خیلی از مَشاغِلِ فَرومَد در دهۀ 1350 ـ 1360 با شاغِلانِ آنها بَیان شد . از مَعدَنکاران فَرومَدی در مَعدَن عبّاس آباد تا مَغازه داران و بسیاری از صَنعتگَران و حِرفِه ها ، اِمروز به سُراغِ آنهایی که شُغلِ دولَتی داشتند و به قولِ فَرومَدیها حُقوقشان آخرِ بُرج / ماه سَرِ میخ بود برویم . ( دِقَّت کردید ، سَرِ میخ داخِلِ دیوار فَرو می رَود و تَهِ میخ بیرون می مانَد ؟! )

حسن اسلامی و حسین اسلامی که در میراثِ فَرهنگی کار می کردند ، حَراسَت از آرامگاه ابن یمین و مَسجِد جامع و ... این دو بَرادر در همان حَیاطِ پدری بودند و تا آخِر هم دَوام آوردند و از هم جُدا نشدند . در کار هم با هم بودند . من با هر دو صحبت کرده بودم ، حسین اسلامی اطّلاعاتش در بارۀ تاریخِ مَحَلّی بیشتر و دَقیق تر بود .

رضا نُصرتی و جَواد مالدار در جِهادِ سازَندگی بودند . البتّه جَواد مالدار خیلی ماندگار نبود برای اِدامۀ تَحصیل از فَرومَد رفت . علی اُستادیان و محمود سَعادت و حُسین خُرَّمی در تَرویجِ کشاورزی کار می کردند . علی اُستادیان را خُدا رَحمَت کند ، همان اَوایِلِ کار تَصادُف کرد و فوت شد .

رضا قانعی و حسن مالدار و میرزا علی محمّد اَسَدی و عبّاس مالدار و حسن اَسَدی در مدرسۀ ابتدایی بودند . قانعی مُستَخدم آرام و خوش خُلقی بود .

یک بار یک دانش آموزی به خانه خودشان که می رود به مُعَلّمِشان آقای اَسَدی گویا دُشنام می دهد که : چِرا بَرایِمان زیاد مشق می دهد ؟!

مادر بُزرگم که در خانه شان لَحافدوزی می کرده است ، با آن دانش آموز بَرخورد می کند که : چو دِشموم مِتی / چِرا دُشنام می دهی ؟! به جایِ دُشنام و تَنبلی بِرو مَشقهایَت را بِنویس که چیزی بشوی !

مادرِ آن دانش آموز به مادر بُزرگم می گوید : سیّده به بَچّه ام چکار داری ؟ بچّه ام از مدرسه آمده ، خَسته است ، بِگُذار ، چهار تا حَرف بزند ، دِلَش خُنَک شود !

مادر بُزرگم می گوید : آخه به مُعَلّمش آقای اَسَدی دُشنام می دهد !

مادرِ آن دانش آموز می گوید : خُب ، آقای اَسَدی به تو چه رَبطی دارد ؟!

مادر بُزرگم می گوید : به من چه رَبطی دارد ؟! آقای اَسَدی بَرادرِ من است ! به من چه رَبطی دارد ؟!

مادرِ آن دانش آموز می گوید : آقایِ اَسَدی برادرِ شماست ؟!

مادر بُزرگم می گوید : بَله ! میرزا علی محمّد برادرِ من است ، برادر بُزرگ ترم هم آقا رضا در مشهد است .

مادرِ آن دانش آموز تَعَجُّب می کند می گوید : من تا حالا نمی دانستم !

بَعدها سیّدجَواد جَوادی و سیّدکریم هاشمی و محمود جَعفری و حُسین یاوری در مَدارس دیگر به کُمَکِ آقایِ قانعی رفتند .

مُدَّتی هم سیّد جَواد حَسنی و سیّد مُحَمّد حَسنی همکار حسن آقای اَسَدی بودند و به دانش آموزان ابتدایی دَرس می دادند . خُدا هر دو برادر را در جَوارِ رَحمَتِ خودش قَرار دهد .

سیّد اَسَدالله هاشمی و مُختار کَلانتریان و اسماعیل حاجی مُرادی هم در مدرسۀ راهنمایی درس می دادند .

حَسَنعلی مُنَجّمی پُستچی / نامه رسان بود یا به قولِ آن بندۀ خُدا ، پیک رسان ! او باید نامه ها را به عبّاس آباد می بُرد و از آنجا هم نامه ها را می آورد . ما که آن زمان درخواستِ کتاب می کردیم ، طاقَتمان نبود که حسنعلی نامه ها را بیاورد ، خودمان می رفتیم جایِ پُستخانه تا وقتی از عبّاس آباد می آید زودتر نامه ها را بگیریم و کتابهایِ تازه را ببینم ! گر چه این لَطیفه تَکراری است ولی یک بارِ دیگر بشنوید : یکی از مُعلّمان فَرومَد می گفت : روز اوّلی که به فَرومَد آمدم و خانه گرفتم ، جارو کردم که تمیز شود ، بعد دیدم نیاز به حَمّام دارم ، پُرسیدم : حَمّام کجاست ؟

گفتند : آن طَرَفِ شرکت تَعاونی مصرف ، الآن حسنعلی هست . آن موقع حَسنعَلی خَشخاشی / علی آبادی حَمّامی بود .

می گفت : از حَمّام آمدم دیدم اگر یک چایی باشد می چَسبَد ، پُرسیدم : اینجا نَفت کُجا هست ؟

گفتند : شُعبۀ نَفت کنارِ پاسگاه ژاندارمری است ، الآن حَسنعَلی [ رضایت ] تویِ شُعبه بود . رفتم یک پیت نَفت گرفتم و آمدم چای دُرُست کردم و خوردم . بَعد با خودم گفتم : یک نامه بنویسم و به مادرم خَبَر دهم که مَحَلِّ کارم فَرومَد است و چطور جایی هست . نامه نوشتم و پُرسیدم : پُستخانه کُجاست که نامه ام را پُست کنم ؟

گفتند : در مُفتاباد است ، الآن حَسنعلی [ مُنَجّمی ] با موتور به سَمتِ پُستخانه رفت !

بعد می گفت : تا یک مُدّت هر فَرومدی را که می دیدیم و اِسمَش را نمی دانستیم با خودمان می گفتیم : ایشان هم حسنعلی است !

در یک زمانی که علی اکبر هاشمی رَفسنجانی رئیس جمهور بود و علی اکبر ناطِقِ نوری رئیس مَجلس و علی اکبر ولایتی وزیر اُمور خارجه و علی اکبر مُحتَشمی وَزیرِ کشور ، یک نفر خارجی گُمان کرده بود « علی اکبر » یک عُنوانِ دولَتی و حُکومتی است !

در همان پُستخانه ، اصغرِ غَفوری مسئولِ مُخابرات شد که مَردُم برای تُلفنِ کابینی مُراجعه می کردند .

حسن پیمان در گُدارِ کاهَک نِگهبان ماکروِیو بود . اکبر عَربیون و ابراهیمیون هم در پاسگاهِ ژاندارمری نِگَهبانی می دادند . و در مَرکَزِ بِهداشت و دَرمان ، موسی سُلیمانیان نِگهبان بود و حُسین کَلانتری و مُحسن بَرزِگر و خانمها فاخِر بَهرمانی و آسیابان و فَدایی کارمَند بودند .

شاید کلاس اَوّل راهنمایی بودم که مادرم گفت : بچّه را بَردار ، بِرو بِهداری و یک قوطی شیرخُشک بگیر ، برای گرفتنِ شیرخُشک حُضورِ طِفل اِلزامی بود ، من بَچّه را بُردم و شیرخُشک گرفتم و در راهِ برگَشت ، رو به رویِ مدرسه دُخترانه که آن موقِع جادِّه شوسه بود و قسمتی از بُرجِ شمالشَرقی شَهرستان هَنوز پابَرجا مانده بود ، یک نَفَر شَخ شَخ کِنار همسرش راه می رفت ، و به قولِ ما قَلَمی صُحبَت می کرد پُرسید : آقا پسر ، دکتر بود ؟

من که دیدم همسرش یک بَچّه در بَغل دارد و بچّۀ دیگر را با چادُرش به پُشتَش بَسته و او شَخ شَخ راه می رود و اِحساس می کردم با اینکه بَچّه در بَغَلم مُشَمّایی است ولی نَم داده ، حِسِّ خوبی داشتم که من با صِغَرِ سِنّ بچّه را بَغَل کرده ام و آمده ام شیرخُشک گرفته ام که به مادرم کُمَک کنم ولی این فَرد شَخ شَخ راه می رود و زَنَش باید یک بَچّه به پُشت و یکی در مُشت داشته باشد .

حاتَمِ طایی را گفتند : از تو بُزرگ‌ همَّت ‌تر در جَهان دیده ‌ای یا شنیده ‌ای ؟

گفت : بَلی ! روزی چِهل شُتُر قُربان کرده بودم اُمرایِ عَرَب را ، پس به گوشۀ صَحرایی به حاجَتی بِرون رفته بودم ، خارکَنی را دیدم پُشته فَراهم آورده .

گُفتَمَش : به مهمانیِ حاتَم چِرا نَرَوی که خَلقی بر سِماطِ او گِرد آمده ‌اند ؟

گفت :

هر‌که نان از عَمَلِ خویش خورَد ـ مِنَّتِ حاتَمِ طایی نبَرَد

من او را به هِمَّت و جوانمَردی از خود بَرتر دیدم .

تعریفِ خود کردن ، خوب نیست ولی اگر حاتَمِ طایی آن صَحنه را می دید و سَعدی از آن خَبَر داشت ، داستان جورِ دیگری نوشته می شد !