برآمدنِ سر به ­داران و سُقوطِ مُغول ـ سیّد حسن اَمین

برآمدنِ سر به ­داران و سُقوطِ مُغول

کُنون قِصِّه از سَر به­ داران کُنَم ـ حکایت از آن اُستواران کُنَم

بَسا شیرمَردا که از سَبزوار ـ به حِفظِ وَطَن داد سَر رویِ دار

هر آن کَس که ذات و سِرِشتَش نِکوست ـ سِتم ­ناپَذیر آمد و دادجوست

گُروهی که سَربازِ راهِ حَق ­اند ـ به جَنگِ سِتَم­ پیشِه شَقّ و رَق­ اند

چُنین سَر به­ داران زِ بُرنا و پیر ـ مُغول را بِراندند از ایران چو شیر

شَنیدَم مُغول جانِبِ باشتین ـ بیامَد که گیرَد خراجِ زَمین

اگر چند مَأمورِ دولَت بُدند ـ همه در پِیِ عیشِ و عِشرَت بُدند

چو چَشمانِ اِنصافِشان بود کور ـ نِشَستَند بر خوانِ مَردم به زور

پِیِ عیشِ و عِشرَت به پا خاستَند ـ سپس شاهِد و بادِه درخواستَند

چو سَرهایشان گَشت از بادِه گَرم ـ زِ ناموسِ مَردُم نکردند شَرم

لوایِ نَظَربازی اَفراشتند ـ به پَردِه­ نِشینان نَظَر داشتند

بَسا مَرد از مَردُمِ باشتین ـ پِیِ حِفظِ ناموسِ ایران­ زَمین

به تَن مانِعِ این مَعاصی شُدند ـ مُغول را بِکُشتَند و عاصی شدند

اَمیرِ خُراسانِ دُنیاپَرَست ـ که از ایلخانان داشت فَرمان به دَست

فِرستاد لَشکَر سویِ باشتین ـ برآوَرد دَستِ سِتَم ز آستین

نَکردی زِ ظُلمِ مُغول بازخواست ـ کَمَر کرد بر کیفَر خَلق راست

یکی باشتینی که شَلتاق بود ـ مَگر نامِ وی « عَبدِ رَزّاق » بود

برآمد زِ کِرمان به بیهَق چو گَرد ـ همه شیعیان گِردِ خود گِرد کَرد

« رَوَم بَهرِ میهَن سَرِ دار » گفت ـ نه تازی که « اَلنّار لا العار » گفت

همه شَهروَندان فَراهَم شُدند ـ به بُرز و به بازو چو رُستم شُدند

یکایک شده همدِل و هم­ قَسَم ـ که شَرِّ مُغول شاید از شَهر کَم

دِلیرانِ بیهَق به پا خاستَند ـ به جَنگِ مُغول لَشکَر آراستَند

عَلَم شد سپَس دولَتِ سر به­ دار ـ همان دولَتِ شیعی حَق­ مَدار

یکی جُنبِشِ مَردُمی شُد پَدید ـ که زآن پیش کَس جُنبِش زآن سان نَدید

بِدادند میرِ مُغول را شِکَست ـ گِرِفتَند پَس شَهریاری به دَست

چو از کارِ دُشمَن بِپَرداختَند ـ پِیِ نَظم و قانون دراَنداختَند

نوشتَند نامِه به شام و دَمِشق ـ که ما شیعیانیم و در بَندِ عِشق

اگر چند سَرباز و سَرلَشکَریم ـ زِ قانون و عِلمِ قَضا بی ­بَریم

شُمایان که در عِلمِ قانون سَرید ـ به فِقهِ اِمامیّه دانِشوَرید

بیایید و نَظمی به کِشوَر دهید ـ زِ قانون سُتونهای مُحکَم نهید

چو این نامه را پیکِ دانا رساند ـ شَهیدِ نخُستین گِرفت ­اش و خواند

از آن نامِه تَمجیدِ بسیار کَرد ـ که حَق را نمی ­شایَد اِنکار کرد

به پاسُخ کِتابی مُطَوَّل نوشت ـ کتابی مُفَصَّل نه مُجمَل نوشت

کتابی گِرانسَنگ و پُرمایِه بود ـ که اَبوابِ فِقهِ اِمامیّه بود

از آن لُمعَه نامید نامِ کتاب ـ که هر کَس زِ نورَش شَوَد بَهرِه­ یاب

نیامد به بیهَق زِ بیم و اُمید ـ به شامات ماند و شُد آنجا شَهید

پس از آن نوشتند بر لُمعَه ، شَرح ـ ولی کَس نیارَست آوَرد جَرح

فِرستادِه آوَرد آن دَفترا ـ به بیهَق به پا گَشت و شور و شَرا

که این مَتنِ قانونِ شَرع است و دین ـ اطاعَت از آن فَرض بر مُؤمِنین

دریغا که آمد چو تیمورِ لَنگ ـ نَیارست کَس پایداری به جَنگ

چو خواجِه مُؤیِّد بِدو بِگرَوید ـ سَرِ سر به­ داران به پَستی رَسید

دانشنامۀ ایران ( منظوم ) ، سیبد حسن امین ، چاپ دوم ، زمستان 1390 ، ص 239 ـ 241

پاسُخ به مسئول کتابخانه و عُضو شورا

برای مطلبِ قبلی مسئول محترم کتابخانه و عُضو شورایِ فُرومَد نوشته بود :

سلام

اوّلا اینکه تعدادِ پاکتها کم بود و در چاپ و تهیّۀ پاکَت مُحاسبه اشتباه داشتیم و برای تَعدادی از مِهمانان از پاکَتِ معمولی استفاده کردیم ، بَنده میخواستم نمونه­ ای برای خودم به یادگار از مَراسم نگه دارم ولی آن را هم به یکی از مهمانان دادم ، انتظار می ‌رفت شما هم آبروداری می ‌کردید و درخواستِ شَخصی را در فَضای مَجازی مطرح نمی ­کردید .

و اینکه یک پاکتِ خالی ارزشِ آن را ندارد که به عُنوانِ گِلایه از شورا در گُروهِ دوستدارانِ کتاب از طرفِ پَژوهشگر و نویسنده مَطرح شود .

بهادری

.......................................................

پاسخ آن :

سلام بر شما

من این درخواست را پارسال ، چند روز بعد از پایانِ هَمایش ، هم از شما و هم از رئیسِ شورا داشتم ، هر دو پاسخِ مُثبت دادید ، صُحبَت از تمام شُدنِ پاکتها نبود ! تازه متوجّه شدید که پاکتها تَمام شده بود !

ـ تمام شد ؟ خُب ، سِفارش می ­دادید چند نسخۀ دیگر چاپ کنند ، تا نمونۀ کارِ خودمان را داشته باشیم ، یک نمونه هم در کتابخانۀ به عُنوانِ کارِ فرهنگی می­ ماند .

خودتان می ­دانید که بحثِ پاکَت فَرعِ موضوع است ، اَصلِ قَضیّه رفتارِ ناصَوابی است که اَنجام گرفته است .

وانگَهی کدام درخواستِ شَخصی ؟! هم در متن گفته شده و هم شَخصِ شما می ­دانید که من برای چه می ­خواهم .

اینکه شما گُفته ­ای : « بنده میخواستم نمونه ­ای برای خودم به یادگار از مَراسم نگه دارم ... » این درخواستِ شخصی است ولی اینکه بخواهید یک نمونه برای کتابخانه نِگَه دارید ، این که درخواستِ شَخصی نیست و می ­دانید که خواستۀ من هم از این مَقوله است . یعنی من اَصلاً این پاکتها را ندیدم و حَتّی عَکس آن را نداشتم که در اینجا دَرج کنم . مگر شما به عُنوانِ عُضوِ شورا ، در جَلَسۀ فَرمانداری مَیامی که با حُضورِ مُدیر کُلِّ ارشاد و فَرماندار و امام جُمعه و ... برگُزار شد نَشنیدید که مُدیرِ کُلِّ ارشاد گفت : آقای یاقوتیان نمایندۀ ماست ، کارها را با ایشان هماهنگ کنید . این چطور هماهنگی بود که من نه از طَرّاحی پاکتها با خَبَر شدم ، نه از تَعداد و نه از نَحوۀ توزیعِ آنها ؟!

یعنی به رئیسِ شورا هم که پیشنهاد دادم : حالا که می ­خواهید یک طَرَفِ پاکَت را عَکسِ آرامگاه ابن ­یمین حَکّ کنید طرفِ دیگر را عکسِ مسجد جامِع بزنید . هنوز نمی ­دانم که آیا این کار شد یا نه ؟!

به قولِ یکی از بُزرگان ؛ برای یک کارِ اشتباه اگر هزار دَلیل بیاورید می ­شود هزار و یک اشتباه !

بفرمایید آبروداری یعنی چه ؟ به هر حال به این کارهایِ اشتباه کُجا باید پَرداخت تا نَقصها برطرف شود ؟ می ­فرمایید در گروهِ دوستدارِ کتاب ؛ طَرح نشود لابُد جایِ طرحِ آن در گروهِ شیپورِ فُرومَد است ؟!

چرا کارها به سامان نمی ­شود ؟ چون به جایِ پَذیرشِ اشتباه و عُذرخواهی و اِصلاح ، اداره کُلّ هم می­ آید همین گونه توجیه می ­کند ! با سَبُک کردنِ موضوع که ؛ یک پاکتِ خالی اَرزِشِ آن را ندارد ! مُشکِل حَلّ نمی ­شود ، ما به همان پاکتِ خالی نرسیدیم ، پاکتِ پُر پیشکشِ علاقِه ­مَندانش !

اگر بگویم : چِرا شورا به تَعدادِ مهمانها از کتابهایِ من نخرید تا به مهمانها سوغات بدهد که می ­­گویید : وقتی اداره کُلّ که بانیِ هَمایش است هَزینه نمی ­­کند شورا از کُجا بیاورد ؟!

خُب ؛ خریدِ کتاب را که از شما نخواهیم ، پاکتِ خالی را هم به شما نگوییم !

به قولِ سُهرابِ سِپِهری ، من چقدر باید نَرم و آهَسته گام بردارم که یک وقت چینی نازُکِ آبرویِ شما تَرَک برندارد ؟!

عَجَب ! عَجَب ! بعد از یک سال که من گفته ­ام : بالایِ چَشمِ شورا اَبرو است ! آبروداری نکرده ­ام !

یکی از دوستان که برای خَریدِ کتاب به دَربِ حَیاط آمد گفت : خُب ، من اگر چیزی بگویم ، فِکر می ­کنند برای غَذا و شِکَم بوده است ، خُب ، درست است که ما فُرومَدی هستیم ولی ما هم که فَقَط برای هَمایش از شاهرود به فُرومَد آمدیم ، مُجَرّدی هم آمدیم ، درگیرِ هَمایش هم بودیم ، ظُهر برای ناهار باید کُجا برویم ؟ خُب ، هَزینۀ غَذا را از ما می ­گرفتند و فِکرِ غَذایِ ما را هم می ­کردند . اگر ما به دَعوت پاسُخ ندهیم ناراحت می ­شوند که چِرا اعتنا نکردند ، خُب ، وقتی ما اعتنا می­ کنیم ، چِرا شما بی­ اعتنایی می ­کنید ؟!

می­ بینید که نَقص هست ، با نَگُفتن هم برطرف نمی ­شود ، تَکرار می ­شود .

من برای کارهای اِجرایی و هَزینۀ بَنِرها و نَصبِ بَنِرِ آرامگاه ابن­یمین و ... با شورا هَماهَنگ کردم ، اگر رئیسِ شورا هم در این مورد با من هَماهنگ می ­کرد ، اِشکالی داشت ؟ نه ، وَظیفه ­اش بود . مگر شما که در موردِ « دیوار نوشته­ ها » با من هَماهنگ کردید ، ضَرر کردید ؟! خُب ، برای طَرّاحی پاکَت و تَعدادِ آنها و ... شورا هماهنگ می ­کرد ، چه بَسا برای مُحتوایِ داخِلِ پاکَت ، شِعر مُناسبِ هر سوغاتی از دیوانِ ابن­ یمین انتخاب می ­شد . نه اینکه من نفهمیدم اَصلاً سوغاتیها چی بود ؟ مگر اَساسِ کارِ شورا بر مَشورَت نیست ؟!

شما که هم عُضو شورا هستی و هم مسئولِ کتابخانه ، چِرا داخلِ این پاکَتِ سوغاتی یک کتاب نَگُذاشتید تا کتابهایی که من چاپ کرده ­ام رویِ دَستم نَما­نَد ؟ مثلاً کتابِ « مُکاتبات و مُراسلاتِ ابن ­یمین فَریُومَدی » که برای اوّلین بار چاپ شد ، از یک بستۀ فِلفِل کَم می ­آورد ؟!

برای آقای شَهنما نانِ حَویجی و یک کتاب هدیه بُرده بودم در پاسُخ یک مَثنوی برایم فرستاده بود ، آغازِ آن چُنین است :

نانِ فِلفِل رسید ، « مَهدی­جان »

با کِتابی که بود هَمرَهِ آن

مَثَلِ فِلفِل و فُرومَدِتان

مَثَلِ زیرِه است با کِرمان

می شد چُنین کرد ، نکردید !

چرا چُنین (2)

روزِ همایش ؛ شورای اسلامی فُرومد به مهمانانِ مَدعوّ ، یک پَک سوغاتی داد ، من علاوه بر میزبان ، جُزء مهمانانِ مَدعُوّ هم بودم ، چون مقاله­ ام جُزو سه نفرِ گروه دوم بود که جایزه گرفت و برای ارائه در همایش انتخاب شده بود و در دانشگاهِ علومِ پزشکی شاهرود مقاله ­ام را در سالُن همایش ارائه کردم .

تهیّۀ 22 بَنر و ارائۀ گُزارشِ علمی برای مهمانان در برنامۀ فُرومَدگَردی و اجرایِ برنامه برای حاضران و ... هم با من بود ، چِرا با اینکه من از شورا درخواست کردم ، بعد از یک سال ، شورا از دادنِ یک پاکتِ خالی بستۀ سوغاتی که روی آن عکسِ آرامگاه ابن ­یمین حَکّ شده بود دریغ کرده است ؟!

اگر من با همان مهمانها می ­آمدم و با همانها بر می ­گشتم ، بستۀ سوغاتی به من هم داده می ­شد حالا آیا تواضُعِ من باید شما را این گونه کند ؟! شما خودتان وظیفه داشته و دارید که چند نمونه از این پاکت به من می­ دادید چون می­ دانید که اینها را برای کارهای فرهنگی نگهداری می ­کنم و در نمایشگاهی که در کتابخانه در روزِ همایش دایر بود برخی از این موارد به نمایش درآمده بود . یعنی دوست دارید برای یک چیز بی­ اَرزش از جنبۀ مادّی منّت­تان را بکشم ؟!

آن از اُستان و این از روستا !!

چرا چُنان (1)

دهم و یازدهم آبان ماه سال 1402 همایش ابن یمین فَریُومَدی در شاهرود و فُرومَد برگُزار شد . مُدیر کُلّ ارشاد و فرهنگ اسلامی سمنان گفت : سه کتاب در بارۀ ابن ­یمین سفارش داده شده که نوشته شود :

ـ یکی داستان

ـ دیگری گُزینۀ اشعار

ـ سومی کتابی برای کودکان

اکنون که یک سال از این همایش و وَعده گُذشته ، سرنوشتِ این کتابها به کُجا رسیده است ؟

من روزِ یازدهم آبان سه کتابِ تازه نَشر به همایش رساندم :

ـ شُهدای فُرومَد

ـ مجموعه مَقالات در بارۀ ابن یمین فَریُومَدی

ـ مُکاتبات و مُراسِلات ابن یَمین فَریُومَدی

چرا یک فَرد به تنهایی برای روزِ همایش سه کتاب عَرضه کند امّا از وعدۀ یک اداره کُلّ بعد از یک سال خبری نیست ؟!

چرا اداره کُلّ حتّی یک نُسخه از کتابهای مرا خریداری نکرد ؟! آن سه نفر که موردِ سفارش قرار گرفته بودند تا کتاب بنویسند چه ویژگیهایی داشتند که من نداشتم ؟! یا خبر نداشتند که من نویسنده ­ام ؟! روزی که مدیر کُلِّ ارشاد استان در بارۀ همایش به من تماس گرفت گفت : کتابِ « اَحوال ابن یمین » که شما نوشته ­اید الآن دستِ من است !

چند خاطِره از دَبیرستان سُمیّۀ فُرومَد

چند خاطِره از دبیرستانِ سُمیّۀ فُرومَد

مُدَّت امتحانِ تمام شده بود و باید برگه­ های امتحانی دانش­ آموزانِ کلاسِ چهارم را جَمع می ­کردم ، به دانش ­آموز جَعفری رسیده بودم که برگۀ امتحانی ­اش را بگیرم ، هنوز مشغولِ نوشتن بود ، گفت : آقا یک لَحظۀ دیگر صَبر کنید !

من گفتم : ببین من دارم به ترتیب برگِه­ ها را می ­گیرم اگر بَرگۀ شما را نگیرم که نمی­ توانم برگۀ دانش ­آموز بَعدی را بگیرم .

یکمرتبه دانش ­آموز حَیاتی که او هم مشغولِ نوشتن بود برگه ­اش را بالا گرفت گفت : آقا بیا برگۀ مرا بگیر ، برگۀ جَعفری را نگیر تا بنویسد !

..................................................

در کلاس سوم دبیرستان درس می ­دادم ، مُدیر دبیرستان سرِ کلاس آمد و مَطالبی پُرسید ، دو سه بار به من توهین کرد و من فقط نِگاهش می ­کردم . دانش ­آموزان هم تَعَجُّب کرده و ساکِت بودند ، یکمَرتَبه دانش ­آموز حَیاتی به اِعتراض فَریاد کشید . مُدیر مَدرسه چِهره ­اش مُتَغَیّر و ساکت شد !

..................................................

در کلاس اوّل دبیرستان دانش ­آموز مُنجّمی نَقّاشیهای خوبی می ­کشید ، یک بار گفتم : عَکسِ مرا بِکِش .

..................................................

دبیرستان سُمیّه دو درب داشت ، یکی از ضلعِ غَربی یا حُدوداً از زاویۀ شمالِ غَربی ، یکی هم از زاویۀ جُنوبِ شَرقی ، ولی دربِ زاویۀ جُنوبِ شَرقی همیشه بَسته بود و می ­گفتند کلیدَش گُم شده است ، خُب ؛ بعضی از دانش­ آموزان خیلی راحت ­تر بودند که از کوچۀ کوشک بیایند ، چون راه نزدیک ­تر بود ، یک روز یک سوهان داخلِ کیفَم گُذاشتم و با خودم به مدرسه بُردم و قُفل را بُریدم . دانش ­آموزان هم نَفَسِ راحتی کشیدند که راه باز شد . البتّه بهتر بود که یک دری بینِ دیوارِ مدرسه و کتابخانۀ عُمومی نَصب می­ شد تا دانش­ آموزان از آن مَسیر آمد و شُد کنند .