بعد از مَغازه هایِ خوار و بار فُروشی باید به سُراغِ مَغازه هایی رفت که شُغل و حِرفۀ دیگر داشتند . چندین نَفَر آسیاب داشتند که با موتور کار می کرد ، از نامش پیداست که آسیاب با کُمَکِ آب کار می کرده و این نام بر رَدۀ بَعدی این صَنعَت که با موتور مُحَرِّکه کار می کرد گُذاشته شده البته که هنوز آب برای خنک کردن موتور در کنار این صنعت بود . ابتدا آسیابدارها خودشان گَندم را پاک می کردند ، بَعدها خودشان گَندم پاک کرده را از خانه می بُردند و آرد را هم می آوردند ، آردِ جو هم بیشتر برای گاو و گوسفند و ... به کار می آمد ، و امّا فِلفِل واقعا آرد کردنش خیلی زَحمَت داشت و تا چند مُدَّت آردها تیز بود ، خُدا رَحمَت کند پدرم را ، گاهی برای آرد کردنِ فِلفِل به کمکِ علی نَصیری می رفت ، مادرم می گوید : خانه های آسیا در دروازه از صَفَرعلی یاقوتیان بوده که به کربلا عبّاس نَصیری فروخته ، یعنی آسیاب را او شُروع کرده و برادرش علی ادامه داده است . آسیابِ دیگر از اسماعیل اَصغَرپور بود که کنارِ نَهرِ هردوآب ، چَسبیده به باغِ عِمارَت بود . اوّلین آسیاب در فَرومَد در کوچۀ بالا از اکبر رمضانی بوده که آسیاب آتَشی می گفته اند ، بعدها محمّد رمضانی و حُسین قاسمپور و در کوچۀ جِنان رمضان خیالی به این حِرفه پیوستند ، در کوچۀ پشند عَلاوه بر آن دو نفر ، عبّاس بابایان و علی گریان هم اِضافه شدند . اینکه در فَرومَد فامیلِ بعضیها آسیابان است نِشان از قِدمَت این حِرفه در اینجاست . یک بار یکی می گفت : من 17 آسیاب بر رویِ نَهرهایِ آب فَرومَد شناسایی کرده ام .

نان که آماده شد برویم به سُراغِ گوشت و قَصّابی ، من از قَصّابی محمّدعلی همّتی / حاجی رمضان که در دهۀ 1340 مُجَوِّز رَسمی داشته اند یادَم نمی آید ولی کَسی که مغازۀ قَصّابی داشت میرزا عَبدُالحَیّ بود ، علی محمّد جَعفَری ، آقاخان تورانی ، حُسین ستّاری ، ... هم بودند ولی بعضی از اینها مغازه نداشتند .

همان طور که آسیابهای آبی به نَفعِ آسیابهایِ موتوری کنار رفتند ، اُجاقها و آتَشدانها هم کَم کَم جا خالی می کردند تا چِراغهای آشپزی دیده شود ، مُلّا اسماعیل صَحرایی مَغازه ای داشت که علاوه بر چِراغسازی ، حَلَبی ساز هم بود ، یعنی مَنقَل و بُخاری و خاک اَنداز و سَطل و پارچ و آفتابه و ... دُرُست می کرد . و اُستا حُسین خانی که علاوه بر چِراغسازی و تَعمیرِ سماور ، خَیّاط هم بود و به قولِ پسرش محمّد « کُتِ اُلاغ » می دوخت ! حسن ضیغَمی یا به قولِ ما حسن دایی حاجی غَضَنفَر در دَروازه چِراغسازی باز کرده بود و من چند بار به سِفارشِ مادرم از او سوزَنِ چِراغ گرفتم ، نَفتها ناخالصی داشت ، وقتی به چِراغهای پریموس تُلُمبه می زَدند ، جِرمها به حَرَکَت در می آمد و گاهی می خواست سَر از روزَن درآورد ولی بَند می شد و همین که نَفت به شُعله نمی رسید آتَش خاموش می شد ، اینجا یک سوزَن کارساز بود که مَجرایِ نَفت را باز کند ! حسن ضیغَمی سوزنهایِ تَه گِرد را با تیغِه هایِ حَلَب مهار می کرد و کارآیی خوبی داشت . ما یک شَبی مهمانی گرفته بودیم و بعضی اَقوام آمده بودند تا از حسنِ دایی حاجی ، چِراغ توری بخریم . آن اَوّلین شبی بود که بعد از رفتنِ مهمانها ، نیاز نبود مُدَّتی در تاریکی باشیم تا دوباره چشمانِ ما به نورِ کمِ چِراغ گِردسوز عادت کند .

کربلا عبّاس نَصیری با پسرانش حسن و علی بُشکِه هایِ 220 لیتری را آتَش می زدند تا از وَرَقَش برایِ جوشکاری استفاده کنند . حسن و حُسین حَبیبی جوشکاری می کردند که آن اتّفاقِ ناگُوار اُفتاد ، یک پروفیل از رویِ ماشین سُر می خورَد و نهایت موجبِ مرگِ حسن حَبیبی می شود ، خُدا رَحمَتش کند . حُسین فیضی در جوشکاری آوازه داشت به طوری که مُعاونِ دبیرستانِ من در داورزن دَر و پنجره می خواست به من سِفارش داد که حُسین فیضی برایش ساخت . رضا و حَبیب رَحمانیان هم همین شُغل را داشتند و بَعد حسن یاقوتی به آنها پیوَست . ما دَربِ حَیاطمان را از کربلا عبّاس نَصیری خَریدیم ، دَربِ مَغازه را از رضا رَحمانیان و دَربِ سِرویسها را از حُسین حَبیبی ، جوشکاریِ تیرآهنها را حُسین فیضی اَنجام داد . قوطیهایِ سِنِ نَمایشِ کتابخانه از حسن یاقوتی خَریداری شد . ( ادامه دارد ، اِن شاءَ الله )