ادامۀ مَشاغل فَرومَد در دهۀ 1350 ـ 1360
مَشاغِل و حِرفِه هایِ دیگر هم بود ، سَلمانی / آرایشگری ابوالقاسم مُشتاقی که در سَرِ حَمّام بود و برای عَزا و عَروسی مِهمان خَبر می کرد و دَندان می کِشید و پسر بچّه ها را خِتنِه می کرد و ... در دَروازه هم محمّدعلی تَربیَت سَلمانی داشت ، چند وقتی هم مهدی کَرامت در دَروازه این شُغل را داشت ، در سَرِ سَنگ عبّاس احمدی آرایشگری داشت و در کوچۀ بالا بَرات عَلیزاده که من هیچ وقت به آنجا نرفته بودم . سیّد اسماعیل صَفوی / موسوی در نَبشِ کوچۀ سَرا کَفّاشی داشت و عَبدالله عیدی هم در خانه اش ولی به طورِ سیّار می چَرخید ، کَفش برایِ تَعمیر می گرفت و بَعد به صاحِبَش بر می گَرداند ، شِعر هم با گویشِ مَحَلّی می سُرود و می خواند .
ای کارتِل و ای کارتِل ـ شاه را بُردند به مِنزِل
حَپِّش دایِند بِخوردَه ـ شَو کی رفته بِمُردَه
قَنبَرشاه هم عَطّاریِ سَیّار داشت ، پیرمَرد چادُرشَبی داشت که همۀ مَغازه اش بود ، یک بار با محمّدرضا علیزاده / مُعَلّم دورۀ راهنمایی راه می رفتیم که به پیرمَرد گفت : بابا سیگار داری ؟ یکی دو عَدد سیگار از او گرفت و پولی داد و گفت : خُرد نیست ، بقیّه اش را نمی خواهد بدهی ، بَعد گفت : این سیگار خَریدن بَهانه است برای کُمَک ، که آبرومَندانه کُمَک کنیم . محمّد عَبدُالله / زارع در میدانَک دروازه پارچه فُروشی داشت و حُسین فَدایی در سَرِ حَمّام ، نیمۀ شَعبان که می شد ، طاقِه های پارچه هایش را از پُشتِ بامِ مَسجد به سَمتِ پایین به دیوار آویزان می کرد ، سور و ساتی بر پا می شد و زَنها هم مُشتری پارچه ها می شدند . اَلبتّه عَطّارِ پارچه فُروش هم می آمد و پارچه هایش را بَساط می کرد و گاهی هم فُروشنده هایِ جَهود ! یا به قولِ فَرومَدیها « این برایِ تو ، این برایِ تو » آنها اضافۀ پارچۀ را نمی بُریدند و همین طور به مُشتری می دادند . معمولاً ماشینهایی که پارچه یا دیگر وَسایل می آوردند نَوارِ سُخَنرانی یا نوحِه یا ... می گُذاشتند که مُشتری جَلب کنند . علی حَدّادی و محمود رضائیان موتورسازی داشتند و خیلی رَقیب هم بودند . عابدین قُدرَتی در کوچۀ بالا موتورسازی داشت . عبّاس مهربانی موزائیک سازی داشت ، من و برادرم مَغازۀ اِلکتریکی داشتیم و سیمکِشی یا بَرقکِشی می کردیم .
آقا ضیاء هاشمی دوچرخه سازی و ساعَت سازی داشت ، اَخلاقی هم چینی بَند می زَد ، بُشقاب و قوری چینی که می شِکَست با هُنَرمَندیِ خاصّی به هم وَصل می کرد تا دوباره قابلِ استفاده شود ، گاهی هم ماشینهای کوزه فُروشی می آمد ، کوزۀ مَزینان و بَرآباد مَعروف بود . ماشینهایِ گَندم و هِندوانه هم جای خود داشت . یک بار یک نَفر با شُتر ، چینی آورده بود و جُلُو حَیاطِ شیخ رضا فَلّاح در سَرِ حَمّام بَساط کرده بود . من نمی دانم بعضی اَفراد شُتُر همان بَندۀ خُدا را کُشته بودند و گوشتَش را فُروخته بودند یا شُتَر فُروشَندۀ دیگری را ! پَناه بر خُدا از ظُلم !
حُسین بابایان و ابراهیم نَجّاری و ... دَر و پَنجرۀ چوبی می ساختند ، کار با اَرّۀ دَستی و پَرما و ... طاقَت فَرسا بود ، حَسن رَحمانیان هم آهَنگری داشت ، در کورۀ می دَمید و کُلَنگ تیز می کرد یا داس دَندانه می کرد یا عَلف بُر دُرست می کرد یا ...
غُلام یاقوتیان و علی مَنیدری هم خَیّاطی داشتند و با اُتویِ زُغالی کار می کردند . هیزُم فُروشی هم حِرفۀ سودآوری بود ، خیلی ها هم به سودا می رفتند ، محمّد شاهرُخ تا مَرزِ شوروی و آن طرف تر هم رفته بود و اَنواع زبانها را می دانست ، تُرکی و کُردی و گیلَکی و تُرکَمَنی و ... حتّی به تَفاوتِ اَنواعِ کَلَماتِ تُرکی هم آشنایی داشت . معروف بود که علی مهربانی روزی هزار تا خِشت می مالَد ، تَنورمالی هم تَقریباً خاصّ علی گِریان بود .
مُدّتی محمّد عَسکَر در سَرِ آسیا و عبّاس صالِحی و غُلامرضا شُکری هم کنارِ نَهرِ رودبار مُرغداری داشتند . اکبر تُرک شیشه بُری و حَسنعَلی رضایَت هم شُعبۀ نَفت داشت . بازارِ تَریاک و دُعانویسی هم برای اَنواعِ بیماریها رونَقِ خودش را داشت .

myaghoutian@yahoo.com