سرو در آتش
کتاب « سرو در آتش » داستان سرو تاریخی فریومد
به کوشش مهدی یاقوتیان منتشر شد .
کتاب « سرو در آتش » داستان سرو تاریخی فریومد
به کوشش مهدی یاقوتیان منتشر شد .
بازتابِ انديشه هاي ديني در نگاره هاي هخامنشي

سرو
درختِ سرو ، درختِ هميشه بهار ، نمادِ جاودانگي و حياتِ پس از مرگ است . با همين باور سرو را داراي نيرويي مي دانستند كه بدن را از فساد حفظ مي كند و به همين دليل بيشتر در يونان باستان ، ايتاليا ، خاورميانه ، هندوستان ، چين و اروپاي مسيحي آن را در گورستانها مي كارند . كاشتنِ اين درخت از قديم در ايران رواج داشت . چُنانچه هر فرد زرتشتي به هنگامِ زايش فرزندِ خود يك نهالِ سرو مي كاشت و درخت را به نام فرزندِ خود مي ناميد و همراه با بزرگ شدنِ نهال و درخت ، فرزند هم بزرگ و برومند مي شد . اين انديشه هنوز هم بينِ زرتشتيان رايج است .
در « تاريخ بيهقي » هم اشاره شده است كه زرتشت دو شاخۀ سرو از بهشت آورد و با دستِ خويش يكي را در كاشمر و ديگري را در فريومد نشاند . درختِ سرو را با نامهاي آزاد و شروين و از نظرِ علمي به نام « سايپرس ـ cypress » مي شناسند . اين درخت در ايران به صورت يك گونه و دو نوعِ مختلف وجود دارد كه « سروِ ناز » نوعِ زينتي آن است . وقتي كه درخت سرو را قطع مي كنند مي ميرد . در اين حالت شاخ و برگ سياه آن ، نَمادِ مرگ به شمار مي آيد . در هُنر مسيحي هم اين گياه مَظهرِ تداوم و پايداري در فضيلت به شمار مي آيد . سرو براي فينيقي ها درختِ حيات و در فرهنگِ ايراني و در تختِ جمشيد مظهرِ زندگي طولاني بود و به اهورَمزداه مربوط مي شد .
در باور اقوامِ ايراني سه گانۀ اهورَمزداه ، ميترا و آناهيتا به ترتيب با سرو ، نخل ، نيلوفر مربوط مي شدند . نقشِ درختِ سرو به عنوانِ نَمادي از طراوات ، آرامش و زيبايي ، در قالي بافي ، نگارگري ، پارچه بافي ، معماري و در همۀ مظاهر تمدّن ايراني ديده مي شود .
سرو به دليل آنكه درختي هميشه سبز است همواره در ايران و كيش زرتشت اهمّيّت خاصّي دارد . به عنوان مثال مي توان از سرو پنج هزار سالۀ ابرقو يا سرو موسوم به زرتشت ياد كرد . تقدّس درخت سرو مي تواند مربوط به اعتقادات مِهرپرستي هم باشد . بنا به آثارِ به جا مانده و نوشته هاي « تاريخ بيهقي » در كاشمر سرو بلند مشهوري در كنارِ آتشكده اي وجود داشت كه زرتشتيان آن را مقدّس مي شُمردند و پاي آن نيايش مي كردند . برخي زرتشتيان معتقد بودند كه مقبرۀ زرتشت در آنجا بوده است و اين امر بر خليفۀ وقت ، متوكّل عبّاسي ( 861 م ) گران آمد و دستور داد آن سرو را از ريشه بُريدند و آن را بارِ هزار و سيصد شتر كردند و به سامرّاء فرستادند ولي دستِ تقدير چُنان كرد كه قبل از رسيدن آن سرو به سامرّاء متوكّل به دستِ فرزندش به قتل رسيد و هر كس ديگري كه دستي در كار بُريدن سرو داشت از جمله درودگرِ آن ( حسين نجّار ) و شاگردانش و آهنگران ... تا آخِر آن سال هلاك شدند ( تاريخ بيهقي ) .

هم اكنون نيز بزرگترين درختِ سروِ جهان در ايران ، يزد ، در شهرستانِ ابركوه چون نگيني سبز مي درخشد اين سرو را با ارتفاع 25 ، دور تنۀ 5 / 11 و پيرامون 18 متري آن مي توان گفت بزرگترين درختِ زندۀ موجود در زمين است . اخيراً دانشمندان ژاپني و روسي بازديدكننده از اين درخت ، عُمر آن را تا هشت هزار سال برآورد كرده اند . پروفسور الكساندروف روسي پيشتر عمر آن را چهار هزار تا چهار هزار و پانصد سال برآورد كرده بود .
سروهاي كُهنسال ديگري نيز در ايران مي توان نام بُرد از جمله : سرو دو هزار سالۀ روستاي سنگان ؛ سرو هزار و سيصد ساله در بلوارِ اصلي گوهردشت كرج ؛ سرو هزار سالۀ روستاي جاريان نطنز ؛ سرو هزار سالۀ هرزويل منجيل ؛ سرو هشتصد ساله در روستاي مرق كاشان .
بر روي مقابر نشاندنِ درخت سرو به جهتِ تقدّس آن ، بعد از اسلام به صورتِ سمبوليك انجام مي گرفت ( ميرشاهي ، 2007 : مقاله ) . با اين تفكّر در اسلام درختِ سرو را درختِ طوبي ، در توراتِ درخت حيات ، در مسيحيّت و ايّام كريسمس به صورت كاج تزيينشده مي توان مشاهده كرد . در مراسم عزاداري عاشورا تمامي عَلَم ها و طوق ها به طور سمبوليك از نقش سرو مقدّس الهام گرفته اند . كُهَن ترين نمونۀ نقش حجّاري درخت سرو ( درخت زندگي ) در گُلدان حجّاري هاي آشوري عيلامي مربوط به سدۀ نهم پيش از ميلاد از قصر آشور نصيرپال دوم در نينوا ( موزه بريتانيا ) ديده مي شود . نقش سرو گاه به صورت رئال ( طبيعت گرا ) و گاه به صورت انتزاعي به كار رفته است و مالامال از تمثيل و استعاره و بازتابي از آيين ها و باورهاي آن دوره است . در نگاره هاي تختِ جمشيد ، نقشِ درخت سرو نسبت به ساير نقوشي كه از درخت وجود دارد ، بيشتر است . احتمالاً اين نقوش انعكاسي از سَروستانهاي مقابل كاخهاي سلطنتي مي توانند باشند .


نقشِ سرو به جهتِ تقدّسش حتّي بر روي گورِ مردگان نيز حجّاري مي شد ، سنگ مزارِ جاماسب حكيم ( داماد زرتشت ) در شيراز نمونه اي از اين نوع حجّاري هاست ، نقش سرو بر روي آن هنوز هم باقي است .
سنگِ محرابِ مسجدِ جامعِ توران هم كه قدمتِ آن را به توراندُخت ساساني نسبت مي دهند نقش درختِ سرو در وسطش چون قنديلي آويخته شده ديده مي شود كه از نقوش منحصر به فرد است .
غير از نگاره ها و حجّاري ها در پارچه بافي هم به گونه اي گياه ، درخت و همان سرو خميده كه بعدها در فرهنگ ايراني تِرمه ناميده شد ، ديده مي شود . تِرمه واژة تُركي ( turma ـ ma + tur ) از ريشۀ tur به معني « پيچيدن » ( دورفر ، 898 ) و در زبان هندي درخت سروي است كه در حالت خضوع و خشوع در مقابل عظمتِ الهي سر فرود آورده است .
( خبر گزاري جمهوري اسلامي ، 10 / 7 / 86 : مقاله )

بازتابِ انديشه هاي ديني در نگارههاي هخامنشي ، مهناز باقري ، انتشارات اميركبير ، چاپ اوّل ، 1389 ، ص 106 ـ 109
بازتابِ انديشههاي ديني در نگارههاي هخامنشي

سرو
درختِ سرو ، درختِ هميشه بهار ، نمادِ جاودانگي و حياتِ پس از مرگ است . با همين باور سرو را داراي نيرويي مي دانستند كه بدن را از فساد حفظ مي كند و به همين دليل بيشتر در يونان باستان ، ايتاليا ، خاورميانه ، هندوستان ، چين و اروپاي مسيحي آن را در گورستانها مي كارند . كاشتنِ اين درخت از قديم در ايران رواج داشت . چُنانچه هر فرد زرتشتي به هنگامِ زايش فرزندِ خود يك نهالِ سرو مي كاشت و درخت را به نام فرزندِ خود مي ناميد و همراه با بزرگ شدنِ نهال و درخت ، فرزند هم بزرگ و برومند مي شد . اين انديشه هنوز هم بينِ زرتشتيان رايج است .
در « تاريخ بيهقي » هم اشاره شده است كه زرتشت دو شاخۀ سرو از بهشت آورد و با دستِ خويش يكي را در كاشمر و ديگري را در فريومد نشاند . درختِ سرو را با نامهاي آزاد و شروين و از نظرِ علمي به نام « سايپرس ـ cypress » ميشناسند . اين درخت در ايران به صورت يك گونه و دو نوعِ مختلف وجود دارد كه « سروِ ناز » نوعِ زينتي آن است . وقتي كه درخت سرو را قطع مي كنند مي ميرد . در اين حالت شاخ و برگ سياه آن ، نَمادِ مرگ به شمار مي آيد . در هُنر مسيحي هم اين گياه مَظهرِ تداوم و پايداري در فضيلت به شمار مي آيد . سرو براي فينيقي ها درختِ حيات و در فرهنگِ ايراني و در تختِ جمشيد مظهرِ زندگي طولاني بود و به اهورَمزداه مربوط مي شد .
در باور اقوامِ ايراني سهگانۀ اهورَمزداه ، ميترا و آناهيتا به ترتيب با سرو ، نخل ، نيلوفر مربوط مي شدند . نقشِ درختِ سرو به عنوانِ نَمادي از طراوات ، آرامش و زيبايي ، در قالي بافي ، نگارگري ، پارچه بافي ، معماري و در همۀ مظاهر تمدّن ايراني ديده مي شود .
سرو به دليل آنكه درختي هميشه سبز است همواره در ايران و كيش زرتشت اهمّيّت خاصّي دارد . به عنوان مثال مي توان از سرو پنج هزار سالۀ ابرقو يا سرو موسوم به زرتشت ياد كرد . تقدّس درخت سرو مي تواند مربوط به اعتقادات مِهرپرستي هم باشد . بنا به آثارِ به جا مانده و نوشته هاي « تاريخ بيهقي » در كاشمر سرو بلند مشهوري در كنارِ آتشكده اي وجود داشت كه زرتشتيان آن را مقدّس مي شُمردند و پاي آن نيايش مي كردند . برخي زرتشتيان معتقد بودند كه مقبرۀ زرتشت در آنجا بوده است و اين امر بر خليفۀ وقت ، متوكّل عبّاسي ( 861 م ) گران آمد و دستور داد آن سرو را از ريشه بُريدند و آن را بارِ هزار و سيصد شتر كردند و به سامرّاء فرستادند ولي دستِ تقدير چُنان كرد كه قبل از رسيدن آن سرو به سامرّاء متوكّل به دستِ فرزندش به قتل رسيد و هر كس ديگري كه دستي در كار بُريدن سرو داشت از جمله درودگرِ آن ( حسين نجّار ) و شاگردانش و آهنگران ... تا آخِر آن سال هلاك شدند ( تاريخ بيهقي ) .

هم اكنون نيز بزرگترين درختِ سروِ جهان در ايران ، يزد ، در شهرستانِ ابركوه چون نگيني سبز مي درخشد اين سرو را با ارتفاع 25 ، دور تنۀ 5 / 11 و پيراممون 18 متري آن مي توان گفت بزرگترين درختِ زندۀ موجود در زمين است . اخيراً دانشمندان ژاپني و روسي بازديدكننده از اين درخت ، عُمر آن را تا هشت هزار سال برآورد كرده اند . پروفسور الكساندروف روسي پيشتر عمر آن را چهار هزار تا چهار هزار و پانصد سال برآورد كرده بود .
سروهاي كُهنسال ديگري نيز در ايران مي توان نام بُرد از جمله : سرو دو هزار سالۀ روستاي سنگان ؛ سرو هزار و سيصد ساله در بلوارِ اصلي گوهردشت كرج ؛ سرو هزار سالۀ روستاي جاريان نطنز ؛ سرو هزار سالۀ هرزويل منجيل ؛ سرو هشتصد ساله در روستاي مرق كاشان .
بر روي مقابر نشاندنِ درخت سرو به جهتِ تقدّس آن ، بعد از اسلام به صورتِ سمبوليك انجام مي گرفت ( ميرشاهي ، 2007 : مقاله ) . با اين تفكّر در اسلام درختِ سرو را درختِ طوبي ، در توراتِ درخت حيات ، در مسيحيّت و ايّام كريسمس به صورت كاج تزيينشده مي توان مشاهده كرد . در مراسم عزاداري عاشورا تمامي عَلَم ها و طوق ها به طور سمبوليك از نقش سرو مقدّس الهام گرفته اند . كُهَنترين نمونۀ نقش حجّاري درخت سرو ( درخت زندگي ) در گُلدان حجّاري هاي آشوري عيلامي مربوط به سدۀ نهم پيش از ميلاد از قصر آشور نصيرپال دوم در نينوا ( موزه بريتانيا ) ديده مي شود . نقش سرو گاه به صورت رئال ( طبيعت گرا ) و گاه به صورت انتزاعي به كار رفته است و مالامال از تمثيل و استعاره و بازتابي از آيين ها و باورهاي آن دوره است . در نگاره هاي تختِ جمشيد ، نقشِ درخت سرو نسبت به ساير نقوشي كه از درخت وجود دارد ، بيشتر است . احتمالاً اين نقوش انعكاسي از سَروستانهاي مقابل كاخهاي سلطنتي مي توانند باشند .


نقشِ سرو به جهتِ تقدّسش حتّي بر روي گورِ مردگان نيز حجّاري مي شد ، سنگ مزارِ جاماسب حكيم ( داماد زرتشت ) در شيراز نمونه اي از اين نوع حجّاري هاست ، نقش سرو بر روي آن هنوز هم باقي است .
سنگِ محرابِ مسجدِ جامعِ توران هم كه قدمتِ آن را به توراندُخت ساساني نسبت مي دهند نقش درختِ سرو در وسطش چون قنديلي آويخته شده ديده مي شود كه از نقوش منحصر به فرد است .
غير از نگاره ها و حجّاري ها در پارچه بافي هم به گونه اي گياه ، درخت و همان سرو خميده كه بعدها در فرهنگ ايراني تِرمه ناميده شد ، ديده مي شود . تِرمه واژة تُركي ( turma ـ ma + tur ) از ريشۀ tur به معني « پيچيدن » ( دورفر ، 898 ) و در زبان هندي درخت سروي است كه در حالت خضوع و خشوع در مقابل عظمتِ الهي سر فرود آورده است .
( خبر گزاري جمهوري اسلامي ، 10 / 7 / 86 : مقاله )

بازتابِ انديشههاي ديني در نگارههاي هخامنشي ، مهناز باقري ، انتشارات اميركبير ، چاپ اوّل ، 1389 ، ص 106 ـ 109
تاریخ بیهقی ـتاریخ بیهق
تاریخ بیهقی ( یا تاریخ مسعودی يا تاریخ ناصری ) نام کتابی نوشتۀ ابوالفضل بیهقیاست که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنویپسر سلطان محمود غزنویاست . این کتاب علاوه بر تاریخ غزنویان، قسمت هایی درباره تاریخ صفّاریان، سامانیانو دورۀ پیش از پادشاهی محمود غزنوی دارد .
ابوالفضل محمّد بن حسين بيهقي ( 470- 385 ه.ق ) در سال 385 ه.ق . در حارث آباد بيهق ( سبزوار ) متولّد شده است .
تاریخ بیهق کتابی تاریخیبه فارسی، نوشته ظهیرالدّین ابوالحسن علی بن ابی القاسم زیدبیهقی نامدار به ابن فُندُق ، مشتمل بر تاریخ و جغرافیا و اَحوال عالِمان و خاندانهای مشهور ناحیۀ بیهق است .
بیهقی در سال ۵۶۵ در بیهق درگذشته و آرامگاه او در دهکده ششتَمَد است .
پس تاريخ بيهقي در قرنِ پنجم و تاريخ بيهق در قرنِ ششم نوشته شده ، قصّه سرو فريومد هم در تاريخ بيهق آمده و در مجلّدات تاريخ بيهقي كه به جاي مانده ، اشارهاي به سرو فريومد نشده است . ولي بعضي افراد هنگام نوشتنِ داستانِ سرو فريومد و سرو كاشمر به جاي ارجاع به كتابِ تاريخ بيهق ، منبع و مأخذ خود را كتابِ تاريخ بيهقي ذكر مي كنند .
مانند :
بازتابِ انديشههاي ديني در نگارههاي هخامنشي ، مهناز باقري ، انتشارات اميركبير ، چاپ اوّل ، 1389 ، ص 106 ـ 109
البتّه اين كتاب مطلب خود را از جاي ديگري ( خبر گزاري جمهوري اسلامي ، 10 / 7 / 86 : مقاله ) گرفته ، كه ظاهراً ارجاع آن منبع هم به تاريخ بيهقي بوده است .
فرهنگِ مردم كاشمر ، نوشتۀ علي اكبر خليلي ، انتشارات كشمر ، چاپ اوّل ، 1390 ، ص 13 .
و ... .
ماجرايي نهفته !

اسفند 1365 بود كه من واردِ دانشكده الهيّاتِ مشهد ( دانشگاه فردوسي ) شدم . در آن موقع آقاي قنوات دانشجو بود و عضو انجمن اسلامي ، با جهاد دانشگاهي هم همكاري داشت . در سال 1366 يك بار کاریکاتورهای « ناجی العلی » را نشانم داد با پسری که با شلوار وصله دار ، پُشت به بیننده و رو به صحنه ایستاده بود . بعد مرا تشویق کرد که خاطراتم را بنویسم . اوّلین مقاله/خاطره من که در دانشکده الهیّات مشهد روی تابلو رفت به تشویق او بود . که نوشت : « نقبی است بر ... »
آن موقع من پای تابلـو می ایستادم ، خاطره خودم را می خواندم و اظهار نظر دانشجویان را هم گوش می کردم ، اگر اُستـادی را می دیدم که نوشته مـرا می خواند که تماشایی تر بود ! بعد من همان طور پــای تـابـلــــو مــانـده بودم تا سال 69 که حتّی ایّام امتحاناتِ پایانِ تِـرم ، نشریّه دیواری « رهنما » دست از سرم بر نمی داشت !
بعد از ظهر يكي از روزهاي پنج شنبه در سال 1372با هم داخل ميني بوس نشسته بوديم ، صحبت از ادامه تحصيل و كارشناسي ارشد شد ، گفتم : امروز آخرين مهلتِ ثبتِ نام كارشناسي ارشدِ دانشگاهِ آزاد است . گفت : ثبت نام كردي ؟ گفتم : نه . گفت : چرا ؟ گفتم : نمي توانم هزينه اش را جور كنم . گفت : حالا برو ثبت نام كن ، اگر قبول شدي و آن موقع نتوانستي نرو ، شايد تا آن موقع توانستي . تشويق او موجب شد من در تقي آباد ( ميدان دكتر شريعتي ) از ميني بوس پياده شوم و براي ثبت نام ، به اداره پُست بروم و در امتحان قبول شده ، فوق ليسانس ! شوم .
آقاي عبدالرّحيم قنوات الآن ( به قولِ آقاي باستاني پاريزي دكتر در تاريخ و ) عضو هيئت علمي همان دانشكده ، و چندين كتاب و مقاله تأليف يا ترجمه كرده ، وبلاگ « مـاهـروز ( تاريحچه ) » ايشان چند سالي است برقرار است . وقتي كه وبلاگ « خطّه فريومد / فرومد » شروع به كار كرد مطلبي در معرّفي آن تحت عنوان « وبلاگ يك دوست » نوشت و به مخاطبان و دانشجويانش گفت كه ؛ ما با هم سابقه دوستي داشته ايم ! ولي با او قهر و آشتي داشته ام ! به قولِ فرومديها گاهي با هم پيلَشت بوده ايم ! البتّه نه تا سالِ قيامت . ايشان مشتاقانه اظهارِ علاقه كرده كه فرومد را ببيند ولي هنوز جور نشده ، حتّي يك بار كه نزديك بود اين قضيّه اتّفاق بيفتد ، قضيّه اي ديگر مانع شد ، ( به قولي قَدَر مانع قضا شد . ) پيش خودمان باشد ايشان گر چه پادشاه نيست امّا يحتمل كه از « سرو فريومد » دلنگران است . آخر آن طور كه خودش گزارش داده تا سبزوار آمده امّا به فرومد نيامده است ! داستاني را كه در موردِ سرو فريومد در تاريخ بيهق نوشته شده ، افسانه دانسته و نوشته : « من در پسِ اين باورِ خُرافه آلود ، ماجرايي نهفته مي بينم ! »
براي اين مطلب سه مورد سند و مدرك موجود است : آن را ؛
1ـ در تاريخ هشتم امرداد 1388 در ماهروز منتشر كرده است .
2ـ در تاريخ دوم خرداد 1389 در سبزوار بيان كرده است .
3ـ در تاريخ 25 مرداد 1391 در ص 6 ويژه نامه فرهنگي روزنامه اطّلاعات چاپ كرده است .
در اينجا آن ماجراي نهفته را از زبان خودش بشنويد .
سرو فریومد
دکتر عبدالرّحیم قنوات عضو هیأت علمی دانشگاه فردوسی مشهد

علی بن زید بیهقی مشهور به ابن فُندُق از نویسندگان سده 6 هجری است . ابن فُندُق کتاب مشهوری دارد به نام تاریخ بیهق . این کتاب تاریخ منطقه وسیع و پهناوری است که از غرب نیشابور شروع می شده و تا مرزهای غربی خراسان ادامه داشته است . تاریخ بیهق شامل اطّلاعاتی بسیار مهمّ در باره اوضاع سیاسی ، اجتماعی ، علمی ، فرهنگی ، ادبی ، مذهبی و شرحِ حالِ رجال و مشاهیر این منطقه است .
« سرو فریومد ... تا سنه سبع و ثلاثین و خمس مائه ( 537 هجری ) بماند ... و مدّت بقای این سرو در فریومد هزار و ششصد و نود و یک سال بود ... و آن درخت زردشت آتش پرست کِشته بود ... و خاصیّت درخت فریومد آن بود که هر پادشاه که چشم او بر آن افتادی او را در آن سال نکبت رسیدی ، و عمرها این تجربه مکرّر گردانیده بودند » .
( تاریخ بیهق ، ص 283 )
اکنون در این باره به نکاتی اشاره می کنم :
امّا نکته دیگر اینکه من در پس این باور خُرافه آلود ، ماجرایی نهفته می بینم و بر این باورم که این سخن کذب ، احتمالاً حساب شده و تحتِ عوامل و شرایطی خاصّ ساخته و پرداخته شده و بر سر زبانها افتاده بوده است . در این باره باید بیشتر توضیح دهم :
واقعیّت این است که کشور ما ایران در طولِ تاریخ خود به صورت مداوم از طرف ایلها و اَقوام خارجی موردِ حمله و تاخت و تاز قرار گرفته است ، به گونه ای که بیشتر دولتهایی که بر این سرزمین حکومت کرده اند ، ریشه غیر ایرانی داشته اند . هجوم اقوام و قبایل بیرونی بخصوص در شرق ایران ، آن هم از نیمه سده 4 هجری به بعد بسیار گُسترده شد . غزنویان ، سَلجوقیان ، غُزها ، مُغولها ، اُزبکها و ... از جمله اقوامی بودند که از مشرق ایران به سرزمین ما تاختند و هر یک برای مدّتی بر این سرزمین حکومت کردند . در تمامی حملاتی که از جانب شرق ایران صورت می گرفت ، به صورت طبیعی خراسان ، اوّلین ایالتی بود که در معرض تاخت و تاز واقع و شهرها و روستاهای آن به دست اقوام مهاجم تصرّف می شد . این تصرّفها معمولاً با قتل و اسارت و غارت توأم بود . وقتی دولتهای حاکم در برابر مهاجمان شکست می خوردند ، مردم - اعمّ از زن و مرد و پیر و جوان - و خانه و کاشانه و اموال آنان به بهترین طعمه برای دشمن مهاجم تبدیل می شدند . روشن است که این مردم بی پناه قادر به دفاع مؤثّری در برابر مهاجمان نبودند و معمولاً مقاومتهای محدودِ آنان توسّط سپاهیان انبوه و مجهّز دشمن دَر هم می شکست . امّا این ضرورتاً منجر به تسلیمِ کاملِ آنان در برابر مهاجمان نمی شد و آنان گاه با اتّخاذ تدابیری خاصّ به حفظِ جان و مالِ خود می پرداختند . به نظر می رسد ترتیب دادن بعضی سخنان خُرافه آلود و بر سر زبان انداختنِ آنها ، یکی از شیوه های دفاعی این مردم بی پناه بود . آنان به وسیله بعضی از این شایعات موفّق می شدند ، جلوی ورودِ بعضی از مهاجمان را به شهرها و روستاهای خود بگیرند . گمان من بر این است که خُـرافـه « سرو فریومد » یکی از این نوع خُرافات بوده است . کارکردِ این افسانه چندان مبهم نیست . تصوّر کنید امیر یا سلطانی مُهاجم وقتی به نزدیک فریومد می رسیده ، در آستانه ورود به این قصبه ، این افسـانه را می شنیده است . روشن است که وی بلافاصله به تردید می افتاده است که مَبادا در صورتِ ورود به این روستا و دیدنِ درختِ سرو آن ، به زودی گرفتار بدبختی و نکبت شود . اگر در نظر داشته باشیم که تقریباً تمامی این اَقوامِ مُهاجم و رهبرانِ آنان ، افرادی عوامّ و دارای فرهنگی نازل و خود ، اسیر باورها و خُرافاتی از همین نوع بودند ، می توان یقین کرد که آنان چُنین افسانه هایی را به راحتی می پذیرفته و مبنای عمل خود قـرار می دادهاند . بر این اساس از خیر و شرّ ورود به فریومد می گذشته اند و فریومد و فریومدیان از دَم تیغ دشمن و غارت و اسارت رهایی می یافته اند . اینچُنین ، شاید افسانه هایی از این نوع ، در عمل کارکردی مثبت پیدا می کرده و به عنوانِ یک اقدامِ دفاعی ، مردم بی پناه را در برابرِ دشمن خارجی محافظت می کرده اند .
پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
گزارش
روزهای پنجشنبه و جمعه گذشته (30 و 31 اردی بهشت 1389 ) همایش دبیرانِ تاریخ استانهای خراسان رضوی ، جنوبی و شمالی در شهر سبزوار برگزار شد . مسؤولان این همایش از من نیز خواسته بودند تا در جلسه صبح پنج شنبه این همایش سخنرانی کنم . به مناسب برگزاری این نشست در سبزوار ، موضوع سخنرانی خود را کتاب تاریخ بیهق اثر مهمّ و مشهور علی بن زید بیهقی مشهور به ابن فُندُق ( م 565 ق ) پیشنهاد کردم که موردِ قبول واقع شد . سخنرانی من در واقع سه بخش داشت : نخست به معرّفی نویسنده کتاب ، ابن فُندُق ، پرداختم و به مهمّ ترین حوادث و سوانح عمر او اشاره کردم . در ادامه در باره کتاب تاریخ بیهق و ویژگیها و اهمّیّت آن سخن گفتم و سرانجام در بخش سوم با بازخوانی گزارشی که ابن فُندُق در کتاب خود از افسانه « سرو فریومد » به دست داده است ، گُریزی به تاریخ خراسان زدم و کاربُرد چُنین افسانه ها و اساطیری را توضیح دادم و پیشنهاد کردم که محقّقان و مطالعه کنندگانِ متون و منابع تاریخی به چُنین گزارشهایی نگاهی تازه بیندازند و برای این کار آنها را در متن و زمینه سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی خود قرار دهند و تحلیل کنند ... .
گرفته شده از ؛ وبلاگ تاریخچه / ماهروز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

انذار و تبشير / بيم و اميد
مهدی یاقوتیان
یک احتمال هم باید داد که این افسانه و باور صرفاً از بابتِ هُشدار و رُعب انداختن در دلِ دشمن نباشد بلکه بشارت و موجبِ دلخوشی اهالی و ساکنان هم باشد ، خصوصاً که توده مردم درختانِ کُهَن را نظرکرده می دانند و بدان نخ و پارچه می بندند و حاجت می طلبند . یعنی با این باورِ خودساخته در طولِ سالیان به مردم تلقین می شود که وجودِ این درخت مانعِ حمله و هجومِ دشمن می شود پس با آسایش خاطر ، روزگار می گذرانند . 1 / 5 / 1390
لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .
نمایشنامه کوتاه : سردار و سرو مینوی ، مجلّه صحنه ، بهمن و اسفند 1387 ( دوره جدید ) ، شماره 64 و 65 ، ( 8 صفحه ـ از 138 تا 145 )
هوشنگ جاوید
ینالتگین ، به خراسان لشکر کشید و در سال 9 ـ 548 ق 1154 م واحد بیهق را نَهب و غارت کرد ، ابن فُندُق می گوید که : « با گذشت چهارده سال ، هنوز آثار خرابی و قلّت مردم بر شهر و نواحی ظاهر بود . » ( تاریخ ایران کمبریج ، جلد پنجم )
سرو فریومد ، عُمر و بقا بیش از آن یافت ... دویست و نود و یک سال پس از سرو کِشمر ، و مدّت بقای این سرو در فریومد هزار و ششصد و نود و یک سال بود ، پس امیر اسفهسالار ینالتگین بن خوارزمشاه فرمود تا آن را بسوختند ... و خاصیّت درخت فریومد آن بود که هر پادشاه که چشم او بر آن اُفتادی او را در آن سال نکبت رسیدی ، و عُمرها این تجربه ، مکرّر گردانیده بود . ( تاریخ بیهق )
نمایشنامه کوتاه سردار و سرو مینوی
با صدای خواننده بومی که در مایه های دشتی در دستگاه شور می خواند ، پرده کنار رفته نور می آید :
آواز خواننده :
|
سر کوه بلند ارغوونُم |
هَمو سرو بلند دل گرونُم |
|
اگر صد سال در آتش بسوزُم |
هنوزم سکّة صاحب قَرونُم |
هیچ چیز در صحنه نیست ، در جلوی صحنه ، سردار ، پوشیده در زِرِه و خُود و سلاح ، میانسال ، با چهره ای کَریه ، زیر نور موضعی که از پایین بر او میتابد ، قَهقَهه می زند ، وحشیانه ، در میان قَهقَهه حرف می زند :
سردار : ( قَهقَهه ) از این اَبلهانه تر سخن نشنیده ام ( قَهقَهه ) این درختِ بدهیبتِ زشت ؟! این درخت بهشت ؟! ( قَهقَهه و ریسه ) این دیدنش موجب نِکبتِ امیران و سرداران می شود ؟! ( قَهقَهه ) به راستی که هست ، به راستی که هست ( ناگهان زشت و دُژم میگردد ) بسـوزانیدش ، تکّـه تکّـه اش کنیـد ، ( قَهقَهه ) بسوزانیدش تا جفنگیّات به نام بهشت نسازند ( قَهقَهه ) جهنّمی اش کنید ( قَهقَهه و ریسه )
سردار میخندد و پرده با صدای آواز خواننده بسته میشود . نور به سوی قرمز و نارنجی تمایل پیدا میکند ، گویی صحنه آتش گرفته .
آواز خواننده :
|
قد سروی کُمون شد ، وای بر ما |
دلا سخت ناتوون شد ، وای بر ما |
|
همه رنگای گل سیب و گل بار |
مثال زعفرون شد ، وای بر ما |
کوبِش دُهُل ها و فریاد سُرناها آغاز می شود ، صدای هَمهَمه و فریاد و هَراس و چَکاچک شمشیرها می آید نور که می آید ، سردار به هر سو در صحنه می دَوَد و سپاهیـان گاهبهگاه می آیند و روان می گُذرند .
سردار ( فریاد می کشد ) : بکُشید ، بسوزانید ، نابود کنید ، این خاک زیبِ خلیفه و سلطان نیست ، این خاک ، برادرِ مرا می زیبد . باره بخت من و برادرانم خراسان است . چموشی نشابوریان و بیهقیان چاره اش تیغ است و آتش ، بکُشید . ( در خود و با خود ) روزی پدر مرا گفت : کشوری می یابی . به او گفتم : مگر کشوری مانده که مرا باشد ؟! گفت : آری مانده ، برای تو و برادرانت خاکها مانده که فتح کنید ( ناگهان فریاد می کشد ) سربازان همه با هم فریاد بکشید و پیروزی را نعّاری کنید .
صدای سربازان از پشت صحنه : جاودانه باد پیروزی سردار ما .
سردار : هـا ، همین است ، آن مَردَک گُریزان عباپوش را بکُشید که شمارشان به پنجاه برسد ، (می خندد ) آنقدر زَکات گرفته اند که با سه تکّه شدن جبران نمی شود ، هشت تکّه اش کنید ، (شادمان) پنجاه مرد عابد و زاهد که از کار دنیا رَتق و فَتق امور گناهان می پردازند و بعد هم جلـوات در خلـوات ! ( اَدا درمی آورد ) بعد هم دست به دعـا برمی دارند که : خـدایا زیادش کن ، ( جدّی شده ) غمی نیست ، این هم قسمت خدایی است که نصیبتان می شود ، ( با خنده ) راستی روح هشت تکّه چگونه از درهای بهشت می گذرد؟ ( قهقهه )
( صدای فریادها و شمشیرها ، سردار خشمگین دوباره فریاد می کشد . )
آهای ، بدوید ، پا بجُنبانید ، دست برسانید ، روز می خواهد به نیمه برسد ، اگر خوب بکُشید ، پاداش نیکو می گیرید اینجا باید اَمن ترین جای ایران بشود ، در حکومت ما ، ( به سویی ) آهای چه می کنی ؟ خودت بیل نزن ، تو باید فرمانِ کندن بدهی ، بده آن دربندان چاله بکَنند ، بعد هم همه شان را در آن بیفکن ؟ ، ( به سویی دیگر ) آن صندوقچه های یافته را غارت نکنید ، همه را در هودَج مخصـوص بگذارید ، انگـار کرده اید که من فرمـانده ام ؟ چَپـاوُل نکنید ، سرِ فُرصت همه را تقسیم می کنیم (میخندد ) خوب است ، هر چه نباشد آموزشدیده خودم هستید ، (با فریاد ) بکُشید ، بکُشید که وقت گذشت . ( با صدای دُهُلها فریادها نور می دَوَد )
نور که می آید ، در صحنه اُجاقی سنگی فراهم شده که آتشی نرم در آن قرار دارد ، سردار در کنار آتش اُجاق دراز کشیده ران مرغی بِریان شده را به نیش می کشد ، اِبریق شراب در کنارش ، یک سپاهی در کنارش گزارش می دهد :
سپاهی : هفتصد صندوق سربسته از جماعت طبسیان و کشمریان و نشابوریان ، ده هزار سکّه زر و سیم ...
سردار : هی ، هی ، سیم یافتید ، سیمبَر نیافتید ؟ ( لبخند شوم )
سپاهی : یافتیم امّا ...
سردار : امّا چه ؟ ( خشمگین ) تنها به بر کشیدید ؟
سپاهی : خیر سردار ، یا گروهی خود را کُشته بودند یا گروهی با اسماعیلیه به قَلعه های دور پناه برده اند ، پیرزالها هم که جز نفرین و سنگ پَرت کردن کار دیگری نمی توانند .
سردار : ( زشت میخندد ) سنگ و نفرین ، ( میخندد ) باز بگو ، می شنوم .
سپاهی : گوسپند و اسب و گاو و گندم فراوان ، مانده ایم چهارپایان چون خر و قاطر را چه کنیم ؟
سردار : رهایشان کنید ، اینجا خر و قاطر بچرند ، بهتر از این همه آدم خودسر و پرشکوه است ، راستی ما اینک کجاییم ؟
سپاهی : در خراسان سردار
سردار : اَبله ، این را که خود می دانم ، کجای خراسان ؟
سپاهی : جایی بین کِشمر و فیروزآباد ، پشت بیهق
سردار : چه نیک ، ابرها هم کنار رفت ، ماه چه خوب می تابد ، گفتی بیهق ( اندیشمند می شود و آرام برمیخیزد ) پس چرا مُطربان ساکتند ، ( به سپاهی ) بگو دُهُلها را بکوبند ( از شادی فریاد می کشد ، به هر سو می دود ) چرا پیشتر ، من ماه را اینگونه ندیده بودم ؟! چه بدری ! این همه ستاره یک جا ! ( شادمانه ) آی برادران کجایید ؟ اینجا از ستارهها هم اَلماس می ریزد ، پس پشت روزِ گرم شبِ خُنَک فرا می رسد که ... پهنای بی انتهای دشت را حَریر گونه می سازد ، آتسِز جایت خالی ( تا این دَم نوازندگان و بازیگران به صحنه آمده اند ، سردار برمی گردد و آنان را می بیند ، آنان تعظیم می کنند ) چرا ساکتید ؟! ( فریاد می کشد ) دُهُلها را بکوبید ، از اینک تا آفتاب زنه فردا ، زیبایی شب را ده چندان باید کرد ، بکوبید ، دست و دستمالها را به بازی بگیرید ، زود باشید .
نوازندگان دُهُل و سُرنا کار خود را آغاز می کنند ، بازیگران به دستبازی و پابازی و دستمالبازی می پردازند ، آتشباز و غَربالباز و مُعلّقباز ، در میانه به بازی درمی آیند ، نور به آرامی به سمت آبی ، نارنجی ، قرمز ، و بنفش تمایل پیدا می کند ، سردار که با شروع کار آنان به پشت صحنه رفته ، در میان شادی سپاهیانی که به تماشا آمده اند ، به ناگهان هراسان و فریادکِشان و عَرَق کرده با لباسی به هم ریخته ، به صحنه می دَوَد و فریاد می کِشد ، همه یکباره ساکت می شوند .
سردار : بس کنید ، بس کنید ، گم شوید .
همه به آرامی از صحنه بیرون می روند ، ترس در وجودشان موج می زند ، سردار می ماند و همان سپاهی که گزارش می خواند .
سردار : دیدم که ریشه های درختی جادویی بر حلقوم من پیچیده بود و مرا خَپه می کرد و شما در آتش شاخههای آن می سوختید .
سپاهی : سردار خواب دیده اند ( میخندد ) گفته بودند : شراب کشمر رؤیاپرور است .
سردار : ( یقه سپاهی را محکم می گیرد ) شما می سوختید و من خَپه می شدم و شما در میان آتش به من می خندیدید .
سپاهی : ( با تلاشی زیرکانه ) سردار اینجا کمر کوه است ، درخت جادویی ندارد ، ما بیشه زارها را هم به آتش کشیدیم .
سردار : ( پس از نگاههایی چشم در چشم با سپاهی آرام یقه او را ول می کند و هُلَش می دهد ) پس آن بَختک که بر من افتاده بود ؟
سپاهی : سردار آنچه در خواب است بر آب است فریب ذهن است که بر تو می تازد ، باید آن را بتازانی .
سردار : ( با لبخندی به سمت اِبریق می رود ) راست است ، ( جُرعهای مینوشد ) دروغ بود ، بَختک شوم ، ( می خندد ) . حال که بیدارم .
سپاهی : اینک که سردار بیدار شده اند ، بیایند تا شیر و مسکه یا جگر بریان بخورند ، حال بگردانند و آماده پیکار شوند .
سردار : آری ( می خندد ) برویم جگر بخوریم تا بهتر بشود جگرآوری کرد و جگر دشمن را از سینه اش بیرون کشید .
( از صحنه که می روند سپاهیان چندی به تاریکنای صحنه وارد شده و باهم به گفتوگو می پردازند )
یکی : خدا به خیر کند ، انگار وحشت در جانش ریشه دوانده .
دیگری : خیانت جانش را می سوزاند ، ما هم در آتش خیانت اینها به خلیفه و سلطان می سوزیم .
سومی : من سیاست شناس نیستم ، ولی می دانم که حادثه در راه است .
دیگری : پیشگو ، حادثه که همواره در راه است ، یادتان رفته دلاوران یاور ما را چگونه از دَم تیغ گذراند ، خدا می داند با ما چه کند ؟
یکی : او در سفّاکی یگانه است ، خون دیوانه اش کرده .
دیگری : ترس من این است که ناگهان یا به لشگر خلیفه بخوریم یا به سربازان سلطان ، یا به تیر و دشنه ناراضیان گرفتار آییم .
یکی : همه می دانیم که کشتار امنیّت نمی آورد ، می ترسم جان ببازیم ، هیچ نباشد ما هم از همین رعایا هستیم .
سومی : رعیّت بوده ایم ، الآن سپاهی هستیم و این ناگریز است ، بگویید چه باید کرد ؟
دیگری : کمی همراهی ، کمی صبر ، کمی پنهانکاری و ذخیره مالی ( می خندد ) و بعد ...
همگی باهم : در یک فرصت مناسب می گریزیم ( شادمان و هراسان هرکدام از سویی می روند ، نور می رود ) [ پایان بازی اوّل - پرده بسته می شود ]
نور که میآید ، در انتهای صحنه دیوارهای فرو ریخته و بی فرم دیده می شود که بقایای آن تا اطراف صحنه رفته است ، چند جنازه کوچک و بزرگ در اطراف و میانه افتاده ، سپاهیان و سردار جام در دست ایستاده اند ، سپاهیان مبهوت یکدیگر و سردار را می نگرند ، سردار در میانه ، خشمگین و گِره در اَبرو فریاد می کشد :
سردار : چرا کسی پاسخ مرا نمی دهد ؟
یک سپاهی : ما اینکاره نداریم .
سردار : ( با فریاد ) یعنی شما هیچ کدامتان نه بازی می دانید ، نه خوشمزگی ، نه مُطربی ؟
یک سپاهی : نه هیچ کدام نمی دانیم .
سردار : پس چرا آن گروه بازیگران و مُطربان را کُشتید ؟
یک سپاهی : به دستور خود شما بود ، چون آنان اهل قریه قَرَه قلی بیهق بودند .
سردار : ( لبخند می زند ) هان ، درست است ، نه اسم قریه شان زیبا بود نه بازی شان به اصول ( به سربازان می نگرد و یقه یکی را می گیرد ) پس تو به میان درآی .
سپاهی : چرا من ، من که چیزی نمی دانم ؟!
سردار : چطور ؛ در کنار بازیگران حرفه ای شلنگ اندازی بلدی ، اینجا ، به تنهایی برای ما نه ؟
یک سپاهی : ما جنگجوییم سردار ، برای رقص که به لباس سپاهی درنیامده ایم .
سردار ( به سرعت به سمت او میرود ) پس شما جنگجویید ( شمشیرش را می کشد و روی شکم سپاهی می فشارد ) حالا چه ؟ ( با عصبانیّت تمام ) حساب جانت که پیش بیاید با حُکم شمشیر ، بازی که هیچ ، اَنتربازی هم می کنی ، حرامزاده .
سپاهی : ( هراسیده و ترسیده ) هرچه سردار بگوید همان است .
سردار : چیست ؟ سایه شمشیر کَپَلهایت را به بازی درآورد ( فریاد ) به میانه میدان برو رقّاص .
سپاهی : ( هراسان با نگاه و اشاره به دیگران ) تنها من ، پس آنان چه ؟
سردار : ( با شمشیر به همه اشاره میکند ) نه ، همه شما اَبلهان ، به میدان درآیید ، زود .
یک سپاهی : اینگونه بهتر شد ، اگر همه به میدان درآییم ، هیچکس حریف ما نمی شود ( می خندد )
سردار : ( به ناگهان جام و شمشیر از دستش می افتد و فریاد می کند ) چه گفتی ؟ که بود که چُنین جمله ای گفت ؟
[ بُهت سپاهیان و خشمگینی سردار در میان آنان ، نگاهها درهم گره می خورد ، یکی از سپاهیان به ناگهان شروع به کف زدن می کند و دیگران هم به تبعیّت از او کف می زنند ، سردار لبخند می زند و شادی در چهره اش نمایان می شود ، همگی سپاهیان باهم ، شروع به شلنگ اندازی و کف زدن و بشکن زدن می کنند ، سردار آرام به کنار می رود و در حین نظاره به حرکات حرف می زند : ]
سردار : همین است ، بازی است ، گرچه به بازی حور و غِلمان نمی رسد .
یک سپاهی : امّا این بازی به اصول نیست .
سردار : بازی به اجبار نمی تواند اصول پذیر باشد ، این رقص ترس است ( میخندد )
سپاهی دیگر : اینک ما رقّاص جنگجوییم دوستان .
[سردار به ناگهان می آشوبد ، مردان شلنگ انداز بر جا می خُشکند ، فریادِ خشمِ سردار به هوا بلند شده]
سردار : های ، چه گفتی ؟ به من بگویید بیشتر دلتان می خواست رقّاص بودید یا جنگجو ؟
[ همه به یکدیگر می نگرند ، ساکت و هراسیده ، سردار در میان آنان می چرخد و لبخند می زند ]
سردار : چه شد ؟ ( میغُرّد ) از درون تمبیدید ( دشنه اش را می کِشد و یقه یکی از سپاهیان را می گیرد و تهدیدش می کند ) تو بگو ، رقّاص یا جنگجو ؟
سپاهی : ( هراسان و با چشمانی وقزده ) جنگجوی رقّاص سردار .
سردار : ( او را هُل می دهد تا به زمین بخورد ) بدبخت ، مَفلوک ، ( به جلوی صحنه می رود ) آی برادران کجایید ؟! ببینید چه کسانی سرباز ما هستند ! بر ما چه رفته است ؟! سلطان به همین حماقتها پایدار مانده ، خلیفه به شناخت از این افراد است که نفاق افکنی می کند تا چون امپراتوران خُتَن فرمان براند ، ( به سمت سپاهیان برمی گردد ) رقص را به دانگی از هرکس می شود خرید ، امّا جان را به چه قیمت ؟
یکی از سپاهیان : به شمشیری
سردار : هان ( با تعجّب ) به شمشیری ؟ ( میخندد ) پس جانت را بخر ( شمشیری برمی دارد و به سوی او پرت می کند و خود شمشیرش را برمی دارد و به سوی او حمله می کند ، پس از چند حمله و دفاع و مبارزه ، شمشیر سردار به روی گردن سپاهی جای می گیرد ، در خلال مبارزه آن دو ، موسیقی دوسازه بومی را می شنویم ) حالا ، ( سکوت دوسازه ) بگو جان به چه قیمت ؟
سپاهی : ( هراسیده و با تضرّع ) به ارزش در یوزهگی برای لقمه ای نان ، به ارزش فرمانبرداری و نزاری .
سردار : ( فریاد می کشد ) اَبله ، جان به بهای شجاعت است ، نه ترس و در یوزه ( با لگد به او می کوبد ) چرا سکوت کرده اید ؟ ( می چرخد و می غُرّد ) حرفی بزنید ، آوازی بخوانید ، از شما بیـزارم ، مشتی ترسو در لباس جنگجو ، حدّاقلّ او حمله ای آورد ، شما چه کردید ؟ ( مسخره کننده ادامه می دهد ) اینگونه بود که دَم از همگی به میدان درآمدن می زدید ، پس چرا همگی به پشتیبانی او نیامدید ؟ ( به جلوی صحنه برمی گردد ) شماها همه تان اینگونه اید ، شجاعت شما روی زبانتان است ، نه در بازویتان ، و ذهنتان ، ( شمشیرش را به زمین می کوبد و روی آن خم می شود ) بروید ( فریاد می کِشد ) دور شوید ، ( سپاهیان شمشیرهای خود را برمی دارند و آرام می گریزند ، سردار می نشیند و به دور دست می نگرد )
سردار : نمی دانم چرا بیم و هراس به جانم رخنه کرده است ؟ گفتم که خراسان نروم ، چرا سردم شده ؟ چرا می لرزم ؟
( صدای جُغد می آید و زوزه گرگ ، نور می رود ) [ موسیقی تَنبور و دُهُل به صورت مقطّع ]
( موسیقی تنبور بومی و دُهُل به صورت مقطّع )
[ نور که می آید در حدّ آبی می ماند و همهگیر می شود ، مه بر صحنه جاری ، سردار در همان حالت آخرین در صحنة قبل ، آرام برمی خیزد و به اطراف می نگرد ، سپاهیان چونان شَبَه ، گَهگاه اثری از آنان، هولناک در رفتوآمد ، سردار با تماشاچیان ]
سردار : اینها نه جنگجو ، که نوکرند و ترسو ، نه می گریزند ، نه دل به ماندن دارند .
صدایی از پس مه و تاریکنای صحنه : به کجا بگُریزند ؟
سردار : هر جا که می دانند و می خواهند .
[ مردی سپیدجامه در مه ظاهر می شود با چوبدستی غریب در دست و چهره ای پیروزمند و باوقار ]
مرد سپیدجامه : گریزگاه را نمی شناسند وگرنه آماده گُریزاند .
سردار : میترسند ، ترس در عُمق وجودشان ریشه کرده .
مرد سپیدجامه : ترس نمی گذارد که بگریزند ، از مرگ نمی ترسند به تیری یا تیغی ناشناس .
سردار : اینکه نکبت یک جنگجو است ، که بخواهد بگریزد و بترسد و بماند و خود را دِلیر نشان دهد .
مرد سپیدجامه : این نکبت در سپاهی ، همان چیزی است که حکمرانان آن را نیکبختی می نامند .
سردار : جنگجویی نِکبت نیست .
مرد سپیدجامه : جنگ جویی که همواره هراس دسیسه و دشمن پنهان را دارد ، جرأت در او می میرد و ترس بر او غالب می گردد ترس از اینکه خانمان باخته ای بر او بشورد ، یا گروه پتیارگان گرسنه بر او بتازند ، آدم گرسنه ، از گرگ گرسنه کمتر نیست . ( در مه ناپدید می گردد )
سردار : تو کیستی که اینگونه با من سخن می گویی ، چرا پَسِ پُشت من پنهان شده ای ؛ آینه هراس ؟! ( فریاد می کشد با شمشیر کشیده شده در دست ) « نور می رود »
نور که می آید ، سردار از حالت نشسته به شتاب با شمشیر کشیده برمی خیزد ، هراسان می شود
سردار : ( با فریاد ) آهای سپاهیان ، کجایید ؟ ( با شمشیر به اطراف می دود ) کجا پنهان شدی آینه هراس ؟ [ سپاهیان به شتاب می آیند و گراگرد او را می گیرند ، سردار در میان آنان به اطراف سر می کشد ] کسی اینجا بود ، بیگانه بود ، با حرفهایی گُنده تر از دهانش .
یکی از سپاهیان : ما هر گوشه را کاویده ایم ، یک تن زنده نمانده که زبان بجنباند .
سردار : امّا اینجا کسی بود ، یا بهتر بگویم کسی هست ( فریاد خشم ) بروید و همه جا را خوب بگردید ، ( با لگد آنها را می تازاند ) بروید ، هیچ کس را نباید از تیغ آخته خود در اَمان نگه دارید .
[ با صدای ضربات ترکه دُهُل ، همه می روند ، سردار تنها مانده ، نور روی او موضع می گیرد ، لحظاتی بعد سپاهیان همه بازمی گردند ، نَفَس زنان و تن خسته ، نور همدیگر می شود ، صدای ضربات دُهُل قطع می گردد ، سردار منتظر شنیدن ، مبهوت افراد ]
یک سپاهی : ما هیچ ندیدیم ، همه جا را گشتیم ، هیچ چیز از دید ما دور نماند ، هیچ نبود .
سپاهی دیگر : هیچ کومه و کَپَری نماند که در آن سرک نکشیم ، گرداگرد این ده را نیز گشتیم .
یک سپاهی : شاید اوهام بوده سردار ؟
سردار : ( خشمگین می غُرّد ) اوهام ؟
سپاهی دیگر : شاید در اثر نبرد و کُشتار زیاد ، خستگی ، شب نخوابی ، اندیشه به نقشه های جنگی ( با ترس حرف می زند )
سردار : بس است ( فریاد ) اوهام من شمایید احمقها ، حرف می زد ، همین جا ، ( آرامتر ) صدایش را می شنیدم ، اوهام که حرف نمی زنند ، می آیند و می روند .
یکی از سپاهیان : ( تلاش می کند جوّ را عوض می کند ) ای بلا به جان این خراسانیان بیافتد ، خداوند این خاک را بگرداند که اینچُنین مردمانش سردار ما را دچار تشویش کرده اند .
[ سردار که در او و حرفهایش می نگرد ، به ناگهان خنده اش می گیرد ، جمع به خنده او می خندند ]
سردار : پس گفتید که چیزی ندیدید ؟
یکی از سپاهیان : چیزی که بخواهد موجبات نگرانی و تشویش خاطر فراهم کند نه ، همه چیز در حال پوسیدن و نابودی است سردار .
یکی از سپاهیان : بیشه زارها و باغها غارت شده و سوخته .
دیگری : درختان کُهَن بریده و قطع شده .
دیگری : خانه ها چَپاوُل شده و سوخته .
دیگری : کومه ها و کَپَرها خراب شده ، گوسپندان هم کباب شده . ( همه می خندند )
سردار : آدم ندیدید ؟
یکی از سپاهیان : کاش آدمی بود سردار ! بد نبود ( درحالی که با شمشیرش بازی می کند ) سرگرم می شد ، کمی آدم و شمشیربازی می کردیم ، مقداری آه و ناله و زاری می دیدیم .
دیگری : چقدر هم می خندیدیم تا این شب بگذرد .
سردار : پس خوش به حال من ، شادباش بدهید ، دُهُلها را به صدا درآورید ، چرا معطّل مانده اید و مرا می نگرید ( فریاد می کند )
[ همه گویی در دیوانه ای می نگرند ، ضمن آنکه به یکدیگر نگاه می کنند ، این پا و آن پا کرده ، با هراس و آرام پراکنده می شوند ، سکوت وَهم انگیزی آنان را فراگرفته ، سردار به سمت آنان می رود و ناگهان به خود می آید . ]
سردار : یادم آمد ، دُهُل زنها را که گردن زده ایم ( می خندد ) باشد به صدای وَزَغها گوش می دهیم .
یکی از سپاهیان : اگر سکوت سردار را آزار می دهد ، چطور است فریاد شادی سر می دهیم ، به شادیانه پیروزی ؟
سردار : آری خوب است ، فریاد کنید ، فریاد کنید حرامزاده ها .
همه سپاهیان باهم : سروری است افزون باد سردار ـ باد . شمشیرت همواره بُرّنده باد سردار ـ باد . دشمن ما همیشه خوار و زبون باد سردار ـ باد . پیروزیاست همواره مستدام باد سردار ـ باد .
آواز جمعی : سردار ، سر دشمنان بر سر دار ، همیشه پیروز در پیکار . های ، های ، های ، های
سردار : ( ناگهان می غُرّد ) ( فریاد و نَعره ) مرا چه دیده اید ؟ سفیه ؟ ( آرامتر ) این چه بازی است که به راه انداختید ، نعّاری از روی ترس می کنید که من چیزی نگویم ؟ ترسوها ، آشفته ام کردید با این بازی متظاهرانه ، ( فریاد ) هیچ وقت اینگونه آشفته نبودم ، ( شمشیر کشیده به سویشان می دود ) بروید ترسوهای نکبت ، شده اید بَختک من .
[ سپاهیان با عزمی جَزم می گُریزند ، همه جا خالی می شود ، صدای زوزه گرگ و بانگ جُغد می آید . صدای زوزه باد ، نورکم می شود ، مه برمی خیزد ، سردار یکی دو جنازه را با پا جا به جا می کند ، می نشیند به دیواره مانند ته صحنه تکیه می دهد ، انگار در خود می تکد ، چیزی او را خُرد کرده است . در یک پیچش مه و باد ، مرد سپیدجامه ، مرد سپیدجامه با چوبدستی دراز خود از پس دیواره برمی آید و دیده می شود . ]
مرد سپیدجامه : نکبت آنان را دیدی ، امّا نکبت خود را پنهان کردی سردار .
سردار : ( ترسیده ) هان ، ( می چرخد و برمی خیزد ) باز هم تو ، تو کی هستی که این چُنین بر من می تازی ، ( شمشیر میکشد ) تو اینجا چه میکنی پیرمرد اَبله ؟
مرد سپیدجامه : سردار ، شمشیرت را کنار بگیر ، برای سرداری چون تو ننگ است که شمشیر به روی پیرمردی چون من بکِشی ، گرچه که تو از کُشتن کودکان هم ابایی نداری ( با قدرت در سردار می نگرد )
سردار : ( ترسان ، گویی فشاری سهمگین در خود حسّ می کند ) تو کی هستی ، جنّ ، آدم ، روح یا شیطان ؟ ( مبارزگونه شمشیرش را تهدیدکننده دست به دست می کند ) سخن بگو پیر خِرِف .
مرد سپیدجامه : چرا از من می ترسی ؟ تو که شمشیر داری ، فرض بگیر من از اهالی کُندُرم .
سردار : کُندُر که به توبرِه کشیده شد ، به تیغ سپاهیان من جُنبنده ای در آن نماند ، حال از من چه می خواهی ؟
مرد سپیدجامه : در کار خود و سپاهیانت شکّ نکن ، شنیدم که به سپاهیانت می گفتی بَختَک ؟
سردار : گفتم ؛ که چه ؟ چه می خواهی بگویی ؟
مرد سپیدجامه : با کارهایی که در این سرزمین کرده ای ، کمتر از بَختک این بوم نیستی ، کابوس خراسانیان و کومشیان تویی سردار ، هنرت چهار میخ کشیدن ، قَناره زدن ، شکنجه ، گردن زدن ، تجاوز به عُنف حتّی به دخترکان پنج ، شش ساله ، ( عصبی و دگرگون حال ) خَدَم و حَشَم هم که بدتر از تو .
سردار : پیرمرد خَبیث ، چه آدم باشی ، چه اوهام و چه جنّ و روح ، ( شمشیر کشیده که حمله کند در اثر نگاه مرد سپیدجامه ، دستش سنگین می شود ، امّا نمی خواهد خود را از تک و تا بیاندازد ) من از این نبرد هدف دارم ، من به نیابت از برادرم به این دیار یورش آوردم ، ( به سویی می رود ) تا پس از این ترازوی عدل و سُفره برکت برقرار گردد .
مرد سپیدجامه : نیا و نیاکان ما از ده ها سردار پیشین چون تو ، همین افاضات را شنیده بودند و برای ما بازگو کرده اند .
سردار : کلّه نیا و نیاکانت ( عَصَبی ) حرف مرا بشنو ، من سردار دیگری هستم .
مرد سپیدجامه : سردار دیگری در لباسی دیگر امّا در درون چون آنان ، از دوره یورش تازیان و غزنویان و سلجوقیان تا تو .
سردار : حالا چه ؟ ( میغُرّد ) می خواهی به جُرم آنان مرا محاکمه کنی ؟ ( طعنه ) تو را چه به این غلطها ؟!
مرد سپیدجامه : مَحکمه داری اساسی درباره تو و کسانی چون تو ، نزدِ کرسی دار جهان است ، مَحکمه ای در کار نیست سردار .
سردار : نمی دانم با چه تَرفندی از زیرِ تیغ آجینِ سپاهِ من جان به در بُرده ای ، حال که دور یافته ای ، خطاشماری می کنی ؟ ( حیران ) ای یاوه ، گرچه این سرزمین به گونه ای شده که در اثر دون همّتی مردان سیاست ، هر سبک سری و خام مغزی جُرأت شِکوِه به خود داده و به صد زبان چِل گَزی ، کنایه و متل صادر می کنند . غافل نباش مرد کُندُری ، ( کنجکاو ) چه خیالی داری ؟ هرچه باشد خام خیالی است ، ( با شمشیر تهدیدش می کند ) راستی ، من به تو اَمان دادم که حرف بزنی یا نه ؟
مرد سپیدجامه : ( با لبخندی موقّر ) اَمان بدهی و ندهی ، من در اینجا هستم ، بیسلاح ، درست چون اسیری دستباز ، تو هم که هر آن اراده کنی ، می توانی مرا از بند دنیا رها سازی ، جز این است سـردار ؟
سردار : ( بی تفاوت می شود ) نه همین است ( کنجکاوانه ) عجیب است که سپاهیان گفتند همه جا را گَشته ایم و کسی را ندیده ایم ، پس تو چگونه پیدایت شد ؟ ( در خود ) باشد ، نمی دانم ، در جوهره ات چیزی است که اجازه کشتن به من نمی دهد ، چرا ؟ نمی دانم ، شاید شاهین بَخت با تو یار باشد .
مرد سپیدجامه : و به تو پشت کرده ( صدای ضربه های دُهُل و نگاه خشمگین سردار به مرد سپیدجامه )
سردار : ( جَو را به هم می زند ، می خندد ) خوب است ، بامزّهگی هم که می دانی ؟
مرد سپیدجامه : به جدّ گفتم ، تو شوخی بگیر .
سردار : ( با فریاد ) مُزخرف نگو ، چگونه بخت به من پشت کرده ؟ من اینک فاتحم .
مرد سپیدجامه : فتح تو سبب واژگونی بخت تو شد ، چرا که تو نه به مردم که به سپاهیانت هم پشت کردی .
سردار : مردم ؟ کدام مردم ؟ ( کنایهوار ) اینها رعیّت اند ، ( لگدی به جنازهای میزند ) نه از سیاست سر در می آورند ، نه از کیاست و تدبیر ، دشمن را ما می تارانیم نه اینان .
مرد سپیدجامه : پس تو به خاطر دشمن اینها را قتل عام کردی ؟
سردار : که چه ؟
مرد سپیدجامه : به بدنت غذا نرسد ، شمشیرت را باید بخوری ، رعیت مایه نان تو را فراهم می کند ، پس آنچه که تو رعیّت می پنداری ، بخت تو است .
سردار : ( جنازه ای را می گیرد و تا نیمه بلند می کند ) منظورت همین وامانده هایی است که زیر تیغ ، تسلیم اند و جز التماس هیچ کاری نمی دانند ؟
مرد سپیدجامه : خوشخیال ، سپاهیان ، فرزندان همین رعیّت مفلوک اند ، که به دل خوش کُنَک سیورغال و باج و تاراج به شما پیوسته اند که نانی بیش بیایند ، کوچکترین زخمی از شما ببینند ، خودشان می گُریزند ، تارانده می شوند بی آنکه بدانید ، چون هرچه نباشد دل به خان و مان و راحت دارند ، نه سلطان و سردار .
سردار : ( عصبی و کنجکاو ) منظورت چیست ؟ ( تهدیدآمیز ) گُستاخی را بی اندازه کرده اید ( به اطراف می رود با شتاب و فریاد می زند ) آهای ، کجایید ؟ شما کوران ترسو که گفتید هیچ کس را ندیده اید ، چشمهاتان در بیاید که دروغ گفتید ، کجایید ؟
مرد سپیدجامه : ( با لبخندی زیرکانه ) چرا خود را خسته می کنی سردار ؟! اگر منظورت آن چند سربازی است که پیش از آمدن من از روی ترس از تو و برای دلخوشی ات فریاد می کشیدند ، دیدمشان که در پس تاریکی از ترس دیوانگی تو آرام از ویرانه ها خزیدند و به دشت گریختند ( سردار ناباور ) شاید تاکنون فرسخها دور شده باشند ، کیسه هاشان پُر زَر بود ، اسبهاشان هم که تیزرو ، زبانشان هم که چاپلوس ، دیگرچه کم داشتند .
سردار : نه ( می خنددد ) گُریز سپاهیان من ( به اطراف می دَوَد ) کجایید ؟ ( فریاد ) چرا پنهان و مخفیانه ؟ ( پاسخی نمی یابد ، نَفَس زن و هراسان به جای اوّل بازمی گردد ) انگار دُرست می گویی ، رفته اند ، امّا چرا ؟!
مرد سپیدجامه : دوست نداشتی و نداری که چنین آفاتی را ببینی ؟
سردار : امّا چرا ( در خود می پیچد و مانند فَنَر از جا درمی رود و فریاد می کند ) ما که پیروز شده بودیم ، ما که در قدرت قرار داریم ، ما که خار چشم سلطان بی عُرضه ایم و ترسِ دلِ خلیفه ، آنان چگونه زَهره کردند که با من چُنین کنند ؟
مرد سپیدجامه : چون آنان از همین رعایا هستند ، مردم اند ، از مادر زاییده شده اند ، به خانواده می اندیشند و به راحتی .
سردار : بس است ، حالا کار به جایی رسیده که تو آدمِ ناشناسِ نمی دانم کجایی به من درسِ خانواده می دهی ؟ گفتی اهل کجایی ؟ ( عصبی ) هان کُندُری بودی ، یادم آمد ، بگو آنان چرا گریختند ؟ حرف بزن . ( شمشیرش را به سوی پیر پرت می کند )
مرد سپیدجامه : ( پایش را روی شمشیر می گذارد ) از ترسِ تو ، تو که به بهانه ای بر آنان می شوریدی، آنان از پدران خود داستان قتلِ عام سپاهیان به دست سرداران را شنیده بودند و در چند جا در کنار تو نظیر آن را دیده بودند ، در طبس ، در مه ولات ، چشم ترس داشتند ، پس ، از ترسِ آنکه مبادا پس از نبردِ کامل به همان سرنوشت دچار شوند ، گریختند .
سردار : ( خسته و عَصَبی بر سنگی می نشیند ) اَهه ، اَبلهان ،آخِر چرا ؟
مرد سپیدجامه : توان اندیشه انسان را که کوتاه کنید چُنین می شود ، سروران و دبیران را یا کُشتید یا تاراندید ، کار به کاردان نَسپُردید تا جایی که بادنجان فروشی رهبر فرقه عرفانی من درآوردی شد ، اوهام و فالگیری و فَلَک چرانی سعد و نَحس جای خِرَد را گرفت ، حال هم که پیش رو ، خلیفه ای است که کاری جز فتنه در بین مسلمین و تباه کردن خون مردم بیگناه ندارد ، پشتِ سرتان سلطانی بی تدبیر فرمان می راند و اطرافتان اژدهایی با بزرگی سرزمین خُتَن در حال بیداری است ، با برادرانت به طمع کشوریابی برخاسته اید که چه ؟ همه همّتتان این بود که سرزمین بیابید ، امّا سرزمین خراسان بزرگ را برانداختید .
سردار : تو کی هستی که این چُنین گستاخانه بر ذهن من یورش می آوری مردک ؟
مرد سپیدجامه : سردار ، ( به او نزدیک می شود ) آیا شده با این همه فتوحاتی که انجام داده ای و خونهایی که ریخته ای و پیکرهایی که بی سر کرده ای شبی را به راحت و سر بیترس بر بالین نهاده باشی ؟
سردار : ( می اندیشد ) نه ، ننهادم ، ( میغُرّد ) از بیم سرکشی ایشان و یا زمزمه های وسوسه قدرت بیشتر یافتن در مخیله ایشان .
مرد سپیدجامه : به همین سبب در فتوحات باج به همه آنها دادی امّا نه آشکار ، که با دست بازگذاشتنِ آنان در چَپاوُل و تاراج .
سردار : هرکه به قدرت می رسد ، هَراسِ دسیسه او را آرام نمی گذارد ، قدرتمند هم اگر دسیسه را نادیده بگیرد ، هنگامی که شمشیر و تهدیدش راه به در رفت ندارد ...
مرد سپیدجامه : خوب است که این همه را می دانی و به نکبت بودن خود اقـرار نداری ؟ ( خشم سردار ، لبخند مرد سپیدجامه ، ضربه دُهُل ) پرسش دیگر ، تو که فاتح می شوی ، چرا یاران خود را به بهانه می کُشی ؟
سردار : ( توجیهی حرف می زند ) برخی شان جای گَنجهای پنهان را می دانستند ، برخی دیگرشان از نیّات ما درباره سلطان و خلیفه آگاه بودند و به سودای جاه و مقام جاسوسی می کردند ، برخی هم از روی سیاست ...
مرد سپیدجامه : چه سردار پیروزی ؟ بَه بَه ( کنایهوار ) فاتح ، این همه جنازه و خون به نام پیروزی ، بر که ؟ بر چه ؟ کدام پیروزی ؟
سردار : پیروزی ؟! ( دستپاچه ) پیروزی دیگر ؟! کوتاه شدن دستِ خلیفه ، از میان رفتنِ سلطان ناآگاه و کودن ، که نه سیاست بَلَد است ، نه کیاست به دُرست می داند ، برقرارِ عدالت و ...
مرد سپیدجامه : ( با فریاد ) پس تحویل بگیر سردار ، پیروزی ات بر ویرانه ها مبارک ، پیروزی ات بر اَجساد مُردگان مبارک ، این همه ثروت و مِکنت ، ویرانه شده ، سوخته ، میوه ای بر درختی نمانده ، اینها حاصل پیروزی است ، تو بر چه چیز پیروز شدی سردار ؟ ببین با جویهای خون به راه افتاده و بوهای مُردگان ، خبر پیروزی تو را تا سالها ، باد به گوش آیندگان این خاک و سرزمین مُژده می دهد ، برای که می خواهی عدالت برقرار کنی ، مشتی آدم مُرده ؟!
سردار : بس کن . مرد کُندُری تو برای من محکمه ساخته ای ؟ دنیا را ببین چه کسی می خواهد مرا محکوم کند و در جایگاه گناهکاران بنشاند از من بترس ، من به این حکم معترضم ، ( با فریاد ) من این خاک را به خون نقش کردم ، تو که ... ( مکث و پشیمانی و سُستی ) من سردارم ، من ... ( تلاش دارد تا جوّ را عوض کند ) اصلاً اینجا کجاست ؟
مرد سپیدجامه : شِگفتا که آنقدر گرم خونریزی از بیگناهان بوده ای که مکان را ندانسته ای ؟
سردار : ( عصبی و پُرتَنِش ) دهان ببند ( با فریاد ) گفتم : اینجا کجاست ؟ برایم پُرچانگی نکن .
مرد سپیدجامه : فَریومَد ( صدای دوسازه برای لحظاتی برمی خیزد ، سردار حیران به جلوی صحنه می آید ، اندیشناک )
سردار : کجا ؟
مرد سپیدجامه : فَریومَد ، همان جایی که زرتشت پیامبر دومین سروی که از بهشت آورده بود ، در آنجا کاشت .
سردار : ( ذهن خود را میکاوَد ) یادم آمد ، همان جا که گفتند نباید به آن درخت بنگرم وگرنه نکبت دامنگیرم خواهد شد و من خندیدم ...
مرد سپیدجامه : و تو حکم بر نابودی آن سرو مینوی دادی ، بُریدی ، سوزاندی ، و نشستی تا آن سرو سوخت ( نور به قرمز و نارنجی خفیف بدل می شود ) و تو بر آتش حاصل از آن ، کَبابها ساختی ، اینک نیک بنگر ، بر روی بازمانده آن سرو و ریشه هایش ایستاده ای ( صدای طبل و هراس سردار ) تنها با آن همه نکبت که در وجودت داری .
سردار : ( هراسان ، انگار وجودش آتش گرفته ) : نَه ، نَه ، ( پس می رود و در کنار تندی بازمانده درخت کنار جنازه ای می افتد می هراسد و فریاد می کند ) نَه ، اَه .
مرد سپیدجامه : سردارانی چون تو هیچ گاه به ریشه نیندیشیده اند ، چون خود بی ریشه اید ، همگی سایه گستری چنارها و سَروها و بیشه زارهای این خاک را از بین بُرده اند ، امّا ندانسته اند که ریشه می ماند ، خود را می سازد و باز از جایی دیگر جَوانه می زند ، شاخه می کند ... و به سایه گُستری می پردازد ، به بالای سرت بنگر ، آنچه که می بینی شاخه های نورسته آن سرو است ، که نِکبت تو را شاهدند و به تو می خندند ، بنگر ، این قدرت ریشه است .
[ سردار هراسان از تنه بازمانده می گیرد و خود را به کنار می کشد ، با هراس به بالای سر می نگرد ]
سردار : چه صدای برخورد بدی از تماس باد با شاخه هایش پدید می آید و به گوش می رسد .
مرد سپیدجامه : درخت دعا می کند .
سردار : ( زمین را می گیرد و چون سگی چهار دست و پا به میانه می دَوَد ) حتماً ، دعا برای نابودی من به دست تو می خوانند ( می خندد )
مرد سپیدجامه : دعای درخت بهشتی ، نفرین نیست ، بلکه آن درخت از خدا می خواهد که امید را در دل تو از بین نبرد ، در کنارش بنشین ، بیاسای و بیاموز .
سردار : ( ترسیده ) درخت برای من دعای امّید می خواند ؟! آن هم به درگاه خدا ( می خندد ) امّید به چه ؟! ( آرام به سوی شمشیرش می خزد )
مرد سپیدجامه : آخرین زمان برای توبه کردن تو [ تا این لحظه او رفته است ، سردار نشان می دهد که مترصّد کاری است ، به ناگهان می پَرد و شمشیر را برمی دارد و برمی خیزد ، می چرخد ]
سردار : توبه از چه ؟ درخت را چه به این حرفها ، مَردَک شوم ( مه پراکنده و درهم می آید و موج می زند ، سردار هَراسیده ؛ به هر سو می دَوَد ، به جلوی صحنه می آید و می نگرد ، به همه اطراف سَرَک می کشد ، فریاد می کند ) کجا رفتی مَردَک شوم کُندُری ؟ ( صدایش گُم می شود ، ضربة دُهُل و آواز دوسازه برای لحظه ای ، سردار کنجکاوانه به سوی بازمانده درخت سرو می رود ) چرا آن مَرد کُندُری به من پاسخ نداد ؟ نکند روح شوم تو بود ، اوّلین بار که دیدمت ، در دور دیدِ من تنها تو قابل دیدن بودی ، تمام اُفُق رو به روی مرا پوشانده بودی ، کسی هیچ اشاره ای برای دنبال کردن تو نکرد ، نیاز نبوده ، دیده می شدی ، فراخی قدرتت تمام دیدِ مرا پر کرده بود ، و من ینالتگین ، پسر محمّد خوارزمشاه ، برادر آتسِز سرداری که پُشت دشمن به نامم می لرزید ، با دیدن تو ، مات و گیج در میان راه باقی ماندم ، گویی بَدَل به یک تماشاکننده شدم که با شوق به میدان بازی می نگرد ، ( فریاد می کِشد ) به من بگو ، حرف بزن ، در تو چه چیزی وجود دارد که آن مرد کُندُری در موردت چُنین گفت ؟ ( صدای ضربات دُهُل ) ( تازیانه اش را می کِشد و به بازمانده سَرو می کوبد ) حرف بزن ، در تو چه چیزی وجود دارد که ... ( مکث ، کاوش در ذهن ، عصبیّت ) مَردَک لحن دیگر گونه ای در صدایش بود ... نتوانستم بفهمم که از مِهر بود یا سوزِ دل ، به من گفت : اینجا بنشین و بیاسای و به این درخت بنگر و بیاموز ( تازیانه را پَرت می کند ) اَه ، ( می غُرّد ) درخت شوم ، چه چیز باید از تو فَرابگیرم ، اینکه دشمن در پی من است یا مرگ ؟ ( می خندد امّا نشان می دهد که می ترسد ) خیلی بَد است که دشمن روزهای به مرگ نزدیک شدنت را بشمارد و تو را منتظر ثانیه مرگ نگه دارد ، دنیای شگفتی است ، خیلیها زودتر از رسیدن مرگ مُرده اند ، بسیاری هم با مرگ می زیند ، خیلیها همواره از مرگ می ترسند ( در خود می لَرزد ) چون من ، چرا که مرگ وحشت بزرگی است از ناشناخته ها در ذهن ( می خواهد از آنچه وجودش را فراگرفته بگریزد ، به سر برمی خیزد و شمشیر می کشد و بازی می کند ) داستان وقتی زیبا می شود که تیغ تیزی بر بالای سرشان یا زیر گلویشان ، پیامی یا گوشه کلاهی از مرگ را به نمایش بگذارد ، بی باکترین آدم ، ذلیل یک دم نَفَس کشیدن می شود ، چون تازه می فهمد که چیـزی را از دست می دهد که تاکنـون به آن نیندیشیده ، جـان ! ( صدای ضَرَبات دُهُل ) ( هَراسان به اطراف می دَوَد و فریاد می کشد ) های ، مرد کُندُری ، کجا رفتی ؟ من هنوز یک پرسش دیگر دارم .
( صدای زوزه گرگ و کفتار و شغال و بانگ جغد می آید ، هراس سردار بیشتر شده )
چرا احساس من به ترس تمایل پیدا کرده ، اوهام بسیاری برای یک مرگ وحشتناک در خود دارم ، هوا چرا تاریک مانده ، چرا هرچه فریاد برمی آورم ، هیچ کس نمی شنود ، آیا زندگی به پایان رسیده ؟
( صدای زوزه ها با ضَرَبات طبل لحظه ای درهم می آمیزد و بالا می گیرد )
چرا هرگز این پرسش به مغزم نیامده بود که تغییر حالت در زمان مرگ چگونه پدید می آید ، گُذَر از دنیا به ناکجا ، من که این اندازه به راحتی آدم کُشتم ، این اندازه آماده نَبَرد بودم ، با این همه سلاح و زِرِه ، چرا وحشتزده ام ، ( می دَوَد ، پایش به جنازه ها گیر می کند و زمین می خورد ) گرگها می آیند ، ( فریادی از ضعف ) گرگهایی که بوی اجساد این مرده ها آنها را به این سرکشانده ، تیری در ترکشم نمانده ، ( هراسان ، جنازه ها را به سوی خود می کشد و سنگَرواره ای می سازد ) با شمشیر تنها هم که کاری برنمی آید ، به کجا بگریزم در این بیابان ؟ ( برمی خیزد و به سوی بازمانده سرو می دَوَد ، زمین می خورد و چهار دست و پا می دَوَد ) کاش درختی بود که بشود بالای آن رفت و از شرّ گرگها آسوده شد ، اَه همه چیز را خودم نابود کردم ( فریاد می کند و می خندد چونان دیوانه ای ) خودم همه چیز را خراب کردم ، خودم همه درختها را سوزاندم ( آرام به میانه بازمانده سرو سوخته می رود نور قرمز می شود و از درون سرو می تابد گویی هنوز آتش دارد ) به من نفرین باد ، نفرین به من ، نفرین به من ، نفرین به ...
( زوزه گرگها بالا می گیرد ، موسیقی دُهُل و سُرنا شنیده می شود ، سردار در چهره ای وحشتزده نیم تنه اش از بازمانده درخت آویـزان می افتد ، انگار شومی مُرده است ، نور می رود ، پرده بسته می شود ) .
سرو فریومد
نويسنده : عبدالحمید مولوی ـ مشهد ـ 1353 خورشیدی
از سبزوار قریب ده فرسنگ تا داورزن که به طرف طهران حرکت کنیم در نزدیکی آبادی کهک که کنار راه عمومی است با راه مالروی به سوی شمال با طیّ چهار فرسنگ زمین ریگزار به شهرک فریومد میرسیم . این آبادی بسیار پُر درخت و شامل انواع میوه است و در دامنه کوه واقع شده و نسبت به راه شوسه طهران ـ مشهد قریب 200 متر مرتفع است .
فریومد در قرون قبل از اسلام قرنها وجود داشته و بسیاری از رجال علمی اسلامی از علما و شعرا و وزرا به آنجا منسوبند ، و قبر شاعر شیرین سخن ابنیمین فریومدی به حالت خرابه در فریومد وقوع دارد .
فریومد تا عهد مغول و کمی بیشتر اهمّیّت شایانی داشته و بعداً ویرانی مقرون با قلّت سکنه پیدا کرده و اکنون جمعیّت آن در حدود سه هزار خانهوار پنجنفری است و بسیاری از اهالی به طهران و جاهای دیگر مهاجرت کردهاند .
با اینکه در آبادی فریومد فتوری دست داده اکنون کاریزهای حسینآباد - محمّدآباد- سعیدآباد - نصرتیّه- مظفّر- برزین - کوشک- باغ پایین- مرداب - عیشآباد- کلاته نو- کاریز بازار ( که شکافته آن از زیر مسجد جامع فریومد میگذشته و اکنون بیآب است ) و سایر قنوات مذکور باغات و اراضی قصبه را آبیاری میکند .
|
توضیح : سعیدآباد نیست ، سیّدآباد است . برزین نیست ، برزقند است . مرداب نیست ، هر دو آب است . وانگهی کوشک و کاریز بازار و هر دو آب ، سه قنات نیست بلکه دو قنات است : ( آبِ کاریز بازار + آبِ کوشک = هر دو آب ) |
در این آبادی دو یادگار مهمّ وجود داشته که یکی سرو فریومد بوده و قبل از اسلام در این محلّ غرس شده بوده و ینال تکین بن خوارزم شاه در سال 537 قمری هجری درخت را سوزانده و از بین برده است ، و دیگری مسجد جامع فریومد است که از عجایب هنری ایران است .
جامع فریومد در حدود نهصد سال قبل ساخته شده و نام بانی هنوز به دست نیامده است و معمار آنجا علی نام داشته که در دیوار جنوبی مسجد ( عمل علی بن الحسین محمود جابر الشّهرستانی ) خوانده میشود . و تزئینات مسجد گچبری بسیار ظریف و دقیق و نفیس است به علاوه نقوشی از سفال پخته فراهم گردیده و جابهجا در ایوانها و دیوار مسجد نصب شده است .
محراب گچبری مسجد شامل نقوش بدیع و خطوط کافی و ثلث مشتمل بر آیات قرآنی است و ظرافت بسیار در محراب و تمام اسپر ایوان جنوبی و مُقَرنَس آنجا تا زیر سقف نمایان است و چنین به نظر رسید که ساختمان متعلّق به نیمه دوم قرن پنجم هجری است .
به عقیده بنده از نظر هنری ، گچبری رباط شرف در سرخس و مسجد کرمانی در جوار مزار شیخ احمد جام و محراب و مسجد نائین و جاهای دیگر در ایران ، سادهتر از مسجد فریومد میباشد و این مسجد در ظرف نهصد سال مرمّت و مراقبت ندیده و شبستانهای آنجا خراب شد و سقف ایوان شمالی و جنوبی ریخته و اکنون باقیمانده مسجد در این شهرک قدیمی به حالِ نیمه خراب افتاده است و مرمّت این بنا کار استادان بسیار تیزدست و بصیر است و هرگاه امثال آقای وحدتی مشهدی که معماری توانا و گچکاری ماهر است به این کار گمارده شود از عهده رفع نواقص مسجد بیرون خواهد آمد و ایوان جنوبی و محراب و دیوار فوق محراب و مقرنس ایوان یک تابلو بزرگ از نقاشی و گچبری و هنر است که اثر نازککاریهای نیاکان را با بهترین وضعی نمایان میسازد و این بنا مشابه ندارد .
اکنون قصد ندارم راجع به جامع فریومد توضیحات بیشتری بدهم و در پنجمین کنگره تحقیقات ایرانی که در شهریور امسال در اصفهان فراهم میگردد مقاله مسجد فریومد را تقدیم جویندگان این آثـار خواهم کرد . نکته دیگر موضوع سرو سوخته شده فریومد است .
قصه سرو کاشمر یا کشمر را غالباً شنیدهاند و شعر حکیم فردوسی علیهالرّحمة را که :
|
یکی شاخ سرو آورید از بهشت |
به دروازه شهر کشمر بکشت |
بیشتر فضلا در نظر دارند و لیکن کمتر توجّه شده که نظیر سرو کشمر در جای دیگر هم وجود داشته که سالها بعد از بریدن سرو کشمر ( قریب سیصد سال ) دیگر عمر کرده و عاقبت ینال تکین بن خوارزم شاه به غرور شاهزادگی و طبعِ خشن و دلِ خودخواه و هوایِ نفس ، یادگاری بس عزیز را به آتشِ هوایِ خود به بادِ فنا داده و اثرِ آن را از روی زمین و خاکِ فریومد برانداخته است .
اکنون برای آنان که در این مورد شکّ دارند و یا اگر خواندهاند و از خاطرشان محو شده ، سندِ بسیار متینی را ارائه میدهم و تصدیق میدهم که گرانی و کمیابی گوشت کیلوی 200 ریال ( در طهران 35 تومان است . ) و کمبود قند و شکر و صرف روغن نباتی ، کمتر محقّقی را مهیّا میسازد که به متون قدیمه فارسی مراجعه کند و یک نکته جالب را به جویندگان تقدیم نماید و بنده به مصداق : « نَأکُلُ لِاَن نَعیشَ و لا نَعیشُ لِاَن نَأکُلَ » ؛ اگر نان بیادام و خورش ، صرف کنم از تحقیق و مطالعه این قبیل امور خودداری نخواهم کرد .
بجاست عبارت تاریخ بیهق تألیفِ مرحوم ابوالحسن بن علی زید بیهقی معروف به ابنفُندُق را ( این کتاب مورد علاقه تمام ؛ مرحوم علامه میرزا محمّد خان قزوینی رَحِمَهُ اللّهُ بوده و از صفحه 281 تا 273 آن به اهتمام مرحوم احمد بهمنیار استاد دانشگاه طهران در سال 1317 خورشیدی چاپ شده ) راجع به سرو کشمر و فریومد ذیلاً نقل میکنیم تا خوانندگان عزیز بیشتر به مطلب توجّه حاصل فرمایند .
زردشت که صاحبالمجوس بود دو طالع اختیار کرد و فرمود تا بدان دو طالع دو درخت سرو بکشتند ـ یکی در دیه کشمر طریشتث ( علیآباد کنونی ترشیش سابق و کاشمر کنونی ) و یکی در دیه فریومد ـ و در کتاب ثمارالقلوب خواجه ابومنصور ثعالبی چنین آرد که این دو درخت گشتاسب ملک فرمود تا بِکِشتند . المتوکّل علیاللّه جعفر ابن المعتصم خلیفه را ، این درخت وصف کردند و او بنای جعفریّه آغاز کرده بود . نامه نوشت به عامل نیشابور خواجه ابوالطّیّب و به امیر طاهر بن عبداللّه بن طاهر که باید آن درخت ببرند و بر گردن نهند و به بغداد فرستند و جمله شاخهای آن در نمد دوزند و بفرستند تا درودگران در بغداد آن درخت راست باز نهند و شاخها به میخ بههم باز بندند چنانکه هیچ شاخ و فرع از آن درخت ضایع نشود تا وی آن ببیند آن گاه در بنا به کار برند . پس گبرگان جمله جمع شدند و خواجه ابوالطّیّب را گفتند : ما پنجاه هزار دینار زَر نیشابوری خزانه خلیفه را خدمت کنیم ، درخواه تا از این بریدن درخت درگذرد چه هزار سال زیادت است تا آن درخت کِشتهاند و این در سنة اثنتین و ثلاثین و مأتین بود و از آن وقت که این درخت کشته بودند تا بدین وقت هزار و چهارصد و پنج سال بود و گفتند که قلع و قطع این ، مبارک نیاید و بدین انتفاع دست ندهد . پس عامل نیشابور گفت : متوکّل نه از خلفا و ملوک بود که فرمان وی ردّ توان کرد . پس خواجه ابوالطّیّب ، امیر عتاب بن ورقاء الشّاعر الشّیبانی را که از فرزندان عمرو بن کلثوم الشّاعر بود بدین عمل نصب کرد و استادی درودگر بود در نیشابور ، که مثل او نبود . او را حسین نجّار گفتندی . مدّتی روزگار صرف کردند تا ارّه آن بساختند و اسباب آن مهیّا کردند . و استداره ساق این درخت چنانکه در کُتُب آوردهاند : مساحت بیست بیست و هفت تازیانه بوده است . هر تازیانه رشی و ربعی به ذراع شاه و گفتهاند : در سایة آن درخت زیادت از هزار گوسفند قرار گرفتی و وقتی که آدمی نبودی و گوسفند و شبان نبودی وحوش و سماع آنجا آرام گرفتندی و چندان مرغ گوناگون بر شاخها مأوی داشتند که اعداد ایشان کسی در ضبط حساب نتواند آورد . چون بیوفتاد در آن حدود زمین بلرزید و کاریزها و بناهای بسیار خلل کرد . و نماز شام انواع و اقسام مرغان بیامدند چندانکه آسمان پوشیده گشت و به انواع اصوات خویش نوحه و زاری میکردند بر وجهی که مردمان از آن تعجّب کردند و گوسفندان که در ظلال آن آرام گرفتندی همچنان ناله و زاری آغاز کردند .
پانصد هزار درم صرف افتاد در وجوه آن تا اصل آن درخت از کشمر به جعفریّه بردند و شاخها و فروع آن بر هزار و سیصد اُشتُر نهادند .آن روز که به یک منزلی جعفریّه رسید آن شب غلامان ، متوکّل را بِکُشتند و آن اصل سرو ندید و آن برخورداری نیافت و این بود شب چهارشنبه لثلاث خلون من شوال سنه اثنتین و ثلاثین و مأتین . باغر ترکی با جماعتی از غلامان به اشارت منتصر قصد متوکّل کردند و متوکّل در مجلس لهو نشسته بود و آن ( درخت ) در یک منزلی جعفریّه بماند تا عهدی نزدیک و در آن سال والی نیشابور که آن فرمود ـ ابوالطّیّب طاهر و هر که در آن سعی کرده بود ـ جمله پیش از حولان حول هلاک شدند . درودگر و آهنگر و شاگردان و اصحاب نظاره و ناقلان آن چوب هیچ کس نماندند و این از اتّفاقات عجیبه است .
و سرو فریومد عمر و بقا بیش از آن یافت تا سنه سبع و ثلاثین و خمس مائة [ 537 ] بماند ( دویست و نود و یک سال پس از سرو کشمر ) و مدّت بقای این سرو در فریومد هزار و ششصد و نود و یک سال بود . پس امیر اسفهسالار ینال تکین بن خوارزم شاه فرمود تا آن را بسوختند و حالی ضرری به وی و حشم وی نرسید زیرا که به واسطه آتش در آن تصـرّف کردند و آن درخت زردشت آتشپرست کِشته بود و بمـاند ( ینالتکین ) تا سنه احدی و خمسین و خمس مائة [ 551 ] . چهارده سالِ دیگر بزیست و خاصیّت درخت فریومد آن بود که هر پادشاه که چشم او بر آن افتادی او را در آن سال نکبت رسیدی و عمرها این تجربه مکرّر گردانیده بودند .
منظره کنونی جامع فریومد که آثار فرسودگی در شبستانها و سقف دو ایوان آن نمایان است .
[ مجله : « یغما » خرداد 1353 ـ شماره 309 ـ صص 170 تا 174 ]