خاطرات حَج / 2 ـ شیخ حسن نهضتی
بعضی تَفاوتهایِ بینِ عَرَبستان و عِراق
در نُقطۀ صفرِ مَرزی عَرَبستان ، خانمهایی با پوششِ کامل و چهرۀ پوشیده ، قُرآن هدیه می دادند .
فَقط سَلام و خوشآمدگویی می کردند و در فَضایِ فوق العاده تمیز و خُنَک ، البتّه من قُرآن را نگرفتم .
کمی آن طرف تر در نُقطۀ صفرِ مَرزی عِراق ، دو جَوان با مَحبَّت و با ظاهری تَف دیده آمدند جُلو با سَلام و احترامِ فَراوان ، بر شانه هایشان دو سَبَد ، یکی ؛ آبِ سَرد و دیگری ؛ آب میوه ، با لَهجۀ عَرَبی و کَمی فارسی شِکَسته می گفتند : « خوش آمدید خدمت زوّار ، مَقدَمِ شما را سیّد مُقتَدا ( صَدر) گرامی می دارد . » هدیه هم می دادند .
گَرمایِ ساعتِ ۱۲ ظُهر ، بیابانِ آفتابی سوزان و خُشکِ بینِ جُنوبِ عِراق و حِجاز ، در زَبانِ بعضی ؛ مَردُمانِ این مَنطقه را بَدَوی می گفتند . ( کِنایه از صَحرانِشین با آدابِ خاصِّ خودشان )
در کنارِ جادّه دَکّه هایِ قَدیمی یا یخچالهایِ دَستی که به ما آب می دادند ، یادآورِ سالهایِ دَهۀ شَصت ۱۳۶۵ شاگرد شوفِرهایِ اُتوبوس یَخ بر می داشتند برایِ مَسیر .
مَرزِ عَرعَر در واقِع شَهر بُزرگ و تَمیزی است در شُمال کشورِ عَرَبستان سُعودی ۷۰ کیلومتری تا مَرز عراق ، احتمالاً عِلَّتِ نامگُذاریِ آن ، دو حرفِ اَوَّل عَرَبستان و عَراق است .
در فَرومَد ( زادگاهم ) به کشاورزی که درختانِ بی ثَمَر و خودرو و کَم خاصیّت بِکارد یا درختی در جایی که اهمّیتِ کمتری دارد ( مثلاً به جای درختِ میوه ، درختِ بید ) کاشته باشد در مُحاوراتِ کِنایه ای می گفتند : فُلانی درختِ عَرعَر کاشته است ! البته وقتی آن صَحرایِ خُشک و بی آب و عَلَف و فَقط چند بوتۀ بیابانی که واقعاً غیرِ شُتُر حَیوانِ دیگری نتواند تاب آوری داشته باشد را دیدم به رابطۀ ضَربُ المَثَلِ فَرومَدیها پِی بُردم .
چقدر بینِ دو مَرز یا بهتر است بگویم دو کشور ، تفاوت است ! حُدودِ صَد سال فاصِله است ! مسجد و حَمّامهای سَمتِ عِراق بَرق نداشت . جادّه ها نِسبَت به عَرَبستان نامُناسب ، لِذا بَعضی رویِ زَمین و آسفالت نماز می خواندند . دستِ هر مَأمورِ عِراقی در حینِ مَأموریت سیگار دیده می شد اَمّا مأمورین سُعودیها در زَمانِ مَأموریّت سیگار دستشان دیده نشد . عِراقی در فاصِله نزدیک پاسگاه با چیپ نظامی وجود دارد در سَمتِ عَرَبستان من پاسگاه ندیدم .
با اینکه مَسیرِ حَرَکَت سَخت و شِکَننده بود ولی چون یادآورِ جَنگِ تَبوک ( وَقایعِ سالِ دهم هِجرَت ) و قصّۀ مَردانِ قَدیمی خودمان از جُمله مرحوم دایه حَجی (حاج حُسین جِنانی ) که با مرحوم حاج سَردار آقا (منوچهری) سالِ ۱۳۴۰ شَمسی که از این مَسیرها با ماشین به عِراق و بعد به حِجاز می رفتند شنیده بودم فوق العاده دوست داشتم اَمّا دیروز برایِ من از روزهایِ تَلخ و سَختِ زندگی ام بود حَتّی یک کلمه با کناری ام صُحبت نکردم . سَحَرگاه در فَرودگاه جَدّه خَبَرِ بُمبارانِ ( مَراکزِ هَسته ای تَوَسُّط آمریکاییها ) را شَنیدم و چه تَلخ بود که حالَم قابلِ وَصف نیست و تَلخ تر می شد وقتی بعضی حَرفها را می شَنیدم و دِلواپَسی زایران بماند که بماند . ( دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴ کربلا هتل ارّیان )
تَفاوتِ راننده هایِ عَرَبستان و عِراق و ایران
اَوّلین بار در عُمرَم ۱۲ اُستان ، بیش از ۴۰ ساعَت ؛ سه کشور را با اُتوبوس جا به جا شدم : اُستانِ مَکّه و جَدّه ، اُستانِ عَرعَر ، اُستانِ اَلاَنبار ، کَربلا ، حِلّه ، بابِل ، ایلام ، کرمانشاه ، همدان ، اَراک ، قُم ، سِمنان ، خُراسان .
* رانندۀ اوّل : سُعودی از مَکِّه تا جَدّه
اَهلِ کشورِ مِصر بود ، بسیار آرام با خوشرویی تَمام ، می گفت : ایرانیها رویِ سَر و قَلبم جا دارند ! سَرحال ، شاد ، خَنده هایِ زیبا ، مُدام استوریهای موشکی ایران و فیلمِ تَحقیر نتانیاهو را می گُذاشت ، استوری های آقای خامنه ای به عُنوان یک قَهرمان علیه اسرائیل پَخش می کرد . برایِ ما تَمامِ دو ساعَت شوق و خنده می کرد ، زَنگ زد به مِصر ، به آنها با افتخار می گفت : من رانندۀ ایرانیها هستم ، گوشی را به سَمتِ من نِشان داد آنها می گفتند : ایران در قَلبمان جا دارد ! تَمامِ دو ساعت از مَکّه تا جَدّه او شوق می کرد . در نهایت من یک تراول ۵۰ به ایشان دادم .
* رانندۀ دوم عِراقی : از مَرزِ عَرعَر تا مِهران
اَهلِ نَجَف ، جَوان خوش روی ، مُدام روضۀ امام حُسین گوش می داد ، از حملۀ ایران به اسرائیل خوشحال بود . کبریت اِسراف نمی کرد ! سیگار پُشتِ سیگار می کشید و خیلی عَجول بود . به حَدّی که در توقُّف نکردن برایِ سرویسِ بهداشتی زائِران دُچارِ مُشکِل می شدند . البتّه مُتَأسّفانه در مَسیرها مَخصوصاً عِراق سِرویسِ مُناسب کمتر دیده شد . از تیمِ حِفاظَتِ از زایرانِ ایرانی ( از پُلیس عِراق ) سِبقَت می گرفت و در نهایت توبیخ شد و سُرعَتِ بالایِ ۱۲۰ کلیومتر حَرَکَت می کرد .
* رانندۀ سوم ایرانی : از مَرزِ مِهران تا خیابانِ جَهان آرایِ مشهد
دو راننده ، یکی ؛ ۵۰ سال سَرحال ، تَمیز و کم توجّه به ما ، رانندۀ دوم ؛ ۴۰ ساله ، خوش اَخلاق ، وقتی گفتم : من ۳۹ سال قَبل در اِرتفاعاتِ شَهر مِهران ، اینجا بودم یک خَرابه بود در دَستِ عِراقیها کمی با من گفتگو کرد .
تا از ماشین پیاده می شد ، سیگار می کشید البته قیافه کاملاً مُعتاد نشان می داد و خیلی چابُک و فِرز هم بود . رادیو آوا را روشَن کرده بود ، بهنام بانی می خواند ، یک خانم از کاروان به من به عُنوانِ روحانی کاروان گفت : بِرو به راننده تَذَکُّر بِده ، به جایِ اینها روضه بِگُذارد که من تَوَجُّهی به حَرفِ حاجیه خانم نکردم ، خودش رفت به راننده تَذَکُّر داد و گفت : به جایِ این موسیقی ، روضۀ امام حُسین بِگُذار ( البته مُتَأسِّفانه کَمی با لَحنِ طَلبکارانه ) راننده اعتنایی نکرد ولی رادیو را خاموش کرد تا مشهد عَطایش را به لقایش بخشید و تا مشهد هیچ صدایی از بُلَندگویِ اُتوبوس نیامد البتّه برایِ من که سُکوت جَذّاب بود خوش اُفتاد ولی ... وقتی از آتش و جَنگ صُحبَت می شد با سُکوت فَقَط گوش می دادند . ( ۴ تیر ۱۴۰۴ مشهد )
myaghoutian@yahoo.com