دانش آموز که بودم ، شَبها که از جای قَبرستان ( از غالی خیوو تا دَروازِه ) رَدّ می شدم ، داستانهای تَرسناک از جِنّ و تَخَیُّلاتِ هولناک از مُردِه ها بر من چیره می شد ، هَراس بر من غَلبه می کرد .

اَوَّلاً به سَمتِ قَبرِستان نِگاه نمی کردم .

ثانیاً با سُرعَتِ هر چه تَمام تر آن گُذَر را می دَویدم .

ثالِثاً با خودم ذِکر « لا اِله اِلّا الله » می گفتم .

اینها راهها و سِپَرهای دِفاعی بود که برایِ خود داشتم ، آن موقِع بَرق نبود ، بوتِه های هَندبید کنارِ کال هم فَضا را تَرسناک تر می کرد ، هر لَحظه مُمکِن بود با دَویدنِ من ، شُغالی از پسِ بوتِه ای در بِرود !

حالا آنجا دُرُست و مُرَتّب شده ، حَتی شبها بچّه ها را برای بازی به پارکِ جَنبِ مَزار می بَرند .

قَبرِستانِ جَدید مَحَلّ پَشند هم وَضعِ مُناسبی نداشت ، مسیرِ رَفت و آمد همیشگی دُختَرانِ دانِش آموز بود . با دیوارچینی و جُدا کردنِ قَبرِستان از پیاده‌ رو ، فَضایِ مُناسبی به وجود آمده است . خُصوصاً که فَضایِ گُلکاری و پارک برای خودرو هم در نَظَر گرفته شده است . جایِ قَدردانی از شورای روستا و دهیارِ مُحتَرم دارد . واقِعاً خُدا قُوَّت ، دَست مَریزاد .

..........................

امروز 24 تیرماه مُصادِف با درگُذَشتِ مادر بُزرگم « سکینه بیگم اَسَدی » هم هست ، خُدا رَحمَتَش کند . پنج شنبه 24 تیرماه 1372 در حینِ کار کردن ( پاک کردن توتِ خُشک ) و صُحبَت کردن با مادر شهید سیّد مُحَمَّد هاشمی ، جُلوِ حَیاط شهید هاشمی و شهید شکوهی ، یکمَرتبه دَست از کار می کِشد و از همان کوچه ، کوچ می کند !

*****