فکر زمستان
داستانِ مورچه و گُنجِشک را شنیده اید ، در بَهار و تابستان که گُنجشک « جیک جیک » می کرد و از این شاخِه به آن شاخِه می پَرید ، مورچه ، دانِه برای پاییز و زمستانَش ذَخیره می کرد . وقتی بَرف آمده بود و گُنجِشک دَرمانده بود ،
مورچه گفت : « جیک جیک مستونت بود ! فکر زمستونت بود ؟! » یعنی ؛ آن روز باید فکر امروز را می کردی !
حالا چه کَسی سُخَنِ مورچِه به گُنجِشک را شنیده و ترجمه کرده نمی دانم ؟! ولی حَرفِ دُرُست و مَنطقی گفته است ! باید در بَهار و تابستان حَرف شُنو بود تا در پاییز و زِمستان دُچار حَسرَت و نَدامَت نَشوی .
شما نِگاه کنید در همین سه شَهرکِ جَدیدُ الاحداثِ فَرومد چِقَدر سوراخِ مورچه هست و چِقَدر مورچه هایی که قَطعِه های ابن یَمین را از بَر هستند و نَصیحَتِ مُشفِقانِه می کنند ! با شاخَکهایِشان پَیامَک می فِرستند ، شاید به تِلِفُنِ همراه شما هم پَیامَکِ آمده باشد : برای این واحدهایِ مَسکونی که واگُذار می شود ، یک جایی هم جهت مغازه در نَظَر بگیرید ، فَردا مَردُم مَغازه می خواهند بعد زَمین نیست و باید به قیمَتِ گَزاف بِخَرید ، به فِکر پاییز و زمستان باشید ، یک قَطعه زَمین که چند مَغازه در آن اِحداث شود برای فروشگاه در نَظَر بگیرید !
اگر هدف این مورچه از احداثِ مغازه ، صِرفاً نانوایی باشد که نَرمه نانی نَصیبِ آنها هم بشود باز هم پندِ پیرانه است ! یعنی ؛ اگر هدفِ آنها از این پَیامکها سودِ خودشان باشد و دِلشان به حال مَردُم نسوخته باشد باز هم باید حَرفشان را خَرید !
گویا چند تا از مَلِکه های مورچه به دهیار پیامَک زده اند که همین زمینی که نَبشِ خیابان یاسِ ششم است مُناسِب برای مَغازه است ، دهیار چند مغازه برای نانوایی و لَبنیات و میوه فُروشی و ... در نَظَر بگیرد ، خودش دُرُست کند که به اِجاره بدهد ، تا هم مُشکِل مردم بر طرف شود و هم مَحَلّ درآمدزایی برای دِهیاری شود . مردم می خواهند وقتی برای گرفتنِ نان می آیند سایر مایَحتاجِ خودشان را تهیّه کنند !
فَرض کنیم که هدفِ اَصلی این مَلکه های مورچه های شَهرک فَقط همان نانوایی باشد ، به هر حال مورچه است و در بَهار و تابستان به فِکرِ پاییز و زمستانش هست . حَرفِ خوب را باید خَرید ، گر چه از مورچه باشد ، گر چه طَرَفِ سود خودش را هم در نَظَر دارد .
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ وَ الطَّيْرِ ؛ فَهُمْ يُوزَعُونَ . حَتَّى اِذَا اَتَوْا عَلَى وَادِ النَّمْلِ ؛
قَالَتْ نَمْلَةٌ : « يَا اَيُّهَا النَّمْلُ ! اُدْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ ؛ لايَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَ جُنُودُهُ ؛ وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ . »
فَتَبَسَّمَ ضَاحِكًا مِنْ قَوْلِهَا ... ( سورۀ مورچه / نَمل ، 27 / 17 ـ 19 )
و چون سلیمان از وادی مورچِگان گُذَشت ، مورچه ای به دیگران موران گفت : به لانِه های خود بِروید که سلیمان و سپاهش شُعور ندارند ، شما را لَگدمال می کنند !
سُلَیمان از سُخنِ مورچه خَندِه اش گرفت !

myaghoutian@yahoo.com