چند خاطِره از دَبیرستان سُمیّۀ فُرومَد
چند خاطِره از دبیرستانِ سُمیّۀ فُرومَد
مُدَّت امتحانِ تمام شده بود و باید برگه های امتحانی دانش آموزانِ کلاسِ چهارم را جَمع می کردم ، به دانش آموز جَعفری رسیده بودم که برگۀ امتحانی اش را بگیرم ، هنوز مشغولِ نوشتن بود ، گفت : آقا یک لَحظۀ دیگر صَبر کنید !
من گفتم : ببین من دارم به ترتیب برگِه ها را می گیرم اگر بَرگۀ شما را نگیرم که نمی توانم برگۀ دانش آموز بَعدی را بگیرم .
یکمرتبه دانش آموز حَیاتی که او هم مشغولِ نوشتن بود برگه اش را بالا گرفت گفت : آقا بیا برگۀ مرا بگیر ، برگۀ جَعفری را نگیر تا بنویسد !
..................................................
در کلاس سوم دبیرستان درس می دادم ، مُدیر دبیرستان سرِ کلاس آمد و مَطالبی پُرسید ، دو سه بار به من توهین کرد و من فقط نِگاهش می کردم . دانش آموزان هم تَعَجُّب کرده و ساکِت بودند ، یکمَرتَبه دانش آموز حَیاتی به اِعتراض فَریاد کشید . مُدیر مَدرسه چِهره اش مُتَغَیّر و ساکت شد !
..................................................
در کلاس اوّل دبیرستان دانش آموز مُنجّمی نَقّاشیهای خوبی می کشید ، یک بار گفتم : عَکسِ مرا بِکِش .

..................................................
دبیرستان سُمیّه دو درب داشت ، یکی از ضلعِ غَربی یا حُدوداً از زاویۀ شمالِ غَربی ، یکی هم از زاویۀ جُنوبِ شَرقی ، ولی دربِ زاویۀ جُنوبِ شَرقی همیشه بَسته بود و می گفتند کلیدَش گُم شده است ، خُب ؛ بعضی از دانش آموزان خیلی راحت تر بودند که از کوچۀ کوشک بیایند ، چون راه نزدیک تر بود ، یک روز یک سوهان داخلِ کیفَم گُذاشتم و با خودم به مدرسه بُردم و قُفل را بُریدم . دانش آموزان هم نَفَسِ راحتی کشیدند که راه باز شد . البتّه بهتر بود که یک دری بینِ دیوارِ مدرسه و کتابخانۀ عُمومی نَصب می شد تا دانش آموزان از آن مَسیر آمد و شُد کنند .

myaghoutian@yahoo.com