مَعانی بِد در گویِشِ فَرومَدی

ادامۀ مَشاغل ـ زَنان شاغلِ فَرومَد

نوبَتی هم که باشد باید از زَحمَتهایِ مادرانِ فَرومَدی هم یادی کنیم . کمتر شُغلی است که مَردی داشته باشد و همسرش حامی و یارِ او نباشد ، کشاورزی که همسرش او را در درو و خِرمَنکوبی همراهی می ‌کند ، دامداری که همسرش او را در دوشیدن و گَرم کردنِ شیر و ماست دُرُست کردن و تُلم زَدن و کَره گِرفتن و دوغ و کَشک و کَمه و دراغ دُرُست کردن و ... هَمراهی می ‌کند ، باغداری که همسرش او را در چیدنِ میوه و شیره گِرِفتَن و خُشک کَردَنِ میوه و پاک کَردَنِ گَندم و حُبوبات کُمَک می ‌کند ، خارکَنی که همسرش او را در جا به جایی هیزُم مَدَد می‌ رساند ، حَمّامی که دُنبالِ تَهَیّۀ آبِ حَمّام است و گُلخَن را داغ می ‌کند و همسرش باید هیزنۀ حَمّام را از مَردُم بگیرد .

زَنانِ روستا باید چَند مُرغ برای تُخم نِگَه می ‌داشتند ، بچّه‌ ها را تَر و خُشک می‌ کردند و غَذا و چایِ خانواده را آماده می ‌کردند . نان می ‌پُختند و لِباس می ‌شُستَند ، خَیّاطی و گُلدوزی می‌ کردند و خانه را جارو می ‌کردند و شال و کُلاهی می‌ بافَتَند و ...

بَعضی زَنها کارهایِ دیگری هم داشتند ، آنها به تَجرِبه ، دَرمانِ بعضی دَردها را می‌ دانستند و اَفرادِ نیازمَند را راهنمایی می ‌کردند . قابِله یا ماما بودند و به زَنِ زائو کُمَک می ‌رساندند ، تَنه‌ بافی یا لَحافدوزی می‌ کردند . بعضی آرایِشگَر بودند .

زَنها رَوان‌دَرمانگَر هم بودند ، عَروس یا زَنِ زائو یا زَنِ مُصیبَت ‌دیده را تَنها نمی ‌گُذاشتند . از او سَر می ‌زند و اگر لازم بود پیشَش می‌ خوابیدند .

بسیاری از زَنانِ روستا در عَزا و عَروسی تَرانه‌ خوان هستند ، بیشتر دو بیتی می‌ خوانند که در گویشِ فَرومَدی به آن بِد / بیت گفته می ‌شود :

دِرَخت دِ زِری بارِه ، جانِ مادَر ! ـ دو چِشمام اِنتظارِه ، جانِ مادَر !

بیا تَه رویِ یکدیگَر بِبُونیم ـ فَلَک بی ­اِعتِباره ، جانِ مادَر !

می توان گفت : زَنانِ روستا عَلاوه بر شُغلِ خانه داری و کُمَک به همسر ، هر کُدام از یک یا چند هُنَر برخوردارند .

کدام یک ؟

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ

به مُناسبتِ درگُذشتِ مادری مهربان و دِلسوز ، جَنّت مَکان ، خُلدآشیان ، مرحومۀ مغفورۀ حاجیه خانم .. همسرِ آقای کَربلا ... مَجلِسِ خَتمی در مَحَلِّ هیئتِ اَبوالفَضلی برقَرار می ­باشد ، از همۀ شُما بَرادران و خواهران گِرامی دَعوَت می­ شود در این مَجلِسِ خَتم شِرکَت نموده ، با قَرائَتِ فاتحه ، موجِبِ شادیِ روحِ آن مَرحومه و تَسلیتِ بازماندگان شوید . اَجرُکُم عِندَالله

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ

به مُناسبتِ درگُذشتِ مادری مهربان و دِلسوز ...

.............................

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَ بِالوالِدَین اِحساناً

به مُناسِبَتِ زادروزِ مادَرِ عَزیز و مهربانمان ، همزمان با اَعیادِ شَعبانیّه مَجلِسِ جَشن و قَدردانی به پاسِ یک عُمر سَعی و تَلاشِ مادَرانه در مَحَلِّ هیئتِ اَبوالفَضلی برقَرار می ­باشد ، از همۀ شُما بَرادران و خواهران گِرامی دَعوَت می­ شود در این مَجلِسِ با شُکوه شِرکَت نموده ، کامِ خود را با چای و شَربَت شیرین کنید .

در طولِ عُمرِ مادرمان ، نامَش از بُلندگویِ مسجد یا هیئت پَخش نشده ، ما فَرزندانِ این مادرِ بُزرگوار ، بر آن شدیم ، یک مَجلِسِ جَشن و شادی در حَیاتِ او برایش بگیریم . دوستان و همسایگان و خویشاوندان این بانویِ بُزرگوار زودتر تَشریف بیاورند .

ای مادَرِ عَزیز که جانَم فَدایِ تو ـ قُربانِ مِهربانی و لُطف و صَفایِ تو

مِهرَت بِرون نمی ­رود از سینه ­ام که هست ـ این سینه خانۀ تو و این دِل سَرایِ تو

یادبودی برای والدین

در فروردین 1393 به والدینم گفتم : بعد از فوتِ شما ، خودم بر شما نماز میّت می خوانم و برای هر کدامتان یک ردیف درخت می کارم و تابلوی به نامتان نصب می کنم . خواهرم می گفت : از فروردین که تو این حرف را گفتی تا خرداد که بابا مُرد دو سه بار این مطلب را با خوشحالی بیان کرد .

ان شاء الله درختان توت شاداب و پُربار شود و مردم استفاده کنند .

گَردشگری را رونَق دهیم .

یکی از برنامه ­های جَنبی همایشِ ابن ­یمین مُعرّفی ظرفیتهایِ گَردشگری فُرومد به مُخاطبان و شرکت ­کُنندگانِ همایش است .

ـ شایسته است که فروشندگانِ محترم فَرآورده­ های کشاورزی و دامی خود را در این روز به صورتِ اِستاندارد و بَسته­ بندی در مَعرضِ دید و فُروش قرار دهند . ( ماست ، کَشک ، دِراغ ، کَمه ، قاتق / خورشت ، ... گِردو ، بادام ، بَرگۀ زردآلو ، اَنجیرخُشک ، مَویز ، سِنجِد ، لوبیا ، عَدس ، نُخود ، کُنجد ، شیرۀ انگور ، شیرۀ توت ، تخمۀ آفتابگردان ، ... ، نانِ پَنجه­ کَش ، کُلوچه ، تافتون ، فَطیر ، نانِ عَلَفی ، ... )

ـ هُنرمندان هم می ­توانند صَنایع دستی خود را در مَعرضِ نمایش و فُروش قرار دهند . خانمها سعی کنند آثارِ باستانی فُرومد ( مسجد جامع ، آرامگاه یمین ­الدّین طُغرایی و ابن ­یمین و ... ) را بر روی پارچه­ ها و پَرده­ ها ببافند .

ـ نصبِ چادُرِ دامداری با وسایلِ مرتبط با آن ( تخت مَشک ، سه پایه ، تُلمب ، ... ) هم موردِ توجّه خواهد بود .

ـ پُختِ نانِ تازه هم بویِ نان را در فَضا پَراکنده خواهد کرد .

ـ برپا کردنِ چای و دَمنوشِ آویشَن و دوغ و ... هم رونَقِ خودش را خواهد داشت .

ـ سعی کنید کوچه باغهایتان را تمیز و مُرتّب کنید ، خارها را بکَنید ، سنگها را از میانِ راه بردارید ، چاله ­ها را هَموار کنید . شاخه­ های خُشک درختانِ کوچه ­ها را ببُرّید . جویها و دیوارها را دُرست کنید . نگویید دیگران که این کارها را نمی ­کنند ، شما این کارها را انجام دهید تا دیگران هم از شما یاد بگیرند . هر کسی کوچه باغِ خودش را مُرتّب کند تا خودتان و مهمانها از کوچه باغگَردی لَذّت ببرید .

ـ ... .

یک خاطره از مادرم

من بچّه که بودم با دخترهای بزرگ­تر از خودم به عَلَف می ­رفتم . یعنی جمع کردنِ سبزیهای خودرو که در باغها و کوچه ­باغها و لبِ جویها و زیرِ دِه در اسفند و فروردین سبز می ­شد .

سبزیهایی مانند : سِلمَه ، مَموجَه ، دِرُشتی ، گِندِمِنُو﮿ ، گوشِ موش ، لَبلَبو ، رِندی ، بِزگُور ، ...

خاکشیر ( وقتی کوچک است . ) ، سِبِس / یونجه ( وقتی کوچک و نازک است . )

وقتی این سبزیها را جمع می­ کردیم ، دخترها هر کدام علفِ خودش را در برکۀ آبی می ­ریخت و این شعر را می ­خواند :

عَلِفَک وَر پولک ، وَر پولک کی ماری اَندَر درام .

دِ زیری سَرام صَد تَ قِلِندَر درام .

ماری اندر نو نِمتِه ، اُو﮿ نِمتِه

وقتی مِتَه ؛ یَک کِلوجی سوخته ، یَک چُونگِلی پوخته !

.........................

ای عَلَفِ نازنین ، زیاد جِلوِه کن که مادرِ اَندَر دارم .

در زیرِ سَرم صَد تا قَلَندَر ( آدمِ بیکار و بیعار ) دارم .

مادرِ اَندَر نان نمی­ دهد ، آب نمی ­دهد .

وقتی هم می ­دهد یک کلوج ( خَمیر ) سوخته و یک ویشگونِ دردناک .

جلسۀ قناتِ بازار

چهارشنبه شب 19 / 5 / 1401 جلسه ­ای در مسجد سرپلی دربارۀ قنات بازار بود ، از من هم تلفنی دعوت شد که شرکت کنم . من برای اوّلین بار در جلسه­ برای قنات شرکت کردم ، در واقع می ­دانستم که این جلسات بی ­حاصل است و آنچه رعایت نمی­ شود ادبِ گفتگو است و آنچه بر این جلسات حاکم است هَیَجان و احساس است نه عقل و منطق .

یک نفر نشسته بود و تکّه کلامش « گُش کو / گوش کُن » بود و حرفهای بی ­ارتباط با موضوع می ­زد ، بعد هم ادّعا کرد که ده روزه برای قنات برقِ مستقل فراهم می ­کند . دو نفر دیگر هم جیغ و داد می­ کردند و گاهی بلند می ­شدند راه می ­رفتند و فریاد می ­کشیدند . بیشترِ حرفهایشان هم تکراری و بی­ مورد بود . چند نفر هم گاهی با هم صحبت می­ کردند . چند نفری هم نشسته و سُکوت کرده بودند . من از یک نفر آنها خواستم که جلسه را ساکت کند تا دیگران هم حرفشان را بزنند یا به اعتراضشان پاسخ داده شود . او به من گفت : شما بینِ این جلسه و صدای ... که دَم غروب سر و صدا راه می ­اندازند تفاوتی قایلید ؟ اینها مگر حرف شنوی دارند ؟!

جلسه طولانی شد ، به دو نفری که باید پاسخ می ­دادند ، اجازۀ سخن گفتن ندادند . افرادی مثلِ من هم دلیلی برای سخن گفتن در آن هیاهو ندیدند .

آیا آن افرادی که به جای سخن گفتن ، هیاهو راه انداخته بودند ، نباید حقّ دیگران را رعایت کنند و اجازه دهند دیگران هم سخن بگویند ؟ مگر همۀ وقتِ جلسه به آنها می­ رسد که جیغ و داد کنند ؟!

آنها صورتجلسه ­ای نوشتند و فردایش رفتند آبِ قناتِ بازار را قطع کردند ولی ما موافق نیستیم و حرفمان به قرارِ ذیل است ( من با چندین نفر صحبت کردم و این متن را تأیید کردند . ) :

احیای مُجَدّدِ قناتِ بازار در روستای فرومد در ده سالۀ اخیر با استفاده از برقِ کارگاهِ شن ­شوییِ معدنِ کاریزشهر بوده است . در تابستانِ سالِ جاری ( 1401 ) به جهتِ نَوَساناتِ برق در سیستمِ آبیاری ، اختلالاتی به وجود آمده ، به گونه ­ای که بعضی از آب محروم شده ­اند چون ( آبِ قناتِ بازار + آبِ قناتِ کوشک = هر دو آب ) را به وجود می ­آورد ، امکانِ جُبران نیست مگر آنکه هر دو قنات همزمان خاموش باشد . بعضی مالکان از این موضوع ناراحت و معترضند و آبِ قنات را کُلّاً قطع کرده­ اند . برخی از آنها مُدّعی ­اند که می­ خواهند برقِ مستقل برای قنات فراهم کنند .

ما مالکانِ امضاکنندۀ ذیل بر آنیم که روشن و جاری بودنِ قنات در این گرمای تابستان مانعِ پیگیری و فراهم نمودنِ برقِ مستقل برای قنات نیست و گر چه در نوبتِ آبیاری ما هم گاهی آب قطع می ­شود ولی راضی به خاموشی و قطعِ آبِ قنات نیستیم . به فرمودۀ قرآن : « وَ مَنْ يَبْخَلْ فَاِنَّمَا يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ » ، ( محمّد ، 47 / 38 ) هر کس بُخل بورزد فقط در حقّ خودش بُخل می ­ورزد . چِرا وقتی مشکلاتِ فنّی ، موجبِ قطعِ آب می­ شود ، در غیرِ آن ، مانعِ بهره­ برداری دیگران باشیم ؟ نقل شده که قطاری آمادۀ حَرَکَت بود ، به مَحضِ سوار شدنِ گاندی ، قطار حَرَکَت کرد ولی یک لنگۀ کفشِ گاندی از پایش اُفتاد ، بلافاصله گاندی لنگۀ دیگر را به سمتِ کفشِ اُفتاده پَرتاب کرد تا برای دیگری قابلِ استفاده باشد . ما به عُنوانِ مسلمان چرا باید از رفتارهای انسانی دریغ کنیم ؟!

عزاداری ؟!

روز سه­ شنبه 3 / 3 / 1401 مادرم زنگ زد که دارم به شاهرود می­ روم ، دو ساعت بعد تماس گرفت و گریه می ­کرد و گفت : به میامی که رسیدیم خبر دادند که کُبری فوت کرده ، ما به بیمارستان که رسیدیم ، مسلم پیگیر تحویل جنازه بود . کُبری گندمی دختر خاله ­ام [ خدا رحمتش کند . ] در شاهرود عمل جراحی کرده و پس از چند روز فوت کرده بود ، جنازه­ اش را آوردند و فردایش که چهارشنبه بود ، دفن شد ، در هیئت ابوالفضلی مفتاباد هم همان روز چهارشنبه و فردایش برایش ختم گرفتند ، مردم برای فاتحه می ­آیند و بعد هم یک نفر سخنرانی می ­کند . سخنران آن دو روز یک نفر بود ، در روز اوّل مطرح کرد که بعضی جوانها می ­گویند : تو برای چی نماز می­ خوانی ؟ فایدۀ نماز خواندن چیست ؟ خُب ، به همین راحتی نمی ­شود جواب داد ، دو ساعت وقت می ­خواهد که من برای شما توضیح بدهم که من از نماز خواندن لذّت می ­برم .

در روز دوم گفت : جمعه شهادت امام جعفر صادق (ع) است ، باید دستۀ عزاداری داشته باشیم ، شاید بعضی بگویند : مگر برای امام صادق هم باید دستۀ عزاداری بگیریم ؟ بله ، باید برای ایشان هم دستۀ عزاداری بگیریم ، همانطور که برای امام حسین (ع) دستۀ عزاداری می ­گیریم . ائمّه همه نورِ واحدند ، نباید بینِ ائمّه فرق بگذاریم ! چرا برای امام حسین دستۀ عزاداری بگیریم و برای امام صادق دستۀ عزاداری نگیریم ؟

من روزِ اوّل با خودم گفتم : خُب الآن که وقت داری ، توضیح بده که شما چون از نماز خواندن لذّت می بَرید ، نماز می ­خوانید ، اگر وقت کم آوردید ، ادامه ­اش را فردا توضیح بدهید . وانگهی این چطور لذّت بُردنی است که باید دو ساعت توضیح بدهی که برای طرف جا بیفتد تو لذّت می ­بری ؟! حسن زادۀ آملی و جوادی آملی که نمی ­خواهند بحث کنند که دو ساعت در این مورد وقت لازم داشته باشند ، برای جوانی که به نماز خواندن معترض است ، می ­خواهی لذّت بردن از نماز را جا بیندازی ؟! لذّت بردن یک بحثِ احساسی است تو برای یک جوان می ­خواهی دو ساعت استدلال کنی تا یک بحثِ احساسی را ثابت کنی ؟!

صحبتِ روزِ بعد مرا به این فکر واداشت که چون برای امام حسین دستۀ عزاداری گرفته می ­شود پس برای امام صادق هم دستۀ عزاداری برقرار شود و نباید فرقی بینِ آنها گذاشت ، پس برای ائمّۀ دیگر هم دستۀ عزاداری بگیرید و خصوصاً برای پیامبر گرامی هم دستۀ عزاداری بگیرید ، خصوصاً که طبقِ آیاتِ قرآن نباید بینِ پیامبران فرق گذاشت ، پس برای پیامبران هم دستۀ عزاداری بگیرید .

« قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ ... وَ مَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ ... . » ، ( بقره ، 2 / ١٣٦ )

« ... لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ ... . » ، ( بقره ، 2 / ٢٨٥ )

« ... لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ . » ، ( آل­ عمران ، 3 / ٨٤  )

« وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ ... . » ، ( نساء ، 4 / ١٥٢ )

و چون برای امام حسین (ع) اربعین می­ گیرید ، برای امامانِ دیگر هم اربعین بگیرید تا فرقی نگذاشته باشید و برای پیامبران هم اربعین بگیرید و چون برای امام حسین ده روز به شهادتش عزاداری را شروع می ­کنید برای امامانِ دیگر هم همین کار را بکنید و فرق نگذارید ، آن وقت روزی هم باقی می ­ماند که به غیر از عَزاداری به کارِ دیگری بپردازید ؟!

مَهریّۀ زنانِ سبزوار

هنگامی که به سبزوار آمدم قسمتی از شکایات که چه در تهران و چه در سبزوار به من اِرجاع شده بود حکایت از آن داشت که دارایی سبزوار ، از مُتَمَوِّلین مالیات نمی ­گیرد و همۀ مالیات بر گَردنِ کَسَبۀ خُرده­ پا تَحمیل می ­شود . به موجبِ قانونِ مالیات بردرآمدِ وقت ، فَرماندار ؛ رئیسِ کُمیسیونِ مالیات بردرآمد بود و در سبزوار و غالبِ فرمانداریها ، مُعاونِ کُمیسیون در این کُمیسیون شرکت می ­جُست . تصمیم گرفتم یکی دو ماه خود در این کُمیسیون شرکت کنم تا از درست یا نادرست بودنِ این گونه شکایات مُستَحضَر شوم زیرا پَروندۀ مالیاتی تُجّار و مالکانِ عُمده ­تر در آنجا مَطرح می ­شد . 

در همان جلساتِ اوّل ؛ پروندۀ یک گاراژدار معروف مطرح بود . سَنَدِ ذمّه ­ای به مبلغِ چهارصد هزار تومان از شخصی داشت که آن شخص را هم اتّفاقاً در همان روزهای اوّل شناختم . جوانی از لحاظِ تَمَوُّل مُتَوَسِّط بود ، بر حَسَبِ قوانینِ مالیاتی اَسنادِ ذمّه­ ای به کُمیسیون مُراجعه می ­شد . شخصِ گاراژدار به مُعتَمِدین رو کرد و گفت : شما می­ دانید که این سَنَد صوری است ؟ و آنها تصدیق کردند . توضیح خواستم ؛ گفتند : طَرَف داماد است ، تازه دخترِ این شخص را عَقد کرده ولی چون پدرِ داماد تازه فوت کرده و سَهم الارث تقسیم شده ، برای کابینِ عَروس مَبلَغِ چهارصد هزار تومان سَنَدِ ذمّه از دامادِ خود گرفته است . در آن اَیّام مَبلَغِ دَه هزار تومان یک مَهریّۀ گِران محسوب می­ شد و به طورِ مُتَوَسِّط مَهریّه ­ها حُدودِ هزار و دو هزار تومان بود . در شهرِ سبزوار برای دخترِ یک گاراژدار هر قَدر معروف و یک جوان که پدرش شُتُردار بود به نظرِ من چُنین مَهریّه­ ای باورکردنی نبود . مُعتَمدینِ کُمیسیون توضیح دادند که در سبزوار معمولاً مَهریّه سنگین است و یکی از مُعتَمدان گفت که فَردا قبالۀ مادربزرگم را می ­آورم تا حسابِ مَهریّه را در سبزوار بدانید .   

آن شخص بنا بر قَراری که گذاشته بود قَبالۀ مادربزرگِ خود را  روزِ دیگر آورد ، در آن قَباله که با آبِ طَلا تَذهیب و تَزیین شده بود در موردِ مَهریّه از باغ و آب و زمین و اَملاکِ زیادی نام بُرده بود و غالباً نیز از اَجزاء شش دانگ بودند و همچُنین از طلا و اَنگُشتری و غیره و سرانجام نوشته بود « و یک بالش از پَرِ مَگَس به وزنِ نیم مَن » . گفتنی است که در آن عَهد سُمومِ مَگَس­ کُش ( اِمشی ) وجود نداشت و بیچاره داماد اگر از اوّلِ عُمر مَگَس می ­گرفت قادر نبود هرگز از زیرِ بارِ این دِیْن رَهایی یابد .      

دیده­ ها و شنیده­ ها ( ناشنیده ­هایی از تاریخِ مُعاصر ) ، محمّد فضایلی ، به اهتمامِ سودابه فضایلی ، نشر قَطره ، چاپ اوّل ، 1398 ، ص 162 ـ 163    

عید نوروز مبارک باد

 

 

عیدِ نوروز بر شُما مُبارَک باد

1 / 1 / 1401

آغازِ سَدۀ جَدید 

بعضی باورها در فرومد

ـ اگر کسی عطسه کند می ­گویند : صبر آمد ، و کاری را که می­ خواستند انجام دهند به تأخیر می ­اندازند .

ـ وقتی صدای جُغد را در شب می ­شنوند آن را شوم می ­دانند و می ­گویند : کسی خواهد مُرد .

ـ وقتی باد و کولاک می ­شود می ­گویند : خون افتاده یعنی کسی کُشته شده است .

ـ وقتی باران نمی­ بارد ، درست کردنِ « بلغور خیر » را موجبِ آمدن باران می ­دانند ، لوازم بلغور را از خانه­ ها جمع می­ کنند و کنار امامزاده بلغور می ­پزند ، مقداری از آن را از ناودانِ امامزاده می ­ریزند و عُمدۀ آن را بین مردم توزیع می ­کنند به امید اینکه باران ببارد .

ـ اگر از دنبال بچّه ­ای که به دنیا آمده ، بچّه­ های دیگر آن مادر بمیرند ، آن بچّه را بد قدم می ­دانند .

ـ اگر با آمدن عروس به خانۀ داماد اتّفاقات ناگواری بیفتد ، آن عروس را بد قدم می ­دانند .

ـ اگر بعد از ساخت خانه ­ای اتّفاقات ناگواری بیفتد آن ساختمان را شوم می ­دانند .

ـ چوب درخت علف خرس ( نوعی زالزالک ) و شاخ یا استخوان حیوان را بر سر درب ساختمان نصب می­ کنند تا جلوی چشم زخم را بگیرد .

ـ جلو داماد و عروس و ماشین تازه خریده شده و ساختمان تازه ساخته شده و جنازه و حاجی خون می ­کنند ( قربانی می ­کنند ) تا بَدیُمنی از بین برود .

ـ اگر کسی از قبرستان که پای جنازه بوده یا خانۀ عَزا مستقیم به خانه ­ای که در آن بچّه ­ای متولّد شده ، برود می ­گویند : چِل انداخته یعنی بعد از آن بچّه دیگر بچّه ­ای برای آن خانواده نمی ­ماند .

ـ آب دهان سیّد و چوب سر چهارراه را برای اسپند در درمان بیمار مؤثّر می­ دانند .

ـ وقتی سمنو آماده شد ، پارچه ­ای روی آن می ­اندازند ، معتقدند حضرت زهرا دستش را روی آن می­ گذارد به گونه ای که رد دستش می ­ماند .

ـ اگر استکانها در سینی چای ردیف شود آن را علامتِ آمدنِ مهمان می ­دانند .

ـ وقتی در رگ لختگیِ خون ایجاد می ­شود می ­گویند : جنّ چونگلی ( ویشگون ) گرفته است .

ـ آب ریختن پُشت سرِ مسافر را خوش یُمن می ­دانند .

ـ آش پُشتِ پا را موجب سلامتی مسافر می ­دانند .

ـ کَندن و آماده کردنِ قبر را موجبِ مُردن کسی می ­دانند .

ـ روشن کردنِ چراغِ مَزار و مسجد را موجبِ شفای مریض می­ دانند .

ـ وقتی کودکی می ­میرد نامِ او را دوباره روی کودک دیگری نمی­ گذارند می ­گویند : این نام به ما نمی ­آید .

ـ بانوچ ( گهواره ) را خالی جُنباندن موجبِ دل­درد کودک می ­شود .

ـ زنِ زاچ ( زائو ) را تنها گذاشتن موجب می ­شود که آلِ دیو او را اذیت کند .

ـ گوش که صدا می ­دهد ، کسی فوت کرده است .

ـ کسی که چشمِ مورچه یا بالِ اسب را ببیند به بهشت می ­رود .

ـ کسی که انار را با دستش پاره کند و آن را بخورد بدون آنکه دانه ­ای از آن بیفتد به بهشت می ­رود .

ـ راه رفتن در میان گندمزار چهل روز بعد از عید گناه دارد .

ـ زیر بغلِ میّت باید دو عدد چوبِ بید گذاشت تا با کمک آنها بنشیند و پاسخ نکیر و منکر را بدهد .

ـ گِره زدنِ سبزه را در سیزده به در موجبِ باز شدن بَخت و اقبالِ دخترها می ­دانند .

ـ مارِ سفید را موجبِ برکت خانه می ­دانند .

ـ خارشِ کفِ پا را نشانۀ شنیدنِ خبری می ­دانند .

ـ قارقار کلاغ یا خواندنِ خروس بی ­محل را شوم می ­دانند .

ـ ...

و باز ماه رمضان

کودک که بودم خیلی دوست داشتم « از او سِری : سحری » بیدار شوم ، به مادرم می ­گفتم بیدارم کند ، فردا که می ­گفتم : چرا بیدارم نکردی ؟ می ­گفت : صدایت کردم بیدار نشدی !

ما شبهای ماه رمضان به مسجد می ­رفتیم ، تا آنجا که در خاطر دارم ، شبهای ماه رمضان از شبهای محرّم دلنشین­ تر بود . بزرگترها به پیشواز ماه رمضان می­ رفتند یعنی حدّ اقل یک روز قبل از ماه رمضان ، روزه گرفتن را شروع می­ کردند . برای سحری « شوخوانی : شب خوانی » می ­کردند یعنی کسی مناجات می­ خواند تا مردم بیدار شوند . به نیمۀ ماه رمضان که می ­رسید می­ گفتند : امشب می­ خواهیم به « کوتل : کوه تل » برویم . معمولاً افطار با چای و خرما و شیر و شربت خاکشیر و کلوچه و تافتون و فطیر و از این قبیل چیزها بود . ملاّ یا یکی از آدمهای باسواد کتاب دعایی بر می ­داشت و هرجا چند نفری نشسته بودند ، کنارشان می ­نشست و پس از سلام و کمی صحبت دعای آن روز ماه رمضان را برایشان می­ خواند ، بعد کتابِ دعایش را بر می­ داشت و می­ رفت تا جمع دیگری را ببیند و برایشان دعای آن روز را بخواند .

معمولاً دعای افتتاح را « کربلا عبّاس قلیچ یا حاج احمد شفیعی یا حاج علی خسروپور » می­ خواندند ، خدا همگی را رحمت کند . شبِ آخر نوبتِ دعای وداع با ماه رمضان بود که معمولاً سیّدکریم هاشمی می­ خواند . هر کوچه مسجد مستقلّی داشت و شیخ برایشان منبر می ­رفت ولی نماز عید فطر اغلب در یکجا خوانده می ­شد ، از وقتی مسجد جامع تعمیر شده ، نماز عید فطر در مسجد جامع خوانده می ­شود . یک سال ماه رمضان در تابستان بود مردم برای افطار به آبِ خنک نیاز داشتند و بیشتریها یخچال نداشتند ، نعمت ادب ( خدا رحمتش کند ) ماشینش را می ­آورد و جوانها سوار می­ شدند و دبّه یا کُلمنهای مردم را می ­بردند از دَهنه آب می ­آوردند تا مردم آبِ خنک برای افطار داشته باشند . گاهی کُلمنها جا به جا می­ شد و خودش داستانی می­ شد .

در مسجد جلسۀ قرآن خوانی هم بود . یک شب « شیخ مدّاح » از من خواست که دو رکعت نماز بخوانم ، من رفتم وضو گرفتم و آمدم وسطِ مسجد در حضور پیرمردها و بزرگترها مثل « حاجی غضنفر و حسین کربلا جعفر و غلامرضا جعفر بیگ و کربلا عبّاس قلیچ و حاج علی حبیبی و حاج محمّد کربلا تقی و حسین ادب و کربلا محمّد جدّیت و اسماعیل صحرایی و حاج عبّاس نصیری و حاج محمّد عسکر و کربلا صادق و کربلا سبحان و رمضانعلی کربلا تقی و کربلا محمّد خانجانی و حسن زینلی و سیّد میرزا محمّد باباخانی و حاج حسین صدّیق و علی خانجانی و عبدالجواد خبیری و حسن فردوسی و علی بصیری و رمضانعلی مشتاقی و طاها شریعتی و ... ( خدا همگی را بیامرزد ) نماز خواندم و مورد تشویق قرار گرفتم ، بعد کربلا عبّاس قلیچ به مادرم گفته بود : از اینکه بچّۀ خواهرم در مسجد در جمع بزرگان نماز خوانده ، خیلی خوشحال شدم و موجب مباهاتم شده است .

ماه رمضان که به آخر می ­رسید صحبت از این بود که این ماه « کم سی » دارد یا نه ؟ من آن موقع­ها متوجّه نمی­ شدم بعد فهمبدم که منظورشان این است : آیا از سی روز کمتر است یا نه ؟ وقتی ماه رمضان 29 روزی بود می ­گفتند « کم سی » دارد . وقتی هم 30 روزی بود می ­گفتند : « سی پُر » است . گاهی برای اینکه مطمئن شوند ماه رمضان تمام شده یا نه ؟ می­ رفتند از مزینان خبر می­ آوردند ، بعد یکی از افراد معتبر در کوچه می ­گشت و چیزی می ­خورد تا مردم باورشان شود که عید شده است البته این را من ندیده­ ام ، مادرم تعریف می­ کند .

روز عید پدرم ( خدا رحمتش کند ) مبلغی به من می­ داد تا آن را برای یکی از خویشاوندان نیازمند ببرم .

چه مردمانِ با اراده­ ای بودند ! با دهان روزه کارِ باغ و صحرا و درو و ... را انجام می­ دادند . خدا مادرم بزرگم « سکینه بیگم اسدی » را رحمت کند یک شب موقع افطار در خانه­ اش بودم به آسمان نگاه می­ کرد ، نشانِ اذان و افطارش به قولِ خودش « حَمرء » بود یعنی رفتنِ سُرخی آسمان پس از غروب .

یک نمونه از رفتارهای ناصواب

یک نمونه از رفتارهای ناصواب

شیخ حسن نهضتی

عُمَرکُشان یا در ادبیات ما بچّه های فرومد عَمَر عَمَر در شب نهم ماه ربیع الاوّل مراسمی بود که در ذهن مردم مصادف بود با کُشته شدنِ عمر خلیفۀ دوم .

تا پاسی از شب آدمکهایی در کوچه ها حمل می ­کردیم و به عنوان عید با شادی کُنان زایدالوصفی خوشحالی  می ­کردیم ، دنبال آدمکها که نمادِ خلیفه بود راه افتاده ، بچّه ها و نوجوانان شادی کُنان در وصف خلیفه شعر می ­سرودند و در انتهای برنامه آدمک را آتش می ­زدیم .

بوی آتش و دود آنقدر فضا را گرفته بود  که بعضی محلّه ها در فرومد  تا پاسی از شب بوی دود می­ داد .

گاه افرادی لباسهای مُندرس و کُهنه بر تَن کرده و علاوه اشیایی مثل قوطی از خودشان آویزان  می­ کردند و سبب شور و نشاط ما می ­شدند ، بعضی اشخاص در بذله گویی و خندان توانایی خاصّی داشتند و میدانداری هم با آنها بود .

 و یا افرادی طبع شعر داشته به نمایش ها جلوه و شادی ویژه ­ای می ­دادند .

گاهی به صورت جمعی و گروهی جملاتی مسجعی می­ خواندیم که متأسّفانه جنبۀ وَهن یا سبک کردن یا حتّی توهین به شخصیتهای مورد احترام اکثرِ جهان اسلام بود .

این رفتارها و عُرفیاتِ ناشایست و ناصواب قبل از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷بود ، بنابر  نظریه احترام به سایر مذاهب و اعتقادات و وحدت با همه مسلمانان مبتنی بر اندیشه های بزرگانِ انقلاب اسلامی از جمله رهبر فقید انقلاب حضرت امام خمینی برگُزاری اینگونه مراسم در ایران ممنوع شد و توسط پلیس جلوگیری می­ شود ، بنابر این نسل بعد از انقلاب از این قصّه هیچ خاطره و ذهنیتی ندارند .

اما نقل یک داستان  :

اوایل دهۀ هفتاد بود سوار بر اتوبوس موسی شُکری شدم چشمانم را چرخاندم که جا پیدا کنم و بر صندلی بنشینم با مرحوم نوروز خیروی چشم توی چشم شدم با اینکه فاصلۀ سنی من با آن مرحوم پدر و پسری بود علاقۀ خاصّی به آن مرحوم  داشتم او هم با نگاهش اظهار محبّت کرد در صندلی کنار ایشان جا خوش کردم بقیّۀ مسافرها باید بر می­ گشتند یا گردن می­ کشیدند تا بیانات شیرین و مزاح های بجا و مناسب مرحوم خیروی را از کنارِ گوشِ من بدزدند .

 مرحوم نوروز خیروی خوش طبعی همراه با بیان مزاح گونه و چهرۀ گرم و جذّابیت قابل توجهی داشت .

در این سفر و همراه شدن با آن  مرحوم نقل خاطره ای کردند . ( البتّه قبلاً هم شنیده بودم . )

 این قصّه به سالها  قبل از انقلاب  بر می­گشت . ایشان داستان و تبعاتش را چُنین فرمود :

در سر معدنِ عبّاس آباد به مناسبتهای مختلف مثل شبهای عید یا ولادتها یا  ... گاهی کارکنان دور هم جمع می ­شدیم و دورهمی می­ گذراندیم ، یک شب که نهم ماه ربیع الاوّل بود و از طرفی هم می ­گفتند ایام شروع امامت امام عصر عج می باشد ، جشن شروع شد من ( مرحوم نوروز خیروی ) را گفتند شما عمر شوید و حرکات نمایشی ایجاد کنید من هم قبول کردم لباسهای کُهنه و اشیائی از من آویزان کردند تا کمی شادی کنیم ، در حین حرکاتِ نمایشی یکی از کارکُنان معدن فلانی ... مقداری نفت ریخت و شخصِ دیگری فلانی .... ( که اسم آن شخص در خاطرم مانده است ) کبریت را روشن کرد و به لباسهای من زد که ناگهان تمام وجودم سر تا سر آتش شد همه افراد مضطرب شدند و همه از شدّت نگرانی کارهای بی اثری در خاموش کردنِ آتش انجام می ­دادند ، مرحوم حسین محمّدپور با نهایت درایت و آرامش از پتو استفاده کرد ، دورِ گُلولۀ آتش را  با پتو در  بغل گرفت و آتش را خاموش کرد .

رئیس معدن سنّی بود  ( از اهل سنّت بود ) قضیّۀ آن شب را کمی فهمیده بود من را به دفتر کارش صدا زد  گفت : خیروی یک پدری از تو در بیاورم که ... . از کار همیشگی که انجام می دادم من را بر کنار کرد . صبح ها در هوای سرد و یخبندان مرا سوار ماشین لندرور می ­کرد می ­بُرد وسط جادّۀ خاکی تنهایی پیاده­ ام می ­کرد  یک بیل و کلنگ به من می ­داد می ­گفت : جادّه را درست کن !

من به ایشان ( مرحوم خیروی ) گفتم : چرا آقای مهندس این کار را به شما کرد ؟

مرحوم خیروی فرمود : مهندس می­ گفت : آنقدر به تو سخت بگیرم تا استعفا بدهی و از معدن اخراج بشوی .

نتیجه : با باورها و افرادی که برای عدّه ای در جامعه جایگاهِ قُدسی و احترام آمیز به خود گرفته­ اند برخورد مناسب و توأم با احترام داشته باشیم .

پایان

.....................................................................................................

در وقفنامۀ خانقاه فریومد آمده است :

« و بَعدَما که این بُقعه را بر زُمرة زُوّار و فِرقَة فُقَراء و رَفقَة أبناء السّبیل وقف گردانید ، جهت اِطعامِ طوائفِ أُمم ، عَلی تَفاوُتِ مَراتِبِهِم و تَبایُنِ مَذاهِبِهِم . حالیا اَملاک که بارز می ­گردد در این مواضعِ مذکوره بر این بُقعَة مُتَبرّکه وقف کرد و چون محبّتِ اولادِ رسول ( صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ ) سراپای وجودِ مبارکِ او را مُزیّن گردانیده است و با اجزا و اعضایِ او ، کَـالدَّمِ وَ اللَحمِ در آمیخته ، شرط فرمود که ؛

* خادمِ این خانقاه تابعِ اهلِ نبیّ و معتقدِ شیعة امیرالمؤمنین علیِّ ولیّ ( عَليهِمُ الصّلوةُ وَ السَّلامُ ) باشد .

* و از سرِ کَرَمِ بی ­نهایت و اِنعامِ بی ­منّت لفظِ مبارک راندند که هر چه بدین بُقعَـه فـرود آید ـ عَلی أيِّ مَذهَبٍ يَکونُ مِنَ المَذاهِبِ الإسلامِيَّةِ ـ مـدّتِ مُقـام بی ­شرط ثَلاثَةِ أيّامٍ او را اِطعام کند . لا يَقتُرُ وَ لا سَرَفَ و إن کانَ لا بُدَّ مِنَ الطَّرَفَينِ فَالسَّرفُ فَاِنَّهُ أولی بِالشَّرَفِ . »

این متن نشان می دهد که واقفِ خانقاه شیعه بوده ، برای همان قید کرده که خادمِ خانقاه باید حتماً شیعه باشد امّا در پذیرایی و خدمت به افراد هیچ فرقی بینِ مذاهبِ اسلامی ( شیعه و سنّی ) نگذارد .

این نُکته نشان می دهد که بزرگان و واعظانِ روزگار چقدر می توانند بر رفتار مردم تأثیر داشته باشند .

در دوره ­های مختلف ، رفتار مردم متفاوت بوده است و بعد از انقلاب آن رفتارهای نامناسب رَخت بربَست ، به گونه ­ای که الآن همسایۀ دیوار به دیوار ما که اهل سنّت است برای ما فرقی با دیگر همسایه­ ها ندارد .

باغ علا

 

باغِ عَلا

نزدیکیهای بُرج و حوض سعید در « صحرای کلاته نُوْ » باغی هست که به « باغِ عَلا » معروف است . تا به حال در بارۀ علّت این نامگذاری فکر کرده­ اید ؟ شاید بعضی بگویند : ما اصلاً نشنیده بودیم که بخواهیم فکر کنیم . خوب ؛ حالا که شنیدید فکر می ­کنید علّت این نامگذاری چیست ؟

من خودم فکر می ­کردم مربوط به « علاءالدّین محمّد وزیر » باشد یا چیزی در این مایه . یک روز که با آقای اکبریان ( رئیس شورای اسلامی دورۀ چهارم ) صحبت شد ایشان توضیحی داد که کاملاً بجا و به جا بود .

گفت : منظور از « علا » ، « علاو » است یعنی « بعلاوه » آن هم وقتی است که آب دو قنات به هم می ­خورند و بعلاوه تشکیل می ­دهند ، در فرومد می­ گویند : « اُوْ دِ عَلانِه ! » یعنی آب بعلاوه شده .

من وقتی از نزدیک باغِ عَلا را دیدم و پرسیدم ، صحبت آقای اکبریان تأیید می ­شد چون آنجا محلّ تلاقی آبِ قناتِ « هر دو آب » که از شمال به جنوب می ­رود و آبِ قناتِ « کلاته نُوْ » که از شرق به غرب می­ رود هست و بعضی از روزها در هفته آب این دو قنات حالت بعلاوه تشکیل می­ داده یعنی مجبور بودند با نیم تنۀ درختی که داخلِ آن را خالی کرده ­اند پُلی بسازند تا آبِ یک قنات از روی آبِ قناتِ دیگر ردّ شود و مشکلی در آبیاری پیش نیاید . این مسئلۀ مختصّ آن نقطه نیست در هر جایی که آب دو قنات با هم تلاقی پیدا کند گفته می­ شود : « اُوْ دِ عَلانِه ! »

 

مَشُوْ

 

مدّتهاست گاهی فکرم مشغول ریشه ­یابی بعضی از کلمات می ­گردد ، یکی از آنها کلمۀ « مَشُوْ » هست که در فرومد برای « آبکش » به کار بُرده می ­شود . واقعاً چرا به آبکش « مَشُوْ » می ­گویند ، وجه تسمیۀ آن چیست ؟ « مَشُوْ » به چه معناست ؟ 

تا اینکه دی ماه امسال ( 1398 ) که در فرومد بودم ، شبی مادرم بُشقاب غذا را که جلوم گذاشت گفت : بخور ببینم آیا این غذا برایت خوشمزه است ؟

من گفتم : این « عدسی » است دیگر ؟                                 

مادرم گفت : این « مَشی » است . مَشی با ماش درست کرده ­ام .

این کلمه گِره ­گُشای کلمۀ « مَشُوْ » شد ، پس گاهی به « ماش » ، « مَش » گفته می ­شود و به جای اینکه « ماشی » گفته شود ، « مَشی » می ­گویند . کلمۀ « مَشُوْ » در اصل « ماش شو » بوده است . یعنی وسیله و ابزارِ شستنِ ماش ، « ماش شوی » که مختصر شده و « مَشُوْ » شده است .

شما تا حالا فکر کرده ­اید چرا در فرومد به « عَدَس » ، « مِجُو » گفته می ­شود ؟

یک خاطرۀ زمستانی !

شیرۀ انگور

با خودم فکر می ­کردم ما قبلاً چقدر شیرۀ انگور استفاده می­ کردیم و حالا خودمان را محروم کرده ­ایم .

ـ ما شیرۀ انگور را مثلِ مُربّا برای صبحانه استفاده می ­کردیم .

ـ گاهی در مقداری شیرۀ انگور آب می­ ریختیم و شربت درست می ­کردیم .

ـ در زمستان که برف می ­آمد ، برف را با مقداری شیرۀ انگور می­ خوردیم .

ـ شلغمِ پُخته را پوست می ­کَندیم و با مقداری شیرۀ انگور می ­خوردیم .

ـ روی شیربرنج به جای شَکَر مقداری شیرۀ انگور می­ ریختیم .

ـ گاهی هم مقداری شیرۀ انگور را در یک ظرف ماست می ­ریختیم ، شیرۀ انگور تَه­ نشین می ­شد ، می ­گفتند : شیره شَرمش می ­آید باید هم بزنی ! ما این ترکیب ماست و شیره را به عنوان یک وعدۀ غذایی مصرف می­ کردیم .

از شیره برای بسیاری از غذاهایی که با شَکَر یا عَسل خورده می­ شود می ­توان استفاده کرد .

مصرف عمدۀ شیرۀ انگور در پاییز و زمستان بود و معمولاً شیرۀ سیاه انگور با مادّۀ سفید خوراکی دیگر ترکیب و استفاده می ­شد . شاید دیگران از شیرۀ انگور به گونۀ دیگر استفاده می ­کردند امّا تا آنجا که در خاطرم مانده است ما از شیرۀ انگور به همین نحو که گفته شد استفاده می­ کردیم .

من خودم را گُم کرده ام !

در ایّامی که عضو شورای اسلامی روستا بودم ، دو سه روزی در شرکت تعاونی مصرف برای توزیع کوپن مرحلۀ جدید کمک می ­کردیم . افرادی که کوپن مرحلۀ جدید می ­گرفتند باید « ته سوش » کوپن مرحلۀ قبل را تحویل می­ دادند تا کوپن مرحلۀ جدید بگیرند .

پیرمردی آمده بود و درخواستِ کوپن داشت .

به او گفته شد : باید « ته سوش » کوپنِ مرحلۀ قبل را بیاوری تا کوپنِ جدید بگیری .

گفت : گُم کرده­ ام !

گفته شد : باید بروی پیدا کنی .

گفت : من خودم را گُم کرده ­ام پیدا نمی ­کنم ، چطوری بروم چُنان چیزی را پیدا کنم ؟!

شمال / بادِ شمال / نسیم شمال

در فرومد هم کلمۀ « شمال » به جای « بادِ شمال » یا « نسیم شمال » به کار می ­رود .  

شمال = نسیم شمال

در سنۀ ستّ و خمس مأئه به شهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای امیر ابو سعد جره ، خواجه امام عمر خیّامی و خواجه امام مظفّر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم . در میان مجلس عشرت از حُجت الحقّ عُمر شنیدم که او گفت :

 « گور من در موضعی باشد که هر بهار ، شمال بر من گُل ‌افشان می ­‌کند . »

مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چنونی گزاف نگوید . چون در سنهٔ ثلاثین  [ ۵۳۰ق / ۱۱۳۶م ] به نیشابور رسیدم ، چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود . آدینه­‌ ای به زیارتِ او رفتم و یکی را با خود ببُردم که خاک او به من نماید . مرا به گورستان حیره بیرون آورد و بر دست چپ گشتم . در پایینِ دیوارِ باغی ، خاک او نهاده و درختانِ اَمرود و زردآلو ، سر از باغ بیرون کرده و چندان برگ و شکوفه بر خاکِ او ریخته بود که خاکِ او در زیر گُل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم . گریه بر من افتاد که در بسیط عالَم و اَقطار ربع مسکون او را هیچ جای نظیری نمی ‌دیدم . ایزد تبارک و تعالی جای او در جنان کُناد بمنّه و کرمه . »

چهار مقاله ، نظامی عروضی سمرقندی ، ص 100 ـ 101

نَهلی ـ نهالی

در فرومد به « تُشک » ، « نَهلی » گفته می شود . این اصطلاح در متونِ ادبِ فارسی به صورتِ « نهالی » به کار رفته است .

 

خواجه ای شیخی را به مهمانی بُرد و بر سرِ نِهالی نشاند دیناری چند در زیر نهالی بود شیخ دست کرد و بدزدید . خواجه زر طلب کرد و نیافت .

شیخ گفت : « از حاضران به هر کس گُمان می بَری بگو تا از او طلب داریم » 

خواجه گفت : « ای شیخ من به حاضران گُمان می­ بَرم و به تو یقین »

رسالۀ دلگُشا ، عبید زاکانی ، تصحیح و ترجمۀ دکتر علی اصغر حلبی ، انتشارات اساطیر ، چاپ دوم ، 1387 ص 158

 

پس دوات خواست و قلم ، و بر پاره ­ای کاغذ بنوشت چیزی ، و در زیر نِهالی خلیفه بنهاد ... مأمون دست در زیر نهالی کرد و آن کاغذ برگرفت و بیرون آورد .

چهار مقاله ، نظامی عروضی سمرقندی ، به تصحیح ؛ علامه محمد قزوینی و دکتر محمّد معین ، انتشارات جامی ، چاپ هفتم ، 1387 ، ص 90

بشو ـ بیفشان

این روزها در فرومد توتها رسیده ، یکی از اصطلاحاتی که برای تکاندنِ درخت به کار می­ رود تا میوه­ هایش فرو ریزد عبارت « بِشُو » هست !

مولوی می گوید :

 باد آن میوه فشاندی نی کسی

پُر شدی زآن میوه دامنها بسی

مثنوی ، دفتر سوم ، بیت 2662

 

آن یکی می رفت بالای درخت

می ­فشاند او میوه را دزدانه سخت

مثنوی ، دفتر پنجم

پس « بِشُو » باید فعل امر از « بیفشان » باشد . شما چه فکر می کنید ؟

 

کتاب و تخم مرغ !

کتاب و تخم مرغ !

از باغ که آمدیم جلو حیاط سه نسخه از کتابها را نشانش دادم و گفتم : قیمتِ پشتِ جلدِ اینها 28 هزار تومان است ولی فروشش بیست هزار تومان می­ شود . اگر دوست دارید بگیرید .

گرفت و گفت : فعلاً پول همراهم ندارم .

یکی دو ماه بعد گفتم : نمی­ خواهی پول کتابها را بدهی ؟

گفت : چرا می­ دهم .

سه چهار ماه بعد گفتم : پنجاه تومان خُرد نداری ؟!

یکی گفت : خُرد چه می­ کنی ؟

گفتم : می­ خواهم به این بهانه پولِ کتابها را بگیرم ! گفت : پولِ آنها را نگیر به حسابِ دوستی بگذار !

گفتم : اگر به حسابِ دوستی بماند هزینه ­ای که به چاپخانه داده­ ام چگونه برگردد ؟

نهایت گفت : بیا تخم مرغ ببر !

17 فروردین 1397 درب خانه ­اش رفتیم گفتم : تخم مرغ داری ؟

گفت : الآن که کار دارم بعداً بیا !

گفتم : چه وقتی از الآن بهتر ؟!

رفت از خانه 20 عدد تخم مرغ آورد و گفت : حالا این را بگیر تا بعد !

گفتم : نه باید حساب روشن شود .

گفت : ببین ! من که اهلِ کتاب خواندن نیستم ، کتابها هم در خانه هست ، بچّه­ ها نگاه کرده ­اند . من فکر کردم مجّانی است !

گفتم : کتاب که اجباری نیست من هم که گفتم : هزینه دارد .

گفت : می­ خواهی برایت بیاورم .

رفت آورد . در صفحۀ اوّل هر نسخه نوشته بود 1 / 5 / 1396

گفتم : چرا تاریخ زده­ ای ؟ من اینها را به کی بفروشم ؟

گفت : من ننوشته ­ام ، دیگر نمی ­دانم ،

یک کتاب را هم نیاورد و گفت : آن را پیدا نکردم .

پول تخم مرغها را برایش حساب کردم و بی­ حساب شدیم ! 

پس گرچه بعضی مردم اهلِ کتاب خواندن نیستند امّا اگر خیال کنند کتاب مجّانی است آن را می­ گیرند ، هشت و ماه و نیم هم کتاب را نگه می ­دارند امّا پولش را نمی­ دهند و اوّل حاضر می­ شوند در ازای کتاب تخم مرغ بدهند ، همان داد و سِتد قدیمی ! بعد از تخم مرغ هم دل نمی ­کَنند و کتاب را پَس می­ دهند !

با این روحیّه و با این فرهنگ ، خدا عاقبتِ ما را به خیر کُناد !

بدون شرح !

 

 

 

 

سال نو مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبحِ نخستین بهاری که به شادی ،
می آورد از چلچله پیغام ، شمایید

آن دشتِ طراوت زده ، آن جنگلِ هشیار
آن گُنبدِ گردندۀ آرام شمایید

خورشید گر از بام فَلَک عشق فشاند ،
خورشید شما ، عشق شما ، بام شمایید

نوروزِ کُهنسال کجا غیر شما بود ؟
اُسطورۀ جمشید و جَم و جام شمایید

عشق از نفسِ گرم شما تازه کند جان
افسانۀ بهرام و گُل اندام شمایید

هم آینۀ مهر و هم آتشکدۀ عشق ،
هم صاعقۀ خشمِ بهنگام شمایید

امروز اگر می چَمد ابلیس ، غمی نیست
در فنّ کمین حوصلۀ دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است ،
در کوچۀ خاموشِ زمان ، گام شمایید

ایّام به دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید

پیرایه یغمایی

حکایت سلطان قیس در شبیه روز عاشورای فرومد

قسمتي از شبيه فرومد در روز عاشورا حکایتِ سلطان قیس است که در هندوستان و به هنگامِ شکار موردِ هجومِ شیری قرار می­ گیرد و چون این فردِ نصرانی امام حسین علیه السّلام را به اِمداد می­ طلبد آن حضرت در بحبوحۀ جنگ با اشقیا ، موقّتا از نبرد دست بر می ­دارد و وی را از گَزندِ شیر نجات می­ دهد و در ادامه فردِ مزبور اسلام می ­آورد . این ماجرا جزو اکاذیب است .

نقد داستان قیس هندی و شیر در روز عاشورا

سیّد ... گفت : « آقای نجف ­آبادی ! روزی پای منبرِ شما  بودم و شنیدم که می ­فرمودید : روزِ عاشورا در حینی که حضرتِ حسین علیه السّلام در مقابلِ لشكرِ کوفه قرار داشت ، رفته است به هند و قیسِ هندی را از چنگالِ شیر نجات داده است ... .

... این خبر به هیچ وجه مطابق با موازینِ عقلی نیست ؛ زیرا

اوّلا ؛ در تاریخِ هند پادشاهی به اسمِ قیس که از اسماء عربی است و تا آن تاریخ هندیها ابداً اسمِ عربی انتخاب نمی ­کردند دیده نمی­ شود .

ثانیاً ؛ فاصلۀ مابینِ کربلا و هندوستان به درجه­ ای زیاد است که رفتن و بر گشتن و با شیر صحبت کردن ‏و به شیر گفتن حمله به قیسِ هندی نکند ، به درجه ­ای زمان لازم دارد که فقط حضرتِ حسین اگر سرعت سیرِ نور را داشت ، می­ توانست این کار را بکند .

ثالثاً ؛ چه دلیلی داشت که حضرتِ حسین مبادرت به این اقدام بکند ، اگر مسئلۀ توسّل بود که توسّل به خدا ترجیح داشت همچو اثری داشته باشد . وانگهی رفتن لازم نبود ، کسی که می ­تواند در هفت هشت ثانیه چند هزار فرسنگ را بپیماید ، بهتر آن بود که قُوّه ­ای به قیس بدهد که شیر را بکُشد و یا به قولِ درویشِ ما ، به دلِ شیر بَرات کند که از پاره کردنِ قیسِ هندی صرفِ نظر کند .

رابعاً ؛ وقتی شیر به انسان حمله می­ کند آنقدر تأمّل و تأنّی نمی­ کند که قیس شاه متوسّل شود  و امام حسین در آن میانه به کمکِ وی برسد .                                                

خامساً ؛ اگر حضرتِ حسین این گونه معجزات داشت چرا با یک معجزه تمامِ اهالی کوفه را به ایمان و راهِ راست هدایت نکرد تا چُنان فجایعی رُخ ندهد . ... اگر  مابین یک خبر و موازینِ عقلی تناقض پیدا شد ، البتّه ترجیح  دارد که  به  عقل متّکی شویم . »

تخت فولاد ، ( آيت الله سیّد محمّدباقر دُرچه ­اي ) ، انتشارات امید فردا ، چاپ اوّل ، 1382 ، ص 61 و 62

این ، علامتِ جامعۀ مُرده است . دروغ را می­ پذیرد امّا راست را هرگز حاضر نیست بپذیرد !

مجموعه آثار شهید مطهری ، ج25 ،  ص 432

عاشورای 1339 فرومد ـ 1396 خورشیدی ـ به روایتِ تصویر

طرز تهیّة قاتق و قاتقی

طرز تهیّة قاتق و قاتقی

طرز تهیّۀ خورشت یا قاتق : ماست و آب داخلِ مشک یا تُلُم / تُلُمب يا نِلك ریخته می ­شود و آن قدر به هم زده می ­شود تا مِسْکه ­اش / کَرِه ­اش گرفته شود ، آن گاه دوغ به دست آمده ، داخل کیسه ریخته می ­شود ، وقتی مقداری از آبِ آن گرفته شد و زَفت / سِفت شد ، داخل مَشک قرار می­ گیرد . ( دوغ چکیده )

چون در آن خُم افتد و گوییش : قُم

از طَرَب گوید : منم خُم لا تُلُم

مولوی ، مثنوی معنوی ، دفتر دوم

فعل " وشلکاندن " :  این فعل شُل کردن را می ­رساند و معمولاً برای مَشک یا نِلک / کوزۀ بزرگ که  آب و ماست در آن قاطی می ­شود و با تکان دادنهای پی در پی / وشلکاندن دوغ می ­شود به کار می ­رود . البتّه به کنایه هم به کار می ­رود . مثلاً مادری می ­گوید : چو مِر وَمشِلکَنی ؟! چرا مرا خون دل می ­دهی ؟ خون به دل می ­کنی ؟ اذیّت می ­کنی ؟

 

طرز تهیّة قاتقی : ( مادّة اصلی آن خورشت است ، یعنی دوغ سِفت شدۀ داخل مَشک / دوغ چکیده )

موادّ لازم : روغن ، پیاز ، گوجه فرنگی ، زردچوبه ، فلفل ، حویج ( پودر سبزیجات ) ، خورشت ، آب ، تخم مرغ

مقداری روغن [ ترجیحاً روغن حیوانی ] داخل قابلمه ریخته می ­شود ، پیازِ رَنده شده برای تَف دادن به آن اضافه می ­گردد . زردچوبه و حویج هم افزوده می ­شود . اکنون نوبت خورشت / دوغ چکیده است که با آب مخلوط و محلول شده به موادّ قبلی در قابلمه اضافه می ­شود .

دو نکته مهمّ در هنگام تهیّة قاتقی

قاتقی نباید جوش بیاید فقط باید داغ شود . اگر جوش بیاید مانند شیرِ تُرش که با جوشاندن می بُرّد ، بُریده بُریده و تکّه تکّه می­ شود .

در حینِ گرم شدنِ قاتقی حتماً باید [ با قاشق / ملاقه / کفگیر ] به­ هم ­زده شود که از بُریدن آن جلوگیری شود .

گَه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر

کَفگیر می ­زند که چُنین است خوی دوست

دیوان شمس مولوی ، قسمت اوّل ، غزل442

مرگ بر ...

دانش آموز ابتدایی که بودم ، دانش آموز زیاد بود و کلاس کم . نصفِ دانش آموزان نوبتِ صبح به مدرسه می رفتند و نصفِ دیگر نوبتِ بعد از ظهر . همزمان با اینکه دانش آموزانِ نوبتِ صبح از مدرسه بر می ­گشتند ، دانش ­آموزانِ نوبتِ بعد از ظهر به مدرسه می ­رفتند و معمولاً با هم برخورد داشتند . وقتی همدیگر را می­ دیدند دانش آموزانِ نوبتِ صبح به بچّه­ هایی که در حالِ رفتن به مدرسه بودند می­ گفتند : ما که آمدیم حالا شما بروید تا ...

فحشها و کلماتِ هرزی بود که از دهانِ دانش­ آموزان بیرون می ­ریخت . در کلاس هم اوضاع بهتر از این نبود ، مثلاً معلّم سؤالی می ­پرسید ، دانش آموزان دستهایشان را بالا می ­بُردند که :

آقا ما بگیم ؟ آقا ما بگیم ؟

ـ رضا تو بگو

رضا پاسخ نادرست می­ داد .

ـ بقیّۀ دانش آموزان : خوب خیط شدی ؟! خوب کِنِف شدی ؟!

دوباره : آقا ما بگیم ؟ آقا ما بگیم ؟

ـ حسین تو بگو

حسین پاسخ درست می­ داد .

بقیّۀ دانش­ آموزان : خوب ، حالا که چی ؟ نتراشیدۀ نخراشیده !

..........................................................................

سال 1357 من کلاس پنجم ابتدایی بودم ، از همانجا شعارهای مرگ بر شاه و مرگ بر بختیار شروع شد . دو نفر از معلّمان دورۀ راهنمایی هم به نام اصغری و هادوی بودند ، نمی دانم چه مطلب و موضوعی بود که بر یکی درود و بر دیگری مرگ می فرستادند ؟!

برای ارودیی ما را به شاهرود بُرده بودند یادم هست در خیابان به صفّ راه می رفتیم و شعار می دادیم :

شریعتمدار ! سَرت روی دار

شاید در برابر یک درود ، ده تا مرگ می گفتیم :

درود بر خمینی

مرگ بر شاه ، مرگ بر بختیار ، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر انگلیس ، مرگ بر شوروی ، مرگ بر اسرائیل

چین ، شوری ، آمریکا ـ دشمنانِ خلقِ ما

مرگ بر منافق ، مرگ بر صدّام ، مرگ بر آل سعود ، مرگ بر ضدّ ولایت فقیه

نام شخصیّتها را در اینجا نمی آورم که چقدر مرگ بر آنها گفته شد ، اگر در دوره ای موّقت درود و سلامی گفته شده ، بعد چند برابر آن مرگ نثارشان شد .

..........................................................................

تعدادِ درودها و مرگها را بشمارید ، کدام بیشتر است ؟

شما هیچ وقت دیده­ اید که در یک کلاسِ درس ، دانش ­آموزان ، همکلاسی خودشان را خیرخواهانه تشویق کنند ؟ خودشان تشویق کنند نه اینکه چون معلّم گفته : بچّه­ ها دست بزنید ، دست بزنند . تشویق ، نه انجام دادنِ تکلیف .

هیچ وقت دیده­ اید ، بچّه­ ها به جهتِ پیروزی همکلاسی­ شان شیرینی پخش کنند ؟!

هیچ وقت دیده­ اید دانش ­آموزان خیرِ همکلاسی ­شان را بخواهند ؟!

هیچ وقت دیده اید که دانش ­آموزانِ یک کلاس نامهای خوب روی هم گذاشته باشند ، نه نامهای نامناسب ؟!

هیچ وقت دیده­ اید در جمعِ همسایگان نامهای نیک روی هم گذاشته باشیم ؟

در جمعِ اقوام و خویشان چطور ؟!

در جمعِ دوستان ؟!

در جمعِ خانواده ؟!

خواهر و برادرها ؟!

پدر و مادرها ؟!

  چند لقب

شما القابی را که فقط برای نام علی در فرومد به کار می رود ، مرور کنید .....
اینها القابی است که در فرومد برای نام « علی » به کار می ­رود ! علی که نامِ خداست و به معنای عُلُوّ و رَفعَت و بلندمرتبه است . علی که نامِ پیشوایانِ پارساست و والدین به حُکمِ وظیفه فرزندانِ خود را علی نامیده­ اند ، نام چهار امام شیعه « علی » است امّا در فرومد ؛ مثلِ ابوبکرِ سبزوار ( در مثنوی مولوی ) ، زار و نحیف شده ­اند . این البتّه منحصر به نامِ علی نیست ، نامِ ابراهیم و اسماعیل و محمّد و حسن و حسین و ... هم از گَزند اینگونه القاب در اَمان نمانده­ اند ! در صورتی که قرآن می ­فرماید :  وَ لا تَنَابَزُوا بِالألْقَابِ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَومٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ يَكُونُوا خَيْرًا مِنْهُمْ وَ لا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ يَكُنَّ خَيْرًا مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنَابَزُوا بِالألْقَابِ بئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الإيمَانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ .

( حُجُرات ، 49 / ١١ )

ما در مدرسه آموزش دیدیم و اینها را به جامعه آوردیم ، یا جامعه مدرسۀ بزرگی است که همه دانش آموزانِ آن هستیم ؟!

ترجیع بند دسته های سینه زنی فرومد ـ آبان 1394

عاشورای پارسال ترجیع بند دسته های سینه زنی سه کوچۀ ( بالا ، پشند ، جنان ) فرومد را یادداشت کردم ، همه از آب و عبّاس و عطش و مشک و علقمه می گفتند .

وَخی

« وَخی » مخفّف وَرخیز / برخیز است ، مخفّف ­تر از آن « وَخ » هست به معنای بلند شو ، پاشو

این فعلِ امر معنایش « فی لحن القول » فرق می ­کند یعنی با نحوۀ بیان و تُنِ صدا معانی مختلفی پیدا می ­کند .  

حدودِ بیست و پنج سال پیش بود ، خواهرم  برای آزمونِ ورودی دانشسرای مقدّماتی ثبت ­نام کرده بود و باید برای آزمون به میامی می­ رفت . با دوستان و همکلاسیهایش شاید پانزده نفری می­ شدند .

من با رانندۀ مینی ­بوس شرکتِ تعاونی صحبت کردم که فردا دانش ­آموزانِ دختر را برای آزمون به میامی ببریم . گفت : من می خواهم دانش­ آموزانِ پسر را برای اردو ببرم .

گفتم : آنها دانش ­آموز پسر هستند با اتوبوس بروند دخترها را با مینی ­بوس ببریم که ساعتِ ده امتحانشان تمام می­ شود و باید برگردند ! قبول نکرد .

فردایش با اتوبوسِ شاهرود رفتیم و در میامی پیاده شدیم . بچّه­ ها در آزمون شرکت کردند . اتوبوس فرومد ساعت دو بعد از ظهر از شاهرود حرکت می­ کرد و ساعتِ سه به میامی می ­رسید .

دانش ­آموزان یا باید ؛

ـ از ساعتِ ده صبح تا ساعتِ سه بعد از ظهر در میامی معطّل می ­ماندند .

ـ یک سرویس می ­گرفتیم و بر می ­گشتیم .

ـ من با خواهرم بر می­ گشتیم و به آن دانش­ آموزان هم کاری نداشته باشیم !

با یک رانندۀ مینی­ بوس در میامی صحبت کردم که ما را تا فرومد ببرد . گفت : دربَست !

گفتم : حالا درش باز باشد چند می ­بَری ؟! به یک توافقی رسیدیم و راهی فرومد شدیم ، البتّه برای بچّه ­ها بستنی هم خریدم .

خواهرم گفت : بچّه­ ها خیلی خوشحال بودند که هم برایشان بستنی خریدی هم ماشین جور کردی که معطّل نشوند . کرایه و شاید پول بستنی را هم خودشان دادند .

یک روز صبح که من سوارِ همان اتوبوس شدم و روی صندلی نشسته بودم راننده از پُشتِ فرمان بلند شد ، آمد کنارِ صندلی من ! و با تحکّم گفت : وَخی ! بلند شو ! و به دیگری گفت که جای من بنشیند !

من بلند شدم و گفتم : مگر ایشان قبلاً جا گرفته است ؟! راننده رفت سرِ جایش نشست و من ایستادم ! او با گفتنِ « وَخی » به من فهماند که اتوبوس مالِ من است و اختیارِ مینی ­بوس هم در دستِ من است تو باید از ساعتِ ده تا ساعتِ سه در میامی منتظر می­ ماندی تا من برسم ، نه اینکه پانزده نفر مسافر را برداری از میامی به فرومد بیاوری !

زمان گذشت و زمانه دگر گشت و خداوند به آن راننده که پُشتِ فرمان بود

گفت : « وَخی » او از پُشتِ فرمان برخاست ! طلبکارها که با پولِ آنها باد و بروت داشت آمدند ،

دوباره فرمان رسید : « وَخی » از خانه­ اش هم برخاست تا بلکه اندکی از بدهی طلبکارانش پرداخت شود .

امّا برای بارِ سوم هم گفته شد : « وَخی » یعنی از فرومد هم برخاست و رفت و سر از ناکجاآباد درآورد !

خُب یک « وَخی » یعنی از روی صندلی برخیز .

و یک « وَخی » یعنی از پُشتِ فرمان و از خانه و از فرومد برخیز !

گفتم که این کلمه معنایش « فی لحن القول » فرق می ­کند .

گاهی که خدا می ­گوید : « وَخی » وَ اَدِم مِجیکّه !

« وَ اَدِم مِجیکّه » باید همان فعلِ « ژکیدن / از جا در رفتن » باشد ! یعنی به آدم « جیغ » می ­زند ! طوری که « جیک » آدم در نیاید یعنی حتّی به اندازۀ جوجه یک « جیک » هم نتوانی بگویی !

چرا نمی ­توانی جیک بزنی ؟ چون آدم « دِم تِلِزگَه » ! معلوم است وقتی « دِ تِلِزگی­ یی » نمی ­توانی « جیک » بزنی !

« دِم تِلِزگَه » یعنی نَفَسَش بند می ­آید ، جا می­ خورد ، یکّه می ­خورد ، می ­ترسد !

بعد « اَنجغُل » می ­شود یعنی « جمع و کوچک و پژمُرده » می ­شود ! گویا « وَجَیج جی یَه » مثلِ پلاستیک و نایلون وقتی حرارت می بیند چطور در هم فرو می ­رود ؟!

خلاصه : وقتی خدا « وَ اَدِم جیکّه » بگوید : « وَخی » ! آدمی « دِم تِلِزگَه » ! چُنان « اَنجغُل » می­ شود که انگار « وَجَیج جی یَه » !

مکن کاری که برپا سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان ، نامه خوانند

تو بینی نامۀ خود ، ننگت آیو

تَختِ جلو دربِ حیاط

قبلاً دربارۀ « تختها و دالانها » صحبت کرده و عکسهایی هم درج کرده بودم . [ اینجا ]

هنوز آن تختها و دالانها کاربُردِ خودش را دارد . دربِ حیاطِ ما دالان داشت امّا تخت نداشت ، مرحوم پدرم روی زمین می­ نشست و بیشتر زیر درختِ توت ، پیرمردها هم می ­آمدند دورش می ­نشستند و می ­گفتند : عمو حسن اینجا سَرایِ سالمندان است .

یکی از آنها مرحومِ علی ولیان بود . روزِ 22 خرداد 1395 که دومین سالگردِ فوتِ پدرم بود ما در قبرستان بودیم که جنازۀ علی ولیان هم به خاک سپرده شد .

مرحوم نور محمّد بیاری در تاریخِ 26 / 9 / 1392 آن سَرای سالمندان را تَرک کرد و به سَرایِ آخِرت رفت .

عمویم مرحوم محمّد یاقوتیان هم هنوز یک ماه نیست ( 24 / 3 / 1395 ) که راهی آن دیار شد . پیرمردهایی که از بالا به سمتِ پایین می ­آمدند یا بر عکس ، توقّفی می ­کردند کنارِ پدر می ­نشستند و با هم گَپی می ­زدند .

قبل از عید مادرم از دردِ پا می ­نالید که نمی­ تواند راحت بنشیند و بلند شود . آوردنِ صندلی هم جلوِ حیاط برایش مقدور نبود مقداری هم عادت نداشت و در نگاهها معمول نبود . بنای ساختِ یک تخت را ساز کردم . با 22 قطعه بلوک و دو کیسۀ سیمان و چند فرغون ماسه و آب ، تخت درست شد .

حالا زنهای همسایه کارهایشان را که انجام می ­دهند ، می­ آیند دورِ هم می­ نشینند و از هر دَری سخنی می­ گویند ، بعضی شبها یا شبهای ماه رمضان تا نزدیکیهای سَحَر هم آنجا را رها نمی­ کنند از مسجد که می ­آیند تازه کمیسیونِ بعدی در آنجا شروع می شود ! گاهی چای هم دَم می ­کنند ، گاهی هم با میوه از خودشان پذیرایی می­ کنند .   

از بادِ پریشانی به هم پناه می ­آورند ، خاطراتشان را مُرور می ­کنند تا تنهایی ­شان را پُر کنند ، از سختیهایی که کشیده ­اند ، از مسافرتهایی که رفته­ اند ، از احترامها یا بی­ بناییها / کم محلّی که دیده­ اند ، از دلتنگیها ، از تلفنهایی که بچّه­ هایشان برایشان می ­زنند ، ...

مادرم می­ گوید : من یک سال دردِ دندان داشتم ، دندانم خیلی درد می ­کرد بعد گفتم : از دردِ دندان بدتر دیگر دردی نیست . بعد بی ­بی گفت :

دردِ دنـدان از دردِ زنـدان بـدتـر است .......... چشم به راهی از کُند و زندان بدتر است !

هیچ دردی از « چشم به راهی » بدتر نیست ! آن روز نمی ­فهمیدم « چشم به راهی » یعنی چی ؟ حالا که چشم به راه بچّه­ هایم هستم و دردِ غُربت را می­ چشم و دردهای مختلفی را هم تجربه کرده ­ام ، می ­گویم : خدا رحمتت کند مادر ، که می ­گفتی : « چشم به راهی » سخت ترین دردهاست !

ـ صدایِ دربِ حیاط می ­آید ، یکی از زنانِ همسایه است ، مادرم را صدا می ­زند ، می گوید : بلند شو بیا ، ما آمده­ ایم ، تخت درست کرده ­اید که بیاییم اینجا بنشینیم ! مادرم می ­آید ، هنوز همه سرجمع نشده ­اند ، من باید به باغ بروم ، از دو ـ سه نفری که رویِ زمین نشسته­ اند تا رو به روی هم باشند ، می ­خواهم آنها هم روی تخت بنشینند که عکس بگیرم .