آیت الله کاشانی در فرومد

دستگیری آیت الله کاشانی در سبزوار
آیت الله سیّد ابو القاسم کاشانی ( وفات 1340 برابر 1961 میلادی ) در برآمدن و سقوط زنده یاد دکتر محمّد مصدّق نقش داشت . وی از شاگردانِ آخوند ملّا محمّد کاظم خراسانی بود . در جوانی همراهِ پدرش آیت الله سیّد مصطفی کاشانی سابقۀ مبارزاتِ جدّی بر ضدّ انگلیسیها در عراق در طولِ جنگِ جهانی اوّل داشت . وی پس از اشغالِ ایران توسّط انگلیسیها در شهریور 1320 دستگیر و زندانی شد و چون از زندان آزاد شد ، همچُنان در صحنۀ سیاسی فعّال بود . هنگامی که احمد قوام ( قوام السّلطنة ) به صدرات رسید ، با جدیّت به مخالفتِ با او پرداخت . به همین دلیل ، او را قوام السّلطنه ، نخست وزیر مقتدر وقت با سوء استفاده از مادّۀ 5 قانونِ حکومت نظامی در 28 تیرماه 1325 در سبزوار دستگیر و به قزوین تبعید کرد . شرح این واقعه را از پدر زنده یادم چُنین شنیدم :
آیت الله کاشانی از تهران به عنوانِ زیارت حضرتِ رضا به طرفِ مشهد در حَرَکَت بود و در هر شهری موردِ استقبال و مشایعت قرار می گرفت .
آیت الله کاشانی در سبزوار بر مرحوم آیت الله حاج میرزا حسن سیادتی که در آن تاریخ اَعلَمُ مَنْ فِی البَلَد بود ، وارد شد . نزدیکِ غروب ، مرحوم آقای سیادتی از بیرونی به اندرونی رفت . آیت الله کاشانی منتظر بود که آقای سیادتی از اندرون برگردد ولی هرچه منتظر ماند ، ایشان از اندرون نیامد . مأمورانِ محلّی شهربانی هم همانند بقیّۀ مردم عادی ، حضور داشتند ولی مثل اینکه مأموریتی محرمانه داشته باشند ، می گفتند که : خوب ، آقای سیادتی که از اندرونی نمی آید که آقای کاشانی در اینجا اِسکان پیدا کنند و شب را اینجا بمانند ، خوب است که تا هوا تاریک نشده است ، آقای کاشانی برای شب فکری کنند . عدّه ای هم پیشنهاد می کردند که البتّه آقای کاشانی برای استراحت به خانۀ دخترخانم خودشان که مقیم سبزوارند ، تشریف ببرند . ناچار ، آقای کاشانی بدونِ خداحافظی از آقای سیادتی ، منزل ایشان را ترک کردند ؛ چون عملاً آقای سیادتی با نیامدن به بیرونی بی علاقگی خود را به ماندنِ آیت الله کاشانی در خانۀ خود به اثبات رساند . آقای کاشانی به همراه جمعیّت به خانۀ آقای مسلم ( دامادِ خود ) رفتند .
چون آقای مسلم روحانی نبود ، مردم دیگر پس از اطمینانِ اسکانِ آیت الله کاشانی در منزلِ دخترش به خانه های خود برگشتند ؛ امّا صبح همان شب یعنی روز 28 تیر هنگام نماز صبح ، نیروی انتظامی تحتِ فرماندهی یک سرگُردِ ژاندارمری که از مرکز مأمور شده بود ، از دیوار خانۀ منزلِ مرحوم مسلم ( دامادِ آیت الله کاشانی ) ، بالا رفتند و او را توقیف کردند . آیت الله کاشانی با اعتراض می گفت که : من عازم تشرّف به مشهدم ؛ ولی مأمورین دولت ، مأموریتِ خود را انجام دادند و برای اینکه اهالی سبزوار و بقیّۀ شهرها ممانعتی در انجام مأموریتِ آنها فراهم نکنند ، آیت الله کاشانی را همان صبح خیلی زود از طریق جادّۀ خاکی بیراهه ـ یعنی از راه داورزن ، فریومد و جاجرم ـ و نه جادّۀ معمولی شوسۀ سبزوار ـ تهران به طرفِ تهران حَرَکَت دادند و بعد هم ایشان را به قزوین تبعید کردند . همۀ این اقدامات برای آن بود که آیت الله کاشانی با دولتِ قوام مخالفتِ جدی داشت .
من در صفحۀ 134 کتابِ کارنامۀ غنی : تحولاتِ عصر پهلوی با اشاره به خاطراتِ مرحوم پدرم از دستگیری آیت الله کاشانی در سبزوار ، نوشته ام که قوام در نامۀ سرگشاده اش به محمّد رضا شاه ، دربارۀ دستگیری آیت الله کاشانی نوشته است :
ایّام زمامداری فَدَوی به حدّی با پیشامدهای هولناک مصادف بود که ناچار از بعضی از دوستان عزیز و حتّا از منسوبین خودم با کمالِ احترام در عمارتِ شهربانی پذیرایی نمودم و آیت الله کاشانی در قزوین با کمالِ احترام و آزادی مهمانِ فَدَوی بودند و با اینکه خودشان میل به توقّف فرمودند ، تا زنده ام از وجودِ محترمشان ، خَجل و شرمنده ام .
آیت الله کاشانی وآیت الله برقعی در فریومد / فرومد
( حدوداً در سال 1325 خورشیدی )
دستگیری و تبعید مؤلّف با آیت الله کاشانی ( در سبزوار )
به هر حال نظامیان از دیوارها پایین آمدند و معلوم شد می خواهند آیت الله کاشانی را حَرَکت دهند . نویسنده هم همراه ایشان و مأمورین حَرَکت کردم .
در بینِ راه آقای کاشانی به من فرمودند :شما بر گردید ؛ زیرا دولت با شما کاری ندارد و فقط هدفِ دولت برگرداندنِ کاشانی است .
من عرض کردم :برگشتِ من برخلافِ ارادت و برخلافِ رفاقت است و من هرگز برنمی گردم .
رسیدیم به خیابان ، دو ماشینِ نظامی بود ، آقای کاشانی و مرا در ماشینِ جلو با خودِ سرهنگ سوار کردند و باقی در ماشینِ بزرگ در پشتِ سر ما سوار شدند . حَرَکت کردیم ، چون به دروازۀ شهر رسیدیم ، من دقّت کردم که ببینم آیا از دروازه ای که دیشب وارد شدیم ما را خارج می کنند و یا از دروازۀ دیگر ؟ از بناها فهمیدم همان دروازۀ دیشب است و حدس زدم که ما را به تهران بر می گردانند .
به آقای کاشانی عرض کردم :ما را به تهران بر می گردانند .
فرمودند :از کجا می گویی ؟
گفتم : من از دروازه که خارج شدیم فهمیدم .
مقداری که از شهر دور شدیم سپیدۀ صبح دمید و هوا روشن گردید .
نویسنده به سرهنگ گفتم :آقا جان ما که با نعلین نمی توانیم فرار کنیم ، هر کجا به آب رسیدیم ما را پیاده کن نماز بخوانیم ، و پس از نماز سوار شویم .
قبول کرد . رسیدیم سرِ راه به جویِ آبی ، پیاده شدیم با آقایِ کاشانی نماز خواندیم و مجدداً سوار شدیم ، ولی سرهنگ و نظامیان نماز نخواندند .
من به سرهنگ گفتم :قشونِ ابن زیاد که راه بر امام حسین (ع) گرفتند از شما بهتر بودند .
گفت : برای چه ؟
گفتم :برای آنکه آنها نماز خواندند و نمازشان را به امام حسین (ع) اقتدا نمودند ، ولی شما که مدّعی حفظِ اسلام و مملکت اسلامی هستید از دین بی خبرید و نماز هم که نمی خوانید .
آقای سرهنگ بدش آمد .
آقایکاشانی گفتند : او را رها کن .
در این وقت دیدم ماشینها از جادّه منحرف شده و به طرفِ تپّه های کنارِ جادّه می روند ، کمی وحشت ما را گرفت ، این مأمورین ما را به کجا می برند ، شاید می خواهند ما را به قتل برسانند و در میانِ این تپّه ها مدفون سازند .
هر چه از سرهنگ پرسیدم :کجا می روید ؟
جواب نمی داد تا مدّتی همین طور ما را از این درّه به آن درّه می بردند ، و ما تسلیمِ مقدّرات إلهی بودیم .
تا اینکه از دور درختانی پیدا شد و قریه ای که بعداً فهمیدیم فریومد و از قُرایِ جوین و هفت فرسخی سبزوار است . ما رانزدیکِ قریهدرباغیکه در وسطِ آنعمارتیقرار داشت جای دادند .
چون واردِ اتاق شدیم ، دیدیم اطرافِ اتاق به در و دیوارها ، عکسهای آیت الله کاشانی چسبیده ،تعجّب کردم .
صاحبِ منزل جلو آمد در حالِ تعجّبو از من پرسید : این آقا آیت الله کاشانی هستند ؟
گفتم :آری خودشان هستند .
فوری دستِ آقا را بوسید و گفت : آقا شما کجا ؟ اینجا کجا ؟! عجب فیضی نصیبِ ما شده است .
و رفت برای ما کره و پنیر و تخم مرغ و نان لواش و غیره با چایی حاضر کرد و خیلی اظهارِ خوشحالی نمود. ولی سرهنگ مراقب بود از بیرون که حادثه ای بر ضررِ او رُخ ندهد .
پس از ساعتی که صاحبخانه خود را معرّفی کرده بود به من گفت :اگر اجازه دهید ما صد نفر تفنگدار داریم و می توانیم این نظامیان را غافلگیر کنیم و آقا را برسانیم به مشهد !
من جواب دادم : من نظری ندارم و فکرم جمع نیست ، از آقا جویا شوم و به شما جواب دهم .
سپس از آقا پرسیدم :صاحبِ منزل را می شناسید و آیا موردِ اطمینان است ؟
فرمود :بلی می شناسم .
گفتم :چُنین پیشنهادی کرده است . آیا راست می گوید و از عهده بر می آید ؟
فرمود :بلی .
گفتم :بنا بر این چه جوابی به او بدهم ؟
فرمودند :صبر کن ، به او بگو ساعتی باید فکر کنند تا جواب دهند .
باز دو ساعت دیگر آمد و جواب خواست .
گفتم :فرمودند : « صلاح نیست ، ما به حالتِ مظلومیّت باشیم بهتر است . »
نویسنده از توقّف در فریومد فهمیدم که مأمورین ترسیده اند که ما را روز از راه شاهرود ببرند ، خواستند شبانه ما را حَرَکت دهند و از راهِ فیروزکوه واردِ تهران کنند ، به هر حال چون روز به آخِر رسید ما را حَرَکت دادند و صاحبِ منزل نیز با ماشینِ خود با مقداری زاد و توشه برای بینِ راه ، به دنبالِ ما حَرَکت کرد .
ما را آوردند بیرونِ تهران در میانِ کاروانسرایی مخروبه نگاه داشتند تا صبح شد ما را حَرَکت دادند و به قزوین بُردند و در بهجت آباد که یک دِه کوچکِ خالی از سکنه بود در میانِ خانه ای جای دادند و اطرافِ آن را مأمور گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند . در اثرِ پشۀ مالاریا در آنجا بیمار شدم و کم کم به واسطۀ نبودنِ دارو و پرستار ، بیماری من سخت شد به طوری که به حالتِ بیهوشی افتادم . و مرحومِ کاشانی داروهای گیاهی می جوشانید و به حَلق من می ریخت ، تقریباً تا سه ماه آنجا بودیم و روزهایی که حالی داشتم با ایشان بحثِ علمی و در مسایل فقهی گفتگو می کردیم ، ولی چون بیماری ام شدّت گرفت کار بر آقای کاشـانی سخت شد .
ناچـار نامه ای به قـوام [ قوام السّلطنه نخستوزیر ] نوشتم که ؛ شما با آقای کاشانی طرفید و من که مریضم تکلیفم چیست ؟
چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا برای معالجه به تهران ببرند ، در تهران تحتِ معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد ، مجدداً مرا به همان بهجت آباد بازگرداندند . حال سه ماه است که همسر و اطفالم در قم بدونِ سرپرست می باشند ، نه مواجبی از دولت دارم و نه پولی از جای دیگر که برای ایشان بفرستم و در این سه ماه به خانواده ام بسیار سخت گذشته بود و حتّی … که خود را پرچمدارِ هدایت و پاکی و عدالت می دانستند با اینکه مطّلع بودند چه بر سرم آمده ، احوالی از من یا از خانواده ام نپرسیدند ، تا اینکه دولت ، آیت الله کاشانی را تحتِ نظر به شهرِ قزوین تبعید کرد و مرا آزاد نمود .
طولی نکشید که آیت الله کاشانی را به بهانۀ اینکه در دانشگاه به شاه سوءِ قصد شده به صورتِ وحشیانه ای دستگیر کردند ، یعنی عدّه ای ساواکی و دزدانِ درباری به خانه اش هجوم کرده و او را با توهین و آزار گرفتند و به لبنان تبعید کرده و در آنجا تحتِ نظر قرار دادند .
[ سوانح ایّام ـ علّامه سیّد ابوالفضل برقعی ، چاپ اوّل ، 1387 ، ص 37 – 40 ]
myaghoutian@yahoo.com