در حکایت آمده است که اُستاد ابوالقاسم فِردوسی ( رَحمَةُ الله عَلَیه ) از ظُلمِ سُلطان محمود در فِشار بود ، شَرحِ حالِ خود را نوشت و از مَنزلِ خود پیادِه راه اُفتاد تا رسید به دَرِ باغی ، خواست بِرود قَدری استراحت نماید ، باغبان مانِع شد که اینجا چند نَفَر از شُعرایِ سُلطان محمود خَلوَت نموده ، کسی حقِّ ورود را ندارد . وی خوشحال شده و گفت : من نامه­ ای دارم می ­خواهم بدهم ، شما مُعَرِّفی مرا به آنها بنمایید ، شاید اِجازۀ ورود بدهند . اِجازه حاصِل نمود ، دَست و صورَتِ خود را تمیز نمود ، خِدمَتِ شُعرا رسید .

آنها از وَضعِ رَفتار و گُفتارِ او خوشحال شده و به او گُفتند : ما شاعِرِ مَخصوصِ شاه هستیم باید خَلوَت باشد و کَسی غَریب با ما نباشد ، شما اگر شِعر می ­توانید بگویید اینجا باشید و اِلّا باید بروید .

در جَواب گفت : شما شِعر خود را بگویید اگر من هم توانستم می ­گویم و اِلّا می­ روم .

گفتند : بسیار خوب !

یکی خِطاب به او گفت : چون عارِضِ تو ، ماه نباشد روشَن

دیگری گُفت : مانندِ رُخَت گُل نَبُوَد در گُلشَن

سومی گُفت : مُژگانت همی ­گُذر کند از جوشَن

فِردوسی گُفت : مانندِ سِنانِ گیو در جَنگِ پِشَن

شاعِران از شَنیدنِ این شِعر در تَعَجُّب شدند که نیم دوره تاریخِ رُستم و گیو و غیره را در این شِعر بَیان کرد !

قَریه­ ای است در مَسافتِ دوازده فَرسنگی سبزوار به نامِ « فَریُومَد » که مُخَفَّف خوانده شده و « فُرومَد » گویند که در قَدیم « پَشَن » نام داشته ، جَنگِ اَفراسیاب و رُستم و گیو در آن حُدود بوده ، از این جَهَت فِردوسی به شِعرِ خود اِشاره به آن « دِه » که « پَشَن » بود نموده ، همین یک شِعر سَبَب برداشتِ فردوسی و مُعَرِّفِ او به حُضورِ سُلطان شد و شُروع نمود به سُرودَنِ شاهنامه .

اَمّا « فَریُومَد » قَریه ­ای است قَریبِ دویست خانوار جَمعِیَّت دارد ، شُغلِ آنها زراعَتِ گَندم و جو و غیره است . یکی از درآمدهای مُهِمِّ آنها فِلفِلِ قِرمِز است که مُنحَصِر است به آنجا ، در سایرِ قُراء به فُروش می ­رسانند .

مَرحوم نُصرَتِ لَشکر که مَردی آقا و نَجیب بود قَریبِ بیست سال در آن دِه به سَر بُرد ، در صورتی که نمایندۀ دولَت بود . از شاهرود تا مشهد در تَحتِ اختیارِ او بود و کامِلاً اَمنیّت برقَرار بود و خود به همه جا رسیدگی می ­نمود . خُدایِش بیامُرزَد .

ابن ­یَمین که از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری است و حُدودِ هشتاد سال عُمر کرده ، اَهلِ این دِهکَده است .

گُلزارِ بیهَق ، حُجَّت الاسلام و المُسلمین حاج سیّداحمد افتخارزاده ، 1372 ، ص 47 ـ 49

..............................

این حکایت در

ـ تَذکرةُ الشُّعراء ، دولتشاه سمرقندی ، به تصحیح ادوارد براون ، انتشارات اساطیر ، چاپ اوّل ، 1382 ، ص 50 ـ 51

ـ بَهارستانِ جامی ، مولانا عَبدالرّحمن جامی ، به تصحیح دکتر اسماعیل حاکمی ، انتشارات اطّلاعات ، چاپ هفتم ، 1391 ، ص 93 ـ 94

هم آمده است و آن سه شاعِرِ دیگر را مُشخَّص کرده است :

عُنصُری ( وَفات 431 ) : چون عارضِ تو ماه نباشد روشَن

فَرُّخی ( وَفات 429 ) : مانندِ رُخَت گُل نبود در گُلشَن

عَسجَدی ( وَفات 432 ) : مُژگانت همی گُذر کند از جوشَن

فردوسی ( وَفات 416 ) : مانندِ سنانِ گیو در جَنگِ پَشَن

ولی بعضی آن را اَفسانه دانسته­ و گُفته ­اند : فردوسی نِگارشِ نخُستِ شاهنامه را در سال ۳۸۴ قَمَری به پایان بُرده است یعنی ۳ سال پیش از به تَخت نشستن محمود غَزنَوی !

..............................

در لُغَتنامه ­ها پَشَن این گونه معنا شده است :

پَشَن : مُخَفَّفِ پَشَنک نامِ پدر افراسیاب . ( بُرهانِ قاطع )

پَشَن : نام پسر بانوگشسب دختر رستم است و این نام در اَصل پَشَنگ بوده است . ( دِهخُدا )

پَشَن : نامِ مَوضعی است که بِدانجا میانِ پیران ویسه و طوس نوذَر جَنگ واقع شد و تورانیان فَتح کردند و اَکثر پسرانِ گودَرز در آن جَنگ کُشته شدند و این جَنگ را جَنگ لادَن و جَنگ پَشَن گویند . ( دِهخُدا )

در شاهنامه چند بارِ دیگر کَلَمۀ « پَشَن » به کار رفته است :


به لاوَن که آمد سپاهی گُشَن ـ شبیخون پیران و جَنگ پَشَن

..............................
یکی سرو بُد سبز و برگَش گُشَن ـ بر او شاخ چون رزمگاه پَشَن

..............................

چُنین تا بیامد زِ جَنگِ پَشَن ـ از آن کُشتَن و رزمگاهِ گُشَن

..............................

به جَنگِ پَشَن بر نوشتم زَمین ـ نبیند کَسی پُشتِ من روزِ کین

..............................

از آن پَس که جنگِ پَشَن دیده­ ای ـ سر از رَزم تُرکان بپیچیده ­ای

..............................

به جنگِ پَشَن نیز چَندان سپاه ـ که پیران بِکُشت اَندَر آوَردگاه

..............................

این بَندۀ خُدا یک چیزی شنیده ، همان را پَر و بال داده است .

ـ نام فُرومَد قَبلاً فَریُومَد بوده ، « پشَن » نبوده

« پَشَند » نامِ یکی از کوچه ­ها یا مَحَلِّه ­های فُرومَد است ، در گویشِ فُرومَدی « پِشَندُو » گُفته می ­شود یعنی « پشند آب » و این هم کلمۀ دِگَرگون شدۀ « تَشتَنداب = تَشت + اَندَر + آب » است . یعنی کوچِه­ ای که مَحَلِّ « تَشتِه اَنداختن » برای آبیاری بوده است .

..............................

ـ ابن ­یَمین هم از شاعِرانِ قَرنِ نُهُم هِجری نیست . تاریخِ فوتِ او را سالِ 769 نوشته و تاریخِ تَوَلُّدش را سال 685 حَدس زَدِه ­اند . یعنی 15 سال زندگی اش در قَرن هفتم و 69 سالِ آن در قرن هشتم بوده است .

صِحَّت و دُرُستی بَقیّۀ مَطالبش را هم می ­توانید بر همین مَبنا بِسَنجید !