خاطره ـ بچّه های آسمان

در پُستِ قبل صحبت از مدارس فرومد شد و اشاره ای به خاطراتی که بخشی از هویّت ما را ساخته اند در اینجا یکی از آن خاطرات را می خوانید .

 

بچّه های آسمان

آن ‌وقتها که من دانش‌ آموز دبستان بودم ، خریدنِ لوازم ‌التّحریر ، لباسِ مدرسه و کیف و کفش برای خانواده ‌ها چندان موضوعیّتی نداشت . یعنی اصلاً هیچ‌ کدام از خانواده ‌ها ، چه دارا و چه ندار ، به این مسئله اهمّیّتی نمی‌ دادند ؛ چه این موضوع جُدای از اینکه در اولویّت خانواده ‌ها نبود ، به لحاظ فرهنگی جایگاهی نداشت . بچّه‌ها هم پذیرفته بودند که اوّل مهر لباس خواهر و برادر بزرگترشان را بپوشند .

 

در این میان ، بعضی پدر و مادرهایی که نیمچه سوادی داشتند و یا جوان ‌تر بودند و به شهر رفت و آمد می ‌کردند گاهی برای بچّه‌ هایشان کیف و کفش‌ های جدید می ‌خریدند . در همان روزهای سوم دبستان بودم که یک روز برادر بزرگم ( علی ) برای ما یک کیف مدرسه فرستاده بود و چند متر پارچه مشکی . مادرم پارچۀ مشکی را به خیّاط داد تا برای خواهرم مانتو بدوزد .

 

من و محمّد هم کیف را گذاشته بودیم وسط و تماشایش می‌کردیم . ما هر دو ابتدایی بودیم و مسلّما هر دو دلمان می ‌خواست صاحبِ آن کیف باشیم . کیف زمینۀ مشکی داشت همراه با ترکیبی از سبز و داشتنِ جاهای زیادی برای قُمقُمه و کتاب و جامدادی . مادرم غُر می‌ زد که چرا وقتی توی یک خانه دو تا دانش‌ آموز ابتدایی هست یک کیف می ‌فرستی ؟ اگر می ‌خواهی چیزی بفرستی یا باید برای هر دوشان بفرستی یا اصلاً هیچی نفرستی .

 

باری ، من و محمّد تصمیم گرفتیم نوبتی از کیف استفاده کنیم . آن سال‌ها دبستانِ شرف و بیت‌المقدس هر دو در ساختمانی بالاتر از شرکت تعاونی قرار داشت [ الآن هم به گمانم همان‌جا باشد ] و دخترها و پسرها هم در شیفتِ مخالفِ هم درس می‌ خواندند . هفته‌ ای که محمّد شیفتِ صبح بود کیف را با خودش به مدرسه می بُرد و قرار گذاشته بودیم وقتِ تعطیلی مدرسه ، کیف را به من بدهد . هفته ‌ای به این منوال گذشت و من هر روز پُشتِ در مدرسۀ بیت‌ المقدس منتظر بودم که محمّد تعطیل بشود و کیف را به من بدهد . او کیف را به من می ‌داد و من هم وسایلم را داخل آن می ‌گذاشتم و محمّد هم کتاب‌هایش را زیر بغلش می ‌زد و می‌ رفت . بعد از مدّتی هر دو از این کار خسته شده بودیم . دستِ آخِر محمّد گفت : کیف باشد برای تو ، من کتاب‌هایم را زیر بغلم می‌ زنم . [ آن‌ وقت‌ها پسرها خیلی عادت به کیف و کوله نداشتند، یا کلاسور استفاده می ‌کردند و یا کتاب‌هایشان را زیر بغلشان می ‌زدند ] . من هم خیلی خوشحال شدم و صاحبِ کیفِ رؤیایی شدم .

 

بعدها که بزرگ‌تر شدم و دانش‌ آموز دبیرستان شدم ، همین ‌طور اتّفاقی ، فیلم « بچّه ‌های آسمان » را در تلویزیون دیدم . چه می ‌توانستم بگویم ؟ قصۀ فیلم روایتِ خواهر و برادری بود که در مسیر مدرسه کفش‌هایشان را با هم عوض می‌ کردند. من آن ‌قدر جذبِ این فیلم شدم که رفتم سراغِ کتابِ ادبیاتِ فارسی دوم دبیرستان  و فیلمنامۀ بچه ‌های آسمان را در آن خواندم و فیلم را هم دیدم، بارها و بارها. انگار از خواندنِ فیلمنامه و دیدنِ فیلم سیر نمی ‌شدم. گویی به شکلی با علی و زهرا احساس نزدیکی می ‌کردم. انگار آن دو، من و محمّد بودیم.

 

این فیلم و این ماجرا ، روایتگر چیزی بود که امروزه در میانِ کودکان و نوجوانان بسیار کم‌تر می ‌بینم . ما ، آن‌روزها که کوچک بودیم وقتی به مشکلی بر می ‌خوردیم ، به خصوص مشکل مالی ، خودمان می ‌نشستیم و برای خود راهی می‌ یافتیم . برای خودمان شخصیّت قائل بودیم . تا یک اتّفاقی می ‌افتاد سریع به پدر و مادر نمی‌ گفتیم . اوّل از فکر خودمان استفاده می‌ کردیم ، سعی می‌ کردیم راهی بیابیم و با گفتنِ مشکلاتمان رنجِ پدر و مادر را دوبرابر نمی‌ کردیم . یعنی یک جور همدلی دوطرفه میانِ ما و والدین وجود داشت . از والدین طلبکار نبودیم . آن‌ها تلاش می ‌کردند و زحمت می‌ کشیدند که ما را به مدرسه بفرستند و ما هم لوطی بودیم . درست و بجا خرج می‌ کردیم . مثلاً من خیلی کم به خاطر دارم که از بوفۀ مدرسه شکلات و کیک خریده باشم . چون می‌ دانستم این کار خرجِ هر روزه روی دستم می‌ گذارد . برای همین صبح‌ها زودتر بیدار می ‌شدم و برای خودم ساندویچ درست می ‌کردم که اگر گرسنه شدم بخورم .

 

آن‌ وقت‌ها بچّه‌ ها در خانواده ، خیلی چیزهایشان را با هم تقسیم می ‌کردند : لباس ، خوراک ، مداد و خودکار . کمتر بچّه ‌ای پیدا می‌ شد که همه چیز را برای خودش بخواهد . انگار از پدر و مادر شرم داشتیم که آن‌ها را برای چیزهایی که می ‌خواهیم به رنج و زحمت بیندازیم . آخر ، طبیعت و روزگار به اندازۀ کافی به آنها رنج و سختی داده بود ، اگر چند لحظه‌ ای به دست‌هایشان نگاه می ‌کردی ، ردّپای مرارت‌ها و تلخی‌های زمانه را روی آن می‌ دیدی .

 

وقتی مدرسۀ بیت‌ المقدس تعطیل می‌ شد و پسرها به سمت در مدرسه هجوم می ‌آوردند ، من شتابان از میانِ جمعیّت دختر بچّه ‌هایی که تلاش می ‌کردند واردِ مدرسه بشوند ، خودم را به محمّد می ‌رساندم و بعد می‌ رفتیم یک گوشه ‌ای و محمّد کتاب‌ها و مدادش را از کیف در می ‌آورد و من هم کتاب‌ها و وسایلم را داخل آن می ‌گذاشتم ، هنوز اضطراب و لرزشِ دست‌هایم خاطرم هست که چگونه با عجله و دلهره وسایلم را داخلِ کیف می ‌گذاشتم و به سمتِ در مدرسه می‌ دویدم .

 

من و محمّد در این ماجرا ، نه تنها یک کیف را که بخشی از اضطراب هایمان ، تکّه ای از مهربانی مان ، بخشی از رنج هایمان و میزانی از آرزوهایمان را با هم تقسیم می کردیم .

 

این چیزی بود که ما از زندگی آموخته بودیم . زندگی به ما سخت می‌ گرفت و ما هم سخت ایستادگی می‌ کردیم .

قسمتی از فیلم بچّه های آسمان

نگاه جامع نگر

1ـ چند سال پیش که من عضو شورای اسلامی روستای فرومد بودم ، یک روز با یکی از اعضای دیگر در میامی با بخشدارِ وقت صحبت می ­کردیم . سخن به اینجا رسید که اگر از بالای فرومد ، مَسیل تغییر کند ، هنگامِ بارندگی سیل به داخلِ سه کال که از داخل روستا می­ گذرد نمی ­آید و مشکلی هم منازل و باغهای روستا را تهدید نمی­ کند . بخشدار گفت : با تغییرِ مسیل آب به کجا منتهی می ­شود ؟ اگر قرار باشد مشکل از آن روستا برداشته شود ولی روستاهای پایین ­دست مثلِ استربند و کلاته ­سادات موردِ تهدید قرار گیرند ، برای منِ بخشدر که موظّفم جامع ­نگر باشم چه فرقی می ­کند ؟!

2ـ تا کنون در روستای فرومد چند مرکز دولتی به مزایده و فروش گذاشته شده ، مانندِ ساختمانِ ادارۀ پُست ، ساختمانِ جهادِ سازندگی ، ...

در صورتی که اگر ساختمان ادارۀ جهاد کشاورزی مثلاً به صد میلیون تومان فروخته شده باشد ، همان ساختمان با توجّه به نوع بنا و مساحت زمینی که دارد و با توجّه به موقعیّتی که قرار گرفته ، بعید به نظر می ­رسد که با چندین برابرِ آن قیمت بشود دوباره چُنان جایی در چُنان موقعیّتی فراهم کرد !

در صورتی که روستا اکنون و در آینده به این مراکزِ ساختمانی نیاز دارد ، مثلاً در آینده برای ساختمانِ بخشداری چه جایی بهتر از آن ساختمان بود ؟

3ـ در فضای حقیقی و مجازی صحبت از این شده که آموزش و پرورشِ میامی قصدِ فروش دو مورد از ساختمانهای مدارس را دارد ، بر اساسِ شنیده ­ها این مطلب به انجمنِ اولیا اعلام شده است .

من از صحّت و سُقم این مطلب خبر ندارم ولی از آنجایی که قبلاً این اتّفاق افتاده و بعضی ساختمانها فروخته شده ، به عنوانِ یک فرهنگی بازنشسته چند کلمه ­ای در این زمینه بیان می­ کنم .

4ـ یکی از آن مدارس موردِ نظر ساختمانی است که بینِ آرامگاهِ ابن ­یمین و کتابخانۀ روستا قرار دارد . این ساختمان قدیمی ­ترین مدرسه ­ای است که به یادگار مانده و قِدمتی حدودِ پنجاه سال دارد . تأسیسِ دبستان ابن­ یمین در سالِ 1319 بوده است .

افرادِ سالخوردۀ روستا ، خاطراتشان را که بیان می­ کنند از مدارسِ قدیمی روستا سخن می ­گویند که اکنون از بین رفته است .

مثلاً آقای طه شریعتی می ­گوید : وقتی من در ابتدایی درس می ­خواندم مدرسه در جای « مسجد خانقاه » بود ! برخی می ­گویند : ما در مدرسۀ « پُو قلعه / پای قلعه / پُشت قلعه » درس می­ خواندیم . جمعی می­ گویند : ما در مدرسۀ سر حمام « خانۀ نو » درس می­ خواندیم .

5ـ دبستانِ ابن ­یمین گر چه بعدها به مکانِ فعلی دبستانِ بیت­المقدس رفت و تغییر نام داد امّا سالیانی سرپناهِ دخترانِ دانش ­آموز بود تا دورۀ ابتدایی را در آنجا درس بخوانند ، بعدترها دبیرستان دخترانۀ سمیّه شد . جُدای از اینها ، آن سالها اَکابر ( که شبها بزرگسالان درس می­ خواندند ) همین جا بود . دورۀ ابتدایی من ، در همین مکان بود ، سابقۀ تدریس در دبیرستانِ سمیّه در همین مکان هم دارم .

پس مقداری از هویتِ فرهنگی من مربوط به همین مکان است که سابقۀ تحصیل و تدریس در آن دارم .

چند سال است که این ساختمان خالی است ، باید هم فکری به حالش کرد . مسلّما اگر مسئولیّت آن با من بود هیچ وقت به فکرِ فروش آن نمی ­افتادم ، من حتّی بدونِ مسئولیّت برای آن برنامه­ ها چیده ­ام  !

6ـ این ساختمان که بینِ دو مرکزِ فرهنگی است ؛ « آرمگاه ابن ­یمین و پدرش یمین ­الدّین طُغرایی » و « کتابخانۀ روستا » یکی از بهترین نقاطِ روستاست چون در مرکزِ روستا « سرِ سنگ » کنارِ مسجد جامع هم هست . پس بهتر است آموزش و پروش با سازمانِ میراثِ فرهنگی و وزارتِ ارشاد که متوّلی کتابخانه­ های کشور است در این زمینه هماهنگی کنند و دیوارهای بینِ این مراکز را بردارند تا مردم به راحتی از طرفِ کتابخانه به محوطۀ آرامگاه بیایند و از طرفِ آرامگاه هم به کتابخانه بروند .

7ـ ساختمانِ مدرسه را برای موزۀ مردمشناسی قرار دهند که روستا بسیار به این موزه نیازمند است . بعضی دوستان وسایلی تهیّه کرده ­اند و گاه در کنارِ « امامزاده سیّد احمد » به نمایش می ­گذارند و جای درست و حسابی ندارند .

8ـ می ­توان آن را برای مهمانسرا هم در نظر گرفت حتّی با برداشتِ دیوارِ حیاط مشترکِ مدرسه و کتابخانه گردشگران به راحتی می ­توانند شب ماشینِ خودشان را داخل ببرند و در آنجا اُطراق کنند .

9ـ آموزش و پرورش می ­تواند با برگزاری یک همایش ، از همۀ کسانی که در این مدرسه درس خوانده ­اند دعوت به عمل آورد و با سامان دادن به خاطراتِ آنها ، کتاب تدوین کند تا به یادگار بماند . در همان همایش هم از افراد بخواهد برای بازسازی و تعمیر کمک کنند تا این مرکزِ فرهنگی به حیاتِ خود ادامه دهد .

10ـ ساختمانِ دیگر که صحبتِ فروش آن شنیده شد کنارِ باشگاهِ ورزشی است . در آن مجموعه چهار مدرسه « دبیرستانِ پسرانۀ ابن ­یمین ، مدرسۀ راهنمایی حکمت ، دبستانِ پسرانۀ بیت المقدس ، ساختمانِ قدیمی دبستانِ دخترانۀ شَرَف » قرار دارد . این چهار مدرسه با باشگاهِ ورزشی یک مجموعۀ فرهنگی است که خاطراتِ دورانِ کودکی و نوجوانی­ بسیاری از نسلِ جوان فرومد در آنجا ثبت شده است و هیچ تغییرِ کاربَری به غیر از کارِ فرهنگی ( نهایتاً سرایی برای سالمندان ) در آنجا به صلاح و سداد نیست .

11ـ ساختمانِ کتابخانه و مدرسۀ ابن­ یمین هر دو باغ و مزرعه بوده که برای کارِ فرهنگی هدیه شده و عملاً بحثِ فروشِ آن دچارِ چالشِ جدّی است ! به جای زمزمۀ فروش بهتر است آن ساختمان به کتابخانه واگذار شود تا آبِ زمزم برای تشنگان باشد .

کتابخانۀ حکیم الدّین فریومدی در سالِ 732  ابن ­یمین را به شگفتی واداشته ، ما در پیِ آنیم که عظمتِ گذشتۀ فریومد را به کتابخانه ­اش باز گردانیم . این کار به یاری خداوندِ متعال شدنی است .

12ـ فرومد به عنوان یکی از پنج روستای قُطبِ گردشگری در استانِ سمنان معرّفی شده است پس باید برنامه ­ها هم در همان راستا باشد . آیا روستای قطبِ گردشگری نیاز به ستادِ اسکان ندارد ؟!

13ـ اینجانب به عنوانِ یک فرهنگی بازنشسته ، با شنیدنِ این خبر که حتّی صحّت و سُقمش را نمی­ دانم بسیار آزُرده شدم .

به فرماندارِ فرهنگی و اندیشمند و جامع ­نگر میامی جنابِ دکتر کریمی می­ گویم : صدای سیل می ­آید ، اگر مسیل را عوض نکنید بخشی از هویّت فرهنگی و خاطراتِ من و امثالِ مرا با خود خواهد بُرد !

 

h heidary, [۰۷.۰۳.۱۷ ۱۵:۴۳]
با سلام و ارادت خدمتِ تمامی همشهریان عزیز

بنده حیدری هستم عضو شورای فرومد بخش و شهرستان میامی از عزیزان  و دلسوزان فرومد استدعا دارم تا خبری را که اطلاع کامل از درستی آن ندارید اطلاع رسانی نکنید بنده  امروز ساعت 1/30 بعد از دیدن این خبر از جلسه شورا به اداره میامی رفتم و معاون و مسوول بازرسی اداره آموزش و پرورش سؤال کردم به صراحت اعلام کردند دروغ محض است و ما چنین کاری نکرده ایم و بدونِ هماهنگی سازمان اجازه چُنین کاری را نداریم تقاضا دارم هر خبری را زود پخش نکنید البته طبق فرمایش همکار عزیزم آقای یاقوتیان باید هوشیار و در صحنه باشیم تا دیگر ادارات مثل جهاد و اداره پست و ... به خود اجازه ندهند که ساختمانها را به فروش برسانند چون ما در آینده برای توسعه فرومد نیاز به این مکانها داریم در ضمن سال گذشته مدرسه شرف فرومد و کلاته مُلّا به سازمان اعلام شده که دانش آموز ندارد البته این دلیلی برای فروش و واگذاری نیست .

 

خطّۀ فریومد / فرومد : هم از بابتِ پیگیری جناب عالی و هم از بابتِ اعلام این خبر خوش سپاسگزاریم .

 

خطّۀ فريومد / فرومد, [۱۰.۰۳.۱۷ ۲۱:۳۵]
[Forwarded from h heidary]
باسلام و صبح بخیر خدمت تمامی همشهریان ودلسوزان عزیز با توجه به تماس وپیگیری بعضی دوستا ن به اطلاع میرساند  بنده مجدد امروز صبح ساعت 8 با رییس ومعاون اداره میامی جلسه داشتم ومعاون مالی اعلام کردندریاست اداره در جلسه انجمن فرومد گفته خیری خوب پیدا کنید تا مجوز فروش مدرسه شرف را بگیریم وپولش رابرای بازسازی مدرسه فعلی بیت المقدس هزینه کنیم االبته همه این موارد نیاز به مجوز دارد ضمن اینکه خیلی از مدارس در منطقه خالی از دانش اموز است واموزش وپرورش مجبور است برای جلوگیری از تخریب انها اقدام کند موارد صرفاجهت نگرانی دوستداران عمران و ابادی فرومد اعلام میگردد وار همه عزیزان که حساس و پیگیر موضوعات هستند به نمایندگی از شورای فرومد تشکر میکنم

ارادتمند حسین حیدری

انسانِ هَلوع !

رو به روی حیاطِ پدری من در فرومد ، بیابان بود ، من کودک بودم به قولِ فرومدیها مثلِ خواب یادم می­ آید پدرم و عمویم و ... آنجا کار می­ کردند ، در واقع در حالِ دیوار کردن بودند که زمین را بگیرند و حیاطی درست کنند که آن فرد آمد بالاپوش بلندی داشت ، چپُق هم می ­کشید .

با دست به سمتِ کوهها اشاره می ­کرد که اینجا راهِ ماست ما از اینجا به کلاته ­مان در پای کوه می ­رویم ، من اینها را نشنیدم فقط بعد یک سِری صحبت دیدم که عمویم از حیاطشان آمد و چند تکّه قند ( چند قطعه قندِ کلّه ) دستش بود ، قندها را به ایشان دادند و ایشان رفت . در واقع راهِ ایشان به کلاته ­شان را خریدند !

بالاتر از آن زمین ، یک گودال بود که وقتی سیل می ­آمد در آنجا جمع می­ شد و تا ماهها پُر آب بود گویا راهِ آنها از میانِ همان حَنطال / خَندق آب می­ گذشت !

یک روز مردم بیل و کُلنگ برداشته بودند و بالاتر از جادّۀ اصلی روستا که بیایان بود خطّ می ­کشیدند و پی برمی ­داشتند تا هر کسی برای خودش زمینی را تصرّف کند ، من و برادرم هم رفته بودیم و از صبح تا عصر کار می ­کردیم ، کوچک بودیم و کار طاقت­ فرسا بود ولی سمتِ شرقی زمین را سرتاسر مقداری خاکبرداری کردیم ، پدرم برای کارگری به تهران رفته بود . یکی از فرزندانِ همان فرد ، بیل را از ما گرفت و کُلّ آنچه ما کَنده بودیم ، پُر کرد . گفت : اینجا راه کلاتۀ ماست ، دو متر آن طرف ­تر را بگیرید که راهِ ما تنگ نشود .

مادرم که آمده بود کارِ ما را ببیند ، به آن فرد گفت : چرا کارِ بچّه ­های مرا که از صبح زحمت کشیده ­اند هَدَر می ­دهی ؟

من به یادِ داستانِ تکّه ­های قند افتادم و با خودم گفتم : اینجا که ادامۀ آن زمین نیست ، چرا آمده می­ گوید : راهِ ما به کلاته­ مان است ؟ آن موقع نمی ­توانستم تشخیص بدهم که اصلاً راه آنها به کلاته ­شان از این مسیر نیست ! ولی حکایتِ ملّا نصرالدّین بود که می ­گفت : زمین گِرد است و مرکزِ زمین همین جایی است که من می­ گویم ، قبول نداری متر کُن !

خاطرۀ دیگری که از آن فرد دارم و از چند نفر شنیده ­ام این است که یک بار مردی با شُتر به فرومد می ­آید ، ( یک بار خودم دیدم که مردی با شُتر آمده بود و وسایلِ چینی مثلِ قوری و نَعلبکی و استکان و ... برای فروش آورده بود آنها را در کاغذهای ریز ریز شده پیچانده بود و در سبدهای بزرگ در دو طرف شُتر بسته بود ، در سرِ حمام سمتِ شرقی چنار جلو خانۀ مرحومِ فلّاح در مَعرضِ فروش گذاشته بود . ) القصّه آن فرد با همداستانی چند نفر دیگر امّا به سرکَردگی خودش ، شُتر آن مسافر را می ­کُشند و گوشتش را می ­فروشند . آن مسافر هر چه گریه می ­کند و التماس که نکنید این کار را ، فایده­ ای ندارد !

و باز شنیده­ ام که در موقعِ ...

.............................................................

مرحوم  میرزا عبدالرّحیم  هاشمی  ( فرزند سیّدحسن ، متولّد 1300 ، متوفّی 26 / 6 / 1379 ) ملّایی نظیف و آراسته بود ، من چند بار که با مادرم به خانه شان رفته بودم ، تمیزی خانه شان برایم جالب بود ، همسرش مرحوم  بی بی زهرا هاشمی ( متولّد 1303 ـ 22 / 12 / 1370 ) بود . زن و شوهر افرادی نظیف و پاکیزه بودند . هر دو لاغر و بلندبالا . با مادرم نسبت داشتند ، از طریق مادر بزرگم مرحوم سکینه بیگُم اسدی که سیّد بود . گاهی که برای دیدنِ مادر بزرگم به کوچۀ تَه جای مسجد سرپلی می رفتم آنها را در آن گُذر می دیدم .

یک بار با حاج حسین همّتی پایین تر از باغ عربشاه ایستاده بودیم و صحبت می کردیم . میرزا عبدالرّحیم همانطور که به ما نزدیک می شد رو به آقای همّتی با بشّاشیّت و خنده ای ملیح می گفت : می گوید ؛ « یَرَه » دو بار هم گفته ، این کلمۀ فرومدی در قرآن دوبار آمده است .

« فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ . » ، ( زلزال ، 99 / 7 ـ 8 )

حاج حسین همّتی هم پاسخ میرزا عبدالرّحیم را داد که : بله ، بله ... !

من شاید چند بار که در مساجدِ کوچک برای مردم صحبت می کرد سخنرانی هایش را گوش کرده باشم که به جهتِ کوچکی سنّ یادم نیست ولی آخِرین بار که پای صحبتهایش بودم خردادماه 1378 بود ، حسین بابایان در تاریخ 21 / 3 / 1378 مرحوم شده بود و ایشان شبی در جلسۀ ترحیم ایشان سخنرانی کرد .

تفسیر چند آیه از سورۀ معارج را گفت : « إِنَّ الإنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا * وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا . » ، ( معارج ، 70 / 19 ـ 21 )

همان جا با خودم گفتم : این بندۀ خدا چقدر خوب صحبت می کند ، چرا از ایشان در مجالسِ عمومی استفاده نمی شود ؟!

اوّل ؛ داد نمی زد ، شُمرده و آرام سخن می گفت .

دوم ؛ سخنانش منسجم بود ، یعنی مقدّمه و مؤخّره داشت و نتیجه گیری می کرد ، بی ربط حرف نمی زد .

سوم ؛ مستند حرف می زد ، مثلاً می گفت : مفسّران در موردِ کلمۀ « هلوع » این طور هم گفته اند ، این نشان می داد که اهلِ مطالعه هم هست .

موردِ دیگر داستانی بود که آقای فیضی نقل کرد ، می گفت : اوایل ... بود میرزا عبدالرّحیم جای « هندبیدها » نشسته و منتظر ماشین بود که به طرفِ جُوین برود . من پیشش رفتم و گفتم : آقا شما که تجربه داری ، اوضاع و احوال را چگونه می بینید ، چه پیش می آید ؟

گفت : نمی دانم ، مگر من علمِ غیب دارم ؟!

گفتم : به هر حال ، شما سنّی گذرانده اید ، این گونه اوضاع و احوال را دیده اید ، مثل ما کم تجربه نیستید .  

گفت : در یک روستایی یک نفر زندگی می کرد که مردمِ آن روستا به او لقبی داده بودند و او را « حسن خَر » صدا می زدند ،

زنش به او گفت : اینکه خوب نیست ، بهتر است که کاری کنی تا مردم به این لقب تو را صدا نزنند .

گفت : چکار کنم ؟

با کدخدا یا خانِ روستا صحبت کرد ، قرار شد در یک روزی مردم جمع شوند جشنِ مختصری بگیرند و « حسن خَر » به مردم شیرینی بدهد و در آنجا به مردم اعلام شود که دیگر به « حسن خَر » لقبِ « خَر » ندهند بلکه لقبِ دیگری بدهند . بعد از جشن و شیرینی کَدخدا اعلام کرد : مردم این جشن و شیرینی برای این بود که دیگر به « حسن خَر » ، حسن خَر نگوییم . بلکه لقبِ جدیدی به او بدهیم .

بعد رو کرد به حسن خَر که چه لقبی به شما بدهیم ؟

گفت : «حسن خَر » نباشد هر چه باشد ، شما خودتان یک لقبی انتخاب کنید .

کدخدا گفت : خوب مردم ، ما از امروز به « حسن خَر » ، حسن خَر نمی گوییم ، می گوییم : « حسن کُرّه » همه دست زدند و تصویب شد .

وقتی به خانه آمد زنش گفت : چی شد ، لقبت را عوض کردند ؟

گفت : بله

گفت : چه لقبی گذاشتند ؟

گفت : از این به بعد دیگر « حسن خَر » نمی گویند ، می گویند : « حسن کُرّه » !

بعد زنش گفت : آخر این چه کاری بود ، این « کُرّه » که خودش چند وقت دیگر « خَر » می شود !   

این هم خودش حکایتی است که یک پیرمردِ روستایی ، پاسخ یک نفر را در قالبِ داستان بیان کند !

.............................................................

شما این دو داستان را با هم مقایسه کنید . داستانِ دو پیرمرد فرومدی که خاطراتشان در ضمیر من مانده ، اوّلی را نه تنها نامش را نیاوردم  بلکه قسمتی از خاطراتش را هم حذف کردم و دومی که نامش را آوردم و قسمتی را نقطه چین گذاشتم ، امّا این کجا و آن کجا ؟

گُزارشی از پنج سال حضور

امروز که به قفا می نگرم ، پنج سال گذشته است .

از دوم اسفند 1390 که اوّلین مطلب در وبلاگِ « خطّۀ فریومد / فرومد » درج شد تا امروز نزدیک به شصت هزار نفر بازدید کننده داشته است .

بعدها وبلاگ « عکسهایی از خطّۀ فریومد / فرومد » هم برای عکس اختصاص داده شد تا اینکه محیط بلاگفا با مشکل مواجه شد و مطالب بیش از یک سال وبلاگ « خطّۀ فریومد / فرومد » از بین رفت . نصفِ آن را دوباره بارگزاری کردم و نصفِ دیگر همچنان مانده است و فرصت نشده است . از آنجا وبلاگِ « عکسهایی از خطّۀ فریومد / فرومد » به عنوانِ پشتیبان قرار داده شد که اگروبلاگ با مشکلی مواجه شود ، برای بارگزاری مجدّد ، کار راحت تر باشد .

بیش از یک سال هم هست که « کانالِ خطّۀ فریومد / فرومد در تلگرام » راه اندازی شده است ، مدّتی هر روز مطلب درج می شد ولی کم کم به همان درج مطالبِ وبلاگ در سه شنبه بَسَنده شد چون وقت بسیار باید صرف کرد .

تجربۀ خوبی بود ، استقبالِ همولایتی های بزرگوار ، سپاسگزاری آنها در فضای مجازی یا اعلام خُرسندی آنها در فضای حقیقی و حضوری ، موجبِ تشویق و خُرسندی بود . گاهی هم نقدهای خوب یا پیشنهادهای بجا و به جا کارگُشا بود البتّه فحشهای برخی آدمهای بیمار هم بود که آن هم به اقتضای طبیعتشان بود و شُکر خدا مرا در ادامۀ راه مصمّم تر می کرد .

 خدا را شُکر مجموعاً مطالب دو وبلاگ و کانال حدودِ یکصد هزار نفر بازدیدکننده داشته است . ان شاء الله که مورد بهره برداریِ مفید قرار گرفته باشد .