ابن ­یمین ـ دهقانِ شاعر

دکتر عبدالحسین زرّین­کوب

حتّی دهقانی ساده که مزرعه ­ای داشت و از دو گاوی که به دست آورده بود می­ توانست یکی وزیر و یکی را امیر نام کند ، باز در دوره ­ای که شعر را جُز در بارگاهِ پادشاهانِ روز بازاری نبود اگر شاعر می­ بود چاره­ ای نداشت جُز آنکه مثلِ سایرِ درباریان که گَه­ گاه کَمَر ببندد و بر چون خودی سلام کند امّا ابن ­یمین که با شاعری ، دهقانی مایه­ ور و آسوده بود توانست هم در گوشۀ آرام خانۀ دهقانی آسایش خاطر را به دست آورد و هم مثلِ هر شاعر دیگر از درگاهِ مُحتشمان و امیرانِ وقت نام و آوازه ­ای بیابد . این فرصت ، زندگیِ او را مثلِ زندگیِ هوراس Horace شاعر بلندآوازۀ رومی کرد که هم با دربارِ اگوست Auguste مربوط بود و هم گَه­ گاه از آسایشِ زندگیِ دهقانان لذّت می ­بُرد البتّه نه ابن­ یمین ستـایشگـری نام ­آور و قَوی­ مایه بود و نه سبزوارِ عهدِ سر به داران اِزدحامِ باشُکوه رُم را داشت .

با این همه آنچه این دهقان سبزوار در ستایشِ زندگیِ آرام و سادۀ خویش سرود هر آزاده ­ای را از خدمتِ پادشاهان سرخورده و بی ­نیاز می ­کرد و به هوسِ زندگی آرامِ بی ­ملالِ دهکده می ­انداخت :

دو قُرصِ نان اگر از گندم است و گر از جُوْ

دو تای جامه اگر کُهنه است و گر از نُوْ

به چهار گوشۀ ایوانِ خود به خاطرِ جمع

که کَس نگوید : ز اینجا خیز و آنجا رُوْ

هزار بار نکوتر به نزدِ ابن ­یمین

زِ فرِّ مملکتِ کِی­قُباد و کِی­خُسرُوْ

دیوان ابن ­یمین ، ص504

با این همه شاعر خود مُکرّر ناچار شد ، این مُلک آزادگی و قناعت را تَرک گوید و به خدمتِ و ستایشگری پردازد زیرا هر لحظه حوادث و فِتَن امنیّت و آسایشِ او را بر باد می ­داد و بدونِ امنیّت و رفاه که بی ­نیازی و آزادگی حاصل از آن است زندگیِ یک دهقان چیزی جُز تشویش و دغدغۀ مستمرّ نمی ­بود . گذشته از آن ، چون شاعر بود ، چاره­ ای نداشت جُز آنکه خود را به محتشمانِ عصر ببندد تا هم مِلک و مزرعۀ خود را از تجاورز کارافزایان در اَمان دارد و هم از آنچه هنر شاعری می­ توانست به وی هدیه کند بی­ نصیب نماند .

از این رو بود که ابن ­یمین دهقـانِ فریومد ـ که محمـود نام داشت و بعدها فخـرالدّین نیز خوانده می ­شد ـ در چُنان روزگاری به گاو و مزرعۀ خویش قناعت نکرد . چهارگوشۀ دیوارِ خود را که در آنجا می ­توانست خاطـری جمـع داشته باشد تَرک کرد و خدمتِ امیـرانِ شهر را برگُزید ، کاری که پدرش یمین ­الدّین طُغرایی نیز پیش گرفته بود .

در قریۀ فریومد ـ نزدیک سبزوار ـ ابن ­یمین مِلکی و مزرعه ­ای داشت و با کسانش در آنجا می ­زیست . از این رو با وجودِ فتنه ­هایی که در آن روزگار در خُراسان روی می ­داد ناچار غالباً در همانجا می­ ماند و برای آنکه از تجاوز و دستبُردِ مخالفان آسیب نبیند خواه ناخواه با حُکّام و امیرانِ محلّی سازش می ­کرد . در جوانی از علمِ مدرسه­ ها بهره یافته بود . به ادّعایِ خود هم از منقول بهره داشت و هم از منقول بی­ نصیب نبود . سالهای آغاز جوانی او در همین فریومد به سر آمد و در همین مزرعه که پدرش خریده بود می ­زیست . این پدر که فرزند را به ادب و دانش برآورده بود خود نیز شاعر بود و حتّی در دستگاه خواجه علاءالدّین وزیرِ خُراسان عُنوانِ مُستوفی داشت . پسرش محمود که ابن ­یمین خوانده می­ شد نیز مثلِ پدر از این وزیرِ نام ­آور با حشمت که در فریومد قدرت و استقلالی تمام داشت و از جانبِ ایلخانیان در آنجا فرمان می ­راند نواخت و حمایت می ­دید . با دهقانی که داشت در دستگاهِ وزیر نیز خدمت می ­کرد و در سایۀ قدرتِ او بی ­اندوه می­ زیست با این ­همه نه از وزیر خُرسند بود نه از این کارِ خود رضایت داشت . وقتی پدرش یمین ­الدّین وفات یافت ابن ­یمین تقریباً سی و هفت ساله بود و در شعر و هُنر در دیارِ خویش آوازۀ بلند داشت . حشمت و نُفوذِ وزیرِ خُراسان که حامی او بود روزهای آرامِ بی ­ملالِ مزرعه را برای وی مطبوع می کرد امّا این زندگی که خود از نارضایی خالی نبود دیری نپایید . ظهورِ سر به داران [1] که در آن سالها حکومتِ وزیرِ خُراسان را برچیدند دهقانِ فریومد را که بر خلافِ میلِ قلبی به دستگاهِ وزیر مربوط بود یک چند از یار و دیارِ خویش آواره کرد . نخست با وزیر به گُرگان رفت و به دستگاه یک امیر مغول ـ طغا تیمور نام ـ که در آنجا قدرت و حشمتی یافته بود پیوست امّا این امیرِ دُرشت­خویِ ناتراش را پَروایِ شاعری نبود و ابن ­یمین که از بَدِ حادثه به درگاهِ او آمده بود از این بابت در رنج و اندوه بود . از این رو تا علاءالدّین وزیر چشم از جهان فرو بَست وی نیز که از در به دری و آوارگیِ چند ساله سُتوه گشته بود گُرگان را فرو گذاشت و راهِ خُراسان پیش گرفت . دلاوری و جوانمردی مسعودِ سر به دار که « کِسوَتِ مُساوات » می ­پوشید و برای خُراسان نَویدِ آزادی و آسایش آورده بود ، برای وی نیز مثلِ بیشترِ دهقانان خُراسان روزنۀ اُمّیدی گُشوده بود .

نزدِ این سر به دارِ جوانمرد ، دهقانِ فریومد آسایش و رفاهِ گُمشده را باز یافت امّا در جنگی که بینِ سردارِ سر به داران با مُعزّالدّین کَرت ، امیرِ هرات روی داد شاعر به اِسارت اُفتاد . دیوانِ شعرش به غارت رفت و خودش ناچار به امیرِ هرات پیوست . سه سالی در خدمتِ امیرِ کَرت به سر آورد و وقتی به فریومد بازگشت مسعودِ سر به دار از میان رفته بود و دولتِ سر به داران دگرگون گَشته بود . با آنکه سر به داران شاعرِ فریومد را با گرمی پذیرفتند امّا دیگر در کارها بی ­ثَباتی­ها پدید آمده بود . از این رو ابن ­یمین با پیری که فرا رسیده بود از دربارِ امیران کنار کشید باز به سرِ زندگیِ دهقانی رفت و روزهای آرامِ زندگی روستایی را به اندیشه و تأمّل در مسائل راجع به حکمت و اخلاق گُذراند . در سال 769 که چشم از جهان فرو می ­بَست هشتاد و چهار سال داشت . حوادث و انقلاباتِ روزگار در این پایانِ عُمر او را ـ که روزی دهقانِ بی ­غمی بود ـ به ناخُرسندی و مردم گُریزی و درون ­نگری کشانیده بود . بَنگ و شراب که با آنها می ­خواست از بیم و دغدغۀ هستی در اَمان باشد برای او تشویر و دغدغۀ تازه پدید آورده بود . بلای لقوه در این روزهای آخِر عُمر صورتش را کَژ[2] کرده بود و این ­همه مصایب روحِ نستوه و آزادۀ او را از نومیدی و بدبینی گرانبار کرده بود .

دیوانِ ابن ­یمین در طیّ زد و خوردی که بینِ سر به داران و آلِ کَرت اتّفاق اُفتاد به غارت رفت و بخشِ عُمده ­ای از اَشعارِ جوانی او عَرضۀ تاراج گَشت . با این ­همه شاعر که بعد از آن حادثه بیست و شش سالِ دیگر هم زیست دیوانِ دیگری نیز به وجود آورد . دیوانی که بیشترش اَشعارِ اَواخِر عُمرِ اوست و ظاهراً از اَشعارِ عَهدِ جوانی ­اش جُز اندک ؛ مایه ­ای ندارد . در این دیوان البتّه هم قصیده هست هم غزل امّا قدرتِ طبعِ او مخصوصاً در قطعاتِ کوتاهِ اوست . این قطعاتِ کوتاه که مشحون از نکاتِ اخلاقی است غالباً موجز ، محکم ، بی ­تکلّف و لبریز از حکمت و عبرت است . تمایل به فکر و تأمّل در مسائلِ اخلاقی از مختصّاتِ اوست و مخصوصاً تنوّعِ افکار و ظرافتِ بیانش جالب است . بعضی مضامینِ او از گذشتگان ـ انوری و سعدی و مولوی ـ گرفته شده است امّا بیانِ سادۀ او تأثیرِ خاصّ دارد . روی هم رفته در شعرِ او غَثّ و سَمین بسیار است . گاه روانی و انسجامِ کلامِ سعدی و ظَهیرِ فاریابی را به خاطر می ­آورد و گاه از الفاظِ مُضطرب و مَعانیِ مُبتذَل هم در نمی­ گُذرد . در قصاید بیشتر به اَنوری نظر دارد و بعضی از مَضامینِ او را نقل و اِقتباس می ­کند . ظَهیر فاریابی ، مسعود سَعد و حتّی بندارِ رازی نیز از نظرِ او دور نمانده ­اند و پیداست که دهقانِ فریومد با دیوانهای شاعرانِ کُهَن اُنس و آشنایی داشته است لیکن هر چند با وجودِ سعیِ بسیار که ورزیده است از عُهدۀ تقلید درستِ استادانِ کُهَن برنیامده است از ساده­ دلی خود را در ردیفِ عُنصری و اَنوری می شُمرده است . با این ­همه در غزل نیز مثلِ قصیده کم­ مایه است و غزلهایِ او غالباً از مَعانی مبتذل و عادی مَشحون است و لُطف و رونقی ندارد لیکن در ارزشِ قطعاتِ او جایِ شکّ نیست . در این قطعاتِ کوتاه و پُرمعنی شاعر اندیشه­ هایی دقیق و سَنجیده را در قالبِ تمثیلات و تشبیهاتِ قَوی بیان می ­کند و هر چند گَه ­گاه در آنها خللهای لفظی نیز هست باز غالبِ آنها اصالت دارد و از این حیث او را در بینی گویندگانِ آن روزگار کم­ مانند می ­توان شُمُرد .

حکمتِ عملی او بر تجربه و عقلِ سَلیم مُبتنی است . حوادثِ زمانه که او را با فراز و نَشیبِ زندگی آشنا کرده است او را در هر قدم به حکمت و عبرت رهنمون می ­شود امّا این حکمت و عبرت حاصلِ تجارِب اوست . از این رو با تفاوتِ احوال در آنها گَه ­گاه تفاوت پدید می ­آید چُنانکه در هنگامِ فَراخ ­دستی از لُزومِ سخاوت سخن می­ گوید و وقتی خود باز به تنگدستی می ­اُفتد از میانه­روی جانبداری می ­کند چون از کارِ دهقانی ـ به سببِ حوادث و فِتَن ـ چُنانکه باید بهره ­ای نمی ­یابد به کارِ دیوانی می ­پردازد امّا هر جا که وجدانش بیدار می ­شود از قَباحتِ این بندگی خجالت می ­کشد . مَناعتِ طَبع او را نَهیب می­ زند و از تسلیم به تمایلاتِ جاه ­طلبانه ملامت می ­کند . از این روست که اگر گاه مثلِ دیگر شاعران تَن به بندگیِ پادشاهان می­ دهد سرانجام از آن باز می ­آید و همۀ مُلکِ سَلاطین را با دو گاو مزرعه ­ای سودا می ­کند :

دو تای گاو به دست آوری و مزرعه ­ای

یکی را « امیـر » و دگر را « وزیـر » نام کنی

و گر کفافِ مَعاشت نمی­ شود حـاصـل

رَوِی و شامِ شبی از جُهـود ، وام کنی

هـزار بـار از آن بِه که بامـدادِ پـگـاه

کمَر ببندی و بر چون خود ، سلام کنی

دیوان ابن­ یمین فریومدی ، ص 528

در این اخلاقِ تجربی که ابن ­یمین پیشنهاد می ­کند سعی و عمل اهمّیّتِ خاصّ دارد . وی بر خلافِ صوفیّه تکاپو در طلبِ روزی را خلافِ توکّل نمی ­داند و هر چند آز و حِرص را به هیچ وَجه روا نمی ­بیند سعی و عمل را جهتِ رهایی از فقر و نیاز لازم می ­شُمارد . با این ­همه تأثیرِ شُومِ جَبر و تقدیر را نیز فراموش نمی ­کند و همین اندیشه است که در کشاکش طوفانِ حوادث ـ آنجا که انسان با نیرویِ قاهری که از اختیارِ او بیرون است بر نمی ­آید ـ وی را هم به پایداری و سرسختی وا می­ دارد و هم به تسلیم و رضا رهنمون می ­شود و چون در چُنین حالی از انسان ضعیف جُز تسلیم کاری بر نمی­ آید در این صبر و تسلیم ، ذوق و حلاوت می ­یابد امّا این صبر و تسلیم دیگر خواری و مَذلّت نیست ، خردمندی و روشن­بینی است که می­تواند انسان را از دغدغۀ فنا و زوال در اَمان دارد .

بدین گونه دهقانِ شاعر ، قناعت را البتّه شرطِ آسودگی می­ داند و تأکید می­ کند که جاه و مَقامِ دنیا ـ که دایم با تَزَلزُل و بی ­ثَباتی همراه است ـ ارزشِ آن را ندارد که انسان برای خاطرِ آن خویشتن را به بندگی دیگران وادارد امّا چون جهاندیده و کاراُفتاده است فراموش نمی ­کند که آزادمرد وقتی می ­تواند در میانِ گروه به حُرمت زندگی کند که از خَلق بی ­نیاز باشد و کسی که محتاج خَلق باشد قَدری ندارد . از این روست که زر را تا آنجا که اسبابِ شادکامی از اوست مایۀ خُرّمی می ­شناسد لیکن چون رزق مقدّم است برای آن اندوه خوردن را فایده­ ای نمی ­بیند و هیچ چیز را از قناعت و خُرسندی بهتر نمی ­شناسد . با این­ همه سعی و جَهد را لازم می­ داند و برای نیل به مقاصدِ عالی تحمّلِ خطر را واجب می ­بیند . در حقیقت آنچه مطلوب اوست نه جاه و مالِ حریصان است نه فقر و نیازِ درویشان ، مطلوبِ او آسایشِ باطنی است که وصولِ بدان سعی و عمل می ­خواهد و بی ­سعی و عمل نیل بدان دست نمی دهد . در عینِ حال شاعر از تجربۀ زندگی و از تزلزلِ روزگار درسِ حَزم و بدبینی آموخته است . مردم ­گُریزی او از همین حَزم و بدبینیِ او ناشی است . از این روست که مردمِ جهان را سه فرقه می ­خواند :

ـ جمعی مثلِ طعامند که انسان از آنها گُریزی ندارد .

ـ فرقه­ ای مثلِ دارو هستند که دستِ کم گَه ­گاه بدانها حاجت هست .

ـ باقی مردم مثلِ دردند که باید از آنها پرهیز کرد و نگذاشت که آینۀ دل از دَمِ آنها تیرگی بیابد .

با این ­همه صحبتِ دوست ـ دوستِ یکدل و یکرنگ ـ را نعمت می ­شُمُرَد و سر و زر را نیز در راهِ دوست قدری نمی نَهَد امّا اندیشۀ زوال و فنایِ جهان هیچ نعمتی را در نظرِ وی شایستۀ دلبستگی نمی ­گذارد . مثلِ خیّام ـ امّا با بیانِ یک دهقانِ سادۀ خوش باور ـ می ­گوید :

زِ دیوانه ­ای کرد روزی سؤال

سُلیمانِ مُرسل علیه ­السّلام

که چون بینی این سلطنت که ­از پدر

مرا ماند با این همه احتشام ؟

چه خوش گفت دیوانه او را جواب

که : چون نیست این مملکت مستدام

پدر مدّتی آهنِ سَرد کُوفت

تو در بادپیمودنی صبح و شام

دیوان ابن ­یمین فریومدی ، ص 470

با کاروانِ حُلّه ـ دکتر عبدالحسین زرّین­کوب ، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان ، چاپ سوم 2535 ، ص 263 ـ 270 و ص 340


[1] ـ در بابِ نهضتِ سر به داران و انعکاسِ آن در بینِ طبقاتِ عامّه رجوع شود به رسالۀ پطروشفسکی ، نهضتِ سر به داران در خُراسان ، ترجمۀ کریم کشاورز ، در فرهنگ ایران زمین ، ج 10 / 4 ـ 1 ، طهران 1341

[2] ـ

مرا صورت از لَقوه گر کَج شود

چه نُقصان رسد زآن به معنی راست

اگر چه فتد تیر در احتراق

و گر چند گیرد تنِ ماه کاست

زِ معنی ندارد کَسی آگَهی

که مانندِ آیینه صورت نماست

دیوان ابن ­یمین فریومدی ، ص 354