کودک که بودم خیلی دوست داشتم « از او سِری : سحری » بیدار شوم ، به مادرم می ­گفتم بیدارم کند ، فردا که می ­گفتم : چرا بیدارم نکردی ؟ می ­گفت : صدایت کردم بیدار نشدی !

ما شبهای ماه رمضان به مسجد می ­رفتیم ، تا آنجا که در خاطر دارم ، شبهای ماه رمضان از شبهای محرّم دلنشین­ تر بود . بزرگترها به پیشواز ماه رمضان می­ رفتند یعنی حدّ اقل یک روز قبل از ماه رمضان ، روزه گرفتن را شروع می­ کردند . برای سحری « شوخوانی : شب خوانی » می ­کردند یعنی کسی مناجات می­ خواند تا مردم بیدار شوند . به نیمۀ ماه رمضان که می ­رسید می­ گفتند : امشب می­ خواهیم به « کوتل : کوه تل » برویم . معمولاً افطار با چای و خرما و شیر و شربت خاکشیر و کلوچه و تافتون و فطیر و از این قبیل چیزها بود . ملاّ یا یکی از آدمهای باسواد کتاب دعایی بر می ­داشت و هرجا چند نفری نشسته بودند ، کنارشان می ­نشست و پس از سلام و کمی صحبت دعای آن روز ماه رمضان را برایشان می­ خواند ، بعد کتابِ دعایش را بر می­ داشت و می­ رفت تا جمع دیگری را ببیند و برایشان دعای آن روز را بخواند .

معمولاً دعای افتتاح را « کربلا عبّاس قلیچ یا حاج احمد شفیعی یا حاج علی خسروپور » می­ خواندند ، خدا همگی را رحمت کند . شبِ آخر نوبتِ دعای وداع با ماه رمضان بود که معمولاً سیّدکریم هاشمی می­ خواند . هر کوچه مسجد مستقلّی داشت و شیخ برایشان منبر می ­رفت ولی نماز عید فطر اغلب در یکجا خوانده می ­شد ، از وقتی مسجد جامع تعمیر شده ، نماز عید فطر در مسجد جامع خوانده می ­شود . یک سال ماه رمضان در تابستان بود مردم برای افطار به آبِ خنک نیاز داشتند و بیشتریها یخچال نداشتند ، نعمت ادب ( خدا رحمتش کند ) ماشینش را می ­آورد و جوانها سوار می­ شدند و دبّه یا کُلمنهای مردم را می ­بردند از دَهنه آب می ­آوردند تا مردم آبِ خنک برای افطار داشته باشند . گاهی کُلمنها جا به جا می­ شد و خودش داستانی می­ شد .

در مسجد جلسۀ قرآن خوانی هم بود . یک شب « شیخ مدّاح » از من خواست که دو رکعت نماز بخوانم ، من رفتم وضو گرفتم و آمدم وسطِ مسجد در حضور پیرمردها و بزرگترها مثل « حاجی غضنفر و حسین کربلا جعفر و غلامرضا جعفر بیگ و کربلا عبّاس قلیچ و حاج علی حبیبی و حاج محمّد کربلا تقی و حسین ادب و کربلا محمّد جدّیت و اسماعیل صحرایی و حاج عبّاس نصیری و حاج محمّد عسکر و کربلا صادق و کربلا سبحان و رمضانعلی کربلا تقی و کربلا محمّد خانجانی و حسن زینلی و سیّد میرزا محمّد باباخانی و حاج حسین صدّیق و علی خانجانی و عبدالجواد خبیری و حسن فردوسی و علی بصیری و رمضانعلی مشتاقی و طاها شریعتی و ... ( خدا همگی را بیامرزد ) نماز خواندم و مورد تشویق قرار گرفتم ، بعد کربلا عبّاس قلیچ به مادرم گفته بود : از اینکه بچّۀ خواهرم در مسجد در جمع بزرگان نماز خوانده ، خیلی خوشحال شدم و موجب مباهاتم شده است .

ماه رمضان که به آخر می ­رسید صحبت از این بود که این ماه « کم سی » دارد یا نه ؟ من آن موقع­ها متوجّه نمی­ شدم بعد فهمبدم که منظورشان این است : آیا از سی روز کمتر است یا نه ؟ وقتی ماه رمضان 29 روزی بود می ­گفتند « کم سی » دارد . وقتی هم 30 روزی بود می ­گفتند : « سی پُر » است . گاهی برای اینکه مطمئن شوند ماه رمضان تمام شده یا نه ؟ می­ رفتند از مزینان خبر می­ آوردند ، بعد یکی از افراد معتبر در کوچه می ­گشت و چیزی می ­خورد تا مردم باورشان شود که عید شده است البته این را من ندیده­ ام ، مادرم تعریف می­ کند .

روز عید پدرم ( خدا رحمتش کند ) مبلغی به من می­ داد تا آن را برای یکی از خویشاوندان نیازمند ببرم .

چه مردمانِ با اراده­ ای بودند ! با دهان روزه کارِ باغ و صحرا و درو و ... را انجام می­ دادند . خدا مادرم بزرگم « سکینه بیگم اسدی » را رحمت کند یک شب موقع افطار در خانه­ اش بودم به آسمان نگاه می­ کرد ، نشانِ اذان و افطارش به قولِ خودش « حَمرء » بود یعنی رفتنِ سُرخی آسمان پس از غروب .