سیزده سال از آغاز به کار خطّۀ فَریُومَد / فُرومَد گُذشت !
فُرومَدیهایِ مُقیمِ مشهد معمولاً پنجشنبه شبها در حُسینیّۀ دورِ هم جَمع می شوند ، دُعایی می خوانند و چایی می خورند و گاهی یک سُخَنران دارند . گاهی هم که از فُرومد زائِر می آید مهمان دارند . گاهی جلسۀ ختم می گیرند و گاهی هم در جشنها مولودی خوانی دارند . به هر حال بَهانه ای برای جَمع شدن جور می شود . گویا در ماهِ رَمَضان هر شب برنامه دارند .
تا به حال من هم چند شب برایشان صُحبَت کرده ام البتّه بیشتر در بارۀ فُرومَد . پنجشنبه دوم اسفند هم برایشان صُحبَت کردم . مُصادِف با سیزدهمین سالگردِ آغاز به کار وبلاگ / تارنمایِ خِطّۀ فَریُومَد / فُرومَد بود . گفتم : از سه شنبه دوم اسفند 1390 که اوّلین مطلب را در بارۀ فُرومَد دَرج کردم تا کُنون الحمدلله هر سه شنبه یک مطلبی دَرج شده است ، جَمعاً حُدودِ 700 مطلب ، اگر هر مطلب به اندازۀ یک فانوس / چِراغ دَستی نور بدهد ، صَحنۀ جالبی است ، شما تَصَوُّر کنید ؛ در شب ، از گِدارِ کاهَک که بالا می روید و فُرومَد نمایان می شود حُدودِ 700 فانوس را می بینید که فُرومد را روشَن کرده است ! چه صَحنۀ زیبا و تَماشایی است . البتّه همین مطالب تا کُنون به 10 نُسخه کتاب هم تبدیل شده است . امّا امروز کتابی خَریدم با نامِ « مَقاماتِ حاتَمی » که مطلبی در بارۀ یک تاجِر فَریُومَدی به نامِ ابوالقاسم جَمال فَریُومَدی دارد که در برگَشت از شیراز با راهزَنان مُواجه شده است و آن مطلب را برایشان خواندم . مقداری هم در بارۀ کتابها شَرح دادم و یک بَحثِ مُختَصرِ قرآنی در بارۀ « بِسمِلَه » کردم . بعد هم خواستند برایشان شِعر فُرومَدی بخوانم که یکی از اَشعارِ دکتر علی اکبر مُعینی را از کتابِ « فُرومَد خیلی قِشِنگی » خواندم .
بعد هم یکی از دوستان مولودی در بارۀ « رُقَیّه » دُخترِ امام حُسین خواند . در اِنتها گفت : من مولودیهایی که در این باره بود را نِگاه کردم ، بیشتر آنها به ذِکرِ مُصیبَت خَتم می شد ! در واقِع مَحمِلی برای مُصیبت خوانی خودش جور کرد .
من همانجا به یادِ سیّد ابراهیم نَبَوی اُفتادم ( خُدا رحمتش کند . ) او در سَفَرنامۀ حَجَّش « سَفَر به خانۀ آزاد شده » ص 113 نوشته است : « جایی که در آن جَشن برپاست ، بر در و دیوار ولادتِ فاطمۀ زهرا (س) را تَبریک گفته اند . داخِل که می روی شِگفتی بیشتر می شود . یک مَدّاحِ مُحترم و عَزیز در حالِ ذِکرِ اَحوالِ حضرتِ فاطمه (س) است و بَقیع . گِریۀ حُضّار بُلَند است . هر کَلَمه از دَهانِ او صادِر می شود سَریعاً گِریه را به آسمان می بَرَد . آهسته می نشینم و به مَردی که کِنارِ من است می گویم :
ـ شَبِ شَهادتِ فاطمۀ زهرا (س) است یا شَبِ ولادتِ ایشان ؟
حَواسَش نیست ، می گوید :
ـ بَله ، شَبِ شَهادت فاطمه زهرا (س) است .
می گویم : بَله ، مُتَوَجّه شدم .
لَحظِه ای فِکر می کند و می گوید : نَه ، شَبِ ولادت است .
می پُرسم : پس چِرا عَزاداری می کنند ؟
غَم نَهُفته در چِهره اش یک لَحظِه بر طَرف می شود و می خَندد و می گوید :
ـ آقا ! اگر ما می فَهمیدیم جایِ هر چیزی کُجاست که به این وَضع دُچار نمی شدیم .
.......................................
زَمانِ دانشجویی هم گویا مَدّاحی هنگامِ مولودی خوانی برای ابوالفَضل گفته بود : چون در مجلِس ، آقای واعِظِ طَبَسی تَشریف دارند ، ذِکرِ مُصیبتی برای اَبوالفَضل بخوانم !
همان موقع ما با دکتر حُسین لُطف آبادی درسِ « روانشناسی رُشد » داشتیم ، یک بار گفت : من مُشاوِرِ خانواده های شاهِد هم هستم ، دُختر بچّۀ یکی از شُهدا مُشکل داشت و دُچارِ اَفسُردگی شَدید بود ، وقتی پیگیری کردم ، دیدم جِنازۀ پدرش را به این بَچّه نِشان داده اند !
من همین موضوع را با برادرم در میان گُذاشتم گفت : مُصیبت می خوانند که در خَرابه هایِ شام سرِ امام حُسین را به کودَکِ سه سالۀ امام ، نِشان داده اند و آن کودک دِق کرده است ! به جای درس گرفتن از این مُصیبَت ، خودشان مُصیبَت به وجود آورده و دوست ، کارِ دُشمَن را اَنجام داده است !
.......................................
من فَردای آن شَب با شیخ حسن نهضتی تَماس گرفتم تا بازخوردِ حَرفهایم را بِفَهمَم و خُصوصاً که ؛ نظرِ خانمها چه بوده است ؟ آیا آنها حَرفها را شنیده اند و با این سیاق حَرفها مُوافقند ؟
گفت : من چیزی نشنیدم ولی یکی از خانمها با واسطه ، از مُصیبت خوانی در مولودی اِعتراض کرده است !
.......................................
آخر شما که می گویید : اَهلِ بیت گفته اند در شادیِ ما شاد و در غَمِ ما غَمگین باشید ! چِرا در هنگامِ شادی ، برای آنها مُصیبَت می خوانید ؟!
البته من یک بارِ دیگر گفته بودم : چِرا وَسَطِ دُعا مُصیبَت می خوانید ؟
دُعایِ کُمیل کامِل نیست ؟! می خواهید کامِلَش کنید ؟!
حال و حوصِلۀ ما از امام علی بیشتر است ؟! چون ایشان که عَربی می خوانده ، نیاز به ترجمه نداشته ، ما باید ترجمه اش را هم بخوانیم .
در میانِ هیچ یک از دُعاهای صَحیفۀ سجّادیّه ، مُصیبت خوانی نیست ! ما از امام سَجّاد عاشورایی تر هستیم ؟!
ای کسی که موقعِ مُصیبت خوانی چَشمهایَت را می بَندی و دَهانت را باز می کنی ، چِرا دِقَّت نداری که الآن موقِعِ مُصیبَت خواندن نیست ؟! مگر در کتابهای درسی دورۀ ابتدایی در داستانِ « روباه و خُروس » نخواندیم که روباه گفت : نِفرین بر دَهانی که بی موقِع باز شود !
و خُروس نگفت : نِفرین بر چَشمی که بی موقِع بَسته شود ؟!
آقای محسن نجات حُسینی در کتابِ « بر فَرازِ خَلیجِ فارس » هنگامِ نَقلِ خاطراتِ کودکی اش می گوید : قَرار بود من در جَشنِ نیمۀ شَعبان یک خُطبۀ خاصّی از نَهجُ البَلاغه را که آقای عابدزاده مُشخَّص کرده بود از حِفظ بخوانم ولی وَقتی نوبَتم شد ، وَصیَّتِ آن امام را خواندم « اوصیکُم بِتَقوَی الله ... » واکُنشِ جَمعیّت و شماتَت آقای عابدزاده در آنجا خواندنی است !
بر فَرازِ خَلیجِ فارس ، خاطرات مُحسن نجات حُسینی ، نَشرِ نی ، چاپ سوم ، 1382 ، ص 28 ـ 29
myaghoutian@yahoo.com