پیلَشت
ما کودک و نوجوان که بودیم با همدیگر قَهر می کردیم ، وقتی قَهرِمان طولانی می شد یک طَرَف کَسی را واسطه می کرد یا اینکه آن فَرد خودَش واسِطه می شد تا بینِمان آشتی برقَرار کند ، به دو طَرَف نَصیحت می کرد که خوب نیست و خوش نیست ، باید با هم آشتی کُنید ، پیغام هر دو طَرَف را به هم می رساند ، تا وقتی کار به جایی می رسید که دو طَرَف باید نامِ یکدیگر را بر زَبان می راندند ! دو طَرَف پُشتِ دیوار بودند و هم را نمی دیدند وقتی نامِ همدیگر را بُلند می گفتند طوری که دیگری بِشنَوَد ، بعد می آمدند و با هم دَست می دادند و آشتی می کردند . مواردی هم بود که یک نَفر از پیشِ خود می رفت به طَرَفین می گفت : فُلانی می گوید : آشتی نمی کنی ؟!
گاهی برای آشتی شَرط و شُروط شَدید و غِلاظی گُذاشته می شد ! مثلاً ؛ یک نَفر می گفت : اَوّل او باید نامِ مرا بِبَرد ! یا اینکه باید سه مَرتبه نامِ مرا بُلند بگوید . به هر حال ؛ واسِطه چند بار پیغام و پَسغام را رَدّ و بَدَل می کرد تا صُلح برقَرار شود .
مَواردی هم بود که دو طَرَف در شَب نشینی یا جایی با هم آشتی می کردند ! مثلاً « محمود » با برادرِ من قَهر بود ، « حاجی شَفیعی » در عَروسی که اِسکِناس گیشتُو کرده بود در آن میان یک صَد تومانی هم به هوا پَرت کرده بود ، صد تومانی را برادرِ من گرفته بود ولی می گفت : محمود گوشه اش را کَند زده است ، باید 25 تومان می داد که 100 تومان را صاحِب شود ، همان موجبِ آشتی شده بود . یا وقتی یکی از همسایگان بار و بَندیلشان را بَستند و برای سُکونَت به تهران رفتند وقتی به « خَبرگیرا » آمده بودند « اَکبر » یک کتابِ داستان که برای سنینِ کودک و نوجَوان بود خَریده بود و همان را آورد دَمِ دَرِ حَیاط به برادرم هدیه داد و با هم آشتی کردند . رفتنِ به شَهر او را به این مَرحَله رسانده بود که برای آشتی کردن از این راه وارد شود و نیازی به مُذاکرۀ غیرمُستقیم و واسِطه نباشد !
تا قَبل از آشتی ، طَرفَین به هم « پیلَشت » می گفتند ! پیلَشت احتمالاً به مَعنایِ پِلَشت و نَجِس بود ! اگر تَنۀ یکی به دیگری می خورد طَرَفِ مُقابل می گفت : پیلَشتِ بَدقَواره دِلَش به آشتی می خواهد ! وقتی آشتی می کردند دیگر از پلَشتی و بَدقَواره و بَدقیافه بودن در می آمدند !
myaghoutian@yahoo.com