تراکتورها می آمد تا خیش و نَخمیار و چو و چهارشاخ و ... به پَستویِ خانه ها و اَنبارها و از آنجا به موزِه ها بِرود ، کُمباین و گاوآهن و کُنتواتور و ... واردِ زمینهای کشاورزی می شد ،

باید به جای شعر ابن یمین که می گفت :

اگر دو گاو به دَست آوری و مَزرعه ای ـ یکی را اَمیر و دِگَر را وَزیر نام کُنی

بگویی :

گَر گاوآهَن به دَست آوری و مَزرعه ای ـ یا کُنتواتوری بِبَندی بر تراکتوری

به چهار تَشته شیار بِکُنی همۀ باغ را ـ به نیم تشته به باغ خواهی رسی با موتوری

حُسین هادی و محمّد هادی و جَعفَر خُدادادیان و محمّد فَرومَدیان و رَمَضان اَصغَرپور و محمّدپور و رَمَضانپور و اکبر عَرَبیون و ... پایِ تراکتور را به فَرومَد و زَمینهای کِشاورزی باز کردند . یک تراکتورِ کوچکی هم احتمالاً مالِ بِهرَوش بود ، تیرهای چوبی بَرق را به دُنبالَش می بَست و داخلِ کوچه می بُرد که نَصب کنند .

و مُقنّی ها که لُقمه نانِ خود را در میانِ آب می جُستَند . عَبّاس بابایان و محمّد غُلامپور و غُلامعلی صابر و نورمحمّد بیاری و جَعفر یَزدانی و علی مُنَجّمی و حسن قلیچ و قُربانِ نَصیری و حسن فَلّاح و بسیاری دیگر مُقَنّی های آن روزگار بودند .

قَناتهای فَراوانِ فَرومَد نشان از پیشینۀ مُقَنّی گَری در این روستا می دهد ، گرچه گاهی سُخَن از مُقَنّی های یَزدی هم به میان می آید ولی گُذرگاههایِ زیرزَمینی به ما می گوید خودِ فَرومَدیها هم دَستی در کار داشته اند . کَلاته هایِ سیّدآباد و محمّدآباد و حُسین آباد و ... با تَلاشِ مُقَنّی های فَرومَدی زنده شده است .

یک بار پدرم رفته بود به حاج محمّد نَصیری ( مُتَصَدّی قَناتِ باشتاباز ) گفته بود : من که یک دَلوِ خاک را می بَرم به ریسمان / طَناب بِبندم وقتی برمی گردم مُقَنّی باید دَلوِ دیگر را پُر کرده باشد ولی این مُقَنّی می گوید : ما باید روز را به شَب برسانیم و یکسَره به استراحت می نشیند ، این نَحوۀ کار کردن نیست ، من دُنبالِ رِزقِ حَلال می گَردم !

بَنّاها هم بودند که سَقفهایِ گُنبدی می زدند ولی با آمَدنِ آجُر و تیرآهَن آنها بازنِشَست شدند تا جَوانها بر سَرِ کار بیایند . کَربلا غُلام گَندمی و کربلا اَبوالقاسم بابایان و حُسین قاسمپور و مُحمّد پورعلی و بسیاری دیگر بَنّاهای زَحمَتکِش فَرومَد بودند من گُمان می کنم حُسین کَلانتریان چون سَقفهایِ مُرتَفع و بُلَندی می ساخته ، « آسمان ساز » لَقَب گرفته است !

موسی شُکری و آقا حسین حَسنی و مُسلم نَصیری و علی صَفّاری و تَقی صالحی مینی بوس داشتند و مُسافر به سَبزوار و بَعضی هم به شاهرود می بُردند . محمّد ملّارضا / خُدادادیان و محمّد کریمی و آقا موسی هم وانت داشتند که مُسافر به کاهک و اَطراف می بُردند . علی صَحرایی هم خاوَر داشت که باربَری می کرد .

حَمّامیهایی که من یادم می آید ؛ نورمحمّد بیاری و عیسی اَسَدیان و حَسنعَلی خَشخاشی / علی آبادی و عَزیز عَزیزی بودند که حَمّام را با « روغَن سیاه » داغ می کردند . سفیدی و تَمیزی ما در گِرو سیاهی و رَنجِ آنها بود ، عَزیز « روغَن سیاه » را با دَلو و چَرخ از چاه می کشید و در بُشکِه می ریخت ، دورِ بُشکِه چَرخ داشت که بتواند بِغَلتاند یا رویِ گاری بِگُذارد و حیوانِ بیچاره آن را از سَربالایی بِکِشد و عَزیز هم هُل بدهد . من هر وَقت عَزیز را می دیدم که از چاه « روغَن سیاه » می کِشد نِگَران می شدم که با این چِکمِه هایِ آغَشته به روغَن سیاه و روغَنهایِ ریخته شدۀ دورِ چاه یک وَقت لیز نَخورَد و تویِ چاه بیفتد ! تَعَجُّب می کردم که چطور این بُشکه را تا حَمّام کوچۀ بالا می بَرَد ؟!