در روزگاری که من به مدرسۀ ابتدایی و راهنمایی می رفتم ، در فَرومَد « گلّۀ چکّانه » بود ، یعنی از مجموع گوسفندهای ( بُز + میش ) مردم ، یک گَلّه جور می شد و چویان آنها را برای چَرا به بیابان می بُرد . بعضی افراد که شُغلشان دامداری بود خودشان به تنهایی یا با شریکی دیگر ، یک گَلّه داشتند و در بهار به کوه می رفتند و همانجا چادُر می زدند ولی گلّۀ چکّانه کرایۀ این حرفها را نمی کرد ، برای یک یا دو یا ده یا دوازده گوسفند نمی شد به بیابان رفت ، این بود که مجموعا گَلّه ای جور می کردند تا یک چوپان آنها را به چَرا بِبَرد ، مُزدِ چوپان هم بر مبنایِ تَعدادِ گوسفندها بود ، گاهی هم در ماه یک روز شیرِ تمامِ گوسفندان از آنِ چوپان بود ، اگر اَلّو / عَلّو هم می کرد یعنی دَبّه در می آورد که من نمی روم یا این قیمت نمی صرفَد ، یک روز شیر در ماه را دو روز می کردند . البته چوپان هر روز یک گوسفند را برای ناهارش می دوشید . اگر گوسفندی در بیابان دو بُزغاله یا بَرّه می زایید ، یکی را چوپان به عُنوانِ شیرینی برایِ خودش برمی داشت . تابستانها گَلّه شب را در بیابان می ماند و نزدیکهایِ ظُهر به آغُل یا بیابانِ نزدیک روستا می آمد تا صاحبانِ گوسفندها بیایند و گوسفندانشان را بِدوشند .

چون گوسفندها کَم و در نتیجه شیرِ کَمی هم عایدِ صاحبانش می شد ، بعضی با هم شَریک می شدند ، ظَرفی مخصوصِ این کار در نَظر می گرفتند و چوب خَطّی که با آن میزانِ شیر را عَلامت بِزنند ، آن گاه همۀ شیر را یک نفر می بُرد که گَرم کند و سرشیر / قیماق و ماستی فَراهم آورد و ماست را داخلِ مَشک با آب هم بزند و از آن کَره بگیرد و دوغَش را در مَشک و کیسه بریزد تا قاتِق / خورش داشته باشد و اگر خواست باز از آن کَشک / قُروت دُرست کند . حالا آیا به خاطر آنکه گوسفندان چکّه چکّه جمع می شد تا گَلّه دُرست شود یا آنکه شیر را چک می کردند یا علّتی دیگر ، گَلّه چکّانه نامیده می شد .

پاییز امّا گلَّه شبها به خانه می آمد ، روزهایِ بَرفی و یَخبندان هم گَلّه به بیابان نمی رفت . باید در طویله می ماند و آذوقه می خورد ، بیده که یونجۀ خُشک به هم پیچیده و بافته شده بود یا تَرید که با کاه و آردِ جو و آب دُرست می شد و یا برگِ خُشکِ درختان ، آن وقتها در پاییز خیلیها رَهسپارِ باغ بودند تا بَرگهایِ خُشک را از زیرِ درختان و داخلِ جویها و پناهگاهها جَمع کنند . صُبح قَبل از آنکه ما به مدرسه برویم ، گوسفندها را می آوردند و کَم کَم چوپان هم می آمد ، چوپان به پایش پیتاوِه بَسته بود و کَفشی که در میانِ سَنگ و بوته و خار دَوام داشته باشد ، چوبدَستی داشت و کولِه پُشتی یا خورجینی که رویِ خَرش اَنداخته بود و داخلِ خورجین هم مقداری نَواله که با آن سَگ را به دُنبال خودش بِکشاند ، سیاه ، سیاه ، سیاه ، این صدایِ چوپان بود که سگش را فَرا می خواند ، اَندکی بعد سَگِ چوپان کِنارَش دُم می جُنباند . غُروب صاحبانِ گوسفندها کَم کَم می آمدند تا وقتی گَلّه از بیابان برمی گَردد ، گوسفندانشان را جُدا کنند و با خود بِبَرند ، البتّه گوسفندها معمولاً طَویله و آغُل خود را یاد می گرفتند ولی گاهی اِتّفاق می اُفتاد که با گوسفندانِ دیگر بُر بخورند و سَر از آغُل یا طَویله ای دیگر در بیاورند ، آن وقت باید تا پاسی از شَب دُنبالِ آن گوسفند می گَشتند . بعضی گوسفندِ غَریب را بیرون می کردند که به خانۀ صاحِبَش بِرود . گاهی گَلّه در بیابان بُر می خورد یعنی چوپان متوجّه نمی شد و قسمتی از گوسفندان از گَلّه جُدا می شد و بدونِ چوپان می رفت و نهایت قاطیِ گَلّۀ دیگری می شد ، آن وقت باید چند نَفر در پیِ یافتنِ آنها می گَشتند ، گاهی این جُستجو چند روز طول می کشید تا می فهمیدند که آن جَمعِ گوسفندان سَر از کُجا در آورده اند ، آن موقع نوبَتِ شیرینی گرفتنِ چوپانی می شد که این گوسفَندها قاطیِ گوسفندانِ او شده بود . گاهی هم گُرگ به گَلّه می زد و بعضی گوسفندان را طُعمۀ خود می کرد . می گفتند : پلَنگ مَرد است ، وقتی به گَلّه می زند یک گوسفندِ چاق و چِلّه را بَر می دارد و می رود ولی گُرگ نامَرد است ، تا بتواند گوسفندها را خَفه می کند .

گوسفَندها بسته به سِن و نِژاد و ... نامهایِ خاصّی دارند ، بُزغاله ، کولار ، بُز ، تَکّه ، بَرّه ، شیشَک ، میش ، ... اینها نامهایِ عُمومی است چون هر کَسی ممکن است برای گوسفَندِ خودش نامِ خاصّی بِگُذارد که با آن نام و صدا آشناست و صاحِبَش را می شناسد .