برآمدنِ سر به ­داران و سُقوطِ مُغول

کُنون قِصِّه از سَر به­ داران کُنَم ـ حکایت از آن اُستواران کُنَم

بَسا شیرمَردا که از سَبزوار ـ به حِفظِ وَطَن داد سَر رویِ دار

هر آن کَس که ذات و سِرِشتَش نِکوست ـ سِتم ­ناپَذیر آمد و دادجوست

گُروهی که سَربازِ راهِ حَق ­اند ـ به جَنگِ سِتَم­ پیشِه شَقّ و رَق­ اند

چُنین سَر به­ داران زِ بُرنا و پیر ـ مُغول را بِراندند از ایران چو شیر

شَنیدَم مُغول جانِبِ باشتین ـ بیامَد که گیرَد خراجِ زَمین

اگر چند مَأمورِ دولَت بُدند ـ همه در پِیِ عیشِ و عِشرَت بُدند

چو چَشمانِ اِنصافِشان بود کور ـ نِشَستَند بر خوانِ مَردم به زور

پِیِ عیشِ و عِشرَت به پا خاستَند ـ سپس شاهِد و بادِه درخواستَند

چو سَرهایشان گَشت از بادِه گَرم ـ زِ ناموسِ مَردُم نکردند شَرم

لوایِ نَظَربازی اَفراشتند ـ به پَردِه­ نِشینان نَظَر داشتند

بَسا مَرد از مَردُمِ باشتین ـ پِیِ حِفظِ ناموسِ ایران­ زَمین

به تَن مانِعِ این مَعاصی شُدند ـ مُغول را بِکُشتَند و عاصی شدند

اَمیرِ خُراسانِ دُنیاپَرَست ـ که از ایلخانان داشت فَرمان به دَست

فِرستاد لَشکَر سویِ باشتین ـ برآوَرد دَستِ سِتَم ز آستین

نَکردی زِ ظُلمِ مُغول بازخواست ـ کَمَر کرد بر کیفَر خَلق راست

یکی باشتینی که شَلتاق بود ـ مَگر نامِ وی « عَبدِ رَزّاق » بود

برآمد زِ کِرمان به بیهَق چو گَرد ـ همه شیعیان گِردِ خود گِرد کَرد

« رَوَم بَهرِ میهَن سَرِ دار » گفت ـ نه تازی که « اَلنّار لا العار » گفت

همه شَهروَندان فَراهَم شُدند ـ به بُرز و به بازو چو رُستم شُدند

یکایک شده همدِل و هم­ قَسَم ـ که شَرِّ مُغول شاید از شَهر کَم

دِلیرانِ بیهَق به پا خاستَند ـ به جَنگِ مُغول لَشکَر آراستَند

عَلَم شد سپَس دولَتِ سر به­ دار ـ همان دولَتِ شیعی حَق­ مَدار

یکی جُنبِشِ مَردُمی شُد پَدید ـ که زآن پیش کَس جُنبِش زآن سان نَدید

بِدادند میرِ مُغول را شِکَست ـ گِرِفتَند پَس شَهریاری به دَست

چو از کارِ دُشمَن بِپَرداختَند ـ پِیِ نَظم و قانون دراَنداختَند

نوشتَند نامِه به شام و دَمِشق ـ که ما شیعیانیم و در بَندِ عِشق

اگر چند سَرباز و سَرلَشکَریم ـ زِ قانون و عِلمِ قَضا بی ­بَریم

شُمایان که در عِلمِ قانون سَرید ـ به فِقهِ اِمامیّه دانِشوَرید

بیایید و نَظمی به کِشوَر دهید ـ زِ قانون سُتونهای مُحکَم نهید

چو این نامه را پیکِ دانا رساند ـ شَهیدِ نخُستین گِرفت ­اش و خواند

از آن نامِه تَمجیدِ بسیار کَرد ـ که حَق را نمی ­شایَد اِنکار کرد

به پاسُخ کِتابی مُطَوَّل نوشت ـ کتابی مُفَصَّل نه مُجمَل نوشت

کتابی گِرانسَنگ و پُرمایِه بود ـ که اَبوابِ فِقهِ اِمامیّه بود

از آن لُمعَه نامید نامِ کتاب ـ که هر کَس زِ نورَش شَوَد بَهرِه­ یاب

نیامد به بیهَق زِ بیم و اُمید ـ به شامات ماند و شُد آنجا شَهید

پس از آن نوشتند بر لُمعَه ، شَرح ـ ولی کَس نیارَست آوَرد جَرح

فِرستادِه آوَرد آن دَفترا ـ به بیهَق به پا گَشت و شور و شَرا

که این مَتنِ قانونِ شَرع است و دین ـ اطاعَت از آن فَرض بر مُؤمِنین

دریغا که آمد چو تیمورِ لَنگ ـ نَیارست کَس پایداری به جَنگ

چو خواجِه مُؤیِّد بِدو بِگرَوید ـ سَرِ سر به­ داران به پَستی رَسید

دانشنامۀ ایران ( منظوم ) ، سیبد حسن امین ، چاپ دوم ، زمستان 1390 ، ص 239 ـ 241