آن معلّم نازنین
پنجشنبه شَب چهارم دی ماه 1404 به حُسینیۀ فَرومَدیها رفتم و برایشان شِعر با گویشِ فَرومَدی خواندم ، بعد از پایان جَلَسۀ رَسمی یکی از دوستانِ قَدیمی که تا سوم راهنمایی در فَرومَد همکِلاس بودیم گفت : یادَت هست از آن خانم مُعَلّمی که بوسَت می کرد / تو را می بوسید ؟!
سالها پیش هم یکی دیگر از فَرومَدیها گفت : یادَت هست خانم معصوم بوسَت می کرد ؟!
اینکه آن مُعَلّم نازَنین مرا چون فرزندِ خویش می بوسیده ، یادَم نیست ولی از اینکه به من لُطف و مَحَبَّتِ خاصّی داشت یادَم هست .
نَه فامیلش دَقیقا یادم مانده و نه اینکه کلاسِ چندم بودیم ولی مُعَلّمِ کلاسِ چهارم و پنجمِ ما آقای محمّدرضا وَلیخانی بود و مُعَلّم کلاسِ سوم آقای تورانی و مُعَلّم کلاسِ اَوّل ما احتمالاً آقایِ شَهسوار .
پس باید مُعَلِّم کلاسِ دوم بوده باشد . ابتدایِ سال در کلاسِ دوم خانم مُعَلّمی داشتیم که یکمَرتبه آمد سَرِ کلاس و از بچّه ها خُداحافِظی کرد و رفت ، گر چه من در کِلاسَش دانش آموزِ ضَعیفی بودم و ظاهِراً رُشدی نداشتم ولی مانندِ دانش آموزانِ دیگر از رَفتَنَش ناراحَت شدم . خانم مُعَلّم بَعدی که آمد ، یکمَرتبه نُمرۀ دیکتۀ / اِملایِ من 20 شد !
قَبل از این برادرم پُرسیده بود : نُمرۀ املایَت چند شده ؟ من که می خواستم در حَدِّ یک نُمره هم که شده ضَعفم را بِپوشانم گفتم : « یک » . وقتی برادرم دَفترِ اِملایم را نِگاه کرد گفت : این یک نیست ، تازه صِفر هم نیست ! زیرِ صِفر است ، چون رویِ اِملایَت را ( مِثلِ مَشق ) خَطّ کشیده است .
ولی با آمَدنِ این خانم مُعَلّم اَوّلین اِملایِ من 20 شد ! در واقِع من هیچ غَلطِ اِملایی نداشتم ، وقتی آن خانم مُعَلّم اِملا می گفت ، مُتَوَجّه نمی شدم ، او از دَرسِ « پادشاه و مَردُم » اِملا می گفت و من تَمامِ دَرسِ « وَلیعَهد » را که از بَر بودم نوشته بودم . مُعَلّم بدین عُنوان که این دانش آموز از مَرحَله پَرت است ، رویِ اِملایِ من خَطّ کشیده بود ! ( خود همین دو دَرس هم نِشان می دهد که آن خانم مُعَلّم مَربوط به کلاسِ دوم بوده است . )
من در دورۀ ابتدایی در همۀ دَرسها جُزوِ دانش آموزانِ زرَنگ و مُوَفَّق بودم ، شاید بِتَوان گفت : بعد از اَبوالفَضل و علیرضا مَنوچهری که شَرایطِ ویژه داشتند و خیلی تَمیز بودند من جُزوِ دانش آموزانِ بسیار تَمیز بودم ، به گونِه ای که وَقتی تَغذیه نان و کَره یا حَلوا و ... بود و سَرِ کلاس می خوردیم ، خانم مُعَلّم چند لُقمه از تَغذیۀ من می خورد و یک بار اِعلام کرد ، بچّه ها اینکه من از تَغذیۀ یاقوتیان می خورم چون خیلی تَمیز است . امتیازِ دیگری که داشتم چَشمانِ میشی و قَشَنگ و صورَتِ زیبایی که خُدا نَصیبم کرده بود و سَر زَبانی صُحبَت کَردن بود . یک روز که خانم مُعَلّم در ساعَتِ عُلوم « حَشَرات » دَرس می داد و از ما می خواست که هر کُدام یک حَشَره نام ببَریم و من گفتم : « سَگِ گَلّه » خانم مُعَلّم تَعَجُّب کرده بود ! چون اِنتظار نداشت دانش آموزِ زِرَنگَش ، مَطلَب را در نیافته باشد . وقتی بچّه ها توضیح دادند که در فَرومَد به « مورچه موتوری / علی کُلَنگ » سَگِ گَلّه می گویند . مُعَلّم تَعَجُّبِ خودَش را اِبراز کرد !
یادَم هست یک روزِ دیگر که تَغذیه می دادند ، زَنگِ تَفریح را زَده بودند و ما با صَفّ از کِلاس خارج می شدیم که هر کُدام تَغذیه را بِگیریم و به حَیاطِ مَدرسه بِرویم . یکمَرتبه مَرا که در اِنتِهایِ صَف بودم صَدا زدند ، خانم مُعَلّم « بُزرگ ترین سیبِ سُرخ » را از جَعبه / کارتُن درآورده بود و به من داد .
من خیلی دُنبالِ آقای وَلیخانی بودم ، عاقِبَت شُمارۀ تِلِفُنَش را پیدا کردم و با ایشان تَماس گرفتم و خاطِره ای هم فِرستاد و در « خِطّۀ فَریُومَد » دَرج کردم ولی تا به حال مُوَفَّق نشده ام که این مُعَلّم نازَنین را پیدا کنم . یک بار ( قَبل از سال 1372 خورشیدی ) به اِدارۀ آموزش و پَروَرش شاهرود هم رفتم و خُدا رَحمَت کند حُسین خانی را ، ایشان به کارگُزینی سِفارش کرد که کُمَکم کنند ولی مُوَفَّق نشدم . اگر دوستان و هَمکلاسیهایِ آن زَمان برای یافتنِ این مُعَلّمِ نازَنین مرا کُمَک کنند و نام و نامِ خانوادگی دَقیقِ ایشان را بگویند یا هر اِشارِه ای که بِتَواند مَرا به مَقصَد برساند سِپاسگُزار خواهم بود . چقدر دوست دارم این مُعَلّمِ نازَنین که اَکنون جایِ مادرم را دارد بِبِینَم . ( خُدایا کُمَک کُن . )
myaghoutian@yahoo.com