ابراهیم خُدادادیان ـ کربلا جَعفر

یک اُتاق در گوشۀ حیاط داشتیم ، نورگیر نداشت ، مادرم رفته بود از همسایه پُشتی بپرسد : آیا اجازه می ­دهد یک پنجرۀ کوچکی به حیاطش بگُذاریم ؟ ابراهیم کربلا جعفر گفته بود : پنجره که سَهل است ، در بگُذارید . ما از شما بَدی ندیدیم .

شهربانو آسیابان ـ ابراهیم ( ... ـ 1370 )

شهربانو ابراهیم همسایۀ ما بود ، پیرزن چشمانش بسیار کَم­سو شده بود ، بیشترِ وقتها که می­خواست به خانۀ پسرش « اکبر » برود ، مرا صدا می ­زد که دستش را بگیرم و او را برسانم . یک بار به مادرم گفته بود : از وقتی علیِ شما برای درس خواندن به دانشگاه رفته ، من او را ندیده­ ام ، دِلم برایش تَنگ شده است ، این مَرتبه که آمد مرا خبر کُن بیایم ببینَمَش . و مادرم یک بار که می ­خواست از دَربِ حیاط عُبور کند ، خبرش کرد . آمد داخلِ حَیاط و با برادرم احوالپُرسی کرد ، گفت : علی­ جان حالت خوبه ؟ ...

حسن زینلی ـ علی ­محمّد بیگ ( 1312ـ 17 / 11 / 1372 )

ما بچّه­ های کتابخانه برای اجرایِ نمایش به فیروزآباد رفته بودیم و شب خیلی دیر برگشتیم ، حسن زینلی و همسرش دِلواپسِ پسرش جواد شده بودند ، شب از شاه ­نشین آمده بودند دربِ حیاطِ ما تا از پدر و مادرم بپرسند چِرا امشب دیر وقت شده ولی بچّه­ ها نیامده­اند ؟ وقتی ما با مینی ­بوس برگشتیم ، والدینمان دمِ دَربِ حَیاط منتظر بودند .