بحر طویلهای هُدهُد میرزا

ابوالقاسم حالت

رُفقا خاطرِ خود شاد بدارید و رهِ غم مسپارید و گُل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید ، که یک بارِ دگر فصلِ بهار آمد و نوروز درآمد زِ در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زِ باران گوهر و سبز شد از نو شَجَر و داد نویدِ ثمر و گشت جنان جلوه ­گر و یافت جهان زیب و فَر و لطف و صفایی دگر و کرد غم از دل به در و می ­دهدت بادِ بهاری خبر از طیّ شدنِ فصلِ زمستان ، که کُنی تَرکِ شبستان و تو هم چون گُلِ خندان ، بزنی خیمه به بُستان و ببینی که گُلستان ، زِ گُل و لاله و رَیحان و زِ باریدن باران ، شده چون روضۀ رضوان ، همه پُر لالۀ نعمان ، همه پُر نرگسِ فتّان ، همه پُر گوهر و مَرجان ، غرض ای نورِ دل و جان ، منشین زار و پَریشان ، که شَوی سخت پشیمان ، چو دهی فرصتِ عیش و طَرَب از دست ، در این فصلِ دل ­انگیز و فَرَح­ زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چُنان ساحتِ فردوس بَرین کرده جهان را .

همه جا زمزمۀ سالِ جدید و همه را شوق شدیدِ و سخن از گردش عید است ، گُل سُرخ و سپید است که بر خاک پدید است ، در این عیدِ سعید است ، که بس روحِ امید است ، که در جسم دمیده است ، ز هر سوی نَوید است که بر خَلق رسیده است .

مخاطبانِ محترم و فرومدیهای گرامی دل و جانتان بهاری باد