بارِ دیگَر ما به قِصِّه آمَدیم

ما از این قِصِّه بِرون خود کِی شُدیم

مَثنوی معنوی

خوب ، با خود می ­اَندیشیدم که اگر در اینجا یادی از بانویِ خانۀ پیرمَرد [ زَهرا خانجانی ] نَشَود ، کَم ‌لُطفی و کَج ­سَلیقِگی است . او زَنی بود سالخوردِه ، نَجیب ، مِهربان ، کَم‌ حَرف و باوَقار . پوشِشی سادِه و مَحَلّی داشت . چارقَد سفید و بُلَندِ خود را مُحکَم به سَر و ‌گَردَن می ‌­بَست ، به ‌طوری ‌که فَقَط گِردی صـورَتَش پیدا بود . گالِش ‌های نَرم و نیم‌داری به پا می ‌کرد ، لاجَرَم کَسی مُتَوَجِّه رَفت ‌و ‌آمَد او در صَحنِ حَیاط نمی ‌شد .

پایۀ نازُکِ مُحکَمی را به دیوارِ حَیاط حَمایِل کَردِه و مَشکی از آن آویختِه بود . رویِ تَختِه ‌سَنگی می ­نشست ، و با حوصِلِه و پِی ‌در پِی مَشک را تَکان می ‌داد ، آن‌ گونِه که صدایِ حَرَکَت و در هم ‌آمیختَن و زیر و بالا شُدَنِ مُحتَویاتِ مَشک به گوش می ‌رسید . کَره‌ هایی را که می‌ گِرِفت ، در کاسِۀ سُفالی لُعابداری می ­ریخت و بویِ کَرِۀ تازِه در فَضا می ‌پیچید .

وَقتی صُبحِ زود بویِ سوختَنِ هیزُم می ‌آمد و دود از روزَنِ مَطبَخ بر می ­خاست و پیرزَن بینِ اُتاقِ نشیمن و مَطبَخ در رَفت ‌و آمَد بود ؛ مَعلوم می ‌شُد غَذایِ آن روزِشان اِشکِنِه ، کَشک ، کَمِه ‌­جوش و یا قاتِقی ( قَتِقی ) نیست بلکه او برای ناهارشان دیزی را عَلَم کَردِه است .

زَن و شوهَر ناخوشی و کِسالَتِ بِخُصوصی نداشتند و اگر هم داشتند ، ما از آن بی ‌خَبَر بودیم چون گِلِه و شِکایَتی در این ‌باره از آنها نَشنیدِه بودیم . گاه پیرمَرد دِل‌ دَرد می ‌کرد و زَنَش به او نَبات ‌داغ می ­داد ، اَگَر اِفاقِه نمی ‌کرد ، بَرایَش سُفوف می ­آوَرد که بِخورَد .

وَقتی پیرزَن نَبود ، خانِه و کاشانِۀ پیرمَرد ، حَیاط و آن حَوالی ، چیزی کَم داشت و روز پیرمَرد تَنها می ‌ماند ، اَمّا هِنگامِ غُروب سَر و کَلِّۀ پِسَرَکی به نامِ « عَبّاس » پیدا می ‌شُد . قَبل از اینکه به خانِۀ پیرمَرد بِرَود ، با ما اَحـوالپُـر‌سی می ­کرد و می ‌گفت : « عَمـومِحَمَّد یِکَّـه نِه [ عَمومُحَمَّد تَنهاست ] » و ما می ­فَهمیدیم که پیرزَن به مُسافِرَت رَفتِه است . پِسَرَک شَب را در خانِۀ پیرمَرد می ‌خوابیـد و صبـح ، عَلَی ‌الطُّلوع کتابهـایَش را زیرِ بَغَلَش می ­گِرفت و می ­رفت .

شَبانگاهی به سَمتِ خانِه می ­آمدم . چند نَفَر از همسایِه ‌ها را دیدَم که مَشغولِ صُحبَت بودند . ظاهِراً کَسی شیئی نورانی را در آسمانِ شُمالِ فُرومَد ( حُدودِ مَنبَعِ آب ) دیدِه ، و برای آنها نَقل کرده بود ، و آنها کَمی نِگَران شده بودند . واردِ حَیاط شدم ، پیرزَن را دیدَم که سَراسیمِه در رَفت ‌و ‌آمَد بود . پس از سَلام و اَحوالپُرسیِ مَعمول ، گُفتم : « نَنِه! چی شده ؟ » و او بِدونِ مُقَدَّمِه گُفت : « اَمیَن بُکْشِمانِن [ آمَدِه‌ اند ما را بِکُشند . ] »

به هر تَقدیر ، ما تا اَواخِر شَهریور سال 1361 در خِدمَت پیرمَرد و همسَرَش بودیم ، کَم‌ کَمَک به « میامی » مُنتَقِل شُدیم و رَفعِ ‌زَحمَت کردیم .

آخِرین دیدارِ من با این صاحِبخانۀ‌ دوست ‌داشتَنی و همسَرِ مِهربانَش ، چند سال بعد اِتِّفاق اُفتاد . به اِتِّفاقِ دو نَفَر از دوستان و در زَمانِ اِنتِخابات به فُرومَد آمَدِه بودیم . تَوَقُّفِ ما کَمی طولانی شد . به خانِۀ پیرمَرد آمدیم ، که نمازِ مَغرب و عِشاء را بخوانیم . او و همسَرَش از دیدنِ ما بسیار خوشحال شدند .

پس از نَماز ، ماحَضَری آوَردَند و خوردیم . دوستان برای رَفتَن عَجَلِه داشتَند . من نیز به اِجبار با پیرمَرد و هَمسَرش ، آن خانِه و خاطِراتَش ، و فَریُومَد و خاکِ دامَنگیرَش خُداحافِظی کَردَم . خُداوَند رَحمَتِشان کند .

بر دوستانِ رَفتِه چه اَفسوس می­ خوریم ؟

ما خود مَگَر قَرار اِقامَت نَهادِه‌ ایم ؟

صائب تبریزی

نامه‌ هایِ شَهنَما ، ص 56 ـ 58