مسعود زارع

مسعود زارع با اینکه ساکِن تهران است نِسبَت به بعضی فَرومدیهای ساکِنِ روستا عَلاقه مَندتر و دِلسوزتر و کارگُشاتر برای فَرومَد بوده است .
در خاطره ای که از دورانِ کودکی نوشته بودم گفته ام که : آن سالها وقتی مسعود زارع به فَرومَد می آمد ، در خانۀ عَمّه اش ( یَزدان عَرَبیون ـ زهرا زارع ) که رو به رویِ حَیاط ما بود ساکِن می شدند ، یک بار کَشتی اَسباب بازی آورده بود که با نَفت روشَن می شد ، ما با هم رفتیم از نَهرِ هردوآب با سَطل و آفتابه آب آوردیم ، در لِگَن ریختیم و کَشتی روشَن شد و دور لِگَن می چَرخید ، تَماشایی بود ، بعد هم مسعود آن را به برادرم بخشید !
یادم هست یک بارِ دیگر من از دَروازه بیرون می آمدم ، مسعود وارد میشد تا مرا دید به همراهش گفت : من این را می شناسم ! اسمِ برادرش علی است !
این نِشان می داد که مسعود با همه می جوشد ، کمتر کسی است که لَبخندِ مسعود را ندیده باشد ! دوست و دُشمَن ، که گُمان نکنم مسعود دُشمَنی داشته باشد !
نام مسعود برای من تَداعی کُنندۀ دو مسعود در تاریخِ فَریُومَد است ، یکی در خاندانِ زَنگی فَریُومَدی و دیگری در میانِ اُمرایِ سَر به داران ! یک بار هم به خودش گفتم که با خَنده گفت : فَقَط یادآورِ مَسعود پزشکیان نباشد !!
مسعود زارع ـ حاج حُسین همّتی
کمتر موقعی بوده که تَعطیل باشد و مسعود به فَرومَد نیامده باشد . خودش می گوید : یک بار با چند نَفَر از دوستان به فَرومَد آمدیم ، بَعد با هم به مشهد رفتیم ، آنها از جادّۀ شُمال به تهران برگَشتند و من دوبارۀ به فَرومَد آمدم ، در کاهَک ، ماشین گیر نیامد ، خوش خوشان راه را پیش گرفتم ، در وَسَط گُدار کاهَک یک فَرومَدی آمد ولی برایم نَایستاد ، من هم در عالَمِ جَوانی لَج کردم و فَرومَدی دیگری هر چه التماس کرد سَوارِ ماشینش نشدم ، پیاده آمدم ولی دَمِ دَربِ درمانگاه اُفتادم و از هوش رفته بودم !
مسعود فَرهیخته و فَرهنگی است ، یک بار که من در تهران مهمانش شدم ، مسئولِ یک پیش دانشگاهی در منطقۀ 14 بود ، هر وقت فَرومَدیها از مسعود خواسته اند به عُنوانِ مُعتَمِد یا سُخَنگویِ جَمع ، آنها را در اُستانداری یا وزارتخانه ای همراهی کند ، دریغ نکرده است . یک بار مسعود تعریف می کرد : بعضی جوانان فَرومَدی با رَفتارِ خودشان ، چهرۀ فَرومَدیها را مَلکوک کرده بودند ، با جَمعی از فَرومَدیها جلسۀ پاسداشتِ شُهَدایِ فَرومَد را با حُضورِ بُزرگانِ فَرومَد در « حُسینیه فَرومَدیهایِ شاهرود مُقیمِ مَرکَز » برگُزار کردیم و از مسئولانِ اَمر و نیروی انتظامی منطقۀ لُرستانِ تهران هم دَعوت کردیم تا چهرۀ اَصلی فَرومَد را هم نِشان داده باشیم و مُؤثِّر هم اُفتاد .
من هر وَقت مَطلبی برایِ وبلاگ خطّۀ فَریُومَد / فَرومَد یا چاپِ کتابی خواسته ام ، مسعود همکاری کرده است ، با خَریدِ چند مُجَلَّد کتاب ، مرا هم در راهی که دارم تَشویق کرده است . دیگران هم گفته اند که مسعود گِرِهگُشای کارشان بوده است .
یک بار که من شُماره حِساب اعلام کردم برای کارِ فَرهنگی کمک کنند ، مسعود هشتصد هزار تومان واریز کرد . برای کتابخانه کمک می کرد ، عکسهای مربوط به فَرومَد را روی تَخته / شاسی چاپ و در اختیارِ مسئول کتابخانه قَرار داده و در کتابخانه نَصب است ، می گفت : به مسئولِ کتابخانه پیشنهاد داده ام مُسابقه عَکّاسی در بارۀ فَرومَد بِگُذارد ، هزینۀ جایزه اش را می دهم ولی پاسُخِ مَطلوبی نشنیده ام .
نَجم الدّین سَعیدیان ـ جَلال مَدّاحی ـ مسعود زارع
امسال روزِ عاشورا به مسعود زنگ زدم : کُجاست ؟
گفت : در خانه ، می خواهم زیرِ کولِر بخوابم .
گفتم : آماده شو بیایم دُنبالَت !
خوشحال شد ، رفتم جُلُوِ حَیاطِشان ، سَوارِ ماشین شد ، آمدیم سرِ چهار راه ، رویِ صَندلی نشست و دَسته های کوچۀ پشند که از طَرَفِ هیئَتِ اَبوالفَضلی می آیند را نِگاه کرد ، بعد رفتیم جایِ مَزار کوچۀ بالا ، که دسته های هر سه محلّه از آنجا می گُذَرند ، نِگاه کرد ، بعد مَغموم شد گفت : به یادِ پدرم اُفتادم که چند سالِ پیش ، اینجا با هم بودیم و تو از ما عَکسِ گرفتی !

حسن زارع ـ مسعود زارع
با بُطری آب چند بار به سرِ مسعود آب ریختم ، بعد هم گفت : مرا به خانه بِبَر که دیگر تَوان و طاقَت ندارم . به قولِ مسعود امروز هم خاطره شد .
حُدوداً سه سالی هست که یک بیماری مثلِ خَرچَنگ گِریبانگیرِ مسعود شده است . مسعود اَلبتّه روحیه اش قَوی ، تَوَکُّلش به خُدایِ بُزرگ ؛ بسیار ، همسَرش وَفادار و فَهمیده و پُشتیبان و ما دوستانَش هم دُعاگویِ جانِ عَزیز و نازَنینَش هستیم . از خُدایِ مهربان می خواهیم خَنده هایِ کَمرنگِ مسعود دوباره بر لَبهایَش پُررَنگ شود ، چَشمهایِ زیبایش دوباره بِدرخشد ، صَدایِ رسایش گوشِ ما را بِنَوازد .
ای خُدایِ مهربان با بیماریِ مسعود ، حالِ ما هم خوب نیست ، با شِفایِ عاجل و بهبودیِ کاملِ مَسعود ، فَرومَد و فَرومَدیها را خوشحال کُن .

خُدایا زارعِ اَصلی تویی ! اَ فَرَاَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ ؟! اَ اَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ اَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ؟! ( واقِعه ، 56 / 63 ـ 64 )
عَلَفهایِ هَرز را از وجودِ مسعود ریشه کَن کُن و سِلّولهای سالِم بِکار ! ما را فُکاهی نَکُن ، دُعایِ ما را مُستَجاب کُن .
یا اَرحَمَ الرّاحمینَ !

myaghoutian@yahoo.com