رضا رَحمانیان شوخ و بَذلِه‌ گو بود . یک سال پدر و مادرم با جَمعی از فَرومَدیها به مشهد رفتند ، می ‌گفتند : وقتی آنجا پیاده شدیم ، هر کَسی بار و بَندیلَش را برداشت و راهیِ جایی شد ، چه آنهایی که خانه و کاشانِه‌ ای داشتند و چه آنهایی که به مُسافرخانه رفتند . ما ماندیم و رضا کَربلا صادِق !

بعد رضا گفت : عَموحَسَن ، وَسایِلتان را بَردارید بِرویم بِبینیم ما هم جایی پیدا می ‌کنیم ؟! با هم یک اُتاق در مُسافِرخانه ‌ای گرفتیم .

مَعمولاً با هم به حَرَم می ‌رفتیم و بر می ‌گَشتیم . گاهی در بینِ راه تُرب برای صُبحانه یا شام می ‌گرفتیم با نان بِخوریم که رضا می ‌گفت : [ مثلاً ] خاویار گِرفته ‌ایم ! وَقتی غَذا قاتِقی دُرُست می ‌کردیم می ‌گفت : عَموحَسَن ! ما تویِ عُمرِمان قاتِقی نخورده ‌ایم ، اَصلاً نمی ‌دانیم قاتِقی چی هست ؟! به خاطِرِ شما اینجا قاتِقی می ‌خوریم ! ما در خانه ‌مان همیشه مُرغ و مُسَمّا و کَبابِ بَرگ و ... می‌ خوریم !

این خاطِره را خیلی وَقتها پدر و مادَرم در خانه تَعریف می ‌کردند و می ‌خَندیدند .

یک بار پدرم از بیرون آمد گفت : چند نَفَر مَرد بیرون نِشَسته بودیم رضا کَربلا صادق آمد گفت : در جایی نوشته بود : گُفتی ؛ باوَر کردم ، تَأکید کَردی ؛ شَکّ کردم ، قَسَم خوردی ؛ فَهمیدم که دروغ می‌گویی !

پدرم خَندید و گفت : همه زَدند زیرِ خَنده !

چند ماه پیش برای ثَبتِ مَدارِ قَناتِ هردوآب رفتم درِ حیاطِشان ، آمد دَمِ در و تَکلیفِ خانه کرد ، من مِقدارِ آب و زَمانِ آبیاری را پُرسیدم ، بَعد شُمارۀ مِلّی را می‌ خواستم ، رفت کیفِ کارتهایَش را آوَرد تا شُمارۀ ملّی را یادداشت کنم ، همین طور که کیف را وَرَق می ‌زد تا کارتِ مِلّی را نِشان دهد ،

گفت : نِگاه ! من چه کارتهایی دارم ! اَلآن با همین کارت می ‌توانم شما را بازداشت کنم !

یک بار به جُلُوِ مَغازۀ جوشکاریَش رفتم گفتم : ما با هم چه نِسبَتی داریم ؟ برایَم توضیح داد ولی آخِرَش نَفَهمیدم ! تا اینکه مادَرم گفت : من و مادرِ رضا ( فاطمۀ قُدّوسی ) با هم دُخترِعَمو هستیم ! دُخترعَمویِ لِح به لِح ! یعنی راستی ‌راستی ! یعنی پدر بُزرگِ مادَریِ من ( کَربلا علی قلیچ ) و پدر بُزرگِ مادَری رضا رَحمانیان ( مُحَمَّدعلی قُدّوسی ) با هم بَرادر بوده ‌اند .

یک روز به مادَرم تِلفُنی گفتم : من تا به حال به حَیاطِ جَدیدِ رضا رَحمانیان نَرفته‌ ام ، در فِکرَم بود که این بار که به فَرومَد بیایم با هم بِرویم مِقداری در خانِه‌ شان بِنِشینیم ! حالا که می ‌گویی مَریض شده است ، بِرو یک سَری بِزَن ! گویا آنجا در بیمارستان بِستَری بود و بَعد هم که رفته بود شَرایِط مُلاقات نداشته بود .

تاسوعایِ قَبل در صَحنِ حُسینیّه در بارۀ موضوعی صُحبت می ‌کردیم ، او هم نظر داد ، گفت : ما از همان بچّگی در این حُسینیّه بودیم ، حالا نَه اینکه بگویم خیلی دیندار بودیم ، نَه ، می ‌رفتیم آب بیاوریم و دور و بَر بودیم که یک چایی هم به ما برسد ولی این مَطلبی که گفته شد نشنیده ‌ایم .

آن روز جُلوِ مَغازِه ‌اش در بارۀ یکی از بَستِگانِ بسیار نَزدیکَش صُحبتی شد ، گفت : اَلبَتّه قَبول دارَم ایشان یک خُردِه سَبُک هست ! می ‌تَوانِست این را نگوید وَلی برایِ من مِصداقِ « قُولُوا الحَقَّ وَ لَو عَلی اَنفُسِکُم » شد ! خُدا رَحمَتَش کند که گاهی مَردُم را می ‌خَنداند ، خُدا هم او را بِخَندانَد .

رضا رحمانیان ( با لیوانِ چای در دَست )