من بَعد از فوتِ پدرم خیلی شَرّ بودم ، شَبِ اِحیایِ بیست و یکم با رُفقا قَرار گُذاشتیم ، دیسِ زولبیا را از حُسینیّه بِدُزدیم و بِرویم در باغ بِخوریم . یکی مَأمور بود بَرقِ حُسینیّه را از کُنتور قَطع کند ، من هم باید دیس را بر می ‌داشتم و ... بُزرگان در مَجلِس کِنارِ هم نشسته بودند و من هم خودم را در بینِ ‌شان جا داده بودم ، در حالِ خواندنِ دُعایِ اِفتِتاح بودند ، حاجّ محمّد مالدار هم مدیر جلسه بود و با گُفتَنِ کَلَمۀ « آیَه » می‌ فهماند که باید نَفَرِ بَعدی بِخواند .

یکمَرتَبه حاج محمّد مالدار گفت : « آیَه » و به حُسین شُکوهی گفت : میکروفُن را بِده مُحسن بِخواند . من چاره ‌ای جُز اِطاعَت نداشتم ، دو خَطّ خواندم و همه را غَلَط ، طوری که حُسین شُکوهی دُرُستَش را می ‌خواند و من تَکرار می ‌کردم . عَرَقِ شَرم کرده بودم ! به خانه رفتم ، شَبکَۀ دو سیما دُعایِ سَحَر می‌ خواند .

مادرم گفت : « شَکلِت دِخّاک رِوِه ! مَگَر دِ مِدرِسَه یادِت نِدَیَند ؟! تِ همو اَ و اُ رام بَلَد نِستی ؟! ـ شَکل و قیافِه ‌ات در خاک شَود ، مَگَر در مَدرَسه یادَت نَداده ‌اند ، تو همان اَ و اُ را هم بَلَد نیستی ؟! »

بِرو مَفاتیحِ پِدَرَت را بیاوَر و دُعایِ اِفتِتاح را بِخوان .

اَللّهُمَّ اِنّی اَفتَتَحُ الثَّناءَ بِحَمدِکَ ...

مادَرم با اینکه سَواد ندارد چون دُعا را زیاد شَنیده بود ، از بَر شده بود و غَلَطهایم را می ‌گرفت . دو سه بار تَمرین کردم .

بَعد گفت : فَردا شَب بِرو در حُسینیّه دُعایِ اِفتِتاح را بِخوان !

گفتم : از کُجا مَعلوم که فَردا شَب ، نوبَتِ من شود ؟!

گفت : من فَردا می ‌روم به حاج محمّد می ‌گویم که به شما بِگوید دُعا را بِخوانی !

فَردا شَب بعد از دو سه نَفَر ، به من گفته شد : بِخوان .

من خواندم ، شَرم و تَرسَم ریخته شده بود و من هیئَتی شدم . دیشَب با حال و هَوایِ دُزدی در جَلَسه نِشَسته بودم و اِمشَب کُلَّاً وَرَق برگَشته بود .

بَعد از فوتِ پدرم ، مادَرم شیرزَن بود ، با اینکه پِدَرَم حُقوقِ بازنِشَستِگی نَداشت ، مادَرَم نَنگَش می‌ آمد که تَحتِ پوشِشِ کُمیتۀ اِمداد بِرَویم .

23 فَروردین 1405