِ زیرِه است با کِرمان

می شد چُنین کرد ، نکردید !

چرا چُنین (2)

روزِ همایش ؛ شورای اسلامی فُرومد به مهمانانِ مَدعوّ ، یک پَک سوغاتی داد ، من علاوه بر میزبان ، جُزء مهمانانِ مَدعُوّ هم بودم ، چون مقاله­ ام جُزو سه نفرِ گروه دوم بود که جایزه گرفت و برای ارائه در همایش انتخاب شده بود و در دانشگاهِ علومِ پزشکی شاهرود مقاله ­ام را در سالُن همایش ارائه کردم .

تهیّۀ 22 بَنر و ارائۀ گُزارشِ علمی برای مهمانان در برنامۀ فُرومَدگَردی و اجرایِ برنامه برای حاضران و ... هم با من بود ، چِرا با اینکه من از شورا درخواست کردم ، بعد از یک سال ، شورا از دادنِ یک پاکتِ خالی بستۀ سوغاتی که روی آن عکسِ آرامگاه ابن ­یمین حَکّ شده بود دریغ کرده است ؟!

اگر من با همان مهمانها می ­آمدم و با همانها بر می ­گشتم ، بستۀ سوغاتی به من هم داده می ­شد حالا آیا تواضُعِ من باید شما را این گونه کند ؟! شما خودتان وظیفه داشته و دارید که چند نمونه از این پاکت به من می­ دادید چون می­ دانید که اینها را برای کارهای فرهنگی نگهداری می ­کنم و در نمایشگاهی که در کتابخانه در روزِ همایش دایر بود برخی از این موارد به نمایش درآمده بود . یعنی دوست دارید برای یک چیز بی­ اَرزش از جنبۀ مادّی منّت­تان را بکشم ؟!

آن از اُستان و این از روستا !!