برایِ ثَبتِ خاطراتِ مادرانِ فَرومَدی به چَند نَفَر تَماس گرفتم و به چَند نَفَر هم پیامَک زدم ، بعضی خاطِراتی گُفتند یا نوشتند ، سیّد اکبر هاشمی پیشنهاد داد که اسمِ این خاطِرات را « مادَرانه های فَروَمد » بِگُذارم . اَفرادِ دیگری که دوست دارند خاطِره ای از مادَرشان ثَبت شود بَرایم بِفِرستند .

رازداری تَمام عَیارِ مادَر و فَرزَند

شاید دَه ساله بودم که به پدرم گفتیم : به علی‌ آباد برویم ؟!

پدرم گفت : این خَرِ چَموشی که ما داریم خیلی اَذیّت می ‌کند و لَذَّتِ سَفَر را از دماغِ آدَم در می ‌آوَرَد !

هر چه اِصرار کردیم حاضِر نَشد ، به مادَرم گفتم : بیا خودمان با هم بِرویم .

مادَرم قَبول کرد و با هم به سَمتِ علی‌ آباد حَرَکَت کردیم ، به جایِ بُرجِ « چاردِه بینی » که رسیدیم ، چَموشیهایِ خَر ، ما را ذِلّه و بی ‌حوصِله کَرده بود !

به مادَرم گفتم : بیا در پُشتِ هَمین تَپّه‌ ها ، غَذایِمان را بِخوریم و برگَردیم و به هیچ کَس هم چیزی نَگوییم !!

مادَرم از این پیشنهاد خوشَش آمد . نانِ فَطیری که داشتیم با ماست خوردیم و برگَشتیم .

مادَرم گفت : به کَسی چیزی نَگویی ها ؟!

گفتم : نه ! مَگَر بی ‌کارَم ؟!

بَعدها گویا خودِ مادَرم ، به پدَرَم گفته بود !

فروردین 1405