پُرسشی از اُستاد محمّدعلی کوشا

به گُزارش پایگاه اطّلاع ‌رسانی اُستاد کوشا؛ مهدی یاقوتیان، اُستاد قُرآن، پُرسشی در موردِ خلافتِ پیامبر(ص) مَطرح کرده است که اُستاد محمّدعلی کوشا، پاسُخ آن را داده ‌اند؛ در زیر، این پُرسش و پاسُخ به طورِ کامل آمده است.

پُرسش: اگر خلافَت اِنتصابی است چِرا دُعای علی(ع) به صورت زیر است؟

«بار خُدایا! من از اینان مَلول گشته ‌ام و اینان از من به تَنگ آمده ‌اند. من از دَستِ آن‌ها خَسته شده ‌ام و آن‌ها نیز از دَستِ من خَسته شده‌ اند، بهتر از ایشان را به من اَرزانی دار و بَدتر از مرا بر ایشان بِگُمار!» (نَهجُ البَلاغه، خُطبۀ 25)

«گفتم: خُداوند به جایِ آن‌ها به من بهتر از ایشان را دهد و به جایِ من شَرّی را بر ایشان گُمارَد!» (نَهجُ البَلاغه، خُطبۀ 69)

«دوست دارم خُدا میانِ من و شما جُدایی اَفکَنَد و مرا به کَسانی پیوند دهد که از شما به من سِزاورترند» (نَهجُ البَلاغه، خُطبۀ 115)

پاسخ: درود بر شما فَرهیخته گرامی.

اگر با دیدِ عَقل و استدلال بنگریم نَصبی در کار نبوده است، بلکه مسأله، مسالۀ «مُعَرّفی» و «شناساندن» علی(ع) به عُنوان شایسته‌ترین، داناترین، خوش سابقه‌ترین، مُدیرترین و مُدبّرترین شَخص برای جانشینی پیامبر و زمامداری مَردُم بوده است. تَمام توصیه‌ های رَسولِ‌ خُدا(ص) بر محور بَیان فَضائل اَمیرمؤمنان علی(ع)، جهت سوق دادن اَفکار عُمومی به سوی آن حضرت و روشَنگری و بیداری و راهنمایی توده‌ های مَردُم بوده است که در هر کاری دُنبالِ «اَفضَل» بروند نه «مَفضول»!

مُعَرّفی به این مَعنا، اَمری عَقل ‌پسند و مُوافِقِ طَبعِ همۀ عُقَلاست.

و این‌کار با اَصل «آزادی» و «انتخاب» و «اختیار» انسان کاملاً مُناسب و با اَصل «هدایتِ بدون جَبر و زور و اِکراه» نیز سازگار، و اَصلاً با مَنطِقِ قُرآن مُناسب‌تر است. ببینید:

« اَفَمَن یَهدِی اِلَی الحَقِّ اَحَقُّ اَن یُتَّبَعَ اَمَّن لایَهِدّی إلّا اَن یُهدی؟ فَما لَکُمُ کَیفَ تَحکُمونَ ؟

آیا کَسی که به سوی حَقّ هدایت می کند برای پیروی سِزاوارتر است یا کَسی که راه را نمی یابد مَگر اینکه راهنمایی شود؟

پس شما را چه می‌ شود [که به دُنبال انتخابِ اَحسَن و أفضَل نمی‌روید؟! شما] چِگونه داوری می‌کنید؟!» (یُونُس، 35).

بنابراین، اگرچه کَلَمۀ «نَصب» در موردِ امامَتِ اَمیرمؤمنان بر زَبان‌ها جاری و در نوشتارها ساری است، ولی تَعبیر دُرُست و مَنطقی آن، همان مُعَرّفی کردن و راه را نشان دادن و راهنمایی کردنِ مَردُمان به سوی بهترین شَخص و لایق‌ترینِ آنان است.

در نَهجُ البَلاغه نیز در هیچ‌جا سُخَن از «نَصب» برای خلافت و امامت و ولایت به مَعنایِ امروزینش نیست.

اَلبَتّه ضمناً باید تَوَجُّه داشت که مفهوم «امامت» در شیعه، غیر از مفهوم «اِمارت» است که گاهی مِصداقاً در یک نَفَر قابلِ جَمع است و گاهی خیر.

اَصلِ «بیعَت» هم گویایِ انتخاب است نه نَصب.

کافی است که به آیات: «لَستَ علیهِم بِمُصَیطِر؛ تو بر آنان مُسَلَّط نیستی » ( غاشیه، 22)

« ما اَنتَ عَلَیهِم بِجَبّارٍ؛ تو بر آنان سُلطه نداری [که به زور به پَذیرش وادارِشان کُنی] » ( ق، 45).

« اَفَاَنتَ تُکرِهُ النّاسَ حَتَّی یَکُونُوا مُومِنِینَ ؟!؛ آیا تو مَردُم را مَجبور می ‌کُنی که مؤمن شوند؟! » (یُونُس، 99).

این‌گونه آیات با نَصبِ زَمامدار به مَفهوم امروزین آن که نوعی تَحمیل تَلَقّی می ‌شود سازگار نیست.

مگر اینکه بگویید: مُرادِ ما از نَصب، همان مُعَرّفی است.

بنابراین، مَردُم پس از رَهنمودِ خُدا و رَسول (ص) باید خودِشان تَصمیم بگیرند و شَخصِ اَفضَل را برگُزینند. و در واقِع آنچه پیامبر اَکرم(ص) در این‌باره فرموده، اِرشاد به حُکمِ عَقل بوده است.

و طَبعاً اگر مَردُم شَخص اَفضَل را برنَگُزینند، به قولِ مَعروف، دودِ این آتَش به چشمِ خودشان می‌ رَوَد و خود زیان می‌ بینند.

http://kooshaa.ir/post/29

چند نُکتة اَخلاقی ـ اِنسانی از فَقیه قُرآنی ( آیتُ الله العُظمی دکتر محمّد صادقی تهرانی )

8 سال پیش در چُنین روزی یعنی ؛ 27 / 2 / 1382 با یکی از دوستان در قُم بودیم ، حُدود ساعت 2 بعد از ظُهر ، زَنگِ دَربِ مَنزلِ آیتُ الله را زَدیم ، با گُفتَنِ نامِ فامیلی و اینکه از مَشهَد آمده ایم ، دَربِ مَنزِل باز شد ، با دوستَم واردِ حَیاط شدیم . آیتُ الله جُلُوِ دَربِ اُتاق که از کَفِ حَیاط چَند پِلِّه بالاتر بود قامَت کشیده و دَستَش را بر چهارچوبِ دَربِ نَهاده بود . این اَوَّلین برخورد بود .

آیتُ الله صَحنه را به گونِه ای تَرتیب نداده بود که اِبتدا ما وارد شویم بِنشینیم ، بَعد او وارِد شود و ما بَرایش برخیزیم ، آیتُ الله به زَمین نَچسبیده بود که ما برایِ اَحوالپُرسی در بَرابرش به رُکوع برویم . آیتُ الله ایستاده بود مانَندِ همة بَندِگانِ مُتَواضِعِ خُدا .

بعد از سَلام و اَحوالپُرسی واردِ اُتاق شدیم آیتُ الله از ما خواست که روی صَندلی بِنشینیم . او خود بر رویِ صَندلی اش نِشَست و من و دوستم هم بر رویِ صَندَلی قَرار گرفتیم . چیدمانِ اُتاق به گونِه ای نَبود که او بر سَکّو بِنشیند و ما در بَرابَرش بر رویِ زَمین زانو بِزنیم . ما با عالِمی 77 ساله ( در سال 1382 ) که برای اَوَّلین بار او را می دیدیم اِحساسِ صَمیمیَّت و خودِمانی بودن داشتیم و می توانستیم صُحبَت آغاز کنیم .

از اینکه وَقتش را بی موقِع گِرفته ایم عُذرخواهی کردیم ، آیتُ الله خیلی جِدّی گفت : « وقت از آنِ خُداست . » او با این نِگاهِ توحیدی به ما اَمنیَّتِ خاطِر داد که اِحساسِ ناراحَتی نکنیم ، به گونِه ای که ما قَصدِ ماندنِ حُدودِ 20 دَقیقه داشتیم اَمّا گُفتگوی ما شاید از 2 ساعَت هم گُذَشت .

در بینِ صُحبَت یکی ـ دو بار زَنگِ تِلِفُن به صَدا درآمَد و او خودَش گوشی را بَرداشت و پاسُخ داد . آیتُ الله دَفتَر و مُنشی و نِگَهبان نداشت . او به مَعنایِ واقِعیِ کَلَمه مَرجَع بود و به راستی می شد برای کَسبِ عِلم ، حُضوری و غیرحُضوری به ایشان مُراجِعه کرد .

در بینِ گفتگو درخواستِ آب کردیم ، خواستیم راهنَمایی کند خودِمان آب بیاوریم . آیتُ الله از رویِ صَندَلی اش برخاست و گفت : « شما مِهمان هستید ، وَظیفة من است که برایِ شما آب بیاورم . » این نِشان می داد که آیتُ الله در رعایَتِ اَخلاق و اَدَب دَقیق است .

آن موقِع هنوز « تَرجمانِ قُرآن » مُنتَشر نشده و در حالِ بازخوانی آن بود . آیتُ الله از ما پُرسید : به نَظَرِ شما اِسمِ این کتاب را « تَرجمانِ قُرآن » بِگُذارم ، خوب است ؟ بَعد اَفزود ؛ گفته ام رویِ جِلدِ کتاب فَقَط بِنویسند « مُحَمَّد صادقی » و پیشوَندِ « آیتُ الله » و « دُکتر » نَیاورند . من در بَرابرِ قُرآن کَسی نیستم که از این اَلقاب و عَناوین استفاده شود .

او کتابِ « نَماز و روزة مُسافِران » و « تَوضیحُ المَسائل نوین » را به ما هدیه داد و از ما خواست تا برای دیدَنِ کتابها به زیر زَمینِ مَنزِلَش برویم . هِنگامِ پایین رفتن از پِلِّه ها ، ایشان جُلُو اُفتاد و عُذرخواهی کرد که چون به مَکان آشناست جُلُوتر می رود . در زیر زَمینِ مَنزِل یک سیستِمِ رایانه و اَنباری از کتاب بود . من یک مُجَلَّد « تَفسیر البِلاغ » دو مُجَلّد کتابِ « حَـجّ » و ... گرفتم ، هِنگام پَرداختِ هَزینه اش ، با شَرم و حَیایِ بسیار که در چِهره اش نَمایان بود گفت : « من چِگونه هَزینه اش را از شما بِگیرم ؟! » من مَجبور شدم هَزینۀ کتابها را با اَدَب رویِ میز بِگُذارم .

آیتُ الله در کتابخانه گفت : « من با این کامپیوتر به پُرسشهایِ مَردُم پاسُخ می دهم . » و بَعد یادآوری کرد « نِشانی که در اِنتهایِ مُصاحِبه با مَجلّة بَیّنات دَرج شده ، www.Forghan.org اشتباه است . org نیست باید com باشد . »

در تاریخ 12 فَروردین 1390 شنیدم آیتُ الله به « رَحمَت آباد » رَفته است !

دکتر محمود روحانی به دیارِ باقی رفت !

صُحبت از میرزاجَواد آقا شد که وصیّت کرده در بهشتِ رضا دَفن شود و در حَرَمِ امام رضا دَفن نشود گفت : هر وقت در آستان قُدس جلسه بود و می ­آمد ، من ندیدم آنجا چای بخورد گویا در این حَدّ هم مُلاحظه می ­کرد . در مجلس خِبرگانِ قانونِ اساسی که من در هیئت رئیسه بود ، گاهی به من یادداشتی می ­دادند .

یک بار در موقع استراحت میرزا جَواد به من گفت : آقای دکتر روحانی چِرا به یادداشتهای من تَوجُّهی نکردی ؟!

گفتم : از شما یادداشتی به دستِ من نرسید !

گفت : من دو یادداشت به فُلانی دادم و گفتم حتماً به دستِ شما بدهد و خودم دیدم که به دَستِ شما داد . تازه فهمیدم آن دو یادداشت که آخِرش نوشته بود « جَواد » از ایشان بوده است .

هر کسی به خانه ­اش تلفن می ­زد و می ­گفت : منزل آیت الله میرزا جَواد آقا تهرانی ؟

ایشان می­ گفت : اشتباه گرفتی ، ما اینجا آیت الله ندارم و تلفن را قَطع می ­کرد .

من در مجلس خِبرگانِ قانونِ اَساسی با آقای جَوادی آمُلی هم­اُتاق بود ، شب دیدم نماز می ­خواند ، من هم نماز خواندم ولی دیدم ادامه دارد ! دیگر فَردا رفتم درخواست کردم که اُتاقِ مرا عوض کنند ، رفتم پیش دکتر عَضُدی .

................................

رئیس دانشکده عوض شده بود ، من نظری داده بودم که خوشش نیامده بود ، همکاران مرا برحَذَر داشتند ، به او گفته بودند : ایشان قَصدی ندارند فقط صادقانه حرفش را می ­زند . جلسه ­ای ترتیب داده بود و همۀ مُعاونان و مسئولان را در اُتاق جَمع کرده بود ، بعد هم مرا خواست . وقتی وارد شدم ، هیچ صَندلی برای من نبود ، پرسید : من بهترم یا فُلانی ؟

گفتم : نیاز به این جلسه نبود ، تلفنی هم که می ­پرسیدی جواب می ­دادم .

گفت : خُب ، حالا نظرت را بگو .

گفتم : فُلانی !

به خدمتکار گفت : برو صندلی بیار ، صندلی را کنارِ میزِ خودش گُذاشت و گفت : اینجا بنشین .

................................

برای امرِ پزشکی به روستایی رفته بودیم ، شب خان ما را هم دعوت کرد . مجلسِ عَروسی بود ، بَزمِ مُطرِب و مِی برقَرار بود ، از یک طرف شَراب دادند .

من گفتم : مرا مُعاف دارید .

خان آن چُنان مُحکم رویِ میزش کوبید که لیوان اُفتاد و شکست . گفت : اینجا که من هستم کسی نمی ­تواند بگوید : نه !

من گفتم : جنابِ خان ، حُضورِ شما ، ما را مَست کرده ، نیاز به مِی نیست .

خان سَری جُنباند و گُفت : ها ! اَهلِ ذوق هم که هستی ! فقط ایشان مُعاف است .

بعد یک نفر از جَمع به من اشاره کرد که شما برو بیرون ، آمدم بیرون داخلِ حَیاط ، خودش هم آمد گفت : اینجا جایِ شما نیست ، اینها الآن که شَراب بخورند بعد هم این زنها اُتاقِ کناری هستند ، غوغایی می ­شود ، شما باید به روستایِ مُجاوِر بروی ، خودش مرا به روستای مُجاور رساند .

................................

از راست : نفر سوم دکتر محمود روحانی ، نفر چهارم دکتر سلمان ساکت ، نفر پنجم مهدی یاقوتیان

خاطِراتِ مرا در کتابِ « شُهدای فرومَد » خوانده بود و خوشش آمده بود ، خاطراتی هم که در بارۀ پدرم نوشته بودم خوانده بود و نِکاتی را یادداشت کرده بود . گفت : اگر این خاطرات را یک ناشر بخواهد نامگُذاری کند خوب است بنویسد « خاطراتِ یک عارف » !

................................

به دکتر روحانی زنگ زدم گفتم : دخترم مَریض است به تهران آمده ­ایم ، نمونه ­بَرداری شده منتظرِ جَواب هستیم ، نمونه ­بَردای سی میلیون شده است ، عمل بیشتر می­ شود ، اگر ممکن است از شما قَرض بگیرم چون فُرصَتِ فُروشِ خانه نیست .

گفت : جوابِ آزمایش و مَبلغی که موردِ نیاز است را به من بگو ، وظیفه است که ما کُمک کنیم .

................................

مَرتبه بعد زنگ زدم و گفتم : برای مرتبۀ سوم نیاز به نمونه ‌بَرداری است و این بار عَمَلِ جَرّاحی هشتاد میلیون تومان می ‌شود چه کنیم ؟

گفت : بیایید مشهد .

ارتباطِ ما را با دکتر حقّی برقَرار کرد و آن عملِ جَرّاحی در بیمارستانِ اُمیدِ مِهر مشهد حُدود سه میلیون تومان هزینه بیشتر نداشت .

خدا دکتر روحانی را رحمت کند و به دکتر حقّی پاداشِ نیکوکاران را بدهد .

حُسینعلی باستانی راد

زنده­ یاد باستانی ‌راد ، فَردی است که به واسطۀ عَلاقۀ شَخصی خود ، عُمری را در شهرها و روستاها گَشته و مجموعۀ شگَرف گرانبَهایی از نُسَخِ خَطّی را شناسایی و گِردآوری کرده و به عبارَتی آنها را حِفظ و از خَطَرِ نابودی و گُم شدن نجات داده است . او مجموعۀ خود ، مُتَشَکِّل از هزار و اَندی نُسخِه را به دانشگاه تهران و مَجلِس واگُذار کرد . برخی از این نُسَخ ، تَک نُسخِه و دَریچه نویی هستند در شِکافِ دیوارِ تاریکِ تاریخ ... آنچه در میانِ نُسخِه ‌پَژوهان به میان می ‌آید . وی در گُمنامی درگُذَشت و از آنچه او کرد قَدردانی دَرخوری نشد ! روحَش شاد و یادش ماندگار !

آنچه زنده‌یاد ایرَجِ اَفشار دربارۀ مرحوم باستانی‌ راد در کتابِ نادِرِه ‌کارانَش آورده در تَصویر ذیل مُشاهِده می‌ کنید :

حُسینعلی باستانی راد ( ؟ ـ 1360 )

روزگاری است که آدَمی از دَرگُذَشتِ دوستان و اُدَبا حَتّی کَسانی که در همین تهران در می­ گُذَرند ، بسیار دیر آگاه می ­شود . از جُمله چندی پیش مُطَّلِع شدیم که حُسینعَلی باستانی راد از فُضَلایِ کِتابشناس و کِتاب ­باز وَفات کرده است . سِنَّش به نَزدیکِ هفتاد و پنج رسیده بود ، مُتَأسِّفانه هَنوز از تاریخِ تَوَلُّد و وَفاتِ او به طورِ دَقیق مُطَّلِع نشده­ ایم .

آن مرحوم شوقی و بَصیرتی واقِعی در جَمع کردنِ تَمامِ نُسَخِ خَطّی داشت . نخُستین بار حُدودِ بیست سالِ پیش مَجموعِۀ نُسَخِ خَطّیِ خود را که نَزدیک به یک هِزار مُجَلَّد بود به کتابخانۀ مَرکَزی دانشگاهِ تهران فُروخت . یادَم است که در مُصاحِبَت سَیِّد صادِق گوهَرین و مُحَمَّدتَقی دانش ­پَژوه و شاید مرحوم سَیِّدمُحَمَّد مِشکوة به تَقویمِ آن پَرداختیم تا آن گَنجینۀ مُهِمّ به دانشگاه اِنتِقال یافت . پَس از آن دو یا سه بار کتابهایی را که به تَفاریق جَمع کرده بود به طورِ پَراکَنده به کتابخانه­ های دانشگاه و مَجلِس و سِنا فُروخت . باید گفت که : آن مرحوم حَقّاً در راهِ نِگاهبانی نُسَخِ خَطّی و جَمع ­آوَری آنها زَحَماتِ بسیار کشید .

رَسمَش بر این بود که در اَوَّلِ هر کتابی شَرحی به اَندازۀ لازم در مُعَرِّفیِ مُؤَلِّف و کتاب و نُسخِه می ­نوشت همۀ کتابهایی که به دانشگاه داد ، این تَعرِفه را داراست . خَطَّش خوب بود و فَضلَش در شِعرشِناسی بیش از رشته­ هایِ دیگرِ اَدَبی بود . دیوانِ ابنِ ­یَمین فَریُومَدی را به سَعیِ خود تَصحیح کرد و به چاپ رسانید . بهترین چاپِ آن دیوان است ( تهران ، 1344 ) . 1

1 ـ آینده ، سال 7 ، شمارۀ 3 ( خُرداد 1360 ) ، ص 247 .

برای بازسازی فَریُومَد / فُرومد چه باید کرد ؟

کتابهای آیت الله صالحی که من خوانده ام .

 

پشت دریاها شهری است قایقی باید ساخت !

امروز سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ماه مصادف است با درگذشت آیت الله نعمت الله صالحی نجف آبادی ( 1302 ـ 1385 ) من کتابهای ذیل را که از ایشان است خوانده ام ، بعضی را دو یا سه بار خوانده ام . پیشنهادم به شما این است که خواندن این کتابها را مغتنم بدانید .

شهید جاوید

ترجمه قرآن

نگاهی به حماسهٔ حسینی استاد مطهّری

حدیث‌های خیالی در تفسیر مجمع البیان به همراه چهار مقاله تفسیری

ولایت فقیه، حکومت صالحان

غُلُو، درآمدی بر افکار و عقاید غالیان در دین

جمال انسانیّت، یا، تفسیر سوره یوسف

قضاوت زن در فقه اسلامی همراه چند مقاله دیگر

جهاد در اسلام

مجموعه مقالات سیاسی، تاریخی، اجتماعی

پژوهشی جدید در چند مبحث فقهی

عصای موسی، یا، درمان بیماری غُلُو

تأثیر روایات در تفسیر و فهم قرآن

نامۀ سرگشاده در بارۀ کنفرانس طائف

پژوهشهای قرآنی

پژوهشهای تاریخی و حدیثی

نقد و نظر

شوکران اندیشه ( خاطرات و اندیشه ها )

یادنامۀ حضرت آیت الله صالحی نجف آبادی

خاطرات ماندگار از دو نواندیش دینی

...................................................................................

بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

محقّق محترم و دانشمند ارجمند جناب صالحی نجف ­آبادی

سلام علیکم

جنابعالی در کتابهای « حدیثهای خیالی » صفحه ­های 94 تا 96 و « مجموعه مقالات » صفحه ­های 75 تا 95 حدیث کساء را مورد ارزیابی قرار داده ، یک حدیث را به جهت انشای ضعیف و تأیید هیئت بطلمیوسی در متن آن ، جعلی و حدیث دیگر را قطعی و غیرقابل تردید دانسته ­اید .

در جعلی بودن آن یکی با توضیحات قانع کننده ­ای که داده­ اید شکّی نمی ­ماند که چنان کسایی تا کنون بافته نشده است امّا آنچه برای قطعی بودن حدیث دیگر آورده شده ، از نظر این جانب قابل نقد بوده که پیوست است .

قلم مسئول چونان « عصای موسی » سِحر « حدیثهای خیالی » را باطل می­ کند و اندیشۀ ژرف در « نگاهی به حماسۀ حسینی » ، « شهید جاوید » شدن را در درک « جمال انسانیّت » و فهم « جهاد در اسلام » می ­داند .

تصعید رشحاتِ قلمهای مسئول و تراوش ِ افکار محقّقان ژرف اندیش از خداوند است . از او می ­خواهیم که « شجره­ های طیّبه » ای را که محصولشان « کلمات طیّبه » است ، تنومندتر و پربارتر کند تا بیشتر از سایه ، میوه و زیبایی­شان بهره­ مند شویم .

24 / 5 / 1383

 نگارنده در مرداد 1383 طیّ تماس تلفنی با مرحوم صالحی نجف ­آبادی مطالبی را بیان کردم ، ایشان فرمود مطالب خود را نوشته برایش بفرستم و البتّه تأکید کرد که به جهت مریضی قادر به پاسخگویی نیست . تاریخ ارسال این نامه 26 / 5 / 1383 بوده است .

ذکر فاضل معنوی سعید هروی رَحمَة الله علیه

ذکر فاضل معنوی سعید هروی رَحمَة الله علیه

دولتشاه سمرقندی

زیباسخن و لطیف طبع بوده ، از اَقرانِ قاضی شمس ­الدّین طبسی بوده است و مدّاح خواجه عزّالدّین طاهر فریومدی است که در زمان سلطنت اولاد چنگیزخان وزیرِ مُلک خراسان بوده است و در شهر طوس مَسکن داشته و به روزگارِ هلاکوخان به سعی امیر ارغون آقا از وزارت عَزل شد و مبلغی مصادره داد و خواجه وجیه ­الدّین زنگی وزیر به استقلال بوده و پسر خواجه عزّالدّین طاهر است .

و سعید بسیار نازک سخن است و پوربها شاگردِ سعید است و در مدحِ خواجه عزّالدّین طاهر این قصیده سعید گوید . قصیده :

 

به جهت قطع نت با تأخیر چند روزه درج شد . 

پوربهاء جامی

پوربهاء جامی ( نیمۀ دوم قرن هفتم )

پور بهاء جامی از شُعرای معروفِ خُراسان است که خاندانِ پدری او در ولایتِ جام منصبِ قضاء داشته­ اند و او خود مدّاح خواجه وجیه الدّین زنگی بن خواجه طاهر فریومدی مستوفی خُراسان بود و در عهدی که ارغون خان حکومتِ خُراسان را داشت با خواجه به تبریز رفت و در آنجا با خواجه همام الدّین تبریزی ملاقات و مُشاعره نمود و در آنجا در دستگاه صاحبدیوان شمس الدّین جوینی داخل و از مدّاحان او گردید ، وفاتِ او بعد از سال 699 اتّفاق افتاده است .

تاریخ مغول ، تألیف عبّاس اقبال آشتیانی ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ پنجم ، 1364 ، صفحه 536

 

تهیدست همچون چنار

 

تهیدست همچون چنار

اِنگلس در یکی از نوشته ­هایش صریحاً می­ گوید که رُشدِ بورژوازی در مغرب­ زمین مدیونِ اَمنیّت سرمایه بود و در مشرق ­زمین به دلیلِ راهزنیهای فراوان ، امنیّت زندگی و تجارتِ تاجران فراهم نبود لِذا سرمایۀ بزرگ داشتن امرِ هراس ­آوری بود . دیکتاتورها ، اَربابها و سلاطینِ مستبدّ دُشمنانِ درجه اوّل ثروتمندان بودند ، همین که مالِ مجتمع و اَنبوهی در جایی سُراغ می­ گرفتند به اَنحاء مختلف آنها را از چنگِ صاحبش بیرون می ­آوردند . کسی جُرأت و یا رغبت نمی ­کرد به جمع ­آوری سرمایۀ اَنبوه همّت گُمارد مگر اینکه رسماً با حاکمیّت دست در دست می ­شد و اموالِ خود را با آنها تقسیم می ­کرد .

رازدانی و روشنفکری و دینداری ، عبدالکریم سروش ، مؤسّسۀ فرهنگی صراط ، چاپ پنجم ، تابستان 1379 ، ص119

* * * * *

 خُراسان بیش از سایرِ قسمتهای ایران گرفتارِ شدایدِ مُلوک ‏الطّوایفی بود در خاکِ خُراسان چندین سلسله مُلوک تشکیلِ سلطنت داده بودند هر یک قطعه ­ای از آن خاک را در تحتِ اقتدارِ متزلزلِ خود درآورده و عُمری را در جدال با همسایگانِ ایالتی خود تلف می ­کردند . مُلوکِ هرات قطعۀ عظیمی از شرقِ خُراسان را متصرّف بودند و امیرعبدالله مولای قُهستانی تمامِ خاکِ قُهستان و اُمرایِ « جونی  قربانی » قسمتِ شمالِ شرقی را و مُلوکِ سر به­ دار حِصّۀ مرکزی و غربی و طُغای تَیمورخان بخشِ شمالِ غربی را در حیطۀ تصرّف داشتند .

     خونریزی دایمی میانِ این سلسله‏ های کوچک و میانِ اعضایِ هر یک از سلسله‏ ها ایالتِ ولیعهدنشینِ خُراسان را میدانِ جنگ و قتل و غارت ساخته بود لشکرهایِ کوچک و بزرگ هر سالی چند بار از شهری به شهری رفته و دِهات و قَصَباتِ عَرضِ راه را با خاک یکسان می ­کردند و قِلاع مُهِمّه را که مأمنِ یاغیان بود زیر و زَبَر می ­نمودند بالأخره طوری شد که همه ­کَس آرزو می ­بُرد هیچ نداشته باشد زیرا که مالداری باعثِ اتلافِ جان و ناموس بود . فقیر لااقلّ این اطمینان را داشت که کسی با جانِ او کاری ندارد ابن ‏یمین در این موضوع گوید :

شُکرها می ­کنم در این ایّام

که تهیدست گَشته ‏ام چو چنار

زآنکه چون گُل اگر زَرم بودی

دستِ گیتی مرا نهادی خار

بستُدندی به صد شکنجه و چوب

به قیاسِ جماعتِ زَردار

من چُنین گَشتمی که اکنونم

مُفلس و با هزار عیب و عَوار

شُکر ایزد بر آن همی ‏گویم

که در این فَترت و تقلّب کار

گرچه اندک بضاعتم باری

سودم آمد شکنجۀ بسیار

دیوان ابن ­یمین ، ص 424

می ­گرفتند و هیچ باک نداشتند و کسی می ­توانست خود را حفظ کند که همرنگِ گیرندگان باشد و او نیز مالِ دیگران را برُباید چون ابن ‏یمین این کار را نمی ­توانست بکُند از راهِ دیگر مَعاشِ خود را تأمین کرد و از گیرندگانِ وَجه ، مَعـاش گرفت و آن راه مَـدح بود . طبعی را که از راهِ نشرِ اخلاق ، مَعاش او را تهیّه نمی کرد به اِنشادِ قصاید گُماشت و از مدحِ غارتگرانِ ایّام خود هیچ فرو نگذاشت و از پای ننشست تا پیری دستِ او را نگرفت و بر زمین ننشاند .

احوال ابن ­یمین ، غلام­رضا رشیدیاسمی ، ناشر محمّد رمضانی صاحب کتابخانۀ شرق ، سنبلۀ 1303 ، ص 24 ـ 25

دیوان مجیر بیلقانی

 

 

به حسب و حال خود اینک به صورتِ تضمین

بر اهلِ معرفت این بیت می­ کنم املا

مرا سخن زِ مفاعیل و فاعلات بود

من از کجا ؟ سخنِ سرِّ مملکت زِ کجا ؟

دیوان ابن­ یمین ، ص318

حدیثِ من زِ مفاعیل و فاعلات بود

من از کجا ؟ سخنِ سرِّ مملکت زِ کجا ؟

دیوان مُجیر بیلقانی ، قصیدۀ شمارۀ 4

کلیات سعدی

 

 

چه کنم مُلکِ خُراسان چه کِشم محنتِ جان

وقتِ آن است که پُرسی خبر از بغدادم

گر چه این مَولد و منشأست ولی سعدی گفت :

نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم

ز این وطن گر بروم هست خریدار بَسی

گوهری را که بُوَد زادۀ طبعِ رادم

دیوان ابن­ یمین ، ص 129 و 463

دلم از صحبتِ شیراز بکُلّی بگرفت

وقتِ آن است که پُرسی خبر از بغدادم

سعدیا حُبِّ وطن گر چه حدیثی است صحیح

نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم


کُلّیّات سعدی ، ص 548

دیوان سیّدحسن غزنوی

 

 

 

گر تو خواهی که بدانی صفتِ رزمگهش

بشنو این بیت که از گفتۀ سیّد حسن است :

« آسمان در صفِ جنگش سپهی تیرانداز

آفتاب از پیِ فتحش سپری تیغ­ زن است »

دیوان ابن ­یمین ، ص 133

آسمان در صفِ جنگش زِرِه تیرانداز

آفتاب از پیِ فتحش سپرِ تیغ ­زن است

دیوان سیّد حسن غزنوی ، ص 25

شاهِ نجوم با سپهِ تیغ زن زِ دور

لرزان بُوَد چو نیزه به گاهِ قتالِ شاه

دیوان ابن­ یمین ، ص 153

بهرِ سپاهش فَلَک ساخت سپر ز آفتاب

وز اثرِ دولتش تیغ ­زن آمد سپر

حاجت آن نیستش که­ او بکُشد خصم را

خود کند از بهرِ او دستِ قضا این قدر

دیوان ابن ­یمین ، ص 416

دیوان رضی الدّین نیشابوری

 

 

حکیمِ ملّت و دین را زِ من پیام برید

که دوستان حقِ صحبت نگاه داشته­ اند

زِ بی­ عنایتی تو شکایتی است مرا

که بر ضمیرم از آن فکرها گُماشته ­اند

به من رسید زِ گفتِ رضیّ دین سخنی

که رایتش زِ عُلوّ بر فَلَک فراشته ­اند

کُنون به صورتِ تضمین اَدا کنم سخنش

که عاقلان رَقَمش بر روان نگاشته ­اند

تو نیز کِشتۀ خود بدرَوی که در حقِّ من

دروده­ اند بزرگان هر آنچه کاشته ­اند

دیوان ابن ­یمین ، ص 380

 

تو هر چه کاری هم بدروی که در حقِّ من

دروده­ اند بزرگان هر آنچه کاشته ­اند

دیوان رضی­ الدّین نیشابوری ، ص 183

 

بخارای من ، فرومد من

محمّد بهمن بیگی ( متولّد 26 بهمن 1299 خورشیدی ـ درگذشت 11 اردیبهشت 1389 ) نویسندۀ ایرانی و بنیانگذار آموزش و پرورش عشایری در ایران بود .

کتابهایی که محمّد بهمن­ بیگی نوشته است .

ـ عُرف و عادت در عشایر فارس

ـ بُخارایِ من ، ایلِ من

ـ به اُجاقت قَسَم

ـ طلایِ شهامت

دو کتاب هم در مورد محمّد بهمن­ بیگی نوشته شده است :

ـ مدیر کُلّ افسانه ­ای

ـ نوشته­ هایی در مورد محمّد بهمن بیگی

اگر این کتابها را بخوانیم متوجّه می­ شویم که برای فرومد باید مثلِ محمّد بهمن­ بیگی کار کرد .

بزرگداشت ابوالحسن بیهقی

ششتمد/شامگاه 10مرداد97، همایش بزرگداشت ابوالحسن علی بن زید بیهقی،

خیرمقدم محمود باعثی؛ شهردار ششتمد،

همراه با سخنرانی علیرضا حمیدیان، سلمان ساکت و مهدی یاقوتیان و هنرنمایی هنرمندان

دیوان اشعار سیّد حسن غزنوی

دیوان اشعار سیّد حسن غزنوی

ابن یمین در اشعارش از شعرِ شاعرانِ پیش از خود بَهره جُسته ، یکی از آنها سیّد حسن غزنوی است . سیّد حسن غزنوی از شاعرانِ سدۀ ششم هجری قمری و مَدفنِ او در آزادوار است .  

گر تو خواهی که بدانی صفتِ رزمگهش

بشنو این بیت که از گفتۀ سیّد حسن است

« آسمان در صفِ جنگش سپهی تیرانداز

آفتاب از پیِ فتحش سپری تیغ­ زن است »

دیوان ابن یمین ، بیت 870 ـ 871

********

بهرِ سپاهش فَلَک ساخت سپر ز آفتاب

وز اثرِ دولتش تیغ­ زن آمد سپر

دیوان ابن یمین ، بیت 8597

جلال بَقايى نايينى

جلال بَقايى نايينى

سخنورانِ نامی مُعاصر ایران جلد : ١  ، ، محمّدباقر بُرقعی ، نشرِ خُرّم ، قم ،  ١٣٧٣  ، ص 532 ـ 534

جلال بَقايى نايينى ، فرزندِ مصطفى ، در سالِ  ١٢٨٧  هجرى شمسى در نايين چشم به جهان گُشود ، تحصيلاتِ ابتدايى را در مكاتبِ قديمۀ آن شهر فراگرفت و از آن پس به تحصيلِ علومِ عربيّه پرداخت و در كنارِ آن زبانِ فرانسه را نيز آموخت ، سپس به مطالعۀ دواوين شعر و ادبِ فارسى پرداخت ، آنگاه به استخدامِ وزارتِ ماليه ( دارايى ) درآمد و مدّتِ چهل سال به خدماتِ ادارى در وزارتِ دارايى اشتغال ورزيد تا بازنشسته گرديد .

بقايى نسبش به چند شاعر مى ‌پيوندد ، ميرزا ابوالحسن متخلّص به « علوى » جدّ پدرى ، و حاج ميرزا كوچك متخلّص به « سرور » جدّ مادرى اوست و ميرزا جعفر طرب نايينى از شاعرانِ دورۀ فتحعلى شاه قاجار از عموزادگان و ميرزا محمّدخان متخلّص به « غوغا » عموزادۀ مادرى او مى ‌باشند .

بقايى شاعرى را از دوازده سالگى آغاز كرد ، او شاعرى خوش ‌ذوق و تواناست و در سرودنِ انواعِ شعر مهارت و استادى دارد . اشعارش تصويرى از وقايعِ زندگى روزِ مردم است ، بخصوص قطعاتِ انتقادى او كه دشوارترين نوعِ شعر به شُمار مى رود و در قالبِ طنزهاى اجتماعى سُروده شده است .

دانشمندِ محقّق فرزانه ، ايرج افشار ، دربارۀ وى چُنين مى ‌گويد : « جلالِ بقايى نايينى ، شاعرى خوش‌ سخن و نُكته ‌پرداز و آزاده‌ خوى كه در خدماتِ فرهنگى و شركت در دوره ‌هاى كُنگرۀ تحقيقاتِ ايرانى پيشقدم بوده است . جلال بقايى در قطعه‌ سرايى تالى ابن ­يمين فريومدى است . »

از بقايى دو اثر طبع و نشر يافته : يكى « تذكرۀ سُخنورانِ نايين » و ديگر مجموعۀ اَشعارش به نامِ « پَرتو انديشه » . اشعارِ زير نمونه‌ هايى از نظمِ اوست :

كيستم

من كيستم به كُنجِ قَفَس بال بسته‌ اى

غَمديده ‌اى ، فَلَك ‌زده ‌اى ، دل ‌شكسته‌ اى

گريان ميانِ موجِ حوادث ، سِتاده ‌اى

نالان كنارِ كشتى ماتم ، نشسته ‌اى

ديوانه ‌اى ، فِكنده سَرى ، پابرهنه‌ اى

و ز دستِ عاقلانِ جهان ، زار و خسته‌ اى

بر وضعِ خويش ديدۀ حسرت گُشاده ‌اى

از پا فتاده ، غمزده‌ اى ، دست بسته ‌اى

در حلقۀ كمندِ بُتى ، جان مقيّدى

از قيد و بند هرچه جُز او ، دل گُسسته ‌اى

از چيست اى فَلَك كه دلِ ما نشان كند ؟

هر تير بى ‌گُنه كِش از شَست جَسته ‌اى

تنها منم مقيّد و پامالِ جورِ چَرخ ؟

يا عالَمى‌ است دستخوش و نيست رَسته ‌اى

يك غم نشد نهان زِ « بقايى » و از قضا

دست قَدَر گُماشت بر او باز دسته ‌اى

داروى درد

با دواىِ خاصِّ خود هر درد درمان مى ‌شود

مشكلاتِ زندگى با فكر آسان مى‌ شود

از قُواى باطنِ خود گر مدد گيرد بَشَر

عرصۀ جولانگه ‌اش پَهناى كيهان مى‌ شود

رستگارى نيست جُز در سايۀ علم و عمل

شخصِ تَن‌پَرور دُچار كاهشِ جان مى ‌شود

جمع را چون غُنچه دارد در اَمان همبستگى

از شكفتن گُل دُچار برگريزان مى ‌شود

گوسفندِ رام را چوپان حمايت مى ‌كند

گُرگ از درّندگى منفور و ويلان مى ‌شود

ز اشكِ مظلومانِ مسكين عاقبت كاخِ ستم

چون بنايى در مسيرِ سيل ويران مى ‌شود

با بدان هم نيكويى كُن ز آنكه با احسانِ تو

با همه درّنده‌ خويى ، سگ نگهبان مى ‌شود

لااُبالى را دلِ تاريك و جانِ خسته است

روشنى‌ بخشِ دل ‌و جان نورِ ايمان مى ‌شود

هركه راهِ اعتلا پيمود روشن شد دلش

چون بخارِ تيره بالا رفت ، باران مى‌ شود

با كمى مهر و نوازش مى ‌توان دل شاد كرد

غُنچه را لب از نسيمِ صبح خندان مى ‌شود

عشق و محبّت

گر به دستِ نفس دادى اختيارِ خويش را

مى ‌كنى مخدومِ خود خدمتگزارِ خويش را

آدمى گيرد به كف آرى مهارِ عالَمى

با تسلّط گر به كف گيرد مهارِ خويش را

از درونِ خود مدد جو تا زِ خود بيرون شوى

بنگرى چون روزِ روشن روزگارِ خويش را

تا به گِردِ خويش مى ‌گرديم سرگردان چو چَرخ

سير كردن نيست ممكن جُز مدارِ خويش را

با شعارِ خودپرستى كَس مقامى درنيافت

رو شعارِ حقّ ‌پرستى كُن شعارِ خويش را

از پىِ گُلشن چه مى ‌گردى كه با حُسنِ نظر

غيرتِ گُلشن توان كردن كنارِ خويش را

رو به گُلزارِ طبيعت كُن كه خوش نُزهتگهى ا‌ست

اى كه چون گُلزار مى ‌خواهى ديارِ خويش را

حقّ نگردد يارِ كَس تا كَس نگردد يارِ حقّ

الحق اهلِ حقّ چُنين جويند يارِ خويش را

عقل محدود است و چون در كار حيران مى ‌شود

عشق نامحدود خواهد كرد كارِ خويش را

نزدِ دانايان ندارد اعتبارت اعتبار

جوى در بى ‌اعتبارى اعتبارِ خويش را

ديگرم لذّت نمى‌ بخشد تماشاى بهار

من كه با غفلت خَزان كردم بهارِ خويش را

تا زِ بادِ فتنه ننشيند غُبارى بر دلم

مى ‌دهم بر باد زِ آهِ خود غُبارِ خويش را

در رَهِ عشق و محبّت چون « بقايى » شو كه او

كرد از عشق و محبّت پود و تارِ خويش را

نامه ای از آیت الله حسن زادۀ آملی

نامه‌ اي است كه به دوستى رَحِمَهُ اللهُ نوشته‌ ايم :

بسم اللّه خيرُ الأسماء

تَنَت به نازِ طبيبان نيازمند مباد

وجودِ نازكت آزردۀ گَزند مباد

ديوان حافظ

بَعْدَ التَّحِيَّةِ وَ السَّلَامُ  ، هر چند :

گفتن برِ خورشيد كه من چشمۀ نورم

دانند بزرگان كه سزاوارِ سُهـا نيست

ديوان حافظ

ولى زِهى مايۀ مباهات سها كه در خاطرِ عاطرِ ماهى خورشيدفر گذرد .

از اینکه‌ سيمرغى عرش آشيان از خَولى [ پیشکار نیک ، باغبان ] بى ‌نام و نشان تفقّدى فرموده است كمالِ عنايت مبذول و نهايتِ مَكرمت معمول داشته است . و به مفادِ « يادِ ياران ، يار را مَيمون بود » ، حقيقتِ عالَم گواه است كه اين دلجويى و جوانمردىِ سَروَرم تا چه اندازه سُرورم بخشيده است .

خورشيدفرا اجازه فرما ، آن مصداق و مصدوق كريمۀ : « ... إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى . » ، ( کهف ، 18 / ١٣ ) را با گردن‌ فرازى به خطابِ دوست تبرّك جويم ، و تشرّف حاصل كنم ، و بدان خطاب بر خويش ببالم .

البتّه مبتهجم كه دُرّ گرانبهاى صدفى كه پيرايۀ شرف است ، و پيرى دل به دست آورده كه خود جوانى آزاده است ، دوستِ حسن‌زاده است . گويا ابن ­يمين فريومدى در اين سروده ‌اش دوستم را ستوده است كه :  

باغبانى بَنفشه مى ‌اَنبود

گفتم : « اى گوژپشتِ جامه كَبود

اين چه رسمى است در جهان كه تو راست

پير ناگشته بر شكستى زود ؟ »

گفت : « پيران شكستـۀ دهرند

در جوانى شكسته بايد بود »

دیوان ابن یمین فریومدی ، ص 374

...

قم- ارادتمند صميمى حسن حسن ‌زاده آملى

 ٢٧ / ج  ٢ / ١٣٩۶  ه‍ - ق  ۵ / ۴ / ١٣۵۵  ه‍ - ش

.................................................................................................................

نامه­ ها برنامه ­ها ، جلد 1 ، حسن زاده آملی ـ حسن ، الف . لام . میم ، قم ، 1386 ، ص 181 ـ 184

هزار و یک کلمه ، جلد 2 ، حسن زاده آملی ـ حسن ، بوستان کتاب ( انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم ) ، 1381 ، 80 ـ 83


ناز و نیاز

کتاب « ناز و نیاز » از ابن یمین شبرغانی

به کوشش مهدی یاقوتیان منتشر شد .

پروین اعتصامی

 

تا به حال به تناسب در اینجا در بارۀ بعضی از شاعران سخن گفته شده است ، مانند لطف الله نیشابوری که سالی دو سه بار به فریومد می ­آمده تا شعرهایش را بخواند و از علاء الدّین محمّد احسان ببیند و از ابن یمین تحسین بشنود . یا تاج الدّین نسایی و پوربهای جامی که فریومدیها را مدح گفته ، یا ابن یمین شبرغانی و ...

این بار در بارۀ پروین اعتصامی سخن می­ گوییم ، در میان شاعران سه تَن به قطعه سرایی شُهرت یافته اند : انوری ، ابن­ یمین فریومدی ، پروین اعتصامی

چقدر خوب است که ما یک بار به طورِ کامل اشعارِ این بانوی فرهیخته را بخوانیم ، خصوصاً بانوان فرومدی خودشان را از لذّتی که خواندنِ اشعارِ این شاعرِ شیرین سخن دارد محروم نسازند و از مِهر و شفقت و ... نهفته در این اشعار بهره ببرند .

دیوان اشعار پروین اعتصامی در « گنجور » هم هست : [ اینجا ]

  

روزی در محضرِ آن مرحوم [ علّامه محمّدحسین فاضل تونی ] سخن از پروینِ اعتصامی به میان آمد و چون مرحومِ فاضل تا آن وقت از اَشعارِ وی چیزی نشنیده بود ، شعرِ معروفِ « کوزۀ شکستۀ » او را برای ایشان خواندم :

کودکی کوزه ‌ای شکست و گریست

که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم ، اوستاد اگر پرسد ؟

کوزۀ آب از اوست ، از من نیست

چه کنم ، گر طلب کند تاوان ؟

خِجلت و شَرم ، کم زِ مُردن نیست

چیزها دیده و نخواسته ‌ام

دلِ من هم دل است ، آهن نیست

رویِ مادر ندیده‌ام هرگز

چشمِ طفلِ یتیم ، روشن نیست

کودکان گریه می­ کنند و مرا

فرصتی بهرِ گریه­ کردن نیست

با شنیدنِ این اَشعار ، حالِ آن مرحوم به نحوِ عجیبی تغییر یافت ، چهره­ اش برافروخته شد و گریۀ بسیار کرد و از من خواست یک جلد دیوانِ پروین برای ایشان تهیّه کنم . پس از چند روز که باز خدمتِ ایشان رسیدم ، فرمود : تمامِ دیوان را من و خانواده از اوّل تا به آخِر خواندیم و از آن پس با اِعجاب و احترامی خاصّ از پروینِ اعتصامی یاد می­ کرد و بخصوص شعرِ « لطفِ حقّ » با مطلعِ :

مادرِ موسی چو موسی را به نیل

در فِکَند از گفتۀ ربِّ جَلیل

را بی ­اندازه می­ سُتود و دوست می­ داشت .

 دو ستارۀ تون ، ( علّامۀ فاضل تونی ـ بدیع الزّمان فروزانفر ) ، محمّد ترابیانِ فردوسی ، انتشارات سلسال ، چاپِ اوّل ، بهار 1381 ،  ص 39 ـ 40

 

آیت الله کاشانی در فرومد

 

 

دستگیری آیت الله کاشانی در سبزوار
 
مجلّۀ حافظ ، ( پاره­ های ایران شناسی ) بهمن و اسفند 1387 ، شمارۀ 58 ، از ص 5 تا 8 ـ دکتر سیّد حسن امین
 

آیت الله سیّد ابو القاسم کاشانی ( وفات 1340 برابر 1961 میلادی ) در برآمدن و سقوط زنده‌ یاد دکتر محمّد مصدّق نقش داشت . وی از شاگردان‌ِ آخوند ملّا محمّد کاظم خراسانی بود . در جوانی همراهِ پدرش آیت الله سیّد مصطفی کاشانی سابقۀ‌ مبارزاتِ جدّی بر ضدّ انگلیسی‌ها در عراق در طولِ جنگِ جهانی اوّل داشت . وی پس از اشغالِ ایران توسّط انگلیسی‌ها در شهریور 1320 دستگیر و زندانی شد و چون از زندان آزاد شد ، هم‌چُنان‌ در صحنۀ‌ سیاسی فعّال بود . هنگامی که احمد قوام ( قوام السّلطنة ) به‌ صدرات رسید ، با جدیّت به مخالفتِ با او پرداخت . به همین دلیل ، او را قوام السّلطنه ، نخست ‌وزیر مقتدر وقت با سوء استفاده از مادّۀ‌ 5 قانونِ‌ حکومت نظامی در 28 تیرماه 1325 در سبزوار دستگیر و به قزوین تبعید کرد . شرح این واقعه را از پدر زنده‌ یادم چُنین شنیدم :

آیت الله کاشانی از تهران به عنوانِ زیارت حضرتِ رضا به طرفِ مشهد در حَرَکَت بود و در هر شهری موردِ استقبال و مشایعت قرار می ‌گرفت .

آیت الله کاشانی در سبزوار بر مرحوم آیت الله حاج میرزا حسن سیادتی‌ که در آن تاریخ اَعلَمُ مَنْ فِی البَلَد بود ، وارد شد . نزدیکِ غروب ، مرحوم‌ آقای سیادتی از بیرونی به اندرونی رفت . آیت الله کاشانی منتظر بود که‌ آقای سیادتی از اندرون برگردد ولی هرچه منتظر ماند ، ایشان از اندرون‌ نیامد . مأمورانِ محلّی شهربانی هم همانند بقیّۀ مردم عادی ، حضور داشتند ولی مثل این‌که مأموریتی محرمانه داشته باشند ، می ‌گفتند که : خوب ، آقای سیادتی که از اندرونی نمی ‌آید که آقای کاشانی در این‌جا اِسکان پیدا کنند و شب را این‌جا بمانند ، خوب است که تا هوا تاریک نشده‌ است ، آقای کاشانی برای شب فکری کنند . عدّه‌ ای هم پیشنهاد می ‌کردند که البتّه آقای کاشانی برای استراحت به خانۀ دخترخانم خودشان که‌ مقیم سبزوارند ، تشریف ببرند . ناچار ، آقای کاشانی بدونِ خداحافظی از آقای سیادتی ، منزل ایشان را ترک کردند ؛ چون عملاً آقای سیادتی با نیامدن به بیرونی بی‌ علاقگی خود را به ماندنِ آیت الله کاشانی در خانۀ خود به اثبات رساند . آقای کاشانی به همراه جمعیّت به خانۀ‌ آقای‌ مسلم ( دامادِ خود ) رفتند .

چون آقای مسلم روحانی نبود ، مردم دیگر پس از اطمینانِ اسکان‌ِ آیت الله کاشانی در منزلِ دخترش به خانه‌ های خود برگشتند ؛ امّا صبح‌ همان شب یعنی روز 28 تیر هنگام نماز صبح ، نیروی انتظامی تحتِ‌ فرماندهی یک سرگُردِ ژاندارمری که از مرکز مأمور شده بود ، از دیوار خانۀ‌ منزلِ مرحوم مسلم ( دامادِ آیت الله کاشانی ) ، بالا رفتند و او را توقیف کردند . آیت الله کاشانی با اعتراض می ‌گفت که : من عازم تشرّف به‌ مشهدم ؛ ولی مأمورین دولت ، مأموریتِ خود را انجام دادند و برای این‌که‌ اهالی سبزوار و بقیّۀ شهرها ممانعتی در انجام مأموریتِ آن‌ها فراهم‌ نکنند ، آیت الله کاشانی را همان صبح خیلی زود از طریق جادّۀ خاکی‌ بیراهه ـ یعنی از راه داورزن ، فریومد و جاجرم ـ و نه جادّۀ معمولی‌ شوسۀ‌ سبزوار ـ تهران به طرفِ تهران حَرَکَت دادند و بعد هم ایشان را به قزوین تبعید کردند . همۀ‌ این اقدامات برای آن بود که آیت الله کاشانی با دولتِ قوام مخالفتِ جدی داشت .

 

من در صفحۀ 134 کتابِ کارنامۀ غنی : تحولاتِ عصر پهلوی با اشاره به خاطراتِ مرحوم پدرم از دستگیری آیت الله کاشانی در سبزوار ، نوشته ‌ام که قوام در نامۀ سرگشاده‌ اش به محمّد رضا شاه ، دربارۀ دستگیری آیت الله کاشانی نوشته است :

ایّام زمامداری فَدَوی به حدّی با پیشامدهای هولناک مصادف بود که‌ ناچار از بعضی از دوستان عزیز و حتّا از منسوبین خودم با کمالِ احترام‌ در عمارتِ شهربانی پذیرایی نمودم و آیت الله کاشانی در قزوین با کمالِ‌ احترام و آزادی مهمانِ فَدَوی بودند و با این‌که خودشان میل به توقّف‌ فرمودند ، تا زنده ‌ام از وجودِ محترم‌شان ، خَجل و شرمنده ‌ام .

آیت ­الله کاشانی وآیت­ الله برقعی در فریومد / فرومد

( حدوداً در سال 1325 خورشیدی )

دستگیری و تبعید مؤلّف با آیت­ الله کاشانی ( در سبزوار )

به هر حال نظامیان از دیوارها پایین آمدند و معلوم شد می ‌خواهند آیت ­الله کاشانی را حَرَکت دهند . نویسنده هم همراه ایشان و مأمورین حَرَکت کردم .

در بینِ راه آقای کاشانی به من فرمودند :شما بر گردید ؛ زیرا دولت با شما کاری ندارد و فقط هدفِ دولت برگرداندنِ کاشانی است .

من عرض کردم :برگشتِ من برخلافِ ارادت و برخلافِ رفاقت است و من هرگز برنمی ‌گردم .

رسیدیم به خیابان ، دو ماشینِ نظامی ‌بود ، آقای کاشانی و مرا در ماشینِ جلو با خودِ سرهنگ سوار کردند و باقی در ماشینِ بزرگ در پشتِ سر ما سوار شدند . حَرَکت کردیم ، چون به دروازۀ شهر رسیدیم ، من دقّت کردم که ببینم آیا از دروازه ­ای که دیشب وارد شدیم ما را خارج می ‌کنند و یا از دروازۀ دیگر ؟ از بناها فهمیدم همان دروازۀ دیشب است و حدس زدم که ما را به تهران بر می ‌گردانند .

به آقای کاشانی عرض کردم :ما را به تهران بر می‌ گردانند .

فرمودند :از کجا می ‌گویی ؟

گفتم  :  من از دروازه که خارج شدیم فهمیدم .

مقداری که از شهر دور شدیم سپیدۀ صبح دمید و هوا روشن گردید .

نویسنده به سرهنگ گفتم :آقا جان ما که با نعلین نمی‌ توانیم فرار کنیم ، هر کجا به آب رسیدیم ما را پیاده کن نماز بخوانیم ، و پس از نماز سوار شویم .

قبول کرد . رسیدیم سرِ راه به جویِ آبی ، پیاده شدیم با آقایِ کاشانی نماز خواندیم و مجدداً سوار شدیم ، ولی سرهنگ و نظامیان نماز نخواندند .

من به سرهنگ گفتم :قشونِ ابن زیاد که راه بر امام حسین (ع) گرفتند از شما بهتر بودند .

گفت : برای چه ؟

گفتم :برای آنکه آنها نماز خواندند و نمازشان را به امام حسین (ع) اقتدا نمودند ، ولی شما که مدّعی حفظِ اسلام و مملکت اسلامی ‌هستید از دین بی­ خبرید و نماز هم که نمی‌ خوانید .

آقای سرهنگ بدش آمد .

آقایکاشانی گفتند : او را رها کن .

در این وقت دیدم ماشینها از جادّه منحرف شده و به طرفِ تپّه­ های کنارِ جادّه می ‌روند ، کمی ‌وحشت ما را گرفت ، این مأمورین ما را به کجا می‌ برند ، شاید می‌ خواهند ما را به قتل برسانند و در میانِ این تپّه­ ها مدفون سازند .

هر چه از سرهنگ پرسیدم :کجا می ‌روید ؟

جواب نمی‌ داد تا مدّتی همین طور ما را از این درّه به آن درّه می ‌بردند ، و ما تسلیمِ مقدّرات إلهی بودیم .

تا اینکه از دور درختانی پیدا شد و قریه ­ای که بعداً فهمیدیم فریومد و از قُرایِ جوین و هفت فرسخی سبزوار است . ما رانزدیکِ قریهدرباغیکه در وسطِ آنعمارتیقرار داشت جای دادند .

چون واردِ اتاق شدیم ، دیدیم اطرافِ اتاق به در و دیوارها ، عکسهای آیت ­الله کاشانی چسبیده ،تعجّب کردم .

صاحبِ منزل جلو آمد در حالِ تعجّبو از من پرسید : این آقا آیت­ الله کاشانی هستند ؟

گفتم :آری خودشان هستند .

فوری دستِ آقا را بوسید و گفت : آقا شما کجا ؟ اینجا کجا ؟! عجب فیضی نصیبِ ما شده است .

و رفت برای ما کره و پنیر و تخم ­مرغ و نان ­لواش و غیره با چایی حاضر کرد و خیلی اظهارِ خوشحالی نمود. ولی سرهنگ مراقب بود از بیرون که حادثه­ ای بر ضررِ او رُخ ندهد .

پس از ساعتی که صاحبخانه خود را معرّفی کرده بود به من گفت :اگر اجازه دهید ما صد نفر تفنگدار داریم و می ‌توانیم این نظامیان را غافلگیر کنیم و آقا را برسانیم به مشهد !

من جواب دادم : من نظری ندارم و فکرم جمع نیست ، از آقا جویا شوم و به شما جواب دهم .

سپس از آقا پرسیدم :صاحبِ منزل را می ‌شناسید و آیا موردِ اطمینان است ؟

فرمود :بلی می‌ شناسم .

گفتم :چُنین پیشنهادی کرده است . آیا راست می ‌گوید و از عهده بر می ‌آید ؟

فرمود :بلی .

گفتم :بنا بر این چه جوابی به او بدهم ؟

فرمودند :صبر کن ، به او بگو ساعتی باید فکر کنند تا جواب دهند .

باز دو ساعت دیگر آمد و جواب خواست .

گفتم :فرمودند : « صلاح نیست ، ما به حالتِ مظلومیّت باشیم بهتر است . »

نویسنده از توقّف در فریومد فهمیدم که مأمورین ترسیده­ اند که ما را روز از راه شاهرود ببرند ، خواستند شبانه ما را حَرَکت دهند و از راهِ فیروزکوه واردِ تهران کنند ، به هر حال چون روز به آخِر رسید ما را حَرَکت دادند و صاحبِ منزل نیز با ماشینِ خود با مقداری زاد و توشه برای بینِ راه ، به دنبالِ ما حَرَکت کرد .

ما را آوردند بیرونِ تهران در میانِ کاروانسرایی مخروبه نگاه داشتند تا صبح شد ما را حَرَکت دادند و به قزوین بُردند و در بهجت ­آباد که یک دِه کوچکِ خالی از سکنه بود در میانِ خانه ­ای جای دادند و اطرافِ آن را مأمور گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند . در اثرِ پشۀ مالاریا در آنجا بیمار شدم و کم کم به واسطۀ نبودنِ دارو و پرستار ، بیماری من سخت شد به طوری که به حالتِ بیهوشی افتادم . و مرحومِ کاشانی داروهای گیاهی می‌ جوشانید و به حَلق من می‌ ریخت ، تقریباً تا سه ماه آنجا بودیم و روزهایی که حالی داشتم با ایشان بحثِ علمی ‌و در مسایل فقهی گفتگو می ‌کردیم ، ولی چون بیماری ­ام شدّت گرفت کار بر آقای کاشـانی سخت شد .

ناچـار نامه ­ای به قـوام [ قوام ­السّلطنه نخست­وزیر ] نوشتم که ؛ شما با آقای کاشانی طرفید و من که مریضم تکلیفم چیست ؟

چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا برای معالجه به تهران ببرند ، در تهران تحتِ معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد ، مجدداً مرا به همان بهجت ­آباد بازگرداندند . حال سه ماه است که همسر و اطفالم در قم بدونِ سرپرست می ‌باشند ، نه مواجبی از دولت دارم و نه پولی از جای دیگر که برای ایشان بفرستم و در این سه ماه به خانواده ­ام بسیار سخت گذشته بود و حتّی که خود را پرچمدارِ هدایت و پاکی و عدالت می‌ دانستند با اینکه مطّلع بودند چه بر سرم آمده ، احوالی از من یا از خانواده ­ام نپرسیدند ، تا اینکه دولت ، آیت­ الله کاشانی را تحتِ نظر به شهرِ قزوین تبعید کرد و مرا آزاد نمود .

طولی نکشید که آیت­ الله کاشانی را به بهانۀ اینکه در دانشگاه به شاه سوءِ قصد شده به صورتِ وحشیانه ­ای دستگیر کردند ، یعنی عدّه ­ای ساواکی و دزدانِ درباری به خانه ­اش هجوم کرده و او را با توهین و آزار گرفتند و به لبنان تبعید کرده و در آنجا تحتِ نظر قرار دادند .  

[ سوانح ایّام ـ علّامه سیّد ابوالفضل برقعی ، چاپ اوّل ، 1387 ، ص 37 – 40 ]

کُلنل پسیان

کُلنل پسیان و نصرت لشکر

« کُلنل پسیان » همواره تردیدِ خود را در موردِ صداقت حکومتِ مرکزی و تضمینهای آن اعلام کرده بود و به راستی هم « قوام » در همان حال که حکومتِ مرکزی سرگرمِ مذاکره با « کُلنل » بود به تبانی با رؤسای عشایر ادامه می داد .

در اواسطِ مرداد ماه تلاشهای او برای برانگیختنِ این رؤسا علیه رژیمِ ژاندارم به ثمر نشست . مثلاً « نصرت لشکر » ، فرماندۀ قوای محافظِ راهِ مشهد ـ تهران ، که با « والی سبزوار » که حامی « کُلنل » بود اختلافاتی پیـدا کرده بود ، نامه ­ای از « قـوام » دریـافت کرد که استقـلالِ او را از « والی » اعلام می­کرد . بلافاصله « کُلنل پسیان » تصمیم گرفت چهارصد ژاندارم را به فرماندهی « ماژور بهادُر » در سبزوار مستقرّ کند تا هم قدرتِ « والی » را در برابرِ « نصرت لشکر » افزایش دهد و هم راه را بر هر قشونی که از تهران می­ آمد ببندد . بعد از برطرف شدنِ مشکلاتِ مالی ، نخستین دسته از نفراتِ ژاندارم ، مشهد را تَرک کردند و در پیِ آنان نیروی اصلی در 22 مرداد به سبزوار اعزام شد .

... در همین احوال ، حکومتِ تهران در فکرِ اعزامِ قوایی به خراسان بود . رضاخان قصد نداشت قبل از سرکوبِ جنگلی ­ها مستقیماً با « کُلنل پسیان » درگیر شود امّا موفّقیّتهای اخیرِ قزّاقها در مازندران گُشایشی در امور پدید آورده بود . روزِ هشتم شهریور ، گروهی از قوای قزّاق از تهران به جانبِ شرق حَرَکت کرد و بخشی دیگر نیز روزِ هجدهم شهریور به آن پیوست امّا نیروهای حکومتی به فرماندهی « ژنرال حسین آقا خُزاعی » در شاهرود توقّف کرد و از آنجا جلوتر نرفت .

بی ­تردید « رضاخان » مایل نبود قزّاقهای خود را که نه تشکیلاتِ منظّم و نه سلاحِ مناسب داشتند به مصافِ ژاندارمهای وفـادار و مجهّـز « کُلنل » بفرستد . راهِ مشهد با استقـرارِ دسته­ های چهارنفرۀ ژاندارم در هر 16 مایل ( تقریباً 27 کیلومتر ) محافظت می ­شد و یک واحدِ بزرگ نیز به فرماندهی « ماژور بهادر » از مدّتی قبل در سبزوار مستقرّ شده بود تا از پیشروی هر نیرویی به سوی مشهد جلوگیری کند . بخشی از قوای « بهادر » به سمتِ غرب حَرَکت کرد و در مزینان ایستاد و در نتیجه قوای « راه­ بان نصرت لشکر » به عبّاس ­آباد عقب نشست تا به قوای قزّاق در شاهرود بپیوندد . بدین ترتیب دو نیروی متخاصم رو در روی هم مستقرّ شدند امّا جبهۀ سبزوار تا وقتی « کُلنل » زنده بود آرام باقی ماند .         

« کُلنل پسیان و ناسیونالیسم انقلابی در ایران ، استفانی کرونین ، مترجم ؛ عبدالله کوثری ، نشر ماهی ، چاپ اوّل ، بهار 1394 ، ص 51 و 54 »

بحر طویل برای عید

بحر طویلهای هُدهُد میرزا

ابوالقاسم حالت

رُفقا خاطرِ خود شاد بدارید و رهِ غم مسپارید و گُل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید ، که یک بارِ دگر فصلِ بهار آمد و نوروز درآمد زِ در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زِ باران گوهر و سبز شد از نو شَجَر و داد نویدِ ثمر و گشت جنان جلوه ­گر و یافت جهان زیب و فَر و لطف و صفایی دگر و کرد غم از دل به در و می ­دهدت بادِ بهاری خبر از طیّ شدنِ فصلِ زمستان ، که کُنی تَرکِ شبستان و تو هم چون گُلِ خندان ، بزنی خیمه به بُستان و ببینی که گُلستان ، زِ گُل و لاله و رَیحان و زِ باریدن باران ، شده چون روضۀ رضوان ، همه پُر لالۀ نعمان ، همه پُر نرگسِ فتّان ، همه پُر گوهر و مَرجان ، غرض ای نورِ دل و جان ، منشین زار و پَریشان ، که شَوی سخت پشیمان ، چو دهی فرصتِ عیش و طَرَب از دست ، در این فصلِ دل ­انگیز و فَرَح­ زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چُنان ساحتِ فردوس بَرین کرده جهان را .

همه جا زمزمۀ سالِ جدید و همه را شوق شدیدِ و سخن از گردش عید است ، گُل سُرخ و سپید است که بر خاک پدید است ، در این عیدِ سعید است ، که بس روحِ امید است ، که در جسم دمیده است ، ز هر سوی نَوید است که بر خَلق رسیده است .

مخاطبانِ محترم و فرومدیهای گرامی دل و جانتان بهاری باد

نوادر الامثال

 هدیۀ « نَوادِرَ الأمثال » به « خواجه علاء الدّين محمّد فریومدی »وزيرِ خراسان

  

 [ بسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ]

اَلحَمدُ لِلهِ المُنَزَّهِ مِنَ الأَندادِ وَ الأمثالِ ، اَلمُتَفَرِّدِ بالقُدرَۀِ وَ الجَلالِ ، وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِ الأنبیاءِ وَ اَشرَفِهِم مُحَمَّدٍ المُصَطَفی وَ آلِهِ وَ اَحِبّائِهِ ما تَوَالَتِ الأیّامُ وَ اللیالی .

امّا بَعدُ ، یَقولُ اَضعَفُ عِبادِ اللهِ تَعالی وَ اَظلَمُهُم عَلی نَفسِهِ عُبَید اللهِ الزّاکانی بَلَغَهُ اللهُ اِلَی الأمانی وَ الآمال : لا بُدَّ لِذویِ الفَضلِ وَ الافضال اَن یَعلَموا وَ یَسمَعوا اَقوالَ الأنبیاءِ وَ الحُکَماءِ وَ الأشعارَ وَ الأمثالَ لِتَکمیلِ عِلمِهِم وَ تَتمیمِ فَضلِهِم .

فَاَردتُ اَن اَکتُبَ مُختَصَراً فی هَذا البابِ ، فَالتَقَطتُ وَ انتَخَبتُ مِنَ الکُتُبِ وَ اَقاویلِ السَّلَفِ هَذا المُوجَزَ ، وَ هُوَ مُشتَمِلٌ عَلی ما یَجرِی مَجرَی الأمثالِ مَن غُرَرِ اَقوالِ الأنبیاءِ وَ الحُکَماءِ وَ مِلَحِ الشُّعراءِ وَ الظُّرَفاءِ فی کُلِّ بابٍ ، وَ صَنَّفتُهُ وَ سَمَّیتُهُ « نَوادِرَ الأمثال » .

وَ مَطمَحُ نَظَرَی فی ذلِکَ التّألیفِ اَن یُجَدَّدَ ذکری فی عالی جنابِ المَخدوم صاحِبِ القِرانِ الأعدَلِ الأعظَمِ مُستَخدِمِ اَربابِ السَّيفِ وَ القَلَمِ . مَلِك الوُزَراءِ فِى العالَمِ کَفیلِ مَصالحِ اَطوارِ الاُمَم اِفتخارِ صَنادیدِ العَرَبِ وَ العَجَمِ ذی هِمَّةِ مَلَکِیَّةِ الّذی جَنابُهُ کَعبَةُ الآمالِ وَ عَتَبَةُ الاقبالِ . وَ کَلَّ عَن [ وَصفِ ] مَحاسِنِ شِیَمِهِ اَسِنّةُ الأقلامِ وَ افتَقَرَ عَن شَرحِ مَعالیهِ وَ اَیادیهِ ، اَلسِنَةُالأیّامِ وَ اللَیالی : 

اَبـکـــــی خَصـمَـــهُ وَ اَضـحَــت دَولَـتُــهُ .......... بالصّیـفِ وَ القَـلَـمِ ، الضَّحــوکُ البـاکـی

وَ فیهــا الــدُّرُّ  وَ المَــرجــانُ ، فَلِاَجــوِدِهِ .......... لَخُضنا فی البَحرِ وَ الأفلاکِ ؛ عَلاء الحَقّ

وَ الدّين محمّد عَضُد السَّلاطين وَ مُغيث المَظلومينَ وَ المَلهوفينَ اَعلَى اللّهُ تَعالى شَأنَهُ وَ اَعَزَّ اَنصارَهُ وَ اَعوانَهُ وَ بَلَّغَهُ اَبعَدَ غایاتِ العِزِّ وَ الاقبالِ وَ مَلَّکَهُ اَزِمّة امورِ الأقالیم کَما مَلَّکَهُ اللهُ الفضلَ و الاقبالَ .

 وَ بادَرتُ بالجُرأةِ ؛ وَ هَذهِ واثِقاً بکَرَمِهِ لِأنَّ الغَریمَ کَریمٌ . وَ سَبَبُ الاختصارِ واضحٌ لِأنَّ تُحفَةَ الفَقیرِ حَقیرٌ ، کَما قیلَ : « اِنَّ الهَدایا عَلی مِقدارِ مُهدیها » .

اَللّهُمَّ أسبغ ظِلَّهُ عَلی مَفارِقِ الخَواصِّ وَ العَوامِّ وَ اجعَل اَیادِیَهُ ذُخرَ الأیّام بِحَقِّ سَیّدنا مُحَمَّدٍ ـ عَلَیهِ الصَّلَواتُ وَ السَّلامُ وَ التَّحیَّةُ وَ الاکرامُ ـ وَ أولادِهِ المَعصومینَ العِظام وَ أحِبّائهِ المُتّقینَ الکِرام .

 

سپاس خداوندی راست که از ضِدّ و مِثل پاک و منزّه است و به قدرت و جلال یگانه . و درود بر سَرورِ پیامبران و شریف ­ترینِ ایشان محمّد مصطفی و دودمانِ او و دوستانش تا زمانی که روزان و شَبان پشتِ سَرِ هم می­ آیند .

امّا بعد ، چُنین گوید ناتوان ­ترین بندگانِ خدای تعالی و ستمکارترینِ ایشان بر جانِ خویش عُبَید اللهِ زاکانی ـ که خدایش به آرزوها و تاسه ­ها برساند که : خداوندانِ فضل و افضال را لازم است که سخنانِ پیامبران و حکیمان و أشعار و أمثال را جهتِ کامل ساختنِ علم و تمام کردنِ فضلی خود بدانند و بشنَوند .

پس خواستم تا در این باب مختصری بنویسم . از این روی از کتابها و گفته­ های پیشینیان این وجیزه را برگُزیدم و آن را مُشتَمَل بر آنچه جاریِ مَجرایِ أمثال است از سخنانِ برگُزیدۀ پیامبران و و حَکیمان و سخنانِ نَمکینِ شاعران و ظریفان در هر بابی و آن را تصنیف کردم و « نَوادِرُ الأمثال » نامیدم . 

و مقصود و نظرِ من در این تألیف آن بود که یادِ من در عالی جنابِ مَخدوم صاحب قِرانِ عادلِ بزرگوار و به خدمت گُمارندۀ خداوندانِ شمشیر و خامه ، پادشاهِ وزیران در عالَم و کفیلِ مَصالحِ اَطوارِ اُمّتها و افتخارِ بزرگانِ تازی و پارسی علاء الحَقّ و الدّین مُحَمَّد ... تازه گردد . آن که خداوندِ همّت مَلَکی است و پیشگاهش کعبۀ آمال و عَتَبَۀ اقبال است . و از [ بیانِ ] مَحاسنِ اخلاقِ او نوک خامه ­ها وامانده است و از شرحِ بزرگواریها و بخششهایش زبانِ روزان و شَبان ناتوان گَشته است :

بگـریــانیــده خَصـــــــــــم و گَشتـه دولـت .......... به شمشیــــر و قَـلَـم ،  خنــدان و گـریـان

در آن دولت چو دریا و ستاره ، دُرّ و مرجان .......... همـی جــــوییم و کـــوشیم از دل و جـان

و او پناه­ دهندۀ مظلومان و غمگینان است ـ خدایش شأنِ او والا دارد و دوستان و یارانش را عزیز سازد و او را به غایاتِ عزّت و اقبال برساند و او را مالکِ زمامِ امورِ اَقالیم کند ، همچُنان که مالکِ فضل و اِقبال ساخته است .

و من به گُستاخی بدین کار دست زدم و سببِ این ، وثوق به کَرَمِ او بود ، زیرا « تاوان ­زده و وامدار » کَریم باشد و سببِ کوتاهیِ [ کتاب ] هم روشن است ، زیرا که بَزم آوَردِ تنگدست اندک باشد ، چُنانکه گفته­ اند : « هَدِیّه­ ها بر مقدارِ هدیه ­آورنده باشد . »  

 پروردگارا سایۀ او را بر سَرِ عوامّ و خواصّ بگُستران و بخششِ عامّ او را زاد و زیست­ مایۀ روزگاران ساز . به حَقّ سَرورِ ما مُحَمّد که درودها و سلام و تَحیَّت و اِکرام براو باد و فرزندانِ معصومِ عظیم و یارانِ پرهیزکارِ کریمِ او .

رسالۀ دلگُشا به انضمامِ رساله ­های تعریفات ، صد پند و نَوادرُ الأمثال ، تألیفِ خواجه نظام­ الدّین عُبید زاکانی ، تصحیح و ترجمه و توضیحِ دکتر علی ­اصغر حلبی ، انتشاراتِ اساطیر ، چاپِ اوّل ، 1383 ، ص 282 و 283 .

* * * * * * * * * * * * *

عُبيد زاكانى در اَشعار و مقدّمۀ رسائل خود از چند تن از پادشاهان و وزراىِ عصر اسم بُرده و ايشان را مدح گفته و يا رسائل خود را به نامِ آنان مُوَشّح ساخته است به اين ترتيب :

[ پادشاه و وزراي مَمدوحِ عُبيد زاكاني ]  

مقدّمه از دکتر عبّاس اقبال آشتیانی

خواجه علاءالدّين محمّد

عُبيد رسالۀ نوادر الامثال خود را كه كتابى است جدّى و به زبانِ عربى شاملِ اقوالِ انبياء و حُكماء و اَشعار و اَمثال به شخصى تقديم نموده است كه او را در مقدمۀ به چُنين القابى ياد مى‌ نمايد : « المخدوم صاحِبِ القِرانِ الأعدَلِ الأعظَمِ مُستَخدِمِ اَربابِ السَّيفِ وَ القَلَمِ مَلِك الوُزراءِ فى العالَمِ ... عَلاءالحَقّ و الدّين محمّد عضد السلاطين و مُغيث المَظلومينَ و المَلهوفينَ اَعلَى اللهُ تَعالى شَأنَهُ وَ اَعَزَّ اَنصارَهُ وَ اَعوانَهُ ... »

در اَشعار عُبيد مَديحه ‌اى از اين خواجه علاء الدّين محمّد وزير ديده نمى ‌شود ليكن در رسالۀ دلگشاى او ظريفه ‌اى راجع به او و يكى از غلامانشهست .

ظاهراً غرض از اين خواجه علاء الدّين محمّد وزير همان علاء الدّين محمّد مستوفى پسر خواجه عماد الدّين فريومدى خراسانى است كه ابتدا از مستوفيان زيردستِ خواجه رشيد الدّين فضل اللّه واگذاشت اين خواجه علاء الدّين محمّد مستوفى را هم با او در وزارت شريك نمود امّا پس از شش ماه او را به وزارتِ خراسان فرستاد و خواجه غياث ­الدّين در صدارات مستقلّ گرديد . خواجه علاءالدّين محمّد در وزارتِ خراسان برجا بود تا آنكه در حدودِ ٧٣٧ دولت او به دست سربداران سبزوار برافتاد .

هيچ معلوم نيست كه عُبيد در چه وقت و كجا به خدمتِ اين خواجه علاءالدّين محمّد راه يافته و كتابِ نوادر الامثال خود را به او تقديم داشته است . چُنين مى ‌نمايد كه اين كار در همان دورۀ كوتاهى كه علاء الدّين محمّد با غياث الدّين محمّد رشيدى در وزارتِ ابوسعيد شريك بوده يعنى در سالِ ٧٢٧ صورت گرفته باشد چه از آن به بعد علاء الدّين محمّد همواره در خراسان مى ‌زيسته و به نظر نمى‌ آيد كه عُبيد به آن سرزمين رفته باشد .

همين امرِ احتمالى يعنى تأليفِ كتابى از عُبيد در حدودِ ٧٢٧ و اشارۀ حَمدُ اللهِ مستوفى كه عُبيد قبل از سال ٧٣٠ اشعارِ خوب و رسائلِ بى‌نظير داشته مى ‌تواند فى الجمله زمانِ تقريبى شروعِ كار و شُهرتِ ادبى عُبيد زاكانى را معيّن نمايد و اين زمان قريبِ سى چهل سال پس از فوتِ سعدى و مقارنِ ايّامِ خُردسالى حافظ دو شاعر نامى شيراز است كه عُبيد قسمتِ اعظمِ زندگانى ادبى خود را در موطنِ آن دو بزرگوار به سر بُرده و بقيۀ عُمر را در ميانِ همان آب و هواى فَرَحبخش به آخِر رسانده است و بنابراين اگرچه عُبيد عصر سعدى را درنيافته ليكن مسلّماً با مدّتى از بهترين دورۀ شاعرى حافظ معاصر بوده و در شهرِ شيراز لااقلّ زمانى را با همان كسان كه با حافظ حَشر و نَشر داشته ‌اند سر مى ‌كرده و مانندِ آن شاعر بلندمقام از شاه شيخ ابواسحاق و شاه شجاع مدح گفته است . امّا افسوس كه در سراسرِ كليّاتِ عُبيد هيچ اشارۀ مستقيم و ذكرِ صريحى از حافظ نيست فقط دو سه غزل در كليّاتِ عُبيد ديده مى ‌شود از جهتِ وزن و قافيه شبيه به بعضى از غزليّاتِ حافظ و مظنون اين است كه يكى از اين دو گوينده در سرودنِ آنها به غزليّات ديگرى نظر داشته است ... .

کلّیّات عُبید زاکانی ، مولانا نظام الدّین عُبید الله زاکانی ، انتشارات زوّار ، چاپ اوّل ، زمستان 1379 ، تصحیح و تحقیق و شرح پرویز اَتابکی ، ص 16 ـ 18

با نُخبگانِ اهلِ ادب

 

 


تاریخ جُنبش سربداران ، عبدالرّفیع حقیقت ( رفیع ) ، انتشارات کومش ، چاپ چهارم ، 1390 

 

خان و خوانين در صحيفۀ نور

خاطراتِ حميد سبزواري از خانِ فرومد در جنگِ جهاني دوم

شرح تصريف عزّي

شرح تصريف عزّي

عزّالدّين زنجانى ( وفاتش بعد از 655 )

عزّالدّين ابوالمعالى عبدالوهّاب بن ابراهيم زنجانى از اُدبا و علماى معروف صرف و نحو است كه قسمتِ اخيرِ عُمر خود را در بغداد مي ­گذرانده و تا مُقارن فتح آن شهر به دست هولاگو در آنجا مي ­زيسته و گويا در وقعه بغداد مقتول شده است . عزّالدّين زنجانى مؤلّف كتابِ معروفى است در عِلم صَرف به نام « العزّى فى التّصريف » كه آن را در بغداد در ذى الحجّه 654 تأليف كرده و اين همان كتاب تصريف معروف است كه كتابِ درسى طلّاب علوم مقدّماتى ادبيّه است و آن به واسطه شرحي كه ملّا سعدالدّين تفتازانى از آن كرده مشهور شده [ است ] . تاريخ مُغول ، ص 500

تفتازان

استوری yrotS.A.C در دائرة المعارف الاسلامیّة ، ذیلِ مادّه تفتازانی ، نوشته است : سعد­الدّین مسعود بن عُمَر ، مشهور به تفتازانی ، حجّت مشهور در عِلم بلاغت و منطق و ماوراء الطبیعة و کلام و فقه بوده ، کُتُب فراوانی نوشته که هنوز هم در مدارسِ کشورهای شرقِ ممالک اسلامی ، تدریس می ‏شود .

وی در قَریه تفتازان از قُراء خراسان نزدیک به نِسا در سال 722 ه متولّد شده و نزدِ « ‌عضدالدّین ایجی »‌ دانش آموخته است .

نخستین کتابی که در 16 سالگی نوشته ، «شرح تصریف عزّی » است که در ماهِ شعبانِ سال 738 هجری در قَریه فریومد نوشته و در واقع شرح کتابِ «عزّالدّین عبدالوهّاب ابراهیم زنجانی »‌ است و در عِلم صَرف . و آن را « شرح تصریفِ عزّی » نیز گفته ‏اند .

[ بحثي درباره كتاب مطوّل سعدالدّين تفتازاني و تأثير آن در كُتبِ بلاغي ، مشكوة ، تابستان ۱۳۶۳ ، شماره ۵ ( ۳۲ صفحه ـ از ۴۰ تا ۷۱ ) ، سيّد محمّدعلوي مقدّم ]

شرح تصريف ( عربي )

« التّصريف العزّي » نام كتابِ مختصر فوق العاده مشهوري است در صَرف از تأليفـاتِ اديبِ معـروف «عزّالدّین ابو محمّد عبدالوهّاب بن ابراهیم بن محمّد الخزرجي الزّنجانی »‌ متوفّي در سنة 660 كه بر آن اشخاص متعدّدي از جمله علّامه فاضل سَعدالدّين مسعود بن عُمر بن عبدالله تفتازاني ( 712 ـ 791 ) منطقي و متكلّم و اديب مشهور حاشيه و شرح نوشته ­اند .

تأليفاتِ تفتازاني از شرح و حاشيه و تصنيف زياد و تقريباً در همه ابواب و موضوعاتِ علوم از صرف و نحو و مَعاني و بيان و تفسير و كلام و منطق و اصول و غيره است و تاريخ و محلّ تأليفِ بعضي از آنها چُنانكه در مُجمَل فَصيحي خوافي ( ذيل سنة سبع و ثمانين و سبعمأة ) و شذرات الذّهب ( 6 : 320 ) مسطور است عبارت است از :  

شرح تلخيصِ مفتاح ( در هرات در سنه 748  )

و مختصر آن معروف به شرح صغير ( در غجدوان در سال 756 )

و شرح رساله شمسيّه ( در جام در سنه 757 )

و شرح تلويح و به قول فصيحي خوافي شرح التّنقيه ( در قَريه گُلستان از قُراء طوس به قول همين شخص و در قَريه گُلستان تُركستان به موجبِ ضبطِ شَذَرات در 756 )

و شرح عقائد در شعبان 768

و حاشيه بر شرح مختصر الاصول در ذي الحجّة 770

و رساله ارشاد در 774 ( همگي در خوارزم )

و مَقاصد الكلام و شرح آن ( در سَمَرقند در 784 )

و تهذيب الكلام و شرح قِسم سوم مفتاح ( ايضاً در سمرقند در 789 )

و فتاوي حنفيّه ( شروع تأليف 769 )

و مفتاح الفقه در 772

و شرح تلخيص جامع در 786 ( همگي در سرخس )

و شرح كشّاف ( در سَمَرقند در ربيع الآخر 789 )

و بالاخره همين شرحِ تصريف موردِ بحث ( در فريومد در سنه 738 ) كه نخستين تأليف از تأليفاتِ اوست و در نوزده سالگي نوشته ،

آغاز : « بسمله ، ان اروي زهر يخرج في رياض الكلام » ،

انجام « او حسنة او قبحة او غيرهما للنوع و كذا الباقي » ،

نسخ ، كاتب نامعلوم ، تاريخ تحرير 802 ( يازده سال بعد از فوت شارح ) ، متن به سرخي و شرح به سياهي ، كاغذ حنايي روشن ، جلد پارچه ، 15 ـ 16 سطر ، 89 گ 13 × 17 ، واقف نامعلوم .

[ فهرست كتب خطّي كتابخانه مركزي آستان قدس رضوي ـ جلد دوازدهم ، غلامعلي عرفانيان ، كتابخانه مركزي آستان قدس رضوي ، 1370 ]

كارنامه اوقاف

كارنامه اوقاف

مثنوي « كارنامه اوقاف » اثر « تاج الدّين نسايي » است . شاعر در آن « عزّالدّين فريومدي » را مدح مي گويد و در هجو از « صاحب اوقاف » مطالبي انتقادي در كيفيّتِ وضع عصرِخود و مفاسدِ اجتماعي و ديواني بازمي نمايد . اين گونه آثار از جهتِ تحقيق در تاريخ اجتماعي فوق العاده مهمّ و درخور تتبّع است .

اين كارنامه طولاني است كه « مرحوم دكتر ايرج افشار » ، آن را از روي نسخه « مرحوم  حسينعلي باستاني ­راد » كه اكنون به شماره 9442 متعلّق به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران است ، نوشته و در 18 صفحه از ( صفحه 5 تا 22 ) مجلّه « فرهنگ ايران زمين » ، شماره 8  در سال 1339 منتشر كرده است . حدود 50 بيت آن كه در مدح « طبيعت » و « عزّالدّین طاهر فریومدی » و فرزندش « وجيه ­الدّين » است براي بازنشر آن در اينجا انتخاب شد .

آيا اين « تاج­ الدّین نسايی » همان « پوربهاي جامي » نيست كه در تاريخ سه شنبه 9 / 8 / 1391 مطلبي در باره اش درج شد ؟!

خداوند « تاج ­الدّین نسايی » و « عزّالدّین طاهر فریومدی » و « وجيه­ الدّين فریومدی » و « حسينعلي باستاني راد » و « ايرج افشار » و مرا و شما را مورد رحمتِ خويش قرار دهد . اِنْ شاءَ اللهُ

تاج ­الدّین نسایی گوید در مدحِ صاحبِ مرحوم‌ عزّالدّین الفريومدی و هجوِ صاحبِ اوقاف

اوّلِ ســـــــــال و روزِ نــــــوروز اسـت‌ .......... روزِ عیـش و نشــاط امـــــــروز اسـت‌

کـه آمــد از حُکــمِ حکمـتِ لاهـــــوت‌ .......... بـه حَمَــــل بـاز آفتــــــابِ از حــــــوت‌

بــاغ پُـر فـرشهـــــــای دیبـــــــا شـد .......... راغ از سبــزه همچــــــو مینـــــا شـد

سَـــرو شـد در قبـــــــــــای زنگــاری‌ .......... ارغــــــــــــــوان در لبــــاسِ گُـلنـــاری‌

یـافـت گُلـشن ز روی گُــل رونــــــــق .......... بـاغ پُـر سُنــدس است و اِستَبــــــرق‌

از گُـل و سبـزه شـد جهـــان خُـــــرّم .......... شـد دَر و دشـت همچـــــــو بــاغِ اِرَم‌

ابـر گـــــریـان چـو دیـده عُشّــــــــاق‌ .......... چشــمِ بُـلـبُــل بـه روی گُــل مُشتاق‌

همچـو زُلـفِ نگـــــــــارِ مـن ، سنبُـل‌ .......... تـوده گشتـه اسـت گــرد خـرمـن گُـل‌

همچـو بالای یـارِ مـن ، شمـشـــــاد .......... شـــــــده از بنـــدِ روزگــــــــــــــار آزاد

بـوستــــــــــان پُـر بنفشـه و سنبُــل‌ .......... گلستــــــــــــان پُـر ز غُـلـغُـل بُـلـبـُــل‌

اوفتـــاده اسـت از خــــــروش کلنـگ‌ .......... در خُــم آسمــــــان غَـــــریـو و غـرنگ‌

فـاختــه بـر ســرِ چنـــــــــار آمـــــــد .......... گفـت : میْ‌ خــور کـی نـوبهــــار آمـد

بـر سـر شـاخِ یـاسمیـن ، قُمــــــری‌ .......... خـوانـد شعــرِ ســراج دیـن قُمــــــری‌

گفـت درّاج : خــوش بـود الـحـــــــقّ‌ .......... سیــخ یـا کـارد1 بــا کبـــاب و طَبَـــــق‌

کـی چُنیـن وقـت را زِ دسـت مـَـــدِه .......... نـوبهــــار اسـت بـــاده خــــــوردن بـه‌

میْ‌ خوش­رنگ می­خور و خوش بوی .......... کـه بـدو وقـت خـوش کند خوش­خوی‌

زانک ســــاقـی چـو در پیــالــه کنــد .......... عکـسِ او ، روی را چــــو لالـه کنـــــد

وانک ادی فـــــزای غـم کــــاه است‌ .......... بـه طَـــرَب رهنمــــــای گمــراه اسـت‌

و آن کــش آب حیـــات بنـــده شــود .......... مُـــرده زو در خمـــــــــار زنــده شـــود

راح نــــام اسـت و راحـتِ روح اسـت‌ .......... خـوردنـش استـــــــراحــت روح اسـت‌

مـیْ ‌گُـل­رنگ خـواه ،‌ وقـتِ بهـــــــار .......... بـر لـبِ سبــــزه و رُخِ گُـلــــــــــــــــزار

خوش همی نوش بـاده خـوشبـــوی‌ .......... مـــــدح دستـــور کـامــران مـی ‌گــوی‌

صـاحـبِ اعظـم آن کـه در عــالَــــــم‌ .......... جــاودان بـاد صـــــاحـبِ اعظـــــــــــم‌

عـزّ دین خـواجـه جهــــــــان طـاهــر .......... که از او عـــــدل و داد شـد ظــاهـــــر

آنک از او مملکـت نظــــــــام گـرفـت‌ .......... کــــارِ عـالَــــــــــم بــدو قــوام گـرفـت‌

آسمـــــــان ،‌ بـارگــــــــــاهِ دولـت او .......... اَختـــــــــــران ، در پنــــــــاهِ دولـت او

جســـم و جــان در نعیــمِ نعمـتِ او .......... اِنـس و جـان ،‌ در حـــریــمِ حُـرمـتِ او

تا اَبَــــــــد بـاد ، دولتـش بـاقــــــــی‌ .......... مُطـربـش ؛‌ زُهـره ، مُشتـری ؛ ساقی‌

جـــــاودان بـاد عمــرِ فـــــــــرزنـدش‌ .......... کـی بـه جـانِ وی اسـت ، سـوگنـدش‌

صـاحـبِ کــامـــــــــران وجیــه ­الـدّین‌ .......... کی گـــــــرفتـه است مُلـک زیـرِ نگیـن‌

آن که روشن بدو است چشـمِ هنـر .......... و آن کـه نـازان از او اسـت جـانِ ظفــر

مملکـت بَحــــــــر و ذاتِ او گـــوهـــر .......... مَکـرمت فعــــل و طبــــعِ او مَصـــــــدر

مَطلَـعُ الجـــودِ و الکَــــــــــرَم کَـفِ او .......... مَجمَــــــــــعُ السَّیـفِ و القَلَــم کَـفِ او

مُلـک و دیـن را به زخـمِ تیـــغ و قلـم‌ .......... جمــع کـــــــرده است دولتـش بـاهــم‌

هـر دو مَخـــــدوم عَــزَّ نَصـــــــرَهُمـا .......... دامَ حتّـی القیـــــــامَـة عَصــــــــرَهُمـا

هــر دو را خـدمـت و دعـــــا گفتــــم‌ .......... بعــد از آن بـا ســرِ سخـــن رفتــــــــم

.........

صــاحبــا خـوش مضـاحکـی ز اوقــاف‌ .......... کـرده ‌ام نظــــــــــم در ولایـتِ خــــواف‌

شــــــــرح داده مُفَصّــــل و مُجمَــــل‌ .......... کـــــــارِ اوقــــــــــــــــاف آخِــــــر و اوّل

...                                                     ...

ایـن همـه مــاجَـــرا کـه انـدر خـــواف‌ .......... رفـت از حُکــــمِ صـــاحـبِ اوقــــــــــاف‌

مـنِ مسکیـن نظــاره مـی ­کـــــــردم‌ .......... هـرچـه دیــــــــــــــدم بـه نظــم آوردم‌

تـا بـه تُحفـه ز خـــــــــــواف بـر دارم‌ .......... پیـش دستــــورِ شـــرق و غـــــرب آرم‌

آصـفِ عهــــــد ، صـاحـبِ اعظـــــــم‌ .......... مَفخــــــرِ نســلِ آدم و عـــــــــالَـــــــم‌

آن کـه دستـــــورِ مُلـک ایــران است‌ .......... حــاکـم سِنـد و هِنـد و تــــــوران است‌

بعـــد از ایـن وقـت شـد دعــــا کردن‌ .......... تــرکِ تطـــــویـل و مـــــاجَــــــرا کــردن‌

تـا زمیـن ، مسکـــــنِ ثَمَــــر بـاشــد .......... تــا فَلَــک ، منــــــزلِ قَمَـــــــــر بـاشــد

تـا نبـاشــد چــو روز ، شب روشـــن‌ .......... تـا نگــردد تَمــــــــــــــوز چــــون بهمـن‌

تــا اَبَــــــــد دولتـش جــــــوان بــادا .......... حُکـمِ او بــــر جهـــــــــــــان ، روان بـادا

رونـــــــــــقِ مملـکت زا رایـش بـــاد .......... سـرِ افـــــــــــــــلاک ، زیـرِ پـایـش بــاد

.........

خَتــــم شـد « کـارنـامـه اوقــــاف » .......... وقـفِ بـاخَـــزر و جـــام و زاوه و خـــواف‌

مـانـــــــــده بُد هفت روز تا به رجـب‌ .......... کـه ایـن سخـن از زبـان رسیــد بـه لب‌

ششصد و شَست و هفت از هجرت‌ .......... بــود پنجــه ز اوّل فَـتـــــــــــــــــــــــرَت

1 ـ اصل : كاردوبا

پوربهاء جامی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

در زلزله سال 666 « شادیاخ / نیشابور » خراب شده و « وجيه­ الدّين زنگى فريومدى » آن را به سال 669 ساخته است . پوربهاى جامى بدان سبب « وجيه­ الدّين زنگى فريومدى » را مدح گفته ، « ابن­ یمین فریومدی » نیز قصیده ­ای در وصف « شادیاخ / نیشابور » سروده است .  

پوربهاى جامى

دکتر ذبيح­ الله صفا

ملك ­الشّعرا تاج ­الدّين بن بهاءالدّين جامى معروف به « ابن بهاء » و متخلّص به « پوربهاء » و احياناً « بهاء » از شاعران متوسّط قرن هفتم هجرى و معاصر با اوايل عهد ايلخانان مغول است . مولد او جام بود و بنابر آنچه از قول تقى ­الدّين كاشى و دولتشاه‏ سمرقندى و ديگر نويسندگان احوال او مستفاد مى‏ شود « آباء و اجداد وى قُضات و اهل علم بوده‏ اند و مدّتها قضاء ولايت جام به ايشان تعلّق داشته و چون او مردى ظريف و خوش‏ طبع بوده منصب موروثى را از دست گذاشته دايم الاوقات با شُعرا و ظُرفا مخالطت نمود . »

... پوربهاء در آغاز كار خود در خراسان به سر مى ‏برد و بيشتر در هرات متعهّد خدمت و در عداد حواشى و اطرافيان خواجه عزّالدّين طاهر فريومدى و پسرش خواجه وجيه­ الدّين زنگى فريومدى وزير و مستوفى خراسان ، بود و آن دو را مدح مى ‏گفت و مدايح اين پدر و پسر هر دو در ديوان پوربها ديده مى‏ شود و اينكه تذكره ‏نويسان او را فقط مختصّ به درگاه خواجه وجيه­ الدّين زنگى دانسته اند باطل است . خواجه عزّالدّين طاهر از عهد امير ارغون آقا به بعد در كارهاى ديوانى خراسان بود و در عهد اباقا خان بن هلاگو ( 663 - 680 ه ) وزارت خراسان را بر عهده او گذاردند و اين منصب بعد از او به پسرش‏ وجيه ­الدّين رسيد و اين وجيه ­الدّين با آنكه ارغون بن اباقا را در ايّامى كه آماده جنگ با عمّ خود سلطان احمد تگودار بن هولاگو ( 680 - 683 ه ) مى ‏شد ، به نقدينه كثير و مال فراوان مساعدت كرده ، و در سال 683 كه براى جنگ با سلطان احمد تگودار از خراسان بيرون مى ‏رفت در ركاب وى عازم عراق و آذربايجان گرديده بود ، در سال 685 هجرى به فرمان آن ايلخان سفّاك به قتل رسيد ... .

بنابر قول تذكره ‏نويسان پوربهاء هنگام عزيمت وجيه ­الدّين زنگى در ركاب ارغون ، يعنى به سال 683 ، همراه او از خراسان به تبريز رفت . اين قول مشهور است ولى گفتار صواب نيست زيرا در اشعار پوربها ... چند بار اشاراتى داير بر اقامت ممتدّ او در خدمت خواجه بهاء الدّين محمّد بن شمس الدّين محمّد جوينى و علاءالدّين عطامَلِك جوينى ، مى ‏يابيم و حال آنكه اگر او در سال 683 به مركز دولت ايلخانان رفته باشد ، در همان سال شاهد قتل خواجه شمس الدّين صاحب ديوان و نكبت خاندان او بود و ضمناً يك سال پيش از آن يعنى در سال 682 ( شنبه چهارم ذى­ الحجه ) از وفات خواجه علاء­الدّين عطامَلِك جوينى اطّلاع داشت ، پس چگونه مى ‏توانست مدّتى در خدمت آنان مانده باشد ، و چُنانكه مى‏دانيم خواجه بهاء الدّين پسر خواجه شمس الدّين صاحب ديوان هم چند سالى پيش از قتل پدرش يعنى در سال 678 وفات يافته بود . پس تصوّر اينكه پوربهاء همراه خواجه وجيه­ الدّين زنگى در آغاز عهد ارغون به تبريز رفته خطاست و او مسلّماً بعد از آنكه مدّتى در خدمت عزّ­الدّين طاهر فريومدى و پسرش وجيه­ الدّين زنگى زيست راه عراقين و آذربايجان در پيش گرفت و مدّتى مديد در آن نواحى به سر بُرد و در شمار مدّاحان رجال دربار ايلخانان ، خاصّه خواجه شمس­ الدّين محمّد صاحبديوان و پسرش بهاء­الدّين محمّد و برادرش علاء­الدّين عطامَلِك درآمد .

در ميان ممدوحان پوربهاء غير از عزّالدّين و وجيه ­الدّين فريومدى و رجال خاندان جوينى كسان ديگرى مانند اباقا خان و خواجه نصيرالدّين طوسى ، و صاحب شرف ­الدين قانچى ، و صاحب معين­ الدّين ، و ملك قتلغشاه بن على ملك را مى‏ يابيم ... .

از جمله حوادثى كه در ديوان پوربهاى جامى بدان بازمى ‏خوريم داستان زلزله سخت نيشابور است به سال 666 هجرى و ويرانى نيشابور و تجديد بناى آن به امر اباقا به دست وزير خراسان يعنى وجيه الدّين زنگى ابن عزّالدّين طاهر مستوفى در سال 669 . اشاره به اين واقعه را در يكى از قصايد پوربهاء كه در مدح خواجه وجيه ­الدّين زنگى ساخته است ملاحظه مى ‏كنيم . فصيح خوافى در كتاب خود ضمن اشاره به واقعه مذكور اشعار پوربهاء را نيز درباره ويرانى نيشابور و تجديد بناى آن نقل كرده است ... .

فصيح خوافى در حوادث سال 669 هجرت مى ‏نويسد : حكم فرمودن ابقا خان كه خواجه وجيه الدّين زنگى بن خواجه عزّالدّين طاهر فريومدى نيشابور را كه از زلزله خراب شده بود آبادان سازد و شهرى از نو بنا سازد و پوربهاء جامى از قصيده ‏اى كه در زلزله نيشابور گفته چند بيت كه مناسب اين مقام است ثبت افتاد :

چـو كُهنـه بـود و قـديمـى بنــاء نيشــــابــور ــــــــــــــــ نهــاد روى ســوى او خــرابـى از هــرجــا

خــداى خـواست كه بـازش ز نـو بنـا سازند ــــــــــــــــ به عهـــد دولـت نـوشيــــروان عهــد ابقــا

خـدايگــان جهــــــان پـادشـــاه روى زميـــن ــــــــــــــــ جهـانگشـاى عـدو بنـد شـاه شهــرگشـا

به سال ششصد و شصت و نُه اتّفاق افتاد ــــــــــــــــ بنـــــا نهــادن ايـن شهـــر شهـــره زيبــــا

اواخـر رمضــان آفـتـــاب و زُهـــــره به ثَـــور ــــــــــــــــ قَمَـر به حـوت و عطـارد نشسته در جـــوزا

بنـا نهـــادن شهــــر نُـــوَت مبــــارك بـــــاد ــــــــــــــــ به عهـــد دولـت تـو شهــر بـاد هـر صحــرا

به دولت تو نشـــابور كُهنـــه ، نـو شد بــاز ــــــــــــــــ به ســان پيـر خـرف گشته كـو شـود بُـرنـا

سه چيـــز بـاد و بمـانـاد هـر سه تا به اَبَـد ــــــــــــــــ بقـاء خواجه ، دگــر شهــر و شعـر پـوربهــا

تاريخ وفات پوربهاء را تقى ­الدّين كاشانى « در اواخر زمان سلطان ابوسعيد بهادر و در سنه 732 » دانسته است ... .

[ تاريخ ادبيات در ايران ، ذبيح­ الله صفا ، انتشارات فردوس‏ ، مجلّد‏ 3 ، بخش 1 ، ص 660 تا 666 ]

* * * * * * * * * * *

 غیر از وجیه ­الدّین‌ زنگی ابن عز­الدّین طاهر فریومدی که در سال 685 به حکم ارغون کشته‌ شده یک وجیه­ الدّین زنگی دیگری هم بوده که در سال 719 فوت کرده است .

وفـات صـاحب اعظـم وجیـه دین زنگـی ــــــــــــــــ که چـــرخ پیــر نبیند چـو او جــــــوان دگــر

به سـال هفتصـد و نـوزده بُد از هجـرت ــــــــــــــــ شب دوشنبه و بیست و سوم زِ ماه صفـر

دیوان ابن­ یمین ، ص 569

* * * * * * * * * * *

در تعریف شادیاخ

یـاربّ ایـن بـاغ اِرَم یا شــادیــاخ خُـــــــرّم است ؟!

یاربّ اصطرخ است این یا چشمه­ سار زمزم است ؟!

عکـس شــاخِ یـاسمیـن بـر آب اصطــرخـش ببیـن

راست گویی اطلسی نیکو به گـوهـر مُعلَـم است

هــر نسیمـی کـه از ریـــاض راحـت افـــزایـش وَزَد

چون دَمِ جانبخش روح ­الله ( مسیـح مریم ) است

هــر گُلـی که از آب و خـــاک اوش بـاشـد پـرورش

خستگــان صـدمت گــردونِ دون را مَـرهــم است

کــار دل در خــاک او چون روح در تن مُضمَــر است

چون فَرَح در می در آبش راحت جان مُدغم است

دیــده از دیـدار او روشـن چــو گیتـــی ز آفتــــــاب

دل زِ نُـزهَتگـاه او چـون جـان زِ دانش خُــرّم است

شـایـد ار بینــا و گـویــــــا گـــردد از آب و هـــواش

نرگس ار چندانکه اُفتاده­ است و سوسن اَبکَم است

چون دَمِ عیسی نسیمش جانفزا از بهرِ چیست ؟

گر نه بوی خلق تاج مُلک و دینش همـدم است !

آن کـه گـردون گـرچـه دارد بر جهــانـی ســــروری

بر در او حلقه ­وَش قـدّش به خدمت محکـم است

تا اَبَــد عشــرت کُنــان بـــادا بـه کــاخ شـــادیـــاخ

همـدمش ابن ­یمین الحـقّ حـریفـی مَحـرم است

دور بــــاد از ســـاحتـش بـــادِ خـــــزانِ حــادثـــات

تـا هُمـایـون بُقعـه در نُـزهَـت بهـــار عــالَــم است

دیوان ابن­ یمین ، ص 43