دِرَختِ سَنگِستان نوشتۀ حُسینعَلی جَعفری در 208 صفحه تابستان 1404 منتشر شده است . در این کتاب به « زندگی شیخ حسن جوری » در قالِبِ رُمان ، پَرداخته شده است .

کتابی خوشخوان با طَرحِ جِلد رؤیایی که کَلَماتِ « فَریُومَد » ، « ابن ‎یَمین » ، « عَلاءُ الدّین محمّد وَزیر » و « ... » در لا به لایِ سطرهایِ صَفحه‌ هایِ آن جا خوش کرده است . ( در ذیل به چند نمونۀ آن اشاره می شود . )

مسعود تازه از سُلطانیّه بازگَشته بود . نامه از سُلطان آورده بود نَزدِ خواجه عَلاءُ الدّین محمّد که زادگاهِ خویش فَریُومَد را حاکِم نِشینِ خُراسان ساخته بود . نَقل بود که برایِ خویش باغ و عِمارَت ساخته و نامَش را عَلائیّه گُذاشته . ص 21

جای جایِ خُراسان آشوب بود ، فَلاکَت بود ، نِکبَت بود . همین خواجه عَلاءُ الدّین محمّد که تو او را دُشمَن می ‌داری ، آمد و خُراسان را سامان بَخشید .

شیخ مُنکِرِ خَدَماتِ خواجه نبود ، اَمّا آن را ناکافی می‌ دانست . از سویِ دیگَر وَزیر را مُغول ‌پَرَست می ‌نامید . ص 24

شیخ در سکوت سیر می ‌کرد . حتّی نامه را نَگُشود . به اِصرارِ من چُنین کرد . خواجه عَلاءُ الدّین محمّد وَزیر از شیخ خواسته بود مَجنونِ مازندرانی را رَها کند و به کُرسی تَدریس باز گَردد . نوشته بود : « مدرسۀ عِلمیّۀ عِمادیّه در فَریُومَد مُنتَظِرِ قُدومِ مُبارَکِ جَنابِ شیخ است . » ص 69 ـ 70

اُستاد روزی را به خاطِر می ‌آورد که خواجه عَلاءُ الدّین محمَّد وَزیر با دَبدَبه و کَوکَبۀ سُلطانی و با خِدَم و حِشَمِ اَمیری بر خانقاهِ شیخ عَلاءُ الدُّوله وارِد شد ؛ تَناقُضِ مَحض ، تَضادِّ آشکار . ص 98

شیخ خَلیفه بارِ سَفَر بَست به عَزمِ بَحرآباد . نَزدِ خواجه غیاثُ الدّین هِبَّتُ الله حِمَوی شتافت . خواجه غیاثُ الدّین اِنسانِ بُزرگی بود اَمّا شیخ خَلیفه را راضی نمی‌ کرد . سَرِ پُر شورِ او رایِ دیگَری داشت .

پَرواز می‌ کنم به بَحرآباد . نَه ، پَرواز لازم نیست . می ‌توانم با پایِ خویش بِرَوم . چَندان دور نیست ، همین جُوینِ خودِمان است . ص 99

مسجد جامِع شد مَرکَزِ عالَم . سَعادَت یارِ من بود که گُذَرم به سَبزوار اُفتاد و سپَس به مسجدِ جامِع . تَهدید و درخواستِ حُکمِ قَتلِ اُستاد همۀ شیفتِگان و مُریدان را نِگَران ساخته بود ؛ بیش از همه شیخ حَسَن را . ص 100

اَمّا مَطلَب همان بود . همان حِکایَتِ میخ آهَنین و سَنگِ خارا . از روزگاری گفت که نَزدِ شیخ عَلاءُ الدّولۀ سِمنانی بود و خواجه عَلاءُ الدّین وَزیر در راهِ سُلطانیّه خِدمَتِ شیخ مُشَرَّف شد . او از شیخ رُخصت خواست که با وَزیر سُخَن گوید ، شیخ روی ، تُرش کرد . ص 107

ـ باشتینیان را کار به کُجا کشید ؟

نامِ باشتین گوشِ ما را تیز کرد . به اِشارۀ شیخ سُکوت کردیم . شاید مَکری بود که ما را به دام اَندازند . پیرمَردی که عَرَقِ اَسبی را خُشک می ‌کرد ، گفت :

ـ به نِزاعِ با عَلاءُ الدّین محمَّد .

به اَمرِ شیخ من مَأمور شدم که خَبَر را به دُرُستی اَخذ کنم . چُنانکه ناشناس بِمانم و خَبَردَهنده مَظنون نَشَود . رفتم نَزد همان پیرمَرد . سَبزوار را نیک می ‌شناخت . خُدای را سپاس ، وَلَعِ سُخَن گُفتَن داشت ، نَه حِرصِ شناسایی شنونده . عَجَب آنکه نامِ رَئیسِ ایلچیان را می ‌دانست ؛ ضیاءُ الدّین . نمی‌ دانست که خواهَرزادۀ عَلاءُ الدّین وَزیر بود یا برادرزادۀ او . تا سُخَن به ضیاءُ الدّین می ‌رسید ، می ‌گفت : « نمی‌ دانم برادرزادۀ عَلاءُ الدّین وَزیر بوده یا خواهَرزادۀ او . » ص 126

خانِ باشتین از خَشمِ مَردُم گُریخت به فَریُومَد ، نَزدِ خواجه عَلاءُ الدّین وَزیر . شَمشیرهایِ پِنهان‎شُده بیرون آمدند به عَزمِ گَردَنهایِ مُغولان . خواجه عَلاءُ الدّین ایلچی فِرستاد به باشتین در طَلَبِ حَسَن و حُسین پِسَران حَمزه . ص 131 ـ 130

خواجه عَلاءُ الدّین که شنید ، خَشم گِرفت و جَمالُ الدّین محمّد را فَرمان داد که با هزار سَوار روی به آن سوی نَهَد و مُجرِمان را دَست‌بَسته به حُضور آوَرَد . ص 132

عَبدُ الرّزّاق گُستاخ بود و جَسور ، عَیّاش بود و مُسرِف . نمی ‌توانست دِل بَرکَنَد از مال و جَمالِ بیوۀ خواجه عَبدُ الحَقّ . نادیده عاشِق شده بود . تَعریف و تَمجید آن زَن را از زَبانِ مَردی شنید که چَشم به اِنعامِ عَبدُ الرّزّاق داشت . خواجه عَبدُ الحَقّ پسر خواجه عَلاءُ الدّین بود . به سَبزوار بود و بیمار . ص 148

سوغَندی مَشعوف از آمدنِ ابن یمین فَریُومَدی خَبَرَش را به من داد ...

جایِ بَسی تَأسُّف و تَألُّم که همه جا سُخَن از ابن یَمین بود ؛ شاعِرِ شَهیر . تَرکِ طُغای گفته و نَزدِ اَمیر مَسعود آمده بود . اَمیر او را نَواخت . همه از نَواختنِ اَمیر می ‌گُفتند ؛ بَعضی با حَسرَت و بَعضی با حِسادَت .

من هم ناگُزیر از پیوَستَنِ شاعِر به ما شادمان شدم ، امّا از نَواختَنِ اَمیر ناشاد . مَگَر یک قَصیده چِقدر می ‌ا‌َرزد که اَمیر دَست گُشاده بود به بَذل و بَخشِش ؟ هیچ گاه خوش نمی ‌داشتم چُنین اَعمالی را . بایِسته نیست بیتُ المال چُنین هَدَر رَوَد . ابن یَمین چِرا تا خواجه عَلاءُ الدّین محمّد در قیدِ حَیات بود به ما نَپِیوَست ؟ گُمان من دُرُست بود . شاعِر ، مَمدوحِ عَزیزِ خویش را از دَست داده و طُغای هم چَندان اِعتِنایی به او نمی ‌کرد . از دَردِ بی ‌مَحَلّی روی سویِ سَبزوار نهاده بود .

سوغَندی تاب نَیاورد و چند قَصیدۀ مَدحِیّۀ ابن یَمین را نَزد من آوَرد . مَدحِ مَولا علی بود و امام رضا عَلَیهم السَّلام ؛ همچُنین اَبیاتی که آشکارا خویش را شیعۀ دَوازدَه اِمامی می ‌خواند ؛ با ذِکرِ نامِ مُقَدَّسِ دَوازدَه اِمام عَلَیهم السَّلام . شیخ هم گفت :

ـ فَخرُ الدّین مَحمود را همین بَس که مَردانه خویش را شیعۀ اَمیر المُؤمِنین علی عَلَیه السَّلام خواند ؛ رَسا و آشکارا ، بی ‌واهمه .

خویش را مَلامَت کردم که مولایَت حُسین عَلَیه السّلام تَوبۀ حُرّ ، فَرماندۀ سِپاه یَزید را پَذیرُفت و تو شاعِری چون ابن یَمین را اِنکار می‌ کُنی و حُضورَش را ناخوش می ‌داری ؟ مِهرِ شاعِر هنگامی بر دِلَم نِشَست که آمد به مَحضَرِ شیخ . با قَصیده ‌ای در مَدحِ شیخ .

واجِب بُوَد از راهِ نیاز اَهلِ زَمَن را .......... درخواستَن از حَقّ به دُعا شیخ حَسَن را

ص 193 ـ 192

چَندان ابن یَمین دِل بر مِهرِ شیخ بَست که شیخ را دِرختِ سَنگِستان خواند . تَشبیهِ زیبایی بود . دِرَختی که به سَختی و در زَمین سَنگلاخی تَناوَر می ‌شود . دِرَختی که سَنگ می‌ خورَد اَمّا به سَنگ ‌پَران میوه می‌ دهد . ص 194

رو کَردم به ابن یَمین .

آیا در مخیلۀ جَنابِ فَخرُ الدّین می ‌گُنجید که روزی قَلَم بر زَمین نهد و شَمشیر به دَست گیرَد و قَدَم به میدانِ رَزم گُذارد ؟

خَندیدم .

ـ شاعِران را برایِ بَزم آفریده ‌اند ، نه برای رَزم .

چِهرۀ شاعِر دَر هم شد .

ـ شَمشیرِ من قَلَمِ من بود ، شِعرِ من بود . ص 198

آفتاب که برآمد ، دو سپاه بَرابَرِ هم صَفّ کشیدیم . سیزدهم صَفَر بود . سالِ هَفتصَد و چِهل و سه ؛ سومِ مُرداد ماه به تَقویمِ جَلالی ، میانۀ تابِستانِ داغ . ص 204

نَبردِ زاوِه همچون غَزوِۀ اُحُد شد . ابتدا پیروز شدیم . کار بر هراتیان سَخت شد و هَزیمَت شدند ... نمی ‌دانستیم چه شد که هراتیان بازگَشتند . ص 205

شیخ از اَسب بر زَمین اُفتاد ؛ خون ‎آلود ، هراتیان بر طَبلِ پیروزی کوفتند ... خَبَرِ اِسارَتِ ابن یَمین ناگُوار بود . اَمیر بسیار دِریغ خورد اَمّا گفت :

ـ حُسین کَرت آن قَدر اَحمَق نیست که تیغ بر گَردَنِ چُنین شاعِرِ بُزرگی نَهَد . گفتم :

ـ گویا اَمیر فَراموش کرده تاریخِ خیانَت ‌بارِ آلِ کَرت را ؟

ـ نَه فَراموش نکرده ‌ام . دَست آلودَن به خونِ یک شاعِر ، نَنگِ بُزرگ ‌تری است . حُسین کَرت ، ابن یَمین را به مَدحِ خویش واخواهد داشت . ص 207