گُلزارِ بیهق ـ سیِّد احمد افتخارزاده
در حکایت آمده است که اُستاد ابوالقاسم فِردوسی ( رَحمَةُ الله عَلَیه ) از ظُلمِ سُلطان محمود در فِشار بود ، شَرحِ حالِ خود را نوشت و از مَنزلِ خود پیادِه راه اُفتاد تا رسید به دَرِ باغی ، خواست بِرود قَدری استراحت نماید ، باغبان مانِع شد که اینجا چند نَفَر از شُعرایِ سُلطان محمود خَلوَت نموده ، کسی حقِّ ورود را ندارد . وی خوشحال شده و گفت : من نامه ای دارم می خواهم بدهم ، شما مُعَرِّفی مرا به آنها بنمایید ، شاید اِجازۀ ورود بدهند . اِجازه حاصِل نمود ، دَست و صورَتِ خود را تمیز نمود ، خِدمَتِ شُعرا رسید .
آنها از وَضعِ رَفتار و گُفتارِ او خوشحال شده و به او گُفتند : ما شاعِرِ مَخصوصِ شاه هستیم باید خَلوَت باشد و کَسی غَریب با ما نباشد ، شما اگر شِعر می توانید بگویید اینجا باشید و اِلّا باید بروید .
در جَواب گفت : شما شِعر خود را بگویید اگر من هم توانستم می گویم و اِلّا می روم .
گفتند : بسیار خوب !
یکی خِطاب به او گفت : چون عارِضِ تو ، ماه نباشد روشَن
دیگری گُفت : مانندِ رُخَت گُل نَبُوَد در گُلشَن
سومی گُفت : مُژگانت همی گُذر کند از جوشَن
فِردوسی گُفت : مانندِ سِنانِ گیو در جَنگِ پِشَن
شاعِران از شَنیدنِ این شِعر در تَعَجُّب شدند که نیم دوره تاریخِ رُستم و گیو و غیره را در این شِعر بَیان کرد !
قَریه ای است در مَسافتِ دوازده فَرسنگی سبزوار به نامِ « فَریُومَد » که مُخَفَّف خوانده شده و « فُرومَد » گویند که در قَدیم « پَشَن » نام داشته ، جَنگِ اَفراسیاب و رُستم و گیو در آن حُدود بوده ، از این جَهَت فِردوسی به شِعرِ خود اِشاره به آن « دِه » که « پَشَن » بود نموده ، همین یک شِعر سَبَب برداشتِ فردوسی و مُعَرِّفِ او به حُضورِ سُلطان شد و شُروع نمود به سُرودَنِ شاهنامه .
اَمّا « فَریُومَد » قَریه ای است قَریبِ دویست خانوار جَمعِیَّت دارد ، شُغلِ آنها زراعَتِ گَندم و جو و غیره است . یکی از درآمدهای مُهِمِّ آنها فِلفِلِ قِرمِز است که مُنحَصِر است به آنجا ، در سایرِ قُراء به فُروش می رسانند .
مَرحوم نُصرَتِ لَشکر که مَردی آقا و نَجیب بود قَریبِ بیست سال در آن دِه به سَر بُرد ، در صورتی که نمایندۀ دولَت بود . از شاهرود تا مشهد در تَحتِ اختیارِ او بود و کامِلاً اَمنیّت برقَرار بود و خود به همه جا رسیدگی می نمود . خُدایِش بیامُرزَد .
ابن یَمین که از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری است و حُدودِ هشتاد سال عُمر کرده ، اَهلِ این دِهکَده است .
گُلزارِ بیهَق ، حُجَّت الاسلام و المُسلمین حاج سیّداحمد افتخارزاده ، 1372 ، ص 47 ـ 49
..............................
این حکایت در
ـ تَذکرةُ الشُّعراء ، دولتشاه سمرقندی ، به تصحیح ادوارد براون ، انتشارات اساطیر ، چاپ اوّل ، 1382 ، ص 50 ـ 51
ـ بَهارستانِ جامی ، مولانا عَبدالرّحمن جامی ، به تصحیح دکتر اسماعیل حاکمی ، انتشارات اطّلاعات ، چاپ هفتم ، 1391 ، ص 93 ـ 94
هم آمده است و آن سه شاعِرِ دیگر را مُشخَّص کرده است :
عُنصُری ( وَفات 431 ) : چون عارضِ تو ماه نباشد روشَن
فَرُّخی ( وَفات 429 ) : مانندِ رُخَت گُل نبود در گُلشَن
عَسجَدی ( وَفات 432 ) : مُژگانت همی گُذر کند از جوشَن
فردوسی ( وَفات 416 ) : مانندِ سنانِ گیو در جَنگِ پَشَن
ولی بعضی آن را اَفسانه دانسته و گُفته اند : فردوسی نِگارشِ نخُستِ شاهنامه را در سال ۳۸۴ قَمَری به پایان بُرده است یعنی ۳ سال پیش از به تَخت نشستن محمود غَزنَوی !
..............................
در لُغَتنامه ها پَشَن این گونه معنا شده است :
پَشَن : مُخَفَّفِ پَشَنک نامِ پدر افراسیاب . ( بُرهانِ قاطع )
پَشَن : نام پسر بانوگشسب دختر رستم است و این نام در اَصل پَشَنگ بوده است . ( دِهخُدا )
پَشَن : نامِ مَوضعی است که بِدانجا میانِ پیران ویسه و طوس نوذَر جَنگ واقع شد و تورانیان فَتح کردند و اَکثر پسرانِ گودَرز در آن جَنگ کُشته شدند و این جَنگ را جَنگ لادَن و جَنگ پَشَن گویند . ( دِهخُدا )
در شاهنامه چند بارِ دیگر کَلَمۀ « پَشَن » به کار رفته است :
به لاوَن که آمد سپاهی گُشَن ـ شبیخون پیران و جَنگ پَشَن
..............................
یکی سرو بُد سبز و برگَش گُشَن ـ بر او شاخ چون رزمگاه پَشَن
..............................
چُنین تا بیامد زِ جَنگِ پَشَن ـ از آن کُشتَن و رزمگاهِ گُشَن
..............................
به جَنگِ پَشَن بر نوشتم زَمین ـ نبیند کَسی پُشتِ من روزِ کین
..............................
از آن پَس که جنگِ پَشَن دیده ای ـ سر از رَزم تُرکان بپیچیده ای
..............................
به جنگِ پَشَن نیز چَندان سپاه ـ که پیران بِکُشت اَندَر آوَردگاه
..............................
این بَندۀ خُدا یک چیزی شنیده ، همان را پَر و بال داده است .
ـ نام فُرومَد قَبلاً فَریُومَد بوده ، « پشَن » نبوده
« پَشَند » نامِ یکی از کوچه ها یا مَحَلِّه های فُرومَد است ، در گویشِ فُرومَدی « پِشَندُو » گُفته می شود یعنی « پشند آب » و این هم کلمۀ دِگَرگون شدۀ « تَشتَنداب = تَشت + اَندَر + آب » است . یعنی کوچِه ای که مَحَلِّ « تَشتِه اَنداختن » برای آبیاری بوده است .
..............................
ـ ابن یَمین هم از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری نیست . تاریخِ فوتِ او را سالِ 769 نوشته و تاریخِ تَوَلُّدش را سال 685 حَدس زَدِه اند . یعنی 15 سال زندگی اش در قَرن هفتم و 69 سالِ آن در قرن هشتم بوده است .
صِحَّت و دُرُستی بَقیّۀ مَطالبش را هم می توانید بر همین مَبنا بِسَنجید !
myaghoutian@yahoo.com