کارگرانِ فَرومَدی مَعدَنِ مِس عبّاس آباد
روزگاری که من در فَرومَد به مدرسه می رفتم ، کارگرانِ مَعدن فَرومَد به عبّاس آباد می رفتند ، هر هفته غُروبِ جُمعه کامیون علی نَقی و بعدها اُتوبوس از عبّاس آباد می آمد تا کارگرانِ مَعدن را به معدن عبّاس آباد بِبَرد که برای فَردا صُبح در سَرِ کار آماده باشند ، ابتدا به کوچۀ بالا می رفت ، کارگرهای آنجا را سوار می کرد بعد می آمد سرِ چهار راه ، جُلُوِ خانۀ محمّد حَلّاجپور و کارگرهایِ دیگر که رویِ تَخت پُشت به دیوار نشسته یا ایستاده ، آماده بودند سوار شوند ، کارگرها هر کُدام ساک یا کیسه ای داشتند که لباسهایِ شُسته شده شان در آن بود ، بَسته ای که خورش داشت یا پوستی که مقداری کَمَه یا دِراغ یا ماست داشت ، باید غَذای یک هفته را با خود می بُردند ، معمولاً وَسایِلشان آن قَدر بود که باید با فُرغون می آوردند ، یک پُشتۀ نانِ پَنجه کَش با احتمالاً چند قُرصِ فَطیر یا تافتون و مقداری قَند و چای و روغَن و میوه و ... ، یکی از فَرزندانِ خانواده پدر را در آوَردَنِ وسایل کُمَک می کرد تا بَعد فُرغونِ خالی را برگَرداند .
بَعد از ظُهر پنجشنبه ، بچّه ها با فُرغون می آمدند و مُنتَظِرِ پدرها بودند تا دوباره کامیون یا اُتوبوسِ بیاید و کارگرهایِ مَعدن را بیاوَرد . مَعدَن شِرکت تَعاونی مَصرف برای کارگَران داشت که ماهی یک کیسه اَرزاق ( گَندم ) و قَند و چای و بِرنج می داد و گاهی کارگَران یَخچال و ... هم می خَریدند .
شور و شوقی بود که پدرها می آیند تا خَستگی یک هفته ای را از تَن به دَر کُنند و خانواده شان را بِبینَند ، البتّه روزِ جُمعه بیکار نبودند باید کارهایِ عَقَب مانده را اَنجام می دادند ، هیزُمی از بیابان بیاورند یا گَندم و جو برای آرد کردن به آسیاب یا بارهایِ طَویله را به باغ بِبَرند ، موهایِ سَرِ بچّه ها را بِتَراشند ، نِظافَت کنند و خیلی کارهایِ دیگر که در نَبودِ آنها بر زَمین می ماند !
کارگرانِ مَعدن خودشان را یک سَر و گَردن از دیگران بالاتر می دانستند ، و به قولِ یکی از فَرزندانِ آنها ، بالاتر بودند ، چون حُقوقشان آخِر هر ماه سَرِ میخ بود ، بیمه و بازنِشستگی و عیدی داشتند ، از شرکت تَعاونی گَندم و بِرنج و پارچۀ آمریکایی می آوردند که گاهی بعضی اَقوام هم بی نَصیب نمی ماندند . چند کیلو گَندمِ آمریکایی می گرفتند که به گَندمهایشان مَخلوط کنند تا « هَنگ » بگیرد ، چون پارچه ها زیاد بود و بابَتِ آن پولی نداده بودند راحَت تر به اَقوام می بخشیدند که آنها هم لباسِ عیدی بچّه هایشان را نو و نَوار کنند . بَنده خُدایی می گوید : کارِ مَعدَن سَخت بود ولی کارگَرها در مَعدَن خوش می گُذراندند با هم می گفتند و می خَندیدند ، چهارشنبه که می شد مادرم شور و شوق داشت که فَردا بابا می آید ، خانه را جارو می کرد و لباسها را می شُست و پنجشنبه هم خَمیر می کرد و نان می پُخت که نانِ تازه داشته باشیم ، عَصرِ پنجشنبه که پدرم می آمد ، دو تومان به من می داد که پسرم بِرو این را از فُلانی شیرۀ تریاک بگیر ! از فُلانی نگیری که شیره هایش خوب نیست ، بِرو از فُلانی بگیر که شیره هایش خوب است ، بَعدها فَهمیدم اینکه مرا به جایِ دورتری می فرستاده ، واقعاً دُنبالِ نُخود سیاه می فرستاده است !
اَسامی تَنی چند از کارگرانِ مَعدَن

myaghoutian@yahoo.com