فَرماندار فَریُومَد

زِ مَن­ شان چون دُعا گویی سَفَر کُن

سویِ مَخدومِ نام ­آوَر گُذَر کُن

عَلاءُالدّین مُحَمَّد دین ­پَناهی

سِپِهرِ مُلک را ، تابَندِه ماهی

چُنان پاکیزه ­روی و نیک ­رای است

که گویی خواجِه عَبدُالحَقّ به جای است

هزاران بَندگی از من رسانَش

که دارَد از بَلا ، حَقّ در اَمانَش

دیوان ابن ­یمین ، ص 585

این مَخدومِ نام ­آوَر « عَلاءُالدّین مُحَمَّد بن خواجِه عَبدُالحَقّ » در کوشک ساکِن بوده ، غیر از « عَلاءُالدّین مُحَمَّد بن عِمادُالدّین مُحَمَّد » وَزیر است که مَقَرَّش در شَهرستان بوده ، جایگاهِ آنها در مِثالِ اِمروزین چُنین است :

عَلاءُالدّین مُحَمَّد بن عِمادُالدّین مُحَمَّد ، وَزیر (اُستاندارِ) خُراسان ، مَقَرّ : حِصارِ شَهرستان

عَلاءُالدّین مُحَمَّد بن خواجِه عَبدُالحَقّ ، فَرماندارِ فَریُومَد ، مَقَرّ : کوشک

عَلاءالدّین هِندو

روزی بر من شَخصی اِعتراض می­ کرد که : « عَلاءالدّین هِندو » مَردِ ظالم و عَوان است و تو او را اِرشاد می ­کنی ، این چگونه باشد ؟

گفتم : او خود مُسَلمان است ، اگر یَهودی یا تَرسایی به نزدِ من آید او را به طَریقِ حَقّ اِرشاد کنم و سَعیِ خود دَریغ ندارم تا او در سُلوکِ خود مشاهده کند که کدام دین کامل­ تر است و به اضطرارِ عَقل مُتابِعِ آن دین گردد .

مرا تحقیق شده است که این هفتاد هزار حجاب که بنده به آن مَحجوب است

ـ اگر کسی گوید که « لا اِله الّا الله و آدم رَسُولُ الله » و ریاضت کشَد دَه هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « نوح رسولُ الله » گوید بیست هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « ابراهیم رسولُ الله » گوید سی هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « موسی کَلیمُ الله » گوید چهل هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « عیسی رسولُ الله » گوید پنجاه هزار حجاب رَفع شود .

ـ و اگر « داود خلیفة الله » گوید شصد ( شصت ) هزار حجاب دیگر رَفع شود .

ـ و دَه هزار حجاب دیگر رَفع نگردد تا نگوید که « لا اِله الّا الله ، محمّد رسولُ الله » .

پس تَرسایی که پیشِ من سُلوک کند او را مَرتبه ، مَرتبه و مقام ، مقام عُبور دهم تا آنجا که در بَند شود و هر چند که جَهد کند تا آنجا رسد و چون آنجا رسیده باشد و آنچه من گُفته باشم به عینه دیده باشد او را بر سُخَنِ من اِعتماد شده باشد چون حجابی شَصتم هزار بماند او را گویم : « اگر می­ خواهی که این حجاب رَفع شود به مُحَمَّد رَسُولُ الله ایمان می ­باید آوَرد . » و در حال ایمان آرَد .

چهل مجلس ، شیخ عَلاءُ الدّولۀ سمنانی ، به اهتمام عَبدالرَّفیع حقیقت ، انتشارات اَساطیر ، چاپ اوّل ، 1379 ، ص 115 ـ 116

به نقل از نزهت القلوب

جوین ولایتی است پیش از این تابع تومان بیهق بوده و اکنون مفرد است .

قصبه فریومد شهرستان آنجاست .

و بحرآباد که مقام سعدالدّین حموی است و اروکازری و دلبند و خوراشاه از مُعظم قُرای آن ، اهلِ آن اکثر شافعی مذهب­ اند . آب این ولایت از قنوات است و هر موضعی یک دو کاریزِ معتبر دارد و محصولاتِ او از همه چیزی باشد و میوه و انگور کمتر باشد .

جاجرم از اِقلیمِ چهارم است و شهری وسط است و در حوالی آن یک دو روزه راه زهرگیاه است و بدین سبب لشکرِ بیگانه بدانجا نمی ­تواند رسید و در آن شهر قلعه­ ای است و در پای آن دو درختِ چنار ، گویند که : هر که صباحِ چهارشنبه پوستِ آن را به دندان گیرد هرگز او را دردِ دندان نباشد و بدین سبب پوستِ آن درختان را به دندان بُرده ­اند و موضعی چند از توابعِ آن است و در شهر خانه­ های به تکلّف باشد ، محصولِ آن غلّه و میوۀ فراوان باشد .

نزهت القلوب ، ص 150

لدن شهری وسط است و قریب دویست پاره دیه از توابعِ آنجاست . باغستانِ بسیار و میوۀ بی ­شمار دارد و آبِ شهر و ولایت مجموع از قنوات است و از مزارِ اَکابر تربتِ زنده پیل احمد جام آنجاست و بر آنجا عِمارتی و گُنبدی عالی ، خواجه علاءالدّین محمّد ساخته و دیگر مزارات متبرّکه بسیار است .

نزهت القلوب ، حمدالله مستوفی ، انتشارات اساطیر ، ص 154

برگی از تاریخ فریومد

علّت تأخیر درج مطلب از سه شنبه به جمعه این است که سرور بلاگفا با مشکل مواجه شده بود و اجازۀ بارگزاری نمی داد .

در خاطراتم نوشته ­ام که بهترین معلمان من در دورۀ راهنمایی آقای محمدیوسف شهنما و در دورۀ کارشناسی ارشد آقای علی اکبر غفّاری ( خدا رحمتش کند ) بوده است . و باز گفته ام که در تابستان همان سالها نامه­ ای برایم آمد که در آن یک فرهنگ لغات عمید بود ، نامۀ بعدی گُزیده ای از ترجمۀ نهج البلاغه به قلم محمّد دشتی بود ، سومین نامه مفاتیح الجنان بود ، چهارمی را که خودم درخواست کردم ، قرآن بود و ... البته اینها همه را آقای شهنما برایم می­ فرستاد یا می آورد . در واقع به من می بخشید .

این معلّم عزیز و گرامی آن رویّۀ بخششش را هنوز دارد هر از چندی یک مقاله یا خاطره برایم می فرستد تا وبلاگ خطّۀ فریومد / فرومد پربارتر و غنی تر شود . خوشا به حال من که چُنین معلّمی داشته و دارم .  

به نام خدا

 

دوست عزیز، آقای یاقوتیان.
با سلام.

 

مکاتبه در مورد مُعافی اهالی فریومد از پرداخت مالیات میوه و دام، آن هم در هفتصد سال قبل طولانی شد. در اصل مطلب که جای بحثی نبود؛ اما حواشی بر متن چربید. القصه، یادداشت کنونی (تحت عنوان «برگی از تاریخ فریومد») چکیدۀ دو نامۀ قبلی است. البته شواهد نقل‌های تاریخی را ذکر نکردم، چون مفصل و خسته‌ کننده می ‌شد. خوانندۀ علاقه مند به مسائل تاریخی در این مورد می ‌تواند به وبلاگ شما مراجعه کند؛ خوشبختانه وبلاگ شما به کشکولی می‌ ماند حاوی مطالب متنوع و در عین حال مرتب و پاکیزه.

موفق باشید
محمد یوسف شهنما
۶ مهر ۱۳۹۹

برگی از تاریخ فریومد

نامه ‌ای است که در دورۀ ایلخانی از دیوان ایالت خراسان صادر شده، و در آن حاکم این ایالت از شروع سلطنت «ارپاخان» اظهار خرسندی می ‌کند. او از اینکه در مسند حکمرانی باقی مانده، خوشحال است. از زادگاه خویش، فریومد، یاد می‌ کند و می ‌اندیشد که اهالی آن سامان را بر گردن وی و اجدادش حقی است. آن‌گاه صواب آن می ‌بیند که با توجه به خطری بالقوّه که در مناطق کوهپایه ‌ای وجود دارد (یعنی سرمازدگی درختان میوه)، اهالی را از پرداخت مالیات معاف کند.

 

منشور در یک نگاه

تاریخ صدور:

جمادی ‌الآخر سال 736 ه.ق

موضوع:

معافی مالیاتی

نوع مالیات:

مالیات بر میوه‌ها و دام‌های شیرده

مشمولین:

ارباب، رعایا و مقیمان قصبۀ فریومد

نام منشی:

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین الدین

 

نامه به انشای ابن ‌یمین است؛ اما اینکه مکتوب یا منشور به دستور چه کسی قلمی شده، نیاز به توضیحاتی دارد که در ادامه مطرح شده است:

1ـ دورۀ ایلخانی

یک دورۀ تقریباً صد ساله است که جانشینان «هلاکو» بر سرزمین ما حکومت کرده ‌اند. ابتدای حکومت سلاطین مغول، سال ۶۶۳ ه.ق و انتهای آن ۷۵۶ ه.ق بوده است.(۱) «ایلخان» یعنی پادشاه و بزرگ مستعمرات(۲)، و ایلخان لقب هلاکوخان بوده است. دورۀ ایلخانی از دوره‌ های شگفت ‌انگیز تاریخ ایران است، با پندها و عبرت‌های فراوان؛ دوره‌ ای که در آن از دل یک امپراتوری صحرانورد، دستگاه حکومتی ایرانی ‌مآب سر بر می ‌آورد.

2ـ ایلخانان ایران

ایلخانان ایران را به ایلخانان کوچک و بزرگ، مسلمان و غیرمسلمان تقسیم کرده‌ اند. از میان ایلخانان بزرگ، «غازان خان»، «سلطان محمد خدابنده» و «ابوسعید بهادر» از بقیه مشهورترند. بعد از ابوسعید، ارابۀ قدرت ایلخانان در سراشیبی سقوط قرار می ‌گیرد، مرکزیت حکومت از بین می ‌رود، مدعیان حکومت زیاد می ‌شوند، امیران برای کسب قدرت باهم رقابت می‌ کنند و ماحَصَل این دورۀ پرآشوب، حکومت ایلخانان کوچک است، که ظرف مدت بیست سال، هشت ایلخان به حکومت می‌ رسند.

3ـ ارپاخان و حکومت شش ‌ماهۀ او

ایلخانی که نام او در منشور مورد نظر ما ذکر شده، ارپاخان نام دارد. او بعد از ابوسعید به قدرت رسیده و شش ماه حکومت کرده و آن‌چنان که در تاریخ‌ها آمده، از ۱۳ ربیع‌الثانی تا ۳ شوال سال ۷۳۶ ه.ق. ارپاخان نوۀ «تولوی» است و تولوی، پسر چنگیز که نیازی به معرفی ندارد(۳). این ایلخان نگون‌بخت هنوز حکومتش قوامی نگرفته بود که یکی از مدعیان، روی به تبریز نهاد. ارپاخان در جنگ با او شکست خورده، و پس از مدتی در زنجان دستگیر و کشته شد. از نقاط روشن حکومت او، وجود «خواجه غیاث ‌الدّین محمد رشیدی» است. وی وزیری لایق، کاردان و از فضلای عصر خویش بود. متأسفانه این وزیر نیک‌خواه نیز قربانیِ این جنگ و دوران پرآشوب ارپاخانی شد(۴).

4ـ ایالت خراسان، پایتخت دوم ایلخانان

پایتخت ایلخانان، «سلطانیه»، «مراغه» و «تبریز» بوده است، ولی به «خراسان» و حکمرانی آن توجه خاصی داشته ‌اند. ابتدا هلاکو پس از استقرار بر اریکۀ سلطنت، پسر و ولیعهد خود (یعنی «اباقا») را به عنوان حکمران خراسان و مازندران تعیین کرد و به خراسان فرستاد. و این رسم، یعنی استقرار ولیعهد یا ایلخان آینده در خراسان، در میان ایلخانان برجا بود (تا زمان ابوسعید).

5ـ خاندان زنگی فریومدی

افراد این خاندان از بزرگان خراسان هستند که نسب آنها به «طاهرِ ذوالیمینین» می ‌رسد. اینان در سرتاسر دورۀ فرمانروایی مغولان (چه پیش از هلاکو، چه پس از وی)، وزیر، مستوفی، محتشم و صاحب قدرت بوده ‌اند و علاوه بر این، دانش‌ پرور و فرهنگ ‌دوست. شادروان عباس اقبال نسب ‌نامه ‌ای برای این خاندان تنظیم کرده است، که در پایان گفتار آن را آورده ‌ایم. باری، در مقطع زمانی مورد نظر ما (حکومت شش ‌ماهۀ ارپاخان)، دست کم دو تن از مشاهیر این خاندان در قید حیات و در کار حکمرانی دخیل بوده ‌اند، که جداگانه در مورد آنان صحبت خواهد شد.

6ـ علاءالدین هندو

او یکی از رجال مشهور خاندان زنگی است که در زمان حکومت سه تن از ایلخانان معروف (غازان، اولجایتو و ابوسعید)، سابقۀ وزارت و خدمت در دیوان استیفای خراسان دارد. نقل‌های تاریخی نشان می ‌دهد که این خواجه دست کم تا سال ۷۳۶ ه.ق زنده بوده است.

7ـ علاءالدین محمد

الف) چهرۀ فرهنگی

او آخرین فرد مشهور خاندان زنگی است و مردی شعردوست و ادب ‌پرور. وی ممدوح ابن ‌یمین و پدرش می ‌باشد. «عبید زاکانی» کتاب «نوادر الامثال»، و نویسنده ‌ای فریومدی کتاب «الحکمة» را به این خواجه تقدیم کرده‌ اند(۵). هم‌چنین او بنیانگذار آثار و بناهایی در مشهد مقدس و فریومد بوده است.

ب) چهرۀ سیاسی

پدر خواجه علاءالدین محمد (عماد الدین محمد)، وزیر و مستوفی مملکت خراسان بود. خواجه پس از وفات پدر خویش، به سِمَت استیفا و مقام وزارت خراسان منصوب شد. در سال ۷۲۷ ه.ق ابوسعید بهادر، «خواجه غیاث ‌الدین» را با خواجه علاءالدین محمد در منصب وزارت کل ممالک ایلخانی شریک گردانید. این وزارت شش ماه بیش‌تر طول نکشید و خواجه غیاث ‌الدین  در وزارت مستقل شد، و خواجه علاءالدین محمد مجدداً به عنوان وزارت خراسان برگزیده شد. او سال‌های متمادی مستوفی و وزیر خراسان بود و به عبارت دیگر، نیابت حکومت خراسان با وی بود.

ج) قتل یا فوت؟

خواجه علاءالدین پس از مرگ ابوسعید و قیام مدعیان متعدد، جانب «طغاتیمور خان»(۶) را گرفت. قدرت این ایلخان و خواجه محمد خیلی زود و با قیام «سربداران» مورد تهدید قرار گرفت. بعضی از نقل‌های تاریخی حکایت از آن دارد که این خواجه پس از شکست از سپاهیان سربداری به «استراباد» می ‌گریزد و در «کبودجامه» به قتل می ‌رسد (سال ۷۳۸ ه.ق). مع ‌الوصف، نام وی در حوادث سال‌های بعد (۷۳۹ و ۷۴۰ ه.ق) بارها در کتاب‌های تاریخ آمده است، و حتی دوست و همشهری او، یعنی ابن ‌یمین، تاریخ فوت او را سال ۷۴۲ ه.ق ذکر کرده است.(۷)

د) طرح یک پرسش

به راستی آیا در تاریخ ایلخانان و در زمان مورد نظر ما، دو نفر با دو نام مشابه وجود داشته ‌اند؟ یکی «خواجه علاء‌الدین محمد» از خاندان زنگی فریومدی، و دیگری «خواجه علاء‌الدین محمد» که از نسب وی اطلاعی نداریم. به همین مناسبت دکتر رودگر می ‌پرسد: اگر این دو نفر یکی هستند، چرا سال مرگشان متفاوت است؟ اگر یکی نیستند، چه نسبتی با هم دارند؟ و چگونه می ‌توان اخبار مربوط به هر کدام را از هم جدا کرد؟(۸)

8ـ مالیات

در زمان ایلخانان از صاحبان زمین، باغ و چارپایان (گوسفند، گاو، اسب، استر و شتر) مالیات گرفته می ‌شد. به معاملات و دادوستدهای بازارها نیز مالیات تعلق می ‌گرفت، که از همۀ مردم اعم از شهری و روستایی اخذ می ‌گردید. راهداران از مسافران و کاروانیان، وجوهی دریافت می ‌کرده‌اند که از آن با عنوان «باج» و «رصد» یاد شده است. بعضی از ایلخانان پا را از این هم فراتر گذاشته، و از مردم مالیات سرانه هم می ‌گرفته ‌اند. اما مالیاتی که اهالی فریومد به موجب این منشور از پرداخت آن معاف شده‌اند، عبارت است از: مالیات فواکه (میوه‌ ها) و مواشی محلوبه (دام‌های شیرده)

9ـ منشور به فرمان چه کسی نوشته شده است؟

نامه به دستور حکمران خراسان نوشته شده، ولی نام وی ذکر نشده است. از متن نامه پیداست که او قبل از به سلطنت رسیدن ارپاخان هم حاکم خراسان بوده و زادگاه او فریومد است. بعضی تصور کرده ‌اند(۹) که نامه به فرمان ایلخان (ارپاخان) نوشته شده و نتیجه گرفته‌ اند که زادگاه ارپاخان فریومد است. حال آنکه مطلقاً از منشور چنین برداشتی نمی ‌شود. گذشته از این، اصل و نسب این ایلخان کاملاً روشن است: «ارپاخان» (ارپاگاون)، پسر «اریق بوکا»، پسر «تولوی».

10ـ قصبۀ فریومد و خواجه علاءالدین محمد

شک نیست که فریومد در آن زمان از ساختار شهری برخوردار بوده است و وجود «مسجد جامع فریومد» را نشانگر یک نقطۀ شهری مهم دانسته ‌اند.(۱۰) از معانی که برای کلمۀ «قصبه» ذکر شده (کرسی ولایت، شهر کوچک، آبادی بزرگ که از چند دِه تشکیل شده باشد) نیز همین مفهوم استنباط می ‌شود. با وجود این نمی‌ توان نقش خواجه علاءالدین محمد را در عمران و آبادانی این شهر نادیده گرفت.

در زمان صدارت او، فریومد به عنوان «حاکم ‌نشین» انتخاب می ‌شود و مرکز ولایت «جوین» قرار می ‌گیرد. هم‌چنین مورخان از عمارتی به نام شهرستان خبر داده‌ اند که دارای کتابخانه، بیمارستان عمومی و تأسیسات فرهنگی دیگر بوده است. از این خواجه نامۀ دیگری نیز در دست است که طی آن، چتر حمایت خود را بر سر حافظان قرآن می ‌گستراند و آنان را از انجام تکالیف حکومتی و پرداخت‌های دیوانی معاف می‌ کند؛ تا با فراغ بال به حفظ کلام خدا مشغول شوند.(۱۱)

وجود این‌گونه قراین و اقدامات فرهنگی و عمرانی خواجه علاءالدین محمد و نیز کیا و بیایی که این وزیر در دستگاه حکومتی داشته، باعث می ‌شود که ما به این نتیجه برسیم که این منشور به فرمان خواجه صادر شده است.

آری،

به هرچه حکم کند امر آن قَدَر قدرت

زبان گشاده قضا در جوابش آری را (۱۲)

وَ لَعَلَّ الصَّوابَ کذا

 

منابع

1ـ تاریخ مفصل ایران (از صدر اسلام تا انقراض قاجاریه) - تألیف عباس اقبال آشتیانی

2ـ تاریخ ایران - تألیف اسماعیل دولت‌شاهی

3ـ دین و دولت در ایران عهد مغول، جلدهای ۱ تا ۳ - خانم دکتر شیرین بیانی

4ـ مجله یغما - شماره ۷۵ - مهر ۱۳۳۳ - مقاله مرحوم علامه قزوینی

5ـ مجله یادگار - سال پنجم - شماره ۸ و ۹ - مقاله مرحوم اقبال آشتیانی

6ـ نشریه الهیات و معارف اسلامی - شماره ۶۸ - مقاله دکتر قنبرعلی رودگر

7ـ مقالۀ «فریومد و مسجد جامع آن» - دکتر محمدابراهیم زارعی - مجله مطالعات باستان ‌شناسی - شماره ۲ - سال ۱۳۹۰

8ـ مقالۀ «سازمان اداره استیفا و نظام مالیاتی ایران در عهد ایلخانان بر اساس کتاب المرشد فی الحساب» - پژوهش‌نامۀ تاریخ تمدن اسلامی - شماره یکم - سال ۱۳۹۷

 

 توضیحات

1ـ هلاکوخان مدت 12 سال حکومت کرده است، و جانشینان وی ۹۳ سال.

2ـ سبک ‌شناسی بهار - جلد ۳ - صفحه ۹۷

3ـ به او «تولی» هم گفته می ‌شود. در ۱۰ صفر ۶۱۸ ه.ق نیشابور را فتح کرد. نیشابور یکی از شهرهای معتبر و پرجمعیت آن روزگار بوده است. تولی و خواهرش این شهر را ویران کرده و بر آن آب بستند. به قول یکی از مورخان، شهر را «عالِيَها سافِلَها» کردند.

4ـ در دورۀ ایلخانی، همۀ وزرا به استثنای یکی کشته شدند.

5ـ کتاب «الحکمة فی الادعیة و الموعظة للامة» - نوشتۀ «محمد بن علی فریومدی»

6ـ یکی از ایلخانان - حکومت از سال ۷۳۶ تا ۷۵۳ ه.ق

7ـ دیوان ابن یمین - صفحه ۵۶۹

8ـ مقالۀ خاندان زنگی فریومدی - دکتر رودگر

9ـ دیوان ابن یمین - صفحه ۷۱۵

10ـ مقالۀ «فریومد و مسجد جامع آن» - دکتر محمدابراهیم زارعی

11ـ دیوان ابن یمین - صفحه ۷۱۳

12ـ دیوان ابن یمین - صفحه ۹

پیوست

شادروان اقبال در پایان مقالۀ خود، نسب‌ نامۀخاندان زنگی را آورده که خالی از لطف و فایده نخواهد بود، و به قول خودشان: «جدولی از افراد خاندان زنگی، برای سهولت کار اهل تتبع».

دربارۀ این نسب ‌نامه، برخی توضیحات ذکر می ‌گردد:

یکم:     دکتر رودگر با توجه به آثار «محمد بن علی الناموس فریومدی»، تعداد فرزندان «وجیه‌ الدین زنگی» را شش نفر می‌ داند؛ لذا دو نفر به نسب ‌نامه اضافه می ‌شود: «بهاءالدین زکریا» و «جلال ‌الدین ابو یزید»

دوم:     سال ۷۱۹ ه.ق تاریخ فوت «وجیه ‌الدین زنگی» است، نه «عزالدین طاهر» است.

سوم:   همانطور که در متن آمده، «علاءالدین هندو» تا سال ۷۳۶ ه.ق زنده بوده است.

ذکر فاضل معنوی سعید هروی رَحمَة الله علیه

ذکر فاضل معنوی سعید هروی رَحمَة الله علیه

دولتشاه سمرقندی

زیباسخن و لطیف طبع بوده ، از اَقرانِ قاضی شمس ­الدّین طبسی بوده است و مدّاح خواجه عزّالدّین طاهر فریومدی است که در زمان سلطنت اولاد چنگیزخان وزیرِ مُلک خراسان بوده است و در شهر طوس مَسکن داشته و به روزگارِ هلاکوخان به سعی امیر ارغون آقا از وزارت عَزل شد و مبلغی مصادره داد و خواجه وجیه ­الدّین زنگی وزیر به استقلال بوده و پسر خواجه عزّالدّین طاهر است .

و سعید بسیار نازک سخن است و پوربها شاگردِ سعید است و در مدحِ خواجه عزّالدّین طاهر این قصیده سعید گوید . قصیده :

 

به جهت قطع نت با تأخیر چند روزه درج شد . 

پوربهاء جامی

پوربهاء جامی ( نیمۀ دوم قرن هفتم )

پور بهاء جامی از شُعرای معروفِ خُراسان است که خاندانِ پدری او در ولایتِ جام منصبِ قضاء داشته­ اند و او خود مدّاح خواجه وجیه الدّین زنگی بن خواجه طاهر فریومدی مستوفی خُراسان بود و در عهدی که ارغون خان حکومتِ خُراسان را داشت با خواجه به تبریز رفت و در آنجا با خواجه همام الدّین تبریزی ملاقات و مُشاعره نمود و در آنجا در دستگاه صاحبدیوان شمس الدّین جوینی داخل و از مدّاحان او گردید ، وفاتِ او بعد از سال 699 اتّفاق افتاده است .

تاریخ مغول ، تألیف عبّاس اقبال آشتیانی ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ پنجم ، 1364 ، صفحه 536

 

وجیه الدّین زنگی فریومدی (2)

قتلِ خواجه وجیه الدّین زنگی [ 685 هـ ]

و چون قاضی مَحکمۀ اَزَل به قلمِ قضا نوشته بود که خطّۀ خُراسان از اَشراف و اَعیان خالی ماند [ هم ] در تضاعیفِ این حالات به سَعایتِ اَرکانِ دولت ، مَزاجِ ایلخان بر خواجه وجیه الدّین زنگی که در مَکارمِ اخلاق و مَحاسنِ اوصاف سرآمدِ سرورانِ آفاق بود مُتغیّر شده فرمان داد تا او را بگرفتند و خواجه چون دانست که مهمِّ او خالی از صعوبتی نیست به خواصّ و مقرّبانِ پادشاه ضراعت­نامه ­ها نوشت از آن جُمله در مُفَتَّح مکتوبی که به طوغان قُهستانی اِصدار کرده بود ، در تضرّع و تشفّع مبالغه ­ها نموده این بیت درآورد : بیت

بُوَد جانا غمِ هجران تو هر باری سخت

رحم ­کُن بر من دلخسته که کار این بار است

و عاقبت او نیز به تیغِ سیاست و قَهر کُشته شد . مرقدِ صاحب دیوان و اولادِ آن جناب در چَرنداب تبریز است . و الله اعلم .

تاریخ روضۀ الصّفا ، مجلّد پنجم ، تألیف میرخواند ، تصحیح ؛ جمشید کیان­فر ، انتشارات اساطیر ، چاپ دوم ، 1385 ، ص 4165 ـ 4166

وجیه الدّین زنگی فریومدی (1)

زلزلۀ نیشابور

و در این سال [ 669 هـ ] نیشابور از زلزله خراب شده و مردم بسیار در زیر زمین و دیوار آمدند ، چُنانچه از مَعارف و متمولانِ شهر دو هزار ( 2000 ) کَس هلاک شدند و غُربا و آحاد النّاس را بر این قیاس باید کرد و یَرلیغ اباقاخان نفاذ یافت که شهرِ دیگر سازند و خواجه وجیه الدّین زنگی که وزیرِ خُراسان بود بدین خدمت مأمور گَشت و در اندک زمانی به پهلویِ شهر ویران­ شده بَلده ­ای در غایتِ معموری و آبادانی مرتّب گردانید .

تاریخ روضۀ الصّفا ، مجلّد پنجم ، تألیف میرخواند ، تصحیح ؛ جمشید کیان­فر ، انتشارات اساطیر ، چاپ دوم ، 1385 ، ص 4115

پیشنهاد هشتم . ثبت نام رزمندگان فرومدی در جنگ

کدام یک از فریومدیها در جنگها شرکت داشتند ؟ در کدام جنگها شرکت داشتند ؟ کُشته یا اَسیر یا مجروح شدند ؟ این موارد ثبت نشده ، از لا به لای تاریخ می توان برخی را فهمید ، مثلاً از متن زیر که نام بعضی فریومدیها در آن است ، معلوم می شود که بعضی فریومدیها در جنگ سر به داران کُشته شده اند .

« اولاد خواجه علاءالدّين هندو و خواجه رضى ­الدّين عبدالحقّ چنانكه پيشتر ذكر رفته در عراق شهيد شد [ ند ] و خواجه جلال ­الدّين محمود در عراق وفات يافت و خواجه جلال­ الدّين بايزيد برادر خواجه  علاءالدّين هندو به وقت توجّه خراسان در سمنان وفات يافت . و خواجه عزّالدّين ابراهيم و خواجه عمادالدّين على را سربدالان در سبزوار به قتل آوردند و شيخ على در مصر وفات يافت و اكنون از فرزندان خواجه علاءالدّين ، محمّد بن خواجه علاءالدّين هندو و از فرزندزادگان خواجه علاءالدّين ، محمّد عبدالحقّ و ركن ­الدّين خواجه و شيخ محمّد ملكشاه و خواجه علاءالدّين عبدالمطلب و شيخ على و خواجه عمادالدّين ابراهيم در حال حيات ‏اند و از فرزندان خواجه علاءالدّين چون خواجه وجيه ­الدّين زنگى و خواجه جلال­ الدّين محمود و خواجه يوسف و خواجه داود و خواجه عبداللّه طاهر هيچ كس نمانده و اولاد خواجه علاءالدّين محمّد بعد از آنكه او را در قلعه كملى كبودجامه سربدالان شهيد كردند پسران او خواجه محمّد و امير على و امير حسن طاهر و امير حسين مطهّر مانده بودند . امير على را سربدالان به قتل آوردند و خواجه محمّد و امير حسن و امير حسين وفات يافتند و از فرزند زادگان خواجه حسن و خواجه محمّد و خواجه حسين مانده و خواجه جلال­ الدّين منصور را در جنگ صدخرو سربدالان در شهور سنه ست و ثلثين و سبع مائه شهيد كردند و خواجه غياث­ الدّين هندو را نيز در سبزوار سربدالان به قتل آوردند و از فرزندان او سه پسر مانده و خواجه عزّالدّين سمنانى و خويشان ايشان خواجه عزّالدّين طاهر در كرمان وفات يافت و پسر او خواجه جلال ­الدّين يونس را عزيز مجدى به قتل آورد و پسران او على جعفر و علاءالدّوله ملازم بندگى حضرت سلطان شاه ولى خلد الله ملكه ‏اند و سلطان بايزيد در هرات است . »

از متنی دیگر معلوم می شود که ابن یمین در جنگ سر به داران به اسارت درآمده و شیخ حسن جوری کُشته شده است .

در جنگ هشت سالۀ ایران و عراق کدام فرومدیها شرکت کردند ؟ پیشنهاد می شود شورای اسلامی روستا با دعوت از شرکت کنندگان در همایشی و با استفاده از نهادهای اعزام کننده و ... این مطلب را با نام و عکس و خاطره ای به صورتِ کتابی به ثبت برساند .

امروز پنجم شهریور 1397 ( 15 ذی الحجّه 708 )

وقف نمودن عماد الدّین محمّد فریومدی خانقاه سلطانیّه را

امروز 20 اردیبهشت 1397

کُشته شدن خواجه علاء الدّین محمّد فریومدی ـ وزیر خُراسان

مزار سیّد جلال

خواجه جلال ­الدّین ابویزید واقف خانقاه فریومد است طبقِ متن واقفنامه او از شیعیان علی امیرالمؤمنین است و بر همۀ مذاهب اسلامی شفقت داشته است .

در « ذیلِ مجمع الأنساب » تحتِ عنوانِ « ذکر وزرای خراسان و اَعقابِ ایشان » آمده است : « و خواجه جلال ­الدّین بایزید برادر خواجه علاءالدّین هندو به وقتِ توجّه به خـراسـان در سمنـان وفات یافت . » ( مجمع الأنساب شبانکاره­ ای / ‏2 ، ص  326 ) مرادِ نویسنده از این واقعه ، عزیمتِ سپاهیان طغاتیمور به خراسان در 737 پس از شکست وی در برابر شیخ حسن بزرگ در تبریز است ( همان ، 309 ) بنا بر این ، جلال ­الدّین ابویزید باید در سال 737 از دنیا رفته باشد . ( مطالعاتِ اسلامی ، شمارۀ 68 ، ص 163 ـ 179 )

مدّتها بود پیگیر بودم ببینم آیا در سمنان مزار یا آرامگاهی به نامِ ایشان هست یا نه ؟ تا اینکه مزار سیّد جلال را پیدا کردم که شجره نامه ­اش معلوم نیست یحتمل که این آرامگاه مربوط به ایشان باشد .

پُل آب روشن

پُل آب روشن كه سرحدّ بيهق است .

چون امير ارغون ­شاه و امير عبدالله مولاى سبب آنكه بى‏ اجازت مراجعت كرده بودند منهيان به عراق فرستاده بودند مراجعت نموده خبرِ مُنهزم شدنِ لشكر بديشان رسانيدند ايشان فرصت يافته پيشباز رفتند پادشاه طغاتيمور و امير شيخ على و اُمراى ديگر از بسطام به طرفِ كالپوش و سمنغان و جَرمقان روانه شدند و خواجه علاءالدّين محمّد و امير توروت و برادرش اميرحاجى و پسرعمّ او امير موسى جاندار و اُمراى ديگر به طرفِ فريومد توجّه نمودند در حدودِ سمنغان ، امير ارغون ­شاه و امير على ميكائيل و هزارچه سونج به پادشاه و امير شيخ على رسيدند پادشاه را گرفتند و امير شيخ على را به قتل آوردند و آن در شهور سنۀ ست و ثلثين و سبع مائه .

و امير راى ملك را نيز كه در يورت گذاشته بودند به قتل آوردند و با كلات نشستند و پادشاه را با خود بردند . و از اين جانب عبدالله مولاى به پل آب روشن كه سرحدّ بيهق است با اُمرا و خواجه علاءالدّين محمّد رسيد و همه جماعت را گرفته به قُهستان بُرد و امير توروت و اميرحاجى و اميرموسى جاندار را كه با او قرابتى داشتند اجازت داد و خواجه علاءالدّين محمّد را چندگاه محبوس داشت . بعد از آن مقرّر كردند كه قلعۀ طبس را كه مدّتى مديد است كه در تصرّفِ آبا و اجداد وزراى خراسان بود و اُمرا را در آن مدخل نه ، به كوتوالان امير عبدالله سپارند .

بر اين جمله مقرّر كردند و وصلتى ساختند و او را به مقامِ خود به فريومد فرستادند و بعد از آن چون خبرِ كُشتنِ امير شيخ­ على و گرفتنِ پادشاه طغاتيمور به عراق رسيد امير شيخ حسن بزرگ ، امير شيخ محمّد مولايد را به اميرى خراسان تعيين فرمود و خواجه جلال ­الدّين محمود را به وزارت و نوّاب امير حياطغا ملازم ايشان بودند ، در جمادى الاولى سنۀ ثمان و ثلثين و سبع مائه و حُكم يرليغ نافذ شد كه امير عبدالله مولاى مددكارِ امير شيخ محمّد مولايد باشد و خراسان را ضبط نمايند .

مجمع الانساب شبانکاره ­ای ، مجلّد 2 ، ص 309

ترجمۀ فرج بعد الشّدة

كتابهايي كه بايد براي شناساندنِ فريومد / فرومد و ترويج فرهنگِ اين ديار باز نشر شوند بدين قرار است :

ـ كتابهايي كه فريومديها / فرومديها نوشته اند . مانندِ ديوان ابن يمين ، تحفۀ جلاليه و ...

ـ كتابهايي كه در فريومد نوشته شده است . مانندِ التلخيص في التّفسير ، شرحِ تصريفِ عزّي و ...

ـ كتابهايي كه دربارۀ فريومد نوشته شده است . مانندِ بسياري از پايان نامه ها ، قسمتي از تاريخ بيهق و ...

ـ كتابهايي كه به فرومديها تقديم شده است . مانندِ نوادر الامثالِ عُبيد زاكاني و ترجمۀ فرج بعد الشّدة و ...

 

ترجمۀ فرج بعد از شدّت ، جلدِ 1 ، محسن بن علي تنوخي ، مترجم : حسين بن اَسعد دهستاني ، مصحّح : اسماعيل حاكمي ، ناشر : بنيادِ فرهنگ ايران ، 1355 ، صفحه 14 ـ 19

نخستين بار سديد الدّين  محمّد بن محمّد عوفى كتابِ ( الفرج بعد الشّدة ) تأليفِ قاضى تنوخى را به پارسى در آورد ، و در اين ‌باره در بابِ هفتم از قسم چهارم جوامع الحكايات گفته است : « و قاضى محسن تنوخى كتاب الفرج بعد الشّدة را تأليف كرده است اندر اين معنى و آن كتابى مرغوب است و مؤلّف ( يعنى عوفى ) آن كتاب را به لغتِ پارسى ترجمه كرده است و بيشترِ حكايات در اين مجموع مسطور است » . همچُنان كه عوفى خود گفته است بيشتر حكاياتِ الفرج بعد الشّدة در جوامع الحكايات نقل شده ولى متأسّفانه آن ترجمۀ او بالاستقلال باقى نمانده است .

( هِرمان اِته ) در فهرست نامۀ خود حَدس زده است كه ترجمۀ حسين بن اسعد مقدّم بر ترجمۀ عوفى است .

از مقدّمۀ ترجمۀ حسين بن اَسعد چُنين بر مى ‌آيد كه وى زمانى كه منشى مخصوصِ عزّالدّين بن طاهر زنگى الفريومدى كه از جانبِ امير ارغوان به حُكمرانى خراسان منصوب شده بود اين كتاب را ترجمه و به وى اهدا كرده است ( بينِ سالهاى  ۶۵١  و  ۶۶٠  هجرى ) .

با وصفِ اين مسلّم است كه حسين بن اسعد حدّ اقلّ سى سال بعد از عوفى فرج بعد الشّدة را ترجمه كرده است .

دهستانى دومين كسى است كه كتابِ مذكور را به پارسى در آورد . وى كتابِ خود را ( جامع الحكايات ) ناميد و همچُنان كه اشاره شد اين ترجمه را به عزّ الدّين طاهر بن زنگى فريومدى تقديم داشته ، و بعد از شرح مستوفایى كه دربارۀ ( دستور اعظم صاحب السّيف و القلم ... طاهر بن زنگى الفريومدى ) داده نوشته است كه چون اهلِ زمانۀ او كه به شدّت و بلا مبتلى بودند در كِنَفِ عنايت و حمايتِ وزيرِ مذكور از مصائب نجات يافته به دولت و فراغت و آسايش رسيده ‌اند ، راى ارباب و اصحابِ هنر بر آن قرار گرفت تا مجموعه ‌اى از نظم و نثر پرداخته گردد « تا در مستقبلِ روزگار كسانى كه به مِحنتى و شدّتى گذشته وقوف يابند وثوق ايشان به كَرَمِ ايزد ـ سُبحانَهُ و تعالى ـ در اميدِ گُشايشِ آن شدّت مضاعف شود » .

پس به اتّفاق تأليفِ چُنين كتابى را به ( حسين بن اسعد بن الحسين الدهستانى المؤيّدى ) حوالت كردند و او براى تهيۀ مطالبى كه شايستۀ چُنين تأليفى باشد مدّتى رنج بُرد تا در اثناى اين جستجو بر مجموعه ‌اى به لغتِ عرب تصنيف ابوالحسن على بن محمّد المداينى كه مجموعاً از پنج ورق بيش نبود دست يافت ، موضوع آن كتاب احوالِ كسانى بود كه « به شدّت و بلايى مبتلى بوده‌ اند و بعد از آن ، آن غم به شادمانى و آن سختى به آسانى بَدَل گشته است » ، و اسم آن مجموعه ( الفَرَجُ بعدَ الشّدةِ و الضّيقَةِ ) بود ،

و علاوه بر اين به كتابهاى متفرّق ديگرى كه داراى مطالبى از همين قبيل بود مراجعه و حكاياتى بر آن اضافه كرد ، و آنچه از كُتبِ متفرّقه در تواريخ يافت با اشعارى كه در آنها بود به فارسى نَقل كرد و از خود نيز ابياتى بر آنها افزود و در آخِر هر حكايت نيز نتيجه ‌اى را كه از آن به دست مى ‌آمد اضافه كرد و اشعارِ عربيّه و فارسى از گفته‌ هاى خود ملايم آن فصل ثبت كرد و اين مجموعه را « جامع الحكايات فى ترجمة الفرج بعد الشّدة و الضّيقة نام نهاد . »

از گفتارِ دهستانى چُنين بر مى ‌آيد كه يا او به كتابِ قاضى تنوخى دست نيافت و يا همان كتاب را كه تنها ( پنج ورق ) از آن را يافته بود به ابوالحسن المدائنى نسبت داد و سپس از كُتبِ متفرّق ديگر حكاياتى را در همان زمينه بر مطالبِ پنج ورقِ مذكور افزود .

 به نظرِ استادِ دانشمند جنابِ آقاى دكتر ذبيح الله صفا :

از ميانِ اين « كُتبِ متفرّقه » يكى بايد همان ترجمۀ پارسى نورالدّين ( سديد الدّين ) محمّد عوفى از الفرج بعد الشّدة باشد كه على الظّاهر دهستانى قسمتهايى از آن را برداشته و به كتابِ خود آورده و حقيقتِ حال را از خواننده پنهان داشته است .  

شادروان ملك الشّعراى بهار مى ‌نويسد :  

« تأليفِ ديگر او ( عوفى ) ترجمۀ كتابِ الفرج بعد الشّدة است تأليفِ قاضى محسن تنوخى كه قسمتى از آن را مؤلّف جوامع الحكايات در بابِ هفتم از قسمِ چهارم و سايرِ ابواب آورده است ولى نسخۀ آن كتاب هنوز به نظرِ حقير نرسيده است و گُمان دارم در تهران در يكى از كتابخانه ‌هاى شخصى موجود باشد ، و درست معلوم نيست كتاب الفرجُ بعد الشّدة كه به پارسى موجود مى ‌باشد و مترجمِ آن حسين بن اسعد بن الحسين المؤيّدى ـ الدهستانى است انتحالِ آن كتاب است يا ترجمه اي است جداگانه ؟ »

شادروان استاد سعيد نفيسى نوشته است :

« اين حسين بن اسعد كه در نسخه‌ هاى خطّى ترجمۀ او نسبش را الويزى نوشته‌ اند و در چاپ آن را به ( المؤيّدى ) تحريف كرده ‌اند پيداست كه از مردم الويز دهى بوده است كه هنوز در شهريار معروف است و كتابِ فرج بعد الشّدة قاضى ابوعلى محسن بن على تنوخى را در حدودِ  ۶٧٠  هجرى به فارسى ترجمه كرده و در اين ترجمه گاهى از اين عبارت پردازيها دارد » .  

متنِ عربى فرج بعد الشّدة مجموعه ‌اى از داستان است در چهارده باب با عناوينِ مختلف كه همه بر محورِ اصلى فرج پس از شدّت قرار گرفته است . قبل از قاضى تنوخى ، ابوالحسن على بن محمّد مداينى كتابى در پنج يا شش صفحه براى گُشايش و فرج و رهایى بندگانِ خدا از چنگالِ همّ و غمّ ـ در احوال و اخبارِ كسانى كه به سختى مبتلا بودند و در آخِر به راحت رسيدند جمع آورد و نام آن را ( فرج بعد الشّدة و الضّيق ) نهاد .

همچُنين محمّد بن ابى ­الدّنيا به جمعِ اخبار و احاديث در توكّل و صبر بر بلا و مواظبت بر دعا و نظایرِ آن همّت گماشت و بيست صفحه از اين دست گِرد آورد . كارِ بزرگ تنوخى در فرج بعد الشّدة گردآورى داستانهاى تاريخى است . او در اين داستانها جزئياتِ دورۀ زوالِ خلافتِ عبّاسى را براى ما به شيرينى تمام مجسّم مى ‌سازد و خصوصيّاتِ اجتماعِ زمانِ خود را كه لبريز از كينه ، حسادت و نمك ­نشناسى و ناسپاسى است نقّاشى مى ‌كند .   

صحنۀ وقوعِ بيشتر حوادث ، بغداد ، كوفه ، بصره ، اهواز و مراكزِ مهمّ ديگر است . در فاصلۀ سى و اند سال دو ترجمه از ( فرج بعد الشّدة ) به فارسى به تحرير در آمد كه ؛

اوّلى متعلّق به سديد الدّين محمّد عوفى است ( در تاريخ  ۶٢١  هجرى ) ،

و دومى منسوب به حسين بن اسعد الدّهستانى المؤيّدى ( بين سالهاى  ۶۵١  ـ  ۶۶٠  هجرى ) .

از ترجمۀ عوفى هنوز نسخۀ كامل و مرتّبى به دست نيامده است .

مرحومِ قزوينى مى ‌نويسد : « معلوم نيست ترجمۀ كتاب الفرج بعد الشّدة حسين بن اسعد بن الحسين الدّهستانى كه امروز در دست است مقدّم يا مؤخّر بر ترجمۀ نويسنده العوفى باشد چون به طورِ قطع نمى ‌توان گفت كه حسين بن اَسعد در چه زمانى مى ‌زيسته است » .

هِرمان اِته در كتابِ ( تاريخ ادبيّات فارسى ) خود آورده است :

« قديم‌ ترين اين نوع ( داستانها ) همانا « كتاب الفرج بعد الشّدة » است كه آن را حسين بن اسعد دهستانى از ( فرج ) عربى العباره تأليفِ ابوعلى المحسن ملقّب به قاضى التّنوخى ( متوفّى  ٣٨۴  هجرى ) به فارسى نقل كرد و به نامِ وزير عزّالدّين طاهر بن زنگى فريومدى ( جوارِ سبزوار ) كرد . عزّالدّين طاهر همان است كه بعد از وقوعِ جنگهایى موطنِ خود را سكونت و اَمان بخشيده بود .

اتّحاف اين كتاب به نامِ وزيرِ مذكور اواسطِ قرنِ ششم هجرى به عمل آمد و آن مركّب از  ١٣  فصل با منتخباتِ فراوانى است از حكايات . تحريرِ جديدى از آن كتاب يا شايد ترجمۀ جديدى از اصلِ عربى ـ به امرِ ناصرالدّين قباجه سلطانِ سِند (  ١٢٢٨ - ١٢١٠  هجرى ) از طرفِ ناشناسى تهيّه شده . به زعمِ بعضيها محمّد عوفى مؤلّف تذكرۀ لُباب الالباب هم در زمانِ حكومتِ او بود چُنانكه آن كتاب را به نامِ عين الملك حسين الاشعرى وزيرِ او كرد .

اثرى ديگر كه به مثابۀ لاحقه ‌اى به كتابِ مزبور است و ظاهراً اصل آن از منابعِ هندى است كتابي است به نام ( گُشايشنامه ) كه با همكارى خواجه راجگران و بكران خايث ( در  ١١٠١  هجرى ) تأليف يافته و به حُكمِ نسخۀ موجود در اينديا افيس ( شمارۀ  ٢٠٧٧  ) حاوى هفت حكايت است كه با شيوۀ بليغ نوشته شده ، ولى نسخۀ موزۀ بريتانى ( ضميمۀ  ٢۵  /  ٨٣٩  ) فقط شش حكايت دارد » .

مرحومِ نظام الدّين دو نسخۀ خطّى از قسمتِ آخِر ترجمۀ عوفى را كه در كتابخانۀ ( اينديا افيس ) موجود است ديده و ضمنِ شرح و تفصيل از اين دو قسمت مى‌نويسد : « عوفى در  ۶٢١  كه در كنبايت بر مسندِ قضا نشسته بود اين كتاب را به نام مَلِك ناصرالدّين قباجه ترجمه كرد » .

ترجمۀ حسين بن اسعد دهستانى مرتّب و كامل به ما رسيده است . هرچند تا كنون ترجمۀ عوفى به صورتِ مستقلّ و مرتّبى به دست نيامده امّا به طورِ تقريب سه چهارم از آن در جوامع الحكايات و در فصولِ آن زيرِ عناوينِ متعدّد و مختلف آزادانه و بدونِ توجّه به طرحِ تنوخى پَراكنده شده است و از آن در قِسمِ اوّل شش داستان ، در قِسمِ دوم دوازده داستان در قِسمِ سوم هفت داستان ، و در قِسمِ چهارم شصت و دو داستان آمده ، و متعاقبِ آنها داستانهاى ديگرى هم به مناسبت از سايرِ مآخذ نقل شده .

نوادر الامثال

 هدیۀ « نَوادِرَ الأمثال » به « خواجه علاء الدّين محمّد فریومدی »وزيرِ خراسان

  

 [ بسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ]

اَلحَمدُ لِلهِ المُنَزَّهِ مِنَ الأَندادِ وَ الأمثالِ ، اَلمُتَفَرِّدِ بالقُدرَۀِ وَ الجَلالِ ، وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِ الأنبیاءِ وَ اَشرَفِهِم مُحَمَّدٍ المُصَطَفی وَ آلِهِ وَ اَحِبّائِهِ ما تَوَالَتِ الأیّامُ وَ اللیالی .

امّا بَعدُ ، یَقولُ اَضعَفُ عِبادِ اللهِ تَعالی وَ اَظلَمُهُم عَلی نَفسِهِ عُبَید اللهِ الزّاکانی بَلَغَهُ اللهُ اِلَی الأمانی وَ الآمال : لا بُدَّ لِذویِ الفَضلِ وَ الافضال اَن یَعلَموا وَ یَسمَعوا اَقوالَ الأنبیاءِ وَ الحُکَماءِ وَ الأشعارَ وَ الأمثالَ لِتَکمیلِ عِلمِهِم وَ تَتمیمِ فَضلِهِم .

فَاَردتُ اَن اَکتُبَ مُختَصَراً فی هَذا البابِ ، فَالتَقَطتُ وَ انتَخَبتُ مِنَ الکُتُبِ وَ اَقاویلِ السَّلَفِ هَذا المُوجَزَ ، وَ هُوَ مُشتَمِلٌ عَلی ما یَجرِی مَجرَی الأمثالِ مَن غُرَرِ اَقوالِ الأنبیاءِ وَ الحُکَماءِ وَ مِلَحِ الشُّعراءِ وَ الظُّرَفاءِ فی کُلِّ بابٍ ، وَ صَنَّفتُهُ وَ سَمَّیتُهُ « نَوادِرَ الأمثال » .

وَ مَطمَحُ نَظَرَی فی ذلِکَ التّألیفِ اَن یُجَدَّدَ ذکری فی عالی جنابِ المَخدوم صاحِبِ القِرانِ الأعدَلِ الأعظَمِ مُستَخدِمِ اَربابِ السَّيفِ وَ القَلَمِ . مَلِك الوُزَراءِ فِى العالَمِ کَفیلِ مَصالحِ اَطوارِ الاُمَم اِفتخارِ صَنادیدِ العَرَبِ وَ العَجَمِ ذی هِمَّةِ مَلَکِیَّةِ الّذی جَنابُهُ کَعبَةُ الآمالِ وَ عَتَبَةُ الاقبالِ . وَ کَلَّ عَن [ وَصفِ ] مَحاسِنِ شِیَمِهِ اَسِنّةُ الأقلامِ وَ افتَقَرَ عَن شَرحِ مَعالیهِ وَ اَیادیهِ ، اَلسِنَةُالأیّامِ وَ اللَیالی : 

اَبـکـــــی خَصـمَـــهُ وَ اَضـحَــت دَولَـتُــهُ .......... بالصّیـفِ وَ القَـلَـمِ ، الضَّحــوکُ البـاکـی

وَ فیهــا الــدُّرُّ  وَ المَــرجــانُ ، فَلِاَجــوِدِهِ .......... لَخُضنا فی البَحرِ وَ الأفلاکِ ؛ عَلاء الحَقّ

وَ الدّين محمّد عَضُد السَّلاطين وَ مُغيث المَظلومينَ وَ المَلهوفينَ اَعلَى اللّهُ تَعالى شَأنَهُ وَ اَعَزَّ اَنصارَهُ وَ اَعوانَهُ وَ بَلَّغَهُ اَبعَدَ غایاتِ العِزِّ وَ الاقبالِ وَ مَلَّکَهُ اَزِمّة امورِ الأقالیم کَما مَلَّکَهُ اللهُ الفضلَ و الاقبالَ .

 وَ بادَرتُ بالجُرأةِ ؛ وَ هَذهِ واثِقاً بکَرَمِهِ لِأنَّ الغَریمَ کَریمٌ . وَ سَبَبُ الاختصارِ واضحٌ لِأنَّ تُحفَةَ الفَقیرِ حَقیرٌ ، کَما قیلَ : « اِنَّ الهَدایا عَلی مِقدارِ مُهدیها » .

اَللّهُمَّ أسبغ ظِلَّهُ عَلی مَفارِقِ الخَواصِّ وَ العَوامِّ وَ اجعَل اَیادِیَهُ ذُخرَ الأیّام بِحَقِّ سَیّدنا مُحَمَّدٍ ـ عَلَیهِ الصَّلَواتُ وَ السَّلامُ وَ التَّحیَّةُ وَ الاکرامُ ـ وَ أولادِهِ المَعصومینَ العِظام وَ أحِبّائهِ المُتّقینَ الکِرام .

 

سپاس خداوندی راست که از ضِدّ و مِثل پاک و منزّه است و به قدرت و جلال یگانه . و درود بر سَرورِ پیامبران و شریف ­ترینِ ایشان محمّد مصطفی و دودمانِ او و دوستانش تا زمانی که روزان و شَبان پشتِ سَرِ هم می­ آیند .

امّا بعد ، چُنین گوید ناتوان ­ترین بندگانِ خدای تعالی و ستمکارترینِ ایشان بر جانِ خویش عُبَید اللهِ زاکانی ـ که خدایش به آرزوها و تاسه ­ها برساند که : خداوندانِ فضل و افضال را لازم است که سخنانِ پیامبران و حکیمان و أشعار و أمثال را جهتِ کامل ساختنِ علم و تمام کردنِ فضلی خود بدانند و بشنَوند .

پس خواستم تا در این باب مختصری بنویسم . از این روی از کتابها و گفته­ های پیشینیان این وجیزه را برگُزیدم و آن را مُشتَمَل بر آنچه جاریِ مَجرایِ أمثال است از سخنانِ برگُزیدۀ پیامبران و و حَکیمان و سخنانِ نَمکینِ شاعران و ظریفان در هر بابی و آن را تصنیف کردم و « نَوادِرُ الأمثال » نامیدم . 

و مقصود و نظرِ من در این تألیف آن بود که یادِ من در عالی جنابِ مَخدوم صاحب قِرانِ عادلِ بزرگوار و به خدمت گُمارندۀ خداوندانِ شمشیر و خامه ، پادشاهِ وزیران در عالَم و کفیلِ مَصالحِ اَطوارِ اُمّتها و افتخارِ بزرگانِ تازی و پارسی علاء الحَقّ و الدّین مُحَمَّد ... تازه گردد . آن که خداوندِ همّت مَلَکی است و پیشگاهش کعبۀ آمال و عَتَبَۀ اقبال است . و از [ بیانِ ] مَحاسنِ اخلاقِ او نوک خامه ­ها وامانده است و از شرحِ بزرگواریها و بخششهایش زبانِ روزان و شَبان ناتوان گَشته است :

بگـریــانیــده خَصـــــــــــم و گَشتـه دولـت .......... به شمشیــــر و قَـلَـم ،  خنــدان و گـریـان

در آن دولت چو دریا و ستاره ، دُرّ و مرجان .......... همـی جــــوییم و کـــوشیم از دل و جـان

و او پناه­ دهندۀ مظلومان و غمگینان است ـ خدایش شأنِ او والا دارد و دوستان و یارانش را عزیز سازد و او را به غایاتِ عزّت و اقبال برساند و او را مالکِ زمامِ امورِ اَقالیم کند ، همچُنان که مالکِ فضل و اِقبال ساخته است .

و من به گُستاخی بدین کار دست زدم و سببِ این ، وثوق به کَرَمِ او بود ، زیرا « تاوان ­زده و وامدار » کَریم باشد و سببِ کوتاهیِ [ کتاب ] هم روشن است ، زیرا که بَزم آوَردِ تنگدست اندک باشد ، چُنانکه گفته­ اند : « هَدِیّه­ ها بر مقدارِ هدیه ­آورنده باشد . »  

 پروردگارا سایۀ او را بر سَرِ عوامّ و خواصّ بگُستران و بخششِ عامّ او را زاد و زیست­ مایۀ روزگاران ساز . به حَقّ سَرورِ ما مُحَمّد که درودها و سلام و تَحیَّت و اِکرام براو باد و فرزندانِ معصومِ عظیم و یارانِ پرهیزکارِ کریمِ او .

رسالۀ دلگُشا به انضمامِ رساله ­های تعریفات ، صد پند و نَوادرُ الأمثال ، تألیفِ خواجه نظام­ الدّین عُبید زاکانی ، تصحیح و ترجمه و توضیحِ دکتر علی ­اصغر حلبی ، انتشاراتِ اساطیر ، چاپِ اوّل ، 1383 ، ص 282 و 283 .

* * * * * * * * * * * * *

عُبيد زاكانى در اَشعار و مقدّمۀ رسائل خود از چند تن از پادشاهان و وزراىِ عصر اسم بُرده و ايشان را مدح گفته و يا رسائل خود را به نامِ آنان مُوَشّح ساخته است به اين ترتيب :

[ پادشاه و وزراي مَمدوحِ عُبيد زاكاني ]  

مقدّمه از دکتر عبّاس اقبال آشتیانی

خواجه علاءالدّين محمّد

عُبيد رسالۀ نوادر الامثال خود را كه كتابى است جدّى و به زبانِ عربى شاملِ اقوالِ انبياء و حُكماء و اَشعار و اَمثال به شخصى تقديم نموده است كه او را در مقدمۀ به چُنين القابى ياد مى‌ نمايد : « المخدوم صاحِبِ القِرانِ الأعدَلِ الأعظَمِ مُستَخدِمِ اَربابِ السَّيفِ وَ القَلَمِ مَلِك الوُزراءِ فى العالَمِ ... عَلاءالحَقّ و الدّين محمّد عضد السلاطين و مُغيث المَظلومينَ و المَلهوفينَ اَعلَى اللهُ تَعالى شَأنَهُ وَ اَعَزَّ اَنصارَهُ وَ اَعوانَهُ ... »

در اَشعار عُبيد مَديحه ‌اى از اين خواجه علاء الدّين محمّد وزير ديده نمى ‌شود ليكن در رسالۀ دلگشاى او ظريفه ‌اى راجع به او و يكى از غلامانشهست .

ظاهراً غرض از اين خواجه علاء الدّين محمّد وزير همان علاء الدّين محمّد مستوفى پسر خواجه عماد الدّين فريومدى خراسانى است كه ابتدا از مستوفيان زيردستِ خواجه رشيد الدّين فضل اللّه واگذاشت اين خواجه علاء الدّين محمّد مستوفى را هم با او در وزارت شريك نمود امّا پس از شش ماه او را به وزارتِ خراسان فرستاد و خواجه غياث ­الدّين در صدارات مستقلّ گرديد . خواجه علاءالدّين محمّد در وزارتِ خراسان برجا بود تا آنكه در حدودِ ٧٣٧ دولت او به دست سربداران سبزوار برافتاد .

هيچ معلوم نيست كه عُبيد در چه وقت و كجا به خدمتِ اين خواجه علاءالدّين محمّد راه يافته و كتابِ نوادر الامثال خود را به او تقديم داشته است . چُنين مى ‌نمايد كه اين كار در همان دورۀ كوتاهى كه علاء الدّين محمّد با غياث الدّين محمّد رشيدى در وزارتِ ابوسعيد شريك بوده يعنى در سالِ ٧٢٧ صورت گرفته باشد چه از آن به بعد علاء الدّين محمّد همواره در خراسان مى ‌زيسته و به نظر نمى‌ آيد كه عُبيد به آن سرزمين رفته باشد .

همين امرِ احتمالى يعنى تأليفِ كتابى از عُبيد در حدودِ ٧٢٧ و اشارۀ حَمدُ اللهِ مستوفى كه عُبيد قبل از سال ٧٣٠ اشعارِ خوب و رسائلِ بى‌نظير داشته مى ‌تواند فى الجمله زمانِ تقريبى شروعِ كار و شُهرتِ ادبى عُبيد زاكانى را معيّن نمايد و اين زمان قريبِ سى چهل سال پس از فوتِ سعدى و مقارنِ ايّامِ خُردسالى حافظ دو شاعر نامى شيراز است كه عُبيد قسمتِ اعظمِ زندگانى ادبى خود را در موطنِ آن دو بزرگوار به سر بُرده و بقيۀ عُمر را در ميانِ همان آب و هواى فَرَحبخش به آخِر رسانده است و بنابراين اگرچه عُبيد عصر سعدى را درنيافته ليكن مسلّماً با مدّتى از بهترين دورۀ شاعرى حافظ معاصر بوده و در شهرِ شيراز لااقلّ زمانى را با همان كسان كه با حافظ حَشر و نَشر داشته ‌اند سر مى ‌كرده و مانندِ آن شاعر بلندمقام از شاه شيخ ابواسحاق و شاه شجاع مدح گفته است . امّا افسوس كه در سراسرِ كليّاتِ عُبيد هيچ اشارۀ مستقيم و ذكرِ صريحى از حافظ نيست فقط دو سه غزل در كليّاتِ عُبيد ديده مى ‌شود از جهتِ وزن و قافيه شبيه به بعضى از غزليّاتِ حافظ و مظنون اين است كه يكى از اين دو گوينده در سرودنِ آنها به غزليّات ديگرى نظر داشته است ... .

کلّیّات عُبید زاکانی ، مولانا نظام الدّین عُبید الله زاکانی ، انتشارات زوّار ، چاپ اوّل ، زمستان 1379 ، تصحیح و تحقیق و شرح پرویز اَتابکی ، ص 16 ـ 18

كارنامه اوقاف

كارنامه اوقاف

مثنوي « كارنامه اوقاف » اثر « تاج الدّين نسايي » است . شاعر در آن « عزّالدّين فريومدي » را مدح مي گويد و در هجو از « صاحب اوقاف » مطالبي انتقادي در كيفيّتِ وضع عصرِخود و مفاسدِ اجتماعي و ديواني بازمي نمايد . اين گونه آثار از جهتِ تحقيق در تاريخ اجتماعي فوق العاده مهمّ و درخور تتبّع است .

اين كارنامه طولاني است كه « مرحوم دكتر ايرج افشار » ، آن را از روي نسخه « مرحوم  حسينعلي باستاني ­راد » كه اكنون به شماره 9442 متعلّق به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران است ، نوشته و در 18 صفحه از ( صفحه 5 تا 22 ) مجلّه « فرهنگ ايران زمين » ، شماره 8  در سال 1339 منتشر كرده است . حدود 50 بيت آن كه در مدح « طبيعت » و « عزّالدّین طاهر فریومدی » و فرزندش « وجيه ­الدّين » است براي بازنشر آن در اينجا انتخاب شد .

آيا اين « تاج­ الدّین نسايی » همان « پوربهاي جامي » نيست كه در تاريخ سه شنبه 9 / 8 / 1391 مطلبي در باره اش درج شد ؟!

خداوند « تاج ­الدّین نسايی » و « عزّالدّین طاهر فریومدی » و « وجيه­ الدّين فریومدی » و « حسينعلي باستاني راد » و « ايرج افشار » و مرا و شما را مورد رحمتِ خويش قرار دهد . اِنْ شاءَ اللهُ

تاج ­الدّین نسایی گوید در مدحِ صاحبِ مرحوم‌ عزّالدّین الفريومدی و هجوِ صاحبِ اوقاف

اوّلِ ســـــــــال و روزِ نــــــوروز اسـت‌ .......... روزِ عیـش و نشــاط امـــــــروز اسـت‌

کـه آمــد از حُکــمِ حکمـتِ لاهـــــوت‌ .......... بـه حَمَــــل بـاز آفتــــــابِ از حــــــوت‌

بــاغ پُـر فـرشهـــــــای دیبـــــــا شـد .......... راغ از سبــزه همچــــــو مینـــــا شـد

سَـــرو شـد در قبـــــــــــای زنگــاری‌ .......... ارغــــــــــــــوان در لبــــاسِ گُـلنـــاری‌

یـافـت گُلـشن ز روی گُــل رونــــــــق .......... بـاغ پُـر سُنــدس است و اِستَبــــــرق‌

از گُـل و سبـزه شـد جهـــان خُـــــرّم .......... شـد دَر و دشـت همچـــــــو بــاغِ اِرَم‌

ابـر گـــــریـان چـو دیـده عُشّــــــــاق‌ .......... چشــمِ بُـلـبُــل بـه روی گُــل مُشتاق‌

همچـو زُلـفِ نگـــــــــارِ مـن ، سنبُـل‌ .......... تـوده گشتـه اسـت گــرد خـرمـن گُـل‌

همچـو بالای یـارِ مـن ، شمـشـــــاد .......... شـــــــده از بنـــدِ روزگــــــــــــــار آزاد

بـوستــــــــــان پُـر بنفشـه و سنبُــل‌ .......... گلستــــــــــــان پُـر ز غُـلـغُـل بُـلـبـُــل‌

اوفتـــاده اسـت از خــــــروش کلنـگ‌ .......... در خُــم آسمــــــان غَـــــریـو و غـرنگ‌

فـاختــه بـر ســرِ چنـــــــــار آمـــــــد .......... گفـت : میْ‌ خــور کـی نـوبهــــار آمـد

بـر سـر شـاخِ یـاسمیـن ، قُمــــــری‌ .......... خـوانـد شعــرِ ســراج دیـن قُمــــــری‌

گفـت درّاج : خــوش بـود الـحـــــــقّ‌ .......... سیــخ یـا کـارد1 بــا کبـــاب و طَبَـــــق‌

کـی چُنیـن وقـت را زِ دسـت مـَـــدِه .......... نـوبهــــار اسـت بـــاده خــــــوردن بـه‌

میْ‌ خوش­رنگ می­خور و خوش بوی .......... کـه بـدو وقـت خـوش کند خوش­خوی‌

زانک ســــاقـی چـو در پیــالــه کنــد .......... عکـسِ او ، روی را چــــو لالـه کنـــــد

وانک ادی فـــــزای غـم کــــاه است‌ .......... بـه طَـــرَب رهنمــــــای گمــراه اسـت‌

و آن کــش آب حیـــات بنـــده شــود .......... مُـــرده زو در خمـــــــــار زنــده شـــود

راح نــــام اسـت و راحـتِ روح اسـت‌ .......... خـوردنـش استـــــــراحــت روح اسـت‌

مـیْ ‌گُـل­رنگ خـواه ،‌ وقـتِ بهـــــــار .......... بـر لـبِ سبــــزه و رُخِ گُـلــــــــــــــــزار

خوش همی نوش بـاده خـوشبـــوی‌ .......... مـــــدح دستـــور کـامــران مـی ‌گــوی‌

صـاحـبِ اعظـم آن کـه در عــالَــــــم‌ .......... جــاودان بـاد صـــــاحـبِ اعظـــــــــــم‌

عـزّ دین خـواجـه جهــــــــان طـاهــر .......... که از او عـــــدل و داد شـد ظــاهـــــر

آنک از او مملکـت نظــــــــام گـرفـت‌ .......... کــــارِ عـالَــــــــــم بــدو قــوام گـرفـت‌

آسمـــــــان ،‌ بـارگــــــــــاهِ دولـت او .......... اَختـــــــــــران ، در پنــــــــاهِ دولـت او

جســـم و جــان در نعیــمِ نعمـتِ او .......... اِنـس و جـان ،‌ در حـــریــمِ حُـرمـتِ او

تا اَبَــــــــد بـاد ، دولتـش بـاقــــــــی‌ .......... مُطـربـش ؛‌ زُهـره ، مُشتـری ؛ ساقی‌

جـــــاودان بـاد عمــرِ فـــــــــرزنـدش‌ .......... کـی بـه جـانِ وی اسـت ، سـوگنـدش‌

صـاحـبِ کــامـــــــــران وجیــه ­الـدّین‌ .......... کی گـــــــرفتـه است مُلـک زیـرِ نگیـن‌

آن که روشن بدو است چشـمِ هنـر .......... و آن کـه نـازان از او اسـت جـانِ ظفــر

مملکـت بَحــــــــر و ذاتِ او گـــوهـــر .......... مَکـرمت فعــــل و طبــــعِ او مَصـــــــدر

مَطلَـعُ الجـــودِ و الکَــــــــــرَم کَـفِ او .......... مَجمَــــــــــعُ السَّیـفِ و القَلَــم کَـفِ او

مُلـک و دیـن را به زخـمِ تیـــغ و قلـم‌ .......... جمــع کـــــــرده است دولتـش بـاهــم‌

هـر دو مَخـــــدوم عَــزَّ نَصـــــــرَهُمـا .......... دامَ حتّـی القیـــــــامَـة عَصــــــــرَهُمـا

هــر دو را خـدمـت و دعـــــا گفتــــم‌ .......... بعــد از آن بـا ســرِ سخـــن رفتــــــــم

.........

صــاحبــا خـوش مضـاحکـی ز اوقــاف‌ .......... کـرده ‌ام نظــــــــــم در ولایـتِ خــــواف‌

شــــــــرح داده مُفَصّــــل و مُجمَــــل‌ .......... کـــــــارِ اوقــــــــــــــــاف آخِــــــر و اوّل

...                                                     ...

ایـن همـه مــاجَـــرا کـه انـدر خـــواف‌ .......... رفـت از حُکــــمِ صـــاحـبِ اوقــــــــــاف‌

مـنِ مسکیـن نظــاره مـی ­کـــــــردم‌ .......... هـرچـه دیــــــــــــــدم بـه نظــم آوردم‌

تـا بـه تُحفـه ز خـــــــــــواف بـر دارم‌ .......... پیـش دستــــورِ شـــرق و غـــــرب آرم‌

آصـفِ عهــــــد ، صـاحـبِ اعظـــــــم‌ .......... مَفخــــــرِ نســلِ آدم و عـــــــــالَـــــــم‌

آن کـه دستـــــورِ مُلـک ایــران است‌ .......... حــاکـم سِنـد و هِنـد و تــــــوران است‌

بعـــد از ایـن وقـت شـد دعــــا کردن‌ .......... تــرکِ تطـــــویـل و مـــــاجَــــــرا کــردن‌

تـا زمیـن ، مسکـــــنِ ثَمَــــر بـاشــد .......... تــا فَلَــک ، منــــــزلِ قَمَـــــــــر بـاشــد

تـا نبـاشــد چــو روز ، شب روشـــن‌ .......... تـا نگــردد تَمــــــــــــــوز چــــون بهمـن‌

تــا اَبَــــــــد دولتـش جــــــوان بــادا .......... حُکـمِ او بــــر جهـــــــــــــان ، روان بـادا

رونـــــــــــقِ مملـکت زا رایـش بـــاد .......... سـرِ افـــــــــــــــلاک ، زیـرِ پـایـش بــاد

.........

خَتــــم شـد « کـارنـامـه اوقــــاف » .......... وقـفِ بـاخَـــزر و جـــام و زاوه و خـــواف‌

مـانـــــــــده بُد هفت روز تا به رجـب‌ .......... کـه ایـن سخـن از زبـان رسیــد بـه لب‌

ششصد و شَست و هفت از هجرت‌ .......... بــود پنجــه ز اوّل فَـتـــــــــــــــــــــــرَت

1 ـ اصل : كاردوبا

فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! ( 4 )

فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! ( 4 )

سه شنبه 11 تيرماه 1392 خورشيدي برابر با 23 شعبان 1434 هجري قمري است . 692 سال پيش در چُنين روزي ، وزير خراسان ، « خواجه علاءالدّين محمّد فريومدي » را به قول نايب فریومدی ، غیاث الدّین بن علی : سربدالان شهيد كردند يا به قول ابن يمين : علاءالدّين محمّد به سوی جنّت روان شد ! 

علاءالدّین محمّد ، علاءالدّین هندو نیست !

برخی خواجه علاءالدّین محمّد را با خواجه علاءالدّین هندو یکی دانسته ­اند . مثلاً دولتشاه سمرقندي نوشته است : « ... امّا وزیر خیّر مکرّم ، خواجه علاءالدّین­ محمّد اباً عن جدّ از صنادید خراسان است و در روزگار سلطان ابوسعیدخان ، وزیر به استقلال بوده و امور خراسان سالها بدو مفوّض بوده و در قصبه فریومد شهرستان را او بنا کرده و عمارتی عالی است .  [ تذکرة الشّعراء ، صص 204 ـ 206 ]

حَبَّـذا شهـر علائیّـه و شهــــــرستـانش .......... خُـرَّمــا نُـزهَت بـاغِ خـوش و باغستانش 

کیست بانیش؟ علاء دُوَل و دین که بُوَد؟ .......... ناوَرَد مثل به صد قَرن و به صد دورانش

دیوان ابن ­یمین ، ص438

و در مشهد مقدّسه رضویه ( علی ساکنها السّلامُ و التّحیّة ) ایوان و مناره و عمارت ساخته و بعد از وفات سلطان ابوسعیدخان خواست تا امور خراسان را مضبوط دارد و لشکر جمع کرد و سر به­ داران بر او خروج کردند و در شهور سنه سبع و ثلاثین و سبعمائة [ 737 ] از سر به داران هزیمت خورد و لشکر سر به داران او را در نواحی کوهسار استرآباد گرفته به قتل رسانیدند . » [ تذکرة الشّعراء ، صص 204 ـ 206 ]

مرحوم حسینعلی باستانی ­راد در مقدّمه دیوان ابن ­یمین [ مقدّمه دیوان ، ص کط ، لا ، م ] و نویسنده « قیام شیعی سربداران » [ یعقوب آژند ، ص 138 ] به این نکته اشاره کرده ­اند که اینها دو نفرند نه یک نفر .

« علاءالدّین محمّد که تاریخ تولّد او دانسته نیست ، در سال 727 وزارت سلطان ابوسعید بهادر را به اتّفاق غیاث الدّین محمّد پسر رشیدالدّین فضل ­الله بر عهده گرفت ، امّا شش یا هشت ماه بعد غیاث ­الدّین در وزارت مستقل شد و علاءالدّین محمّد ریاست دیوان استیفای سرتاسر ممالک ایلخانی را به عهده گرفت ( حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، 621 ؛ خواندمیر ، 3 / 216 ) . وی در سال 730 با تنزّل مقام به وزارت خراسان برگزیده شد ( خواندمیر ، 3 / 218 ) . » [ رودگر ؛ قنبر علی ، ص 163 ـ 179]

وزیر مشرق و مغرب علاء دولت و دین ......... که در فضایل از اعیـانِ دهـــــــر شد ممتاز 

جهان­ پناه وزیــــــرا ! تویی که باز کنی ......... دری که هست زِ رحمت به رویِ خلق فراز 

بگیر مُلک خراســان ولی به استقلال ......... ممـان کــه کـــوف شـــود همنشین با بــاز 

زِ یُمن مَـــــدحِ تو اندر زمانه ابن ­یمین ......... نمـــــــود در صُحفِ نظـــم ، آیتِ اِعجــــــــاز

ابن ­یمین ، ص 111 ـ 112

بعد از مرگِ ابوسعید منصبِ وزارت خراسان از طرفِ طغاتیمورخان [ از ۷۳۶ تا ۷۵۳ ه . ق ] که در گرگان بر سریرِ خانیّت نشسته بود موردِ تأیید قرار گرفت . محلِّ استقرارِ خواجه علاءالدّین محمّد در قریه فریومد بیهق [ در قلعه / حصار شهرستان ] بوده است . [ حقیقت ، عبدالرّفیع ( رفیع ) ، ص 234 ]

طبق گزارش شبانکاره­ ای [ یا نایب فریومدی ] در هنگام وفات سلطان ابوسعيد [ سال 736 ] که خواجه علاءالدّين محمّد وزیر بوده ، امير حياطغا در پی به دست آوردن حكم يرليغ جهت اِمارت خراسان به نام خود و راه وزارت به نام ... خواجه علاءالدّين هندو و عزل خواجه علاءالدّين محمّد از وزارت بوده و گزارش داده است که خواجه علاءالدّين محمّد تا سال 739 زنده بوده که ديگرباره پادشاه طغاتيمور را در نيشابور به پادشاهى بنشاندند . در رجب همان سال به طرف عراق روانه شده ، در ذوالحجّه اين سال در حدود ساوه مقام نموده ، در غرّه محرم 740 در مقام كالپوش نزول فرموده است . و گفته است : خواجه علاءالدّين محمّد را در قلعه كملى كبودجامه سربدالان شهيد كردند . [ شهرستان مینودشت به کبودجامه معروف بوده است . ] ، [ شبانکاره­ ای ( یا نایب فریومدی ) / 2 ، ص 306 ]  

محلّ كشته شدن علاءالدّين محمّد

دولتشاه : « در قریه دلآباد از حـدود کوهسار کبودجامه »

حبیب السّیر : « در حـدود شهـرک نو »

مجمل فصیح خوافی : « در حـدود مازندران »

ابن يمين : « سربيشه »

نایب فریومدی : « قلعه كملى كبودجامه »

ابن­ یمین هم واقعه قتل علاءالدّين محمّد وزیر را  چهارشنبه 23 شعبان 742 گزارش کرده است :

زِ هجـرت هفتصـد بود و چهل و دو .......... سه بر عشـرین فزوده مـاه شعبان

به روز چهـــارشنبه در گَـهِ چاشت ......... زِ بَـد فعلـــی این گــردون گـــــردان

علاءالــدّین و الــدّنیــــــــا محمّـــد .......... وزیــر شـه نشــــــــان مُلـک ایـران

زِ سر بیشه سوی جنّت روان شد .......... که جانش تـازه باد از ابــر غُفــــران

جلال مُلک و دین زان گُلشن آمـــد ......... گُلی خُـــــرّم دل و شاداب و خنـدان

مبـــادا بی چُنین گُل گُلشن مُلک .......... که هست این یادگاری در گلستان

ابن­یمین ، ص 571

حکیم ­الدّین فریومدی کتاب « الحِکمَةُ فِی الاَدعِیَّةِ وَ المَوعِظَةُ لِلأُمَّةِ » را به قول خودش به نام ؛

خـواجـــه دریــادلِ والا گُـهَـــــر .......... صاحب اَعظــم وَزیــر بَحـر و بَـرّ

 ( عَلاءُ الدِّین مُحَمّد بن عِمادُ الدِّین مُحَمّد بن تاجُ الدِّین محمودِ بنِ زَنکیِ بنِ طاهِرٍ الفَریوَمذیّ ) تألیف کرده است . همان که ابن ­یمین درباره ­اش می ­گوید : 

محیطِ مـرکـزِ رَفعت ، سپهـرِ جــاه و جَلالت .......... علاء دولـــــت و ملّــت ، محمّـد بن محمّـد

وزیـــرِ شاه نشـان ، آن که دولت ابــدی را .......... جنـــاب او بود از کایِنـــات مـرجـع و مقصــد

سپهــرِ مهـرِ فتـوّت ، محیطِ مـرکـزِ جـــــود .......... علاء دولت و دین ، سَــروَرِ ستــوده خِصـال

محمّد بن محمّد که در فنـــــون هنــــــــــر .......... کمــال یــافت کــزو دور مــانـد عیـن کمــال

سپهرِ حشمت و رَفعت ، علاء دولت و دین .......... که گِـرد مرکـز مدحش ، بُــوَد مـــدار سخن

محمّد بن محمّد که در ممـــالک فضـــــــل .......... زِ فـــرّ مـدحــت او بینـــم ، اشتهـــار سخن

ابن­ یمین ، صص 59 ، 124 ، 145

« سعدالدّین کالونی » هم مانند « ابن یمین » از او به عنوان « محمّد بن محمّد » یاد کرده ­است .

خــدايگـــــان وزيــران علاء دولت و دين .......... عِـمـــــــــاد كعبـه اسلام و قبلــه زوّار

محمّد بن محمّد که يُمن همّت اوست .......... مُعيـن و مُظهِـــــرِ دينِ احمــد مختـــار

فرائد غياثي ، 2 / 46

نکته : خواجه وجيه ­الدّين مسعود دومین حاکم سربه دار از 738 تا 745 در سبزوار حکومت داشته ، ابن ­یمین حدّاقلّ 5 قصیده و یک قطعه در مدح او سروده است . در سالِ 743 در رکابِ او بوده که دیوانش گُم شده و به اسارت درآمده ، در این زمینه در مقدّمه دیوانش می­ گوید : « ناگاه از قضای آسمانی و تقدیر یزدانی در محاربه که شیخ الاِسلام سلطان اولیاء اللهِ العِظام مُرشد السّالکینَ اِلَی الثَّوابِ مُنقِذ الهالِکینَ مِنَ العِقابِ شیخ حسن قَدَّسَ اللهُ نَفسَهُ و جَعَلَ حَظیرَة القُدس رَمسه و سلطان اسلام شهنشاه هفت اقلیم المُؤیّد مِنَ السّماءِ المُظفَّر عَلَی الأعداءِ وَجیه الحقّ و الدّین مَسعود صَبَّ اللهُ عَلیهِ رجال رضوانه و اسکنه بحبوحه جنانه را با لشکر هراة در ولایت خواف در سیزدهم صفر سنة ثلاث و اربعین و سبعمأة واقع شد . »

و کارنامه در سالِ 741 سروده شده ، یعنی ابن ­یمین در این زمان در فریومد نبوده و نبودنش هم به درازا کشیده که غمگنانه آن اشعار را سروده ، در سبزوار هم نبوده ، چون می ­گوید :

که در غربت مرا تا چند مانید .......... به همّت با خراسانم رسانید

دیوانِ ابن یمین ، ص 588

بعد در همین سالهایی که دومین حاکم سر به­ دار را مدح می ­کند ، در « کارنامه » ، « علاءالدّین محمّد » را که در 13 شعبان 742 هجری به دستِ سر به ­داران کُشته شده ، مدح كرده است ، طُرفه آنکه « علاءالدّین محمّد » در سالِ 741 هنوز در فریومد در حصارِ « شهرستان » وزیر بوده ( و حکیم الدّین محمّدبن علی النّاموس الخواری الفریومدی که ابن ­یمین در ماه رجب سالِ 732  در فریومد به کتابخانه­ اش رفته است ، ) مشاور وزیر بوده است ! 

بـرو اوّل بـه شهـــرستـــــان خُـــرّم .......... که بادند اهل وی ، پیوسته بی­ غم

گُــذر کن سـوی درگــــــاهِ وزیــــری .......... که بـاشـد بنـــده او ، هــر امیـــری

عـلاءِ دولــت و ملّـــت محمّـــــــــــد .......... که زیــــرِ پـــای دارد فــرقِ فـرقــــد

پس آنگـه سـوی مـولانــای اعظـم .......... به دانـش ســــــــــــــــرورِ اولاد ِآدم

حکیـــم مُلـک ، استـــاد زمـــــــانـه .......... چــــو یک فن در همه فنّی یگــــانه

ولـی از راه اخـلاص این جســــارت .......... نمـــودم ای مُشیــــر انــــــدر وزارت

دیوانِ ابن ­یمین ، ص 576

* * * * * * *

علاءالدّین هندو ... مشهورترین پسر خواجه وجیه ­الدّین زنگی است ، قدیم ­ترین تاریخی که در منابع به زندگی او اشاره شده مربوط به حوادث سال 704 است . به نوشته وصّاف ، در این سال غازان خان ، علاء­الدّین هندو پسر وجیه­ الدّین را که یک چند از امـور دنیـوی روی گردانده و در اندیشه آخـرت می ­بوده ، به وزارت منصوب کرد ( وصّاف ، 251) .

بنا بر نوشته فصیح خوافی در سال 710 علاءالدّین هندو به همراه چند تن از مقامات دستگاه حکومتی ایلخانان به سفارت به نزد ملک غیاث ­الدّین محمّد کرت به هرات فرستاده شد . وی پس از بازگشت از این سفر در گزارشی به اولجایتو پیش­ بینی کرد که به زودی پادشاه آل کرت بر ایلخان طغیان خواهد کرد ( فصیح خوافی ، 3 / 18 ) .

اطّلاع بعدی ما درباره وی مربوط است به انتصاب او به فرمانروایی کرمان و مناطق ساحلی آن در سال 713 ( کاشانی ، 154 ) . از این گزارش می ­توان دریافت که مدّت وزارت او نباید بیش از سه سال بوده باشد .

در كتاب فرماندهان كرمان ، فرمانروايي او سال 716 هجری  ـ 1316 میلادی دانسته شده است . ( احمدي كرماني ، ص 268 )

حکیم ­الدّین فریومدی کتاب « تحفه جلالیه » را به نام « خواجه جلال­ الدّین ابویزید بن صاحب الشّهید وجیه­ الحقّ و الدّین زنگی بن الصّاحب السّعید خواجه عزّالحقّ و الدّین طاهر الفریومدی » نوشته است .

جلال­ الدّین ابویزید بر خلاف پدر و نیایَش آوازه ­ای مناسِب مناصَب خویش نیافت . [ رودگر ؛ قنبر علی ، ص 163 ـ 179] 

شبانکاره ­ای [ یا نایب فریومدی ] گزارش داده است که « خواجه جلال ­الدّين بايزيد [ ابایزید / ابویزید ] برادر خواجه علاءالدّين هندو به وقت توجّه خراسان در سمنان وفات يافت . » [ مجمع الانساب / ‏2 ، ص 326  ] ابن­ یمین درباره علاءالدّين هندو می ­گوید :

وزیـــر شـــاه نشـان آصـفِ سلیمـــان­ فـــــــر .......... کـه آسمـــانش لقب مـالـک الـرّقـــاب دهــــد

علاء دولت و دین هنــدوی مبـــــــــــارک رأی .......... که تیــــغ او زِ رقـــاب عـــــدو قـــــراب دهــــد

روز جشن عــرب است ای مَه خوبـان عجــم .......... وقت شـــادی است مبــــاش از غـم ایّام دُژَم

آصــف عهــــد ، علاء دول و دیـــن هنــــــــدو .......... کـه بـــود تــارک تــــرک فلکـش زیـــر قــــــدم

مـــرا زِ خــدمت عــالــی جنـــاب آصفِ عهــد .......... علاء دولــت و دیـن هنـــدوی مبـــــــــارک رأی

ملامت آن نَفَس افزود و نفـرت آن دم خاست .......... کـه عـــزم ثــابت او بـرفـت پـــای از جــــــــای

ابن ­یمین ، ص 67 ، 132، 544

نتیجه گیری

ـ چُنانکه برخی پنداشته ­اند « علاءالدّین محمّد » و « علاءالدّین هندو » یک نفر نیست بلکه دو نفرند .

ـ در سال 736 که « علاءالدّین محمّد » ، وزیر بوده ، در پی عزل او و نصب « علاءالدّین هندو » بوده­ اند . [ شبانکاره­ ای ( یا نایب فریومدی ) / 2 ، ص 306 ] 

ـ « علاءالدّین محمّد » نام پدرش هم « محمّد » است ( عمادالدّین محمّد واقفِ خانقاه سلطانیّه زنجان ) [ حکیم الدِین فریومدی ، نسخه خطّی حدائق الوثائق ]

ـ « علاءالدّین هندو » ، ( برادر خواجه جلال­ الدّين بايزيد واقفِ خانقاه فریومد ) لقب پدرش « وجیه ­الدّین زنگی » است . [ حکیم ­الدِین فریومدی ، نسخه خطّی حدائق الوثائق ؛ شبانکاره ­ای [ یا نایب فریومدی ] / ‏2 ، ص  326 ]

ـ « علاءالدّین محمّد » و « علاءالدّین هندو » هر دو از خاندان زنگی بن طاهر فریومدی ، هر دو وزیر و هر دو ممدوح ابن­ یمین بوده­ اند . 

ـ حکیم ­الدّین فریومدی کتاب « الحِکمَةُ فِی الاَدعِیَّةِ وَ المَوعِظَةُ لِلأُمَّةِ » را به نام ؛ عَلاءُ الدِّین مُحَمّد بن عِمادُ الدِّین مُحَمّد و کتاب « تحفه جلالیه » را به نام « خواجه جلال­ الدّین ابویزید برادر علاءالدّین هندو » نوشته است .

* * * * * * *

نکته در مورد تشکیک نشانی مجمع الانساب و ذیل آن [ شبانکاره ­ای ( یا نایب فریومدی ) / 2 ، ص 306 ]

ـ کتاب مجمع الانساب و ذیل آن را میرهاشم محدّث تصحیح و چاپ کرده است . در این چاپ ، ذیل در پی کتاب مجمع الانساب و در صفحه 339 تا 349 جای داده شده که قطعاً اشتباه است چه با مطالعه کتاب و دقّت در تاریخ های ذکر شده معلوم می ­گردد که در واقع باید صفحات 306 تا 349 همه را جزو ذیل مجمع الانساب به شمار آورد . [ رودگر ؛ قنبر علی ، شماره 68 ، ص 163 ـ 179 و جعفری مذهب ؛ محسن ، شماره 30 و 31 ، ص 249 تا 255 ]

* * * * * * *

فهرست منابع

حذف شد .

وب سايت « جديد آنلاين » در تاريخ 29 خرداد 1391 مطلبي درج نموده كه در آن ، اين دو شخص يكي دانسته شده كه در 13 مهر 1391 بدان پاسخ داده شده است .

 http://www.jadidonline.com/story/18062012/frnk/farumad_mosque_iran

وب سايت « اخبار جامع شهرستان ميامي » در 4 شهريور 1391 مطلبي درج نموده كه در آن ، اين دو شخص يكي دانسته شده كه در 13 مهر 1391 بدان پاسخ داده شده است .

http://www.newsmayamey.com

وب سايت « دايرة المعارف طهور » مطلبي درج نموده كه در آن ، اين دو شخص يكي دانسته شده است .

 http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=15496

خاندان زنگی فریومدی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

ـ در این متن چند جا از « محمّد خواری » نام برده شده ، منظور همان « حکیم ­الدّین محمّد بن علی النّاموس الخواریِّ الفَریومذی » است . ان شاء الله مطلبی در باره زندگی ایشان ، کتابخانه ­اش ، اینکه مشاور علاءالدیّن محمّد بوده و ... خواهید خواند . 

ـ در متن چند جا « علاءالدّین محمّد بن عمادالدّین محمّد » آمده است . به این معنا که نام پدر و پسر هر دو « محمّد » بوده است . « ابن یمین » و « سعدالدّین کالونی » هم از او به عنوان « محمّد بن محمّد » یاد کرده­ اند .

ـ « عمادالدّین محمّد » واقفِ خانقاه سلطانیه زنجان است . طبقِ « وقفنامه خانقاه سلطانیه » ، « علاءالدّین محمّد » پسر صُلبی واقف یعنی « عمادالدّین محمّد » است . و واقف هم خودش و هم پدرش و هم پسرش وزیر بوده ­اند . و احتمالاً « مدرسه عمادیّه فریومد » را او ساخته است .

ـ « جلال ­الدّین ابویزید » برادر « علاء الدّین هندو » واقفِ « خانقاه فریومد » است . در متن آمده است : خبر وزارت ابویزید جلال ­الدّین را هیچ منبع دیگری جز تحفه جلالیّه گزارش نکرده است .  

اینکه ذیل عنوان « ذکر وزرای خراسان و اَعقاب ایشان » آمده : « و خواجه جلال ­الدّین بایزید برادر خواجه علاءالدّین هندو به وقت توجّه به خراسان در سمنان وفات یافت » ( مجمع الانساب ، 326 ) بیانگر آن است که ایشان هم وزیر بوده ، عنوان  « ذکر وزرای خراسان و اَعقاب ایشان » گویای همین مطلب است . در اینکه « علاءالدّین هندو » وزیر بوده که شکّی نیست ، « جلال ­الدّین بایزید » هم برادرش بوده ، پسرش که نبوده که از اَعقاب باشد . ذیل این عنوان از « وجیه ­الدّین زنگی » هم صحبت نشده که بگوییم : « وجیه ­الدّین زنگی » وزیر بوده ، پس پسرانش « جلال ­الدّین بایزید » و « علاءالدّین هندو » اَعقاب اویند .

ـ « رساله جلالیه در علم مکاتبه » یا « تحفه جلاليه » یکی از کتابهای حکیم ­الدّین فریومدی است که « قنبر علی رودگر » در سال 1383 در دانشگاه تهران و « علی جهانشاهی افشار  » در سال 1389 در دانشگاه شهید بهشتی به عنوان رساله / پایان نامه دکتری از آن دفاع کرده­ اند . اکنون مقاله ذیل از دکتر رودگر را در پیش رو دارید .

خاندان زنگی فریومدی

دکتر قنبر علی رودگر ـ تابستان 1384

چکیده

خاندان زنگی فریومدی که به تصریح تاریخ نگار دربارِ اولجایتو ، ابوالقاسم کاشانی به پنج پشت وزیرزاده بودند ، تقریباً در سرتاسر دوره فرمانروایی مغولان ، چه پیش از روی آوردن هلاکوخان به ایران ( سال 654 ) و چه پس از آن ، دست در کار وزارت و استیفا و صاحب قدرت و اقتدار بسیار می ­بوده­اند . اینان در کنار خدمت به دستگاه نوپای ایلخانی در دانش پروری و شاعرنوازی نیز دستی توانا و گُشاده داشته ­اند . بررسی زندگی مشاهیر این خاندان که بر عهده این مقاله است ، تا اندازه ­ای این پاره از تاریخ ایران یعنی عصر ایلخانی ، و نیز نمایی از چهره فرهنگی خراسان آن روزگار را که می­ باید آنجا را پایتخت غیر رسمی ایلخانان مغول به شمار آورد ، تا حدّی تبیین می ­کند .

کلیدواژه­ ها

ایلخانان مغول ، خاندان زنگیِ فریومدی ، عزّالدّین طاهر ، وجیه­ الدّین زنگی ، علاءالدّین محمّد .

مقدّمه

تقریباً هرگاه در جهان اسلام بویژه در ایران اسلامی ، عناصر بیگانه یا جدیدی وارد معادله قدرت شدند و سرنوشت جامعه را به دست خویش گرفتند ، از همراهی­ها و همکاری­های مصلحتیِ رجال بومی با چند و چون سنّت­های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی آن سرزمین برخوردار شدند و این برخورداری البتّه نفعی دو سویه داشت ؛ هم فاتحان و حاکمان جدید از دانش و توانش این مردان سیاست و فرهنگ برای تثبیت پایه­ های فرمانروایی خویش بهره می ­بردند و هم این مردان وطن­ خواه و مصلحت ­اندیش می­ توانستند در سایة تقرُّب به دستگاه قدرت ، حدّ یَقِفی در برابر آمال و اَمیال آنان ایجاد کنند و گاه زیرکانه و حتّی به قیمت جان ، امکانات قدرت مسلّط را در خدمت منویّات خود و سرزمین خود درآورند . بی ­سبب نبود که اغلب این رجال تأثیراتی هماهنگ و فَرجامهایی کمابیش همانند داشته ­اند . مطالعه سرگذشت و سرنوشت وزیران و صاحب­ مَنصبان خاندان ایرانیِ آل بَرمَک در خلافت عبّاسی ، و نیز مطالعه احوال خاندان جُوِینی و رشیدالدّین فضل ­الله همدانی در سلطنت ایلخانان مغول فقط دو نمونه از این قبیل خاندانهای علمی و دیوانی ­اند یکی از این خاندانها که در کنـارِ بهره­ مندی از فضـایل علمـی ، قدرت دیـوانی بویـژه وزارت ( نیابت حکومت ) و استیفا را در خراسان عصر ایلخانی در اختیار خویش داشته­ اند ، خاندان تقریباً ناشناخته زنگی فریومدی است که تا حال ، تحقیق جامع و کاملی درباره آنان صورت نگرفته است .

خاندان زنگی / فریومدی در دستگاه حکومتی مغولان چه پس از شروع سلطنت ایلخانان مغول و چه پیش از آن پیوسته از اعتبار و اقتدار و نفوذ فراوانی بهره ­مند می ­بودند ، چُنانکه ابوالقاسم کاشانی نویسنده دربـاری اولجایتو و صاحب کتاب « تاریخ اولجایتو » درباره خواجه علاءالدّین هنـدو ، فرزند دیگـر وجیه­ الدّین زنگی ، می­ نویسد که « به پنج پدر وزیر زاده بود » ( کاشانی ، 154 ) . قدیم­ترین شخصیّت شناخته شده این خاندان ، خواجه عزّالدّین طاهر فریومدی است که پیش از آمدن هلاکو به ایران و در زمان اِمارت امیر ارغون ( حک . 641 ـ 654 ) از جانب او نیابت مطلق حکومت خراسان و مازندران داشته است ( جوینی ،  2 / 256 ، 260 ) . صاحب تاریخ جهانگشای که سلامت نَفس و کفایت عزّالدّین طاهر را ستوده است ، در ضمن بیان حوادث که اندکی بعد از رجب سال 651 روی داده می­نویسد : « و چون امیر ارغون به خراسان رسید... صاحب عزّالدّین طاهر را که نایب مطلق بود در خراسان و مازندران تعیین کرد » ( جوینی ، 2 / 260 ) . با آنکه جوینی ، نسبت « فریومدی » را بر نام او نیفزوده ولی ، چُنانکه علّامه محمّد قزوینی ( قزوینی ، 297 ) تأکید می­ کند ، جای شکّ و شُبهه­ ای نیست که مراد هموست ، چه اوّلاً وصّاف به صراحت و وضوح ، پسر او وجیه ­الدّین زنگی را « صاحب اعظم وجیه ­الدّین زنگی الفریومدی ابن الصّاحب السّعید عزّالدّین طاهر » ( وصّاف ، 73 ) خوانده است و ثانیاً حمدالله مستوفی نیز او را « خواجه عزّالدّین طاهر جوینی » می­ نامد ، و پیداست که فریومد قصبه ناحیه جوین یعنی شهر مرکزی آن بوده است ( حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، 599 ؛ همو ، نزهة القلوب ، 184 ) . از یکی از گزارش­های جوینی که خواندمیر هم آن را بازگو کرده است چُنین بر می­ آید که خواجه طاهر تا پایان حکومت ارغون ، یعنی سال 654 مَنصب خویش را حفظ کرده است . در این گزارش آمده است که در سال 654 که هلاکو وارد طوس شد ، خواتین امیر ارغون و همین عزّالدّین طاهر برای او مهمانی مفصّلی ترتیب دادند ( جوینی ، 3 / 104 ؛ خواندمیر ، 3 / 95 ) . در سال 663 که اباقاخان بر جـای هلاکـو نشست ، عزّالدّین طاهر به وزارت خـراســـــان برگُزیده شد ( رشیدالدّین فضل­الله ، 2 / 1061 ؛ خواندمیر ، 5/93 ، نیابت خراسان ) . ظاهراً عزّالدّین طاهر تا پایان زندگی بر مَنصب خود باقی مانده ، چه به نوشته رشیدالدّین فضل­ الله همدانی ، بعد از عزّالدّین سمت وزارت یا نیابت خراسان در 668 به پسرش وجیه­ الدّین زنگی سپرده شد ( رشیدالدین ، همانجا ؛ میرخواند ، همانجا ؛ قس : قزوینی، 298 ـ 299 ) . عزّالدّین مردی با کفایت و سخن ­پرور بود . دهستانی مؤیّدی کتاب جامع الحکایات خود را که ترجمه­ ای است از الفرج بعد الشدّة ، نوشته قاضی تنوخی ، به وی تقدیم داشت ( دهستانی ، 1 / 9 ) . او همچنین ممدوح شاعرانی چون سعید هروی که مذهب شیعه اثنی عشری داشت ( صفا ، 3 / 354 ـ 356 ) و پوربهای جامی ( دولتشاه سمرقندی ، 119 ، 136 ـ 137 ) بود . سعید هروی در یکی از قصاید خویش به مطلعِ

ببُرد روی نگارم ز مـاه تـابـان گـــــــــــــــــوی ..... دلم ربود سر زُلف او چو چـوگــــان گـــــوی

چُنین می ­گوید :

من آن کسم که کسی با من آن سخن گوید ..... که برده­ ام به سخن از همه خراسان گوی

ز شـاعــــــــــران منم امـروز در بسیـط زمین ..... که برده­ ام به فصاحت ز جمله اَقـــران گوی

خیـال پــــــــــــرور و ایهـام گوی و دوراندیش ..... لطیفه ساز و صناعت نمای و آســــان گوی

چُنین که بر گُـل رویت همـی ســـــــــرایانم ..... مرا مگوی که شاعـــــــر هـزار دستـان گوی

کسی که وی برِ قاضی به فضـل دعوی کـرد ..... کجا شده است ؟ بیا گو به نظم برهان گوی

اگر نکرده ز دعــــــــــــوی رجـوع گو پیش آی ..... ثنـای صـدرِ صـــــــــدور جهان ازینسان گوی

ستـوده عـزّ دول آنکه در جهــــــــــــان کمـال ..... ببـرد ذات شریفش ز نـوع انســــــــان گوی

جهـان معدلت و جــــــــــود طاهر آن کز فضل ..... به صَـولَجــــان هنــر می­ برد به پـایـان گوی

ز کاینـات برون بَرَد گـــــــــــــــوی رَفعَت از آن ..... که هست منطقه چـوگانِ او و کیــوان گوی

صفا ، 3 / 359  ـ 360  

از پوربهـا نیز قصیده­ای درباره زلـزله سال 666 در نیشـابور و تجدید بنای آن شهر در 669 به دست وجیه ­الدّین زنگی پسر عزّالدّین طاهر باقی مانده است . دو بیت آخر این قصیده چُنین است :

به دولـت تـو نشـابـورِ کُهنه نـو شد بــــــــــاز ..... بســـان پیر خِــرِف گشته کـــــــو شود بُـرنـا

سه چیز باد و بمـانــاد هر سه تا به اَبَــــــــد ..... بقـاء خواجه ، دگــر شهــر و شعــر پــوربهـــا

صفا ، 3 / 665 ـ 666  

وجیه­ الدّین چُنانکه پیش­تر گفته آمد ، درسال 663 بر جای پدر بر مَسند وزارت خراسان تکیه زد . او در دوره حکومت ارغون نیز در وزارت خراسان باقی بود تا اینکه درسال 680 ق به دلیل سَعایَت بدخواهان متّهم به اختلاس و سپس وادار به بازپرداختِ 500 تومان ، معادل 000/000/5 دینار به ارغون شد ، امّا از مَنصب خود معزول نگشت و در پی تأمین مبلغ درخواستی ارغون حتّی مورد نواخت سلطان هم قرار گرفت ( وصّاف ، 73 ـ 74 ؛ خواند میر5 / 100 ) . امّا سرانجام او نیز مانند اَقران و هَمگِنان خویش به غضب شاه گرفتار آمد . درباره فرجام کار او اغلب منابع سکوت کرده اند . در این میان فقط در جـامـع التّواریخ ( رشیدالدّین ، 2 / 685 ) . به کوتاهی اشاره شده که ارغون در سال 685 با متّهم ساختن وجیه ­الدّین به تلاش برای کُشتن سلطان او را به یاسا رسانید . در تاریخ گزیده ( حمدالله مستوفی ، 413 ) نیز به جای بیان چگونگی و علّت کشته شدن وجیه­ الدّین ، تاریخ قتل او چُنین به نظم کشیده شده است :

وجیه دولت و دین آن فرشته خـــــوی که بود ..... به اصل طاهـر و در فضل و مَکرمَت به کمال

به سال ششصد و هشتاد و پنج از هجـــرت ..... گذشته از مه ذی القعـده بیست وقت زوال

شهیـــــــد گشت به روز سـه شنبـه در ارّان ..... ز گشتِ چــــرخ خسیس و زمانه محتـال ...

از این وجیه ­الدّین زنگی چند فرزند باقی ماند که دانسته ­های ما درباره برخی از ایشان فقط در حدّ نام و یا تاریخ درگذشت آنهاست :

1. نظام­  الدّین یحیی، که در دهم محرّم 702 [ 759  ؟ ] در قریه یوز آغاجِ هشترودِ آذربایجان به قتل رسید . ابن­ یمین در تاریخ قتل او می ­گوید :

به سال هفتصد و پنجاه و نه ز هجـرت نبـوی ..... دهـــم ز مـــــاه محـــرّم سه شنبه از هفته

به یــوز آغـــــــــاج نظـام خجسته پی یحیـی ..... ز تیغ قهــــر اَجَـــل تا به حشــــر شد خفته

ابن یمین فریومدی ، 568 ؛ فصیح خوافی ، 3 / 3

2. وجیه ­الدّین زنگی ، پسری هم به نام عزّالدّین طاهر دارد ، ابن­ یمین تاریخ وفات او را چُنین به نظم کشیده :

وفــات صــــاحب اعظــــــم وجیـه دین زنگـی ..... که چــــرخ پیـر نبیند چـو او جـــــــوان دگـــر

به ســال هفتصـد و نوزده بعد از هجــــــــرت ..... شب دوشنبه و بیست و ســـوم ز ماه صفـر

ابن یمین فریومدی ، 569

3. علاءالدّین هندو که مشهورترین پسر خواجه وجیه ­الدّین زنگی است ، قدیم­ترین تاریخی که در منابع به زندگی او اشاره شده مربوط به حوادث سال 704 است . به نوشته وصّاف ، در این سال غازان خان ، علاء­الدّین هندو پسر وجیه­ الدّین را که یک چند از امور دنیوی روی گردانده و در اندیشه آخِرت می بوده ، به وزارت منصوب کرد ( وصّاف ، 251) . بنا بر نوشته فصیح خوافی در سال 710 علاءالدّین هندو به همراه چند تن از مقامات دستگاه حکومتی ایلخانان به سفارت به نزد مَلِک غیاث ­الدّین محمّد کَرت به هرات فرستاده شد . وی پس از بازگشت از این سفر در گزارشی به اولجایتو پیش­ بینی کرد که به زودی پادشاه آل کَرت بر ایلخان طغیان خواهد کرد( فصیح خوافی ، 3 / 18 ) .

اطّلاع بعدی ما درباره وی مربوط است به انتصاب او به فرمانروایی کرمان و مناطق ساحلی آن در سال 713 ( کاشانی ، 154 ) . از این گزارش می ­توان دریافت که مدّت وزارت او نباید بیش از سه سـال بوده باشد . به نوشته وصّاف (251 ) ، ابوسعید بهادُر ( حک . 716 ـ 736 ) پس از به قدرت رسیدن ، علاءالدّین هندو را که سابقه خدمت در دیوان استیفای خراسان داشت و یک چند از امور دینی کناره گرفته بوده به وزارت منصوب کرد . تاریخ وفات او را فصیح خوافی سال 723 ضبط کرده است ( فصیح خوافی ، 3 / 18 ). عبّاس اقبال هم با درج سال 723 به عنوان سال مرگ هندو آن را نه به مجملِ فصیح خوافی که به دیوان ابن ­یمین فریومدی مستند کرده است ( اقبال ، 128 ) . ژان اوبن هم در شجره­ نامه­ ای که برای این خاندان ترتیب داده سال مرگ هندو را 723 نوشته است ( اوبن ، 89 ) قطعه دو بیتی ابن ­یمین درباره این تاریخ چنین است :

هفتصـــد ســــال و سه و بیست ز هجـــرت ..... بــــا چهــــار آمـــده بودست جمــادی الاولی

چارشنبه به گَــه چـاشت ز حـــــدّ کهـــــــور ..... شــــد علاء دول و دین به جــــوار مـــولــــی

ابن یمین فریومدی ، 569

بر خلاف نوشته اقبال ، خبر وفات علاءالدّین هندو در سال 723 صحیح نمی ­نماید . برای اثبات این نادرستی دست کم دو دلیل در دست است : اوّلاً : در دیوان ابن ­یمین قطعه شعری که اقبال بدان استناد کرده ، درباره « علاءالدّین » سروده شده نه علاءالدّین هندو ؛ ثانیاً : علاءالدّین هندو چنانکه در ذیل مجمع الانساب ( 307 ) آمده ، دست کم در سال 736 زنده بوده است .

در واقع ، لازمه نظر نگارنده بر نادرستی وقوع مرگ علاءالدّین هندو در 723 و تأکید بر زنده بودن او دستِ کم تا سال 736 آن است که نظر غیاث ­الدّین بن علی فریومدی ، صاحب « ذیلِ مجمع الانساب » را بر نظر فصیح خوافی که بر مرگ هندو در سال 723 تصریح دارد ، مرجّح بدانیم . به نظر نگارنده این ترجیح البتّه با مرجّح است ؛ زیرا تاریخ نگارش « ذیلِ مجمع الانساب » دیرتر از سال 783 نیست ، در حالی که نویسنده مجمل فصیحی در این سالها کودکی چند ساله بود . تاریخ تولّد فصیح خوافی 777 و سال مرگ او 845 است ( محمود فرّخ ، « مقدّمه » ، هفده ) . بنا بر این از لحاظ قدمتِ تألیف ، باید نوشته غیاث ­الدین بن علی فریومدی را بر مدّعای فصیح خوافی رُجحان نهاد . وجه دیگر ترجیح هم­شهر بودن غیاث ­الدّین بن علی با فریومدی­ هاست ، چه آگاهیهای نویسنده ­ای اهل فریومد درباره خاندانی « فریومد » ی باید بیشتر و درست­ تر از دانسته­ های نویسنده­ ای از اهل « خواف » باشد درباره مردم « فریومد » .

در اینجا ممکن است خواننده­ ای درباره این وجه ترجیح بر صاحب این قلم خُرده گیرد و بگوید : ابن ­یمین « فریومد » ی هم تاریخ 723 را ضبط کرده است ، بنا بر این چه جای این همه چون و چرا و قلم ­فرسایی است ؟ پاسخ این است که ؛ ابن یمین این سال را تـاریـخ مـرگ شخصـی به نام « علاءالدّین » دانسته نه « علاءالدّین هندو » . این بنده حدس می ­زند که فصیح خوافی نیز این تاریخ ( 723 ) را مثل عبّاس اقبال از ابن ­یمین برگرفته باشد ، بویژه آنکه نمونه­ هایی از استناد و استشهاد فصیح خوافی به اشعار ابن­ یمین ( د 769 ) در تعیین تاریخ مرگ افراد در دست هست ( نک . خوافی ، 3 / 3 ) .

4. تاج ­الدّین محمود ، درباره او اطّلاع خاصّی در منابع تاریخی نیست . فقط در یکی دو جا از پسر و نوه او و سلسله اَنسابشان نام برده شده : عمادالدّین محمّد بن علاءالدّین محمّد بن تاج ­الدّین محمـود بن وجیه ­الدّین زنگی بن طاهر ( اقبال ، 124 ؛ خواری ، تحفه جلالیه ، حاشیه گ 6 پ ) .

عبّاس اقبال در معرفی خاندان زنگی تصریح می ­کند که وجیه ­الدّین چهار پسر داشته و نام آن چهار تن را به ترتیبی که ذکر آن گذشت آورده است . امّا اینک با توجّه به آثار محمّد خواری [1]  نام دو تن دیگر را نیز باید بر پسران وجیه الدّین زنگی بیفزاییم و شمارشان را فعلاً به شش برسانیم :

5. بهاءالدّین زکریّا بن وجیه ­الدّین زنگی، نام او را فقط محمّد خواری در کتاب حدائق ­الوثائق آورده است. خواری این کتاب را به نام بهاءالدّین ساخته و در آن وی را با القابی چون : « صاحب اعظم ، خدایگان جهان ، افاضل وزاری جهان » ستوده است ( حدائق الوثائق ، گ 146 ) . تألیف این کتاب قطعاً زودتر از سال 714 نیست . زیرا تاریخ بیع نامه ­ای که خواری خود آن را تنظیم کرده و در حدائق ­الوثائق آورده مورَّخ 714 است . بنا بر این با اطمینان می ­توان گفت که بهاءالدّین زکریا در سال 714 زنده بوده است .

6. جلال ­الدّین ابو یزید بن وجیه ­الدّین زنگی ، او همان کسی است که محمّد خواری، صاحب تحفه جلالیه، رساله اش را به نام او تألیف کرد . جلال ­الدّین ابویزید بر خلاف پدر و نیایش آوازه­ ای مُناسب مَناصب خویش نیافت ، چُنانکه صرفِ نظر از ذیل مجمع الانساب ، آن هم به صورتی بسیـار گذرا ، با اطمینـان می­ توان گفت در هیچ یک از کتابهای بر جای مانده از سده­های هشتم تا دهم حتّی نامی هم از او نیامده است . این در حالی است که کتابهای تاریخی این دوره ، از جامع التّواریخ رشیدی تا روضة الصّفا پُر است از اسامی صاحب مَنصبان خُرد و کَلان در دستگاه حکومتی ایلخانان . در شجره ­نامه ­ای هم که ژان اوبن برای خاندان فریومدی ترتیب داده ، نامی از این جلال­ الدّین دیده نمی شود ( اوبن ، 89 ) .

چندگانگی و چند گونگیِ نام و لقب و نسب جلال ­الدّین فریومدی در آثار محمّد خواری ، دستیابی به نام اصلی و صحیح وی را دشوار کرده است . در متن هر سه نسخ  موجودِ تحف  جلالیه در صفحات آغازین نام وی این گونه آمده : « جلال­ الدّین ابویزید زنگی بن طاهر الفریومدی » . حال با توجّه به مطالب سطرهای پیش­نوشته ، درباره نسب او این احتمالات را می ­توان پیش کشید :

اوّل ؛ ابویزید پسر وجیه­ الدّین زنگی است و کلمه « ابن » از میان « ابویزید » و « زنگی » در اینجا از قلم افتاده .

دوم ؛ با عدم قائل شدن به حذف « ابن » باز هم ابویزید را فرزند زنگی بدانیم ، در این صورت می­ باید ابویزید را به زنگی اضافه کرده و آن را از نوع اضافه بنوّت بشماریم : مثل رستمِ زال .

احتمال سوم که ابویزید زنگی برادر وجیه­الدّین زنگی و فرزند طاهر باشد ، جای طرح ندارد ، چه همنام بودن دو برادر بسیار مستبعد می ­نماید .

شکل ضبط نام خواری در صفحات پایانی همین کتاب دو احتمال نخستین را که البتّه حاصل هر دو یکی است تصدیق می­ کند . در « فصل خاتمه » کتاب نام و نسب جلال­ الدّین چُنین ضبط شده است : « خواجه جلال ­الدّین ابویزید بن صاحب الشّهید وجیه­ الحقّ و الدّین زنگی بن الصّاحب السّعید خواجه عزّالحقّ و الدّین طاهر الفریومدی » ، و این ضبط گمان ما را کاملاً تأیید و تصدیق می ­کند . در واقع ضبط پایان کتاب رافع ابهام ضبط آغاز آن است . در پایان کتاب این هم آمده که تحفه جلالیه ابتدا به نظر « مخدوم به استحقاق جلال ­الدّین ابویزید » و سپس به رؤیت « مخدومْ زاده » فرزند ابویزید یعنی جَلال الاسلام و المسلمین محمّد بن ابویزید رسیده است .

درباره نام مخدوم و ممدوح محمّد خواری در تحفه جلالیه نکات دیگری هم باقی است . این نکات مبتنی است بر حدائق الوثائق خواری . این کتاب که تاریخ تألیف آن قطعاً پیش­تر از سال 714 و دیرتر از 736 نیست ، به « بهاء الدوله و الدّین وجیه­الاسلام و المسلمین زکریّا بن الصّاحب السّعید وجیه ­الحقّ و الدّین زنگی بن طاهر الفریومدی » تقدیم شده است . خواری وی را نیز چون جلال­ الدّین ابویزید مذکور در تحفه جلالیه با القابی چون « صاحب اعظم ، ناظم مصالح عالم ، خدایگان جهان ، افاضل وزاری زمان » ستوده است ( حدائق الوثائق ، گ 146 ) . پیداست این اوصاف به هیچ رو از تعابیری چون : « مقرِّر قوانین وزارت ، مدبّر ممالک صدارت ، آصفِ صائب تدبیر و ... » که در وصف خواجه جلال ­الدّین ابویزید در تحفه جلالیه ( تحفه جلالیه ، گ 12 ) آورده ، فروتر نیست . در واقع با اتّکا بر این دو کتاب ، منصب این دو شخص را نباید کم­تر از وزارت دانست ؛ امّا نَسَب و منصب زکریّا نیز چون جلال ­الدّین ابویزید در هیچ منبع و از جمله در شجره­ نامه ژان اوبن نیامده است .

به هر حال نام مخدوم خواری در تحفه جلالیه « ابویزید جلال ­الدّین » و نام مخدوم او در حدائق الوثائق ، « بهاءالدّولة وجیه ­الاسلام زکریّا » است . قطعاً نمی ­توان قائل شد که این دو نام متعلّق به یک تن باشد ، مگر آنکه با اندکی تسامح فعلاً از القاب زکریّا یعنی « بهاءالدّولة و وجیه ­الاسلام » چشم بپوشیم و بگوییم زکریّا نام اصلی ابویزید ، و ابویزید کنیه زکریاست . در غیر این صورت باید چنانکه از ظواهر بر می ­آید قائل شد که زکریّا غیر از ابویزید و در واقع برادر ابویزید است .

به جز نام ، سِمَت و مَنصب ابویزیـد هم محلّ گفت و گوست . از تعابیر آثار خـواری چُنانکه دیدیم بر می ­آید که نباید او مَنصبی کم­تر از وزارت داشته باشد ؛ امّا چُنین حکمی به نظر شتاب ­آمیز می ­رسد ، چه خبر وزارت ابویزید جلال  الدّین را هیچ منبع دیگری جز تحفه جلالیّه گزارش نکرده است . اشپولر هم که فهرست بلند بالایی از وزیران و صاحب منصبان حکومتی در عصر ایلخانان تنظیم کرده ، از او حتّی نامی هم نیاورده است . امّا با این همه این واقعیّت که وی وزیر زاده آن هم « به پنج پدر » بوده و برادرش هندو سابقه خدمت در دیوان استیفای خراسان و سپس وزارت در اوایل سلطنت ابوسعید را داشته ، می­ تواند ما را به این نتیجه برساند که جلال ­الدّین نیز در عهد اولجایتو و ابوسعید در دیوان خراسان یا دیوان مرکزی دولت ایلخانی به امور دیوانی می ­پرداخته است . از این رو کاملاً بجاست اگر فرض کنیم که محمّد خواری در سایه خاندان فریومدی که در سرتاسر عصر ایلخانی امور دیوانی خراسان را در اختیار داشتند ، در دیوان رسائل یا انشا و یا در دیوان استیفا صاحبِ منصبی بوده باشد . نمونه­ های متعدّد و متنوّع فرمانهای صادر شده از دیوان استیفا که خواری آنها را در « تحفه جلالیه » گردآورده ، می تواند قرینه ­ای برای درستی این فرض تلقّی شود .

اطّلاع دیگری که با مطالعه حدائق ­الوثائق خواری از زندگی جلال ­الدّین ابویزید حاصل می­ شود ، گرایشهای مذهبی اوست . از این کتاب بر می ­آید که جلال­الدّین بر مذهب شیعه بوده است . وقف ­نامه ­ای که خواری در حدائق « به اشارت مخدوم صاحب اعظم خواجه جلال ­الدّین ابویزید عزّ نصره » نوشته در وصف امام علی و درباره شرط واقف می ­نویسد :

« السَّلامُ عَلی اَخیهِ وَ وَلیِّ عَهدِهِ وَ قـاضی دینِهِ وَ رافِـعِ لِـوائهِ وَ قـامِـعِ اَعدائِهِ وَ سـاقی حَـوضِهِ « یَـومَ التَّنـادِ » ، ( غافر ، 40 / 32 ) اَلمَخصوصُ بِآیَةِ « ... لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ . » ، ( رعد ، 13 / ٧ ) ، اَلمَنصوصُ فِی الغَدیرِ ، اَلمَحظوظُ بِالفَضلِ الکَبیرِ ، اَسَدُاللهِ الغالِبِ ، عَلیِّ بنِ اَبی طالِبِ وَ عَلی اَولادِهِ اَولادِ الرَّسولِ ، اَنـوارِ عَینی البَتولِ ، نُجـومُ سَماءِ الدِّینِ ، رُجـومُ غَواةِ الشَّیاطینَ ، وَ هُم مِنَ المَسمومِ المُحتَضَرِ اِلَی الوَلیِّ المُنتَظَرِ مِثلُ الَّذی تَعرِفُهُم اِحدی عَشَرَ . اَللّهُمَّ اَنفِعنا بِمَحَبّتِهِ وَ مَحَبَّتِهِم وَ اجعَلنا مِن شیعَتِهِم وَ لا تَجعَلنا مِنَ المَخذولینَ بِخِذلانِهِم وَ انصُرنا بِوَلائِهِم وَ وَلایَتِهِم . ... و چون محبّت اولاد رسول صلّی الله علیه و سلّم سراپای وجود مبارک او را مزیّن گردانیده است و با اجزا و اعضای او کالدّم و اللحم در آمیخته مشروط فرمود که خادم این خانقاه تابع نبی و معتقد شیعه امیرالمؤمنین علی ولیّ علیهم الصّلوة و السّلام باشد ... » ( خواری ، حدائق الوثائق ، گ 170 پ ، 171 پ ) .

چُنانکه گفتیم نام جلال­ الدّین ابویزید قطع نظر از تحفه جلالیه فقط در ذیل مجمع الانساب آمده است . این ذیل در واقع تکمله ­ای است بر مجمع الانساب شبانکاره ­ای ( تألیف 733 ) . صاحب ذیل مجمع الانساب نویسنده ­ای است اهل فریومد به نام غیاث ­الدّین بن علی بن نایب فریومدی که کتابش حاوی مختصری از حوادث تاریخـی است از سال 733 تا حـدود 783 [2]  در این اثر در دو جا از « جـلال ­الـدّین بایزیـد » ( ابایزید / ابویزید ) نام برده شده است :

اوّل : چون ابوسعید بهادر در 736 درگذشت و طغاتیمور ایلخان خراسان و مازندران شد و منازعان و رقیبان چندی برای کسب قدرت سر برآوردند ، امیر حیاطغا از اُمرای ابوسعید بهادر در خراسان ، بی ­اطّلاع طغاتیمور و بی­مشورت با اعضای قوریلتا ( شورا ) ی بزرگی که در روزهای قبل به منظور وحدت رویه میان اُمرا و وزرا و علمای شرکت کننده تشکیل شده بود ، به نزد شیخ حسن بزرگ که پسر خال او بود و ایلخان دیگری را بازیچه گرفته بود رفت ، و از شیخ حسن فرمان اِمارت خراسان برای خود و حکم وزارت برای جلال ­الدّین بایزید و جلال ­الدّین محمود و خواجه علاءالدّین هندو گرفت ( فریومدی ، ذیل مجمع الانساب ، 306 ـ 307 ) . از همین گزارش هم روشن می شود که علاءالـدّین هندو ، فـرزند دیگر وجیه­ الدّین زنگی دست کم تا سال 736 زنده بوده است .

دوم : در ذیل عنوان « ذکر وزرای خراسان و اعقاب ایشان » آمده : « و خواجه جلال­ الدّین بایزید برادر خواجه علاءالدّین هندو به وقت توجّه به خراسان در سمنان وفات یافت » ( همان ، 326 ) . مراد نویسنده از این واقعه ، عزیمت سپاهیان طغاتیمور به خراسان در 737 پس از شکست وی در برابر شیخ حسن بزرگ در تبریز است ( همان ، 309 ) . بنا بر این ، جلال ­الدّین ابویزید باید در سال 737 از دنیا رفته باشد .

اینک ، پس از معرّفی پسران وجیه­ الدّین زنگی ، جای آن است که به سراغ نوادگان وجیه ­الدّین زنگی که شُهرت بسیار یافته ­اند برویم . چُنانکه در ذیل نام تاج­ الدّین محمـود بن وجیه ­الدّین زنگـی گفته آمد ، تـاج ­الدّین محمود شُهرتی در کتابهای تاریخ ندارد ، امّا دو پسرش و نیز برخی از نوادگانش بسیار صاحب­نام شدند . یکی از اینان خواجه نجم­ الدّین خضر بن تاج ­الدّین محمود بوده است که غیاث ­الدّین بن علی به فرمان او ذیل مجمع الانساب را نوشته است . غیاث­ الدّین فریومدی در این کتاب از وی با تعابیری چون « صاحب اعظم ، دستور ممالک عجم ، مَلِک ملوک الوزراء » یاد کرده و جملاتِ دعاییِ « اَعَزَّ اللهُ اَنصارَهُ وَ رَحِمَ آبائَهُ » و « مَتَّعنَا اللهُ بِطولِ حیاته » در حقّ او به کار برده است ( 339  ـ 340 ) . در این کتاب از امیر شاه ولی که در سالهای 754 تا 786 در استرآباد و بخشی از خراسان فرمانروایی داشته ( همان ، 316 ، 319 ، 344 ، 345 ، 347 ) سخن رفته است . حال با توجّه به جملات دعایی یاد شده که در حقّ زندگان به کار می­ رود ، می ­توان گفت که این نجم­ الدّین خضر دست کم تا سال 754 زنده بوده است .

فرزند دیگر تاج­ الدّین محمود ، عماد­الدّین محمّد ، وزیر و مستوفی خراسان بوده . عمادالدّین مردی کاردان بود و در ترسّل فارسی مهارت داشت . به نوشته ابن­ فوطی بنا به نقل عبّاس اقبال وی بر اَدای فرایض مواظب بود و وردی مخصوص داشت که تا آن را نمی­ خواند به دفتر و دیوان نمی ­آمد . ابن­ فوطی وی را در سال 716 دیدار کرد ( ابن فوطی ، 2 / 364 ـ 365 ؛ اقبال ، 129) . این عمادالدّین محمّد پدر علاءالدّین محمّد ، وزیر مشهور ایلخانان است . اینک به تفصیل به معرّفی علاءالدّین محمّد می­ پردازیم :

صرف نظر از اطّلاعاتی که درباره او در منابع قدیم تاریخی پراکنده است ، اوّلین تحقیقات معاصران ما راجع به علاءالدّین محمّد ، از آن علّامه محمّد قزوینی و شادروان عبّاس اقبال است . امّا پیش از اشاره به مباحثی که این دو دانشمند و مورّخ آورده ­اند ، ابتدا نگاهی اجمالی به زندگی علاءالدّین محمّد ، عمدتاً بر اساس منابع قدیم ، می افکنیم :

علاءالدّین محمّد که تاریخ تولّد او دانسته نیست ، در سال 727 وزارت سلطان ابوسعید بهادر را به اتّفاق غیاث ­الدّین محمّد پسر رشیدالدّین فضل ­الله بر عهده گرفت ، امّا شش یا هشت ماه بعد غیاث ­الدّین در وزارت مستقلّ شد و علاءالدّین محمّد ریاست دیـوان استیفـای سرتاسر ممالک ایلخانی را به عهده گرفت ( حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، 621 ؛ خواندمیر ، 3 / 216 ) . وی در سال 730 با تنزّل مقام به وزارت خراسان برگزیده شد ( خواندمیر ، 3 / 218 ) . پس از مرگ ابوسعید بهادر در سال 736 و بروز کشمکش میان رقیبان بر سر جانشینی او ، خواجه علاءالدّین محمّد جانب طغاتیمور خان را گرفت و برادرزاده ­اش رضی ­الدّین عبدالحقّ در سال 737 اردوی موسی­ خان ، مدّعی دیگر ایلخانی را مغلوب کرد . قدرت طغاتیمور و علاءالدّین محمّد خیلی زود با قیام سربداران سبزوار مورد تهدید قرار گرفت ( اقبال ، 130 ؛ فصیح خوافی ، 3 / 52 ؛ حافظ ابرو ، 155 ـ 156 ) . در حوادث سال 739 نیز نام علاءالدّین محمّد بارها در کتابهای تاریخ آمده است . در این سال میان شیخ حسن کوچک که ساقی بیگ ، دختر اولجایتو را به ایلخانی برگرفته بود و شیخ حسن بزرگ که محمّدخان بن یول قُتلُغ را نامزد ایلخانی کرده بود ، رقابت و مخاصمه بود . شیخ حسن بزرگ چون کار رقیب را رو به پیشرفت می­ دید ، طغاتیمور را تحریک کرد تا به عراق برود . طغاتیمور به اتّفاق خواجه علاءالدّین محمّد روانه شد و در سال 739 به ساوه رسیدند ( خواندمیر ، 3 / 228 ).

خواندمیر که در ضمن گزارشهای بالا از حضـور علاءالدّین محمّد در وقایع سالهای 737 تا 739 سخن گفته ، در بیان چگونگی شکل­ گیری سربداران و اوایل کار ایشان می ­نویسد : « خواجه علاءالدّین محمّد که در آن اوان وزیر خراسان بود و در قریه فریومد اقامت داشت » ، کسانی را به طلب دو برادر به نام حسن و حسین که از دادن شاهد به ایلچی مغول خودداری کرده بودند ، به باشتین فرستاد تا اینکه سرانجام میان فرستادگان علاءالدّین محمّد و هواخواهان امیر عبدالرّزاق سربداری جنگ درگرفت و خواجه علاءالدّین محمّد در معرکه کشته شد ( سال 738 ) ( همان ، 357 ـ 358 ) .

شناخت اصل و نسب این علاءالدّین محمّد و روشن کردن نسبت او با علاءالدّین محمّد بن عمادالدّین محمّد در واقع یکی از مشکل­ترین مباحث شناخت این خاندان است . اگر این هر دو یکی ­اند چرا در سال مرگشان تفاوت است ؟ اگر یکی نیستند چه نسبتی با یکدیگر دارند؟ و چگونه اخبار مربوط به هر کدام را می­ توان از آن یکِ دیگر جدا کرد ؟ از نوشته ­های علّامه قزوینی چُنین بر می ­آید که ایشان این هر دو را یکی گرفته است ( قزوینی ، 301 ) . امّا اگر روایت خواندمیر را مدّ نظر داشته باشیم می ­باید این دو خواجه  را فقط در نام مشترک بدانیم . صرف نظر از این بحث اختلافی ، علّامه قزوینی و عبّاس اقبال درباره اصل و نسب علاءالدّین محمّد ( مقتول در 742 ) دو گونه بحث کرده­ اند . قزوینی به طور کلّی پیوندی میان این علاءالدّین محمّد و خاندان زنگی نمی­ بیند و معتقد است که فقط اگر نام جدّ او شناخته شود کلید مشکل به دست خواهد آمد و آن وقت است که به درستی معلوم خواهد شد که آیا اَعقاب زنگی و اَعقاب این علاءالدّین محمّد دو خانواده علی ­حدّه بوده ­اند یا یک خانواده ( همو ، 301 ـ 302 ) . امّا اقبال در پی طرح چُنین پرسشی از جانب علّامه قزوینی ، علاءالدّین محمّد بن عمادالدّین محمّد را به صراحت فـرزنـد تـاج­الدّین محمود بن وجیه ­الدّین زنگی می­ داند . تنها منبعی که اقبال را در قائل شدن به ارتباط نَسَبی میان علاءالدّین محمّد با خاندان زنگی یاری کرده ، یکی از کتابهای محمّد بن علی خواری به نام کتاب الحکمة فی الادعیة است که نویسنده آن را به تصریح خود به نام « علاءالملّة و الدّین عماد الاسلام و المسلمین محمّد بن الصّاحب الاعظم السّعید عماد الحقّ و الدّین محمّد بن الصّاحب السّعید تاج الحقّ و الدّین محمود بن زنگی بن طاهر الفریومدی » ساخته است ( اقبال ، 124 ) . در کتاب تحفه جلالیه نیز در حاشیه نسخه A که مربوط به سال 742 است به جای نام جلال ­الدّین ابویزید زنگی بن طاهر فریومدی که نویسنده کتابش را به نام او تألیف کرده ، این نام نوشته شده : « علاءالحقّ و الدّین عماد الاسلام و المسلمین عزّالملوک محمّد بن الصّاحب السّعید عمادالحقّ و الدّین محمّد بن الصّاحب ... محمود بن وجیه ­الدّین زنگی الفریومدی » ( تحفة جلالیه ، گ 6 پ ) . این حاشیه نوشت گر چه نمی تواند گزیده درستی باشد چه اساساً تحفه جلالیه چُنانکه در متن هر سه نسخه آن آمده به نام جلال ­الدّین ابویزید ساخته شده نه عمادالدّین محمّد ؛ امّا با این همه ، این نکته را روشن می ­کند که نسبت عمادالدّین محمّد چنانکه اقبال با استناد به دیگر کتاب محمّد خواری آورده ، به عزّالدّین طاهر فریومدی می­ رسد . در واقع آنچه در این حاشیه آمده مؤیّد دیگری است بر نظری که عبّاس اقبال ارائه کرده است .

* تاریخ وصول : 13 / 3 / 83 ، تاریخ تصویب نهایی : 27 / 7 / 83  . این مقاله مقتبس از پایان نامه دکتری نگارنده است که در دانشگاه تهران به راهنمایی استاد ارجمند دکتر هادی عالم زاده به انجام رسیده است .

[1] . از حکیم­ الدّین محمّد بن علی النّاموس خواری فریومدی دست کم تا کنون چهار کتاب به دست آمده که هیچ کدام هنوز به طبع نرسیده است . وی که از منشیان اوایل قرن هشتم در دستگاه ایلخانان بویژه اولجایتو بود در آثار خود دست کم دو تن از بزرگان خاندان زنگی فریومدی را شناسانده است . آثار خواری اینهاست : تحفه جلالیه ، حدائق الوثائق ، الحکمة فی الادعیة و الموعظة للامّة ، و روضة المتکلّمین .

[2] . کتاب مجمع الانساب و ذیل آن را میرهاشم محدّث تصحیح و چاپ کرده است . در این چاپ ، ذیل در پی کتاب مجمع الانساب و در صفحه 339 تا 349 جای داده شده که قطعاً اشتباه است چه با مطالعه کتاب و دقّت در تاریخ­های ذکر شده معلوم می ­گردد که در واقع باید صفحات 306 تا 349 همه را جزو ذیل مجمع الانساب به شمار آورد . علّت این آشفتگی ظاهراً آن است که صفحات نسخه خطّی مستفاد مصحّح در هم ریخته بوده و مصحّح نیز بی ­توجّه به این آشفتگی آنها را با همان ترتیب نادرست به چاپ رسانیده است .

منابع

ابن فوطی شیبانی ، عبدالرّزاق بن احمد ، مجمع الآداب فی معجم الالقاب ، تصحیح محمّد الکاظم ، طهران : مؤسّسة الطّباعة و النّشر وزارة الثّقافة و الارشاد الاسلامی ، 1416 / 1374 .

ابن یمین فریومدی ، دیوان اشعار ، به تصحیح حسینعلی باستانی راد ، تهران : سنایی ، 1344 .

اقبال آشتیانی ، عبّاس ، « کتاب الحکمة فی الادعیة و الموعظة للامة ... » ، یادگار ، س 5 ، فروردین و اردیبهشت 1328 ، 7 / 8  : 124 ـ 131 .

جوینی ، عطاملک ، تاریخ جهانگشای ، تصحیح محمّد قزوینی ، لیدن : اوقاف گیب ، 1911 ـ 1937 ( افست تهران ، کتابخانه صدر ، بی تا ) .

حافظ ابرو ، ذیل جامع التّواریخ رشیدی ، تصحیح خانبابا بیانی ، تهران ، 1317 .

حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، تصحیح عبدالحسین نوایی ، تهران : امیرکبیر ، چ 2 ، 1362 .

حمدالله مستوفی ، نزهة القلوب ، تصحیح محمّد دبیرسیاقی ، تهران : کتابخانة طهوری ، 1336 .

خواری ، محمّد بن علی ، تحفه جلالیه ، نسخه خطّی ، مورَّخ 741 ، توبینگن ، Or.Oct. 2556 .

حدائق الوثائق ، نسخه خطی ، مورَّخ 856 ، مجموعه علی اصغر حکمت ، دانشگاه تهران ، 194 .

خواندمیر ، غیاث الدّین بن همام الدّین ، حبیب السّیر فی اخبار افراد بشر ، زیر نظر محمّد دبیرسیاقی ، تهران: کتابفروشی خیام، چ 2، 1353.

دولتشاه سمرقندی ، تذکرة الشعراء ، تصحیح محمّد رمضانی ، تهران : کلالة خاور ، 1318 .

دهستانی ، حسین بن اسعد (مترجم) ، فرج بعد از شدت ، تصحیح اسماعیل حاکمی ، تهران : انتشارات اطّلاعات ، 1363 .

رشیدالدّین فضل الله همدانی ، جامع التّواریخ ، تصحیح محمّد روشن ، مصطفی موسوی ، تهران : نشر البرز ، 1373 .

شبانکاره ­ای ، محمّد بن علی بن محمّد ، مجمع الانساب ، تصحیح میرهاشم محدّث ، تهران : امیرکبیر ، 1363 .

صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، تهران : فردوس ، چ 9 ، 1371 .

فریومدی ، غیاث الدّین بن علی ، ذیل مجمع الانساب شبانکاره­ ای ، تصحیح میرهاشم محدّث شبانکاره ­ای ، مجمع الانساب .

فصیح خوافی ، مجمل فصیحی ، تصحیح محمود فرّخ ، مشهد : کتابفروشی باستان ، 1338 .

قزوینی ، محمّد ، « تاریخ تألیف فرج بعد از شدّت ، فارسی » یغما ، س 7 ، مهر 1333 ، ش 7 : 296 ـ 302 .

کاشانی ، ابوالقاسم عبدالله ، تاریخ اولجایتو ، تصحیح مهین همبلی ، تهران : بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1348 .

وصّاف الحضرة ، شرف الدّین شیرازی ، تحریر تاریخ وصّاف ، به قلم عبدالمحمّد آیتی ، تهران : مؤسّسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی ،1372 .

Aubin, Jean, Émirs mongols et vizirs persans dans les remous de l''''acculturation, Paris: Associaion pour L΄avancement des études Iraniennes, 1995.

 [ فصلنامه علمی ـ پژوهشی « مطالعات اسلامی » ، شماره 68 ، ص 163 ـ 179 ، نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی ، دانشگاه فردوسی مشهد ، تابستان 1384 ، خاندان زنگی فریومدی ؛ پدیدآورنده : رودگر ، قنبر علی بنیاد دایرة المعارف اسلامی ، تهران ]

فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! (2 )

لطفاً نسخه pdf این متن را با نقشه مورد بحث از اینجا دریافت کنید . 

فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! (2 )

گفته شد که نگارنده ضمن تحقیق در باره فریومد / فرومد به این نکته پی بُرد که بعضی مطالبِ نوشته شده در باره فریومد / فرومد ، نادرست و بی ­اعتبار است ، مطالبی که بعضاً در کُتُبِ منبع ( مثل ؛ لغتنامه­ ها ) یا کتبِ درسی و دانشگاهی آمده ، علّتِ آن هم عواملِ مختلف بوده ، در جایی که تحقیقِ میدانی لازم بوده ، کتابخانه ای عمل شده و به جایِ مراجعه حضوری به مکان ، به کتاب بَسَنده شده ، گاهی احساس ، غلبه کرده ، گاهی هر دو دخیل بوده ، گاهی بی ­دقّتی بوده است و ... .

در مقاله شماره 29 « فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! (1 ) » به تاریخ سه شنبه 14 / 6 / 1391 گفته شد که « فرومد » بین راه سبزوار و نیشابور نیست ! اکنون به این نکته پرداخته می ­شود که ؛ 

« بحرآباد » در « سمنان » نیست ، در سمت شمال فریومد و از توابع جوین است .

در کتاب « قیام شیعی سربداران ، یعقوب آژند ، نشر گستره ، چاپ اوّل ، 1363 ، ص 74 » آمده است : « ... شیخ خلیفه ... به سمنان نزد ... شیخ رکن الدّین علاءالدّوله‏ سمنانی ... رفت ... شیخ خلیفه را دیگر مجال توقّف در محضر شیخ رکن الدّین علاءالدّوله‏ سمنانی نبوده ، لذا به محضر خواجه غیاث ­الدّین هبة الله حَمَوی در بحرآباد می ­شتابد . شیخ خلیفه در بحرآباد نیز به خواسته­ اش نمی­ رسد ، از این رو به سبزوار مأمن شیعیان اثنی عشری می ­کوچد و در مسجد جامع شهر مقیم می ­شود . » [ در خصوص مسیر هجرت شیخ خلیفه نگاه کنید به نقشه شماره 2 ]

این نقشه در صفحه 335 کتاب مذکور درج شده است .

( آمل ، سمنان ، بحرآباد ، دامغان ، فریومد ، سبزوار )

یعنی ؛ بحرآباد روی نقشه در کنار سمنان درج شده است . در صورتی که همان طور که مؤلّف محترم در صفحه 203 کتاب مذکور نوشته است : « درویش رکن ­الدّین و اسکندر شیخی علاوه بر سبزوار قلاع جاجرم و بحرآباد را نیز تسخیر کردند . » یک « بحرآباد » هم نزدیک « جاجرم » است .

ممکن است آبادیهای متعدّدی در ایران به نام بحرآباد باشد . سه مورد آن به نقل از لغتنامه دهخدا به قرار ذیل است :

1 ـ  ده کوچکی است از دهستان قهاب رستاق صیدآباد دامغان در12  هزارگزی جنوب صیدآباد . ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3 )  

2 ـ نام قریه ­ای است به ناحیت جوین . ( یادداشت مؤلّف )

3 ـ نام قریه ­ای به دو فرسنگی مشهد . ( یادداشت مؤلّف )

بحرآباد در اينجا از قُراى شمال غربى نيشابور بر سر راه جاجرم قرار داشته است ، فاصله بحرآباد تا نيشابور 27 فرسنگ و تا شهرك جاجرم 9 فرسنگ بوده است . ( نزهه 174- نفحات الانس 383 روضات 1/ 287- مجمل 3 / 240- حبيب السير 4/ 142 . )

محوطه بحرآباد مربوط به سده ۴ تا قرن ۹ ه . ق . است و روستای بحرآباد در شهرستان سبزوار واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۸۲ با شماره ثبت ۸۹۶۳  به‌ عنوان یکی از آثار ملّی ایران به ثبت رسیده است .

یکی زین کارگیران گفت : می ­دان ..... که « بحرآباد » دور است از « نشابور »

دیوان انوری ، در مدح دستور ناصرالدّین طاهر

مرحوم عبّاس اقبال نوشته است : « در اواخر سلطنت ابوسعيد بهادرخان يكى از درويشان مازندرانى به نام شيخ خليفه از آن ديار به سمنان آمده به خدمت عارف معروف ركن­ الدّين علاءالدّوله سمنانى رسيد سپس به قريه بحرآباد از قراء جوين مركز عرفاى معروف خاندان حمويه رفت و به حضور يكى از ايشان كه خواجه غياث ­الدّين هبةاللّه حموى بود رسيد بعد به سبزوار آمد و در يكى از مساجد آن مقيم گرديد و چون حافظ قرآن بود و كلام­ اللّه را به آوازى خوش مي ­خواند و سخنان شيرين داشت به زودى دور او جمع آمدند و مريد بسيار پيدا كرد و از اطراف مردم براى شنيدن صوت و درك محضر او به سبزوار رو نهادند . » ، [ تاريخ مغول ، عبّاس اقبال آشتیانی ، انتشارات امیرکبیر ، چاپ پنجم ، 1364 ، ص 467 ]

قصبه فریومد شهرستان و بحرآباد از قُرای جوین

جوین ولایتی است پیش از این داخل تومان بیهق بوده و اکنون مفرد است ، قصبه فریومد شهرستان آنجاست و بحرآباد [ یحیی ­آباد Variant ] که مقام سعدالدّین حموی است و اروکازری [ آزادوار و کازری ، دراواوکارزی ] و دلبند و خوراشاه از مُعظم قُرای آن ، اهل آن اکثر شافعی مذهب ­اند ، آب این ولایت از قنوات است و هر موضعی یک دو کاریز معتبر دارد و محصولات او از همه چیزی باشد و میوه و انگور کم­تر باشد . جاجرم از اقلیم چهارم است ... .

[ نزهة القلوب ، حمدالله مستوفی ، ص 150 ، تصحیح و تحشیه ؛ گای لیسترانج ، چاپ اوّل ، 1389 ، انتشارات اساطیر ]

 * * * * * * * * * * * * *

« حکیم الدیّن فریومدی » در سلخ­ ذی ­الحجّة720 در مدینه ، در خدمت شیخ صدرالدّین حَمَوی جوینی ، شیخ و عارف معروف و داماد عَطامَلِک جوینی سَماع حدیث کرده است ، او در کتاب « الحِکمَةُ فِی الاَدعِیَّةِ وَ المَوعِظَةُ لِلأُمَّةِ » در مورد استادش می­ نویسد : « مرا از سِرُّ اللهِ فِی الاَرضِ ، اَلقائِمُ بِالنَّفلِ وَ الفَرضِ ، شَیخُ الاِسلامِ صَدرُ المِلّةِ وَ الدّینِ محمّدٍ الحَمَویّ قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُما « اِجـازت حـدیث » حاصل است . » او هنگام بیان نوع « حدیث تشبیک » نوشته است : « ... حَدَّثَنی الشَّیخُ المُحَقِّقُ لِسانُ القُدسِ أَیَةُ اللهِ فی زَمانِهِ صَدرُالمِلَّةِ وَ الدِّینِ ابراهیمُ ابن سُلطانِ المَشایِخ وَ المُحَقِّقِینَ سَعدِ المِلَّةِ وَ الدِّینِ  مُحَمّدُ بنُ المُؤَیَّد الحَمَویُّ الجُوینیّ ( قُدِّسَ سِرُّهُما ) بِقِرائَةِ عَلَیَّ وَ شَبَّکَ بِیَدی بالحَرَمِ الشَّریفِ المَدَنیّ زیدَ قُدساً بَینَ القَبرِ وَ المِنبَرِ فی الرَّوضَةِ  عَلی بابِ القُبَّةِ النَّبَوِیّةِ المُحَمَّدِیَّةِ ( صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ ) یَومَ الجُمُعَةِ ضَحوَةَ النَّهارِ فی سِلخِ ذی الحَجَّةِ سَنَةَ عشرینَ وَ سَبعَ مِئَةِ وَ قالَ أَخبَرَنا ... »

شیخ صدرالدّین حَمَوی و یمین ­الدّین طُغرایی ( پدر ابن ­یمین ) هر دو در سال  722  فوت کرده ­اند ، ابن ­یمین تاریخ دقیق وفات هر دو را گزارش کرده ، یمین ­الدّین به فاصله کم­تر از 6 ماه بعد از شیخ صدرالدّین فوت کرده است . ابن ­یمین وفات شیخ صدرالدّین را شب یکشنبه چهارم محرّم سال 722 هجری گزارش کرده است .

به سالِ هفتصد و بیست و دو بود از هجرت ..... شبِ یکشنبه وز ماهِ محرّم شده چار

کَز قضای اَزلی شیخ جهـــــــــان صَـدرالدّین  ..... از سر خاک به در رفت سویِ دارِ قرار

دیوان ابن ­یمین ، ص 568

ابن ­یمین وفات پدرش را شب شنبه 24 جمادی الثّانی 722 ق [ 1322 م ] گفته است .

سال بر هفتصد و بیست و دو بود از هجرت  ..... شب شنبه زِ جمادی دوم بیست و چهار

که یمین دول و دین شه اقلیــــــــــــــم هنر  ..... رفت زین منزل فانی به سوی دار قرار

دیوان ابن ­یمین ، ص 568

بحـرآبـاد

مرحوم دکتر ایرج افشار در مورد بحرآباد در بین مکانهای ذیل گفته است : [ حکم ­آباد ، آزادوار ، جوین ، نقاب ، گوری ، دادیان ، خسروشیر ،  فتح آباد ،  زورآباد ،  قزلفارسی ، بحرآباد ، فراشا یا خراشا ، دلقند ، راه ­چمن ، دوبرجه ، از اینجا دو راه یکی پُل ابریشم یا اوریشم ، و راهی دیگر به سوی فرومد ، کاهک ]

بحرآباد ؛ آبادی تاریخی و مشهور قدیمی است . این آبادی در تاریخ تصوّف دارای شُهرت و اهمّیّت است زیرا عرفایی در اینجا می ­زیسته­ اند . قلعه قدیم که در اطرافش خندق بود ، متروکه شده است . حتّی قسمتی از آبادی بعدی هم به مناسبت خشک شدن قنات متروکه مانده است و مردم به قسمت دیگر روستا کوچ و نزدیک به راه کنونی محلّه نویی ایجاد کرده ­اند . در ویرانه ­های پیشین آبادی بُقعه ­ای است که نزد مردم به شیخ ابوسعید نامبردار است . جناب شاهد خیلی میل دارد آن را مزار شیخ ابوسعید ابوالخیر بد­اند . [ سفرنامچه ( گلگشت در وطن ) ، ایرج افشار ، نشر اختران ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 197 ]

                          بـوی خـاک بحـرآبـاد

جـان شیرین فـدای یاری بـاد ..... کـآورد بـــوی خـــــــــاک بحـرآبـــاد

که قدمگاه اهلِ عرفـان است ..... منـــــزل شـاه اهـلِ ایمـــان است

مقتـــدای ائمّـــه عــــــــالـــم ..... عالمان معترف ، که هست اَعلَـم

قطب اسلام صدر ملّت و دین ..... که از زمـانش مُـــزیّن است زمیـن

افضل عصر ، خواجه ابراهیـم ..... که چو همنام ، مَحرم است و کریم

آفتــاب جهــان معنی اوست ..... زُبـده کـــــــامـلان دنیـــــی اوست

آفریـده ­است حـقّ هدایت را ..... شـــــــــاه و شهـــــــزاده ولایـت را

ای نظیـرت زمـانه نــــادیــده ..... عقـــــــل را نــــــورِ مــــــردم دیــده

مُـرشـدی زُمـــره طـریقت را ..... خــــــازنـی مخـــــــــزن حقیقـت را

سـایه ات بر سر اَکــابر دیـن ..... بـاد پاینــــــده تا به « یـوم­ الـدّین »

همام­ الدّین تبریزی (زاده ۶۳۶ هجری-  درگذشته  ۷۱۴)

                                     در مدح مولانا غیاث ­الدّین بحرآبادی

صبحدم برخــــــاک کویش بگذر ای باد شمـال ..... بی ­­تو گو هستم در آتش ای به لطف آب زُلال

جــــان مهجـور از تن رنجـــــــور، دور از روی تو ..... کرد خـواهـد تا جـــــــــوار رحمت حـقّ انتقــال

می کند برچشم عشّاق تو خواب خوش حرام ..... غمـزه جـادوی پُر نیـرنگـت از سِحـــــــــرحـلال

هیـچ تیـری از کَمــــــــــان ابـروی مشکیـن تـو ..... برنخیـزد تا نگیـرد طـایـــــــــــر روحـــم به بـال

مردم چشمم خیـالت را شبی در خـــــواب دید ..... تا به روز حشـر خــــــــواهد کرد تحـریـر خیـال

گر نه دریـا شد زِ عشقت چشم موج ­انگیز من ..... پس چـرا در وی نمـاید مـــردم آبی جمـال ؟!

از سَـوادِ چشمِ عـالَـم بین من عکسـی فتـــاد ...... بر بیاض روی چون مـاه تو ، نامش کرد خـال

در جهــــان جز روی و ابروی تو هرگز کس ندید ..... غَرّه مـاهی که در وی مُنخَسِف گـردد هِـلال

وصف آن شیرین دَهَن کردن ، به غایت مشکل است ..... ز آنکه اندر وی سخن را تنگ می ­بینـم مَجال

ســـــــــــرو را نـامـی به آزادی بـرآمــد بهـرآنک ..... کسب کـرد از بنـدگیّ قـــــــامـت تـو اعتـدال

هرگز انـدر بـاغ هستـی برلب آب حیـــــــــــــات ..... می­ نروید همچو سرو خوش خرامت یک نهال

برسپهـــــــر حُسـن مــاه روی بَزم آرای توست ..... همچو مهـر رأی دارای هنـــــر فـرخُـنـده فـال

عـالِــــم عـامـل غیاث­ الدّین و الدّنیـا که نیست ..... مثل او صاحب کمـــالی دور از او عین الکمال

آن مَلِک سیرت که باشد از طریق ارث و کَسب ..... قبلـه اربـــــــــاب قـال و زُبـده اصحـاب حــال

هـر یکـی از ذرّه­ هـــــــــــای نــور رأی انــورش ..... بـر سپهـر فضـل بـاشـد آفتــــــابـی بـی ­زوال

هر مثالی که اندر آن توقیـع امـر و نهی اوست ..... همچـو منشـور قضــا ، عقلـش نمـاید امتثـال

صدهــــــــزاران دیـده بُگشـاید سِپهـر دیـده­ ور ..... می ­نبیند جُـز به چشم اَحولَـش هرگز همال

از برای خــاک پایش روز و شب ، چشم و دلم ..... دارد انـدر مــــــوج آبـی ، آتشـی در اِشتعــال

در بیــان شـــــــــــــرح اشــواقـم زبـان نـاطقـه ..... گر جو سوسن ­ده بـود باشد به گـاه نطـق لال

ای صبــــا بر خـــــــــاک بحـرآباد اگر یـابی گُـذر ..... حضرتی بینی به رَفعَت با سپهـر انـدر جِـدال

عَرضه­ دار آنجـا زمین ­بوسی به تعظیمی تمـام ..... بس بگو که ابن ­یمین می­ گوید:ای نیکو خصال

جـان مهجـــــــــــور از تن رنجور ، دور از روی تو ..... کرد خـواهـد تا جـــــــوار رحمت حـقّ انتقــال

نوعروس فکـــــــر بِکرت حُسن خود را جِلوِه داد ..... دلبــری زیبـاش دیـدم در لبـــــــاس ارتجـــال

« ان یکادی » از سر اخلاص بر وی خـوانده ­ام ..... تا نیـابد « چشــم­ زخم » از روزگـار بـدسگـال

هم بر این منـــوال پیچیدم شعـار شعـر خویش ..... بـر سـر اطلـس کشیـدم بر سر بـازار شــال

عَرضه کـردم سنگـریـزه پیش دُرّ شـاهـــــــــوار ..... کاسـه­ ای پهلـوی جـام جـم نهـادم از سُفـال

لطف کن زین خُـــــــــــرده از راه بزرگی درگُـذر ..... ای تو را از محض لطف آورده پیــــدا ذوالجلال

تا نگـردد خـاطـر عـاطـر زِ اِطنـــــــــــــابم مَلـول ..... کـرد خـواهـم بـر دعـای دولتت خَتــــم مَقـال

ای تـولّای هنـرمنـدان به خـــــــــــاک پــای تـو ..... بـر سـر اهـلِ هُنـر پـاینده باشـی دیـر ســـال

دوستانت چون سِپهر از قدر و عِزّت سرفـــــراز ..... دشمنـانت چون زمین از عجـز و ذلّت پایمــال

دیوان ابن ­یمین فریومدی ، ص 126 و 127

مشايخ  بحـرآبـاد

چون اين خبر رسيد امير شيخ على تمامى اُمرا و مشايخ و اَكابر و اَعيان خراسان را در سلطان ميدان طلب فرمود از مشايخ چون خواجه احمد بست و شيخ شهاب ­الدّين جام و شيخ شرف ­الدّين بسطام و شيخ قطب ­الدّين جامى و خواجه فضل ­اللّه مهنه و مشايخ بحرآباد و ساير علما و مشايخ ممالك و از امرا چون ... و ساير امرا و از وزرا صاحب سعيد خواجه علاءالدّين محمّد و خواجه رضى ­الدّين عبدالحقّ و جلال ­الدّين خواجه منصور و خواجه غياث ­الدّين هندو و از ملوك ... . و در سلطان ميدان هم در اين سال قوريلتاى فرمودند تا اگر در ميان امرا و وزرا و ملوك منازعتى و مناقشتى بوده باشد مُرتَفع گردانند ... و امير حياطغا بى ‏اجازت به طرف تبريز پيش امير شيخ حسن بزرگ كه پسر خال او بود رفت و حكم يَرليغ جهت « اِمارت خراسان » به نام خود و « راه وزارت » به نام خواجه جلال ­الدّين بايزيد و خواجه جلال ­الدّين محمود و خواجه علاءالدّين هندو حاصل كرد مبنى بر آنكه خواجه علاءالدّين محمّد را از وزارت عزل كرده بديشان سپارد و خواجه شهاب ­الدّين مخلص كه در عراق نصب كرده خواجه علاءالدّين محمّد بود اين معنى اعلام داد . [ مجمع الانساب، ج‏2، ص: 306 و 307 ]

... هر وقت كه يحيى كرابى و سرداران به بندگى حضرت رفتندى ايشان را به انواع عواطف و سيورغاميشى مخصوص فرمودى و بر قول ايشان اعتماد تمام نموده بى ‏تحاشى در ميان ايشان مى ‏آمد و ايشان به استعداد تمام و پوشهاى مكمّل در گرد اردو و بارگاه با پادشاه مى ‏گشتند ديگرباره تجديد عهد و سوگند كردند و [ در ] حضور مَشايخ خراسان چون شيخ الاسلام خواجه غياث ­الدّين هيبة اللّه حَمَوى و شيخ شهاب­ الدّين فضل­ اللّه بسطامى و اُمرا و اَكابر ديگر يحيى كرابى دست بر كلام اللّه نهاده سوگندهاى غلاظ و شداد ياد كرد كه قصد بندگى حضرت و اركان دولت نكند و نفرمايد و با دوست ايشان دوست و با دشمن ، دشمن باشد و بدانچه شرايط و لوازم عهد و سوگند باشد قيام نمايد و بندگى حضرت نيز بر آن موجب سوگند ياد فرمود ... و در آن شب بى ‏آنكه با سرداران لشكر كنكاج كند در خُفيه با حافظ جوربدى و على مسعود خسروجردى و چند كس ديگر كه مصاحب او بودند قصد پادشاه انديشيده بودند و مقرّر كرده كه حافظ جوربدى چماق بر سر پادشاه زند و او را به قتل آورد تا در آن فرصت كه طوى مى‏كشيدند در اندرون بارگاه حافظ چماقى بر سر پادشاه زد و او را شهيد كردند و امير بزرگ عادل شيخ على هندونويان و جماعتى امرا را نيز در آن ورطه شهيد كردند . و از فرزندان سلطان سعيد ، شهزاده لقمان بيرون رفت و حال آنكه پيشتر از اين شاهزاده شيخ­ على كاون را كه برادر پادشاه مغفور بود در جنگ رادكان سربدالان شهيد كرده بودند .

ـ شبانکاره­ ای ، محمّد بن علی بن محمّد ، مجمع الانساب ، تصحیح میرهاشم محدّث ، تهران : امیرکبیر ، 1363 .

ـ فریومدی ، غیاث الدّین بن علی ، ذیل مجمع الانساب شبانکاره­ ای ، تصحیح میرهاشم محدّث شبانکاره ­ای ، مجمع الانساب

پوربهاء جامی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

در زلزله سال 666 « شادیاخ / نیشابور » خراب شده و « وجيه­ الدّين زنگى فريومدى » آن را به سال 669 ساخته است . پوربهاى جامى بدان سبب « وجيه­ الدّين زنگى فريومدى » را مدح گفته ، « ابن­ یمین فریومدی » نیز قصیده ­ای در وصف « شادیاخ / نیشابور » سروده است .  

پوربهاى جامى

دکتر ذبيح­ الله صفا

ملك ­الشّعرا تاج ­الدّين بن بهاءالدّين جامى معروف به « ابن بهاء » و متخلّص به « پوربهاء » و احياناً « بهاء » از شاعران متوسّط قرن هفتم هجرى و معاصر با اوايل عهد ايلخانان مغول است . مولد او جام بود و بنابر آنچه از قول تقى ­الدّين كاشى و دولتشاه‏ سمرقندى و ديگر نويسندگان احوال او مستفاد مى‏ شود « آباء و اجداد وى قُضات و اهل علم بوده‏ اند و مدّتها قضاء ولايت جام به ايشان تعلّق داشته و چون او مردى ظريف و خوش‏ طبع بوده منصب موروثى را از دست گذاشته دايم الاوقات با شُعرا و ظُرفا مخالطت نمود . »

... پوربهاء در آغاز كار خود در خراسان به سر مى ‏برد و بيشتر در هرات متعهّد خدمت و در عداد حواشى و اطرافيان خواجه عزّالدّين طاهر فريومدى و پسرش خواجه وجيه­ الدّين زنگى فريومدى وزير و مستوفى خراسان ، بود و آن دو را مدح مى ‏گفت و مدايح اين پدر و پسر هر دو در ديوان پوربها ديده مى‏ شود و اينكه تذكره ‏نويسان او را فقط مختصّ به درگاه خواجه وجيه­ الدّين زنگى دانسته اند باطل است . خواجه عزّالدّين طاهر از عهد امير ارغون آقا به بعد در كارهاى ديوانى خراسان بود و در عهد اباقا خان بن هلاگو ( 663 - 680 ه ) وزارت خراسان را بر عهده او گذاردند و اين منصب بعد از او به پسرش‏ وجيه ­الدّين رسيد و اين وجيه ­الدّين با آنكه ارغون بن اباقا را در ايّامى كه آماده جنگ با عمّ خود سلطان احمد تگودار بن هولاگو ( 680 - 683 ه ) مى ‏شد ، به نقدينه كثير و مال فراوان مساعدت كرده ، و در سال 683 كه براى جنگ با سلطان احمد تگودار از خراسان بيرون مى ‏رفت در ركاب وى عازم عراق و آذربايجان گرديده بود ، در سال 685 هجرى به فرمان آن ايلخان سفّاك به قتل رسيد ... .

بنابر قول تذكره ‏نويسان پوربهاء هنگام عزيمت وجيه ­الدّين زنگى در ركاب ارغون ، يعنى به سال 683 ، همراه او از خراسان به تبريز رفت . اين قول مشهور است ولى گفتار صواب نيست زيرا در اشعار پوربها ... چند بار اشاراتى داير بر اقامت ممتدّ او در خدمت خواجه بهاء الدّين محمّد بن شمس الدّين محمّد جوينى و علاءالدّين عطامَلِك جوينى ، مى ‏يابيم و حال آنكه اگر او در سال 683 به مركز دولت ايلخانان رفته باشد ، در همان سال شاهد قتل خواجه شمس الدّين صاحب ديوان و نكبت خاندان او بود و ضمناً يك سال پيش از آن يعنى در سال 682 ( شنبه چهارم ذى­ الحجه ) از وفات خواجه علاء­الدّين عطامَلِك جوينى اطّلاع داشت ، پس چگونه مى ‏توانست مدّتى در خدمت آنان مانده باشد ، و چُنانكه مى‏دانيم خواجه بهاء الدّين پسر خواجه شمس الدّين صاحب ديوان هم چند سالى پيش از قتل پدرش يعنى در سال 678 وفات يافته بود . پس تصوّر اينكه پوربهاء همراه خواجه وجيه­ الدّين زنگى در آغاز عهد ارغون به تبريز رفته خطاست و او مسلّماً بعد از آنكه مدّتى در خدمت عزّ­الدّين طاهر فريومدى و پسرش وجيه­ الدّين زنگى زيست راه عراقين و آذربايجان در پيش گرفت و مدّتى مديد در آن نواحى به سر بُرد و در شمار مدّاحان رجال دربار ايلخانان ، خاصّه خواجه شمس­ الدّين محمّد صاحبديوان و پسرش بهاء­الدّين محمّد و برادرش علاء­الدّين عطامَلِك درآمد .

در ميان ممدوحان پوربهاء غير از عزّالدّين و وجيه ­الدّين فريومدى و رجال خاندان جوينى كسان ديگرى مانند اباقا خان و خواجه نصيرالدّين طوسى ، و صاحب شرف ­الدين قانچى ، و صاحب معين­ الدّين ، و ملك قتلغشاه بن على ملك را مى‏ يابيم ... .

از جمله حوادثى كه در ديوان پوربهاى جامى بدان بازمى ‏خوريم داستان زلزله سخت نيشابور است به سال 666 هجرى و ويرانى نيشابور و تجديد بناى آن به امر اباقا به دست وزير خراسان يعنى وجيه الدّين زنگى ابن عزّالدّين طاهر مستوفى در سال 669 . اشاره به اين واقعه را در يكى از قصايد پوربهاء كه در مدح خواجه وجيه ­الدّين زنگى ساخته است ملاحظه مى ‏كنيم . فصيح خوافى در كتاب خود ضمن اشاره به واقعه مذكور اشعار پوربهاء را نيز درباره ويرانى نيشابور و تجديد بناى آن نقل كرده است ... .

فصيح خوافى در حوادث سال 669 هجرت مى ‏نويسد : حكم فرمودن ابقا خان كه خواجه وجيه الدّين زنگى بن خواجه عزّالدّين طاهر فريومدى نيشابور را كه از زلزله خراب شده بود آبادان سازد و شهرى از نو بنا سازد و پوربهاء جامى از قصيده ‏اى كه در زلزله نيشابور گفته چند بيت كه مناسب اين مقام است ثبت افتاد :

چـو كُهنـه بـود و قـديمـى بنــاء نيشــــابــور ــــــــــــــــ نهــاد روى ســوى او خــرابـى از هــرجــا

خــداى خـواست كه بـازش ز نـو بنـا سازند ــــــــــــــــ به عهـــد دولـت نـوشيــــروان عهــد ابقــا

خـدايگــان جهــــــان پـادشـــاه روى زميـــن ــــــــــــــــ جهـانگشـاى عـدو بنـد شـاه شهــرگشـا

به سال ششصد و شصت و نُه اتّفاق افتاد ــــــــــــــــ بنـــــا نهــادن ايـن شهـــر شهـــره زيبــــا

اواخـر رمضــان آفـتـــاب و زُهـــــره به ثَـــور ــــــــــــــــ قَمَـر به حـوت و عطـارد نشسته در جـــوزا

بنـا نهـــادن شهــــر نُـــوَت مبــــارك بـــــاد ــــــــــــــــ به عهـــد دولـت تـو شهــر بـاد هـر صحــرا

به دولت تو نشـــابور كُهنـــه ، نـو شد بــاز ــــــــــــــــ به ســان پيـر خـرف گشته كـو شـود بُـرنـا

سه چيـــز بـاد و بمـانـاد هـر سه تا به اَبَـد ــــــــــــــــ بقـاء خواجه ، دگــر شهــر و شعـر پـوربهــا

تاريخ وفات پوربهاء را تقى ­الدّين كاشانى « در اواخر زمان سلطان ابوسعيد بهادر و در سنه 732 » دانسته است ... .

[ تاريخ ادبيات در ايران ، ذبيح­ الله صفا ، انتشارات فردوس‏ ، مجلّد‏ 3 ، بخش 1 ، ص 660 تا 666 ]

* * * * * * * * * * *

 غیر از وجیه ­الدّین‌ زنگی ابن عز­الدّین طاهر فریومدی که در سال 685 به حکم ارغون کشته‌ شده یک وجیه­ الدّین زنگی دیگری هم بوده که در سال 719 فوت کرده است .

وفـات صـاحب اعظـم وجیـه دین زنگـی ــــــــــــــــ که چـــرخ پیــر نبیند چـو او جــــــوان دگــر

به سـال هفتصـد و نـوزده بُد از هجـرت ــــــــــــــــ شب دوشنبه و بیست و سوم زِ ماه صفـر

دیوان ابن­ یمین ، ص 569

* * * * * * * * * * *

در تعریف شادیاخ

یـاربّ ایـن بـاغ اِرَم یا شــادیــاخ خُـــــــرّم است ؟!

یاربّ اصطرخ است این یا چشمه­ سار زمزم است ؟!

عکـس شــاخِ یـاسمیـن بـر آب اصطــرخـش ببیـن

راست گویی اطلسی نیکو به گـوهـر مُعلَـم است

هــر نسیمـی کـه از ریـــاض راحـت افـــزایـش وَزَد

چون دَمِ جانبخش روح ­الله ( مسیـح مریم ) است

هــر گُلـی که از آب و خـــاک اوش بـاشـد پـرورش

خستگــان صـدمت گــردونِ دون را مَـرهــم است

کــار دل در خــاک او چون روح در تن مُضمَــر است

چون فَرَح در می در آبش راحت جان مُدغم است

دیــده از دیـدار او روشـن چــو گیتـــی ز آفتــــــاب

دل زِ نُـزهَتگـاه او چـون جـان زِ دانش خُــرّم است

شـایـد ار بینــا و گـویــــــا گـــردد از آب و هـــواش

نرگس ار چندانکه اُفتاده­ است و سوسن اَبکَم است

چون دَمِ عیسی نسیمش جانفزا از بهرِ چیست ؟

گر نه بوی خلق تاج مُلک و دینش همـدم است !

آن کـه گـردون گـرچـه دارد بر جهــانـی ســــروری

بر در او حلقه ­وَش قـدّش به خدمت محکـم است

تا اَبَــد عشــرت کُنــان بـــادا بـه کــاخ شـــادیـــاخ

همـدمش ابن ­یمین الحـقّ حـریفـی مَحـرم است

دور بــــاد از ســـاحتـش بـــادِ خـــــزانِ حــادثـــات

تـا هُمـایـون بُقعـه در نُـزهَـت بهـــار عــالَــم است

دیوان ابن­ یمین ، ص 43

لطف اللّه نيشابورى‏

در این متن لطف الله نیشابوری  از روزگاری که برای بهره مندی از احسان علاءالدّین و تحسین ابن یمین سالی دو سه مرتبه به فریومد می آمده ، به نیکی یاد کرده است .

لطف اللّه نيشابورى‏

دکتر ذبيح الله صفا

مولانا لطف­ اللّه نيشابورى از شاعران قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجري است كه با عمر طولانى خود پايان عهد ايلخانان و دوران طغا تيموريان و آل كرت و سربداران را در خراسان درك كرده و سپس در زمان تسلّط تيمور بر آن سامان ، او و پسرانش اميرانشاه و شاهرخ را مدح گفته و تا قسمتى از عهد سلطنت شاهرخ نيز زنده بوده است . بدين ترتيب او را بايد حقّاً از تربيت ‏يافتگان قرن هشتم هجرى و دوران پيش از تيموريان شمرد چُنانكه از سبك سخن و نوع سخنورى وى نيز همين معنى مشهود است ... اسم اين شاعر همانطور كه در همه مآخذ آمده « لطف اللّه » بوده و نظر به مقامات معنوى كه داشته از وى همه‏ جا با عنوان « مولانا » ياد شده است . هيچ كس از مؤلّفان به تخلّص شعرى او اشاره‏ اى ندارد و تنها با مراجعه به اشعارش مى توان دريافت كه از نام خويش براى لقب شعرى استفاده مى ‏كرده و تخلّص خود را « لطف » مى ‏آورده‏ و در اين راه به بعض گويندگان پيش از خود يا معاصر خود اقتفا مى ‏نموده است .

مولد او را نيشابور نوشته‏ اند و او خود هم در اشعارش اشاراتى بدان شهر دارد ، بدانگونه كه شاعران به شهر و ديار خود دارند ، و از آن جمله دو بيت زيرين نيك نشان دهنده اين معنى است :

بُـوَد مضطـرّ هنـرور در نشـــابـور ــــــــــــــــــــــــ به فضل ار بگذرد از چرخِ تاسع‏

در او اوقـات خـود ضـايع مگردان‏ ــــــــــــــــــــــــ كـــم او ! اِنَّ ارضَ اللّهِ واسِـــع‏

و باز او را در وصف زلزله شديد نيشابور به سال 808  رباعي­ اى است كه نشانه ‏اى از تعلّق خاطر وى بدان شهر مصيبت ديده بود :

شهرى كه در او فرض بُدى نافله ­ها ــــــــــــــــــــــــــ در مَجمَع او جمع شدى قافله ­ها

توقيـع « اِذا زُلزِلَتِ الاَرض » ش كرد ــــــــــــــــــــــــــ در يك دو نفس « عالِيَها سافِلَها­ »

از تاريخ تولّد « لطف » اطّلاعى نداريم ولى چنانكه خواهيم ديد او در اواخر ايّام‏ وزارت خواجه علاءالدّين محمّد فريومدى وزير خراسان ( م 742 هـ ) شاعرى نوجوان بود و از اين روى بايد در حدود اواسط نيمه اوّل قرن هشتم ولادت يافته باشد .

اوايل عمر لطف اللّه ، همچُنانكه از دو بيت منقولش برمى ‏آيد ، در نيشابور به كسب هنرها و فضايل گذشت و بعد از تحصيل قدرت شاعرى به خدمت خواجه علاءالدّين محمّد فريومدى صاحب ديوان خراسان روى آورد . اين خواجه فاضل همان است كه ابن­ يمين فريومدى شاعر در خدمتش سِمَت استيفاء و تحرير طُغراها داشت و در چند قصيده او را مدح گفت‏ . وى در روز چهارشنبه 27 شعبان سال 742 ، هنگامى كه از بيم تطاول سربداران به استراباد مى ‏گريخت كُشته شد . مولانا لطف اللّه چنانكه خود در يكى از قصایدش اشاره كرده ، در دوران جوانى و آغاز شاعرى به خدمت اين وزير دانشمند راه جُسته و سخنش محلّ اعتنا و توجّه او بوده است ، و نيز در خدمت همين وزير بود كه لطف اللّه با ابن ­يمين فريومدى آشنايى يافت و اَشعار خود را بر او عرضه كرد و مورد تشويق و تحسين آن استاد قرار گرفت . لطف قصيده مذكور را در بيان حال دوران شباب ساخته و چنين گفته است :

يادِ شب و روزى كه مـرا يـار قَـرين بود ــــــــــــــــــــــ با يــارِ قـرين كُلبه من خُـلـــد بَـرين بود

با طالعم اَجـرام به تثليث قِـران داشت ـــــــــــــــــــــ تا با رُخ یــارم همه دلخـواه قَـــرين بود

ديـوان عَـرَب چشم مرا مَنظـر و منظــور ـــــــــــــــــــ دوران پدر بَخت مـرا يــار و مُعيــن بود

عيشى به مُرادم بُد و كارى به گُشادم ـــــــــــــــــــ يُسرى به يسارم بُد و يُمنى به يمين بود

بُـرد و قَصَـب من زِ يَمَـن بود و زِ شُشتر ـــــــــــــــــــ داه(1)و رهى(2) از مملكت راى(3)و تَكين بود(4)

در رسته عهدم دُر نطق ارچه بها داشت ــــــــــــــــ در مَخــزن فكـرم گُهَر نظم دَفين بود

نه بيـم تنـم بـود و نه انـدیشـه دل بـود ــــــــــــــــــ نه فكر به دنيا و نه تكليف به دين بود

سالى دو سه در خدمتشان شاد بِبودم ـــــــــــــــــ باقى دلم از دَهر پريشان و حَزین بود

چنـدی ز وقـــوع اَلَــم فُـرقـت ایشــان ــــــــــــــــــــ تـوقیـــــع بلا خطّه من واقعــه بیــن بـود

عُمرى دگر از گَردش چرخ و روش دَهر ــــــــــــــــــــ دل در گِـرو مهـر و مه زُهــره جَبيــن بود

در مُلك دلـم تحفه جـان بُد غـم جانان ــــــــــــــــــــ بر خــاتَـم دل مِهــر بُتــان مُهــر نگين بود

در بَزمگه من کف سـاقی فی طـوبـی ـــــــــــــــــــ در سـاغـر من راوق می مــاء معین بود

بُـد شيفته منطـــق من آن كه عطــارد ــــــــــــــــــ بر منطقه از خـرمن او سنبله‏ چيـن بود

كـردى ز مـديـح و غـزلم رامش و نازش‏ ـــــــــــــــــ گر شــاه زمان بود و گر مـــاه زمين بود

در مجلـس عـالى ، نُكَتِ رَشحِه كِلكم ــــــــــــــــــ صحـف نظــــر ميـر علاء حـق و ديـن بود

در مشعـر مـه زاده بِکـر از یَـم فکــــرم ــــــــــــــــــ تحسيـن اميــرالشُّـعـــرا ابـن ­يميـن بـود

امروز بَرى گشته ز عيش است بر اين سان ـــــــــ آن دل كه رهى را به غم عشق رَهين بود

از دست شد آن مست كه در ميكده عشق ــــــــ از بوده و نابـوده نه خــرّم نه حَــزين بود

چون عمـر گرانمـايه من در سـر دل رفت‏ ــــــــــــــ رفت از دل من آنچه ز دلخـواه گُـزين بود

در چشم من از خدّ صَنَم نقش خُتن بود ــــــــــــــ ور در کفـم از زُلف به خـم نافه چیـن بود

گویی همه آن عیش خیالی بُد و خوابی ــــــــــــــ كه انـدر نظـر چشـم و دل واقعه بين بود

گر در هـوس سیم و زر و وصل و تبع بود ــــــــــــــ ور در طلب مال و مُـل و مَرکب و زین بود

گر میل غزالان سیه چشم و مژه داشت ــــــــــــــ ور یـار نگاران سمن سـاق و سـرین بود

گفتـم زِ رَه تيــر حَــــــــــــوادث بگُــريــزم‏ ــــــــــــــ از شست قضا دَهر كمان‏كش به كمين بود

جز غبـن همه ساله و هر روزه نَبُد هيــچ‏ ـــــــــــــ سودى كه مرا حاصل از ايّام و سنين بود

در قصـــر سپنجى جهـــان خاطــر مــا را ــــــــــــــ يكی ناز و نوا با دو صـد اندوه و اَنين بود

گـــويى اَسَـد طــالـــع من روز ولــــــودم‏ ــــــــــــــ با ثَور فلك در كِشش و كوشش و كين بود

با ما نه چـو اوّل ، فَلَکـا داشتــی آخــــــر ــــــــــــــ  آغـاز چه بود ای فَلَـک انجام چو این بود

بر عهــدی مِهــر تـو گمــــان بـود دلــم را ــــــــــــــ تـا آنچـه گمـان بـود بدیـدم که یقیـن بود

ای دل به یقین دان که مر ارباب خِــرَد را ـــــــــــــــ بهتــر روشـی ، پیــــروی اهــل یقین بود

رأی ار رودم از غم و دل تیره عجب نیست ــــــــــــ نتــوان به دل غمـــزده با رأی رزیــن بـود

در مسند اقبـال تو آن صــدر نشـان گشت ــــــــــــ در کُلبه عُزلت چو توان گوشه ­نشین بود

گويند دل « لطف » جگر خسته و شيداست ــــــــ اكنون نه چُنين است كه تا بود چُنين بود *

... ابيات اين قصيده به سبب اهمّيّتى كه در بيان بدايت حال شاعر دارد نقل شد و نشان مى‏ دهد كه او در خاندانى مرفّه و صاحب مِكنت به دنيا آمد و در ظلّ عنايات پدر در رفاه پرورش يافت و از تحصيل علوم ادبى و مطالعه ديوانهاى شاعران تازى‏گوى ، بنا به رسم روزگار خود ، برخوردار بود . تا آنگاه كه پدر زنده بود به عيش و شادكامى و دانش ­آموزى و تمتّع از همدم و همسر گذراند و هم در آن روزگار ، پس از فراغ از دانش‏ اندوزى و ادب آموزى مديحه‏گويى و غزلسرايى آغازيد و به مجلس عالى صاحب ديوان علاءالدّين محمّد فريومدى راه جُست و از فيض اَنفاس ابن ­يمين فريومدى ( م 769 ه ) مستفيض و از تحسين‏ و تشويق او مستفيد شد و سالى دو سه در خدمت آنان شاد بود و چون فَلَك دور علاءالدّين محمّد را در نوشت و مجلس عالى او را دربَست ، وى رنجوردل و فُرقت ‏زده و از عيش بَرى شده پايان عُمر را چُنانكه از آخرين ابيات قصيده آشكار است در پريشان­حالى گُذراند و اين معنى چُنانكه از اِشارات دولتشاه و ساير تذكره ‏نويسانى كه با اواخر ايّام حياتش آشنا بودند ، نيز به خوبى برمى ‏آيد .

مسلّماً تاريخ ورود « لطف » به دستگاه صدارت علاءالدّين محمّد فريومدى پيش از سال 742 و همچُنانكه از فَحواى قصيده مذكور آشكار است ، در عُنفَوان شَباب بود و بعد از اين زمان ، شاعر در نيشابور و سبزوار و بيهق ، معاصر و مواجه با اُمراى سربدارى بوده و بعضى از آنان را مدح گفته است . از قديم­ترين اين اُمرا كه مدح او را در اشعار مولانا لطف اللّه مى ‏بينيم تاج الدّين على چشمى معروف به « على شمس الدّين **» ( به اضافه ابنى ) است . وى از ممدوحان ابن ­يمين نيز بود و بعد از چندسال سلطنت و كامرانى به سال 752 در سبزوار بر دست سربدارى ديگرى به نام حيدر قَصّاب به قتل آمد و ابن­ يمين اين دو بيت را در مرگ وى سرود :

چون هفتصد و پنجه و دو رفت از سال‏ ــــــــــــــــــــــــــ بيش از دو نمانده بُد زماه شوّال‏

خورشيد لقـای على شمس ­الدّين را ــــــــــــــــــــــــــ از خَنجــر حيـدر انـدر آمـد به زوال

دیوان ابن ­یمین ، ص 571

از ديگر سربداران كه ممدوح لطف اللّه بوده‏ اند سلطان نظام الدّين يحيى كرّابى است كه در سال 759 بر دست برادر زنش كشته شد . او نيز از ممدوحان ابن ­يمين بوده و اين شاعر اخير چندين قصيده در ستايش وى سروده است .

آخرين پادشاه سربدارى خواجه نجم الدّين على مؤيّد ( 766 - 788 ه ) واپسين امير ايرانى است كه مولانا لطف اللّه ستود ... و به مدح پادشاه‏زاده محترم اميرانشاه بن تيمور گوركان قصايد غرّا دارد ... و اميرانشاه ميرزا او را رعايت كردى و زر دادى و مولانا به اندك فرصتى آن مال برانداختى و به فلاكت مى‏ گرويدى و در آخر عمر و نهايت پيرى ، مولانا از شهر نيشابور به ديه اسفريس‏ كه به قدم‏گاه امام رضا عليه التحية و الثناء مشهور است ، نقل فرمود و باغى داشت كه در آنجا به سر بُردى و با مردم كم اختلاط نمودى . روزى جمعى از عزيزان به زيارت مولانا رفتند ، ديدند كه درِ حجره مولانا بسته است ، چندانكه در بزدند كسى جواب نداد ، گمان بردند كه مولانا عمداً جواب نمى ‏دهد ، يكى از آن مردم بر بام سرا آمد ، ديد كه مولانا سر به سجده نهاده ، فرود آمد و درِ سَرا بگُشود تا عزيزان درآمدند ، و مولانا سر برنمى‏ داشت ، شخصى سر مولانا را برداشت ، ديد كه مرغ روح بزرگوارش از قفس بدن پرواز كرده ، ياران همچون باران اشك خونين در فراق آن دُرّ درياى وحدت ريختند ، و مولانا را بعد از شرايط اسلام در قدمگاه امام معصوم رضا دفن كردند و در دست مبارك مولانا اين رباعى نوشته يافتند :

ديشب ز سرِ صـدق و صفـاى دل من‏ ــــــــــــــــــــــــــ در مـيـكـــــده آن روح ‏فــــزاى دل من‏

جامى به من آورد كه بستان و بنوش ــــــــــــــــــــــــــ گفتم : نخورم ، گفت : براى دل من !

و كان ذلك فى شهور سنة ست عشر و ثمانمائة (816 ) و مولانا به نهايت پيرى رسيده بود .

لطف اللّه شاعرى است قصيده‏ گوى و در اين نوع از شعر توانا و جانشين قصيده‏ سرايان بزرگ خراسان است با تفاوتهايى كه نتيجه گذشت ايّام و تحوّلات تدريجى زبان مى ‏تواند بود . اگر قصايد او را با قصايد ابن­ يمين مقايسه كنيم آنها را در بُنياد به هم بسيار نزديك مى ‏يابيم ، و او هم مانند آن استاد مقدّم و مشوّق خود در قصايد سخنى سهل و روان دارد كه خلاف قصيده ‏گويان قرن هفتم و هشتم و متابعان خاقانى و سلمان از بلاى تكلّفات و تصنّعات دور است چُنانكه او خود را براى ساختن اَشعار مصنوع و قصایدى كه حاوى صنايع گوناگون و منشأ استخراج ابيات به اوزان جديد و امثال اين تكلّف‏ها باشد به رنج نمى ‏افكند بلكه هميشه به شيوه فُصحاى خراسان سخن را روان و مقرون به كمال فخامت مى ‏آورد و در سرودن انواع شعر تواناست . از سخنان اوست :

در بَلــخ پَـريـر لالـه آتـش انگيخت‏ ــــــــــــــــــــــــــ دى نيلــوفـر به مَــــرو در آب گُـريخت‏

در خاك نِشابور گُل امروز شكُفت ــــــــــــــــــــــــــ فردا به هَرى باد سَمَن خواهد بيخت

1- داه : نوكر ، خدمتكار ، خادم‏  2- رهى : چاكر ، غلام‏ 3- مملكت راى : هندوستان‏ 4- مملكت تَكين : تُركستان

[ تاريخ ادبيات در ايران ، ذبيح الله صفا ، انتشارات فردوس‏ ، مجلّد‏ 4 ، ص 201 تا 218 ]

*شعر با دیوان شاعر تطبیق داده شد و پاره­ای از آن بر مبنای دیوان اصلاح شد . [ دیوان لطف الله نیشابوری ، چاپ عکسی از روی دستنویس شماره 2321 کتابخانه ملّی ، به کوشش رسول جعفریان ، ناشر ؛ کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی ، 1390 ، ص 442 تا 444 ]

** قتلِ على شمس الدّين در متن 755 آمده و شعر ابن­ یمین هم چُنین نوشته شده است : « چون هفتصد و پنجه و پنج رفت از سال‏ » امّا در دیوان ابن یمین 752 نوشته شده است .