دانش­ آموز ابتدایی بودم ، ناخُنهایم بُلَند می شد ، گاهی یادم می ­رفت که ناخُنهایم را کوتاه کنم ، مادرم هم فُرصَت این کارها را نداشت ، این قَدر مَشغَله بود که یادش نمی ­ماند ولی گاهی که به مادرم می ­گفتم ناخُنهایم را کوتاه کند ، قیچی می ­آورد ، آن هم یک قیچی بُزرگ ، ناخُنهایِ کوچَک من تابِ آن قیچی بُزرگ را نداشت ! بعد مادرم می ­گفت : مِقراضِ ما کُند است ، باید باشد وقتی بی ­بی بیاید ، مِقراضِ بی ­بی تُند / تیز است . مادر بُزرگم لَحافدوز بود و همیشه قیچی ­اش همراهش بود .

دَستانِ کوچکِ من تَوانایی کار با قیچیِ بُزرگ را نداشت . ما در خانه اَبزاری به نامِ ناخُنگیر نداشتیم و نمی ­شناختیم ! صُبح شنبه در مدرسه ، سَر صَفّ اِعلام می ­شد که دَستهایتان را جُلو بیاورید که نِگاه کنیم آیا تَمیز است و ناخُنهایتان را کوتاه کرده­ اید ؟! فُرصتی بود که تا وقتی نوبتِ به ما می ­رسد ، چند ناخُن را با دَندانهایمان کوتاه کنیم !

بُلَند شدنِ موهای سر هم مُصیبَتِ دیگری بود . حَمّام هم مُصیبَتِ عُظما بود ! پدرم برای کارگَری به تهران می ­رفت ، گاه سه ماه طول می ­کشید که برگَردد ! کَسی نبود که ما را به حَمّام بِبَرد ، خودمان هم که از عُهدۀ شُستشویِ خودمان برنمی ­آمدیم ! آخِرین باری که مادرم مرا به حَمّام زنانه بُرد ، اِعتراضِ بعضی زَنها بُلَند شده بود ، مادرم می ­گفت : خُب ، من چکار کنم ؟! البتّه بعضی وقتها ، در خانه آب گَرم می ­کرد و ما را می­ شُست ! ولی همیشه مَقدور نبود .

گاهی از مدرسه بابَتِ موهایِ سَر برمی ­گَرداندند یا با ماشینِ اِصلاح یک خَطّ به وَسطِ سَرمان می ­اَنداختند .

حالا که با خودم فِکر می ­کنم می ­گویم : چه اِشکال داشت که به سَلمانی می ­گفتند به مدرسه بیاید و در ساعَتِ وَرزش یا وَقتِ مُناسبِ دیگر موهایِ سَرمان را اِصلاح می ­کرد و پولَش را همانجا می ­گرفت ؟!

یا یک زن را مأمور می ­کردند که ناخُنهایِ ما را بِگیرد . آن وقتها بعضی زَنها به مدرسه می ­آمدند تا گِردو برایِ تَغذیّۀ بچّه­ها بِشکَنند . مگر هدفشان رعایتِ بهداشت نبود ؟ عَلاوه بر بهداشتِ تَن ، رعایَتِ بهداشتِ جان و رَوانِ ما را هم می ­کردند .

باز با خودم می ­اندیشم : مادر بُزرگِ من ، حَیاطش را که دو خانۀ مَخروبه داشت وَقفِ حُسینیّه کرد ، در صورتی که خودش خانه نداشت ، خودش که ساختِ خانه از دَستش نمی ­آمد ، چِرا وقتی که خانه ­اش را وَقف کرد ، مسئولانِ اَمر که می ­دانستند خودش خانه ندارد و مُستَأجر است ، برایش به فِکرِ تَأمینِ خانه بر نیامدند ؟! چِرا از عَزادارانِ حُسینی نخواستند به جای اینکه بر سَر و سینه­شان بزنند ، بروند یک خانه برای این پیرزَن دُرُست کنند . اگر مادر بُزرگِ من پیشِ خودِ امام حُسین می ­رفت و می­ گفت : آقا من این خانه ­ام را به شما هدیه می ­د­هم ، هر جور صَلاح می­ دانی استفاده کُن ، امام حُسین که می­ دانست این پیرزَن خودش خانه ندارد چه می ­کرد ؟!

مُردَم اَندَر حَسرَتِ فَهمِ دُرُست !

دکتر شریعتی به نَقل از عَبدُ العَزیز شاسادینا دانشجویِ شیعۀ تانزانیایی می ­گوید : ما به جایِ آنکه وَقفیّات را صَرفِ غَذاخوردن کنیم ، صَندوقِ بورسیۀ تحصیلی امام حُسین دُرُست کردیم و دانشجویانِ شیعه را برای اِدامۀ تحصیل به کشورهایِ مُختَلِف فِرستادیم ، و چون هَزینه­ها مازاد بود ، دانشجویانِ غیرشیعی را هم پوشش دادیم .

بی­ جهت نیست که شریعتی می ­گوید : خُدایا به عُلمایِ ما عِلم و به شیعیانِ ما علی و به مسلمانانِ ما قُرآن و ... بِبَخش !