به مناسبت سالگرد درگُذشت دوست عزیز محمّدرضا اَخَوین خاطره اش باز خوانی می شود .

فُرصت بود ، جُرأت نبود

محمّد رضا اخوین

سال 1364 ، اوج جنگ و کمبودها بود اما خاطرات شیرین و تلخ آن روزگار برایم هنوز هم زیباست ، در آن سال در کلاس سوم راهنمایی مدرسه حکمت فرومد با دوستان و همکلاسیهای خوب و دوست داشتنی درس می خواندیم ، روزی در زنگ تفریح من و تعدادی از بچّه ها ( فریدون حیدری ، جلال میراحمدی و چند نفر دیگر ) در کلاس بودیم و بیرون نرفته بودیم طبق معمول زنگهای تفریح مملو از شیطونیهای کودکانه و سر و صدا بود آن روز هم درکلاس بچّه ها مِن جمله همین دوستان شلوغ می کردند که یکمرتبه آقای نظری مدیر مدرسه وارد کلاس شد و یک نگاه به بچّه هایی که در کلاس حضور داشتند کرد و ناگهان کشیده ای زیر گوش من نواخت که برق از چشمانم پرید .

درد سیلی از یک طرف

اینکه من شلوغ نکرده بودم از طرف دیگر

و این احساس که چون من از لحاظ جثّه از دیگران کوچکترم مورد انتخاب قرار گرفتم

موضوع را داغ تر می کرد

گفتم : چون زورت به آنها نمی رسد مرا که بیگناهم می زنی ؟! ...

آقای نظری از کلاس خارج شد اما فهمید اشتباه کرده ، فردای آن روز که بچّه ها یکی یکی با صفهای منظّم واردکلاس می شدند دست مرا گرفت و رفتیم دفتر مدرسه ، بعد گفت : دیروز به دلیلِ مشغلۀ زیاد من خسته و ناراحت بودم و اشتباهاً شما را تنبیه کردم حالا مرا ببخش .

گفتم : نه ، باید جلو همان دانش آموزان عُذرخواهی کنی ، ... آن روز گذشت و یک هفته به همین منوال مرا از صف بیرون می کشید و می گفت : مرا ببخش ، ... تا اینکه یک روز گفت : بیا همان سیلی را به من بزن ، دلم می خواست کشیده را بزنم چون بیگناه کتک خورده و جلو بقیّه تحقیرشده بودم اما جسارت این کار را نداشتم به قول فیلم گَبّه : فرصت بود ، جُرأت نبود .

در همان موقع آقای داوری که ۲ سال قبل معلّم ادبیات ما و هم سرپرستِ گروه سرود بود و خیلی دوستش داشتم وارد شد .

او ما را به اردوی تفریحی هم می بُرد . مثلاً جمعه ها با گروهی از دانش آموزان و تعدادی از معلمان به کلاته های اطراف فرومد نظیر میرمحمود ، بازگز ، و ... می رفتیم و آنجا به اجرای نمایش و برنامه های تفریحی می پرداختیم ، بساط سرود و نمایش و فعالیتهای مربوط به فضا و حال و هوای آن دوران آماده بود و اکثر معلمها با دانش آموزان در آن برنامه های شاد و مفرّح شرکت می کردند و به همین دلیل جوّ دوستی و محبّت در بین ما وجود داشت . لذا با توجّه به خاطرات شیرینی که با معلمهای سالهای گذشته مِن جمله همین آقای داوری داشتیم برایمان قابل احترام بودند و هستند ، ( آقای داوری بعدها رئیس دانشگاه پیام نور دامغان شد . ) ایشان موضوع را پرسید .

آقای نظری هم گفت : یک هفته است این اخوین ما را بیچاره کرده ، نه می بخشد و نه سیلی را می زند !

آقای داوری گفت : محمّد آقا پسرخوبیه نه تنها سیلی به شما نمی زنه ، بلکه شما رو هم می بخشه .

آنجا بود که سرخ شدم و زرد شدم و در مقابل کار انجام شده قرار گرفتم و احترام و اُبّهّت ایشان باعث شد ، چیزی برای گفتن نداشته باشم و قضیه همانجا تمام شد البته خوب شد شاید اگر سیلی را می زدم حالا پشیمان بودم .

میثم مُرادی ، محمّدرضا اَخَوین ، سیّد محمود هاشمیانپور

معرّفی 2 کتاب کودکانه

ابن یمین ، پسرِ فَریُومَد

ابن یَمین فَریُومَدی

مُعرّفی کتاب « ابن یمین » دهقانِ شاعر ـ نویسنده ناصر بهرامی

سر آغاز

قَرنِ هشتم ، دورانِ نابه ­ساماني و آشُفتگي کشورِ ايران است و اين آشُفتگي و نابه­ ساماني در تمامِ جَنـبه ­های « اجتماعی ، سياسي و اَدَبي » کاملاً روشن و آشکار مي ­باشد . حُکومَتِ ايران از حالتِ يکپارچگي خارج مي ­شود و به صورتِ مُلوک الطَّوايفي در مي­ آيد و در هر شَهري و دياري اَميري حُکومَت مي ­کند .

يأس و نااُميدي بر دلها مُستَولي گَشته است و هر کَس در پيِ آن است که در اين آشُفته بازار گِليمِ خويش را از آب بيرون بکِشَد .

شاعران نيز همين وَضع و حال را داشتند و شايد بدتر هم بودند ، زيرا ديگر پادشاه شاعرنَوازي وجود نداشت و حديثِ بَخششهاي محمود غَزنَوي فِسانه گَشته بود . آفتابِ اَدبيّات در حالِ غُروب بود و چيزي از نور و روشنايي آن نمانده بود . تا اين که شاعري يک لاقُبا که سَر از مُلک جَهانِ گران داشت خوني تازه در رَگهاي جامعه تَزريق کرد و حَياتي تازه و جاودانه بِدان بخشيد .

اين رِند حَيات ­بَخشِ عالَم ­سوز کسي جُز خواجۀ شيراز نيست دَرخشِشِ او چُنان خيره­ کُننده است که بيشتر شاعران در برابرِ او فُروغِ خود را از دست داده­ اند و در تاريکي و گُمنامي مَحو گشته ­اند .

ابن ­يمين دِهقان ­پيشه ، يکي از آن شاعران است و اين رساله در پِيِ آن است که زَنگارِ گُمنامي از چِهره ­اش بِزُدايد ، و او را آن گونه که هست به مردم بِنماياند .

اين دِهقانِ شاعر هر چند در بسياري از قالِبهاي شعري و موضوعهاي مختلف شعر مي­ سرود ، امّا هُنَر واقعيِ او در قالبِ قِطعِه و بَيانِ مَضامينِ اخلاقي ، اجتماعي و سياسي است .

حَتّي از نَظَرِ سياسي نخُستين کَسي است که قالبِ قِطعِه را براي مَطرَح کردنِ اَنديشه ­هاي سياسي به کار بُرده است . او در اين قالِب مَفاسدِ جامعه و حُکّامِ عَصرِ خود را با بَياني بسيار صَريح بازگو کرد و سُخَنانش را در لَفّافِۀ استعاره و کِنايه بَيان نكرد ، به خاطرِ همين صِراحَت ، در ميانِ شاعران مُمتاز است .

فکر و اَنديشۀ عِرفانيش هر چند در سَطحِ والايي نيست سُخَنَش را هر جا که اِقتِضا مي ­كرد با تَصويرپَردازي و آرايه ­هاي اَدَبي زيوَرِ و زينت مي ­بخشد و هر گاه بخواهد مسئَلۀ اخلاقي ، سياسي و اجتماعي را بازگو کند ، کَلامَش وَقار و متانَتِ خاصّي دارد ، در بيشترِ دانشها و عُلومِ خاصِّ زَمانِ خود تَبَحُّر دارد ، امّا خُرافات و اَنديشه ­هاي عَوام جُزءِ لايَنفَکِّ اَفکارِ اوست .

زندگيش را به سادگيِ يک روستايي گُذرانده است در اَنديشۀ آن نيست که آلاتِ خوانَش از طَلا و نُقرِه باشد بلکه مُنتَهايِ آرزويَش آن است که با فراغِ دل و خوشي با دوستان ـ که زَحمتِ غيري نباشد ـ بنشيند و خوش باشد .

مؤلّف

مُعَرِّفی کتابِ «دُنیا و جِلوِه ­هایِ آن از مَنظَرِ ابن یَمین فَریُومدَی و درآمَدی بر بوطیقایِ ...»

دُنیا و جِلوِه­ هایِ آن از مَنظَرِ ابن یَمین فَریُومدَی و درآمَدی بر بوطیقایِ قَطَعاتِ شاعر ،

مَهوَش شَعبانی ، انتشارات کدیور ( رشت ) ، 1398 ، 112 صفحه

پیشگفتار

در این کتاب قَصدِ نِگارنده این است که هُنرِ شاعری امیر فَخرالدّین محمود بن امیریَمین الدّین طُغرایی مستوفی فَریُومَدی مشهور و مُتَخَلِّص به ابن ­یَمین را در قَطَعاتش از زَوایایِ مختلف همچون تَخَیُّل ، موسیقی ، زبان ، شکل ، جامعه ­شناسی و به طورِ عُمده از جَنبۀ مَعناشناختی و زیباشناختی موردِ بررسی قَرار دهد ؛ جَنبه ­ای که در آن بر ریشۀ یونانی بوطیقا تکیه می ­شود ؛ یعنی استقلال و ویژگیهای ساختاری اَثَر و اینکه هر اَثَر می ­تواند قَواعدِ زیباشناختی مَعناشناختی مخصوص خود را داشته باشد ؛ بر این اَساس آنچه در نِگَرشِ بوطیقا موردِ توجّه است همنشین ساختنِ دو مقولۀ ذوق و فَهم است . بنابراین وقتی از بوطیقای ابن ­یَمین سُخَن می­ گوییم به مجموعۀ قَواعد و ساز و کارهایی اشاره می ­کنیم که بر بَلاغت و زیباشناسی و نیز جَهان­ شناسی و دَرونمایه­ های فکریِ قَطَعاتِ او حاکم ­اند . هم آنچه ذوقِ ما به راهنمایی آن بتواند با اَثَر خوگر شود و هم آنچه ما را در رسیدن به معناهای آشکار و نَهانِ اَثَر دست گیرد . در نهایت در این پژوهش سَعی بر این است تا با ارائه شَواهدِ گونه ­گون و ژَرف­ اَندیشی در آنها درجۀ اعتبار و اَصالتِ قَطَعاتِ ابن ­یَمین و میزانِ ابتکار و خَلّاقیّت هُنری او و همچُنین مُستَند بودنِ قَطَعاتش را از جَوانبِ گونه­ گونِ اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و ... موردِ اَرزیابی و بَررسی قَرار دهیم . پیش از پرداختن به بوطیقای شِعری ابن ­یَمین ، لازم است که مُختصری توضیح راجع به مُعَرّفی شاعر و همچُنین زندگی و عَصر و جامعۀ او و رویدادها و جُنبشهای مؤثّر در کَلامِ شاعِر که سَبَبِ تَشَخُّصِ و برجَستگی سُخَنش شده­ اند آورده شود تا خواننده با آگاهی از این موضوعات درکِ بهتر و عَمیق ­تَری از شِعر و فَضایِ حاکم بر آن داشته باشد و در ضمن بر ذِهنیّت و جَهان ­بینی شاعِر و ویژگیهای رفتاری و اخلاقی او آگاهی کُلّی پیدا کند تا عِلَلِ رَواجِ بیش از حَدِّ برخی از مفاهیم و تصاویر را بخوبی دَرک کند و همین اَمر سببِ اُنس ­پَذیری و اَفزایشِ قُدرتِ پذیرشِ وی در برابرِ اَندرزها و مَفاهیمِ اَخلاقی و حِکَمی شاعِر می­ شود .

مؤلّف

از هر چمن گُلی ( 8 )

ابراهیم خُدادادیان ـ کربلا جَعفر

یک اُتاق در گوشۀ حیاط داشتیم ، نورگیر نداشت ، مادرم رفته بود از همسایه پُشتی بپرسد : آیا اجازه می ­دهد یک پنجرۀ کوچکی به حیاطش بگُذاریم ؟ ابراهیم کربلا جعفر گفته بود : پنجره که سَهل است ، در بگُذارید . ما از شما بَدی ندیدیم .

شهربانو آسیابان ـ ابراهیم ( ... ـ 1370 )

شهربانو ابراهیم همسایۀ ما بود ، پیرزن چشمانش بسیار کَم­سو شده بود ، بیشترِ وقتها که می­خواست به خانۀ پسرش « اکبر » برود ، مرا صدا می ­زد که دستش را بگیرم و او را برسانم . یک بار به مادرم گفته بود : از وقتی علیِ شما برای درس خواندن به دانشگاه رفته ، من او را ندیده­ ام ، دِلم برایش تَنگ شده است ، این مَرتبه که آمد مرا خبر کُن بیایم ببینَمَش . و مادرم یک بار که می ­خواست از دَربِ حیاط عُبور کند ، خبرش کرد . آمد داخلِ حَیاط و با برادرم احوالپُرسی کرد ، گفت : علی­ جان حالت خوبه ؟ ...

حسن زینلی ـ علی ­محمّد بیگ ( 1312ـ 17 / 11 / 1372 )

ما بچّه­ های کتابخانه برای اجرایِ نمایش به فیروزآباد رفته بودیم و شب خیلی دیر برگشتیم ، حسن زینلی و همسرش دِلواپسِ پسرش جواد شده بودند ، شب از شاه ­نشین آمده بودند دربِ حیاطِ ما تا از پدر و مادرم بپرسند چِرا امشب دیر وقت شده ولی بچّه­ ها نیامده­اند ؟ وقتی ما با مینی ­بوس برگشتیم ، والدینمان دمِ دَربِ حَیاط منتظر بودند .