مَشاغل مُعرّفی شده در سالنامۀ 1405 فَریُومَد






مَشاغل مُعَرّفی شده در سالنامۀ 1405 فَریُومَد






مَشاغل مُعَرّفی شده در سالنامۀ 1405 فَریُومَد







متقاضیان سفارش دهند ، قیمت 350 هزار تومان ـ فعلاً !
6037
9974
8074
9366
🌼 بانک ملّی ـ مهدی یاقوتیان
تلفن همراه و شمارۀ تلگرام 09151211770
در صفحۀ دوم به صورت اختصاصی ، عکس و مشخصات متقاضی درج می شود .
آن روزگاران که من کودک و نوجَوان بودم ، در فَرومَد مغازه هایی بود که معمولاً برای خَریدِ خوراکی و گاهی برای خَریدی که مادرم سفارش کرده بود به آنجا می رفتم . نزدیک ترینش در دروازه بود ، حُسین صدّیق که دو طَرَفِ مغازه اش تَخت هم داشت ، آدامسِ شیک یا خُروس نِشان یا بادکُنکی ، آب نَباتِ تُرش یا مینو ، شُکلاتِ چوبی یا شُکلاتهایی که به شکلِ مداد امّا رَنگارَنگ بود ، همان کوچه را که ادامه می دادی سَمتِ راست ، مغازۀ علی حاجی محمّد / صالحی بود ، بعد مغازۀ قُربان حَیاتی ، باز که می رفتی مغازۀ محمّد عَسکَر و کنارش مغازۀ علی حَسینا / رضائیان ، تازه پُفَک آمده بود ، هر خَریدی که می کردی یک بَسته که سه عَدد پُفَک داشت مَجّانی می داد تا آمُخته / مُعتاد شویم ! اگر همان مَسیر را ادامه می دادم که به خانه برسم ، به مغازۀ حسن عیدی / فردوسی و مغازۀ علی کربلا حَبیب / حَبیبی می رسیدم ، دفترچه هایِ کوچک برایِ مَشق که خَط خَط می نوشتیم !
حالا یک بارِ دیگر از جایِ مَزارِ سادات مغازه ها را شُمارش کنیم ، مغازۀ حسن آقا هاشمیانپور و آقا ولی که معمولاً همسایه بودند ، بعد به مغازۀ علی خُسرو پور می رسیدیم ، آن طَرَف تر مغازۀ احمد شَفیعی بود که آب نبات پَزی بود و ما آب نبات زَنجی را خیلی دوست داشتیم ، رو به رویش مَغازۀ حُسین فَدایی که بیشتر پارچه فُروشی هم بود ، تا سَرِ حَمّام که مغازۀ محمّد صالحی شبهای مُحَرَّم و ماه رمضان هم باز بود ، آن طَرَف تر مغازۀ غُلامرضا جَعفر بیگ / جَعفری که ما خَریدِ کُلّی برای خانه از آنجا می کردیم . یعنی اَوّل از علی حَسینا خَرید می کردیم ولی بعد به مغازۀ جَعفری رو آوردیم ، در مُدّتی که پدرم تهران بود هر چه می خواستیم از قَند و چای و نَبات و نخود و ... نسیه می کردیم و او سیاهه می کرد ، وقتی پدرم از تهران بر می گَشت ، روز بعد به مَغازۀ غُلامرضا جَعفری می رفت ، یک کیسۀ دیگر خوراکی می خَرید و همه را یکجا پَرداخت می کرد ، آجیلِ عید را هم از همانجا می خریدیم . بعد تا سَرِ سَنگ مَغازۀ خوار و بار نبود ، آنجا مغازۀ فتح الله پلاب / رحیمی نژاد و رو به رویش مغازۀ حسن اسلامی بود ، که گاهی از مدرسۀ ابتدایی برای خَرید آنجا می رفتیم . حالا از مسیر بالا که برگَردیم مغازۀ رمضان یاقوتی بود و بعدها حُسین صادقی ، یک مغازه هم در کوچۀ تَه از میرزا محمّد سیدّ مسعود / باباخانی بود و یک مغازۀ دیگر هم در جای حُسینیۀ محلّ بالا از آقا احمد حَسنی ، گویا یک مغازه هم کریمیان در کوچۀ زیر پایِ مسجد جامع داشت ، بعدها هم عبّاس کربلا صادق / رَحمانیان و ابراهیم باقِریون دُکّان داشتند . احتمالاً در کوچۀ بالا مغازه های دیگری بوده ولی چون من سر و کاری با آنها نداشتم یادم نیست . البتّه ما خودمان هم مُدّتی یک مَغازه داشتیم . اوّل میوه فروشی بود و بعد خُرده ریزهای دیگر هم می آوردیم ، خُصوصاً در ماه رَمَضان زولبیا و بامیه مُشتریهایِ پَر و پا قُرصی داشت .
از عَطّارها / لَتّه فُروشها نباید فَراموش کرد که آنچه داشتند بَساط می کردند و با کَفشِ کُهنه و هَستۀ زَردآلو و ... هم داد و سِتَد می کردند و بعدها ماشینهایِ سیّار که مانندِ عَطّارها با مَغازه دارها مثلِ مار و پونه بودند !


در روزگاری که من به مدرسۀ ابتدایی و راهنمایی می رفتم ، در فَرومَد « گلّۀ چکّانه » بود ، یعنی از مجموع گوسفندهای ( بُز + میش ) مردم ، یک گَلّه جور می شد و چویان آنها را برای چَرا به بیابان می بُرد . بعضی افراد که شُغلشان دامداری بود خودشان به تنهایی یا با شریکی دیگر ، یک گَلّه داشتند و در بهار به کوه می رفتند و همانجا چادُر می زدند ولی گلّۀ چکّانه کرایۀ این حرفها را نمی کرد ، برای یک یا دو یا ده یا دوازده گوسفند نمی شد به بیابان رفت ، این بود که مجموعا گَلّه ای جور می کردند تا یک چوپان آنها را به چَرا بِبَرد ، مُزدِ چوپان هم بر مبنایِ تَعدادِ گوسفندها بود ، گاهی هم در ماه یک روز شیرِ تمامِ گوسفندان از آنِ چوپان بود ، اگر اَلّو / عَلّو هم می کرد یعنی دَبّه در می آورد که من نمی روم یا این قیمت نمی صرفَد ، یک روز شیر در ماه را دو روز می کردند . البته چوپان هر روز یک گوسفند را برای ناهارش می دوشید . اگر گوسفندی در بیابان دو بُزغاله یا بَرّه می زایید ، یکی را چوپان به عُنوانِ شیرینی برایِ خودش برمی داشت . تابستانها گَلّه شب را در بیابان می ماند و نزدیکهایِ ظُهر به آغُل یا بیابانِ نزدیک روستا می آمد تا صاحبانِ گوسفندها بیایند و گوسفندانشان را بِدوشند .
چون گوسفندها کَم و در نتیجه شیرِ کَمی هم عایدِ صاحبانش می شد ، بعضی با هم شَریک می شدند ، ظَرفی مخصوصِ این کار در نَظر می گرفتند و چوب خَطّی که با آن میزانِ شیر را عَلامت بِزنند ، آن گاه همۀ شیر را یک نفر می بُرد که گَرم کند و سرشیر / قیماق و ماستی فَراهم آورد و ماست را داخلِ مَشک با آب هم بزند و از آن کَره بگیرد و دوغَش را در مَشک و کیسه بریزد تا قاتِق / خورش داشته باشد و اگر خواست باز از آن کَشک / قُروت دُرست کند . حالا آیا به خاطر آنکه گوسفندان چکّه چکّه جمع می شد تا گَلّه دُرست شود یا آنکه شیر را چک می کردند یا علّتی دیگر ، گَلّه چکّانه نامیده می شد .
پاییز امّا گلَّه شبها به خانه می آمد ، روزهایِ بَرفی و یَخبندان هم گَلّه به بیابان نمی رفت . باید در طویله می ماند و آذوقه می خورد ، بیده که یونجۀ خُشک به هم پیچیده و بافته شده بود یا تَرید که با کاه و آردِ جو و آب دُرست می شد و یا برگِ خُشکِ درختان ، آن وقتها در پاییز خیلیها رَهسپارِ باغ بودند تا بَرگهایِ خُشک را از زیرِ درختان و داخلِ جویها و پناهگاهها جَمع کنند . صُبح قَبل از آنکه ما به مدرسه برویم ، گوسفندها را می آوردند و کَم کَم چوپان هم می آمد ، چوپان به پایش پیتاوِه بَسته بود و کَفشی که در میانِ سَنگ و بوته و خار دَوام داشته باشد ، چوبدَستی داشت و کولِه پُشتی یا خورجینی که رویِ خَرش اَنداخته بود و داخلِ خورجین هم مقداری نَواله که با آن سَگ را به دُنبال خودش بِکشاند ، سیاه ، سیاه ، سیاه ، این صدایِ چوپان بود که سگش را فَرا می خواند ، اَندکی بعد سَگِ چوپان کِنارَش دُم می جُنباند . غُروب صاحبانِ گوسفندها کَم کَم می آمدند تا وقتی گَلّه از بیابان برمی گَردد ، گوسفندانشان را جُدا کنند و با خود بِبَرند ، البتّه گوسفندها معمولاً طَویله و آغُل خود را یاد می گرفتند ولی گاهی اِتّفاق می اُفتاد که با گوسفندانِ دیگر بُر بخورند و سَر از آغُل یا طَویله ای دیگر در بیاورند ، آن وقت باید تا پاسی از شَب دُنبالِ آن گوسفند می گَشتند . بعضی گوسفندِ غَریب را بیرون می کردند که به خانۀ صاحِبَش بِرود . گاهی گَلّه در بیابان بُر می خورد یعنی چوپان متوجّه نمی شد و قسمتی از گوسفندان از گَلّه جُدا می شد و بدونِ چوپان می رفت و نهایت قاطیِ گَلّۀ دیگری می شد ، آن وقت باید چند نَفر در پیِ یافتنِ آنها می گَشتند ، گاهی این جُستجو چند روز طول می کشید تا می فهمیدند که آن جَمعِ گوسفندان سَر از کُجا در آورده اند ، آن موقع نوبَتِ شیرینی گرفتنِ چوپانی می شد که این گوسفَندها قاطیِ گوسفندانِ او شده بود . گاهی هم گُرگ به گَلّه می زد و بعضی گوسفندان را طُعمۀ خود می کرد . می گفتند : پلَنگ مَرد است ، وقتی به گَلّه می زند یک گوسفندِ چاق و چِلّه را بَر می دارد و می رود ولی گُرگ نامَرد است ، تا بتواند گوسفندها را خَفه می کند .
گوسفَندها بسته به سِن و نِژاد و ... نامهایِ خاصّی دارند ، بُزغاله ، کولار ، بُز ، تَکّه ، بَرّه ، شیشَک ، میش ، ... اینها نامهایِ عُمومی است چون هر کَسی ممکن است برای گوسفَندِ خودش نامِ خاصّی بِگُذارد که با آن نام و صدا آشناست و صاحِبَش را می شناسد .

عِمارَت یا سَرا به یک مَعناست و شاه نشین هم به قسمتِ خاصّی از همان سَرا یا عِمارَت گفته می شود ، یک ساختمانِ عالی ، قَصر یا کاخ که قسمتِ خاصّی هم برای پذیرایی یا نشستنِ بُزرگان دارد . به نظر می رسد شاه نشینِ این عِمارَت در سَمتِ شَرق بوده که آفتابگیر باشد . چون کوچۀ شاه نشین در سَمتِ شَرقِ عِمارَت و کوچۀ سَرا در قسمتِ شُمالِ عِمارَت واقع شده ، یعنی کوچۀ سَرا به عِمارت و کوچۀ شاه نشین به قسمَت ویژۀ عِمارَت مُنتَهی می شده است .

حُدودِ عِمارَت و باغِ آن ، همان طور که در نقشه مشخّص شده ، از سَرِ سَنگ که به سَمتِ جُنوب ، کوچۀ جِنان پیموده شود تا جایِ باقیماندۀ درختِ چِنار ، ( حُسینیّۀ کنونی ) ضلعِ غَربی و از آنجا به سَمتِ شَرق ( کوچۀ بَقلیزار ) تا جایِ مَنزِلِ دهقانپور ، ضلعِ جُنوبی و از آنجا به سَمتِ شُمال ( کوچۀ دالانِ نُصرت ) تا جایِ منزلِ طَباطَبایی و کوچۀ شاه نشین ، ضلعِ شَرقی و از آنجا در کوچۀ شُمالی تا جایِ حَرَکَتِ اَوّلیّه ضلعِ شُمالی باغِ عِمارَت را تشکیل می داده ، در چهار گوشۀ باغ ، بُرجِ نِگَهبانی بوده و چنارِ زاویۀ جُنوبِ غَربی ، جایِ حُسینیه کوچۀ جِنان ، نشان می دهد که خارجِ باغ و کنارِ بُرج بوده است . داخلِ باغ فقط همان ساختمانِ عالی یا عِمارَت / قَصر بوده است . کَم کَم در اطرافِ باغ ، خانه های مَسکونی ساخته شده و کوچه هایِ بُن بَستِ شاه نشین و کوچۀ سَرا و کوچه ای دیگر در ضلعِ غَربی جهتِ دَسترسی به مَنازل در نَظر گرفته شده و آن باغِ بُزرگ هم قَطعه قَطعه شده و در پُشتِ هر مَنزلی به صورَتِ باغچه درآمده است .

به نظر می رسد ابن یمین در بارۀ همین عِمارَت گفته است :
بِدو خِدمَت رسان از من ، پَس آنگاه
سویِ بازار بَردار ای صَبا راه
به رَه اَندَر یکی حِصنِ قَدیم است
که ساکِن اَندَر او ، صَدری کَریم است
کِشَد تَرسیمِ کِلکَش ، دُرِّ مَکنون
فَضایِل باشَدَش ز اندازِه بیرون
سُتودِه شَمس مُلک و دین مُحَمَّد
مَکارِم را قَواعِد زو مُمَهَّد
کَریم و نامجوی و راد و عالِم
به رُتبَت ؛ شَمعِ جَمعِ آلِ قاسِم
بیا و اِفتِقارِ من به رویَش
بَیان کُن بَعد از آن بِگذَر به کویَش
از آنجا ؛ میرو آسان تا به بازار
که راهی نیست چَندان تا به بازار
ابنیمین ، از فَریُومَد تا فَرومَد ، ص 62 ـ 63
یعنی ابن یمین ، بادِ صَبا را مأمور کرده که از بازار به عِمارَت برود ، به شَمسُ الدّین مُحَمَّد سلام برساند و دوباره به بازار برگردد .

دانلود فیلم ورودی باغ عمارت
دانلود فیلم باغ عمارت
با تشکّر از آقای سیّد حسین طباطبایی بابت فرستادن عکس و فیلم از باغِ عِمارت

نشست تخصّصی مرمّت تزئینات مسجد جامع فَریُومَد در « مکتب بافت » برگزار شد .
🔸در ادامه سلسله نشستهای تخصّصی حوزه میراث فرهنگی مکتب بافت با عنوان در جستجوی هویت گُمشده خُراسان، نشست 46ام با موضوع «بررسی مرمت تزئینات معماری مسجد جامع فَریُومَد» روز دوشنبه ۲۶ شهریور ماه ١٤٠٤** برگُزار شد.
🔸سخنران ویژه این نشست، خانم مهندس خضری، مرمّتکار و اُستاد دانشگاه بودند که به ارائه توضیحات مفصّلی در مورد این اثر تاریخی ارزشمند و روند مرمّت آن پرداختند.
🔸ایشان در آغاز با اشاره به پیشینه تاریخی مسجد جامع فریومد، این بنا را یکی از شاهکارهای معماری دوران سلجوقی تا ایلخانی و از قدیمیترین مساجد منطقه دانستند که تزئینات آن شامل عناصر ارزشمندی مانند گچبُریها، آجُرکاریها و کَتیبههای نفیس میشود.
🔸مهندس خضری در بخش اصلی سُخنان خود، به تشریح چالشها و آسیبهای وارد شده به تزئینات این مسجد پرداختند. عوامل طبیعی مانند رطوبت، فرسایش ناشی از باد و باران، و همچُنین گُذر زمان، اصلیترین تهدیدات برای بقای این آثار هنری برشمرده شد.

در انتها پژوهشگر فَرومَدی « مهدی یاقوتیان » سُخنانی در بارۀ فَرومَد و مسجد جامع و کتابهایش برای حاضران بیان کرد .


بعضی تَفاوتهایِ بینِ عَرَبستان و عِراق
در نُقطۀ صفرِ مَرزی عَرَبستان ، خانمهایی با پوششِ کامل و چهرۀ پوشیده ، قُرآن هدیه می دادند .
فَقط سَلام و خوشآمدگویی می کردند و در فَضایِ فوق العاده تمیز و خُنَک ، البتّه من قُرآن را نگرفتم .
کمی آن طرف تر در نُقطۀ صفرِ مَرزی عِراق ، دو جَوان با مَحبَّت و با ظاهری تَف دیده آمدند جُلو با سَلام و احترامِ فَراوان ، بر شانه هایشان دو سَبَد ، یکی ؛ آبِ سَرد و دیگری ؛ آب میوه ، با لَهجۀ عَرَبی و کَمی فارسی شِکَسته می گفتند : « خوش آمدید خدمت زوّار ، مَقدَمِ شما را سیّد مُقتَدا ( صَدر) گرامی می دارد . » هدیه هم می دادند .
گَرمایِ ساعتِ ۱۲ ظُهر ، بیابانِ آفتابی سوزان و خُشکِ بینِ جُنوبِ عِراق و حِجاز ، در زَبانِ بعضی ؛ مَردُمانِ این مَنطقه را بَدَوی می گفتند . ( کِنایه از صَحرانِشین با آدابِ خاصِّ خودشان )
در کنارِ جادّه دَکّه هایِ قَدیمی یا یخچالهایِ دَستی که به ما آب می دادند ، یادآورِ سالهایِ دَهۀ شَصت ۱۳۶۵ شاگرد شوفِرهایِ اُتوبوس یَخ بر می داشتند برایِ مَسیر .
مَرزِ عَرعَر در واقِع شَهر بُزرگ و تَمیزی است در شُمال کشورِ عَرَبستان سُعودی ۷۰ کیلومتری تا مَرز عراق ، احتمالاً عِلَّتِ نامگُذاریِ آن ، دو حرفِ اَوَّل عَرَبستان و عَراق است .
در فَرومَد ( زادگاهم ) به کشاورزی که درختانِ بی ثَمَر و خودرو و کَم خاصیّت بِکارد یا درختی در جایی که اهمّیتِ کمتری دارد ( مثلاً به جای درختِ میوه ، درختِ بید ) کاشته باشد در مُحاوراتِ کِنایه ای می گفتند : فُلانی درختِ عَرعَر کاشته است ! البته وقتی آن صَحرایِ خُشک و بی آب و عَلَف و فَقط چند بوتۀ بیابانی که واقعاً غیرِ شُتُر حَیوانِ دیگری نتواند تاب آوری داشته باشد را دیدم به رابطۀ ضَربُ المَثَلِ فَرومَدیها پِی بُردم .
چقدر بینِ دو مَرز یا بهتر است بگویم دو کشور ، تفاوت است ! حُدودِ صَد سال فاصِله است ! مسجد و حَمّامهای سَمتِ عِراق بَرق نداشت . جادّه ها نِسبَت به عَرَبستان نامُناسب ، لِذا بَعضی رویِ زَمین و آسفالت نماز می خواندند . دستِ هر مَأمورِ عِراقی در حینِ مَأموریت سیگار دیده می شد اَمّا مأمورین سُعودیها در زَمانِ مَأموریّت سیگار دستشان دیده نشد . عِراقی در فاصِله نزدیک پاسگاه با چیپ نظامی وجود دارد در سَمتِ عَرَبستان من پاسگاه ندیدم .
با اینکه مَسیرِ حَرَکَت سَخت و شِکَننده بود ولی چون یادآورِ جَنگِ تَبوک ( وَقایعِ سالِ دهم هِجرَت ) و قصّۀ مَردانِ قَدیمی خودمان از جُمله مرحوم دایه حَجی (حاج حُسین جِنانی ) که با مرحوم حاج سَردار آقا (منوچهری) سالِ ۱۳۴۰ شَمسی که از این مَسیرها با ماشین به عِراق و بعد به حِجاز می رفتند شنیده بودم فوق العاده دوست داشتم اَمّا دیروز برایِ من از روزهایِ تَلخ و سَختِ زندگی ام بود حَتّی یک کلمه با کناری ام صُحبت نکردم . سَحَرگاه در فَرودگاه جَدّه خَبَرِ بُمبارانِ ( مَراکزِ هَسته ای تَوَسُّط آمریکاییها ) را شَنیدم و چه تَلخ بود که حالَم قابلِ وَصف نیست و تَلخ تر می شد وقتی بعضی حَرفها را می شَنیدم و دِلواپَسی زایران بماند که بماند . ( دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴ کربلا هتل ارّیان )
تَفاوتِ راننده هایِ عَرَبستان و عِراق و ایران
اَوّلین بار در عُمرَم ۱۲ اُستان ، بیش از ۴۰ ساعَت ؛ سه کشور را با اُتوبوس جا به جا شدم : اُستانِ مَکّه و جَدّه ، اُستانِ عَرعَر ، اُستانِ اَلاَنبار ، کَربلا ، حِلّه ، بابِل ، ایلام ، کرمانشاه ، همدان ، اَراک ، قُم ، سِمنان ، خُراسان .
* رانندۀ اوّل : سُعودی از مَکِّه تا جَدّه
اَهلِ کشورِ مِصر بود ، بسیار آرام با خوشرویی تَمام ، می گفت : ایرانیها رویِ سَر و قَلبم جا دارند ! سَرحال ، شاد ، خَنده هایِ زیبا ، مُدام استوریهای موشکی ایران و فیلمِ تَحقیر نتانیاهو را می گُذاشت ، استوری های آقای خامنه ای به عُنوان یک قَهرمان علیه اسرائیل پَخش می کرد . برایِ ما تَمامِ دو ساعَت شوق و خنده می کرد ، زَنگ زد به مِصر ، به آنها با افتخار می گفت : من رانندۀ ایرانیها هستم ، گوشی را به سَمتِ من نِشان داد آنها می گفتند : ایران در قَلبمان جا دارد ! تَمامِ دو ساعت از مَکّه تا جَدّه او شوق می کرد . در نهایت من یک تراول ۵۰ به ایشان دادم .
* رانندۀ دوم عِراقی : از مَرزِ عَرعَر تا مِهران
اَهلِ نَجَف ، جَوان خوش روی ، مُدام روضۀ امام حُسین گوش می داد ، از حملۀ ایران به اسرائیل خوشحال بود . کبریت اِسراف نمی کرد ! سیگار پُشتِ سیگار می کشید و خیلی عَجول بود . به حَدّی که در توقُّف نکردن برایِ سرویسِ بهداشتی زائِران دُچارِ مُشکِل می شدند . البتّه مُتَأسّفانه در مَسیرها مَخصوصاً عِراق سِرویسِ مُناسب کمتر دیده شد . از تیمِ حِفاظَتِ از زایرانِ ایرانی ( از پُلیس عِراق ) سِبقَت می گرفت و در نهایت توبیخ شد و سُرعَتِ بالایِ ۱۲۰ کلیومتر حَرَکَت می کرد .
* رانندۀ سوم ایرانی : از مَرزِ مِهران تا خیابانِ جَهان آرایِ مشهد
دو راننده ، یکی ؛ ۵۰ سال سَرحال ، تَمیز و کم توجّه به ما ، رانندۀ دوم ؛ ۴۰ ساله ، خوش اَخلاق ، وقتی گفتم : من ۳۹ سال قَبل در اِرتفاعاتِ شَهر مِهران ، اینجا بودم یک خَرابه بود در دَستِ عِراقیها کمی با من گفتگو کرد .
تا از ماشین پیاده می شد ، سیگار می کشید البته قیافه کاملاً مُعتاد نشان می داد و خیلی چابُک و فِرز هم بود . رادیو آوا را روشَن کرده بود ، بهنام بانی می خواند ، یک خانم از کاروان به من به عُنوانِ روحانی کاروان گفت : بِرو به راننده تَذَکُّر بِده ، به جایِ اینها روضه بِگُذارد که من تَوَجُّهی به حَرفِ حاجیه خانم نکردم ، خودش رفت به راننده تَذَکُّر داد و گفت : به جایِ این موسیقی ، روضۀ امام حُسین بِگُذار ( البته مُتَأسِّفانه کَمی با لَحنِ طَلبکارانه ) راننده اعتنایی نکرد ولی رادیو را خاموش کرد تا مشهد عَطایش را به لقایش بخشید و تا مشهد هیچ صدایی از بُلَندگویِ اُتوبوس نیامد البتّه برایِ من که سُکوت جَذّاب بود خوش اُفتاد ولی ... وقتی از آتش و جَنگ صُحبَت می شد با سُکوت فَقَط گوش می دادند . ( ۴ تیر ۱۴۰۴ مشهد )



در سال 1344 خورشیدی که کَربلا حُسین سُویزی از فَرومَد به زادگاهَش برگَشت ، حَیاطَش را کربلا ابراهیم رضایت ( رضا + معصومه نجاتی ) و کربلا غُلامرضا همَّتی و کربلا عبّاس همَّتی ( حاج علی + زینب ولیان) خَریدند . کربلا ابراهیم رضایت مَریض شده بود و شِفایِ خودش را در گِروِ کارِ خیری میدانست . بَعد هَمگی این حَیاط را وَقفِ هیئَتِ اَبوالفَضلی کردند .


در سالِ 1397 خورشیدی زَمینِ حَیاطِ شُمالی هیئَت اَبوالفَضلی فَرومَد واقِع در مُفتاباد مَحَلّۀ پشند ، از رَمضان اَصغرپور خَریداری شد که اَفرادِ ذیل هر کُدام در خَریدِ آن ( از 1 تا 20 متر ) سَهیم شدند .
عَقلانیّت ، پیش درآمَد تَبلیغ
رعایت نکردنِ عُنصُرِ زَمان و مَکان ، « دیوار چیدن » بر بُنیانِ سُست است .
روز یازدهم ذی الحَجّه در مَسیرِ بازگَشت از رَمیِ جَمَرات تَعدادِ کَمی حاجی که بیشتر آنها جَوان بودند را دیدم که شِعر در وَصفِ امام حُسین عليه السّلام می خواندند ( مثلِ روضه ) من سُؤال کردم : چِرا در خیابان صدا بُلَند می کنید ؟
در جواب گفت : دوست داریم ! چه اِشکالی دارد ؟
گفتم : بسیار خوب ؛ در دِل زِمزِمه کنید .
گفتم : آیا صدا بُلَند کردن ، لُزومی دارد ؟ آیا تَأثیر دارد ؟ این مَردُم با این سَبک و کارِ شما نه شناختی دارند و نه عَلاقهای ، اینها صدا بُلَند کردن در خیابان را شایسته نمی دانند . اَساساً شناختی از اِمامَت به مَعنایِ خاصّ ندارند و ممکن است مُفید نباشد که ضَرر هم داشته باشد . اگر قَصدِ تَبلیغِ امامت دارید این رَوِش ناکارآمد است . میوه محصولِ چندین سال مُواظبَت بر بُن مایۀ درختکاری است . تا زیر ساختِ فِکری آماده نشود ثَمَره ندارد .
گفت : می تَرسی مَشدی ؟
گفتم : بَله .
بَعد از مُدّتی شَخص خواننده که جَوانی حُدودِ ۳۵ سال داشت و در بُطری آب می خواند ، مَدّاحی را تَمام کرد .
به ایشان رو کردم و گفتم : چِرا بُلَند می خوانید ؟ اینجا ( عربستان ) صدا بُلندکردن در خیابان را خوب نمی دانند . آن هم در مسیرِ اَعمالِ حَجّ .
بِدونِ فاصله خِطاب به خودش یک کَلمه ای گفت از کَلَماتِ چاله میدانی و گفت : ما کُ... خولیم و دیگر قَطع کَلام کردم .
رفتم جُلوتر ، گُروهی را مُشاهده کردم که در مَدحِ حضرتِ مهدی شِعر می خواندند . باز همان پُرسشهایِ گُروه اَوّل را با آنها در میان گُذاشتم .
گفت : چه اِشکال دارد ؟
گفتم : ما شَرایطی و تَعَهُّداتی به عَرَبستان دادیم که باید پایبَند باشیم .
نمایندۀ رهبری در حَجّ آیت الله ریشَهری می فرمود : اینگونه رَفتارها باعِثِ مُزاحِمَت در مَسیرِ حَجّ است و برای مَردُمِ اینجا هم تأثیری ندارد . عَلاوه در مُذاکراتی که با مسئولینِ حَجّ عَرَبستان داریم ، گاهی عَکس و فیلمهایی به ما نِشان می دهند که در خیابان روضه خوانی می کنید و این خِلافِ تَعَهّدات است . قُرآن می فرماید : به عَهدِتان وَفا کنید .
من به آن حاجیانِ مُحتَرم گفتم : در این شَرایط اَنگُشت نَما می شویم . علاوه بسیاری یا اکثرِ این مَردُم اطّلاعات و باورهایِ ما را ندارند و آشنایی با فَرهنگ و عَقایدِ ما ندارند . این گونه کارها و شِعرخوانیها یا روضه ها بی نَتیجه است و ثَمَره ای هم برای مَکتب و شیعیان و ایرانیان ندارد . در کشورِ عَرَبستان این همه جَمعیّت میلیونی ، اَغلَبِ قَریب به اتّفاق ، اَذکار را در دِل می گویند .حتّی در نَماز و طَواف و سایرِ اَعمال سُکوت دارند و در فَرهنگِ شیعه هم داریم . مثلاً مَراجِعِ تقلید می فرمایند : « امام جَماعت در نماز ؛ بهتر است صَدایِ مأمومین را نَشنَود . » اگر قَصدِ تَبلیغ دارید این رَوش مُفید نیست .
با عَصبانیَّتِ تَمام به من گفت : بِرو دورِ خانۀ خُدا همان وَهّابیها را نَصیحَت کُن و با بی اِعتِناییِ مَحض ارتباط را قَطع و مَسیرش را تغییر داد .
تَعَصُّب اگر پشتوانۀ اَخلاق و تَفَکُّر نداشته باشد در مَواردي آسیب زا است .
اُدْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ . ( النحل ، 16 / ١٢٥ )
[ ﻣﺮﺩم ﺭﺍ ] ﺑﺎ ﺣِﻜﻤَﺖ ﻭ ﺍَﻧﺪَﺭﺯِ ﻧﻴﻜﻮ ﺑﻪ ﺭﺍﻩِ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﺩَﻋﻮﺕ ﻛُﻦ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﻴﻜﻮﺗﺮﻳﻦ ﺷﻴﻮﻩ ﺑﻪ ﺑَﺤﺚ [ ﻭ ﻣُﺠﺎﺩﻟﻪ ] ﺑِﭙَﺮﺩﺍﺯ .
مَوعظه با قیدِ حَسَن آمده ، جایی که مُخاطَب تَوَجُّه ندارد یا عَلاقه ای به شنیدنِ پَند ندارد مَوعظه غیرِحَسَن است . ( آیت الله جَوادی آمُلی )
« یکی شُدن » چاقوکِشی ندارد !
همیشه با خودم می اَندیشیدم با این حَجم از زیادی جَمعیّت و فِشار و تَزاحُم برای همدیگر و گاه آسیب دیدن ، در طَوافِ حَجّ ( چَرخیدن دورِ خانۀ خُدا ) چِرا حَدِّ اَقَل جَرُّ و بَحث نمی شود ؟چِرا از همدیگر سِبقَت نمی گیرند ؟ چِرا دَعوا نمی کنند ؟ چِرا تَذَکُّر و اَمر و نَهی نمی کنند ؟ و بِالاَخره با این َحجم از اِختِلاطِ زَن و مَرد چِرا دَعوا و چاقوکِشی نمی شود ؟
تا اینکه روزی در طَوافِ کَعبه بودم که دَستَم مُحکَم خورد به چَشم و صورَتِ فَردی ، مُتَوَجّه شُدم چَشمِ آن طَواف کُنندۀ عَزیز دَردِ شَدیدی گرفت ، ناراحت شدم به خودم نَهیب زدم : ای بابا مثلِ بچّۀ آدَم ( حضرت ابراهیم ) طَواف کُن یا لا اَقَل مگر این نیست که مَسیرِ هاجَر آمده ای ، دِل به خُدا بِده آرامِش داشته باش ، از یک زَن عاقِله مثلِ هاجَر که تَمامِ وجودَش را خُدا پُر کرده ، طَواف و سَعی را یاد بگیر . آقایِ حَسَن ! نَه مثلِ اُلاغ لَگَد بِپرانی و چشم بندۀ خُدا را ناکار کُنی !
با خودم اَندیشیدم که خَطایِ غیرعَمدی ولی زشتی مُرتَکِب شدم ، نه زَبانش را می فَهمیدم که با کَلَماتِ مَحَبَّت آمیز جُبران کنم نه موجِ جَمعیّت اِجازه می داد . تنها به ذِهنم رسید که باید تَلاش کنم تا عُذرخواهی کنم . با اِشاره و حَرَکات عُذرخواهی فَراوان کردم . ناگَهان سَرَش را آورد جُلُوِ صورَتم ، خَیال کردم می گوید : براي اینکه تربیت بِشَوی سَرَم را بوسه بِزن . مُتَوَجّه شدم میگوید : با دَستی که به صورَت و چَشمَم آسیب زَدی با همان دَست رویِ سَرَم بِکِش تا سَرَم را مُتَبَرّک کُنی ! آنجا بود فَهمیدم ... اگر حالَتِ آرامش و حُسنِ ظَنّ نباشد در هر لَحظِه مُمکِن است چاقوکشیهایی بِشَوَد !
به اُمیدِ روزی که دَعواهایِ خیابانی خُصوصاً و اختلافاتِ خانوادگی نباشد و مَدینۀ فاضله باشد . خُدا همه جا هست .
به قولِ مولَوی : هَمدِلی از هَمزبانی بهتر است !
ای بَسا هِندو و تُرکِ هَمزَبان ـ وی بَسا دو تُرک چون بیگانگان
غیر از اوّلین کتابم ، بقیۀ کتابها را تا کُنون « نَشر صالح » مُنتَشر کرده است . مدیر محترم نَشر صالح ، آقای دکتر مهدی شریفی است . موقع چاپ کتابِ « نامه های شَهنما / شَهنامه » و کتاب « فِرومَد خیلی قِشنگی » اَشعار دکتر علی اکبر مُعینی از دکتر شَریفی پرسیدم : هزینۀ شما چقدر می شود ؟ گفت : هیچی !
گفت : من وقتی ذوق و عَلاقۀ شما را برای روستایِ خودتان می بینم ، دوست دارم در این کارِ فَرهنگی شما ، من هم حَدِّ اَقل 5 دَرصَد شَریک و سَهیم باشم . اگر هر روستا و مَحَلّی یک نفر مثل شما داشته باشد ، فَرهنگ آنجا را ثَبت و ضَبط می کند و ...
( اشتباه نشود ؛ هزینۀ ناشر غیر از هزینۀ چاپخانه و دیگر هزینه ها مثلِ تایپ ، ویراستاری ، صفحه آرایی ، طَرح جلد و هزینۀ های جانبی مثل خرید کتاب ، سَفَر برای گرفتن عکس ، کرایه ، دادن چند کتاب به ناشر ، ... است . ناشر هزینه ای بابتِ گرفتن شُماره شابک و معمولاً 10 الی 12 درصَد بر مبنای هزینۀ چاپخانه می گیرد . )

دکتر شَریفی که فَرومَدی نیست این قَدر ابرازِ عَلاقه و تَشویق می کند ! شما که فَرومَدی هستی ، کُجایِ کاری ؟!
آیا شما به عُنوان عُضو هیئت عِلمی ، قاضی ، وَکیل ، سَرمایه دار ، مُهندس ، مُعَلّم ، نویسنده ، شاعر ، هُنرمَند ، فَرومَدی ، ... در فکر توسعه و گُسترش تاریخ و فَرهنگِ این روستا هستی و دوست داری این کتابها در کتابخانۀ ملّی و کتابخانه های مُعتَبَرِ شهرها و دانشگاههایِ کشور توزیع شود ؟ اگر دوست داری باید نَذرِ کتاب کنی تا مَغز و فِکر دیگران سیر شود ، مثلِ آنهایی که نَذرِ کَباب می کنند تا شکمِ دیگران را سیر کنند ! البتّه تا کُنون بَرخی این کار را کرده اند اَمّا کافی نیست .
یک کارگر مَعدن کتابهای « مجموعه مقالات در بارۀ ابن یمین » و « مُکاتبات و مُراسلات ابن یمین » و « شُهدایِ فَرومَد » را خریده و خوانده و حالا می گوید : من آن کتابها را دوست دارم و می خوانم اگر برای پولش عَجَله نداری که این کتابهای « ابن یمین و اَبنیۀ تاریخی فَرومَد » و « از فَریُومَد تا فَرومَد » را هم از شما بِخَرم ؟ آن وقت شما با خودت استخاره می کنی که ببینی راه می دهد این کتابها را بِخری یا نَه ؟!
بعضی فَرومَدیها که مُشتری همیشگی کتابها هستند اینهایند : علی اکبر مُعینی ، حسن آدینه ، سیّد حُسین طباطبایی ، ابراهیم رَمضانی ، رضا نُصرتی ، سیّد مهدی میری ، فاطمه اعتمادی ، محمود خانگَلدی ، عبّاس خوشی ، مسعود زارع ، ...
دیگران هم می توانند ، پُشتیبانِ فَرهنگی باشند ، می توانند برای خودشان و دوستانشان و کتابخانه ها و ... کتاب بِخَرند و هدیه کنند . یک چیزهایی مثل اَنگیزه و اراده و همّت و ... اگر باشد کار دُرست می شود . یا حَقّ !
قناتِ بازار که مَظهرِ آن از کنارِ مسجدِ جامع بوده ، حدّ اَقَل قِدمَتش به قَرنِ هشتم می رسد که در کتابِ « حَدائق الوثائق » قَناتِ کوی جِنان نامیده شده است . از تَرکیبِ این قَنات با قَناتِ کویِ تَشتنداب ( کوشک ) قَناتِ « هر دو آب » به وجود می آید .
حَکیمُ الدّین فَریُومَدی که مُعاصِرِ ابن یمین بوده در وَصفِ یکی از باغها و این قَنات نوشته است :
« ... جُمله باغی که در نُزهت ثانیِ اِرَم و در طیبِ مَغارس بی نَظیرِ عالَم است در « کشتزارِ قَصَبۀ فَریُومَد » که رَشک نَمایِ بَلَدۀ طَیِّبه بَل خِجلَت فَزایِ جَنّتِ عالیه است ، مُحَدِّدِ جِهاتِ او شَرقاً فُلان و جُمله پنجاه استاخ آب از دو کاریزِ « جِنان و تَشتَنداب » که در این قَصَبۀ مَذکوره جاری است و عبارت از آن هر دو قنات به « هر دو آب » باشد و در لطافت با کَوثَر در مُجارات آید و با فُرات در مُبارات آید ... فی آخِر رَبیع الاوّل 740 »
مَدارِ آبیاری « هر دو آب » طبقِ اَسناد و آنچه در عَمَل مُحَقَّق است به گونۀ ذیل است :

یعنی فَقَط در مَدارِ چهارم و مُقابلِ آن مَدارِ دَهُم آبِ کوشک و بازار جُدای از هم هستند البتّه دَلیل هم داشته است :
ـ اوّلاً آبِ کوشک از نَظَرِ جُغرافیای در جایی قَرار گرفته که اِمکانِ رفتن به پُشتِ مسجدِ جامِع را نداشته که زمینهای باغچه سَنگی را آبیاری کند .
ـ ثانیاً چون زمینهایِ باغچه سَنگی نزدیکِ مَظهَرِ قَناتِ بازار و زمینهایِ کوشک نزدیکِ مَظهَرِ قَناتِ کوشک بوده ، نیازِ مُبرَم به آبِ قَناتِ هَمجَوارِ خود نداشته است .
غیر از این دو مَدار ( چهارم و دهم ) آبِ قَناتِ بازار هَمپایِ آبِ کوشک بوده و تَحتِ عُنوان « هر دو آب » زَمینهایِ کشاورزی را آبیاری می کرده است .
وقتی با تَرکیبِ « هر دو آب » یک جویِ آب به وجود می آمده ، چه نیازی به اینکه دو باره آن را تَفکیک کنند ؟ اگر قَرار به تفکیکِ آن بود که از همان اَوّل ، تَرکیب نمی کردند ! وانگَهی تَفکیکِ مُجَدَّدِ آن به طورِ عادلانه نیاز به مَقسَم دارد .
همانطور که قَناتِ شَهرستان و خیرآباد در کنارِ فلکۀ امام رضا مَقسَم دارد یا قَناتِ کوشک و قَناتِ سُلطان در بالادَست مَقسَم دارد ولی در هیچ جایِ صَحرایِ هر دو آب از مَقسَم خَبَری نیست !
تقسیمِ « هر دو آب » به صورَتِ جُزئی مُشکلِ دیگری هم به وجود میآورد . تقسیمِ جُزئی یعنی اینکه در یک مَدار ، یک نَفَر بخواهد آبِ قِسمَتِ بازارِ خودش را بِفُروشد ! فَرض کنیم که فُروشنده و خَریدار برای خودشان به نَحوی مَقسَم هم دُرُست کنند باز آن مُشکِلِ گفته شده وجود دارد . آن مُشکِل چیست ؟ اِخلال در آبیاری شَریکِ آب !
فَرض کنید من که نوبتِ آبیاری ام در مَدارِ دوم و هشتم است بخواهم آبِ بازارِ نوبَتِ آبیاری ام را بِفُروشم ، من در صَحرایِ اَعلا عَینان / علی عینو آب می بَرم و خَریدار می خواهد آب را به باغِ عَرَبشاه بِبَرد . فاصِلۀ جویِ آب از جایِ باغِ عَرَبشاه تا اَعلا عَینیان حُدودِ 15 دَقیقه است .
فَرض کنیم نوبتِ آبیاریِ من ساعَتِ 9 صُبح است . اگر خَریدار دَقیقاً ساعَتِ 9 مَقسَم را باز کند 15 دَقیقه از آبَش را از دَست داده است . و اگر خَریدار 15 دَقیقه زودتر مَقسم را باز کند ، در عَمَل به شَریک آبی که من باید از او آب را بگیرم لَطمه زده است ، چون فشار و جَرَیانِ آبِ او را کَم کرده است . کُدام شما راضی هستید که در نوبتِ آبیاری شما این اِتّفاق بیفتد ؟!
یک اِتّفاقی که اُفتاده ، در زَمانی که آبِ بازار قَطع بوده ، بعضی آب از مَدارِ چهارم و دهم خَریده اند و چون آبِ بازار به اصطِلاح خُشک بوده ، مُشکلی در جا به جایی آن با مَدارِ دیگر به وجود نمی آورده ولی اکنون که آبِ بازار برقَرار شده ، مُشکل به وجود آمده ، آن مُشکل هم این است که آنها با اینکه آبِ بازار ندارند ، موقعِ آبیاری آبِ بازار هم می بَرند چون اِمکانِ قَطعِ آن نیست ! یعنی آبی که ندارند می بَرند ! یعنی حَقّ کَسِ دیگری دارد ضایِع می شود !
در زَمانی که آبِ بازار قَطع بوده ، بعضی نادانسته آبِ بازار را فُروخته اند ، یعنی مُعامِله ای رویِ کاغَذ اَنجام داده اند و مُتَوَجّه عَواقِبِ آن نبوده اند . یعنی مُتَوَجّه نبوده اند که در عَمَل اِمکانِ تَفکیکِ آن نیست .
بعضی هم که آبِ « هر دو آب » را فُروخته اند چون آن موقع آبِ بازار قَطع بوده و حالا برقَرار شده ، سوءِ استفاده می کنند که ما آبِ بازارش را نَفُروخته ایم ! و اِستدلال هم می کنند که ما نگفته ایم : « هر دو آب با فَضل آب ! » در صورتی که « فضل آب » یک توضیحِ اضافی است .
و وقتی که گفتی « هر دو آب » یعنی « هر دو آب » !
اَوّلاً همان طور که گفته شده ، « هر دو آب » فَقَط در مَدارِ چهارم و دَهُم از هم جُداست ، در مَدارهای دیگر با هم است .
حَکیمُ الدّین فَریُومَدی در قَرنِ هشتم در کتابِ حَدائِقُ الوَثائق که یک کتابِ حُقوقی است نوشته است :
قَناتِ کوی جِنان / بازار + قَناتِ کوی تَشتَنداب / کوشک = هر دو آب
وانگَهی باید به آن فرد گفت : اگر ریگی در کَفشَت نیست و منظورَت فَقَط آبِ کوشک بوده چِرا نوشته ای « هر دو آب » و چِرا تو نَنوشته ای بِدونِ فَضل آب !
یک نَفَر می تواند از 6 تَشته / فنجان آب ، 2 یا 3 تشتۀ آن را بِفُروشد ، امّا نمی تواند از 6 تشتۀ آب ، دو یا سه اینچ آن را بِفُروشَد ! چون همان طور که با مِثال توضیح داده شد عَمَلاً اِمکانپذیر نیست و می بینید که کَسانی هم که آبِ کوشکِ مَدارِ چهارم و دهم را پا به پا کرده و به مَدارِ دیگری آورده اند مُشکل به وجود آمده و باید چاره ای بیَندیشند !
تکلیفِ کَسانی که بِدونِ حُقّه و از رویِ ناآگاهی مُعامله کرده و آبِ بازار را در مَدارهایِ غیر از چهارم و دَهم فُروخته اند چیست ؟
ـ تکلیفِ مُعاملۀ باطِل است ! مُعامِله ای که مُحَقَّق نمی شود . یا مُعامله را به قیمَتِ روز برگردانند یا اِجاره اش را به قیمَتِ روز بگیرند یا ...
یک مِثالِ دیگر برای فَهمِ بهتر !
بعضی جَوانها در ابتدایِ ازدواج که اِحساساتی هستند ، یک قسمَتِ بَدَنِشان ( مَثلاً دَستِ راست یا قَلب ) را مَهرِ همسرشان می کنند ! خُب حالا که کار به جُدایی رسیده چه باید بکنند ؟ آن قِسمَتِ بَدَن را جُدا کنند یا دیۀ آن قسمَت را بگیرند ؟!
آبِ بازار و کوشک در مَدارِ چهارُم و دَهُم مثلِ دُختر و پسری هستند که هَنوز به عَقدِ هم در نیامده اند و در مَدارهای دیگر ، آبِ بازار به عَقدِ آبِ کوشک درآمده است . مَعقودۀ دیگری به عَقدِ دیگری در نمی آید !! شما چه می گویید ؟
مدار فعلی آبیاری قنات « هر دو آب » طبق برنامۀ ذیل است .

برای اینکه این مدار مُدوّن شود و در اختیار مالکان قرار گیرد تا در جریان نوبت آب خود قرار گیرند و به زحمت نیفتند ، اطلاعاتی طبق جدول ذیل برای من ( مهدی یاقوتیان ) بفرستند

تا برنامه ای تقریباً به این گونه به آنها داده شود .

اطلاعات خود را برای من در همین جا ، یا با شماره تلفن 09151211770 از طریق تلگرام یا واتساپ بفرستید یا تماس بگیرید و اعلام کنید تا یادداشت شود و در برنامۀ مُدّون قرار گیرد .

هیئتِ اُمنا یعنی ؛ جَمعی از مَردُم که در کاری اَمینِ مَردُم هستند ، یعنی ؛ اگر مَردُم پولی به آنها می دهند ، پولِ مَردُم را به نَفعِ شَخصی هَزینه نمی کنند ، یا سادِه تر اینکه پولِ مَردُم را نمی خورند ، مَرحَلۀ بعد اینکه پولِ مَردُم را هَدَر نمی دهند ! اِسراف نمی کنند ، در جایی که نباید ، هَزینه نمی کنند .
چند وَقت پیش من می خواستم از مسجدِ قاضی عَکس بگیرم ، دَربِ حَیاطِ مسجد بَسته بود ، دیوارِ حَیاط هم بُلَند بود . یعنی اگر به جای این دیوارِ احتمالاً دو متری ، یک مِترِ آن نَردِه بود ، من راحَت از فَضای بیرونی مسجد عَکس می گرفتم . پیگیری کردم تا یکی کلید آورد و دَربِ حَیاطِ مسجد و بَعد هم دَربِ داخِلی مسجد را باز کرد .
پُرسیدم : چِرا باید حَیاطِ مسجد چُنین دَربِ و دیواری داشته باشد ؟ نَردِه داشته باشد که دِلبازتر است ؟! به قولِ ما فُرومَدیها « دِلوَشُد دَرَه » یعنی دِلِ آدَم وا می شود ! این کَلَمۀ « دِلوَشُد » مرا به یادِ « سامَرّاء » می اَندازد ! که می گویند : خُلاصِۀ « سُرَّ مَن رأی » است . یعنی شاد و مَسرور شد کَسی که آن را دید .

پاسُخ شنیدم که : این دَرب و دیوار کارِ هیئَت اُمنایی است که گوش به حَرفِ دیگران نمی دهند ! بعد گفتند : نِگاه کنید ؛ تازه می خواهند جُلُوِ حُسینیّه را هم مُسَقَّف کنند ! من دِقَّت نکرده بودم ! راست می گوید ! چِرا ستون کاشته اند ؟!
آقای هیئَتِ اُمنا ! وقتی حَیاط را مُسَقَّف کردی ، مَردُمی که برای مَراسم بیرون می آیند کُجا بایستند ؟ این میدانگاه را هم که جَدول کرده اید تا فَضایِ سبز کنید ! این فَضایِ سَبز هم که نباشد جا کم است و آنجا هم مُسَقَّف نباشد باز جا کم است .
من یک شَب در مُحَرَّم آنجا بودم ، دستۀ سینه زَنی کوچۀ پشند به عُنوانِ مِهمان آمده بود ، مردم هم به اِستقبال مهمانان از حُسینیّه بیرون آمده بودند ، جا کم بود و مَردُم در فِشار و آزار !
هیئَتِ ابوالفَضلی را که در مُفتاباد دیده اید از دو طَرف ( شُمال و جُنوب ) حَیاط دارد .
حُسینیۀ کوچۀ پشند را که دیده اید حَیاطی به وُسعَتِ خودِ حُسینیّه دارد .
حُسینیۀ کوچۀ جِنان را که دیده اید ، به دِرازای حُسینیه در بیرون مَحوَطه دارد و تازِگی جُلُوِ آشپَزخانه را هم وُسعَت داده اند که صَحنِ بُزرگی شده است .
مَحوَطه و صَحنِ حَیاط به فَراخورِ مسجِد و حُسینیّه ، لازم است ، گاهی اَفراد دوست دارند در فَضایِ آزاد باشند ، گاهی اَفراد مِثلِ دورانِ کُرونا مَجبورند در فَضایِ آزاد باشند ، شُما چِرا با این نوعِ ساخت و ساز این فَضایِ آزاد را از بین می بَرید ؟!
من می دانم که گُفتنِ این حَرفها موجِبِ دلخوری می شود و بعضی از دَستِ من ناراحَت می شوند ، با این حال من حاضِرم که از دَستِ من ناراحت شوند ولی هَزینۀ مَردُم هَدَر نشود و ساخت و سازی که رِفاهِ مَردُم را در نَظَر ندارد اَنجام نَگیرد .
چند سالِ پیش ، شَبی به حُسینیّۀ کوچۀ بالا رفته بودم ، دو طَرحِ جالِب دیدم ، یکی اینکه خادِمان کاوِر پوشیده بودند که مُشخَّص باشند تا اَفراد راحَت تر به آنها مُراجِعه کنند ، یکی هم کَفشداری داشت که نَظم و نَسَقی باشد تا کَفشها گُم نشود و مَردُم راحَت باشند . واقِعاً قابلِ تَحسین بود . از اَفرادی که طَرحهایِ قابلِ تَحسین دارند ، این طَرح بَعید است !
ـ اَلو ؟
: بله ، بفرمایید ؟
ـ سَلامٌ عَلیکُم
: سَلامٌ عَلیکُم
ـ ... برای تابلوها قَبلاً به شما گفتم . چی شد ؟ چِرا دُرُست نمی کنید ؟! از موقعِ هَمایشِ ابن یمین یک سال و نیم گُذشته ، کِی می خواهید دُرُست کنید ، جُلوتر از آن هم که اینها دُرُست نبود ، هر چه هم بِگُذَرَد ، خَرابتر می شود !
می گوید : بله ، دُرُست می فرمایید ! خُب ، من چِکار کنم ؟ من چند بار به دِهیار گفتم ، به حَرفِ من گوش نمی دهد . یک تابلو را هم خودم جوش داده ام ، دُرُست کردنِ تابلوها کارِ اَعضایِ شورا که نیست ، کارِ دهیار است ! می فَرمایی من چِکار کنم ؟!
می گویم : اگر دِهیار به حَرفِ شما که عُضو شورا هَستی نمی کند ، به حَرفِ اَفرادِ مَعمولی می کند ؟! من هم چند مورد بوده که به دِهیار گفته ام به این نتیجه رسیده ام که سَنگین تر هَمان است که در این مَوارد به دِهیار چیزی نگویم !
می گوید : شاید در آن مَوارد ، دِهیار بودجه ندارد ؟
می گویم : مَگر همین مَواردِ تابلوها ، بودجه می خواهد ؟! اتّفاقاً دُرُست کردنِ تابلوها جُلوگیری از اِتلافِ بودجه می کند . اینکه تابلوِ آویزان را دُرُست کُنی که نَیُفتَد یا کَسی نَکَند چه بودجه ای می خواهد ؟!
می گوید : مثلاً شما چی گفتی که دِهیار به حَرف نکرد ؟
یک مورد گفتم : شِنی جادّه ، جایی که مردم برای آب آوردن به سَمتِ مَظهَرِ قَناتِ کلاته نو می روند ، تیز است یک بار ماشینِ من پَنچر شده ، با یک تِریلی شِن و ماسه تیزی آنجا را دُرُست کند .
می گوید : چی جواب داد ؟
یک بار می گوید : آنجا خارج از مَحدودۀ روستاست ! یک بار می گوید : مَردُمِ قَناتِ کلاته نو مُعتَرض می شوند ! می گوید : ما می خواستیم جُلوِ درمانگاه را صاف کنیم که ماشینها راحَت پارک کنند مُعتَرِض شده اند !
می گویم : کنارِ جادّه را که دُرُست کُنی رَبطی به قَنات ندارد ! ( همانطور که گِریدِر آنجا را صاف کرد و بهتر شد . ) برای جُلوِ درمانگاه هم شما از نَمایندۀ قَنات بخواه که آن قِسمَت را صاف کند که سَدِّ مَعبَر شده است . کَسی نباید رویِ مَحَلِّ نَهر یا قَنات ساخت و ساز کند ، آنها هم نباید کَندَوا دُرُست کنند که مُخِلّ و مُزاحِم باشد !
می خَندد می گوید : پولِ تلفنت زیاد می شود این قَدر صُحبَت می کنی !
می گویم : همانجا باش که بیایم حُضوری صُحبت کنم تا پولِ تلفنم زیاد نشود !
پیشَش که می روم ، این تابلو را به من نِشان می دهد که : ببین ! فکر نکنی دروغ می گویم ، این تابلو را خودم جوش داده ام !
می گویم : این تابلو چی ؟ اینکه پُشت دهیاری است ، از کِی همین طور آویزان است ؟ مگر این را دهیار نمی داند ؟
می گوید : چِرا می داند ، من خودم به دِهیار گفته ام ! به حَرف نمی کند !
می گویم : عَجَب دهیارِ قَوی داریم که به حرفِ عُضو شورا هم نمی کند ! دهیارِ قوی داشتن هم نعمتی است ! شُورا قَوی هست که دهیارِ قَوی انتخاب می کند ؟!
می گوید : ها ! وَر چُپّه !!
می گویم : الآن این تابلو چی شده است ؟!
می گوید : اینکه تابلو کوچه یاسِ ششم بود ! اینکه دیگر تَقصیرِ کَسی نیست ! یاس در مُقابلِ باد طاقَت ندارد ! کَندِه شده است !
سَوار ماشینش می کنم و می بَرم این تابلو را نِشانَش می دهم .
می گوید : بَله ! این تابلو رویَش نوشته بود : گَول کیال
می گویم : این که یاس نبود که در برابرِ باد طاقَت نیاورد ؟!
می گوید : این کنارِ خانۀ پدری خودَت است ، این قَدر در فِکرِ خودت نباش ، اگر موردِ دیگری هست بگو که بدانم دلَت به حالِ مَردُم می سوزد ؟!
می بَرَمَش کوچۀ بالا ، دُرُست رو به روی حُسینیه ، می گویم این تابلو چطور !
می خَندَد می گوید : این که دیگر مالِ کوچۀ بالاست ، تو که کوچه بالایی نیستی به شما چه رَبطی دارد ؟!
می بَرَمَش مُفتاباد ، می گویم : این یکی چی ؟
باز می خَندَد می گوید : تو مَگر ابوالفَضلی ؟! مگر ابوالفَضل نمی تواند از خودش دِفاع کند ؟!
می آوَرَمَش دَروازه ! می گویم : این تابلو چی ؟
می گوید : این دیگر چه مُشکلی دارد ؟
می گویم : در این جایِ تَنگ ، تابلو باید بینِ تیرِ بَرق و تیرِ تِلفن نَصب شود و سَدِّ مَعبَر باشد ؟! اگر گاهی ماشینی ، آمبولانسی به ضَرورَت ، از اینجا بیاید گیر می کند !
باز می خَندد می گوید : خُب نیاید تا گیر نَکُند !
می رویم جُلوِ مَزارِ سادات ، می گویم : این تیرِ تِلِفُن جایش همین جاست ؟! همین وَسَط ؟! یعنی تا یک نَفَر تَصادُف نکند و زَخمی یا کُشته نشود باید همین جا باشد ؟!
می گوید : آنها که کارِ اجرایی و عَمَلیاتی اش با دِهیار است ! مانده ! این یکی که در اختیارِ دِهیار هم نیست ! فَقَط باید پیگیری کند !
بعد من هم می خَندَم می گویم : آخِر این چه مَملکتی است ، مَگر این مَملکت وَزیری ، وَکیلی ، اُستانداری ندارد بیاید همین تابلوها را دُرُست کند ؟! یعنی این مسئولان تَوَقِّع دارند این کارها را دِهیارِ ما دُرُست کند ؟!
باز می خَندَد می گوید : ها ! وَر چُپّه !!

« اَرکان » روستایی است از بجنورد / خُراسانِ شُمالی . از « بجنورد » که به سَمتِ « بِش قارداش » بروی ، در میانۀ راه ، دَستِ راست ، راه را که به سَمتِ کوه کَج کُنی و دیمِه زارها را پُشتِ سر بِگُذاری ، « اَرکان » خودش را نِشان می دهد . آنجا که برسی ، می بینی « اَرکان » به کوه تَکیه داده است !
اگر یک صبحِ دِل اَنگیز در کوچه باغهای اَرکان قَدَم بزنی ، آن هنگام که چَشمِه سارها و پَرَندگان به تو خوشامد می گویند ، با خود می گویی : مَگَر ناصِر خُسرو قُبادیانی هم از این روستا عُبور کرده و این مَنظَره ها را دیده که سروده است :
هَمی تا در تَنم اَرکان و جان است
به نیکی کوشَد از من جان و اَرکان ؟!

نِگارَنده در تاریخ 17 شَهریور 1392 از نَزدیک اَرکان را دیده است .
شما هم اگر می خواهید « اَرکان » را از نَزدیک بِبِینید ، طوری بَرنامه ریزی کنید که یک روزِ جُمعِه آنجا باشید ، به اِصطلاح هم فال است و هم تَماشا ! هم اَرکان را می بینید ، هم جُمعه بازارش را ! آن که دیگر گُفتنی نیست ، دیدنی است !

دکتر موسی عُمرانی از دوستانِ من که چند سال در « دبیرخانۀ دینی » همکار بودیم چند عَکس و فیلم از جُمعِه بازارِ اَرکان برایِ من فرستاده است ، همین « خِطّۀ فَریُومَد / فُرومَد » موجِب شد که آقای عُمرانی هم به اَرکان شناسی مُشتاق تر شود و پایۀ وبلاگِ اَرکان شناسی را بِنَهد .
اَرکان گُهر است و ما نِگاریم همه
وز قَرن به قَرن یادگاریم همه
ناصِر خُسرو قُبادیانی




سَفَری به فُرومَد
روزِ یکشَنبه 11 / 6 / 1403 بود که همراهِ خانوادِه ، به قَصدِ زیارَت صَحن و سَرای مَلَکوتی امام هشتم حضرت امام رضا (ع) عازِم مشهد شدیم .
پس از گُذَشتَن از شهرهای : گَرمسار ، آرادان ، سُرخِه ، سِمنان ، دامغان و شاهرود ، تَصمیم گرفتیم که هم جَهَتِ استِراحَت و هم بازدید از جاذِبِه های تاریخی روستای فُرومَد که به دَعوَتِ یکی از اَهالی فَرهَنگ دوست این ناحیه ، جَنابِ آقای مهدی یاقوتیان ، توفیقِ آن حاصِل شد ؛ که جا دارد ایشان را « فَرهیختِه ای فُرومَدپَرَست » نامید ، سَفَر کنیم .

این دِهِستان که واقِع در ۱۱۰ کیلومتری شَهرِستان مَیامی می باشد دارایِ چند مَکان تاریخیِ دیدَنی است .
اَوَّلین چیزی که قَبل از ورود به روستا جَذّابیَّتِ آن را برایمان بیشتر می کرد ، فاصِلِۀ چند کیلومتری آن با جادِّۀ اَصلی بود که اَلحَقِّ و الاِنصاف دَقایِقی ذِهنِ ما را از سَر و صدا ، هَمهَمِه و به قولِ امروزیها آلودِگیِ صوتیِ شَهرها ، دور می کرد .
ورود به مَنزِل اختِصاصی جَنابِ یاقوتیان که بسیار هُنَرمَندانِه و به قولِ خودِشان « ویراستارانِه » ساخته شده بود و از فَضایِ آن به بهترین صورَتِ مُمکِن استِفادِه شده بود ، ما را با روحیّاتِ ایشان خیلی بیشتر آشنا کرد و اینکه بَندِه در ابتدایِ صُحبَتهایَم ایشان را « فُرومَدپَرَست » نامیدِه ام ، سُخَن گزافی نَگُفتِه ام ، چِرا که عِشق به فُرومَد و ابن یمین ، در سَرتاسَر مَنزِلِ ایشان موج می زَد از کتابخانِۀ اختِصاصیِ ایشان و تَألیفِ چَندین جِلد کتاب دربارۀ ابن یمین و فُرومَد گِرِفته ، تا تَصاویرِ نَصب شُده بر در و دیوار و حَتّی تَصاویرِ چاپ شُدۀ فُرومَد بر رویِ لیوانها و ... ایشان خود ، گُواهِ این مُدَّعاست .
پس از چند ساعَت استِراحَت و تَجدیدِ قُوا ، ابتِدا به زیارَتِ « آرامگاهِ امامزادِه سُلطان سَیِّد احمد » که از فَرزَندانِ حضرتِ امام موسی بن جَعفَر (ع) است رفتیم و دَقایقی را در کنارِ ضَریحِ مُطَهَّرِ این امامزادِه به راز و نیاز با خُداوندِ یکتا پَرداختیم .
جاذِبِۀ تاریخیِ دیگَرِ روستا که شُهرَتِ جَهانی دارد و بَهانِۀ اَصلیِ ما برایِ دیدَنِ این روستا بود ، وجودِ آرامگاهِ شاعِر قِطعِه سرایِ بُزرگِ قَرنِ هشتُم هِجری ، « اِبنِ یَمینِ فَریُومَدی » است که پیشنهاد می کنم حَتماً جَهَتِ دیدَنِ آن به این مَکان سَفَر کُنید .
پس از بازدیدِ آرامگاهِ ابن یمین و به فاصِلِۀ حُدودِ صَد متری مَقبَرِه ، « مَسجدِ جامِع تاریخی فَریُومَد » به چَشم می خورَد . این مسجد که بَنا بر بَعضی اَقوالِ تاریخی مَربوط به دورۀ سَلجوقیان است ، از مَعدود مَساجِدی است که گَچبُریها و نَقّاشیهایِ آن بر سَقفها ، ایوانها ، دیوارها و طاقها و کَتیبِه های قُرآنیِ آن ، چَشمِ هر بینَندِۀ آگاه از تاریخ را می نَوازَد .

ضمناً در کنارِ این مسجد مَظهرِ آبِ زُلال و گُوارایی است که اگرچه تَمامی روستا مُجَهَّز به آبِ لولِه کِشی است اَمّا اَهالی آنجا گویا به دَلیلِ اَملاحِ زیادِ آن تَرجیح می دهند آبِ آشامیدنیِ خود را از این قَنات تَهَیِّه کُنند و با آوَردَن دَبِّه هایی از آنجا آب برمی دارند که ما هم در آن چند روز به این سُنّت پایبَند بودیم و فُرصَتِ خوبی شد تا کودَکانِ دِلبَندِمان تَنی به آب زَدِه و دَقایِقی به « آب بازی » بِپَردازَند که خاطرۀ آن برایِشان به یادماندَنی شده است .
از جاهایِ دیگَر روستا که هَنوز مَزِّۀ آن زیرِ دَندانِمان ماندِه و ما را به دورانِ کودَکیمان بُرد و مَزِّۀ اَنگورهایِ دَهِۀ شَصتِ باغِ پِدَربُزرگِمان را به یادِمان آوَرد ، باغِ اَنگور و اَنارِ جَنابِ یاقوتیان بود که به قولِ خودِشان بِدونِ اِستِفادِه از هیچ مادِّۀ شیمیایی و کامِلاً اُرگانیک تَوَسُّطِ مادَرِ بُزرگوارِ ایشان نِگَهداری می شود که جا دارد در اینجا از این مادرِ مِهربان ، شیرین سُخَن و خوش لَهجِه ، بابَتِ مِهمان نَوازی بی حَدِّ و حَصرِشان تَقدیر و تَشَکُّر نَماییم .
هرچند فُرومَد دارایِ جاذِبِه هایِ تاریخیِ دیگَری نیز هست اَمّا مُتَأَسِّفانِه ما به جَهَتِ ضیقِ وَقت نَتوانستیم به همۀ آنها سَر بِزَنیم
خُلاصِه هر چه از جَذّابیَّتهایِ فُرومَد بگوییم کَم گُفتِه ایم و پیشنَهاد می کنیم حَتماً به این روستایِ تاریخی سَفَر کُنید .
وَ السَّلام ـ سَعید روزبِه ـ تهران ۲۳ شَهریور ۱۴۰۳
ـ احتمالاً پَسوندِ « پرست » در تَرکیبِ « فُرومَدپَرَست » از ریشۀ « پرستار » باشد .
فهرستِ اسامی بزرگوارانی که برای خِطِّۀ فَریُومَد / فُرومَد تا کُنون ( عکس ، خاطره ، شعر ، سفرنامه ، ... ) فرستاده اند .
علی اکبر معینی ـ شعر ، خاطره ، عکس
محمّد یُوسُف شَهنما ـ شعر ، خاطره ، عکس
محمّد یاقوتیان ـ شعر ، خاطره ، عکس
علی اکبر جُغَتایی ـ شعر ، عکس
احمد شاهرخ ـ شعر ، عکس
مریم صادقی ـ شعر
مسعود نَصر آبادی ـ خاطرۀ سفر به فُرومَد
ستّار روزبِه ـ خاطرۀ سفر به فُرومَد
اُمید صادقی ـ خاطرۀ سفر به فُرومَد
حسن نهضتی ـ خاطره ، عکس
محمّدرضا ولیخانی ـ خاطره ، عکس
مهدی نصیری ـ خاطره ، عکس
علی کشوری ـ خاطره ، عکس
علی اکبر عبادی ـ خاطره ، عکس
ابراهیم حاجی سلیمی ـ خاطره ، عکس
محمّدرضا اخوین ـ خاطره ، عکس جبهه
مرضیّۀ صالح ـ خاطره
فاطمه یاقوتیان ـ خاطره
عبّاس خوشی ـ مطلب در بارۀ گیاه شناسی
مصطفی رضائیان ـ عکس از فرومد
رمضانعلی منیدری ـ عکس دوران دانش آموزی
مسعود زارع ـ عکس از فرومد
علی رضا سیّار ـ عکس از فرومد
مهدی شاهرخ ـ عکس از فرومد
مرضیّۀ بهادری ـ عکس از فرومد
رمضان صادقی ـ عکس جبهه
محمّد امینی ـ عکس جبهه
اکبر عبّاسی ـ عکس جبهه
رضا معادی ـ عکس جبهه
ابراهیم رمضانی ـ عکس جبهه
مهدی فلّاح ـ عکس جبهه
احمد عطّاری ـ عکس جبهه
علی رضا خُرّمی ـ عکس جبهه
اسماعیل مُنَجِّمی ـ عکس جبهه
محمّد خانی ـ عکس جبهه
رضا حسینی خو ـ عکس جبهه و نامۀ شهید
حسین خُرّمی ـ نامۀ شهید


سیستم آبیاری تحت فشار

کشت هندوانه
برداشت هندوانه
آبیاری بارانی

سیستم پردازش آبیاری

کشت چغندر قند

کشت جو و گندم

کشت چو و گندم

استخر پرورش ماهی
سَفَری به فُرومَد
اُمید صادقی
در گرماگرمِ سردی روزگار ، و تودرتوی پیشامدهای روز به روز ، برآن شدیم به فُرومَد سفری کنیم که پیش درآمدی باشد بر تفکّری و نظری هوشمندانه به گُذشته و آنچه باقی است ، برای برنامه ریزی و ترسیمِ نقشی بر آینده . پای به رَه نهاده بر شهر و روستا و آبادی بسیار گُذر کرده به جانبِ جنوب ؛ سیصد کیلومتر و اَندی تاختیم از دیار سر به داران گُذشته بر کَمَرگاه جادّۀ جدید به جادّه ای بر راست نظر اَفکنده اَندرون شدیم و پس از گُذر از راستی ابتدا ، بر دامنه های کوهستانی نه چندان بُلند امّا پُر پیچ و خَم . به سَمتِ دیار فَریُومَد رَوانه شدیم . در پسِ کوهِ زیبا و صَخره ای که گُذرگاه مُغولان و سَلجوقیان در پسینِ تاریخ بوده است . به سمتِ راستِ راه ، چند صد هکتار زمین را سبز نموده و به طَریقِ جَدید کِشت و زَرع می نمایند ، چرخهایی نُقره فامِ فِلزی که آب را ، این مایۀ زندگی را از دلِ گَرمِ زمین بیرون کشیده به صورتِ سردِ خاک می اَفشاند .
بعدِ گُذر از راهی نه چندان طولانی از سر تپّه ای درود به سوسوی چراغهای شامگاهِ آبادی کرده و به دروازۀ روستای تاریخی ای رسیدیم که در اَعماقِ تاریخ ، بُزرگی داشته و اکنون به سیمای کُهَنش ، سازه هایی عَجیب و غَریب رُخ مینماید . ای کاش میشد زَخمهایی نَزَد بر این کُهَن دیار ، و اگر بَنا به بناکردن است . خارج از این پیکرۀ فَرتوت ، سازه و ساخته نمایند .
فی الحال آنچه باقی است ترکیبی ناهماهنگ و ناخوشایند از دیدِ رهگُذر و لَمسِ تَنِ گَردشگر است . از ترکیب آهن و آجر و بتُن بر بدنی رَنجور که جُزیی باقی مانده است از کُلّی پُر اُبُّهّت از قرنِ هشتم . به درونِ این حَجمِ باوَرناپذیر خاکِ رُس و گَچ و کاهِ هزاران ساله که پای می نهیم صدای ضَجّه آسیابهای آبی دَفن شده در زمین که تا گَردن زیرِ خَروارها خاک مدفونند ، دیوار و بُرجهای چند صد ساله که نصیبشان از عُبورِ چَرخِ روزگار جُز شَلّاقِ بی اَمان باد و باران و لِه شدنِ اُستخوانهای نَحیفشان زیر بارِ شِنهای صَحرا که بی وَقفه بر سیمایشان گَرد می پاشد که مَدفون کند زیبایی این اُبُّهَّتِ بر بادرفته را ، نیست .
تَنومندی تَنۀ دو چناری که به دیوارهای کُهنه خانه هایی که خود در مَعرضِ تَخریب و نیستی اند ، تکیه نموده و در سوزِ سرمای زمستانه ، صدای تَرَق تَرَق تَرَک خوردنِ پوستشان ، گوشهای شَنوای رهگُذرانِ رنجیده دل را آوازی است حَزین .
غول پیکر مسجدی زانوزده و از پای فِتاده بر کَفِ هر دو دست از سختی و بی مِهری روزگار . که خیال اَنگیز ، وَحشَت زَده امّا جامع ، گویی به نیم چهرۀ خود می نِگَرد . نِگاهی آنچُنان عَمیق که از پسِ پوست و گوشت ورآمدۀ چهرۀ مِحرابش ، خشتهای خام بر هم چیده شده اُستخوانبَندی جُمجُمه اش پیداست .
گویی به آبادیی پای نهاده ای که روزِ پیش لشکرِ خون آشام و خانمان براَنداز از آن گُذشته و سوخته و کُشته و آنچه باقی است تَلِّ خاکستر است به جای مانده از اوجِ حیوان صفتی و غارتگری مُزدورانی که اینجا آشیانه شان نیست .
آن زیبای فسونگرِ لاغراَندامِ زیبارویی که شاید ، بهار به کوچه باغهای این دیار گُذر کند ، هرچند به ظاهر در زیر نگاه گرمِ خورشید روز ، طَنّازی و اِغواگَری خواهد کرد ، شُکوفه خواهد کند و سرمست خواهد کرد نظاره گَران را . لیک شباهنگام دور از چشمهای شَبکورِ مردمان . زانو به سینه خواهد فُشرد به سانِ اَبرِ بهار ، خواهد گریست در لا به لای تاریکی غَریب و وَهم آلود کوچه باغهای قَرینِ ماتمِ این دیارِ شکست و اَندوه گُم خواهد شد .
22 اسفند 1402
این قالیچه بر مینای نقش و نگاره های مسجد جامع فَریُومَد بافته شده است . نقشِ وسط هم طرح آرامگاه یمین الدّین طُغرایی و ابن یَمین فَریُومَدی است .
این طرح را مهندس حمید ابوالفضلی ارائه کرده و دخترانِ هُنرمَندِ فُرومَدی بافته اند .
مهندس حمید ابوالفضلی
سالهاست که من در پیِ به دست آوردنِ فیلمی هستم به نامِ « کوچۀ جنون » در بارۀ این فیلم نوشته شده است : « کوچه جَنون » محصولِ سال 1382 مُستَنَدِ کوتاهی به تهیّه کُنندگی و کارگردانی امیر حسین ماکویی ، دربارۀ شخصی به نام علی رضا تورانی است . بررسی زندگی او در کنارِ مسجدِ جامعِ روستا که از قدیمیترین آثارِ باستانی ایران محسوب می شود ، به تصویر کشیده شده است . » هفتۀ پیش در فَضای مَجازی فیلمی از علی رضا تورانی دیدم که در آن شِعری می خواند و می گوید : به « مهدی » سلام برسان و بگو « علی رضا » سلام رساند . من خیلی مُتَأثّر شدم و این فیلم را چند بار نِگاه کردم ، برای بعضی از دوستان هم فرستادم .
گر چه نفهمیدم منظورش کُدام « مهدی » است ولی حالا با خودم می گویم : بگُذار من خودم را مُخاطَبش بدانم . من چند خاطره از ایشان دارم ، یکی مربوط به « سیزده به در سالِ 1378 » است . مردم در فِکر رفتن به باغ و راغ بودند و روستا خَلوت می نمود . حسن خان به رَوالِ همیشگی چهارزانو روی زمین سرِ چهار راه ، جُلوِ مَغازۀ فیضی نشسته بود . علی رضا تورانی همین طور که از دور می آمد به سمتِ حسن خان رفت و او را بوسید ! من شوکه شدم که تا به حال با حسن خان دست نداده ام ولی علی رضا تورانی او را بوسید ! آن روز در تقویمم نوشتم : « بوسیدنِ علی رضا تورانی ، حسن خان را » . ما آن روز می خواستیم به طبیعت برویم که درس بگیریم ، چه درسی از این بالاتر ؟!
حالا این مطلب را نوشتم تا شاید خیرخواهی پیدا شود و برای به دست آوردنِ فیلم « کوچۀ جنون » به من کمک کند .
اَواخر دورۀ دانشجویی بودم که اعلام شد در روز 29 / 9 / 1369 در تالارِ رازی دانشگاه عُلوم پزشکی مشهد نویسندۀ کتابِ « اَلمُعجَمُ الاِحصائی لِاَلفاظِ القُرآن الکَریم » دکتر محمود روحانی سُخنرانی دارد . من با برخی دوستان در آن جلسه شرکت کردیم . تا اینکه پس از سالها متوجّه شدم « مرکز آثارِ مَفاخر و اَسنادِ دانشگاه مشهد » برای ایشان جلسۀ نکوداشت گُذاشته است . آقای دکتر گرچه اُستاد بَرجَستۀ اپیدمولوژی و آمارِ پزشکی است ولی من از جنبۀ اینکه قرآن پژوهِ نامداری است در این جلسه شرکت کردم . در این جلسۀ من از صحبتهای ایشان و همسر گرانقدرشان خانم اَفسانۀ شریعتی ( خواهر دکتر علی شریعتی ) بهره بُردم . مَجالی هم شد که از خانم دکتر سارا شریعتی بپرسم که : آیا ایشان با حاج حسن تاجی به فُرومَد آمده است ؟ که گفت : عُبور کردیم و به کلاتۀ مُلّا رفتیم . در بین توضیحاتِ دکتر روحانی که از طریقِ فیلم پَخش می شد و قَبلاً تهیّه شده بود نامی هم از فُرومَد آمد . این بود که شاخَکهای من تیز شد ! در آخِر جلسه از دکتر روحانی خواستم که قَرار مُلاقاتی بگُذارد تا من مَطالبی را که در بارۀ فُرومَد دارد بگیرم و در موردِ طرحِ قُرآنی هم که دارم نظرش را جویا شوم .
به جهتِ همایش ابن یَمین و مشغولیّت من ، این جلسه در 6 آذر 1402 برگُزار شد . من کتابهایی که در بارۀ فُرومَد نوشته بودم و مَجلّاتی که مَقالاتِ قرآنی ام چاپ شده بود با خود بُردم . ابتدا در بارۀ فُرومَد صُحبت شد و دکتر روحانی در سیستم ، آن قسمتِ سُخنرانی اش که از فُرومَد نام می بَرَد گُذاشت و توضیح داد . گفت : در دهۀ 1340 ( 1340 تا 1347 ) که من در طرحِ ریشه کَنی مالاریا کار می کردم ، مسئولانِ اَمر اعلام کردند که مالاریا ریشه کَن شده ولی من گفتم : هنوز ریشه کَن نشده است . چون جوان و در ابتدای کار بودم گفتند : باید ثابت کنی . من هم در اُستان سمنان به منطقۀ فُرومَد آمدم ، در بیابان چاله می کَندیم و داخلَش موادی می ریختیم که پَشِه ها را جَذب کند ، بعد از بعضی اَفراد می خواستیم که پیراهنشان را در بیاورند و کنارِ چاله بخوابند تا وقتی پَشِه آنها را می گَزَد ما بتوانیم پَشِه ها را بگیریم . وقتی پَشِه آنها را می گَزید آنها تَکان می خوردند و ما سَریع پَشِه هایی را که خونِ آنها را مَکیده بود می گرفتیم ، وقتی به سمنان می رسیدیم می دیدیم که مثلاً 25 عَدد از پَشِه ها مُرده اند ، این بود که بر می گشتیم و کار را دوباره شُروع می کردیم . بالاَخرِه مطلب را ثابت کردیم و موفّق شدیم مالاریا را ریشه کَن کنیم .
بعد خَندید و گفت : اینکه در آن هَوای گَرم ما برویم بیابان بخوابیم و چالِه بکنیم و یک نفر نیم تَنِه اش لُخت باشد و یکمَرتبه خودش را بِلَرزاند و ما وَسیله ای تورمانند را در هَوا بچَرخانیم که پَشِه بگیریم ، برای مردم فُرومَد نامَفهوم و غیرقابلِ هَضم بود ، به همین دلیل ما را جِن گیر می دانستند ! ...
دکتر علی شریعتی در دو جا از مجموعه آثارش ( م . آ . 28 ، ص 538 ـ م . آ . 21 ، ص 228 ) به استناد دیوان ابن یَمین فَریُومَدی گفته است که : در قَرن هشتم بیمارستانی که عَلاء الدّین محمّد در فَریُومَد ساخته ، پرستارهایش خانم بوده اند و نرسینگ رسمی داشته است ، بنابر این وَجهی ندارد که بُنیانگذارِ پَرستاری را خانم نایتینگِل در جَنگ جهانی بدانیم .
این روزها که در فضای مجازی از قولِ پیرمردی گفته شده : کسی را نمی شناسم که قبل از انقلاب نام فرزندش را زینب گذاشته باشد ! با توجّه به اینکه روز ولادت حضرت زینب ( علیها السّلام ) روز پَرستار نامیده شده من در جُستجوی نامِ زینب قبل از انقلاب در فُرومد برآمدم :



در یک جُستجوی مُختصر 55 نفر با نامِ « زینب » در قبل از انقلاب یافتم که اگر ادامه یابد احتمالاً از صد نفر بیشتر شود . چون من همین طور که می نویسم مادرم زنگ می زد و نامِ زینب برایم بر می شُمارد . خُب 8 نفر از این زینبها با من نسبتِ فامیلی دارند از خاله و دختر عمو بگیر تا دیگران . چطور کسی که مُدّعی است دامادش از یک خانوادۀ شهیدپرورِ آمریکایی است ، در بینِ اَقوامِ و بَستگانش در قبل از انقلاب نامِ زینب نمی شناسد ؟! شاید فراموش کرده ! چند سال پیش که پسرم دانش آموزِ دورۀ ابتدایی بود یک روز گفت : در این کتابِ « تعلیماتِ اجتماعی » ما نوشته : خانوادۀ آقای هاشمی به نیشابور که رسیدند ، راننده برایشان از جاهای دیدنی شهر صُحبت می کند . مگر نمی گویند : راننده باید حَواسش به رانندگی باشد نه به صُحبت کردن ؟! این مطلب درست نیست !
گفتم : نویسندۀ این کتابتان الآن رئیسِ مجلس است ، اگر می خواهی همین مطلب را برایش بنویس تا بفرستیم .
آن روز که یک دانش آموز ابتدایی بر راننده ای که این نویسنده برای خانوادۀ آقای هاشمی انتخاب کرده بود اِشکال گرفت ، خانواده ای که از « کازرون » تا « نیشابور » قصد سفر کرده بود و امروز بسیاری جلسۀ سُخنرانی اش را که برای کاروانی از « نُدوشن » تا « نیشابور » قَصد سفر داشته ، تَرک کرده اند ! شاید آنها هم در جُستجوی زینبهای قبل از انقلابند !
بعضی فُرومَدیها برای همایش ابن یَمین سَنگ تَمام گُذاشتند .
محمّد فردوسی حُدودِ دو هفتۀ پیش گفت : دایی ! من و خانمم از شاهرود آمده ایم خانۀ فُرومَد را جارو و تَمیز کرده ایم که اگر یک وقت مهمانها شب ماندند جا برای استراحت داشته باشند . خانۀ ما حُدود سی ـ چِهل نفر مهمان جا می گیرد . چند روز پیش هم گفت : از طرفِ ما هم دو تا بَنِر بنویس ، وقتی گفتم : هزینۀ دو بَنِر شما 250 هزار تومان می شود ، دو میلیون تومان برای همایش واریز کردند ، صُبح امروز هم چند بار تماس گرفت که تو بگو ما چکار کنیم همان را انجام دهیم ؟ گفتم : بروید حُسینیّه را تَمیز کنید ، سرویسِ بهداشتی هم تَمیز باشد ، یک چای هم درست کنید . گفت : من یک کارگر می گیرم پول می دهم تا چای درست کند . حالا می گوید : حاضر بودم سیصد هزارتومان بدهم که یک کارگر بیاید کارها را انجام دهد امّا کسی پیدا نشد خودم با این پای دَردمند آمدم شُروع به کار کردم بعد چند نفر ( علی فَدایی ، محمّد فُرومَدیان ، حسن عَسکَریان ، سیّدحسن صَفَوی ، غُلامرضا زینَلی ) به کمک آمدند .
.........................
به آقای حسین لُطفیان نگاه میکنم . با چشم و دست اعلامِ آمادگی می کند . او جُزوه ای در حُدودِ 40 صفحه نوشته ، قاضی بازنشسته و وَکیلِ حاذقی است . کتابی با عُنوانِ « قولنامه » هم منتشر کرده است . در همایشِ قبلی که برای ابن یَمین برگُزار شد با آقای همّتی خیلی تلاش کردند تا یک روز آن در فُرومَد برگُزار شود . با کُهولَتِ سنّی که دارد دوست داشته که در همایش شرکت کند ، به خاطر همین یک و نیم میلیون تومان داده که با ماشینِ خودش یک نفر او را از تهران به شاهرود بیاورد تا در جلسۀ شاهرود شرکت کند تا پایانِ جلسۀ هم صبر کرد . در اینجا هم همراهی کرد البته پسر خواهرش عبّاس مالدار او را از شاهرود تا فُرومَد آورده است . با توجّه به کُهولَتِ سنّ و عَواملی دیگر شاید این آخِرین سُخنرانی آقای لُطفیان برای فُرومَدیها باشد شاید هم به نوعی خُداحافظی باشد . او آرام و شُمرده در بارۀ پیشینۀ فَریُومَد سخن می گفت ، فَردی که قَبلاً کم مایگی و فَقرِ عِلمی خودش را به من ثابت کرده بود ، کم طاقتی خودش را هم جار زد که نه وقت دارند ! نه نیاز به این حَرفها ! این رفتار موجب شد که رئیسِ شورای فُرومَد بگوید : این قَدر کم صَبری نکنید و دُنبالِ خُلاصه خُلاصه نباشید ، خُلاصه کردن هم حَدّی دارد . خُلاصه اش این است که حُرمَت نِگَه دارید . راستی اگر « ابراهیم رئیسی » سُخَنران بود چُنین اِعتِراضی می شد ؟!
یک سری متن برای بنرهای همایش آماده کردم ، رفتم داورزن ، دو ساعت هم آنجا طول کشید که متناسب سازی کند ، آمدم فرومد ، غروبش تماس گرفت که بنرها آماده است ، رفتیم گرفتیم .
پریروز 5 عدد آن را نصب کردم ، دیروز هم نوبت صبح 4 عدد نصب کردم ، نوبت عصر 3 عدد آن را آماده کردم که شب شد . امروز هم آن 3 عدد را نصب کردم .
یک عدد هم می خواستم در آرامگاه ابن یمین با چسب نصب کنم که مسئول میراث میامی مخالفت می کند .
بعد از آنکه اینجا ثبت ملی شده ، خودشان نرده نصب کرده اند ، درب چوبی را بدل به درب آهنی کرده اند ولی ما در تنگنای نصب یک تابلو هستیم .
حرف و حدیث زیاد است فعلا فرصت نیست ، ان شاء الله همایش به خوبی برگزار شود .
کتاب « شُهدای فرومد » در آستانۀ انتشار قرار دارد

شُهَدای فُرومَد
( آزادگان و جانبازن و رزمندگان فرومد )
با نقبی در جنگ و جهاد فریومد
و خاطرات نویسنده از جبهه
مهدی یاقوتیان
کسانی که مایل به خرید کتاب هستند ، برای هر نسخه 250 هزار تومان به شماره کارت ذیل واریز کنند و از طریق پیامک یا واتساپ یا تلگرام اطلاع دهند . تا در صورتی که به هر دلیل کتاب چاپ نشود امکان برگشت هزینۀ واریزی فراهم باشد .
شماره کارت بانک ملّی به نام مهدی یاقوتیان : 9366 8074 9974 6037
شماره تلفن برای پیامک یا واتساپ یا تلگرام : 09151211770
هر که دارد هوسِ چاپِ کتابِ شُهَدا بسم الله
هر که دارد سرِ همراهی ما بسم الله
🟣 پیش خریدِ کتابِ شُهَدای فُرومَد ( برای چاپ کتاب بین 35 تا 40 میلیون تومان لازم است . )
.............................................................
💡خانوادۀ شُهدا چراغها را روشن کردند .
علی رضا خُرّمی ( برادر شهید علی ) خرید 2 نسخه 500 هزار تومان
علی اکبر مُعینی ( برادر شهید اسماعیل ) خرید 20 نسخه 5 میلیون تومان
علی اصغر شُکوهی ( برادر شهید علی اکبر ) خرید 4 نسخه 1 میلیون تومان
سیّد مجتبی حسینی ( برادر شهید سیّد جواد ) خرید 1 نسخه 250 هزار تومان
خواهر شهید عبّاس حمّامیان خرید 1 نسخه 250 هزار تومان
سیّد مهدی میری 2 نسخه 500 هزار تومان
علی ضیغمی 2 نسخه 500 هزار تومان
اکبر نهضتی 1 نسخه 250 هزار تومان
ابراهیم حاجی سلیمی 3 نسخه 750 هزار تومان
حسن آدینه 4 نسخه 1 میلیون تومان
خواهر شهید باباخانی 1 نسخه 250 هزر تومان
سیّد محمّد هاشمی 10 میلیون تومان قرض
مهدی شاهرخ 1 نسخه 250 هزار تومان
مهدی وجدانی 5 نسخه 1250 هزار تومان
ابراهیم رمضانی 1 نسخه 250 هزار تومان
علی اکبر عبادی 1 نسخه 250 هزار تومان
عبّاس خوشی 1 نسخه 250 هزار تومان
یکی از عواملی که انتشار کتاب « شهدای فرومد » و اسامی آزادگان و جانبازان و رزمندگان فرومد را ضرورت می بخشد این است :
در ادامۀ کتابهای « فُرومَد پژوهی » یعنی ؛ صاحبِ این قلم که عَلاقه به کارهای تحقیقی و پژوهشی در بارۀ روستای خود دارد ، بر آن شد که در زمینۀ جنگی که در روزگارِ حَیاتِ او رُخ داد و مردمِ روستایش درگیرِ آن شدند ؛ کاری انجام دهد تا شاید ضَعفی که الآن ما با آن مُواجه هستیم تا حُدودی برای آیندگان برطرف شود . یعنی ما نمی دانیم که در گُذرِ زمان مردمِ فَریُومَد دقیقاً در چه جنگهایی شرکت داشته اند ؟ چه پیروزیهایی نصیبشان شده و چه شکستها و آسیبهایی دیده اند ؟ حتّی آمارِ مُختصری از دِلاوَریها یا آسیبهای فُریُومَدیها در جنگهای زیر نیست .
* غارت كردنِ قَصَبه و تَخريبِ شاه ديوارِ قَصَبه [ سبزوار ] به فَرمانِ مَلِك عَضدالدّين اَرسلان اَرغو بن آلب اَرسلان در مُحَرّم سال 490
و سَبَبِ اين ، آن بود كه « سيّد اَجَلّ زاهد فَخرالدّين ابوالقاسم الفَريُومَدى » از « قَصَبه » برفت تـا به « فَريُومَد » رَوَد ، نمازِ خُفتن به « خسروجرد » رسيد ، جوانى چند مَست بر راه نشسته بودند ، حاجِب خواست كه ايشان را چون به خَمرخوردن مشغول بودند از راه برانگيزد ، برنخاستند و خُصومت كردند و سنک در « فَخرالدّين » انداختند .
ديگر روز « فَخرالدّين » با « قَصَبه » آمد ، پسرش « سيّد رئيس عِزّالدّين زيد » و ديگر سادات حَشر برگرفتند و به « خسروجرد » رفتند و جنگ كردند ، و دروازه خسروجرد بسوختند و يك مَحلّه غارت كردند ، پس مَلِك اَرغو از جهت تأديب را بيامد و يك محلّه سبزوار [ را ] غارت كرد ، و شاه ديوار و قَلعه خَراب كرد ، جنك خسروجرد بود در ماههای سال 488 .
[ ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُندُق ) ، تاریخ بیهق ، کتابفروشی فروغی/ چاپخانه اسلامیّه ، چاپ دوم ، ص 269 ]
* و سَروِ فَريُومَد ... تا سالِ 537 بماند ، 291 سال پس از سَرو كِشمر و مُدّتِ بقاى اين سَرو در فَريُومَد 1691 سال بود ، پس امير اسفهسالار يَنالتَكين بن خوارزمشاه فرمود تا آن را بسوختند و حالى ضررى به وى و حَشَم وى نرسيد ، ازيرا كه به واسطۀ آتش در آن تصرّف كردند و آن درخت زردشتِ آتش پرست كِشته بود و ممكن بودى كه اگر ببُريدندى اتّفاقى عجيب پديد آمدى و بعد از آن امير يَنالتَكين بماند تا سالِ 551 ، چهارده سال ديگر بزيست و خاصيّتِ درختِ فَريُومَد آن بود كه هر پادشاه كه چشمِ او بر آن اُفتادى او را در آن سال نِكبت رسيدى و عُمرها اين تجربه مُكَرّر گردانيده بودند .
تاریخ بیهق ، ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُنـدُق ) ، کتابفروشی فروغی/ چاپخانۀ اسلامیّه ، چاپ دوم . ص 281 تا 283
* ( واقعه ) آمدنِ خوارزمشاه يَنالتَكين بن محمّد به قَصَبۀ فَريُومَد و غارت كردن و سوختنِ آن درخت كه زردُشت صاحب المَجوس كِشته بود به فال را تا پادشاهان آن نتوانند ديد و هر پادشاه كه آن ديدى عُمرِ او بسيار نماندى در ماههای سالِ 539 در جُمادى الاخرة و رجب و پانزده شخص را در ديه داورزن هلاك كرد و بعد از آن حصار بستُد و از آنجا به ديهِ ديوَره آمد و سه روز آنجا مُقام ساخت و از غارت و سَبىِ ذَرارى [ اسیر کردن و بَرده ساختنِ کودکان و زنان ] امتناع نفرمود و از آنجا به جانبِ طُريثيث رفت و به طبسِ گيلَكى شد و بارِ ديگر قصدِ ناحيت كرد . ...
تاريخ بيهق ، ص 272
* جنگِ سربه داران که شروعِ آن بینِ فَریُومَد و باشتین بوده ، نیروهای خواجه عَلاءالدّین محمّد فَریُومَدی پس از کُشته شدنِ نیروهای حُکومتی در باشتین از « شهرستان » به باشتین رفته و جنگ آغاز شده و پس از آن نیروهای عَبدالرّزاق باشتینی به فَریُومَد حمله کرده اند .
* خواجه وجيه الدّين مسعود دومین حاکمِ سر به دار از 738 تا 745 در سبزوار حُکومت داشته ، ابن یمین حَدّاقلّ 5 قصیده و یک قطعه در مَدحِ او سُروده است . در سيزدهم صفر 743 در جنگ با لشکرِ هرات در ولایتِ خواف در رکابِ او بوده که دیوانش گُم شده و به اِسارت درآمده ، و در همين جنگ شيخ حسن جوري كُشته شده است ، در این زمینه در مقدّمۀ دیوانش می گوید :
« ناگاه از قَضایِ آسمانی و تَقدیرِ یزدانی در مُحاربه که شیخ الاِسلام سُلطان اولیاء اللهِ العِظام مُرشد السّالکینَ اِلَی الثَّوابِ مُنقِذ الهالِکینَ مِنَ العِقابِ شیخ حسن قَدَّسَ اللهُ نَفسَهُ و جَعَلَ حَظیرَة القُدس رَمسه و سلطان اسلام شهنشاه هفت اقلیم المُؤیّد مِنَ السّماءِ المُظفَّر عَلَی الأعداءِ وَجیه الحقّ و الدّین مَسعود صَبَّ اللهُ عَلیهِ رجال رضوانه و اسکنه بحبوحة جنانه را با لشکرِ هرات در ولایتِ خواف در سیزدهم صفر سال 743 واقع شد . »
* نایبِ فَریُومَدی در « ذیلِ مَجمَع الاَنساب » در حوادثِ سال 780 هجری نوشته است : و چون به مُباركى به فَريُومَد نُزول اُفتاد جمعى از مَخذولانِ نادرويش كه به حِصنِ آنها مُتَحَصِّن گشته بودند جنگ آغاز كردند . در صَدمۀ اوّل ، شهرستان فَريُومَد و حِصار ، بندگان حضرت را مُستَخلَص گشت و آن جماعت در قيد اِسار گرفتار آمده طُعمۀ شمشيرِ آبدار شدند و از آنجا عِنان كامكارى در ظِلِّ ظَليلِ شهريارى به جانبِ سبزوار مَعطوف گردانيد .
مجمع الانساب، ج2، ص: 332
* حافظ اَبرو در « زُبدة التّواریخ » ذیلِ عُنوانِ « ذكرِ ياغيگرى سلطان على سبزوارى [ در سال 807 هجری ـ دورۀ تیموریان ] در جَرَيانِ لشكركشي اميرسعيد خواجه در نیمة اوّل قرنِ هشتم ، به فَريُومَد و مُحاصره و تخريبِ باغاتِ آنجا توسّطِ لشكريانش نوشته است : « [ چون ] اميرسعيد خواجه ... اهالى جاجَرم را غارت و تاراج كرده متوجّه فَريُومَد گشت . سُكّانِ آن موضع و بعضى از حَوالى آن پناه به قَلعه بُرده بودند . چون لشكر بدانجا رسيد ، جنگهاى سخت كردند . اميرسعيد خواجه دست از جنگ بازداشت ، در بيرونِ قَصَبه فُرود آمد و حُكم فرمود تا باغاتِ آن مسلمانان خَراب كُنند و درختها را بزنند . لشكريان تَرك جنگ گرفته به خَرابى مشغول شدند و بعضى درختهاى جُوْز را پوست باز كردند و تاكها را بُريدن گرفتند . چون اهالى فَريُومَد ديدند كه باغاتِ ايشان خَراب مى شود ، سادات و عُلَما و زُهّاد قَصَبة مذكوره را شَفيع آوردند . اميرسعيد خواجه از سرِ گُناهِ ايشان درگُذشت به قَدرِ قوتِ خود ساورى [ تُحفه پيشكش ( آنندراج )، تحيّت ، باج و خَراج ( نفيسى ) ] بيرون آوردند . امير سعيد خواجه ايشان را تربيت فرموده به جانبِ مَزينان توجّه نمود و قَلعة آن را نيز به يك دو روز مُسَخَّر گردانيد و از آنجا مُتَوَجّه سبزوار شد . »
[ زبدة التواريخ ، حافظ ابرو ، ج3 ، محقّق / مصحّح : سيّدكمال حاج سيّدجوادى ، ص : 31 ـ 32 ]
* داستانِ « ذُلفو » که در فُرومد معروف است و به فُرومد هم حمله و آسیب میرسانده ، مربوط به بُرهه ای است که ذوالفَقار نامی ، معروف به ذُلفو ، در حُدودِ قوچان سر به عِصیان برداشته بود . راه را بسته بود . مُسافران را لُخت می کرد ، مأمورانِ ارتشی هم از ترسِ او از راههای آن حَوالی گُذر نمی کردند . او به شهر قوچان هم دستبُردهایی میزد و تمامِ آن ناحیه را در ترس و ناامنی فُرو بُرده داشت . ذوالفقار به نامِ خود سکّه زده و خود را شاه می خواند . [ خواندنیها ، ش 8 ، 56 / 1 / 1329 ، ص 11 . ذُلفو در همان تیرماه دستگیر شد و پس از بازجویی و محاکمه در مشهد به دار آویخته شد . بنگرید به روزنامه اطّلاعات 20 / 4 / 1308 ، ص 2 ]
تاریخچه ای از فرمانروایان خُراسان از آغاز قاجار تا پایان پهلوی ، محمود فاضلی بیرجندی ، نشر پایان ، چاپ دوم ، 1399 ، ص 388 و 389
* جنگِ جهانی دوم ، دومین جَنگِ فَراگیر (شهریور ۱۳۱۸ـ ۱۳۲۴/ سپتامبر ۱۹۳۹ـ اوت ۱۹۴۵) که علاوه بر اروپا ، در بخشهای گُستردهای از قارّۀ آسیا و افریقا تأثیرات مُخَرّبِ عُمدهای برجای گُذاشت و کشورهای اسلامی ، از جمله ایران ، را درگیرِ خود ساخت .
حاج حسن تاجی می گفت : من بچّه بودم در بازِگَز فُرومد ، نیروهای نظامی شوروی آنجا بودند ، به میانِ مزرعه و کِوَند [ خَربزۀ نارس ] می کَندند که بخورند ، من این مطلب را به سردارآقا برادرِ خانِ فُرومد گفتم : او یک نامه نوشت که به آنها بدهم از آن وقت هر وقت مرا می دیدند می گفتند : ارباب ، ارباب . یکی از ارتشیها که مسئولِ سربازها بود مرا می بوسید و گاهی گِریه می کرد و می گفت : فرزندی دارم که همسِنّ توست .
آقای قُربان نَصیری می گفت : نیروهای نظامی شوروی در عیش آباد ( کَلاته ای که در شَرق فُرومد است ) بودند ، گاهی به صَحراها و میانِ کوچه باغها می آمدند ، از ما می خواستند که از درخت انگور بکَنیم و به آنها بدهیم ، می گفتیم : خودتان بکَنید ، می گفتند : نه ، به داخلِ باغ نمی آمدند .
......................................................
* داستانِ حملۀ تُرکمنها به منطقۀ فُرومد و قَبرِ تُرکمن در بینِ راهِ فُرومد ـ علی آباد مَعروف است .

عکس سَرها ، اُسَرا و بیدَقهای اَشرارِ طایفۀ تُرکَمنهای یموت و کوکُلان که به تاخت و تازِ منطقۀ فُرومد و فیروزآباد و مَزینان پرداختند و توسّط عزیز الله خان سردار مُعَزّز و ایلخانی شادلو حُکمرانِ بجنورد در آبانِ 1330 سرکوب شدند .
کتاب « مشاهیر مَدفون در حَرَم رضوی ، مُجَلّد 5 ، ص 229 »
* درگیریهای مردم فُرومد در زمانِ خان منوچهری در سالهای 1330 ـ 1331 که از روستاهای اطراف با کامیون نیرو آورده و موجبِ غارتِ خانه های مردم شده است .
این موارد البتّه شُماری از جنگها و درگیریهایی بوده که فَریُومَد و فَریُومَدیها از آن در اَمان نمانده اند .
به نظر می رسد دعوت برای همایشِ ابن یمین فَریُومَدی از کسانی که برای فُرومد اثر مکتوب دارند اولویت دارد . شما هم اگر کسی را می شناسید ، معرّفی کنید .
دکتر عبدالرّحیم قنوات : هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد ، نویسندۀ مقالۀ سرو فریومد
دکتر سلمان ساکت : هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد ، مصحح کتاب تاریخ بیهق
دکتر مصطفی گوهری : هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد ، مصحّح حدائق الوثائق حکیم الدّین فریومدی
دکتر حمیدرضا ثنایی : هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد ، مصحّح حدائق الوثائق حکیم الدّین فریومدی
دکتر قَنبرعلی رودگر : استاد دانشگاه ، مصحح کتابِ « تحفۀ جلالیّه ، حکیمالدّین فریومدی » و مقالۀ خاندان زنگی فریومدی ، تهران
دکتر حسین آریان : دانشگاه زنجان ، نویسندۀ کتاب ؛ بررسی و تحلیل بلاغی اشعار ابن یمین
دکتر احمدی دارانی : عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان ، مصحّح دیوان ابن یمین
دکتر ناصر بهرامی : نویسندۀ کتاب « دهقانِ شاعر » ، دانشگاه سنندج
دکتر محمّد علی آبادی : نویسندۀ کتاب « مسجد جامع فرومد » ، سبزوار
دکتر موسی عمرانی : گزارشی از وبلاگ خطّۀ فرومد ، مشهد
دکتر حمید فغفور مغربی : هیئت علمی دانشگاه صدرا تهران ، مقاله در بارۀ سر به داران
خانم منیژه خادمی : نویسندۀ پایان نامۀ « مسجد جامع فریومد »
آقای سیّدهادی میرآقایی : نویسندۀ مقالۀ « اشعار تازه یاب ابن یمین » ، مشهد
آقای حسینعلی جعفری : نویسندۀ کتاب « منارۀ برفین » ، سمنان
آقای سیّدعلی علوی : نویسندۀ کتاب « ابن یمین فریومدی » ، سبزوار
آقای جعفر سیّد : نویسندۀ کتاب « ابن یمین فریومدی » ، انتشارات آشنایی
آقای سیّدعلی اصغر شریعت زاده : نویسندۀ کتاب « ابن یمین ، شاعر مردم مدار » ، انتشارات پازینه
آقای محمّدرضا خوشدل : نویسندۀ کتاب « بر بلندای اندرز » ، انتشارات به نشر ، مشهد
خانم اکرم شوریدۀ یزدی : نویسندۀ پایان نامۀ « جغرافیای تاریخی فریومد » ، سبزوار
مهندس حمید ابوالفضلی : نویسندۀ کتاب « هنر پنهان در نقشبندی »
آقای حسن شهنما : نویسندۀ کتاب « فُرومد ، یاقوت کویر »
آقای محمّدیوسف شهنما : نویسندۀ « به فَریُومَد خُرام ای بادِ شبگیر »
...
شماره ثَبتِ ملّی مجموعۀ آرامگاه 33801 ـ 2 / 4 / 1401
