صُحبت از میرزاجَواد آقا شد که وصیّت کرده در بهشتِ رضا دَفن شود و در حَرَمِ امام رضا دَفن نشود گفت : هر وقت در آستان قُدس جلسه بود و می ­آمد ، من ندیدم آنجا چای بخورد گویا در این حَدّ هم مُلاحظه می ­کرد . در مجلس خِبرگانِ قانونِ اساسی که من در هیئت رئیسه بود ، گاهی به من یادداشتی می ­دادند .

یک بار در موقع استراحت میرزا جَواد به من گفت : آقای دکتر روحانی چِرا به یادداشتهای من تَوجُّهی نکردی ؟!

گفتم : از شما یادداشتی به دستِ من نرسید !

گفت : من دو یادداشت به فُلانی دادم و گفتم حتماً به دستِ شما بدهد و خودم دیدم که به دَستِ شما داد . تازه فهمیدم آن دو یادداشت که آخِرش نوشته بود « جَواد » از ایشان بوده است .

هر کسی به خانه ­اش تلفن می ­زد و می ­گفت : منزل آیت الله میرزا جَواد آقا تهرانی ؟

ایشان می­ گفت : اشتباه گرفتی ، ما اینجا آیت الله ندارم و تلفن را قَطع می ­کرد .

من در مجلس خِبرگانِ قانونِ اَساسی با آقای جَوادی آمُلی هم­اُتاق بود ، شب دیدم نماز می ­خواند ، من هم نماز خواندم ولی دیدم ادامه دارد ! دیگر فَردا رفتم درخواست کردم که اُتاقِ مرا عوض کنند ، رفتم پیش دکتر عَضُدی .

................................

رئیس دانشکده عوض شده بود ، من نظری داده بودم که خوشش نیامده بود ، همکاران مرا برحَذَر داشتند ، به او گفته بودند : ایشان قَصدی ندارند فقط صادقانه حرفش را می ­زند . جلسه ­ای ترتیب داده بود و همۀ مُعاونان و مسئولان را در اُتاق جَمع کرده بود ، بعد هم مرا خواست . وقتی وارد شدم ، هیچ صَندلی برای من نبود ، پرسید : من بهترم یا فُلانی ؟

گفتم : نیاز به این جلسه نبود ، تلفنی هم که می ­پرسیدی جواب می ­دادم .

گفت : خُب ، حالا نظرت را بگو .

گفتم : فُلانی !

به خدمتکار گفت : برو صندلی بیار ، صندلی را کنارِ میزِ خودش گُذاشت و گفت : اینجا بنشین .

................................

برای امرِ پزشکی به روستایی رفته بودیم ، شب خان ما را هم دعوت کرد . مجلسِ عَروسی بود ، بَزمِ مُطرِب و مِی برقَرار بود ، از یک طرف شَراب دادند .

من گفتم : مرا مُعاف دارید .

خان آن چُنان مُحکم رویِ میزش کوبید که لیوان اُفتاد و شکست . گفت : اینجا که من هستم کسی نمی ­تواند بگوید : نه !

من گفتم : جنابِ خان ، حُضورِ شما ، ما را مَست کرده ، نیاز به مِی نیست .

خان سَری جُنباند و گُفت : ها ! اَهلِ ذوق هم که هستی ! فقط ایشان مُعاف است .

بعد یک نفر از جَمع به من اشاره کرد که شما برو بیرون ، آمدم بیرون داخلِ حَیاط ، خودش هم آمد گفت : اینجا جایِ شما نیست ، اینها الآن که شَراب بخورند بعد هم این زنها اُتاقِ کناری هستند ، غوغایی می ­شود ، شما باید به روستایِ مُجاوِر بروی ، خودش مرا به روستای مُجاور رساند .

................................

از راست : نفر سوم دکتر محمود روحانی ، نفر چهارم دکتر سلمان ساکت ، نفر پنجم مهدی یاقوتیان

خاطِراتِ مرا در کتابِ « شُهدای فرومَد » خوانده بود و خوشش آمده بود ، خاطراتی هم که در بارۀ پدرم نوشته بودم خوانده بود و نِکاتی را یادداشت کرده بود . گفت : اگر این خاطرات را یک ناشر بخواهد نامگُذاری کند خوب است بنویسد « خاطراتِ یک عارف » !

................................

به دکتر روحانی زنگ زدم گفتم : دخترم مَریض است به تهران آمده ­ایم ، نمونه ­بَرداری شده منتظرِ جَواب هستیم ، نمونه ­بَردای سی میلیون شده است ، عمل بیشتر می­ شود ، اگر ممکن است از شما قَرض بگیرم چون فُرصَتِ فُروشِ خانه نیست .

گفت : جوابِ آزمایش و مَبلغی که موردِ نیاز است را به من بگو ، وظیفه است که ما کُمک کنیم .

................................

مَرتبه بعد زنگ زدم و گفتم : برای مرتبۀ سوم نیاز به نمونه ‌بَرداری است و این بار عَمَلِ جَرّاحی هشتاد میلیون تومان می ‌شود چه کنیم ؟

گفت : بیایید مشهد .

ارتباطِ ما را با دکتر حقّی برقَرار کرد و آن عملِ جَرّاحی در بیمارستانِ اُمیدِ مِهر مشهد حُدود سه میلیون تومان هزینه بیشتر نداشت .

خدا دکتر روحانی را رحمت کند و به دکتر حقّی پاداشِ نیکوکاران را بدهد .