نُصرَتِ لشکر سبزواری کی بود ؟
نُصرَتِ لشکر سبزواری کی بود ؟
حکایتهای زندگی اینقَدر عجیب هستند که آدمی را حیران می کنند . روزی نگارنده در سال 1373 مشغولِ کارِ بنّایی بودم که زنگِ منزل زده شد ، از این رو بیدرنگ دَمِ در رفته با آقایی که حُدودِ 55 سال یا بیشتر داشت و چاق و چِلّه و خوش بیان بود رو به رو شدم . اینقدر از دیدنم خوشحال شد که چند بار سر و روی پُر گَچ و سیمانی ام را بوسید و خدا را شُکر گفت که پس از سالها و ماهها جُستجو در تهران و خُراسان مرا که از چند ماه پیش همسایۀ تقریباً دیوار به دیوارش شده بودم شناخته است که تَوَحُّدی خودِ من می باشم که روزی چند بار در همین خیابان پیاده از جُلو منزلش می گُذشتم و او نیز متقابلاً روزی چند بار با بی اِم ویِ دستِ دومِ خود از جُلوِ خانه ام می گذشته است . به هر حال چون مشغولِ کار بودم به منزل نیامد و به بعد موکول کرد که با فُرصتِ بیشتری بنشینیم و صُحبت کنیم . فقط از گُفتارش این به یادم ماند که روزِ دیگر که عکسِ نُصرتِ لشکر را برایم آورد گفت : « نامِ من محمّد است . اصلاً از کُردهای شادلو مقیمِ سبزوار می باشم که پدرانم از سالیانِ پیش برای نظم و انتظامِ سبزوار به این شهر آمده و در آنجا سُکنی گرفته بودند . »
به گُمان در موردِ انتسابِ خود به نُصرتِ لشکرِ سبزواری گفت که پدرِ مادرش بوده است . او گفت چند روزِ دیگر باز خواهد آمد امّا یک هفته بعد دو پسر بچّۀ نوجوان دَمِ منزل آمدند و گفتند : اگر عکسهای نُصرَتِ لشکر را لازم ندارید مادرم که گویا نواده یا دخترِ محمّدخانِ شادلو است ما را فرستاده که بازپس بدهید .
گفتم : قرار بود خودِ آقای محمّدخانِ شادلو پدر بزرگِ شما بیاید که صُحبت کنیم ؟
گفتند : او همان شب که عکسها را به شما داد ، سکته کرد و مُرد و ما امروز مراسمِ هفتِ او را به جا آوردیم !!
از این رویداد بسیار حیرت کردم بویژه که اطّلاعاتِ کافی را برای درجِ حکایتِ نُصرتِ لشکر هم از ایشان به دست نیاورده بودم . به هر حال از ایشان خواهش کردم از مادرشان که دخترِ محمّدخان است و از اقوامِ خود بپرسند که ؛ نُصرتِ لشکر کی بوده ؟ و برایم بنویسید و بیاورید ، من هم عکسها را به لیتوگرافی بُرده و فیلمِ آنها را بگیرم و به شما پس دهم .
دو روزِ دیگر که عکسها را دادم ، این نوشته را از آن نوجوان به نامِ آقای فاضلی گرفتم که او هم اطّلاعاتی که از نُصرت لشکر به دست آورده بود ، برایم آورد و روزِ بعد هم متوجّه شدم آنها هم این محلّه را تَرک کرده و رفته اند ، بدونِ اینکه آدرسی از خود بدهند . به هر حال آقای فاضلی نوشته بود :
نُصرت لشکر که در سالِ 1313 خورشیدی درگُذشت ، حدودِ 45 سال داشت . نامش علی اصغرخان منوچهری عسکر یاور ( سرگُرد ارتش ) فرزندِ حاج شیخ عظیم مجتهد بود که در روستای قلتق زنجان به دنیا آمد . ( حدودِ 1268 خورشیدی ؛ یعنی 17 سال پیش از تاریخِ مشروطیّت ، که در سال 1285 روی داد . ) در 14 سالگی از پدرش رَنجید و به روسیه فَرار کرد و بعداً واردِ دانشکدۀ اَفسری روسیه شد و به پایان رسانید . پس از انقلابِ اُکتبر 1917 شوروی ، به ایران بازگشت و در ارتشِ ایران استخدام شد . پیش از روی کار آمدنِ رژیمِ کودتایی رضاخان به زندان اُفتاد امّا به سببِ نُفوذِ مادرش که از شاهزادگانِ قاجار بود از زندان و اِعدام نجات یافت . امّا او که خود را برتر از خیلیها می دانست حاضر به اِجرای فَرامینِ آنها نشد و سر به عصیان برداشت و با 13 نفر از یارانِ خود به نواحیِ کوهستانی بینِ سمنان و دامغان آمد و در گَردنۀ آهوان مُقام گرفت و به راهزنی کاروان بویژه کاروانهای دولتی پرداخت و بر تقویتِ نیروهای خود اَفزود و منطقه را بیش از پیش ناامن کرد . سپس به تحریکِ حُکّام و متنفّذانِ محلّی در صددِ حمله به تهران برآمد .
دولتِ کودتا که خود به قَدرِ کافی درگیری و دردِسر داشت از این پیشامد ، نگران شده ، پیشدستی نموده ، به تَحبیبِ قُلوب از او پرداخت که از این کار او را بازدارد . به همین سبب حُکمی تقدیرآمیز مبنی بر داشتنِ سِمَتِ « فرماندهی کُلِّ ناحیّۀ امنیتی شرقِ مملکت » را به ایشان واگُذار کرد و او به حُدودِ شاهرود و سبزوار آمد تا جُلوی غارتگران و تاخت و تازِ اَشرار و تُرکمانان در این منطقه را که بر زائرینِ امام رضا (ع) وارد می آورند بگیرد . چُنانکه هفت نفر را در گَردنۀ سنگ کلیدر سبزوار زنده گَچ گرفت و لایِ دیوار گُذاشت و تا حُدودی منطقه را اَمن کرد .
او از طرفِ امیر اعظمِ عَضُدی حاکمِ شاهرود به خاطرِ اقداماتِ موفّقیّت آمیزش لقبِ نصرت لشکر یافت . او در جنگ با خدو سردار در سال 1299 خورشیدی در شیروان هم شرکت داشت که از ناحیّۀ شکم گلوله خورده و روده هایش پاره شده بود که موردِ جرّاحی قرار گرفت و از رودۀ پلاستیکی استفاده کرد . در اوایلِ دولتِ رضاشاهی بازنشسته شد .
او در فُرومدِ سبزوار زادگاهِ ابن یمین که جایی خوش آب و هواست حُکومت می کرد و باغ و اَملاکِ زیادی در آنجا به دست آورد . قلعۀ نُصرتیّه و باغِ نُصرتیّه در یک کیلومتری غربِ فرومد از املاکِ اوست .
به هنگامِ قیامِ زُلفو [ ذُلفو ] سردارِ کُرد در خُراسان [ حُدودِ سالِ 1307 که در جلد هفتم به آن خواهیم پرداخت . ] زُلفو [ ذُلفو ] خود را به فُرومد رسانید . شبانه نُصرت لشکر را به خاطرِ داشتنِ اَسلحه و پول ، او را در باغِ نُصرتیّه که دورانِ بازنشستگی را می گُذرانید ، دستگیر و برای اعتراف نمودن به جَواهرات و اَسلحه ، چپّه از پا آویزان کرد . چون نیروهای دولتی به آنجا نزدیک شده بودند ، زُلفو [ ذُلفو ] از بیمِ گرفتاری خود نُصرت لشکر را برداشته و به کوههای اطرافِ اسفراین بُرد .
در بینِ راه یکی از نوکرانِ زُلفو [ ذُلفو ] که محافظِ نُصرت لشکر بود چون قبلاً از نوکرانِ نُصرت لشکر بوده ، به پاسِ نان و نمکِ او ، شبانه دست و پایش را از زنجیر باز می کند و فراریش می دهد و او به فُرومد می رود . به دنبالِ این جریان رودۀ جرّاحی شدۀ او دوباره چِرکین می شود که او را به مشهد آورده و عمل می کنند و سالِ بعد در 45 سالگی فوت می کند .
حَرَکَت تاریخی کُرد به خُراسان / 5 ، کلیم الله توحّدی ، نشر مهبان ، 1377 ، ص 112 ـ 114

در بالای این مطلب ، عکس « اکبر فاضلی » درج شده ، ظاهراً چون مطلب با فاصله نوشته شده ، نویسنده نام « اکبر » را « محمّد » و سال 1372 را 1373 نوشته است . اکبر فاضلی در بهمن ماه 1372 در مشهد سکته کرده و جنازه اش را به فرومد آورده اند . البتّه متنِ نوشته شده اِشکالاتی دارد .
myaghoutian@yahoo.com